<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حامد جمشیدی دانا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_899741</link>
        <description>دانشجوی ارشد علم اطلاعات و دانش شناسی دانشگاه علامه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:22:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/286664/avatar/eOEfOa.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حامد جمشیدی دانا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_899741</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سوروکوک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_899741/%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%88%DA%A9%D9%88%DA%A9-jcdxhybrophh</link>
                <description>بخاری بیست سال بود که بد می سوخت.بی‌بی گُل‌بَس هشتاد سال از خدا عمر گرفته بود. با این وجود، پوست صورتش هنوز صاف و با‌ طراوت بود و گونه هایش از سُرخی گل انداخته بود. چند تار مویی که از زیر چارقد گل دارش بیرون می ریخت، سفید بود. مثلِ برف. موهای بی‌بی تا مرگِ شوهرش، میرزا تقی، سیاهِ سیاه بود. مثلِ شبق. مرگِ شوهرش اول موهایش را سفید کرد، بعد عقلش را به زوال کشاند. احمد و کاظم ، پسر های او، هر دو در یزد درگیر عهد و عیال بودند و بعد از مرگ میرزا تقی، کمتر به روستا و خانه پدری شان سر می زدند. غروب که می شد بی‌بی می آمد تو کوچه می نشست، گویی خود مخاطب واگویه هایش باشد، بی اعتنا به آمد و شُدِ در و همسایه، با صدای بلند بنای غُر و لُند می گذاشت: &quot; خونه ای که مرد نداره بهتر از این نمیشه! الان بیست ساله میرزا رفته رو بوم آنتن تلویزیونو درست کنه! هر چی میگم مرد! بسّه! بیا پایین! گوشش بدهکار نیست. میگم حاجی بخاری بد می سوزه. تو که رو بومی ببین لوله بخاری سر جاشه؟ کفتری چیزی تو لوله ش لونه نکرده؟ باز هی می پرسه گُل بَس! گرفت؟دیگه عاصیم کرده! اصن من تلویزیون نخواسم! بخاری بد می سوزه! کاظم و احمدم که نیستن! منم که جون و قُوه ندارم برم رو بوم. زمستونِ امسالم که زمهریره، سوزِ سگ کُش داره. بیا، بیا سوروکوک* بردار ننه. دو تام میذارم تو پیش دستی با این چای ببر بده دستِ میرزا. همونجا رو بومه. میری سوروکوک ها رو بهش بدی ببین پرنده ای چیزی کیپ نکرده لوله بخاری رو؟ بسه میرزا! به سرِ سیدالشهدا گرفته! من دیگه میرم تو! سوزِ هوا استخون می ترکونه!&quot;واکنش مردم به نمایشِ غمگین و هر روزه ی بی‌بی تمسخری آمیخته به تأسف بود. تا این که یک روز، دیگر بی‌بی در کوچه دیده نشد. بچه های روستا که مشتری پر و پا قرص سوروکوک های تُردِ بی‌بی بودند و با این حال بدشان هم نمیامد که حال و روزِ نزارِ او را به مضحکه بگیرند، در پیِ وعده ی عصرانه از در نیمه بازِ خانه ی بی‌بی گذشتند. وقتی وارد خانه شدند جنازه ی پُف کرده ی بی‌بی را دیدند که قابِ عکسِ میرزا تقی را در آغوش کشیده و پاهایش را در بغل جمع کرده. کنارِ جنازه، یک لیوان چای ودو تا سوروکوکِ بیات بود. بی‌بی گُل‌بَس می خندید. زیبا شده بود. شعله بخاری مثلِ گونه هایِ بی‌بی، گل انداخته بود. بخاری بیست سال بود که بد می سوخت.*سوروکوک یا سوروک: نوعی نان شیرین یزدی#داستان#پیری#عشق#آلزایمر#زوال</description>
                <category>حامد جمشیدی دانا</category>
                <author>حامد جمشیدی دانا</author>
                <pubDate>Mon, 08 Feb 2021 19:19:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شازده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_899741/%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-jpqs7or6r1fc</link>
                <description>مهم شاهزاده بودن است!هی شازده! امروز نوبت توئه دیوار رو تمیز کنی!!&quot;صبح، این جمله را کارگر خدمات شهری ، با وقاحت هرچه تمام تر به شازده گفته بود. شازده هم اول مات و مبهوت نگاهش کرده بود بعد درآمده بود که: «آهای آقا! بی حیایی هم حدی دارد! آخر خیر سرمان ما شاهزاده هستیم! یعنی... بودیم! خوب چه فرقی می کند؟ مهم شاهزاده بودن است!» کارگر هم پاسخ داده بود که: « گور پدر همه تون!» و راهش را کشیده بود و رفته بود. شاهزاده که دیده بود حرف زدن با کارگر آب در هاون کوبیدن است، خود را به هر زحمتی که بود از دیوار بیرون کشیده بود. بعد طِی نخی را از وارطان، شیرینی فروشِ ارمنی، قرض گرفته بود، آن را حسابی شسته بود، آبش را چلانده بود و شروع کرده بود به شستنِ نقاشیِ دیواری کج و معوجِ خودش روی دیوارِ سیمانی. در تمامِ مدت نصیحت های پدرش که مثل خود او روی یکی دیگر از دیوارهای سیمانی شهر جا خوش کرده بود در سرش چرخ می خورد. یادش آمد که پدرش یک بار به او گفته بود: « پسرم همه ی ما دیر یا زود تبدیل به نقاشی می شیم، حالا یا روی دیوار های کاخ، یا دیوارهای شهر، یا در بهترین حالت روی بومِ یک نقاشِ چیره دست و روی دیوارِ موزه ی لوور، فقط یادت بمونه عکسمون باید همیشه تمیز بمونه.» شازده همانطور که تصویرش را از بالا به پایین و از پایین به بالا با طیِ نخی وارطان می شُست ، فحش جانانه ای هم حواله ی پدرش کرد، طِی را به دیوار تکیه داد و باز به قالبِ تمیزِ خودش روی دیوارِ سیمانی بازگشت.پی نوشت: هر ذره که در خاک زمینی بوده استپیش از من و تو تاج و نگینی بوده استگرد از رخ نازنین به آزرم فشانکان هم رخ خوب نازنینی بوده است«حکیم عمر خیام نیشابوری»#خیام#تصویر#خیال#داستان#مرگ</description>
                <category>حامد جمشیدی دانا</category>
                <author>حامد جمشیدی دانا</author>
                <pubDate>Sun, 07 Feb 2021 17:44:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنی استمرار: تکرار، تکرار، تکرار...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_899741/%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-f3boihcjrig0</link>
                <description>وشمه سرا- ماسالنگاه کن پسر پیرزن هر روز قبلِ اینکه هوا تاریک شه، گاو و گوساله شو کشون کشون می بره تو آغل، بعد غذایِ مرغ و خروسا رو میده، بعد چند بار میگه: &quot;جا، جا، جا...&quot; اونام مرتب و منظم میرن تو مرغدونی و هر کدوم تو طبقه خودشون سر جای همیشگیشون می خوابن! خدا می دونه چند ساله که روز و شبِ پیرزن و حیووناش اینجوری می گذره!&quot;اینها را پدرم در حالی که روبرویم در صندلی چوبی فرو رفته و پیرزن و روزمرگی هایش را زیر نظر گرفته می گوید. بعد چند بار سرش را ، به نشانهٔ تأسف، به چپ و راست تکان می دهد و زیر لب می گوید: &quot;تکرار، تکرار، تکرار...&quot; با حرکت سرم تأییدش می کنم و فکر و خیالم پرت ام می کند به زندگی شهری خودمان. سی ها سال است دچارِ تکراریم. انگار که یک فیلم ضبط شده را تا آخر عمرت هر روز ببینی. روزمرگی. تکرار. خمیازه های کشدار. روزمرگی پیرزنِ روستایی باید خیلی بهتر از تکرارِ کسل و خمود ما در شهر باشد. حالا پیرِزن را می بینم که زیر درخت سیبِ وسطِ حیاط، به دوردست خیره شده، تاب می خورد در خیال هایش. بعد فکر خودم را اینطور اصلاح می کنم: &quot;تکرار، تکرار است. شهری و روستایی هم سرش نمی شود. تکرار که به سراغت بیاید، پوک ات می کند. خالی می شوی. سرآخر باید در پایانِ روزِ تکراری ات یک گوشه چندک بزنی و به هیچ خیره شوی، حالا می خواهد آن گوشه کاناپهٔ راحتی باشد یا زیرِ درختِ سیب.#روزمرگی#تکرار#داستان#شهر#روستا</description>
                <category>حامد جمشیدی دانا</category>
                <author>حامد جمشیدی دانا</author>
                <pubDate>Sat, 06 Feb 2021 18:16:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهل و سه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_899741/%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D8%B3%D9%87-vjqgal6qm7wf</link>
                <description>خانم جان چهل و سه روز پیش مرد. دقیقا چهل و سه روز پیش. از آن روز به بعد من دقیقا چهل و سه بار به دکان عباس آقا رفته ام تا برای باباجان سیگار وِنِستون بخرم.باباجان عادت دارد به سیگار وینستون بگوید وِنِستون.باباجان عادت های دیگری هم دارد. (یا شاید داشت.) مثلا عادت داشت هر روز یک پاکت سیگار بخرد، با اینکه هیچ وقت یک پاکت سیگار را کامل نمی کشید. روزی یک نخ سیگار وینستون عقابی بعد از چای عصر، کیفش را کوک می کرد. بقیه پاکت را هم می گذاشت داخل یخچال تا خشک نشود. یک پاکت برای بیست روز.یا عادت داشت مرا صدا بزند: &quot;آهای تخمِ جن، برو یک پاکت وِنِستون عقابی برای من بگیر، بقیه ش رو هم برای خودت آبنبات کشی بخر!&quot; بعد هم یک بیست تومانی بگذارد کف دستم و بگوید: برو باباجان خدا به همرات.یکی دیگر از عادت های باباجان این بود که به صورت زن هایی غیر از خانم جان نگاه نمی کرد. (به گمانم هنوز هم این عادت را دارد.)حالا، چهل و سه روز است که خانم جان مرده و چهل و سه بسته سیگار وینستون عقابی، روی طاقچه، پشت قاب عکس زنی است که آقا جان حالا دیگر به او نگاه نمی کند.#داستان#سیگار#آلزایمر#عشق#هنر#نویسندگی#فراموشی</description>
                <category>حامد جمشیدی دانا</category>
                <author>حامد جمشیدی دانا</author>
                <pubDate>Sat, 06 Feb 2021 13:50:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>