<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ناربُن.دال</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_90041383</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:13:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1675440/avatar/K397FQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ناربُن.دال</title>
            <link>https://virgool.io/@m_90041383</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من در خیالم یلدا دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90041383/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%85-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-xjqbncbfhz20</link>
                <description>این متن رو در سال ۱۳۹۹ (زمان رواج کرونا) برای یه مسابقه‌ی کوچیک دانشجویی به مناسبت شب یلدا نوشته بودم.درسته که از شب یلدا عبور کردیم اما من چون دوست داشتم اینجا باشه، پستش می‌کنم ؛))متن رو فقط ویرایش کردم و چیزی بهش اضافه نکردم. نقایصش را به بزرگی خودتان ببخشایید.🫠✨️🍉✨️🍉✨️🍉✨️🍉✨️🍉✨️🍉✨️   زده‌ایم شبکه‌ی سه تا بلکه صدای خنده های مجری تلویزیون، سکوت خانه را بشکند.مادرجون نیز با بازگویی خاطراتی که از شب یلدای اولین سال ازدواجش دارد، مرا می برد به قدیم‌ترها. همان زمانی که تعریف می کند. خیالم نیز من و تو را می نشاند به جای او و آقاجون. مادرجون و خیالم ما را به کجاها که نمی کشانند؟    در کوچه راه می رویم و جای پایمان بر روی برف سرد و سفید آخر پاییزی جا می اندازد. من مثل همیشه سردم است. تو اما مثل همیشه ی یک ماهی که محرم جان هم شده ایم و بیشتر از پیش شناختمت، پرشور حرف می زنی و هُرم نفست که به هوای سرد می خورد، ابر رقیقی می شود در هوا. به خیابان اصلی که می رسیم، برف های زیرپا له شده، سیاه و آب شدند و سنگ فرش خیابان معلوم است. خیال قدم زدن با تو روی این سنگ فرش ها در یک شب سرد یلدایی کام تلخم را می تواند شیرین کند. مردم را می بینیم که از کنارمان می گذرند و در خیابان شور و شلوغی موج می زند. برخلاف حالا که مثل حکومت نظامی دیگر از یک ساعت مشخص نمی توانیم از خانه هایمان بزنیم بیرون و باید بی هم و در عالم مَجاز، لحظه های یلدایی مان را سپری کنیم.در خیالم مثل خاطره‌ی مادرجون به سینما می‌رسیم. چراغ های سینما &quot;شکوفه&quot; می درخشند و بیلبورد فیلم را نورانی کرده اند. داخل می‌رویم و با یک بسته پف فیل و تخمه مشغول دیدن فیلم می‌شویم. مادرجون در خاطره اش می‌گوید که وقتی آن شب به سینما رفتند، فیلم زشت و زننده ای نشان داده می شد. من هم در خیالم مثل مادرجون سرت غرغر می کنم که دیگر مرا سینما نیاور. خوشم نیامد از دیدن این صحنه های بی پروا. در طول فیلم صورتم شبیه همان لبوهای سرخ و داغ نبش چهاراه شده بود از خجالت. بعد از تمام شدن فیلم نابه هنجار، بیرون می آییم و دوباره قدم می زنیم.    حالا باید برویم عکاسی نبش کوچه ی منوچهر.جلوی پرده ی عکاسی که می رویم، کنار هم می ایستیم و عکسی خاکستری رنگ هم می گیریم در شب یلدای دهه ی ۳۰ به جای عکس های سلفی در به داغان و بی کیفیتی که قرار بود امشب با هم بگیریم اما نشد که بشود.لرزون لرزون که به خانه رفتیم، از سرما می خزیم زیر کرسی. همان کرسی هایی با گرمای ملایم که مادرجون تعریف می کند و آدم هوسش را می کند. روی میز کرسی انار دانه شده و شاه دونه و گندم و هندوانه و استکان های چای قرار دارد.همه هستند. پدرهامان و مادرهامان و خواهرها و برادرها. هرکسی با دیگری مشغول صحبت است. رادیو روشن است و آوازی هم از آن پخش می شود. تو نشسته ای کنار من و به دستان پدرت نگاه می کنی که دیوان حافظ را بر می دارد و شروع می کند به خواندن: ای حافظ شیرازی، تو کاشف هر رازیما طالب یک فالیم، بر ما نظر اندازی اولین فال به نیت ما و برای شروع زندگی مان گرفته می شود.من نگاه می کنم به تو. به چشم هایت و غرق می شوم در رنگ عسلش. فالمان با چنین مطلعی آغاز می شود: رواقِ منظرِ چشمِ من آشیانه توست کرم نما و فرود آ، که خانه، خانه توست صورتت را برمی گردانی سمتم و نگاهم می کنی. در دلم خوش حال می شوم که این چشم ها را خانه و آشیانه ی خودم بدانم. از این فتح خرسندم.  دوست دارم در خیالم همه چیز به نفع من باشد. حتی شعر حافظ را هم از زبان تو و برای خودم تفسیر کنم. این را بگذار به حساب دل تنگی تازه عروسی که دلش شب یلدای کنار هم بودن را می خواست اما حالا به خاطر کرونایی شدن نامزدش باید سکوت و تنهایی شب یلدا را با سر و صدای خیالاتش پر کند.</description>
                <category>ناربُن.دال</category>
                <author>ناربُن.دال</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2024 19:11:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری بر کتاب نوجوان &quot;او در باتلاق تبدیل به گرگ می‌شود&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90041383/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-upcbzuiolbp2</link>
                <description>تابستان‌ که می‌شود و به کتاب‌خانه می‌روم، هرازگاهی هوس سر زدن به قفسه‌ی کتاب کودک و نوجوان هم در دلم گل می‌کند. دلم می‌خواهد همان نوجوان بی‌دغدغه‌ای بشوم که به سراغ کتاب‌های آر‌.ال.استاین می‌رفتم و از بین اسامی جلدهای داخل قفسه، دنبال ترسناک‌ترین جلدش می‌گشتم و به خانه که می‌آمدم، روی مبل می‌نشستم و یک‌سر در دنیای قصه سفر می‌کردم و با شخصیت‌ ‌های ۱۲ تا ۱۶‌ساله‌ی این داستان‌ها که معمولا در خانه‌های ویلایی زندگی می‌کردند، همراه می‌شدم تا راز صداهای ترسناکی که از زیر شیروانی خانه‌شان می‌آمد یا وسایلی که غیب می‌شد یا .... را بیابم. از آر‌.ال.استاین مجموعه کتاب‌های مختلفی در کتاب‌خانه‌ی محل ما موجود بود؛ سری داستان‌های دایره وحشت، خیابان وحشت و ...    حالا این بار در سنی که دیگر نوجوان نیست، کتاب &quot;او در باتلاق تبدیل به گرگ می‌شود&quot; را قرض گرفتم و قرار است پیرامون آن، چند خطی بنویسم:    شخصیت اصلی داستان پسری ۱۲ ساله است که پدر و مادری محقق و دانشمند دارد و به واسطه‌ی تحقیقات پدرش بر روی نوع خاصی از گوزن‌ها به منطقه‌ای دارای باتلاق، تغییر منزل داده‌اند؛ شخصیت اصلی داستان که (اسمش را یادم نیست😀) روایت‌هایی عجیب و ترسناک راجع به مردی که به تنهایی در باتلاق زندگی می‌کرد، شنیده و با ماجراجویی‌های خود و دوستش و صداهای ترسناکی که در شب‌های مهتابی می‌شنود، متوجه وجود یک گرگینه در دل باتلاق می‌شود.     نمی‌دانم، شاید شما هم مثل من با مفهوم گرگینه، آشنایی چندانی نداشته باشید!   گرگینه از افسانه‌ای اروپایی سرچشمه می‌گیرد که اعتقاد دارد بعضی انسان‌ها به دلیل برخی اتفاقات، تبدیل به گرگینه می‌شوند؛ یعنی مثل یک آدم عادی زندگی می‌کنند اما در دل شب‌های مهتابی تبدیل به موجودی می‌شوند؛ با بدنی نیمه گرگ و نیمه انسان! با اینکه این مطلب ظاهرا افسانه‌ای بیش نیست اما گویا ارتباط‌هایی نیز با یک بیماری روانی دارد.   کتاب &quot;او در باتلاق تبدیل به گرگ می‌شود&quot; ، ترجمه‌ای بسیار روان‌ دارد و نویسنده هم در توصیفاتش از حواس پنجگانه بهره‌ی زیادی برده است و همین باعث می‌شد خیلی اوقات به یاد کلاس نگارشم می‌افتادم؛ چرا که کتاب نگارش پایه هشتم، تمرین نویسندگی براساس حواس پنجگانه است‌ و من هم حین خواندن داستان مدام با خود فکر می‌کردم که می‌توانم این کتاب را سر کلاس به دانش‌آموزان  معرفی کنم یا بعضی جملاتش را به عنوان نمونه‌ای برای استفاده از حواس پنجگانه در نوشتار، برایشان مثال بزنم.    در کل، با اینکه دیگر جلدها و مجموعه داستان‌های این نویسنده را بیشتر دوست داشتم اما خواندن این جلد هم خالی از لطف نبود.  </description>
                <category>ناربُن.دال</category>
                <author>ناربُن.دال</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2024 22:07:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری بر کتاب &quot;ازدواج چگونه؟&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90041383/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-o6sd4dgsftyh</link>
                <description>   چندین شب را در همنشینی با کتاب &quot;ازدواج چگونه&quot; به سر بردم. اثری خوش خوان تر و کاربردی تر نسبت به کتاب &quot;ازدواج چرا&quot; از همین نویسنده که با خواندن هرچند صفحه اش، حسابی به فکر فرو رفته و معادلات ذهنی ام دگرگون میشد.   فصل بندی کتاب خوب بود و از آمادگی های پیش از ازدواج آغاز شده و به مراسمات نامزدی و عقد می رسید و سپس به آغاز همسرداری و اختلافات احتمالی منتهی می شد.   از مباحث تاکید شده در کتاب، اهمیت بسیار تجربیات کسب شده ی والدین و بزرگترها از زندگی بود که به گفته ی کتاب به دلیل فاصله های ایجاد شده با فرزندان، معمولا این گنجینه بی استفاده می ماند و حالا من هم در مواجهه با این کتاب، احساس می کردم در مقابل بزرگتری نشسته ام و از نکات و ریزه کاری هایی پیرامون ازدواج که معمولا جایی حرفی از آن به میان نمی آید، مطلع می شوم. مثل اینکه پیش از افتادن در گرداب پراضطراب انتخاب و ازدواج، بعضی پیش بینی ها و هماهنگی ها را انجام داده باشیم؛ مثلا با خانواده و بزرگترهای خود پیرامون آداب و رسوم و فرهنگ هایی که داریم، صحبت کنیم. احتمال دارد خیلی از والدین چیزی در خاطرشان نباشد اما با باز شدن درِ صحبت، کم کم انتقال تجربیات آغاز می شود یا اینکه اگر از قبل درباره ی مهریه با خانواده ی خودمان به توافق و وحدت نظر رسیده باشیم، احتمال اختلاف در مراسم خواستگاری کمتر میشود.این پیشبینی و برنامهریزی حتی در مورد چگونگی برگزاری مراسمات نامزدی و عقد و عروسی نیز صدق میکند تا کلیشهای و همرنگ جماعت عمل نکنیم و ابتکاراتی برای خلق لحظات مفید و بابرکت شروع زندگیمان داشته باشیم.کتاب &quot;ازدواج چگونه&quot; از محمد جعفر غفرانی  از دیگر مباحث برجسته ی کتاب، تاکید بر نقش های زن و مرد و تعریف زن و جایگاه او بود.کتاب، زن را به سبب زن بودن و ویژگی های خلقتش به خودی خود ارزشمند می دانست؛ ارزشمند بودنی فارغ از هرگونه ارزشهای بیرونی مثل داشتن تحصیلات حتی ابتدایی، خانه داری یا شاغل بودن و حتی مادری کردن.مثال کتاب در مورد استعداد و نقش زن؛ تشبیه او به خورشید در منظومه بود که دیگر مجموعات به سبب نور و جوشش خورشید، به حرکت درمی آیند.  نگاه کتاب، نگاهی بود که شاید در تعارض با فمینیسم و حتی دیدگاه های سنتی پیرامون زن است و ابتدا به عنوان دختری شاغل، دچار دافعه به دیدگاه نویسنده بودم که حضور زنان در جامعه را مهمتر از ظهورشان می دانست اما نویسنده ادعا داشت که زنان در بسیاری از مشاغل و حتی مدیریت، از مردان میتوانند بالاتر باشند ولی در مجموعه ی آفرینش هرکسی نقشی را ایفا می کند؛ مثل اینکه مربی در صحنه ی ورزشی حضور دارد و بازی را مدیریت می کند و بازیکن در صحنه ظهور دارد و بازی اش را به نمایش میگذارد. هردو نفر نقشی در ساخت بازی دارند اما متفاوت از هم! به ادعای کتاب، مخالفتی با اشتغال زنان نیست اما عدم جایگزینی نقش زن و مرد مسئله ای مهم است؛ به ویژه خطر فراموشی استعداد زن در ابراز کردن، جوشش و به تحرک درآوردن مرد!    شاید شما هم حس کنید که بارها مطالب مختلفی از این دست پیرامون زن و مرد خوانده اید که صرفا به دنبال ارائه ی دلایلی برای شاغل نبودن زنان یا منحصر کردنشان به نقش مادری هستند اما چیزی که در این کتاب، دیدگاه من را تعدیل و نرم کرد، افزایش جایگاه و نقش زن در ذهنم بود؛ جایگاهی که به خودی خود ارزشمند بود و نیازی به مادر یا حتی همسر شدن نداشت؛ برخلاف بعضی از دیگر مطالبی که پیرامون زن می شنویم.   منتها، سوال و نقدی که به این نگاه یا کتاب دارم، این است که چرا مردان همچون طفیلی هایی ترسیم شدند که زنان مدام باید مراقب باشند تا آنها را به تحرک وادار کنند که مبادا از انرژی بیفتند و خاموش شوند.حال آنکه سوال اینجاست خود این دیدگاه سبب تنبلی بیشتر مردان و ایجاد حس عدم کفایت در زنان در صورت تغییرناپذیری مردان نمی شود؟با همه ی توصیفات، مطالعه ی این کتاب را چه مجرد باشید و چه ازدواج کرده، به شما پیشنهاد می کنم؛ چرا که مطالب زیادی هست که خواندنش ارزش دارد و گفتنش در اینجا میسر نبود.کتاب&quot; ازدواج چگونه&quot; اثری از محمدجعفر غفرانی(آشنایی با مهارت های همسرگزینی)#ازدواج #عقد #نامزدی#زن#معرفی_کتاب#خواستگاری</description>
                <category>ناربُن.دال</category>
                <author>ناربُن.دال</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2024 07:52:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>