<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پروانه زرین قلم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_90156094</link>
        <description>پروانه هستم.دانشجوی حسابداری و بیکار،
نمیدونم دارم با زندگیم چیکار میکنم و دنبال اینکه چیکار باید بکنم هم نیستم ‌.
هرچه بادا باد‌.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:22:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4559479/avatar/sbFPA8.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پروانه زرین قلم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_90156094</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دوستت دارم چون بدبختی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90156094/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-yo7crzv3evza</link>
                <description>شنیدن این جمله خیلی حس عجیبی داشت،اینکه یکی تو چشام زل بزنه بگه دوستم داره چون مشکلات زیادی تو زندگیم دارم واقعا خنده داره. برای خود منم خیلی پیش اومده با افرادی بگردم که زندگی سختی دارن تا اونجوری یذره به خودم و تصمیمات  امیدوارتر بشم. خیلی آدم بیشعوری هستم میدونم ولی هیچوقت تاحالا به کسی نگفتم تو خیلی بدبختی پس دوستت دارم ،یجورایی انگار دوست داشتنِ واقعی نیست دلسوزیه! حرف مسخره و خنده دار تو باعث شده که من از صبح گریه کنم .این همه مشکل و به قول تو بدبختی رو پشت سر گذاشتم و هنوز هم خودمو سرزنش میکنم. تقصیر تو بود که یادآوری کردی وگرنه من که داشتم زندگیمو میکردم من که نمیدونم چرا دوسم داری ،حالا حتما باید دلیلشو میگفتی؟کاش میگفتی دوستت دارم چون خیلی قشنگ میخندی   یا چه میدونم دوستت دارم چون  آدم احمقی هستی ، هرچی بجز بدبخت. </description>
                <category>پروانه زرین قلم</category>
                <author>پروانه زرین قلم</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 00:09:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا همیشه شبه.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90156094/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B4%D8%A8%D9%87-k1twrixb9fzv</link>
                <description>اینجا همیشه تاریک و سرده تقریبا ۱۲ ماه از سال.دروغ چرا چندروزی از سال هم آفتاب رو می‌بینیم،ولی بعد اون نور ،تاریکی عمیق تر میشه.معمولا میگن کسی که نور رو پیدا کنه دیگه نمیتونه سختی تاریکی رو تحمل کنه اما اینجا برعکسه ‌. مردم اینجا برای مدت طولانی تاریکی رو تحمل میکنن و حتی بعد از روزای نورانی خیلی سریع دوباره با تاریکی خو میگیرن ،انگار قسمتی از جون و خونشونه. بعضیا هم که خب خیلی تاب آوری ندارن وسایلاشونو جمع میکنن و مهاجرت میکنن چه به سرزمین های دیگه، چه به دنیای دیگه. زندگی در این تاریکی انگار طولانی تر از هرجای دیگس. مثلا روزاش ۴۸ ساعته احتمالا و هفته هاش یک ماه.کاش ما هم میتونیم زندگی عادی رو تجربه کنیم . زندگی که صرف بدست آوردن خوراک و پوشاک و مسکن و ابتدایی ترین نیاز ها نشه ‌ زندگی ای که شب بابا از سرکار برمیگرده خسته و ناامید نباشه‌ ‌. نمیدونم چرا دارم از ای کاش ای کاش استفاده میکنم انگار هنوز عادی نشده واسم </description>
                <category>پروانه زرین قلم</category>
                <author>پروانه زرین قلم</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 10:59:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگواری یک عقب مانده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90156094/%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-teiilyhjkp1c</link>
                <description>امروز دقیقا یکسال و ۷ ماه و ۲۸ روز از آخرین دیدار ما میگذره.آخرین دیدارمون مثل همیشه ساده بود،من بودم که داشتم از مشکلاتم فرار میکردم و تو بودی که بهم پناه دادی. نمیدونم این ۶۰۸ روز گذشته که تورو نداشتم چقدر سخت بود و چطور تونستم بگذرونم ،اما هنوز بعد گذشته این همه مدت هم نمیخوام که مرگ تورو بپذیرم ،پذیرفتن اینکه دیگه نقشی تو زندگی من نداری و من دیگه کسی رو ندارم که با التماس ازش بخوام بجای من با مشکلاتم روبرو شه .گاها از خودم عصبی میشم که دارم این قضیه رو برای همه سخت میکنم ،چونکه بقیه خیلی راحت با زندگی کنار اومدن .اوایل از بقیه هم ناراحت بودم ، ناراحت بودم که زندگی عادی ادامه داشت، عصبی بودم که هیچوقت زمان واینساد تا من بتونم درست حسابی با این قضیه کنار بیام ،عصبی بودم که تو فقط ۲۰ تولد در کنار بودی و نه بیشتر ، عصبی بودم که بقیه مجبورم میکردن به فکر خودم و زندگیم باشم .من نمیخواستم بدون تو زندگی کنم .درسته خیلی جاها ازت عصبانی بودم و میگفتم ازت بدم میاد ولی تو تنها آدم من بودی . من تنها آدمم رو به هیچی از دست دادم.الانم نمیدونم چرا دارم انقدر چرتوپرت میگم ولی فکر کنم بیماری های روانیم در اوج خودشون باشن . حتی از اون اوایل که همش میخواستم خودکشی کنم تا پیش تو بیام هم بدتره وضعیتم .آخرین یکشنبه اردبیهشت ۱۴۰۳ آخرین روزی که تورو دیدم.یکشنبه بعدش تو از پیشم رفتی ، برای همیشه .یکشنبه های نحس.من هنوز درحال انکار هستم‌ و به مراحل بعدی سوگ نرسیدم .</description>
                <category>پروانه زرین قلم</category>
                <author>پروانه زرین قلم</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 08:40:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه میدانم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90156094/%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-xvd6uw2huijh</link>
                <description>آگاهی چندانی از این پلت‌فورم ندارم،من برای مدت زمان طولانی ای تلاش میکردم تظاهر کنم نوجوانی بی دغدغه و خوش گذرانم.روزها تفریحاتم شیرینی خوردن و سریال آسیایی دیدن بود . شب ها سناریو سازی و فکر کردن به اینکه اگر یک جوان سفیدپوست آمریکایی بودم چه زندکی ای داشتم.‌ من به قدری از واقعیت زندگی میترسیدم که خودم رو درون این پوسته مخفی میکنم اما حالا که حقایق زندگی ناخواسته تو صورتم خورده و من همه ی راه های فرارم رو از دست دادم ، نمیدونم چیکار باید بکنم.هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی برسه که تفریح کیک پختن از من گرفته بشه ، تفریح سریال غیرمجاز و عاشقانه از من گرفته بشه،  از اون بدتر امید به اینکه بزرگتر بشم همه چیز درست میشه ، فکر نکنم بزرگتر از این بشم .حق من نبود که در ۲۰سالگی چنین زندگی و مشکلات روانی داشته باشم اما اگر بخوام واقع بینانه باشم زندگی هم هیچوقت عادلانه نبوده ، زندگی همیشه برای امثال من اینطور بود که نصف بیشتر حقوقشان به اجاره ، نصف بقیه به ملزومات زنده ماندن صرف شه .  زندگی سخته ولی اینکه برای همه سخت شده خیلی دردناک است. کاش همون روز های اوج خداحافظی میکردم از همه و دل میکردم ازین زندگی بی ارزش. </description>
                <category>پروانه زرین قلم</category>
                <author>پروانه زرین قلم</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 16:16:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسردگی‌</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90156094/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-uoa7z5vdsbbb</link>
                <description>چند صباحی است که زندگی دشوار شده است، درواقع دشوار که بود فقط من اونو نادیده میگرفتم ،مشکلاتمو کلا پشت گوش مینداختم،اما از وقتی اینترنت قطع شده زمان بیشتری برای فکر کردن و یا به اصطلاح این خارجیا اورتینک دارم.شب ها صبح ها عصر ها ظهر ها من کلا درحال فکر کردن هستم.فکر کردن به اینکه چطور زندگی رو تا الان تلف کردم و یا قراره در آینده چه کنم با این زندگی. درواقع به عنوان یک دانشجوی بیکار خیلی هم کاری از دستم برنمیاد.احتمالا خیلی کلیشه ای باشه اما من از خودم بدم میاد که انقدر طولانی مدت افسرده موندم و ناراحتم.از طرفی هم این افسردگی و ناراحتی تنها چیزیه که منو به کسی که دوست دارم متصل میکنه.</description>
                <category>پروانه زرین قلم</category>
                <author>پروانه زرین قلم</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 00:04:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>