<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پروانه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_90156094</link>
        <description>پری هستم.دانشجوی حسابداری و بیکار،
نمیدونم دارم با زندگیم چیکار میکنم و دنبال اینکه چیکار باید بکنم هم نیستم ‌.
هرچه بادا باد‌.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:13:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4559479/avatar/B6JSTc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پروانه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_90156094</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چی بگم والا!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90156094/%DA%86%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%D9%85-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7-a64hy59ql9ac</link>
                <description>حافظه خیلی ماهیه ! در طی روز فکرم هزار جا میره ولی اون ثانیه ای که میخوام با یکی حرف بزنم و مشکلمو بگم همه چی میپره ! هیچوقت از نوشتن و خوندن خوشم نیومده. البته یه دوره ای بود خیلی رمان میخوندم خیلی دوست داشتم خوندنو ولی خب نفهمیدم چیشد دیگه ازونم خوشم نمیاد . نوشتن هم انگار سخت‌ترین کار دنیاعه وقتی قلم و دفتر دستم میگیرم مغزم میره رو حالت استندبای‌.بیخیال من تا فردا صبح میتونم از ننوشتن بنویسم.چیزی که خیلی اذیتم میکنه آدما هستن .البته بعد اینکه ایرانی بودن فقیر بودن و تفریح نداشتن و سلامت روان نداشتن و ددی ایشوز و این حرفا بله آدما رومخ هستن. منم البته زیادی کودک هستم و توقع دارم حرف نزده همه بفهمن مشکلم چیه .آها از حرف زدن هم خوشم نمیاد ! لیست چیزایی که خوشم نمیاد خیلی طولانیه . در واقع از سوال کردن خوشم نمیاد آدم ها معمولا وقتی همو میبینن خیلی کنجکاوی میکنن و سوال میپرسن من همیشه ساکتم و تظاهر میکنم سوالی نمیپرسم که یک وقت خدای نکرده طرف مقابل هم به خودش اجازه نده از من سوال بپرسه. اما چیزی که بیشتر اذیتم میکنه جواب سوالاته! مثلا اینبار که از داییم پرسیدم چرا منو دوست داره اونکه اصلا منو ندیده و جواب چون خیلی شبیه مامانم هستم ‌، خیلی ناراحت شدم. چندین ساعت گریه کردم که چرا منو بخاطر یه آدم مرده دوست داره نه بخاطر خودم . یا چه میدونم اون باری که از بابام پرسیدم ترجیح میده من بمیرم یا حرف مردم پشت سرم نباشه گزینه اولو انتخاب کرد ‌. خیلی وقته دیگه سوال کردنو دوست ندارم. اما از طرفی هم نمیدونم همین سوال نکردن باعث شد حرف زدن یادم بره .  اینم بگم معمولا ذهنم اون ته زمزمه میکنه این چه حرف احمقانه ای هیچی نگو ! ساکت شو دهنتو ببند . آها راستی داشتم میگفتم آدما ! مثلا من کلی جون کندم از مشکلاتم از خونه بابام از تهران فرار  کردم کلی برای خودم فانتزی چیدم  و خودم را قانع کردم که واقعیت اصل زندگیمو فراموش کنه و عادت کنه به این وضع  اما انگار این آدمای بیشعور وظیفه دارن حال منو بد کنن توی کسری از ثانیه بوم یه کاری میکنن من یادم بیاد از کجا اومدم چرا اومدم .عاح  احساس میکنم انقدر از مشکلم فرار کردم که واقعا هرجا میرم انگار داره تعقیب میکنه و همیشه هم بهم میرسه .قبلا سرعتم بیشتر بود قبلا انگیزه بیشتری برای فرار داشتم الان زود تسلیم میشم و میشینم یه گوشه نگاش میکنم .فقط نگاش میکنم چون حتی از حل کردن مشکلاتم هم خوشم نمیاد ‌. نه که خوشم نیاد ها ولی خب تو ببین من حتی باهاش روبرو نمیشم انقدر پنیک میکنم فکر کنم اگه باهاش روبرو بشم سکته رو رد میکنم .به علاوه انقدر این مشکلات بودن که اگه الان حل بشن و برن واقعا دیگه چیزی از شخصیت من نمیمونه .میفهمی چی میگم؟ میترسم مشکل حل بشه دیگه چیزی برای مقصر دونستن نداشته باشم.میترسم این مشکل حل بشه و بفهمم مشکل از خود من بوده نه چیز دیگه ای . اوه اوه لیست ترس‌هام داره طولانی میشه :)نمیدونم البته نمیخوام بدونم ، واقعا زندگی اونقد خوب و طولانی هست که ارزششو داشته باشه؟</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 23:32:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The winner takes it all.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90156094/the-winner-takes-it-all-a6zjvherosja</link>
                <description>The loser has to fall.I always hated when you called , I hated when faced time me , like why would you do that when you can text !But I never thought how alone you were when you called me . How alone must&#039;ve you been to keep calling me in the middle of parties . I was the only one you&#039;ve got and yet I made sure to make you feel shit about that . I&#039;m sorry I was so full of myself that It never occurred to me. Now that you&#039;re not calling anymore I read your texts and there is none that you be mad or sad or any negative things , you always texted so nice telling me you love me even when I was a funking jackass to you . It seems like you didn&#039;t care how fucked up I treated you, you would just always stay there and love me . I&#039;m crying my eyes balls out right now cause what do you mean that I was so blind and then boom I lost you . I know it&#039;s late to say it but I always lived you  but I couldn&#039;t see it cause you were always there like you would never leave . Sorry I didn&#039;t deserved u.</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 01:10:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Hope you see me.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90156094/hope-you-see-me-hy4vctoqewkb-hy4vctoqewkb</link>
                <description>I wanted to make you feel alright , I&#039;m just so tired ..I was alone all along my grief, my life was hell . You just came by and decided to be in my life in a blink of an eye ,well that&#039;s not fair . You weren&#039;t there when I needed you and now that I&#039;m just moving through whatever the fuck this life is you showed up. You make feel sick, you make hate me even more than I already do. I want to tell you how hard it was for me to live without you , how it hurt whenever everyone else could see you but me . There is no point to tell you this now , I&#039;m sure you still see me as who I was and can&#039;t tell the difference. You are who you are , you always do what you want never cared to ask me what I wanted . And I loved all along I always wanted you and I hate me for this . I hate myself for this desperate need of being loved. I hope you see at least once as who I really am. I can&#039;t change who you are i can just tolerate and move on . Anyway it hurts .</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 15:33:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستت دارم چون بدبختی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90156094/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-yo7crzv3evza</link>
                <description>شنیدن این جمله خیلی حس عجیبی داشت،اینکه یکی تو چشام زل بزنه بگه دوستم داره چون مشکلات زیادی تو زندگیم دارم واقعا خنده داره. برای خود منم خیلی پیش اومده با افرادی بگردم که زندگی سختی دارن تا اونجوری یذره به خودم و تصمیمات  امیدوارتر بشم. خیلی آدم بیشعوری هستم میدونم ولی هیچوقت تاحالا به کسی نگفتم تو خیلی بدبختی پس دوستت دارم ،یجورایی انگار دوست داشتنِ واقعی نیست دلسوزیه! حرف مسخره و خنده دار تو باعث شده که من از صبح گریه کنم .این همه مشکل و به قول تو بدبختی رو پشت سر گذاشتم و هنوز هم خودمو سرزنش میکنم. تقصیر تو بود که یادآوری کردی وگرنه من که داشتم زندگیمو میکردم من که نمیدونم چرا دوسم داری ،حالا حتما باید دلیلشو میگفتی؟کاش میگفتی دوستت دارم چون خیلی قشنگ میخندی   یا چه میدونم دوستت دارم چون  آدم احمقی هستی ، هرچی بجز بدبخت. </description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 00:09:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا همیشه شبه.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90156094/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B4%D8%A8%D9%87-k1twrixb9fzv</link>
                <description>اینجا همیشه تاریک و سرده تقریبا ۱۲ ماه از سال.دروغ چرا چندروزی از سال هم آفتاب رو می‌بینیم،ولی بعد اون نور ،تاریکی عمیق تر میشه.معمولا میگن کسی که نور رو پیدا کنه دیگه نمیتونه سختی تاریکی رو تحمل کنه اما اینجا برعکسه ‌. مردم اینجا برای مدت طولانی تاریکی رو تحمل میکنن و حتی بعد از روزای نورانی خیلی سریع دوباره با تاریکی خو میگیرن ،انگار قسمتی از جون و خونشونه. بعضیا هم که خب خیلی تاب آوری ندارن وسایلاشونو جمع میکنن و مهاجرت میکنن چه به سرزمین های دیگه، چه به دنیای دیگه. زندگی در این تاریکی انگار طولانی تر از هرجای دیگس. مثلا روزاش ۴۸ ساعته احتمالا و هفته هاش یک ماه.کاش ما هم میتونیم زندگی عادی رو تجربه کنیم . زندگی که صرف بدست آوردن خوراک و پوشاک و مسکن و ابتدایی ترین نیاز ها نشه ‌ زندگی ای که شب بابا از سرکار برمیگرده خسته و ناامید نباشه‌ ‌. نمیدونم چرا دارم از ای کاش ای کاش استفاده میکنم انگار هنوز عادی نشده واسم </description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 10:59:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگواری یک عقب مانده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90156094/%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-teiilyhjkp1c</link>
                <description>امروز دقیقا یکسال و ۷ ماه و ۲۸ روز از آخرین دیدار ما میگذره.آخرین دیدارمون مثل همیشه ساده بود،من بودم که داشتم از مشکلاتم فرار میکردم و تو بودی که بهم پناه دادی. نمیدونم این ۶۰۸ روز گذشته که تورو نداشتم چقدر سخت بود و چطور تونستم بگذرونم ،اما هنوز بعد گذشته این همه مدت هم نمیخوام که مرگ تورو بپذیرم ،پذیرفتن اینکه دیگه نقشی تو زندگی من نداری و من دیگه کسی رو ندارم که با التماس ازش بخوام بجای من با مشکلاتم روبرو شه .گاها از خودم عصبی میشم که دارم این قضیه رو برای همه سخت میکنم ،چونکه بقیه خیلی راحت با زندگی کنار اومدن .اوایل از بقیه هم ناراحت بودم ، ناراحت بودم که زندگی عادی ادامه داشت، عصبی بودم که هیچوقت زمان واینساد تا من بتونم درست حسابی با این قضیه کنار بیام ،عصبی بودم که تو فقط ۲۰ تولد در کنار بودی و نه بیشتر ، عصبی بودم که بقیه مجبورم میکردن به فکر خودم و زندگیم باشم .من نمیخواستم بدون تو زندگی کنم .درسته خیلی جاها ازت عصبانی بودم و میگفتم ازت بدم میاد ولی تو تنها آدم من بودی . من تنها آدمم رو به هیچی از دست دادم.الانم نمیدونم چرا دارم انقدر چرتوپرت میگم ولی فکر کنم بیماری های روانیم در اوج خودشون باشن . حتی از اون اوایل که همش میخواستم خودکشی کنم تا پیش تو بیام هم بدتره وضعیتم .آخرین یکشنبه اردبیهشت ۱۴۰۳ آخرین روزی که تورو دیدم.یکشنبه بعدش تو از پیشم رفتی ، برای همیشه .یکشنبه های نحس.من هنوز درحال انکار هستم‌ و به مراحل بعدی سوگ نرسیدم .</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 08:40:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه میدانم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90156094/%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-xvd6uw2huijh</link>
                <description>آگاهی چندانی از این پلت‌فورم ندارم،من برای مدت زمان طولانی ای تلاش میکردم تظاهر کنم نوجوانی بی دغدغه و خوش گذرانم.روزها تفریحاتم شیرینی خوردن و سریال آسیایی دیدن بود . شب ها سناریو سازی و فکر کردن به اینکه اگر یک جوان سفیدپوست آمریکایی بودم چه زندکی ای داشتم.‌ من به قدری از واقعیت زندگی میترسیدم که خودم رو درون این پوسته مخفی میکنم اما حالا که حقایق زندگی ناخواسته تو صورتم خورده و من همه ی راه های فرارم رو از دست دادم ، نمیدونم چیکار باید بکنم.هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی برسه که تفریح کیک پختن از من گرفته بشه ، تفریح سریال غیرمجاز و عاشقانه از من گرفته بشه،  از اون بدتر امید به اینکه بزرگتر بشم همه چیز درست میشه ، فکر نکنم بزرگتر از این بشم .حق من نبود که در ۲۰سالگی چنین زندگی و مشکلات روانی داشته باشم اما اگر بخوام واقع بینانه باشم زندگی هم هیچوقت عادلانه نبوده ، زندگی همیشه برای امثال من اینطور بود که نصف بیشتر حقوقشان به اجاره ، نصف بقیه به ملزومات زنده ماندن صرف شه .  زندگی سخته ولی اینکه برای همه سخت شده خیلی دردناک است. کاش همون روز های اوج خداحافظی میکردم از همه و دل میکردم ازین زندگی بی ارزش. </description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 16:16:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسردگی‌</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90156094/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-uoa7z5vdsbbb</link>
                <description>چند صباحی است که زندگی دشوار شده است، درواقع دشوار که بود فقط من اونو نادیده میگرفتم ،مشکلاتمو کلا پشت گوش مینداختم،اما از وقتی اینترنت قطع شده زمان بیشتری برای فکر کردن و یا به اصطلاح این خارجیا اورتینک دارم.شب ها صبح ها عصر ها ظهر ها من کلا درحال فکر کردن هستم.فکر کردن به اینکه چطور زندگی رو تا الان تلف کردم و یا قراره در آینده چه کنم با این زندگی. درواقع به عنوان یک دانشجوی بیکار خیلی هم کاری از دستم برنمیاد.احتمالا خیلی کلیشه ای باشه اما من از خودم بدم میاد که انقدر طولانی مدت افسرده موندم و ناراحتم.از طرفی هم این افسردگی و ناراحتی تنها چیزیه که منو به کسی که دوست دارم متصل میکنه.</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 00:04:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>