<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های GreenQueen</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_90224757</link>
        <description>زنی هستم در آستانه‌ی تمام فصول!
گرم و سرد و معتدل!
اهل تیرماهم و مثل خورشیدش هر لحظه شعاعم به سمتی روان!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 11:03:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4854405/avatar/dPo71D.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>GreenQueen</title>
            <link>https://virgool.io/@m_90224757</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تغییر؛ نه تعویض به غیر!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90224757/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%B9%D9%88%DB%8C%D8%B6-%D8%A8%D9%87-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-ybt4ilo5vs2m</link>
                <description>من در حال یه تغییر بزرگم.تغییر نه تعویض. چون اون‌قدر تعویض به‌کار بستم که تغییر نکنم که دیگه دندون طمعش کُند شده و باید هرچه زودتر کَنده بشه.بزرگ‌بودن تغییر رو ازین جهت تشخیص میدم که حالم اصلا خوب نیست. دیگه راهی جز این تغییر برام نمونده و واقعا مجبورم؛ به همین دلیل ذهن و بدنم قفل شدن و هیچ کاری در جهت این تغییر نمی‌تونم انجام بدم. مدتها قبل که راجع به &quot;تغییر&quot; می‌شنیدم فکر می‌کردم حتما چیز خوشایندی باید باشه. چون کسانی که درباره‌ش صحبت می‌کردن از مراحل تلخ و ترش و گَسِ اون گذشته بودن و وقتی دادِ سخن می‌دادن که به قسمت شیرینش رسیده بودن. می‌گفتن سخته اما نمی‌گفتن منظورشون از سختی چیه. من فکر می‌کردم خب آره، طبیعیه؛ یه راه جدید که هیچ شناختی راجع بهش نداری آزمون و خطا داره؛ اشتباه داره تا یاد بگیری؛ گاهی یه مسیر رو تا تهش میری و بعد می‌فهمی اشتباه رفتی و برمی‌گردی و... اما هیجان و کنجکاوی خودش رو هم داره. بالاخره همه‌ی مسیر که سخت نیست حتی اگر یک به ۹۹ ،خوشی داشته باشه.اما الان به ضِرسِ قاطع میگم که صد در صدش سخته. بدون اغراق گاهی فکر می‌کنم نشدنیه؛ از بس که نچسب و بی‌مزه و بی‌حاله. اون‌قدر در ذهن و بدنم اسپاسم و فشار و لَختی دارم که انگار می‌خوام یه کوه رو جابجا کنم نه کاری رو انجام بدم که در اون مهارت دارم؛ می‌شناسمش؛ مشکل حسی و شوقی هم نسبت بهش ندارم. فقط می‌خوام جهت کارم رو عوض کنم و خودم مُبدع و خالق روش کارم باشم.همین.گاهی به خودم میگم شاید اگر می‌خواستم یه مهارت جدید یاد بگیرم حالم بهتر بود. لااقل یه‌سری نادانسته‌ها وجود داشتن تا ترس و شوق روبرو شدن با اونها باعث می‌شد که حالم به بدی الانم نباشه.در ضمن این رو هم بگم من اصلا راجع به کاری که سالهاست در انجامش تجربه دارم بر این باور نیستم که دیگه نیازی به یادگیری ندارم؛ نه. اما چون از چَم و خَم کلی کار اطلاع دارم ترس و مقاومتم برای انجام کاری که امضای شخص خودم پای اون باشه و در واقع همه‌کاره‌ش باشم من رو آچمز کرده.درسته، این وسط نقش ترس از پذیرشِ صفر تا صد مسوولیت کار، ترس از شکست، ترس از قضاوت، کمال‌طلبی و هزارتا اگر و مگر رو نباید نادیده گرفت اما مساله‌ی مهمی که باعث ترمزم شده اینه که من فکر می‌کردم اگر روزی بخوام کار خودم رو استارت بزنم حتما خیلی شاد و غزلخوان خواهم بود و حتی از خیال انجامش دلم غَنج میره. اما حالا که پای عمل رسیده می‌بینم اصلا ازین خبرا نیست. برای غلبه بر مقاومت‌های ذهنی، هرطور: سینه‌خیز، سر بر زمین پا در هوا، سوار بر کجاوه‌ی شتربند، دَمَر روی تخت و هر حالت و وضعیتی حتی گاهی با چشمان بسته باید، باید، باید فقط انجام بدم. تا جایی مثل ماری‌کوری که سینی غذا پشت در اتاقش کپک میزد🤐 ای‌طوری!ذهنیت قبلی من راجع به تغییر این بود که روال زندگیم خیلی قرار نیست تخریب بشه. فقط همین‌که بفهمم درست و غلط چیه کافیه. زهی خیال باطل. نمی‌دونستم که فقط ده درصد ماجرا دونستنه؛ باقیِ تغییر که مهمترینش تغییر باوره در خلال عمل‌کردن اتفاق می‌افته. اما حالا که دست به مهره‌ی بازی زدم بیشتر از همیشه دارم این جملات رو درک می‌کنم.خوابم که به کل بهم ریخته. احساساتم دچار نوسان‌های عجیب و غریب شدن. گرفتگی‌های بدنم به سرعت جابجا میشن. حوصله‌ی معاشرت و صحبت به کل ندارم. تمرکز ذهنی؟! تمرکز که دیگه اصلا ندارم. الان یه جمله حرف می‌زنم(اگر بزنم) دو ثانیه بعد یادم نیست چی گفتم. اصلا از اون آدم گذشته که حتی اگر دروغ هم می‌گفتم کم‌حافظه نمی‌شدم و یادم می‌موند چه وقت و به چه کسی چی گفتم دیگه خبری نیست. یه جوری این تغییر من رو فیتیله‌پیچ کرده که دیگه نمی‌فهمم الان روی پُل رفتم یا خاک شدم! تا این حد! حتی گاهی صدای صوت داور و پایان بازی رو هم نمی‌شنوم و وقتی به خودم میام می‌بینم روی تشک، تک و تنها با بالشتم سرشاخ شدم😵‍💫خیلی وقت بود که من می‌خواستم روش کاریم رو تغییر بدم اما به طرق مختلف عقب می‌انداختم. چون ناخودآگاهم زودتر از خودآگاهم اصل ماجرا رو فهمیده بود و کلی النگ و دولنگ برام جور می‌کرد که از تعویض مسیر منصرف بشم. من مثل خیلی‌ها سال‌های سال برای دیگران کار کرده بودم و با وجودی‌که هر روز کیفیت کارم به دلیل تجربه و دقت خودم بیشتر می‌شد اما هم کمیت کارم به شدت پایین اومده بود و هم سفارش‌دهنده‌ها به شدت بدقول و بدحساب شده بودن. من در طی این همه سالی که کار کرده بودم به ندرت به همچین آدمایی برخورده بودم. حتی زمانی که یه جوجه‌دانشجویی بیش نبودم که کارم رو شروع کردم. اون‌موقع با وجود کم‌تجربگی و ناشناخته‌بودن طبیعی بود که تحویلم نگیرن یا پولم رو ندن. اما کسانی کنارم بودن که هنوز بعد از دو دهه و نیم که از اولین روزهای کاریم می‌گذره دعاگوشون هستم. جالبه اونها پارتی من نبودن و وقتی کارم رو شروع کردم حامی من شدن. اما به واسطه‌ی حمایت اونها من با کسانی آشنا شدم که انصافا از آدم‌های نیک روزگارِ کاری من بودن که هرجا هستن خداوند برکات روزی‌شون رو افزون کند🤲اما جدای از شرایط بد کاری که در سال‌های اخیر درگیرش شدم طبق اخلاق شخصیم همیشه دلم می‌خواست خودم صاحب‌کار خودم باشم. اما ترافیک کاریِ سَنَوات ماضی اجازه‌ی تمرکز نمی‌داد. من اون‌موقع‌ها اصلا به کمبود مالی برخورد نمی‌کردم چون اصلا یه سری مسائل رو نمی‌شناختم که بخوام بهشون نیاز پیدا کنم اما حالا دلم میخواد خودم برای داشتن الزاماتم تصمیم بگیرم و این تصمیمات مستلزم تکیه‌گاه و استقلال مالیه. سوای قضایای مالی اون موقع که من سفارش کار می‌گرفتم من با خیلی از مواضع کارفرما موافق نبودم و اکثر اوقات هم با پیشنهادات من موافقت نمی‌شد؛ چون کار، سفارش فلان سازمان یا بهمان نهاد بود و من همیشه دلم می‌خواست اون خلاقیتی رو که مدنظرم بود در کارهام اِعمال کنم. چون در موقعیت کوتاهی که چند سال پیش برام پیش اومد و من با کارفرمای منعطفی کار می‌کردم و می‌تونستم نظراتم رو در کارهام به کار ببندم کارهام خیلی موردتوجه قرار می‌گرفتن و بسیار بازخوردهای خوبی داشتن. به همین دلیل دیگه مطمئنم که اگر کار خودم رو شروع کنم حتما طرفداران خودش رو خواهد داشت و البته مخالفان خودش رو.حالا که دیگه وارد جاده‌ی یک‌طرفه‌ی &quot;کار خودم&quot; شدم باید به موج‌های احتمالی و پیش‌بینی‌نشده تن بدم. دیگه اون سنجش‌ها و پیش‌بینی‌هایی که قبلا برای کمتر اشتباه‌کردن و جلوگیری از خراب‌کاری‌ها و گرفتن تایید برخی آدمها و حفظ سبک همیشگی زندگی و برخورد و معاشرتم با دیگران داشتم دارن رنگ عوض می‌کنن و خودبخود از هم پاشیده میشن.مهم‌تر از همه فهمیده‌م که این تغییر شیوه‌ی کارم بیشتر از هر چیزی داره من رو به خودِ واقعیم نزدیک می‌کنه. داره روز به روز نقاب‌هایی که یه روزایی فکر می‌کردم کاشتمشون و تا ابد قراره بهم میوه بدن یکی یکی از درون می‌پوسن و شُل میشن و می‌افتن و دیگه با هیچ سرب و ساروجی سر جاشون بند نمیشن. حالا دارم معنی &quot;پوست‌انداختن&quot; رو می‌فهمم.آره می‌ترسم از خودِ جدیدم. پوستِ جدیدم. چهره‌ی جدیدم. صدای جدیدم. کلمات جدیدم. برخوردهای جدیدم. آدم‌های جدید. مکان‌های جدید. معاشرت‌های جدید. سبک زندگی جدید.ولی این جاده، برگشت نداره. درسته هیچ غیرممکنی وجود نداره اما دیگه برگشتن به سبک و سیاق قبل، حس و حال زندگی رو بیشتر از قبل از رمق میندازه. اگر همچنان کورسویی هنوز در روش قبلی وجود داشت تا ساحل این دریا نمی‌اومدم و پاهام نم‌نم خیس نمی‌شدن. اون‌وقت شاید می‌تونستم تو مسیر قبلی چند صباحی دووم بیارم اما حالا دیگه واسه این فکرا خیلی دیر شده. بهتره به جای فکر برگشت، خودم رو واسه موج‌سواری آماده کنم. درسته که به هیچ وجه هیچ شوق و ذوقی هم برای به آب‌زدن ندارم اما مساله اینه که به قول سهراب سپهری:پشت‌سر نیست فضایی زنده.پشت‌سر مرغ نمی‌خواند.پشت‌سر باد نمی‌آید.پشت‌سر پنجره‌ی سبز صنوبر بسته‌ست.پشت‌سر روی همه فرفره‌ها خاک نشسته‌است.پشت‌سر خستگی تاریخ است.پشت‌سر خاطره‌ی موج به ساحل صدف سرد سکون می‌ریزد.من تا اینجای مسیر که هنوز اتفاقی نیوفتاده(البته به نظر خودم اتفاقی نیوفتاده اما میدونم حتما افتاده که الان دارم این متن رو می‌نویسم) فهمیده‌م که تغییر یعنی واسه‌ی یه دکمه، کت بدوزی! تغییر یعنی وقتی میگن برو سر بیار؛ حتما باید تن رو هم بیاری. تغییر یعنی وقتی میگن &quot;ف&quot; نه فرحزاد، نه فشم، نه فرانکفورت، نه فوجی‌یاما بلکه باید بری فضا ! تا این حد! اما آسه‌آسه؛ یواش‌یواش؛ آروم‌آروم! چون عوض‌شدن ناگهانی و یهویی و فی‌الفور نتیجه‌ای جز عوضی‌شدن نداره. مثل این می‌مونه که قصد شانزه‌لیزه می‌کنی اما سر از شابدوالعظیم درمیاری. تغییرات یه‌شبه اینجورین.اما تغییر وقتی بخواد عمقی اتفاق بیوفتاده زمان‌بَره. همون‌طور که در طول زمان &quot;اینجوری&quot; شدم پس حتما زمان می‌بره تا &quot;جور دیگه‌ای&quot; بشم. و این قانون کاملا منطقیه. اما ممکنه طول و عرض زمان هردو یکی نباشه. اگر تغییر اولی ناخودآگاه و بدون خودآگاهی بوده تغییر دوم که حتما خودآگاهه و با قصد و نیت قبلی، پس قطعا زمان کوتاه‌تری می‌خواد برای رسیدن به هدف انتخابی که خودِ جدیده.پس پیش به سوی راه و چاه جدید🫡همینطور که خواجه حافظ شیراز در غزلی می‌فرماید:باغبان گر پنج‌روزی صحبتِ گل بایدشبر جفایِ خارِ هجران صبرِ بلبل بایدشای دل اندر بندِ زلفش از پریشانی مَنالمرغِ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدشرندِ عالم‌سوز را با مصلحت‌بینی چه‌کارکار مُلک است آن که تدبیر و تأمّل بایدشتکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری‌ستراهرو گر صد هنر دارد توکل بایدشبا چُنین زلف و رُخَش بادا نظربازی حرامهر که روی یاسمین و جَعدِ سنبل بایدشنازها زان نرگسِ مستانه‌اش باید کشیداین دلِ شوریده تا آن جَعد و کاکُل بایدشساقیا در گردشِ ساغر تعلّل تا به چنددور چون با عاشقان افتد تَسَلسُل بایدشکیست حافظ تا ننوشد باده بی‌آوازِ رودعاشقِ مسکین چرا چندین تجمّل بایدش</description>
                <category>GreenQueen</category>
                <author>GreenQueen</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 23:54:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سر بر سایه‌سار سفری سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90224757/%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-exbeeazlobiq</link>
                <description>همیشه زخم‌ها بر عقل‌ها توفیق می‌یابند اگر شفا نیابند.درین سیر، درمان به تنهایی به کار نمی‌آید بلکه شفاست که لزوم درمان را کفایت می‌کند.و شفا چیزی جز مُزیّن‌شدن زخم به معنایی درخور نیست.هر زخمی برای بقا به دردی نیاز دارد تا وجودش را فریاد بزند. درد، خودنمایی زخم است. زخمی که از رنجی خُرد تا جانکاه پا گرفته و بالنده شده و حالا بلوغش را با درد به رخ می‌کشانَد.رنجی که با مراقبتِ تحمل و شرم در کُنجی نَمور رشد کرده و نِمو آن در گروِ ترس و خشم ناشی از آن و سرانجام، انتقام، قوام گرفته و در طول قد کشیدن، طُرُق گوناگونی را فرا گرفته تا چطور خود را به نور برساند. اگر توانسته، از وسط مانعی رد شده و اگر نه، آن را دور زده و پیچ‌ و خمی به خود داده و خلاصه برای بقا با تمام قوا جنگیده و پیش رفته است.دیگر باقی، این نور است که ساز و برگ سفرش را مهیا می‌کند. سفری سرخ که باید به سمت رگ و ریشه آغاز کند و در تاریکی، پیلی بجوید به تناوریِ پیِ خود. بُنی پا گرفته در چرک و نفرت و گذشته‌ی پوسیده اما سرِپا که خوره‌ی خاطراتِ مدام، آن را می‌خورد و باز از نو با اشک و آه، بالا می‌آوَرَدَش و تُف‌بَندش می‌کند.این است پایه‌ی آن قواره‌ی به نور رسیده که می‌خواهد خودی نشان دهد اما نمی‌داند در اصل دارد التماس می‌کند به داد بیخِ بر بادش برسند. درست است خودش نمی‌داند اما خدایش می‌داند که کِی زمان قیامت است. قیامتی به قیمتِ قَد شکستن و به قدر نشستن. اما قیامت، قائمی می‌خواهد که موجودی جز خودِ شخص نمی‌تواند باشد.اوست که باید سفر کند تا بُن؛ تا بنا کند آدمی از نو. نو با نمادی از بستن کوله‌بار رنجی که روزی در جیب جا می‌شد و حالا جَبَروتی به‌هم زده که نه جالینوس و نه جرجیس و نه جالوت از پسش برنمی‌آیند.اما آدمی باید بربیاید. و برمی‌آید؛ اگر برآید. اگر می‌خواهد ماهِ &quot;من&quot; شود. اگر می‌خواهد غمش سرآید. اگر غمِ مرا، تو را، ما را دارد؛ باید ترانه سر دهد که:✨️آی بیایید تا گُلی را در ساغر اندازیم تا بلکه مَیِ آن ما را برافشانَد تا سقف فلک را بشکافانیم ازین طرح نویی که درانداخته خالق خلّاق در وجودمان!✨️آی بیایید با ساقی بهم سازیم تا با خون عاشقان هم که شده سرآمدن غم‌مان را در برانداختن بنیادِ لشکرش برانگیزانیم!✨️آی بیایید داوری عقل‌لافان و طامات‌بافان را پیشِ پای داور بیاندازیم و به هوای بهشتِ عَدْن، دَمی در میخانه به رویای حوض کوثر در مُلکی دیگر، با سرودِ خوشِ مطرب، دست‌افشان و پاکوبان سر بیاندازیم !سر که به خِرَد نیاید همان بهتر که بی‌جرم و جنایت بریده باید! که اگر خدمتش بی‌مزد و منّت باشد از عنایت یار محروم نَمانَد که حتی جورِ حبیب خوش‌تر از رعایت مدّعی باشد!و اما وای بر آبی که از اندرون نجوشد تا به شُکر زنهار وحشتی که از هر طرف می‌فشارد و نشان از این بیابان و راه بی‌نهایتش دارد؛ رِندی را تشنه‌لب‌ گُذارَد!بیش باد ولی‌شناسانِ این ولایت❤️‍🔥✨️بیش باد ...💥پ.ن : مُلهِم از غزلیات شماره‌های ۹۴ و ۳۷۴ از دیوان حافظ💥 نسخه‌ی صوتی:تصنیف: بیا تا گل برافشانیم/ شعر: حافظ / خواننده: علیرضا افتخاری/ آهنگساز: حسین علیزاده / آلبوم راز و نیاز / سال ۱۳۶۷</description>
                <category>GreenQueen</category>
                <author>GreenQueen</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2026 04:18:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواهی نشوی گمراه؛ همرنگ جماعت مشو!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90224757/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%86%D8%B4%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%85%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%85%D8%B4%D9%88-b1j1z202qjop</link>
                <description>داشتم به کار و شغل و درآمدم فکر می‌کردم و از اطراف و اکناف چند و چون‌شون رو وارسی می‌کردم. این‌که چه کرده‌م تا به‌ حال و ازین به بعد می‌خوام چه کنم. با وجودی‌که می‌بایست امکانات موجودِ بیرون از خودم مثل بازار کارم و شرایط اجتماعی رو در نظر بگیرم اما موجودی درونیم به نظر مهم‌تر جلوه می‌کرد. احساس خالی‌بودن داشتم و این‌که چطور میشه این کشتیِ به‌گل‌نشسته رو دوباره به دریا برگردوند. هنوز هم لرزه‌ی درونم رو دارم از فکر کردن و چاره‌اندیشیدن برای اندک تکونی به این جُرثومه. طبق معمول همیشه تا میخوای به یه چیز جدید فکر کنی هرچی بلای آسمونی و جرم و جنایت زمینی‌ه میان تو ذهنت که اگر پا از پا برداری اِل میشی و بِل میشی. از مانع اینها که تونستم کمی فاصله بگیرم رسیدم به یه سری فکرایی که همیشه بودن اما من هم از ترس رویارویی با اونها و هم به دلیل مشغله‌های بیهوده‌ای که همیشه ذهنم می‌ساخت تا به اصل ماجرا نپردازم درست و حسابی ندیده بودمشون. یکی از اونها راه و روش دوستای صمیمیم بود که عمری رو در کنارشون سر کرده بودم و هنوز هم کم و بیش باهاشون در تماسم. دیدم من بدون این‌که بخوام و بدون در نظر گرفتن تفاوت شخصیت و دیدگاه خودم با اونها، دارم دقیقا فکر و مسیر اونها رو قرقره می‌کنم. که اگر حتی کپی‌برداری هم کرده بودم الان حداقل‌های زندگی روزمره رو داشتم. دستاوردها و داشته و نداشته‌های من هیچ ربطی به زندگی اونها ندارن. اونها در حال حاضر یه زندگی نرمال دارن؛ هم اقتصادی و هم اجتماعی اما من چی دارم؟ هیچی! نه گندمِ رِی و نه خرمای بغداد! من تنها چیزی که دارم طرز فکر اونها بدون عملکردشون‌ه. چون من اصلا معتقد به عملکرد اونها نبوده و نیستم اما طرز فکرشون به دلیل ارتباط زیاد در من رسوب کرده و من متوجه نشده بودم. انگار من یه پام روی گاز بوده و پای دیگه‌م روی ترمز و خودم خبر نداشتم. و دیگه مشخصه چه بلایی سر ماشین میاد. کمترین بلا، حرکت نکردنشه. اتفاقی که در حال حاضر من گرفتارشم. حالا معنی حرف &quot;رندی کِیْج&quot; رو میفهمم که می‌گفت: &quot;شما برآورد پنج نفری هستید که بیشترین اوقات زندگی‌تون رو باهاشون می‌گذرونید.&quot;طبق همین فرمول دیدم باقی موارد زندگیم هم به همین صورته. هرجا موفقم و هرجا درجا زدم و هرجا کم آوردم! البته که خیلی سخته قید یه سری آدما و جاها رو بزنم. حتی سخته که ارتباطم را با بعضیا به حداقل برسونم. و سخت‌تر موقعیه که می‌خوام خودم رو مدیریت کنم! و من این هر سه سخت رو دارم انجام میدم و به همین دلیل از شش جهت به شصت قسمت نامساوی تقسیم شده‌م و تنها چیزی که سرپا نگهم می‌داره اینه که دارم همه‌چی رو می‌بینم. خوب و بد! درست و غلط! خوشایند و بدآیند! حالا می‌فهمم که &quot;ندونستن&quot; و &quot;ترس از دونستن&quot; چه سمّ مُهلکیه!اولین چیزی که به ذهنم رسید اینه که برم سراغ آدم‌هایی که تو کار من نگاه تمیزی دارن. نگاه دلچسبی دارن. همین‌که من یاد اسمشون یا صداشون یا تصویرشون میوفتم نگاهشون در من زنده بشه. این رو هم باید به یاد داشته باشم که هر آدمی در یه موردی میتونه الگو باشه. مثلا اگر کسی در &quot;کار&quot; الگوی منه ممکنه رابطه‌ی عاطفی خوبی نداشته باشه یا من مدل رابطه‌ش رو نپسندم و یا حتی نگاهش به رابطه برای من مضر باشه. یا بالعکس.درسته که پیداکردن این الگوها کار ساده‌ای نیست اما چاره‌ای نیست. البته این کار هم مثل باقی کارها اولش سخته. باید یکم تحمل کنم تا روال جویندگی و یابندگی دستم بیاد.از همین حالا دارم به چند نفری فکر می‌کنم که از مدتها قبل بعضی حرفهاشون یادم مونده و به کارم اومده. فعلا سراغ داشته‌هام میرم تا ببینم خدا من رو به سمت و سوی چه کسان و مَهان و جهانی می‌بره. از لحظه‌ای که جدّی به الگوهای زندگیم دارم فکر می‌کنم این شعر مدام تو ذهنم تکرار میشه:دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر داردبه زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارددر این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کارانبه دکان کسی بنشین که در دکان شکر داردترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر کسیکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر داردتو را بر در نشاند او به طراری که می‌آیدتو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در داردبه هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشینکه هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر داردنه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر داردنه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر داردبنال ای بلبل دستان ازیرا نالهٔ مستانمیان صخره و خارا اثر دارد اثر داردبنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمهٔ سوزناگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر داردچراغ است این دل بیدار به زیر دامنش می‌داراز این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر داردچو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتیحریف همدمی گشتی که آبی بر جگر داردچو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانیکه میوه نو دهد دایم درون دل سفر داردمولانا / دیوان شمس / غزلیات / غزل شماره ۵۶۳</description>
                <category>GreenQueen</category>
                <author>GreenQueen</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 03:47:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر طور راحتی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90224757/%D9%87%D8%B1-%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C-nomqw3wkzpys</link>
                <description>من هنوز توی ذهنم دارم مامانم رو &quot;درست&quot; می‌کنم.هنوز دارم میگم که باید این‌جوری باشه یا کاش اون‌جوری می‌بود.یهو به خودم که میام می‌بینم باز نشستم دارم این اراجیف رو بهم می‌بافم.من هنوز دست برنداشتم ازین‌که اگر مامانم اون‌جوری بود من هم فلان جور می‌شدم.اگر بابام بهمان‌جا من رو تایید می‌کرد من الان توی فلان کار اعتماد به نفس داشتم.جاهایی که تو بچگی و نوجوونی تایید گرفتم الان با اعتماد کامل انجامشون میدم. حتی اگر اشتباه هم بکنم اونقدرها برام مهم نیست و میتونم به خودسرزنشی ختمش نکنماما این رو می‌دونم همه‌ی این تکلیف روشن کردن‌ها و کاش‌ها عباراتی بیش نیستند و واقعیت طور دیگه‌ایه.واقعیت پذیرش‌ه. خصوصا اعضای خونواده علی‌الخصوص پدر و مادر که جدای مسائل عاطفی خیلی تاثیرگذارن؛ به همین شکلی که هستند اما با تنظیم رابطه و فاصله‌ی خودم باهاشون.آره راحت‌تره که اونها هم در مسیر تغییر باشن تا من ساختن مسیر جدیدم آسون‌تر و هموارتر بشه. اما نیستن و من نمی‌تونم اونها رو مجبور به کاری بکنم.من باید مسیر خودم رو برم و تا وقتی که مسیر جدید کم‌کم رخ نشون نده من احساس دوری از اونها دارم و همین احساس برام ناخوشاینده و گاهی سخت میشه.به همین دلیل ذهنم بطور خودکار شروع کرده بود به ساختن خواسته‌ش. یعنی اصلاح و راس و ریس کردن مامان و بابام.البته این دو نفر چون نزدیک‌تر از بقیه‌ن بیشتر در بوته‌ی جرح و تعدیل قرار می‌گیرن وگرنه دیگران هم به زعم ذهن من ازین قاعده مستثنی نیستن.انگار همه باید درست بشن یا بهتر بگم اونطور بشن که من میگم تا من بدون این که بخوام جدایی از اونها رو تجربه کنم رشد کنم.من این روزا خیلی بیشتر سختمه با مامانم حرف بزنم. چون نمی‌تونم اونطور که میخوام حرف بزنم یا حرفهایی رو که دلم میخواد بگم.هر بار که باهاش صحبت می‌کنم جداشدنم رو ازش بیشتر حس می‌کنم. [اتفاقی که می‌باید دو دهه پیش می‌افتاد و نیوفتاد.] این هم بیشتر به این دلیله که من هنوز جایگاه واقعیم رو پیدا نکردم. هنوز به خودم و حس‌هام مسلط نیستم. گاهی اوقات هیچ حرفی ندارم باهاش بزنم.اگر هم حرفی میزنم مثل گذشته درباره‌ی دیگران و اظهارنظرهای کِش‌مَنی راجع به آدمهاییه که هیچ تاثیری جز تاثیر توهمی و اغلب اشتباه در ذهنمون ندارن.آره من هنوز از مامانم طلبکارم. طلبکار یادگرفتن کارهایی که اون خودش هم بلد نبوده و نیست.من هنوز طلبکار بابامم. طلبکار تأییدها و حرفهایی که من میخواستم بشنوم و اون بلد نبوده و نیست که بهم بده.واقعا من طلبکار چی‌ از کی‌ام؟حالا که تو این مسیر یادگیری داره بهم فشار میاد طلبکاریم زده بیرون که اگر اونا بهم یاد میدادن من الان مجبور نبودم اینقدر سرگردونی و بلاتکلیفی و فشار تحمل کنم.خب نکن جانِ دل! تحمل نکن! به سیاق دیگران زندگی کن! اصلا دیگران چرا؟ به سبک گذشته‌ت. درسته اون‌هم چندان گل و بلبل نبود اما ازین مسیر راحت‌تر بود. چون حداقل اون رو بلد بودی.حالا که خواستی &quot;اون&quot; نباشی پس باشعور و شرافتمندانه &quot;این&quot; باش!البته همیشه راه گذشته بازه و می‌تونی برگردی چون اون راه رو خوب بلدی. الانم که باتجربه‌تر می‌تونی گذشته رو پی بگیری. باورپذیرتر می‌تونی دروغ بگی. قربانی بهتری می‌تونی باشی. و...اما اگر میخوای تو این مسیر بمونی پس سرت رو بالا بگیر و ادامه بده.خواستی غُر بزنی؛ بزن! خواستی مشت به دیوار بکوبی؛ بکوب! خواستی فحش بدی؛ بده! اما یا در تنهایی یا در برابر کسی که بدونه همه‌ی اینا کشکه و ذره‌ای به خاطرشون تحویلت نگیره. اما بعد خوب گوشِت رو بگیره و بپیچونه به سمتی که باید بری.حالا با همه‌ی این احوالات حواست به مسیرِ اکنونت باشه و سعی کن هر روز اون قِر و قَمبیلات رو کمی کمترشون کنی. چون در طولانی‌مدت باعث میشن به خوددلسوزی و قربانی‌بازی بیوفتی که استعدادش رو کم نداری. حواست باشه که خودت این مسیرِ جدید رو انتخاب کردی چون اون قبلی به شدت آزاردهنده و غیرقابل‌تحمل شده بود.و حواست به این هم باشه که خودت رو با کسی مقایسه نکنی. چون این لَق‌لَقه‌های ذهنی از مقایسه‌های ریز و دیدن صورت زندگی آدمایی پا می‌گیرن که نه ربطی به تو دارن و نه تو از درون اونها خبر داری.خلاصه من هرچه شرط بلاغ است با تو گفتمتو هم خواستی پند گیر نخواستی ملالهمینه که هست!اصلا هرچی به ما چه!</description>
                <category>GreenQueen</category>
                <author>GreenQueen</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 01:48:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرجا هستی؛ همونجا وایسا !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90224757/%D9%87%D8%B1%D8%AC%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%A7-dw8z3k6894kj</link>
                <description>تو نمی‌تونی &quot;زودتر&quot; به خواسته‌ای برسی؛ هرقدر هم &quot;بیشتر&quot; تلاش کنی(زور بزنی!). چون باید وقتش برسه. یعنی تو قدرت و وسعت دریافت اون خواسته رو داشته باشی. پس تلاش بیهوده نکن چون میان‌بُری وجود نداره.تو نمی‌تونی با پیش‌بینی و دودوتا چهارتای منطقی و حدس‌های ریز و درشت، از خودت جلو بزنی.تو هیچ‌وقت نمی‌تونی از خودت جلو بزنی!تو باید مسیر رو تمام و کمال طی کنی. چون نیاز به موجودی و ملزومات و حوادث و معلومات مسیر داری. اونها &quot;رسیدن&quot; رو &quot;شدنی&quot; می‌کنن. اونها بهت بینش میدن؛ راه رو نشون میدن؛ مجبورت می‌کنن تصمیم بگیری؛ توی فشار میذارنت تا خودت رو بیشتر لمس کنی و بفهمی و بشناسی؛ چشمت رو به چیزهایی باز می‌کنن که در حالت عادی حوصله و وقت دیدنشون رو نداری؛ اونها کاری باهات می‌کنن که این مقصد آخرین رسیدنت نباشه و بعد از حصول، تو قصدِ جدید کنی برای مبدأ بعدی که هدفی نو رو نوید میده.زرنگی و رِندی در پریدن از روی موانع و دور زدن اونها و گاهی حتی عبور از وسط اونها نیست. بسته به نوع خواسته و جایگاه تو در اون موقعیت، مشخص میشه که چه باید کرد تا مسیر حقیقیِ رسیدن به مقصدِ موردنظر طی بشه و مرادِ دل، حاصل. اصلا مورد هیچ کسی شبیه مورد دیگری نیست.عجیبه این جهان متنوع و تو در تو. آدمی هم اونقدر پیچیده‌ست که به قول یونگ:&quot;انسان هر لحظه برای خودش اتفاق می‌افتد!&quot;وگرنه جهان بسیار خنثی‌ست و در اختیار انرژی انسان.هر انرژی مثل خودش رو فرامی‌خونه. به همین دلیل اگر بخوای زودتر از موعد برسی جهان هم تو رو زودتر از موعد می‌رسونه ولی اون چیزی که میخوای رو نمی‌تونی دریافت کنی. چون جای دریافتش اون‌جایی نیست که تو قرار گرفتی.اما یک راه برای تغییرِ طریقِ رسیدن و زمان اون وجود داره و اون‌هم تلاش برای رسیدن به آمادگیه.آمادگی دریافت.تمایل به تغییر انرژی‌های خود.این تغییر می‌تونه از تعویض زاویه‌ی دید شروع بشه و تا جابجایی جسم و جایگاه اجتماعی ادامه پیدا کنه و به آدمی دیگر ساختن و انسانی نو ختم بشه.این راه زرنگ‌بازی برنمی‌داره. چون جهان رو دیگه نمی‌تونی گول بزنی. جهان رو بخوای دور بزنی و براش خالی‌بندی کنی و زیر و رو بکشی اون‌هم همین‌کار رو باهات می‌کنه و یهو به خودت میای و می‌بینی بد رودست خوردی و سالهاست داری دور خودت می‌چرخی. در حالی‌که کلی حسرت جمع کردی و هزار راه نرفته داری و یه عالمه محصول و ارتباط و آدم اضافی که روی دستت موندن و حالا نمی‌دونی چطور از شرّشون خلاص بشی.جالبه هرقدر بیشتر می‌دُوی عقب‌تر می‌مونی. چون انرژیت رو به جا خرج نمی‌کنی. طی مسیر توفیق به سریع‌تر رفتن و دستِ پُر داشتن و حدس و گمان دقیق ریاضیاتی نیست. به صافیِ حسّت با انرژیِ جهانه.این‌که چقدر نگرانی و خشم و زخم و مساله‌ی حل‌نشده داری.چقدر روی حرف خودت می‌تونی حساب کنی.چقدر تکیه‌گاه بیرونی داری و چقدر درونی.چقدر با یک اتفاق بسامد حالت اوج و فرود داره و چقدر طول می‌کشه تا به حال آرامش برگردی.چقدر می‌تونی حداقل با خودت صادق باشی.و خیلی &quot;چقدر&quot;های دیگه که مربوط به شخص خودت میشه و بعد دیگران.اندازه و مقدار این توانایی‌هاست که بهت میگه کجا بدوی؛ کجا راه بری؛ کجا بِپَّری؛ کجا سینه‌خیز بری و کجا پرواز کنی.این مسیر سخته. به همین دلیل کسی سراغش نمی‌ره و همه دنبال راه آسون‌تر و میان‌بُر می‌گردن. آخه راه میان‌بُر هم آسون نیست. اون‌هم پیچ و خم خودش رو داره. هر دو راه بی‌زحمت نیستن اما راه اول که به نظر خیلیها کار آدم‌های باهوش نیست و هیجانش کمه و دیر رسیدن رو شاخشه علاوه بر زحمت، رحمت هم داره. چون تو خودت رو باید از چند سری صافی و سَرَند رد کنی و سرآخر خودتی که پیش میری. با همه‌ی کم و زیادی که داری. نقص و قوتی که داری. این‌جوری تکلیف روشنه. دیگه می‌دونی کدوم کار ازت برمیاد و سمت کدوم کار نباید بری. کدوم آدم می‌تونه همراهیت کنه و آبت با کدوم آدم توی یک جوی نمی‌ره. کدوم راه نفست رو می‌گیره و کدوم راه نفست رو چاق می‌کنه و ...اما راه میان‌بُر اولش پر از هیجان و دستاورد و برد و باخت‌های ریز و درشته اما بعد از مدتی تو رو سردرگم توی خودش می‌گورونه. اون‌وقت دیگه نمی‌تونی از توش سرِ خودت رو پیدا کنی تا به سامون برسونی. چون هر راه میان‌بُری راه‌های میان‌بُر زیادی درون خودش داره. این طُرُق فقط گیجت می‌کنن. دور خودت می‌چرخوننت. تنها حاصلشون سرگیجه‌ست و گم‌شدن و ناامیدی. حالا تو می‌مونی و یه عالمه دستاوردی که نه می‌تونی نگهشون داری چون بابت گم‌شدنت نمی‌دونی به چه دردت می‌خورن و یا دیگه ذوق استفاده ازشون رو نداری و نه می‌تونی دورشون بندازی چون عمرت رو پاشون صرف کردی.خلاصه هر راهی که من و تو رو از خودمون دور کنه مطمئنا ما رو از مقصدمون هم دور می‌کنه. چون مقصد هرچی باشه و هر کجا؛ اول و آخرش به خودمون ختم میشه.خود ؛ خود ؛ خود ؛ چه من باشم چه تو!</description>
                <category>GreenQueen</category>
                <author>GreenQueen</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 01:57:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست‌های هیچ‌کسی جز خودمان نمی‌توانند برایمان قفس شوند!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90224757/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%AC%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%81%D8%B3-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-qbf7ipt3orfx</link>
                <description>چه کسی حاضر می‌شود پوست شیر را از خودش جدا کند و قلبش را مانند پرنده‌ای کوچک به دیگران نشان دهد. دیگرانی که ممکن است به لطایف‌الحیَل شکارش کنند اما او به بال‌هایش و توان پر گرفتنش ایمان داشته باشد.چه کسی حاضر می‌شود خودِ واقعی‌اش را به نمایش بگذارد؟چه کسی حاضر می‌شود خودِ واقعی‌اش را ببیند؟چه کسی حاضر می‌شود در لحظه و بدون حساب و کتاب حرفِ دلخواهش را بزند؟ چه کسی حاضر می‌شود با وجودی‌که می‌داند نظرات اکثر جمع برخلاف اوست نظرش را بدون تحکم، ساده، با لحنی آرام ولی مطمئن و در کمال احترام به نظرات جمع، بیان کند؟چه کسی حاضر می‌شود واقعا بدون شرم و خجالت در جواب سوالی که در تخصص اوست ولی هیچ اطلاعی از آن ندارد؛ بگوید &quot;نمی‌دانم!&quot;؟چه کسی حاضر می‌شود آن‌قدر به زشتی‌هایش معترف باشد که زشتی‌های دیگری برای او عذاب‌آور نباشند و بتواند به دیده‌ی تحقیر ننگرد؟چه کسی حاضر می‌شود از کار اشتباهی که انجام داده و به خودش و دیگری ضرر رسانده دچار سرزنش و تنبیه خود و عذاب وجدان برای دیگری نشود و با بخشیدن خودش و بخشش خواستن از دیگری در مورد آن اشتباه راه جدیدی در زندگی‌اش باز کند و به آن متعهد بمانَد؟چه کسی حاضر می‌شود در جایی که گفتن حرف حق خطر جانی در پی دارد سکوت کند و فقط آن خطر را نشانه‌ی تغییر مسیر درونی برای خودش و دیدگاهش بداند و بدون محکوم کردن و خشم از کسی شروع به واکاوی دیدگاهش و تغییر درون خود کند با ایمان به این‌که این تغییر درونی نه تنها به نفع خودش بلکه به نفع جهان خواهد بود؟چه کسی حاضر می‌شود برای تغییر درونی و عمقی شخصیتش زمان و انرژی هزینه کند، صبوری کند و برای فراز و فرود این مسیر نه از کسی طلبکار شود و نه تحولش را بر سر بی‌نوایی بکوبد؟چه کسی حاضر می‌شود برای کسی که به او ضربه‌ای کاری زده و حالا امکان انتقام دارد فقط برای ضارب دعا کند؟چه کسی حاضر می‌شود برای زخمی کهنه که هیچ تقصیری در مورد آن نداشته بدون این‌که دنبال مقصّر بگردد مسوولیت ترمیم و شفای آن زخم را بپذیرد و این مسیر را بخشی از رشد و بلوغ شخصیتش به حساب آوَرَد؟چه کسی حاضر می‌شود زمانی که شخصی به او نیاز دارد ولی خودش می‌دانَد که نمی‌تواند کمکی بکند جواب منفی بدهد و شخص نیازمند را به اَمان خدا بسپارد و دلش آرام باشد و نگران هیچ‌چیز نباشد؟چه کسی حاضر می‌شود بر سر اصولی بایستد که وجودش را می‌سازند و می‌داند هر لحظه قابل شکستن‌اند و او به هیچ قیمتی حاضر نیست از آن وجود شکننده دل بِکَنَد و رهایش کند؟ نه به دلیل وابستگی بلکه به خاطر این‌که از روحش سرچشمه می‌گیرند و ریشه در درونش دارند.چه کسی حاضر می‌شود تا سوال یا درخواستی از او مطرح نشده اظهارنظر نکند و با وجودی‌که پاسخ را می‌داند صبر کند تا درخواست صورت بگیرد؟ شاید با عجله در دادن راه‌حل، جواب اصلی مفقود بمانَد.چه کسی حاضر می‌شود به زور شخص دردمند را به سمت طبیب و درمان هُل ندهد و به جای دلسوزی و کار اضافه برای او دعا کند و تا رسیدن او به درجه‌ی ناتوانی مطلق صبر پیشه کند تا خودِ او طالب طبیب شود و مطمئن باشد که هر اتفاقی برای دردمند بیوفتد برایش بهترین است؟ حتی اگر در نظر ناظر عاقبت آن عزیز تلخ رقم بخورد.چه کسی حاضر می‌شود از سِمَتِ &quot;قهرمان&quot; یا &quot;آدم خوب&quot; استعفا دهد و اگر گفتن حقیقتی به ضرر کیفیت حضورش در جمع خانواده یا دوستان و کلا اشخاص اصلی زندگی‌اش تمام شود از آن مضایقه نکند؟چه کسی حاضر می‌شود با وجود اَنگ و قضاوت اطرافیان به راهی که نه عقل بلکه دلش به آن رضا می‌دهد پا بگذارد و با هر لحظه ترس و تردید پیش برود؟چه کسی حاضر می‌شود هر روزش را از صفر شروع کند و با سری خالی از اگر و مگرها بهترین کاری را که در آن روز می‌تواند انجام دهد و شب با سپردن همه‌ی درست و غلط‌ها به صاحب آن روز راضی و شکرگزار سرش را بر بالین بگذارد؟چه کسی حاضر می‌شود در نقطه‌ای از زندگی‌اش بایستد و به کسی که بیشترین اطمینان را تا آن زمان به او دارد اعتماد کرده و تمام رازها و مَگوهایش را در برابرش بیرون بریزد و با وجود نگرانیِ گاه به گاه از برملاشدن آن‌ها بتواند خودش را خالی کند؟چه کسی حاضر می‌شود بپذیرد هیچ‌وقت نمی‌تواند خود را کاملا بشناسد تا بتواند به‌طور کامل خود را در موقعیت‌های مختلف مدیریت کند و هر روز باید منتظر وجهی ناشناخته از خودش باشد که ممکن است در برابر فرد یا افرادی بروز کند که باعث شکستن وجهه‌ی او در مقابل آنها شود؟چه کسی حاضر می‌شود آن‌قدر بر روی خودش تمرین آگاهی کند که در لحظه‌ای که خشم وجودش را تسخیر کرده بتواند با خود گفتگو کند و مانند ناظری خودش را در آن لحظه با انصافِ تمام ببیند و ترسی را که باعث آن خشم شده بر سر و روی شخصی که در آن معرکه روبرویش قرار گرفته نپاشد؟چه زنی حاضر می‌شود در شرایط نامناسب بی&quot;مرد&quot; بمانَد اما بی&quot;من&quot; نشود؟چه مردی حاضر می‌شود در شرایط نامناسب بی&quot;زن&quot; بمانَد اما با&quot;زن&quot;ده نشود؟چه کسی حاضر می‌شود شکست و باخت را بپذیرد و بدان اقرار کند و به تشخیص و ترمیم نقاط ضعف و تاریک کارش بپردازد؟چه کسی حاضر می‌شود کسانی را که با آنها خاطرات بسیار دارد برای یک زندگی حقیقی و دوری از مسیری که جانش را به لب رسانده ترک کند و مدتی نامعلوم تنهایی را به جان بخرد؟چه کسی حاضر می‌شود به جای چشم‌انتظار ماندن ناجی و پرورش توهم خوشبختی از طریق او با تردید و ترس و نابلدی تلاش کند سر جایش بایستد و بعد با سختی قدم بردارد؛ از پا بیوفتد؛ سینه‌خیز برود؛ تا بتواند ندای درونش را بشنود که &quot;نجات‌دهنده در گور خفته است&quot;*؟ حتی اگر چند برابر زمان انتظار طول بکشد و دلخوش است که راه خودش را جُسته و طی کرده.چه کسی حاضر می‌شود با وجود امکان یک‌شبه پولدار شدن(چه درست یا نادرست) سکه به سکه را خودش با کاری که به آن عشق می‌ورزد روی هم بگذارد و در یک‌یک سکه‌ها برق توانایی‌های پنهان وجودش را ببیند؟چه کسی حاضر می‌شود با وجود رؤیت کوهی از توانایی‌هایش در ثروتی که گرد آورده هیچ‌کدام را به نام خود سند نزند و همه را از آنِ صاحب اصلی آنها، خالق خلاّق بداند؟چه کسی حاضر می‌شود برای چیزی که از خدا خواسته و آن را دریافت نکرده شکرگزاری کند و احساس لیاقت و بندگی‌اش نه تنها کم نشود بلکه محکم‌تر و باایمان‌تر شود؟چه کسی حاضر می‌شود ضعف‌هایش را هم‌اندازه‌ی قوت‌هایش دوست بدارد و همه را از مواهب آفریدگار به حساب آوَرَد؟و خلاصه چه کسی حاضر می‌شود به اعتبار و آبرویش چوب حراج بزند تا از &quot;من&quot; خلاص شود و به &quot;خودآ&quot; برسد؟*فروغ فرخزاد</description>
                <category>GreenQueen</category>
                <author>GreenQueen</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2026 01:12:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وا .....‌‌. بسته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90224757/%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-hc5ltqd3uq5e</link>
                <description>من همیشه فکر می‌کردم هرچی رو که دوست بدارم حتما وابسته‌ش میشم و از اون‌جایی‌که از وابسته‌شدن به شدت می‌ترسیدم تمام سعی‌ام رو به کار می‌گرفتم که مبادا دلم بلرزه. دلیل ترسیدنم از وابستگی برمی‌گرده به آدم‌هایی که اطرافم دیده بودم و بدون این‌که معنی و ریشه‌ی وابستگی رو کاویده باشم شکل و صورت و تاثیر مخربش تو زندگی تک‌تک اون آدما، شده بود معیار من برای موضع‌گیری در مورد وابستگی و سدّی در برابر فهم دقیق اون. من روابط زیادی رو به همین خاطر شروع نکردم و روابط غلط زیادی رو با نیت وابسته‌نشدن ساختم و پیش بردم. حتی اون‌قدر نسبت به این مقوله حساس بودم که دیگه برام فرقی نمی‌کرد طرف مقابلم آدم باشه یا کار یا یک شیء. وابستگی شده بود بختکی که هرجا می‌رفتم قبل از من اون‌جا حضور داشت. هرقدر زمان می‌گذشت بیشتر نقشش تعیین‌کننده می‌شد تو زندگیم. تا به جایی رسیدم که دیگه مفهوم &quot;دوست‌داشتن&quot; و &quot;علاقه‌مندی&quot; برای من زیر سوال رفت. از اون به بعد هرچی دنبال این مفاهیم می‌گشتم در خودم، کمتر دستم به جایی بند می‌شد. &quot;خشکی عاطفی&quot; بلایی بود که بر من نازل شده بود اما خودم بی‌خبر بودم. همین‌قدر که فکر می‌کردم کسی و چیزی رو دوست ندارم همون‌قدر هم مطمئن شده بودم کسی و کاری هم من رو دوست نداره و یه جورایی خیالم راحت بود؛ دروغ چرا. حتی وقتی کارم به بن‌بست خورده بود گاهی به ذهنم می‌رسید که شاید از من قهر کرده. چون من اصلا اون‌طور که اون من رو همراهی کرده بود دوستش نداشتم و مدام به این‌طرف و اون‌طرف پرتش می‌کردم. بهش حق می‌دادم ازم فاصله بگیره و دیگه نخواد که انجامش بدم. وقتی به گذشته فکر می‌کردم یادم می‌اومد کجاها اون مشتاقانه خودش رو برای من عرضه کرده و من دست رد به سینه‌ش زده بودم. چرا؟ چون می‌ترسیدم وابسته‌ش بشم. آدم‌های اشتباهی رو به زندگیم راه می‌دادم و بعضا نگه می‌داشتم که بود و نبودشون مهم نباشه و دوست‌شون نداشته باشم که حتی یک درصد هم امکان وابستگی وجود نداشته باشه. اما از اون‌جایی که زندگی هیچ‌وقت بدون این‌که راه درست رو بهت نشون بده رهات نمی‌کنه کاری با من کرد کارستون. من گرفتار رابطه‌ای شدم که سالها به دلیل وابستگی شدید نمی‌تونستم ازش بیرون بیام. هر کاری می‌کردم بی‌فایده بود. حتی کارهایی می‌کردم که طرف مقابل بهش بربخوره و بذاره بره. اما بدتر می‌شد و رابطه وارد فاز جدیدی می‌شد. جالبیه قضیه این بود که حداقل از سمت من هیچ علاقه‌ای نبود و طرف مقابل هم ابراز علاقه‌ش قطره‌چکونی بود. من به شدت ازین وضع در عذاب بودم. یه جایی دیگه حاضر بودم اون ابراز علاقه‌ی دل‌قرصی بکنه و من مجبور بشم وارد میدون وابستگی بشم اما اون از من بدتر بود. و این رابطه کاملا درست بود. چون همیشه دو جنس انرژی همسان می‌تونن کنار هم دووم بیارن و به محض تغییر یکی، فورا اون رابطه تموم میشه و دلیلش هرچیزی ممکنه باشه و در واقع اصلا مهم نیست دلیلش چیه. چون ماجرا Game Over شده.اصلا نمی‌فهمیدم منظور این رابطه چیه. از طرفی علاقه‌ای در کار نیست ولی از طرفی هر روز داره عمق این وابستگی بیشتر میشه. حتی فاصله گرفتن و نامعقول رفتار کردن من هم ذره‌ای تاثیر نداشتند. تا این‌که از فرط درد افسردگی و رسیدن به پوچی مفرط تصمیم به قطع کلی و بستن هر راهی برای ادامه‌ی هرچند اندک رابطه گرفتم. البته خودم به تنهایی که از پسِ این جُرثومه برنمی‌اومدم. با کمک گرفتن از متخصص تونستم تا همین‌جا هم بیام وگرنه خودم به تنهایی توانش رو نداشتم. حالا دچار درد خماری شده بودم. خماری ترک وابستگی. باز این درد بهتر از دردِ بودن در رابطه‌ای بی‌سر و ته و نامعلوم بود. حداقل می‌تونستم بپذیرم که بعد از مدتی درد خماری تموم میشه و من از اون اتصال بیمارگونه نجات پیدا می‌کنم. بعد از تحمل سرگردونی فراوون کم‌کم خودم رو تا حدودی پیدا کردم.با بهتر شدن حالم وقت باز شدن فصل جدیدی از پروسه‌ی وابستگی بود که رسیدم به گفته‌ی &quot;یونگ&quot; که جیمز هالیس، یونگین آمریکایی، در کتاب &quot;مرداب روح&quot; به خوبی بیانش کرده:&quot;باید روان‌رنجوری را درک کرد و آن را به عنوان رنج روحی که هنوز به &quot;معنای&quot; خود پی نبرده است ملاحظه نمود.&quot;زمانی این جمله یادم افتاد که بعد از مدتی باز خاطرات اون رابطه داشتند آزاردهنده می‌شدند. و حالا این آزار من رو دعوت به یافتن معنایی می‌کرد که انگار آماده‌ی دریافتش شده بودم. باز ذهنیات و باورهای گذشته رو مرور کردم. 💥معنی وابستگی برای من چیه؟💥وابستگی چه ربطی به دوست‌داشتن داره؟💥دوست‌داشتن چطوریه؟ چطور میشه یه چیز یا کسی رو دوست داشت؟ دوست‌داشتن خودم چطوریه؟بعد از سوالات مشابه رادارِ ذهنم شروع به گشتن کرد. بهترین و درست‌ترین کاری که کرد این بود که از خود تجربه‌ی دردناک رابطه استفاده کرد. باز به قول یونگ:&quot;شفای زخم، در خونِ زخم نهفته‌ست.&quot;رابطه رو که مرور کردم فهمیدم تمام نیتی که من با اون، رابطه رو پیش می‌بردم از غرور کاذب و طمع من بوده. غروری که میخواستم توسط اون آدم پذیرفتنی باشم تا رهام نکنه در عین‌حال نمی‌خواستم بفهمه من چقدر ضعیفم.و طمعی که میخواستم هرچه بیشتر در اون رابطه بمونم و به اصطلاح مرض وابستگیم رو تغذیه کنم. چون وابستگی من این‌طور میخواست و من نمی‌دونستم.وقتی به بنده‌ی خدا که اون هم قطعا وضع بهتری از من نداره؛ [که اگر داشت در رابطه با من نمی‌موند] آویزون میشم و فکر می‌کنم اون نجات‌دهنده‌ی من از تنهایی و حامی من در برابر خطرات زندگیه چیزی جز حقارت به جا نمی‌مونه.غرور و طمع و حقارت مثلثی شدن که هر روز من رو بیشتر به سقوط روانی و معنایی و روحانی فرو بردند. و حالا وقت اون بود که دانسته‌ها و کنکاش‌های سالهای قبل به کمکم بیان که اومدن و من رو به دنبال معنای این رنج فرستادن که جوابی برای تلنگرهای وقت و بی‌وقتِ اون تجربه‌ی تلخ پیدا کنم. یادم اومد من باوری داشتم که کلی از روابطم رو بر حسب اون می‌چیدم.&quot;اگر کسی یا چیزی رو دوست بداری؛ حتما به اون وابسته میشی و دیگه خودت رو از دست میدی و برده‌ی اون آدم یا شیء یا کار میشی و اون موقع نه تنها از خودت رضایت نداری بلکه از حقارتی که روز به روز بیشتر میشه چیزی از وجودت باقی نمی‌مونه و مثل یه مرده‌ی متحرک تا آخر عمر زندگی که نه بیگاری خواهی کرد.&quot;مرحله‌ی اول روشن کردن باور اولیه بود👆مرحله‌ی بعد وقتی به رابطه نگاهی انداختم دیدم دقیقا این رابطه باور من رو نقض که نه، منهدم می‌کنه. چون این رابطه وابستگی محض بود اما بدون دوست داشتن. پس تکلیف باور اولیه چی میشه؟ حالا که روی این باور کهنه و فرّار نور تابونده شده خودِ ذهن این جملات رو ردیف کرد:💫اولاً &quot;دوست‌داشتن مساوی با وابستگی نیست&quot;. تو میتونی وابسته‌ی کسی باشی که دوستش نداری(همونطور که در رابطه‌ت تجربه‌ش کردی).💫ثانیاً وابستگی محصول خودکم‌بینی، احساس ناتوانی و باور کمبوده و ربطی به دوست‌داشتن نداره.💫ثالثاً تو به کسی وابسته میشی که بهش نیازمند و محتاج باشی. و بهتره بدونی تنها موجودی که لایق نیاز و احتیاج توئه فقط خداونده. تنها وابستگی به اون واجبه ولاغیر.💫رابعاً ازین به بعد به جای این باور که: &quot;دوست داشتن باعث وابستگی میشه&quot; با خودت تکرار کن:&quot;نیاز و احتیاج باعث وابستگی میشه نه دوست‌داشتن&quot;.💫خامساً اگر کسی یا کاری رو دوست داری و به هر دلیلی از دستش میدی، نشانه‌ش اینه که تو رو ناراحت و غمگین می‌کنه اما فلج و فرسوده‌ت نمی‌کنه. اما وابستگی وقتی منبع تغذیه‌ش رو از دست میده چنان به مرز جنون می‌بردت که خودکشی عادی‌ترین روش رهایی میشه.💫سادساً همین که پرسیدم دوست‌داشتن چطوریه؟ یاد نوشته‌ی قبلی خودم با عنوان &quot;هر کسی کار خودش؛ بار خودش&quot; افتادم که تو همین صفحه نوشتمش و رفتم دوباره و چندباره خوندمش. یک بار با عنوانِ &quot;کاری&quot; می‌خوندم و یک بار با عنوانِ &quot;کسی&quot;.به هر حال من از خودآگاه شروع می‌کنم و اون خودش بلده چطور &quot;ناخودآگاه&quot; رو سر و سامون بده. البته نباید از &quot;ناخودآگاه جمعی&quot; هم غافل شد که اون خودش &quot;مثنوی هفتاد من‌&quot;ه.باز به یاد گفته‌ی یونگ می‌افتم:&quot;ما نه تنها موجوداتی در این زمان و مکان هستیم، بلکه میراث‌دار ساختار روانی اجدادمان نیز هستیم. برای درک فرآیندهای حاکم بر روان، ما نیازمند نگاهی عمیق به درون آن‌ها و نظاره کردنشانیم.&quot;باشد که این باورِ &quot;دوست‌داشتن مایه‌ی وابستگیه&quot; که به ظاهر ناچیز اما در باطن پیل‌افکنه در ناخودآگاه من تکونی بخوره و من بتونم واقعی و حقیقی &quot;دوست بدارم&quot;. خودم رو و هر آنچه درین جهان آفریده‌ی خالق من و ماست که اون هم تنها با باور حاکمیت مطلق خالق خلاّق امکان‌پذیره.ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایینروم جز به همان ره که توام راه نماییهمه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویمهمه توحید تو گویم که به توحید سزاییهمه عزی و جلالی همه علمی و یقینیهمه نوری و سروری همه جودی و جزاییهمه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشیهمه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایینتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجینتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیاییتو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداریاحد بی زن و جفتی ملک کامرواییبری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهیبری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایینتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجینتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایینبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشینه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزاییهمه عزی و جلالی همه علمی و یقینیهمه نوری و سروری همه جودی و جزایینتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجینتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی</description>
                <category>GreenQueen</category>
                <author>GreenQueen</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 19:49:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر کسی کارِ خودش؛ بارِ خودش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90224757/%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-orldhnkf6z87</link>
                <description>میگه: من بهت کار میدم؛ مال میدم؛ یار میدم؛ وَلَد میدم؛ به جات می‌جنگم؛ ازت محافظت و مراقبت می‌کنم؛ برات کمک میفرستم؛ باهات می‌مونم همیشه؛ ...اما تو تنها باید اون کاری رو انجام بدی که دوست داری و باهاش کِیف می‌کنی و حالت رو خوب می‌کنه. همین. چطوره؟ دوست داری؟ فقط دوتا شرط داره. یکی این‌که تنها به من اعتماد کنی و همه‌چی رو بذاری به عهده‌ی من، نه هیچ‌کس دیگه. هیچ‌وقت توی کار من دخالت نکنی و به من ایراد نگیری. یعنی این‌که هیچ‌وقت نگی فلان کار چرا اینجوری انجام شد و نتیجه‌ی بهمان اتفاق چرا اونجوری رقم خورد. می‌تونی؟ می‌تونی کاری به کار من نداشته باشی و بذاری هرجور که صلاح می‌دونم زندگیت رو پیش ببرم؟ هرچی رو می‌خوام بهت بدم و هرچی رو می‌خوام ازت بگیرم؟ به قول حافظ عمل کن!صلاح کار کجا و منِ خراب کجاببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجادوم این‌که می‌تونی کاری به کار خودت هم نداشته باشی؟ یعنی اسیر پیشنهادات و انتقادات و نقشه‌های ریز و درشت نزدیک‌ترین و عزیزترین آدم‌های زندگیت و کسایی که میگن صلاحت رو میخوان(و واقعا دروغ نمیگن اما نمیدونن که صلاح کار رو هیچ‌کس جز خدا نمی‌دونه) نشی و اجازه بدی همون کاری به انجام برسه که سالها به هزار جور تو رو طلب کرده که دستی به سر و روش بِکِشی؟کاری که حالت رو خوب می‌کنه.کاری که اوج و فرودهاش رو هم دوست داری.کاری که شکستش هم چندان توفیری با پیروزیش برات نداره. کاری که قضاوت هر کس و ناکَس راجع بهش، روی تو تاثیر نمیذاره.کاری که حاضری با جون و دل انتقادات افراد مختلف رو بشنوی و از نظرات‌شون برای فهم بیشتر خودت و کارِت استفاده کنی. هرچند که برخی از اون نظرات با سوءنیت گفته بشن. کاری که حتی اگر بدون کمک در هر جای مسیر موندی و احساس کردی کار پیش نمی‌ره ازش ناامید نمی‌شی و ایمان داری که کمک هرجا لازم باشه میرسه. اگر نرسیده حتما خودت درین فقره می‌تونی از عهده‌ی مساله بربیای. کاری که حاضری براش ساعت‌ها تحقیق و تمرین کنی و خسته نشی. تازه بعد از اتمام کار کلی انرژی گرفته باشی و سرحال‌تر از قبل شده باشی.کاری که ازش طلبکار نتیجه‌ی خاصی نباشی و هر نتیجه‌ای ازش به بار اومد رهاش نکنی و معتقد باشی به گفته‌ی بهرام بیضایی در فیلمنامه‌ی روز واقعه که:عشق مَرکَب حرکت است نه مقصد حرکت؛ تا این‌که عشق با تو چه کند!کاری که در هر مرحله‌ای از انجامش بودی با افتخار ازش صحبت کنی.کاری که نه تبلیغش کنی و نه به نام خودت سند بزنی اما توی هر فُرمی که خواستی پُر کنی جلوی گزینه‌ی شغل، اسم اون رو بنویسی.کاری که امضای تو بهش اعتبار بده نه عنوان اون به تو. کاری که از هر جا کم آوردی تقصیر اون نندازی و نخوای اون رو قربونی کنی.کاری که برای رسوندنش به جایی که تو موفقیت می‌دونی به هر دری نزنی و به هر کسی رو نندازی و هر وسیله‌ای توجیه رسیدن به هدفت نشه.کاری که فرسوده‌ت نکنه و هرقدر که انجامش میدی سرحال‌ترت کنه. کاری که براش جون نَکَنی و احساس نَکُنی پیرت کرده. چون کاری که نیشش برات نوش نباشه جز بیگاری و فروختن تن و روانت به بهایی اندک و پوچ چیز دیگه‌ای نیست.کاری که از خاطرات زمین‌خوردن‌هات هم برای دیگران با سربلندی حکایت کنی. کاری که اگر روزی به دلیلی دیگه قادر به انجامش نبودی کسانی رو که اون کار رو انجام میدن تشویق و تحسین کنی و از توفیق‌شون خوشحال بشی.کاری که دلبسته‌ش باشی و وابسته‌ش، نه. کاری که روز به روز بالنده‌ت می‌کنه و تاثیر عمیقی روی بلوغت خصوصا بلوغ روانت داره. کاری که هر تغییری بکنی باز از عمق وجودت صداش رو می‌شنوی. کاری که صبح‌ها به شوقش چشمات رو باز می‌کنی و شب‌ها از فکر طرح‌ها و ایده‌های جدید براش خوابت نمی‌بره. کاری که به عنوان امانتی بهش نگاه می‌کنی که هر لحظه میتونه ازت گرفته بشه و تو اعتراض نکنی. کاری که در هر قدمی که براش برمی‌داری از خالقش مدد بگیری برای ادامه‌ی راه و این‌طور به خودت یادآوری می‌کنی که کار و راه مال تو نیستن که جَوْگیر بشی و خودت رو لابلاش فراموش کنی.کاری که با انجامش بتونی اطرافت رو بهتر ببینی نه این‌که از آدم‌ها و محیط و هرآنچه که در حال وقوعه دورت کنه. کاری که چشمات رو هر روز بازتر کنه و بتونی حکمت صاحبش رو دقیق‌تر ببینی نه این‌که چنان غرقش بشی که اگه دنیا رو آب بُرد تو رو خوابِ غفلت ببره. کاری که هم روانت رو آباد می‌کنه و هم جیبت رو. همون‌که اونقدر برات ارزش داره که اصطلاحا ازش پول دربیاری یا درست‌تر این‌که باهاش ثروت بسازی.کاری که سلامت جسم و روانت رو باهم برات مهیا و حفظ می‌کنه.کاری که علاوه بر خودت نفعش به آدم‌های دیگه هم برسه.کاری که ارزش جدیدی تولید کنه و یا ارزشی قدیمی رو گسترش بده و به روز کنه.کاری که حاضر باشی با تمام وجود هرآنچه در چنته داری به اهلش انتقال بدی تا دِینت رو به کاری که این‌همه سال بهت خدمت کرده این‌طور اَدا کنی.حالا با همه‌ی این طول تفسیر، می‌تونی؟می‌تونی از عهده‌ی دوتا شرط بربیای؟اگر که بله؛ بگو بسم‌الله🫴</description>
                <category>GreenQueen</category>
                <author>GreenQueen</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 11:00:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناگهان پرده برانداخته‌ای🫣</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90224757/%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C%F0%9F%AB%A3-dqph6gnq4tac</link>
                <description>یعنی چه؟!ما همه‌چیز را در درون خود داریم. تنها کار ما این است که موانع دیدن و دریافت آنها را از میان برداریم.مانند میکل‌آنژ که وقتی به تخته‌سنگ نگاه می‌کرد مجسمه‌ را در آن می‌دید. پس به تراشیدن اضافات مجسمه از تخته‌سنگ می‌پرداخت.ما چیزی را به وجود نمی‌آوریم بلکه آن را پدید می‌آوریم؛ پیدا می‌کنیم؛ پدیدار می‌سازیم. در مجموع در معرض دید قرار می‌دهیم. در واقع آن را عرضه می‌کنیم. کلماتِ:اختراع(خَرَع)/ ابداع(بَدَع)/ اکتشاف(کَشَف)/ اقتراح(قَرَح)/ اختراق(خَرَق) ؛ مترادف هستند اما هر کدام با تفاوت‌های جزئی در معنا در جاهای مختلف برای بهتر رساندن پیام جملات استفاده می‌شوند.این کلمات همه بر وزن &quot;اِفتِعال&quot; هستند که این باب در زبان عربی به معنی چیزی‌ست که پدیدار می‌شود.اینها گفته شد تا بدانیم همه‌چیز هست و ما فقط از آن پرده‌برداری می‌کنیم. این پرده‌برداشتن مراسم و مراحلی دارد که آموختنی‌ست. البته که اصل این پدیداری در ذات همه‌ی ما موجود است اما به دلیل باورهایی که در طول رشدمان ما را از اصل وجود و نیروی درون‌مان دور می‌کنند مجبور می‌شویم در بزرگسالی، به قول حافظ؛ &quot;آنچه داریم ز بیگانه تمنا کنیم&quot;. سال‌ها دل طلب جام‌جم از ما می‌کردوآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می‌کرداما این آموزش گاه ناخودآگاه پیش می‌آید و گاه آگاهانه باید به دنبالش بگردیم. در صورت رخداد ناخودآگاه چون روح همیشه راه خود را پیدا می‌کند خلائی در دنیای بیرون رخ می‌نَمایانَد و بعد، خواستن و طلب‌کردن در پی‌اَش می‌آیند. این اشارتی‌ست به آنچه نیاز داریم که توجه ما را به سمت خود می‌کشاند. بیشتر اوقات قبل از این‌که بفهمیم چه می‌خواهیم جهان خواسته‌ی ما را تشخیص می‌دهد و ما را به سمت آن می‌بَرَد. ولی ما اغلب فرار می‌کنیم یا بی‌اعتنا رَدَّش می‌کنیم. چون اعتمادی به جهان نداریم. با روح آن درآمیخته نیستیم. اما جهان دست‌بردار نیست و مدام ما را به چالش‌هایی مبتلا می‌کند تا بالاخره به نیازمان اذعان کنیم و طالبش شویم. حتی درین صورت نیز می‌خواهیم خودمان دست‌به‌کار شویم و به قول معروف،&quot;چرخ را از نو بسازیم&quot;. باور نداریم هرآنچه بخواهیم هست. به این دلیل که به قول معروف، &quot;تا نوک بینی‌مان را بیشتر نمی‌بینیم&quot;. فکر می‌کنیم جهان همین‌است که دیده‌ایم و می‌بینیم و یا اطرافیان برای‌مان بازگو کرده‌اند. فکر می‌کنیم جهان همین است که ما درک کرده‌ایم. به همین خاطر است که دچار انواع اعتیادها، تعصبات، احساس‌گناه و عذاب‌وجدان، مقایسه‌های رنگ‌به‌رنگ، سلطه‌جویی، قدرت‌طلبی و بسیاری از معضلاتی می‌شویم که بیرون آمدن از آنها نیاز به فروریختن و از نو ساختنِ خود دارد. ما برای روح‌مان موانع می‌تراشیم و برای‌شان اسامی دهن‌پرکن می‌گذاریم و پیش از مرگ لباس عزا به تن می‌کنیم و منتظر ملک‌الموت می‌مانیم و نام این رَویه را &quot;زندگی&quot; می‌گذاریم. برایش مرثیه‌ها می‌سُراییم و روضه‌ها می‌خوانیم و روزه‌ها می‌گیریم. حالا هرقدر به روزتر و روشن‌فکرنماتر بهتر و تاثیرگذارتر. عده‌ای هم مثل خودمان دورمان جمع می‌شوند و تصدیق می‌کنند که آنها هم به همین درد مبتلایند. حال مجلس مهیاست و می‌توانیم مقدمات قصاصِ قبل از جنایت را بچینیم و این‌گونه به استقبال فاجعه می‌رویم. آن‌قدر درین طلب سماجت می‌کنیم تا رخ دهد و خیال‌مان بابت صحت طلب‌مان راحت شود. درین بین به فکر انتخاب گناه‌کار هم هستیم که باید مرتکب جنایت شود و خشم‌مان را برانگیزانَد تا حق داشته باشیم او را به سزای اعمال ننگینش برسانیم. مجرم آماده، قُضات آماده، وکلا دست به سینه و دادگاه رسما برپا می‌شود. می‌دانید برای برقراری شادی و آرامش و عشق و آزادی نیازی به طی این راه پر دست‌انداز نیست؟! فقط کافی‌ست این کارها را نکنیم. همين. چون این خیر است که پیوسته جاری‌ست و شر در سایه‌ی موانع بر سر خیر حاصل می‌شود. درست است که شر وجود خارجی ندارد اما تَبَعاتش بنیان‌کَن هستند و فاجعه‌بار و گاهی غیرقابل بازگشت.فقط کافی‌ست نظاره کردن و صبوری و تأمل را تمرین کنیم. اگر مشکلی پیش آمد یا اتفاقی رخ داد که بابِ میل ما نبود قدری صبوری و مشاهده‌ی آن رخداد و به سرعت دست به کاری نزدن می‌تواند بزرگترین و ارزش‌مندترین عمل ما باشد. این‌که از مقابل جهان کنار برویم و اجازه دهیم کارش را انجام دهد. و باز به قول حافظ؛&quot;ما خود حجاب و مانع خود هستیم و باید از سر راه جهان و روح‌مان کنار برویم&quot;.میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیستتو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیزجهان مُحیط است و ما مُحاط. آن کل است و ما جزء. جزئی که کل را در خودش دارد اما باید مرحله به مرحله و ذره ذره به شناخت آن برسد. ناگهان پرده برانداخته‌ای، یعنی چه؟مست از خانه برون تاخته‌ای، یعنی چه؟زلف در دستِ صبا، گوش به فرمان رقیباین چنین با همه درساخته‌ای، یعنی چه؟شاهِ خوبانی و منظورِ گدایان شده‌ایقدرِ این مرتبه نشناخته‌ای، یعنی چه؟نه سرِ زلفِ خود اول تو به دستم دادیبازم از پای درانداخته‌ای، یعنی چه؟سخنت رمزِ دهان گفت و کمر سِرّ‌ِ میانوز میان، تیغ به ما آخته‌ای، یعنی چه؟هر کس از مُهرهٔ مِهر تو به نقشی مشغولعاقبت با همه کج باخته‌ای، یعنی چه؟حافظا در دلِ تنگت چو فرود آمد یارخانه از غیر نپرداخته‌ای، یعنی چه؟                                                          حافظ شیرازی</description>
                <category>GreenQueen</category>
                <author>GreenQueen</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 21:10:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غُر، قِرِ قُربانی‌ست!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90224757/%D8%BA%D9%8F%D8%B1-%D9%82%D9%90%D8%B1%D9%90-%D9%82%D9%8F%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-yanuyxrsfqge-yanuyxrsfqge</link>
                <description>شاید می‌بایست املای &quot;قُربانی&quot; این‌گونه می‌بود: &quot;غُربانی&quot;.چون رابطه‌ی تنگاتنگی بین غُر و قُربانی وجود دارد. در واقع اگر &quot;غُربانی&quot; درست بود دقیقا معنی کلمه کامل می‌شد.غُر + بان + ی . یعنی کسی که از غُر نگهداری و پشتیبانی می‌کند. اما حالا که ظاهر کلمه این‌طور نیست به باطن و معنی آن می‌پردازیم.در حقیقت غُرزدن مانند باقیِ ویژگی‌های آدمی هم رویِ روشن دارد و هم تاریک. اما از آنجایی‌که از رویِ تاریکِ این خصوصیت بیشتر استفاده شده این روی بیشتر معرف حضور حَضَرات است.اما رویِ روشن آن مهجور واقع شده و اغلب از آن در مسیر سلامت بهره برده نمی‌شود. بخش روشن زمانی رخ می‌دهد که شخص از چیزی یا کسی برآشفته و دلتنگ و سردرگم است و چون سرِ نخِ ماجرا را گم کرده با غرزدن هر آنچه را در ذهنش هست یا از آن می‌گذرد به زبان می‌آوَرَد. این‌گونه‌است که شخصِ شنونده و یا حتی غرزننده در بین بیان افکار مغشوش و درهم می‌توانند راه‌حل مشکل را پیدا کند. اما این رویِ روشن حد و اندازه‌ای دارد که به محض حل مساله دیگر در کلام و لحن و حتی حالت فیزیکِ( Body Language ) فرد از بین می‌رود.ولی رویِ تاریک آن در دو صورت نگران‌کننده می‌شود. یکی وقتی‌ست که شخص مدام در ذهنش به غرزدن مشغول است که این شیوه در طولانی‌مدت خطرناک است و باعث وسواس فکری و اعتیاد به غرزدن در خفا می‌شود. چون کسی چیزی نمی‌شنود شخص خیال می‌کند امنیت برقرار است و درین کار زیاده‌روی می‌کند. البته این غرِ ذهنی بیشتر زمانی اتفاق می‌افتد که شخص برای بیان سرگردانی‌اش وقت و فردِ امین پیدا نمی‌کند. یا این‌که از بیان آنچه در ذهن دارد شرم دارد و خجالت می‌کشد و یا فکر می‌کند این موضوع چندان اهمیتی ندارد که بیان شود و یا این‌که برای آن راه‌حلی وجود ندارد. پس بیرون ریخته نشود بهتر است تا این‌که با بیان آن هم بی‌اعتبار شود و هم چون برملا شده باری که از دوشش کم نمی‌کند مثل غُل و زنجیری هم تا ابد به دست و پایش آویزان خواهد ماند.اما شِقِّ خطرناک‌تر از غرِ خَفیه، این است که این فعل به سَبْکی در زندگی شخص تبدیل می‌شود. درین صورت بیچارگی از در و دیوار می‌بارد. چون فرد غرغرو همیشه باید برای غرزدن موردی توی دست و بالش داشته باشد. بعد از مدتی دیگر مهم نیست چه مواهبی در زندگی‌اش وجود دارند چون او طالب موهبت نیست. بعضی افراد وقتی شکر نعمت هم می‌کنند چنان با طلبکاری می‌گویند که انگار می‌خواهند خدا را شرمنده کنند. &quot;دیدی تو به من نبخشیدی اما من کریم‌تر و رحیم‌تر از توام. یاد بگیر ازین بنده‌ی سراپا تقصیر!&quot;فرد قربانی بعد از مدتی چنان مهارت کسب می‌کند که می‌فهمد با کی و کِی و کجا غُر بزند که خریدار داشته باشد. او مدام در حال جمع کردن زخمی‌هایی از جنس خودش است تا قبیله‌ی قربانی‌ها را هرچه بیشتر گسترش دهند. یکی غر بزند و تعداد زیادی دست و جیغ و هورا به آسمان بروند. حالِ این فضا خیلی بیشتر از زمانی‌ست که او بگوید و شنونده‌اش سعی در رفع مشکل و کمک به بهبود حال او کند. مَسنَد قربانی می‌تواند جایگاه افراد متفاوتی باشد. از هنرمند نامی گرفته که خود را در آثارش مقهور جامعه و مردم قدرنشناس نشان می‌دهد تا فردی بی‌نام و نشانِ از همه‌جا رانده شده که دستش را جلوی هر کسی دراز می‌کند. بدیِ این کرسی این است که هرکه بر آن تکیه زد تکان‌دادنش کار حضرت فیل هم نیست.اما غرغروهای معمولی هم طرفدار کم ندارند. آنها با مظلوم‌نمایی و ناله‌کردن‌های هر روزه و رنگ و لعاب‌دادن به بلاهای مهلکی که در گذشته و حال گریبان‌شان را گرفته‌اند و رهایشان نمی‌کنند ارتباط‌های مختلف می‌سازند. بیشتر آنها نمی‌دانند با این دلسوزْ جمع‌کردن‌ها دارند چه بلایی بر سر خودشان و متعلقان‌شان می‌آورند.آنهایی که ادعای فهم و درک بیشتری دارند غرزدن را با عنوان &quot;اعتراض&quot; به وضع حال و زندگی‌شان به خورد خودشان و بقیه می‌دهند و نشانه‌ی این افراد این است که یا کلا دُم به تله نمی‌دهند و فقط از دور پارس می‌کنند یا آن‌قدر جوگیر و متوهم می‌شوند که تاوان سنگینی بابت حرکات احساسی و انتحاری خود می‌دهند.نشانه‌ی بارز شخص قربانی، عمل‌نکردن در راستای کاری‌ست که نسبت به آن معترض است اما این شخص لزوما آدم بی‌کار و تن‌پروری نیست. کارهای زیادی انجام می‌دهد اما هیچکدام در رفع مشکل اصلی کاربرد ندارند. مثال آن، شخصی‌ست که به همه توصیه می‌کند برای حل مشکل‌شان کمک بگیرند اما خودش نه‌تنها کمک نمی‌گیرد بلکه اگر کسی هم برای کمک پیش‌قدم شود کمکش را به ده‌ها روش رد می‌کند و در آخر هم برای این‌که دیگر کسی مزاحم غرزدن‌هایش نشود می‌گوید: &quot;من همینم&quot;یا&quot;شانس منه&quot;.اما اگر کسی بخواهد بازی‌اش را برهم بزند و دیگر مخاطب ناله‌هایش نباشد او شیوه‌ی زَنجَموره‌هایش را تغییر می‌دهد. او در کلامش&quot;خدا&quot; را وجه‌المصالحه قرار می‌دهد اما در عمل به وضوح دیده می‌شود که خدا هیچ جایی در زندگی‌اش ندارد.چون غرزدن‌ها که همه از ترس می‌آیند همچنان پابرجایند و ترس هم که نشانه‌ی شِرک است.همه‌ی این گفته‌ها نفیِ زخم‌های قربانی نیست. صدالبته که او زخم‌خورده اما همان‌طور که قرار نیست هیچ‌کس در زندگی‌اش هرگز زخمی نشود همان‌قدر هم قرار نیست هیچ زخمی بدون مرهم و درمان باقی بمانَد. چون زخم‌ها نه‌تنها بخشی از فرایند رشد که درمان‌شان قسمت بزرگی از بلوغ بشرند.درین مسیر پر فراز و نشیب از تمامی انسان‌های زخم‌برداشته عده‌ای مسند قربانی را برمی‌گزینند و عده‌ای مَسلَک قهرمانی را. برخی در زخم خود خانه می‌سازند و ماندگار می‌شوند و در عفونت آن می‌پوسند. برخی نیز با دَمی بیتوته در معبدِ جراحت‌شان خود را در خون آن تطهیر می‌کنند و مسیر زندگی‌شان را بالغانه ادامه می‌دهند.اگر نگاهی اجمالی به اطراف خود بیندازیم از معاشرین‌مان تا آدم‌های اسم و رسم‌دار معروف، افراد بااستعداد و توانای زیادی را می‌توانیم لیست کنیم که بعد از شکوفایی در مقطعی و یا با داشتن امکاناتی در خور توجه چگونه از هم پاشیدند و یا متوقف شدند و به مرور عقب‌گرد کردند. اگر دقت کرده باشید با هربار رودررویی با این اشخاص دیگر دوست نداریم تا مدتی طولانی با آنها برخورد داشته باشیم. چون بسیار افراد تلخ و سمی و حوصله‌سربری هستند. کلمات‌شان سنگین و تیز و یا آبکی و پُر از آه و ناله و شکایت است. اغلبِ این افراد زیادی وقت دارند و فقط کافی‌ست جایی که راه فرار ندارید گیرتان بیندازند. مثل عنکبوت چنان آرام و با طمانینه به روان‌تان می‌خزند که لازم نیست از سمّ کلام‌شان جان به جان‌آفرین تسلیم کنید بلکه از فشار اجبار محیط و هم‌نشینی با شخصی با این گستره‌ی انرژی منفی خودبخود راضی می‌شوید هرچه زودتر به ملک‌الموت جواب مثبت بدهید تا دیگر با تزریق ذره‌ذره زهر غرها دچار مرگ تدریجی نشوید.بعد از مدتی که این غرغروهای پیشرفته و کاربلد با غرهایشان قِر دادند و تک‌تازی کردند با وجودی‌که دور و برشان با قبیله‌ی لَت و پارها شلوغ است؛ به آدم‌های بسیار تنها و منزوی در درون تبدیل می‌شوند که این تنهایی وقت و بی‌وقت آنها را از درون می‌جود تا تمام شوند. چون غرزدن مثل هر ویژگی دیگری مدام مثل خودش را تولید می‌کند. شخص قربانی فقط از دنیای بیرون طلبکار نیست بلکه از خودش بیش از همه طلب دارد و حسابی در درون مغزش خودش را به رگبار غر و سرزنش می‌بندد. غر هم مثل هر چیز دیگر طمع می‌آورد. هرقدر تکرار شود تولیدش به توان می‌رسد و فرد قربانی هر روز تشنه‌تر و حریص‌تر می‌شود.حتما سراغ دارید افراد موفق واقعی که حال‌شان با شکست و پیروزی خوب است حتی با وجود چالش‌های مختلف نه از کسی طلبی دارند و نه فرصت طمعی. آنها به جای حرف‌زدن عمل می‌کنند و می‌دانند اگر وقت عمل هم نباشد خودِ صبوری هم کم عملی نیست.بیش‌باد قهرمانانی بدین‌گونه🫷🫸</description>
                <category>GreenQueen</category>
                <author>GreenQueen</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 00:20:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و خدایی که درین نزدیکی‌ست ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90224757/%D9%88-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-wat1sijob8xf</link>
                <description>من جز خدا به هیچ‌کس اطمینان ندارم؛ علی‌الخصوص خودم!من نمی‌دونم کِی و کجا و به چه دلیل یکی از ترس‌هام بیرون میزنه و ناخودآگاه یه کاری می‌کنم یا یه فکری (تصمیم یا قضاوت) به سرم میزنه.من نمی‌دونم کجا و کِی و کی یهو پیدا میشه و دقیقا دست میذاره رو یه زخم ناسور قدیمی و فشار میده. اون‌قدر که فریادم تا آسمون میره و تا مغز استخونام می‌سوزه.من نمی‌دونم عقایدی که الان  پایه و اساس چینش برنامه‌های کوتاه‌مدت و میان‌مدت و بلندمدت زندگی‌م هستند واقعا درست‌اند یا نه. آیا واقعا به نفع من هستن یا نه.من نمی‌دونم اون‌همه خواسته‌هایی که بهشون نرسیدم و برنامه‌هایی که به نتیجه نرسیدند و باخت‌هایی که تجربه کردم واقعا به ضررم بودند یا نه.من نمی‌دونم آیا رتبه‌ای که به دست میارم و موفقیتی که نصیبم میشه و رقابتی که برنده ازش بیرون میام زمینه‌ساز چه فجایع یا مواهبی در آینده‌اند.من نمی‌دونم کاری رو که قولش رو دادم می‌تونم به پایان برسونم اون‌هم درست و قابل‌قبول و طبق رضایت طرف قولم.من نمی‌دونم محبتی که به عزیزانم می‌کنم به نفع‌شونه یا به ضررشون.من نمی‌دونم وقتی به کسی می‌گم دوستش دارم آیا واقعا معنی دوست‌داشتن رو می‌دونم یا نه.من خیلی چیزها رو نمی‌دونم.امااما طبق تمام این نمی‌دونم‌ها پیش میرم و طبق دونستن‌هام زندگی می‌کنم. چون تا لحظه‌ی انجام با توجه به عقل و احساس و فهم اون لحظه عمل می‌کنم. البته اگر کاملا با خودم صادق باشم نتیجه هرچی که شد به نفع منه. چه به ظاهر خوب یا بد باشه؛ فاجعه یا معجزه؛ افتضاح یا عالی.فرقی نمی‌کنه. چون به محض روشن شدن نتیجه میشه مرحله‌ی بعد رو با مشورت و تعمق و تأمل و تفکر مشخص کرد. اما باز هم تضمینی برای کامل بودن و موفق شدن در کار نیست. البته بر حسب تجربه میشه یه پیش‌بینی‌هایی کرد اما من ترجیح میدم با تکیه بر عقل و احساسم در اون لحظه باز هم برای خودم قطعیتی در نظر نگیرم و همه‌چیز رو به اراده‌ی بی‌منتهای خداوند بسپارم و ازش بخوام که خودش من رو راهبری کنه. از اول تا آخر هر کاری. اون بهم بگه با کی مشورت کنم. اون بهم بگه صبر کنم یا دست به کار بشم. اون بهم بگه که چی بگم و چی نگم. اون بهم بگه که تا کجا کار منه و از کجا کار خودشه. من تازه دارم یاد می‌گیرم تا کجا باید من پیش برم و از کجا دست از کار بِکِشم و صبر و نظاره کنم.چون من یه موجود پر از پیچیدگی‌های درونی‌ام که از یک از هزارِ خودم هم خبر ندارم. من حتی اگر به اندازه‌ی نوح هم عمر کنم باز لحظه‌ی بعد و روز بعد یه چیزی برای کشف‌کردن از خودم پیدا میشه. چون من با هر کشف و دونستن و رؤیت هر چیزی از خودم و دنیای اطرافم به همون نسبت به ناشناخته‌های بیشتری وصل میشم. پس هر قدر که بدونم و بتونم، نادانسته و بی‌قدرت‌تر از قبل خواهم شد. این به معنی تلقین منفی و سم‌پراکنی نیست. برعکس. به این معنیه که بیشتر بتونم به انرژی جهان و به حکمت خداوند وصل بشم. بی‌نهایتی که ازش هیچی نمی‌دونم و فقط به قدر توانم می‌تونم خودم رو بهش بسپارم.امیدوارم روزی برسه که ایمان بیارم به مطلق بودن دونستن و تونستن خداوند و بفهمم که قدر و اندازه‌ی من به عمق ارتباطم با اصل و منبع انرژی جهانه که همواره ساری و جاریه. که وقتی زیادی مشغول خودم و اگر و مگرهای خودم بشم خیلی زیاد محروم میشم از این‌همه امکان گسترده‌شدن و عظمت.به قول سعدی:رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیندبنگر که تا چه حد است مکان آدمیت&quot;نگفتمت مرو آنجا که آشنات منمدر این سراب فنا چشمهٔ حیات منموگر به خشم رَوی صدهزار سال ز منبه‌ عاقبت به من آیی که مُنتهات منمنگفتمت که به نقش‌ جهان مشو راضیکه نقش‌بند سراپردهٔ رضات منمنگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهیمرو به خشک که دریای با صَفات منمنگفتمت که چو مرغان به‌ سوی دام مروبیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منمنگفتمت که تو را ره‌ زنند و سرد کنندکه آتش و تَبِش و گرمی هوات منمنگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهندکه گم کنی که سرِ چشمه صفات منمنگفتمت که مگو کار بنده از چه جهتنظام گیرد؟ خلّاق بی‌جهات منماگر چراغ دلی، دان که راه خانه کجاستوگر خداصفتی، دان که کدخدات منم&quot;**مولانا/ دیوان شمس/ غزل ۱۷۲۵</description>
                <category>GreenQueen</category>
                <author>GreenQueen</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 23:20:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتم ... گفتا ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90224757/%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7-rq4qzijtuqu6-rq4qzijtuqu6</link>
                <description>🌟چرا داری این‌قدر گیج میزنی؟ چرا با وجودی‌که خیلی کارا ازت برمیاد ولی دست به کاری نمیزنی؟⭐️چون حس می‌کنم هیچی برام مهم نیست. انگار هیچی تو دنیا ارزش انرژی گذاشتن نداره.🌟پس چرا اینقدر روحیه‌ت داغونه؟ اغلب حوصله نداری؟ همه‌ش اضطراب داری؟ بهت برمیخوره جیره‌خور این و اون باشی؟ اگر چیزی ارزش انرژی گذاشتن نداره پس چرا این‌همه وقته داری برای پیداکردنِ راه‌حل، خودت به در و دیوار میزنی؟ کتاب میخونی؛ کلاس میری؛ درباره‌ش حرف میزنی. چرا؟⭐️شاید این‌جوری میخوام خودم رو آروم کنم و مثلا بگم که یه کاری کرده‌م. نمیدونم. راست میگی من که این‌همه وقته دارم می‌چَرَم پس چرا دُنبه ندارم؟ خب شاید به این دلیله که فقط میخوام الکی سر خودم رو گرم کنم و به کسایی که دارن کمکم می‌کنن بگم من دارم تلاش می‌کنم ولی مثلا شانس نمیارم یا بعدا قراره یه انفجاری رخ بده و کشفم کنن. ببین خودم به این حرفا میخندم چه برسه به دیگران. شانس چیه؟ کشف کدومه؟ من اصلِ کار رو انجام نمیدم.🌟خب اصلِ کار چیه؟⭐️نمیدونم. اگه میدونستم که می‌رفتم سراغش.🌟شاید اون داره سراغت میاد و تو بهش اجازه نمیدی رخ بده. شاید از فشار اونه که این‌قدر در عذابی. اون از خوابت. اون از غذاخوردنت. اون از روابطت. خدایی خسته نشدی این‌قدر لیست حسرت‌هات رو طولانی می‌کنی؟ به خدا فردایی در کار نیست که به قول حافظ شیرازی تو &quot;حواله به تقدیر&quot; می‌کنی هر کاری رو. همه‌ی فرداها همین امروزن به خدا.⭐️چی بگم؟! کاملا باهات موافقم. به نظر تو پس چرا من با همه‌ی این فشارها پیدا نمی‌کنم اون قطعه‌ی گمشده رو؟🌟آخه قطعه‌ای گم نشده. به نظرم فقط تو می‌ترسی اون رو ببینی. نه این‌که از خودش بترسی‌ها، نه. تو از ادامه‌ی اون یا عواقبش ترس داری.⭐️ترس! ترس! من از اینا می‌ترسم؟ خب من از خیلی چیزا می‌ترسم.🌟باشه. توی این خیلی چیزا حتما یه اولویتی وجود داره. کدوم تَرسِت از همه سنگین‌تره؟ آها! بیا این‌جوری بریم جلو. تو از چه آدمایی خوشت میاد؟⭐️از آدمایی که هر کاری دلشون خواسته انجام میدن. خوب و بدش مهم نیست. کسایی که حرفشون رو می‌زنن ولو این‌که به ضررشون تموم بشه. آها! عاشق آدمایی‌ام که یه عقیده‌ای دارن و طبق اون عمل می‌کنن و از عواقب عملشون شونه خالی نمیکنن. هرچند که از اون عواقب خیلی درد بکشن. جالبه برام مهم نیست اون آدم چه عقیده‌ای داره. فقط مهمه برام که خیلی متعهد به مرام و عقیده‌شه. شاید من به این آدم نزدیک نشم و باهاش معاشرت نکنم اما از دور ستایشش می‌کنم. چون آدمی که اصول داره و البته طبق اصولش زندگی می‌کنه خیلی جذاب و قابل اعتماده. آدم تکلیفش با اون آدم روشنه. هرقدر هم که اصول و عقایدش رو قبول نداشته باشم اما بهش احترام میذارم. چون آدمی که طبق اصول و ارزش‌هاش زندگی می‌کنه فرصت نصیحت کردن و ایراد گرفتن از دیگران رو نداره. مدام در حال سخنرانی و تبلیغ عقایدش نیست. این‌قدر سرش به کار خودشه و مشغول انجام وظایفشه که آدم کِیف می‌کنه بشینه و نگاش کنه. من شاید مُقلّد اصولش نشم ولی حتما مُرَوِّجِ عملکردش میشم. به نظرم این‌جور آدما شاید یه سری چیزا رو از دست بدن اما با اون چیزایی که دارن اونقدر حال می‌کنن که دیگه نیازی به تجربه‌های دیگه ندارن.🌟شاید تو می‌ترسی با انجام یه سری کارها و مشخص شدن خط و ربط زندگیت یه سری چیزها رو از دست بدی؟⭐️آره. اینم هست. چون یه مدتی خیلی این موضوع ذهنم رو می‌خورد.🌟عزیز من! نمیشه که تو هم بچه بزایی و هم نزایی. هم مجرد باشی هم متاهل. بالاخره یکیش رو می‌تونی باشی و داشته باشی. نکنه ازین که میخوای همه‌چیز رو در آنِ واحد داشته باشی به این دلیله که میخوای همیشه قوی باشی و هر ورقی رو شد تو بتونی اون رو بِبُرّی؟ نکنه از نشون دادن ضعف می‌ترسی که دستت رو، رو نمی‌کنی؟⭐️شاید. آره فکر کنم.🌟خب حالا ببینیم از کیا بدت میاد؟ چه آدمایی رو می‌بینی میرن رو اعصابت؟⭐️آدمایی که متعصب‌اند. اما باز اونا بهتر از آدمایی‌اند که ابن‌الوقت‌اند. متعصبین واضح عمل می‌کنن و تکلیفت باهاشون روشنه که چطور باهاشون رفتار کنی اما آدم‌هایی که به شدت پنهان‌کاری دارن و به قولی همیشه حفظ ظاهر می‌کنن برای رابطه‌ی طولانی‌مدت خطرناک‌اند. میدونم از ترس‌شونه و آدمای بدی نیستن اما قابل‌اعتماد هم نیستن. آدمایی که یا بیشتر اوقات مهربونن و لبخند میزنن یا اکثر اوقات جدی و بدون واکنش عمل می‌کنن. بی‌حس و بی‌حالتن. احساس می‌کنم زندگی در اونها متوقف شده. مگه میشه خلق آدمی‌زاد همیشه ثابت باشه؟! البته این رو هم بگم. یه زمانی من این شیوه رو می‌پرستیدم. آدمایی که این‌طور بودن برام متکی به نفس، قوی و باهوش جلوه می‌کردن که خودم هم تمام انرژیم رو به کار گرفتم که همچین آدمی بشم.🌟که به خواسته‌ات رسیدی.⭐️بله متأسفانه🌟به نظرت غیر از ظاهر موجه، دلیل دیگه‌ای یا ترس دیگه‌ای دارن؟⭐️ترسِ دیگه؟ الان چیزی تو ذهنم نیست. یه‌کم واضح‌تر و جزئی‌ترش می‌کنی؟🌟چرا می‌خوای خودت رو نسبت به ابراز علایقت، احساساتت و عقایدت بی‌تفاوت نشون بدی؟ یا به قولی سرد و صورت‌سنگی خودت رو نشون بدی؟ شاید میخوای مرموز و پیچیده و جذاب جلوه کنی؟⭐️دروغ چرا؟ یه موقعی به این موارد هم فکر می‌کردم و میخواستم کسی از درونیاتم باخبر نشه تا هروقت هرجور که دوست داشتم شرایط رو به نفع خودم پیش ببرم. اما دلیل مهم‌ترش فکر می‌کنم این بود که نمی‌خواستم کسی با دونستن نظرات و احساساتم از اونها به عنوان نقطه‌ضعف من سوءاستفاده کنه.🌟حالا اگر کسی این‌کار رو می‌کرد چی میشد؟ خب به نسبت شرایط باهاش برخورد می‌کنی. این‌جوری که خودت رو نابود کردی این‌همه سال. به همین خاطره که احساس بلاتکلیفی داره خفه‌ت می‌کنه. یه دفعه میزنی به پرخوری. یه دفعه به رابطه‌ی افتضاح. یه دفعه به ولخرجی. یه دفعه به پرحرفی. یه دفعه به وابستگی. یه دفعه به سرویس دادن‌های افراطی. خب لامصب اصل ماجرا رو زندگی کن. بذار آدما سرِ کارت بذارن. بذار یه عده مسخره‌ت کنن یا دستت بندازن. بذار به قول خودت ازت آتو بگیرن و ازت سوءاستفاده کنن. این‌جوری حساب و کتابت رو با دنیای اطرافت مشخص می‌کنی. شاید که نه، حتما راه تازه‌ای پیدا می‌کنی که هم بتونی خودت رو ابراز کنی و هم از خودت مراقبت کنی. تو باید یاد بگیری چطور خودت رو زندگی کنی وگرنه حس &quot;زندگی نکردن&quot; به &quot;زنده نبودن&quot; تبدیل میشه و کار دست خودت و بقیه میدی. اینم میدونی که دنیا برای هرچیزی یه ظرفیت معلوم کرده؟ از اون‌که فراتر بری خودبخود منفجر و منهدم میشه. چه بخوای چه نخوای. چه منتظرش باشی چه نباشی. چه آماده باشی چه نباشی. البته با این‌همه انباشت نمی‌تونی آماده باشی و جلوی فوران انرژی اختفای خودت رو بگیری. چون جهان به اندازه‌ی کافی بهت وقت داده تا به خودت بیای و دست ازین گم و گور شدن برداری. به خدا نمی‌ارزه که یه عمر اون‌قدر همه‌چی رو پنهون کنی که واقعا مثل همون پرندهه، اُسکُل بشی که میره یه چیزی رو یه جا قایم می‌کنه بعد خودش هم یادش میره کجا پنهون کرده. الان واقعا مثل کسی شدی که داره دنبال زیر بغل مار یا قاتل بروسلی می‌گرده. همه‌ی اینا رو میگم که بلکه بهت بربخوره و مُخِت یه تکونی بخوره و برگرده سرِ جاش.اگر به خودت رحم نمی‌کنی به من رحم کن. بذار حس زنده‌بودن رو تجربه کنم. خوش بگذرونم[که هنوز معنیش رو نمیدونم]؛ بجنگم[بر سر اصول و ارزش‌هام بایستم تا احساس کنم دارم برای خودم کاری می‌کنم]؛ دوری کنم[جرأت پیدا کنم از دست بدم]؛ نزدیک بشم[جرأت پیدا کنم زخم بخورم و ترمیم کنم]؛ اشتباه کنم[که وقتی اشتباه نمی‌کنم دارم بزرگترین اشتباه رو مرتکب میشم]؛ خلاصه زیر و رو بشم[تا از دنیا توسری و تودهنی نخورم].⭐️من قول میدم با تمام وجود تلاش کنم. به خاطر هردومون. مایی که در یک وجود با همیم و انصاف نیست که من بیشتر از این تو رو محروم کنم از زندگی. ممنونم ندای درون عزیزم که در من و با من همیشه بودی و هستی. و ببخش من رو که خیلی وقتا به حرفات گوش ندادم و سرِ تردیدها و ترس‌هام بارها سرت رو به دیوار کوبیدم. ولی تو باز هم کنارم موندی چون تو سراسر عشقی و بی‌نهایت آگاه. خداروشکر که ما رو باهم و درهم آفرید. شکر این نعمت از اوجَب واجباته.&quot;ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارندتا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوریهمه از بهر تو سرگشته و فرمان‌بردارشرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری&quot;**دیباچه گلستان سعدی</description>
                <category>GreenQueen</category>
                <author>GreenQueen</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 11:00:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دارایی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90224757/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-sywrvdroqjk7</link>
                <description>❣️بیشترِ ما شاکی هستیم که چرا به موفقیت نمی‌رسیم یا چرا به حق‌مان نمی‌رسیم یا چرا به اهدافمان نمی‌رسیم یا چرا هر آنچه می‌خواهیم عکس آن اتفاق می‌افتد یا هزار چرای ازین‌دست...درین مواقع می‌توان این پرسش را مطرح کرد که آیا ما واقعا می‌دانیم &quot;چه می‌خواهیم&quot;؟ شاید فقط می‌دانیم که &quot;چه نمی‌خواهیم&quot;! باز همین هم بهتر از هیچ است. اما اگر به همین اکتفا کنیم و این دانستن ما را به یافتنِ خواسته‌هامان نرسانَد مساله آن‌قدر درهم می‌پیچد که خودمان را هم گم خواهیم کرد!وقتی ناخواسته‌هامان از خواسته‌هامان روشن‌ترند طبیعی‌ست که ترس بیشتر در وجودمان جولان می‌دهد تا امید و ایمان.احساسِ &quot;نداشتن&quot; مانند غُدّه‌ای بدخیم سوایِ این‌که هر روز بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود؛ در تمام ذهن و وجود آدمی هم ریشه می‌دوانَد. که اگر به موقع به دادش نرسیم در صورت معدوم کردن غُدّه؛ به سختی و مشقت می‌توان ریشه‌ی آن را خشکاند. پس زودتر از تیغ جراحی باید به سراغ اقدام عاجل رفت. درست‌ترین عمل در برابر فکر و احساسِ &quot;نداشتنِ&quot;چیزی این است که آن &quot;چیز&quot; و لزوم &quot;داشتن&quot; را مشخص و معین کنیم. وگرنه جدایِ بار و انرژی کلمات که توان سردرگمی و پریشانی و ناامیدی زیادی را دارند تکرار و اصرار بر نداشتن و احساس حاصل از آن صدها برابر تاثیر و طَبَعاتش وخیم‌تر و جانکاه‌تر است.  اما همین‌که سوژه‌ی داشتن و لزومش هویدا شد عاقلانه‌ترین کار این است که فقط به آن چیز و &quot;چرایی&quot; دست‌یابی به آن و نه چگونگی[که این مورد فقط در سیطره‌ی علم عالِم کون و مکان است] ؛ اندیشید نه این‌که: چرا تا به حال نبوده؛ چه کسی مقصر بوده؛ چطور انتقام این نداشتن را باید گرفت؛ چه کنیم که گناهکاران این‌چنینی هم طعم نداشتن را بچشند؛ مهم‌تر از بقیه که می‌خواهیم عاملین این نداشتن درس عبرتی شوند برای فاعلین احتمالی در آینده و یک عالمه فکرهای انحرافی و بی‌فایده که جز تلف‌کردن عمر و انرژی بهای دیگری ندارند.قدم مهم بعدی &quot;احساسِ داشتن&quot; است که سخت‌تر از قدم قبلی‌ست. احساس به چیزی که نداشتیم و آن را نمی‌شناسیم. اگر به اجبار بخواهیم داشتن را احساس کنیم به احتمال ۹۰ درصد نمی‌توانیم و اگر در آن ۱۰ درصد بتوانیم چنین احساسی را طرح‌ریزی کنیم در اکثر مواقع یا دچار توهم می‌شویم و همین‌هایی را هم که واقعا داریم از دست می‌دهیم یا این‌که خسته می‌شویم و به بهانه‌ی نرسیدن به نتیجه‌ی دلخواه برای همیشه کنارش می‌گذاریم و هرجا هم که صحبت از آن شود با شدت و حِدّت ثابت می‌کنیم که همه‌ی این اراجیف مَلعَبه‌ای بیش نیستند در دست یک سری مفت‌خور و سوءاستفاده‌گر و شکم‌سیر که با این لاطائلات سر خودشان را گرم و جیب‌شان را پر و دل ما را الکی‌ خوش می‌کنند. اما ورود به مرحله‌ی سوم که ساده می‌نَماید و آسانْ نه؛ برای عده‌ی انگشت‌شماری اتفاق می‌افتد. چون قسمت دوم را تاب آورده‌اند. نه این‌که حتی باور کرده باشند اما نگذاشتند ناامیدی از نرسیدن به مقصود، سد راهشان شود. به مسیر اعتماد کردند و پیش رفتند به امید این‌که این اعتماد به اعتقاد و آن نیز به ایمان تبدیل شود‌. که اگر بشود چه می‌شود!!! از جنس ایمانی که کشتی بر قله‌ی کوه می‌سازد؛ تیغ بر شاهرگ جگرگوشه می‌گذارد؛ آتش برایش گلستان می‌شود؛ دریا در برابرش شکافته می‌شود؛ در گهواره به سخن درمی‌آید و سرآخر به تسلیم محض در برابر قدرتِ تمام‌عیارِ عالم نائل می‌آید. این ایمان؛ از اعترافات ساده‌‌ی اذهانِ سراسر تسلیم برمی‌آید. اعتراف و اذعان به داشتنِ &quot;هرچیزی&quot; که &quot;در حال حاضر&quot;،&quot;هست&quot;! همیندر ظاهر آن‌قدر سهل و ممتنع به نظر می‌آید که شاید حتی تمسخرآمیز جلوه کند. شاید این سوال پیش بیاید که: &quot;خب! که چی! این‌که هست؛ هست. من آن‌چیز را که ندارم می‌خواهم. این‌ها چه ربطی به هم دارند؟&quot;تنها ارتباط و مهمترین رمز این راز همین اظهار به داشتن هر چیزی که داریم و ایجاد احساسِ داشتن و لذت از داشتنش است. مهم نیست این احساس از کجا نشأت می‌گیرد یا سببش چیست؛ مهم پر شدن وجود ما از حس دارایی‌ست. این حس آرامشی عمیق را در وجود ما حاکم می‌کند. حس آرامش، تسلیم را قوت می‌بخشد و تسلیم راهِ دریافت هر نعمتی را هموار می‌کند. حتی نعماتی که اصلا هیچ‌وقت از ذهن‌مان هم نگذشته‌اند. درجات و انواع و قدر و اندازه‌ی این پیش‌کش‌های جهان بستگی مستقیم با باور به این موضوع دارد که در اطراف ما همه‌چیز به وفور &quot;هست&quot;.باور از جنسِ &quot;بودن&quot; نه &quot;شدن&quot;.باور به این‌که آن‌قدر تنوع و تکثر در موجودیِ جهان هست که حتی در تصور مُتِخَیّلان و مدعیان این عرصه نیز نمی‌گنجد. فقط آنانی می‌توانند ببینندشان که نَدید ایمان‌شان را بنا می‌کنند. آنانی که به سادگی بازی می‌کنند؛ با ریتم لحظات می‌رقصند؛ از کاغذی دُرنا می‌سازند و با نخی به آسمان می‌فرستند؛ و آنانی که همه را در هیچ می‌بینند.آنانی که باور دارند هر آنچه را درین کره‌ی خاکی نیاز داشته باشند روح‌شان از آن آگاه است و به محض کنار رفتن حجاب مَنیّت و خواستن‌های جور واجور و هموار بودن طریق تسلیم خودبخود زندگی‌شان پر از نعماتی می‌شود که باعث گستردگی شعاع درکِ حقیقی‌شان از جهان و خودشان می‌شود و دیگر نیازی ندارند خود را برای خواستن یا دفع چیزی به زحمت بیاندازند.درست است؛ معقول به نظر نمی‌رسد این طریق. چون قابل پیش‌بینی نیست و تضمین و دست‌خطی برای اطمینان ندارد. نام این مسیر را، &quot;شکرگزاری&quot; نیز می‌نامند❣️چشم دل باز کن که جان بینیآن‌چه نادیدنی‌ست آن بینیگر به اقلیم عشق روی آریهمه آفاق گل‌سِتان بینیبر همه اهل آن زمین به مرادگردش دور آسمان بینیآنچه بینی ، دلت همان خواهدوآنچه خواهد دلت ، همان بینیدل هر ذره را که بشکافیآفتابیش در میان بینیهر چه داری اگر به عشق دهیکافرم گر جُویِ زیان بینیجان گدازی اگر به آتش عشقعشق را کیمیای جان بینیاز مضیق جهات درگذریوسعت ملک لامکان بینیآنچه نشنیده گوش ، آن شنویوآنچه نادیده چشم ، آن بینیتا به جایی رساندت که یکیاز جهان و جهانیان بینیبا یکی عشق ورز از دل و جانتا به عین‌الیقین ، عیان بینیکه یکی هست و هیچ نیست جز اووحده لا اله الا هو **سید احمد حسینی اصفهانی متخلص به هاتف، از شعرا و ادیبان نامی ایران در دوره‌ی افشاریه و زندیه(قرن دوازدهم) و از پیشگامان سبک بازگشت ادبی‌ست</description>
                <category>GreenQueen</category>
                <author>GreenQueen</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 00:58:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودبین؟ یا خود بین!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90224757/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D9%86-kdws34zf2lp9</link>
                <description>❣️من دوستی دارم که خیلی دختر مهربونیه و به من محبت زیادی داره. دوستان مشترک‌مون هم اون رو به مهربونی و حتی سخاوت می‌شناسن که من هم باهاشون موافقم. اما من حس خوبی به این مهربونی‌هاش ندارم. نمی‌گم وقتی اظهار دلتنگی و دوست‌داشتن می‌کنه دروغ می‌گه اما حس کلی رفتارهاش و گفته‌هاش به دلم نمی‌شینه. اوایل رابطه‌مون فکر می‌کردم دارم بهش حسودی می‌کنم یا می‌خوام یه عیبی ازش دربیارم و خودم رو برتر از اون ببینم. چون حس می‌کردم اونقدری که اون مورد توجه بقیه هست و می‌تونه باهاشون ارتباط برقرار کنه من بلد نیستم و من به این دلیل دوستان خیلی زیادی ندارم. چون نمی‌تونم مثل اون نرم و پرحجم محبت کنم. چه در کلام چه در رفتار. اونقدر این حس ناخوشایند نسبت به دوستم زیاد شد که بالاخره مجبور شدم بشینم ریشه‌ش رو پیدا کنم و خودم رو خلاص. بگذریم که اولین چیزی که در این‌جور موارد به ذهنم میرسه اینه که &quot;طرف رو بذار کنار! ما به درد هم نمی‌خوریم&quot;؛ اما این‌بار با خودم گفتم این‌طور نمیشه که با هر کسی به چالش می‌خوری سریع شمشیر بِکشی و رابطه رو قطع کنی. ببین اصل ماجرا چیه.ماجرای حسادت این‌جور برام حل شد که خب ما دوتا دو روحیه‌ی کاملا متفاوت داریم. طرز محبت‌کردن‌هامون با هم فرق داره. من خیلی با بدن و ظاهر کارهام نمی‌تونم محبتم رو نشون بدم[کما این‌که سالهای سال من خودم رو مجبور به اون‌جور محبت‌کردن کرده بودم و جز حس خستگی و کار اضافی برام نمونده بود] و کلا من به لحاظ تایپ شخصیتی با اون متفاوتم.بعد از حل این موضوع همچنان اون حس ناخوشایند نسبت به این دختر در من فروکش نمی‌کرد و هر روز بیشتر هم می‌شد. فهمیدم آب داره از جای دیگه‌ای به کوزه میره و این مساله منشأ دیگه‌ای داره.یه روز تعارف رو با خودم کنار گذاشتم و به خودم گفتم که بدون عذاب وجدان از عنوان حِسّت، هرچی در لحظه میگه همون رو روی کاغذ بنویس. چون من طبق معمول داشتم از عنوان حسم فرار می‌کردم. فکر می‌کردم اگر بگم که به نظرم فلانی دختر آویزونیه، در حق محبت‌ها و حمایت‌هایی که کرده؛ اجحاف کردم و حس بدی نسبت به خودم پیدا می‌کنم. مثل قدرنشناسی و بی‌چشم و رویی و ازین قبیل صفات. اما چاره‌ای جز رو کردن برگه‌ی اصلی نبود. بله من حس می‌کردم که اون آدم آویزون و آینده‌نگریه که به دلایلی که بخشی رو می‌دونستم و بخشی رو نه؛ من رو هم مثل خیلی از دوستای دیگه‌ش می‌خواد برای روز مبادا نگه داره تا بتونه کمک‌هایی رو که میخواد بگیره. حس بد من به خاطر احساس ذخیره‌بودنم بود و این‌که انگار من با یه ماکت طرف بودم نه یه آدم واقعی. با وجودی که این آدم از مشکلات و معضلات زندگیش برام کم نگفته بود اما همیشه یه حس پنهان‌کاری ازش می‌گرفتم. پنهان‌کاری، وابستگی، استفاده‌ی ابزاری و تلاش جانکاه و بی‌وقفه برای تاییدطلبی و توجه‌طلبی مواردی بودن که درین شخص منو آزار میدادن. طریقی که تونست من رو از این گرداب نجات بده شیوه‌ی آینه بود. به خودم گفتم چه خوشت بیاد چه نیاد اون آینه‌ی توئه. ببین کجاها و چطور تو این صفات رو اجرا کردی. این‌که همه‌ی انسان‌ها با تمام صفات انسانیِ مشابه به این دنیا میان درست. ولی کسانی روبروی هم قرار می‌گیرن که میتونن آینه‌ی هم باشن. در مواقعی که صفاتی رو اجرا می‌کنن که ذاتشون یکیه اما اسامی دیگه‌ای روی اونها می‌ذارن و دوست ندارن اون صفات رو با عنوان اصلی درون‌شون بپذیرن. اینه که ما ناخودآگاه شخصی رو که داره همون ویژگی‌ها رو زندگی می‌کنه به زندگی‌مون دعوت می‌کنیم. البته که منشأ و مدل و هدف افعال اشخاص مختلف باهم فرق دارن اما جنس عمل یکیه. این دوست من وابستگی و آویزون‌بودنش رو با سازش و سماجت در ارتباط و گاهی حتی هدیه‌دادن به کسی که نمی‌خواد باهاش معاشرت کنه نشون میده ولی من با غرور و پس‌زدن طرف. من طوری رفتار می‌کردم که هیچ نیازی به طرف مقابل ندارم اما در نگاه و واکنش‌های لحظه‌ایم این چسبندگی و محتاج‌بودن بیرون میزد. اوایل واقعا فکر می‌کردم کسی نمی‌فهمه و مثل کبک سرم تو برف بود و بقیه‌م تو هوا. اما وقتی دیدم خودم چطور از حس آدما متوجه ناخالصی‌هاشون میشم پذیرفتم که دیگران هم همین‌طور از من این حس‌ها رو می‌گیرن. مگه من میرم به طرف بگم که فهمیدم تو فلان احساس رو داری ولی داری خلافش عمل می‌کنی؟ خب اونها هم همین‌طور. به قول معروف: به رویِ من نمیارن اما می‌فهمن.وقتی دست خودم برای خودم رو شد تا مدتها سختم بود تو جمع‌ها حاضر بشم. چون من گاهی توی ذهنم آدم صادقی نبودم نه با خودم و نه با دیگران.البته سعی می‌کردم تا جایی که میشه دروغ نگم و اگر نمی‌تونم راست بگم حداقل چیزی نگم. اما به وفور قضاوت می‌کردم همه‌رو. فکر می‌کردم خب کسی ذهن من رو که نمی‌بینه تا من چیزی نگم. اما نمی‌دونستم که اصلا لازم نیست چیزی بگم. هر آنچه در ذهن من می‌گذره اکثر اوقات بدون این‌که من اختیاری داشته باشم از رفتار و گفتار ناگهانی و ناخودآگاهم بیرون میزنه.اصلا حس بدنم یا همون Body Language کار خودش رو می‌کرد. اون اَقَلِّ اوقات هم که مثلا با هشیاری عمل می‌کردم سعیم این بود که اگر میخوام از کسی تعریف کنم حتما واقعی باشه و به اون ویژگیی اشاره کنم که واقعا معتقدم نقطه‌ی قوت اون آدمه.تصمیم گرفتم که تمرین کنم مراقب گفتگوهای ذهنیم باشم. خصوصا قضاوت‌ها. چون قضاوت فقط دورویی و پنهان‌کاری با شخص مقابل نیست. کاری که قضاوت با آدم می‌کنه اینه که دقیقا توی موقعیتی قرارت میده که همون کاری رو که تقبیح و مسخره کردی خودت انجامش بدی تا بفهمی اون آدم چرا اون کار ازش سرزده. یک‌جور قصاصِ عین به عینه.یا این‌که وقتی من به توجه‌طلبی و تاییدطلبی و ادای آدم‌های قدرتمند و موفق و مثبت‌نگر رو درآوردنِ دوستم فکر می‌کردم تمام موارد هم‌سنگ اینها رو در زندگی خودم پیدا کردم و آوردم جلوی چشمام که دیگه دست از انکارشون بردارم. چون وقتی هویدا بشن میتونم ریشه‌ی همه‌شون رو که عدم عزت‌نفس و خودکم‌بینی هست برطرف کنم. البته که آسون نیست اما من با اعتراف به وجودشون و روشن‌دیدن‌شون میتونم در تضعیف‌شون موثر باشم. حداقل وقتی در حال انجام‌شون هستم بتونم مُچ خودم رو بگیرم. که این مرحله هم خیلی مهمه و اصلا نباید دستِ‌کم گرفتش.مرحله‌ی بعد که باعث شد دیگه رفتارهای دوستم برام سنگین جلوه نکنه این بود که گفته‌هاش رو راجع به زندگیی که از سر گذرونده بود مرور کردم. اصلا جای تعجب نداشت که این صفاتِ پرزحمت رو به چه دلیل انجام می‌داد. تمام فشارهایی که تو زندگیش باهاشون دست و پنجه نرم می‌کرد مرور کردم که هر کدوم میتونن سبب داشتن یکی یا همه‌ی اون صفات باشن. در ادامه به علل عمل به اون ویژگی‌ها در زندگی خودم دقت کردم. هم اون و هم خودم حالا دیگه برام قابل پذیرش شدن. گاهی که نمی‌تونم از پسِ هضمِ بعضی ازین رفتارها و گفتارها بربیام آروم فاصله می‌گیرم ازش. بدون قضاوت و سرزنش. در مورد خودم هم همین‌طور. وقتی برای مساله‌ای نمی‌تونم کاری کنم حتما خودم رو مشغول کاری می‌کنم. یه کاری برای غیر از خودم. یه کاری غیر از جهت کار قبلی. کاری که بتونم از خودم بیرون بیام تا بلکه بتونم خودم رو از بیرون نظاره کنم. وقتی زیادی توی خودم می‌پیچم جدا کردن سره از ناسره غیرممکن میشه. طوری میشه که اون پیچ‌ها دور گردنم می‌پیچن و خفه‌م می‌کنن.خلاصه این کنکاش همچنان ادامه داره. از عهده‌ی حذف یا تصحیح بعضی‌ از اون صفات انکارشده‌م تونستم بربیام و با بعضی‌ها که چموش‌ترن هنوز گلاویزم. مثل پنهان‌کاری. از بس که من از همه‌چی ترس دارم. و ترس، از باورهای کمبود و احساس ناتوانی میاد و مهم‌تر از همه از لنگ‌زدن ایمان به گرداننده‌ی این جهان که همه گوش به فرمان اویند و فقط کافیه من به خودش تکیه کنم تا به وقت نیاز برام یاری‌دهنده بفرسته. نه این‌که من با ترفندهای مسخره‌ی آینده‌نگری و زرنگ‌بازی‌های خام‌دستانه بخوام برای روز مبادا کمک و حامی ذخیره کنم.من وقتی کسی رو واقعی دوست داشته باشم اون با تمام وجودش باور می‌کنه این حس رو. اون‌وقت نه من از اون انتظار و توقع خاصی دارم و نه اون‌ احساس مسوولیت می‌کنه در برابر دوست‌داشتن من حتما کاری انجام بده. که من این احساس مسوولیت رو در مقابل این دوستم دارم و این باعث شده تا جایی‌که امکان داشته باشه میلی به معاشرت باهاش نداشته باشم.مطمئنم اگر روزی بتونم این صفات رو در درونم به حد تعادل برسونم نه دیگه حس بدی به دوستم خواهم داشت و نه دیگه اجباری در معاشرت باهاش. و میلی به تغییرش هم نخواهم داشت. اون‌وقته که میتونیم به جای گیرکردن در همدیگه از هم عبور کنیم. در این صورت یا رابطه‌مون تموم میشه؛ چون دیگه باهم کاری نداریم(آینه) و یا دوستی‌مون عمق می‌گیره به دلیل تغییرات هر دومون.در هر صورت&quot;کی می‌دونه چی پیش میاد&quot;*❣️*از ترانه‌ی &quot;کی می‌دونه&quot;/ شاعر: &quot;ایرج جنتی عطایی&quot; / خواننده: &quot;گوگوش&quot; / آهنگساز: &quot;پرویز اتابکی&quot;/ سال انتشار: ۱۳۵۱ خورشیدی</description>
                <category>GreenQueen</category>
                <author>GreenQueen</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 00:00:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از فاصله تا رابطه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90224757/%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-kvm3w6oyvqdc</link>
                <description>❣️همه‌ی مردهای زندگیم از &quot;الف&quot; تا &quot;ع&quot; هر زخمی زدند به دلیل انتخاب خودم بوده. از پدر گرفته تا آخرین نفری که بین ما فقط چند جمله و چند نگاه رد و بدل شد؛ و دیگر هیچ!منظور از انتخاب در کل، گزینش برداشت‌های من از برخوردهای اونهاست.نه این‌که اونها هیچ مشکلی نداشتند و سالم و رشدیافته بودن و من ناسالم و ناآگاه. اما چون فصل مشترک اونها من بودم و من فقط میتونم مسوولیتِ خودم رو متقبل بشم؛ روی ذهن و دیدگاه خودم و باورهایی تمرکز می‌کنم که باعث شدن این آدمها وارد زندگی من بشن و بخش‌های مختلفی از من رو به من نشون بدن. من باورهای محدودکننده و اشتباهی در رابطه با مردان داشتم و هنوزم بخشی همچنان  پابرجاست. اما معتقدم تا همین‌ها رو هم تغییر ندم رابطه‌ی موفقی با مردان در هر جایگاهی نخواهم داشت. من فکر می‌کردم که از طرف تمام مردهای زندگیم(محارم و غیرمحارم) هر کدوم به نحوی پس‌زده شده‌م.که این باورها توسط اولین و نزدیک‌ترین مردهایی ساخته شدن که من باهاشون بزرگ شدم. از پدر و برادر تا دایی و عمو و الگوهای اونها. که این موضوع به ناخودآگاه جمعی چندین نسل مردان خانواده‌ی من هم برمی‌گرده. مردانی که نسل به نسل از هم الگوبرداری کردن و خوب و بد پدران‌شون رو با کمی دست‌کاری و نه عمق‌کاوی و بهبود بنیادین به پسران‌شون و تیره‌های بعدی منتقل کردن. گیرم که این فکر درست باشه و واقعا این اتفاق برای من افتاده باشه. حالا که چی؟! با نشستن و غمبادگرفتن کی ضرر می‌کنه؟ قطعا من و نه هیچ‌کس دیگه. اصلا ۹۹ درصد اون مردها نه به یاد دارن با من چه رفتاری کردن و نه قبول دارن که کار اشتباهی کردن. اگر هم یک درصد قبول کنن و به مرحله‌ی عذرخواهی برسن؛ وقتی من زخم‌های اون رفتارها رو ترمیم و رها نکنم پشیمونی و عذرخواهی اونها چه دردی رو از من دوا می‌کنه؟ هیچ!این باور مثل دومینو عمل میکنه. جلوی اولی‌ها رو نگیری تا آخر روی هم می‌افتن و از یه جایی به بعد دیگه نمی‌تونی جلوی زاد و ولدشون رو بگیری. باور این‌جوریه. مدام خودشو در هر چیزی و کسی تکثیر می‌کنه.این شد که در عنفوان جوانی نتونستم رابطه‌ی عاطفی و خصوصی درستی بسازم. فکر می‌کردم اگر با مردهای خانواده‌م مشکل دارم مهم نیست و حالا که بزرگ شدم و ازشون جدا شدم میتونم مرد تقریبا ایده‌آلم رو پیدا کنم و برم سیِ خودم. غافل از این‌که این دومینو راه افتاده بود و من بی‌خبر بودم. مردهایی که سر راهم قرار می‌گرفتن از هم‌کلاسی و هم‌کار و تا خواستگار و خاطرخواه همه حامل زخم‌هایی از جنس تروماهای قدیمیِ من بودن. طبیعی بود! چون رادار ذهن من جز انباشت‌های خودش رو تشخیص نمیده و فقط هر آنچه رو که آشنا باشه انتخاب می‌کنه. این‌طور شد که من برای فرار از تقدیر، از ترفند &quot;حذف عشق&quot; استفاده کردم. حالا دیگه با آگاهی و البته غرور از پیداکردن راه دَررو با مردانی رابطه برقرار می‌کردم که اصلا بهشون علاقه نداشتم. به این دلیل که نکنه وابسته‌شون بشم. چون من در خودم تناقضی داشتم از ترکیب ترس و اشتیاق. اشتیاق به برقراری رابطه‌ای بر اساس تعامل و رشد و همدلی اما با ترس از وابستگی. همین امر باعث شد نتونم رابطه‌ی عمیق برقرار کنم و مدام منتظر بودم کِی و چطور قبل از بروز &quot;پس‌خوردگی&quot; و &quot;وابستگی&quot; از رابطه فرار کنم. این تناقض هر روز حالِ بدِ من رو بدتر می‌کرد.سال‌ها گذشت و طی اتفاقات ناخوشایند زیادی بهم ثابت شد که فقط چیزی می‌تونه به من کمک کنه که من دیدگاهم رو نسبت به اون وقایع تغییر بدم. مثلا این که اگر مورد بی‌مهری مردی قرار گرفتم یا به قول خودم، پس‌زده شدم؛ اگر بر فرض اون مرد واقعا قصد تخریب من رو هم داشته، من نمی‌بایست اون رو به خودم بگیرم. به این معنی که من قرار نیست تخریب اون رو با عنوانی مقهورکننده و قربانی‌گونه روی پیشونی و دلم حک کنم و تا ابد غصه‌دار این حتک‌هرمت و دوست‌نداشتن باشم. اما سالها طول کشید تا من بتونم این زخم‌ها رو بشناسم و بدونم که راه‌حلی وجود داره تا قدمی بردارم و از ریشه درمان‌شون کنم. همین زخم‌های آماسیده، مردها رو در نگاه من بی‌اعتبار کرده بودن. من نمی‌تونستم بهشون اعتماد کنم. اگر یکی با دیگری به لحاظ فکر و عمل هم توفیر داشت باز فرقی نمی‌کرد. کلا همین‌که جنس مذکر یا مکمل یا متفاوت یا مرد بودن کافی بود که نتونم اونها رو به زندگی خصوصی و عاطفی‌م راه بدم. اونها رو در یک فاصله‌ی مشخصی همیشه نگه می‌داشتم. نه این‌که هیچ محبتی از من به اون فرد نمی‌رسید یا به دلیلی جز برقراری رابطه مثل مسائل امنیت مالی و اجتماعی ما در کنار هم قرار می‌گرفتیم_چون این مسائل برای من حل‌شده بودن_اما این روابط به همون دلیل بی‌اعتمادی عمق پیدا نمی‌کردن و بعد از مدت کوتاهی محکوم به جدایی می‌شدن. خب هر جدایی هم اگر زخمی هرچند کوچک برجای می‌گذاشت باز زخمی به زخم‌های قدیمی اضافه می‌شد. این بی‌اعتمادی ریشه‌ی دیگه‌ای هم داشت. زنان خانواده‌ی من بخصوص اونهایی که برای من تأثیرگذارتر از بقیه بودن همه در حال زندگیِ همین بی‌اعتمادی بودن. یکی به خاطر خیانتِ همسر، یکی به دلیل بی‌اعتناییِ شوهر، دیگری به خاطر بی‌مسؤولیتیِ پدر بچه‌هاش و ... من در جمع زنانی با باورهای پاره‌پاره و بسیار منفی از مردانِ زندگی‌شون از پدر تا همسر بزرگ شدم و طبیعیه که باورهایی غیر از اینها رو در خودم نداشتم. زنانی که جز سکوت و تحمل کار دیگه‌ای بلد نبودن. به همین دلیل من به یک محافظ خودم در برابر مردان تبدیل شدم. اما شوق غریزی هم کار خودش رو می‌کرد. از همدلی و همراهی و هم‌فکری تا رابطه‌ی جنسی و والد شدن و زیست و رشد همراه با فرزندان. همین اشتیاق باعث می‌شد من به یک مذکرِ مؤنث‌نما تبدیل نشم. اما بلد نبودم چطور میشه هم زن باشم و از زن‌بودنم خرسند و هم بتونم در کنار مردان(خانواده، هم‌کار، همسر و...) زندگیِ تعاملی داشته باشم. در رابطه‌ی خصوصی، هم بتونم خودم باشم و هم در پیوند نزدیک و واقعی، با مردی که دوست دارم مسیر مهمی از زندگیم رو باهاش شریک بشم.هیچکس در اطراف من راه و نشانی برای نابلدیِ من نداشت. این شد که دست به کار شدم. با کمک گرفتن از هر کسی و هر مکتبی که فکر می‌کردم میتونه ذره‌ای درین تغییر مسیر همراهم باشه شروع کردم به واکاوی خودم و همین‌طور زنان و مردانی که تا اکنون در زندگیم بودن. به معنای واقعی کلمه &quot;پوستم کَنده شد&quot; و همچنان هر روز در حال پوست‌اندازی‌ام. اما راضی‌ام.دارم ذهنم رو می‌تکونم. دور ریختنی‌ها خود به خود مشخص میشن و اونهایی که نیاز به تعمیر و تصحیح دارن به صف میشن و یکی‌یکی پیش میان تا سمباده بخورن و تیزی و تندی‌شون رفع بشه. بعضیا صیقلی بشن تا بتونن نور ذهنم رو چند برابر کنن. خلاصه خوشحالم که درین جاده‌ی یک‌طرفه پیش میرم و خوشحال‌ترم که دیگه نمیتونم برگردم. اونهم به خاطر سختی‌هاش، اضافه‌شدن روز به روز ندونستن‌ها و هزارتا تردید و یقینِ لحظه به لحظه.یکی از اقداماتم این شد که فهمیدم قرار نیست من خودم را از دید دیگران تعریف کنم. [البته این امر در سنین پایین کاملا طبیعیه. چون کودک آینه‌ای جز والدین و حامیانِ حیاتش نداره. اما وقتی اون با بالارفتن سن و فهمِ خیلی از مسائلِ دور و برش، با دنیای بزرگتری از خانه و مدرسه آشنا می‌شه و مسیرش رو به سمت فردیت‌یابی تنظیم می‌کنه و به طرف بزرگسالی میره دیگه این‌که دیگران چه نظری در موردش دارن مایه و جامه‌ی حیات و بقای اون نباید باشه. &quot;که اگر چنین باشد به کودکی می‌مانَد که تنها استخوان‌هایش قد کشیده‌اند و حجم گرفته‌اند. که می‌تواند امثال خود را تولید کند و به حکم والد شدن احساس بزرگسالی کند. اگر همچنان دیگران معیار سنجش ساز و کار زیستنش باشند حتی با موی سپید و قامت خمیده باز می‌توان دید که از خردسالی فاصله‌ی چندانی نگرفته‌ست.&quot;]پس به دنبال دیدن ناتوانی زنان اطرافم در تثبیت جایگاه شخصی‌شون فهمیدم وقتی می‌تونم استقلال فردیم رو با زندگیم هم‌سو کنم که خودم رو اون‌طور که هستم و می‌خوام ببینم. نه اون‌ شکلی که دیگران اعم از عزیزان و اطرافیان و در مواردی طرفداران و حامیان می‌پسندن. چون این منم که در بزنگاه‌های حساس و مهم زندگیم باید حرف نهایی رو بزنم و تصمیم غایی رو بگیرم.معنی این مطلب این نیست که از هیچ‌کس مشاوره نگیرم یا تحقیقی نکنم. اتفاقا یکی از مظاهر رسیدن به استقلال فکری و فردی توانایی در کمک‌گرفتن از دیگرانه. کمک از آدمِ مناسب در موقعیتِ درست و به شکلِ صحیح. که هر کدوم شناخت مخصوص خودش رو می‌طلبه که بستگی به رشد و درایت من داره. من این راه رو برای درمان وابستگی پیدا کردم که البته توضیح و تشریح بسیار داره که درین نوشته به همین بسنده می‌کنم.پس فعلا دو راه برای تغییر دیدگاه نسبت به خودم در نظر می‌گیرم.یکی این‌که طرز برخورد هیچ‌کسی رو ملاک سنجش خوبی و بدی خودم قرار ندم و دیگه این‌که اون آدمها رو واقعا آدمیزاد ببینم نه فرشته یا شیطان. بهتره بپذیرم اون‌ها به دلیل انسان‌بودن‌شون هم قائل به اشتباه هستن و هم این‌که من نمی‌تونم اونها رو چون در موقعیت بالاتر از من بودن مثل سن و جایگاه؛ قضاوت کنم و طلبکارشون باشم. من نمیدونم اونها در اون برخوردها در چه وضعیتی به سر می‌بردن که اون رفتار و گفتار رو با من داشتن.طلبکاری فقط بار ذهن و روان من رو سنگین و سنگین‌تر می‌کنه و نگهداری از رنج‌ها و زخم‌ها اصلا باعث نمیشه که من در برابر وقایع آتی هوشیارتر عمل کنم و جلوی بروز دردهای جدید رو بگیرم. من متوجه شدم که درد و زخم بخش جدایی‌ناپذیر زندگیه و من فقط میتونم یاد بگیرم به وقتِ ابتلا به رنج چطور باید با خودم رفتار کنم. هر کسی به روش خودش میرسه اگه دنبالش باشه و همه به یه راهکار دست پیدا نمیکنن. من برای این یادگیری عمری صرف کردم و تاوان‌های زیادی بابت کلمه به کلمه این نوشته داده‌م. لحظاتی بوده که به جایی رسیده‌م که آرزوی مرگ و اوقاتی که از فرط افسردگی زمان و مکان رو گم کرده‌م. اما حالا به نقطه‌ای رسیده‌م که اگر دردی سراغم میاد نه باهاش مبارزه می‌کنم و نه شکایت. فقط حسش می‌کنم. به درون خودم می‌کِشمش و به نوعی همراهیش می‌کنم تا راهشو پیدا کنه و رد بشه از بدنم، ذهنم و حِسّم. حتما ره‌آورد این همدلی &quot;رسیدن به نگاهی‌ست که از حادثه‌ی عشق تر است&quot;.*❣️*هشت کتاب؛ حجم سبز/سهراب سپهری</description>
                <category>GreenQueen</category>
                <author>GreenQueen</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 03:30:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذشته؛ نگذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90224757/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-sp9xeg72bbwf-sp9xeg72bbwf</link>
                <description>❣️من مدتیه دارم توی کارم دَرجا می‌زنم. بهتره بگم پس‌رفت هم کرده‌م. اون هم به لحاظ تداوم کار و به دنبال اون درآمد و گذران زندگی. جالبه هرجا و هروقت که کاری پیشنهادی و سفارشی یا شخصی انجام میدم خیلی مورد استقبال قرار می‌گیره و این عجیبه که این کار تأیید و تحسین‌شده چرا ادامه پیدا نمی‌کنه! یه سری دلایلش مربوط به دوره و موقعیت هر کاری در جامعه و وضعیت اقتصادی و عرضه و تقاضای اون فضاست اما وقتی عده‌ای دارن خوب کار می‌کنن پس این سوال پیش میاد که چرا من نمی‌تونم. درسته که بعضیا پارتی و رانت و آشنا دارن که کارشون به رواله اما همه این‌طور نیستن. دیدم که میگم.اوایل فکر می‌کردم من آدم تنبلی هستم که برخی شرایط زندگیم به این تنبلی دامن زده و من عادت کردم بخیه‌وار یه مسیری رو برم و برگردم. پس شروع کردم با آدمای مختلف ارتباط گرفتن. چون بهم گفته بودن باید ارتباطاتت رو گسترده کنی. دیدم که درسته و من با وجودی که آشنا زیاد دارم و داشتم اما به‌صورت مستقیم باهاشون وارد بحث کاری نشده بودم. یکی از دلایلش هم این بود که یه دوره‌ای کار بود و من نیازی به بحث‌های کاریابی احساس نمی‌کردم. حالا بی‌کاری و کم‌کاری از چه زمانی شروع شد؟ زمانی که من دیگه حاضر نشدم هر کار سفارشی رو انجام بدم. می‌خواستم خودم در انتخاب کارهام دخیل باشم. اما بیشتر اوقات امکان‌پذیر نبود و من مجبور می‌شدم کار رو رد کنم. واقعا به این خاطر که بعد از دو دهه بی‌چون و چرا کار کردن و بدون خوش‌آمد از جنس کار فقط به خاطر این‌که شغلم بود دست رد به بیشتر کارها نمی‌زدم، خسته‌م کرده بود. دلم می‌خواست کارهای دلخواهم رو انجام بدم و حالا در کنار اونها اگر کار غیردلخواهی پیش اومد انجامش می‌دادم و به قول معروف مته به خشخاش نمی‌گذاشتم.اما این‌طور نشد. حتی با رو زدن به خیلی از دوستان و آشنایان و همکاران وضع بدتر شد که بهتر نشد. اون‌قدر منزلت کارها روز به روز نازل می‌شدن و غیرقابل‌تحمل که دیگه از کاری که اونقدر دوستش داشتم بیزار شده بودم. وضع مالی هم که به طَبَعِ این بی‌کاری هر روز وخیم‌تر می‌شد.از کسانی که می‌شناختم و من رو می‌شناختن می‌شنیدم که خب کار خودت رو راه بنداز. تو که بعد از این‌همه تجربه بلدِ کاری و می‌تونی از پس مواد اولیه و راه‌اندازی کار بربیای. کار که یکم راه افتاد خودش بهترین مسیر رو برای پیشرفتش پیدا می‌کنه. حتی بعضیا پیشنهاد کمک و حمایت مالی هم دادن که برای من قوت‌قلب بود اما هرچه بیشتر تلاش می‌کردم کار رو استارت بزنم کمتر موفق می‌شدم. کاری که از نظر خودم و بقیه برای من راحت‌تر از آب‌خوردن بود. و دقیقا درست بود این نظرها.اما چرا نه شروع شد و نه ادامه پیدا کرد؟ چون من از درون یخ‌زده بودم. انگار تمام وجود من فریز شده بود. عینهو سنگ. هر کاری می‌کردم این سنگ لعنتی یه ریزه تکون نمی‌خورد چه برسه به این‌که تکه‌تکه بشه. به کارهای مختلفی دست زدم.این‌که خودم رو در معرض کارهای مشابه قرار می‌دادم.این‌که با آدم‌هایی که درین فضا کار می‌کنن و علاقه‌مندن ارتباط بیشتر و نزدیک‌تری گرفتم.درباره‌ی کارم بیشتر با دیگران حرف زدم. بلکه یه چیزی در درونم جابجا بشه و یه نیروی انگیزه‌ای ولو خیلی کم‌جون احساس کنم و راه بیوفتم.از ترفندهای علمی و عملی موفقیت استفاده کردم. مثل برنامه‌ریزی، هدف‌گذاری، تجسم، تخیل، دعا، و...حتی برای تاثیرپذیری شروع کردم از برهان خُلف استفاده کردن. یعنی با ترسوندن خودم از آینده و به بدبختی افتادن و سیه‌روزی و محتاجِ خلق شدن و توسری‌خوردن هم استفاده کردم.از روش‌های معنوی هم کم بهره نبردم اما این روش‌ها قانونِ &quot;از تو حرکت؛ از خدا برکت&quot; رو در دستور کارشون دارن و کلا حرکت مشکل اصلیِ من بود.مدتی رو هم به مراقبه و دعا و ثنا گذروندم اما هر روز که می‌گذشت روش‌های &quot;رهاکردن&quot; و &quot;دنبال نتیجه نبودن&quot; و &quot;سپردن به خدا&quot; بیشتر نگرانم می‌کردن. چون موفقیت در همه‌ی این روش‌ها منوط بود به حرکت خودم؛ هرچند کوچیک. که باز می‌رسیدم به سرِ خط. ناتوانی در شروع و حرکت.آخر سر متوسل شدم به شیوه‌های خودشناسی و درون‌نگری. خیلی مسیر سختی بود اما دیگه چاره‌ای نبود. هر راهی رو برای خلاصی از چاهی که توش افتاده بودم طی کرده بودم و بی‌نتیجه و دست از پا درازتر به نقطه‌ی اول برگشته‌بودم.نمیدونم این سنگ درون من از کدوم فولاد و بتن محکم‌تر بود که هیچ روشی بهش جواب نمی‌داد.تا این‌که به ماجرای تاثیر &quot;دیدگاه&quot; و &quot;باور ذهنی&quot; راجع به کار و درآمد و کلا پول برام اهمیت ویژه‌ای پیدا کرد. قبلا هم درباره‌ی این مبحث شنیده بودم اما بهش نپرداخته بودم. اما حالا لزومش رو به دلیل از سر گذروندن تجارب مختلف بیشتر حس می‌کردم. تا این‌که درین مسیر رسیدم به یکی از شاخه‌های تغییر باور که اون‌هم مساله‌ی من با بخش &quot;مردانگی&quot; وجودم بود که از مکتب پروفسور یونگ یاد گرفتم.قبل از هر چیز یه تعریفی رو از کتابی نوشته‌ی یکی از یونگیَن‌های مشهور نقل می‌کنم که مساله، کمی باز بشه.این پاراگراف از کتاب &quot;ژرفای زن بودن&quot; نوشته‌ی &quot;مورین مورداک&quot; نقل میشه:&quot;مردانگی یک نیروی کهن‌الگویی است نه جنسی. مردانگی نیز مانند زنانگی یک نیروی خلاق است که در درون همه‌ی زنان و مردان زندگی می‌کند. وقتی مردانگیِ درونِ زن، نامتعادل و بی‌ارتباط با زندگی می‌شود، زن پرخاشگر، منتقد و مخرب می‌شود. این کهن‌الگوی مردانگیِ بی‌ارتباط می‌تواند سرد و غیرانسانی باشد و محدودیت‌های بشری زن را در نظر نگیرد. این تعصب مردانه به او می‌گوید که مدام پیش برود، صرف‌نظر از این‌که‌ این‌ کار به چه بهایی تمام می‌شود. این مردانگی از او کمال، کنترل و سلطه‌جویی می‌طلبد و هرگز هیچ‌چیز برایش کافی نیست. این طبیعت مردانه‌ی زنان[به این‌گونه که گفته شد و نه در حالت سالم و روشنش] زخمی‌ست.&quot;*بله! مردانگیِ زخمیِ درونِ زن!این کشفی بود که قسمت عمده‌ای از اون سنگ درونم رو آسیب‌پذیر کرد.مردانگیِ درون زن ممکنه از راه‌های مختلفی زخم برداره.مثلا برخورد خشونت‌آمیز مردان خانواده و خصوصا محارم، از پدر گرفته تا برادر و دایی و عمو با دختر در سن کم. که این خشونت از دعواهای لفظی تا دست‌درازی‌های جنسی و کلا تجاوز به حریم خصوصی رو شامل می‌شه.مورد دیگه تأیید نشدن و گرامی‌نداشتنِ جنسیت دختر در نوجوانی توسط پدر یا هر مردی از نزدیکان که در ذهن دختر حُکم پدر رو داره و تاثیر روانیِ اون.مورد دیگه سرزنش دختر برای هر کاری که انجام میده؛ به ویژه کارایی که برای اولین‌بار بهش اقدام میکنه و ممکنه درین مسیر اشتباه هم بکنه و همینطور کنترل بی‌وقفه‌ی اون خصوصا وقتی صورت بگیره که زن‌بودنش رو زیر سوال ببره.مورد بعدی که متأسفانه از سمت زنان خانواده هم اتفاق می‌افته بی‌ارزش‌دونستن خصوصیات زنانه و مسخره‌کردن اونهاست. مثل آبستنی، زایمان، دَشتان(عادت ماهانه)، بچه‌داری، خانه‌داری، و کلا کارهایی که از دید برخی مردان و زنان کسرِ شأن محسوب میشن و خجالت‌آور. و صدافسوس که با نادیده‌گرفتن اونها عنوان حیا و حفظ نجابت و بدتر از هرچی با مهم‌جلوه‌دادن برخی، تعبیر قدرت هم داده میشه.این موارد و گونه‌هایی ازین‌دست خشمی در دختران ایجاد می‌کنه که درسته بسیاری از این خشم‌ها اونها رو به موفقیت‌های اجتماعی سوق میدن اما روحِ زنانه رو در این زنانِ بالغِ خشمگین از کودکی، چنان لت‌و‌پار می‌کنن که در سنین میانسالی خیلی سخت‌تر میشه از شدت‌شون کم کرد.وقتی این واقعیت رو در درونم کشف کردم به دنبال راه علاج گشتم.راه رهایی مبارزه یا انکار نبود.راه گشایشِ این گره، مسابقه دادن با مردان در موفقیت نبود.راه خلاصی ازین مخمصه، رفع رنجش‌های درونی از مردان زندگی و تحسین موفقیت‌های بیرونی[بدون در نظرگرفتن عیوب شخصی هرکدام] اونهاست. که طرز رفع رنجش‌ها و اِعمال تحسین‌ها مراتب و مراحل خاص خودشون رو دارن.اگر زنی با مردانگیِ [که یونگ به آن &quot;آنیموس&quot; می‌گفت] وجودش در جنگ باشه هرقدر که موفق هم بشه احساس رضایت از خودش و زندگیش نداره یا مثل من به کل، کار و درآمد و موفقیت‌هاش رو از دست میده.پس راه اصلی، آشتی با این بخش از وجوده که سخته اما باید ممکن بشه. اگر ما زنان دوست داریم احساس‌های آسیب‌زای کمال‌گرایی، حقارت، نارضایتی، کنترل، پرخاشگری و تلخ‌مَنِشی رو سالها با خودمون حمل نکنیم و طعم لذت از موفقیت رو از جنس زنانه تجربه کنیم باید زخمِ مردانگیِ وجودمون رو مرهم بگذاریم.مردان هم دچار مردانگیِ زخمی میشن که امیدوارم در مجال و مقال دیگه‌ای به اون هم بپردازم.*ص ۲۰۰ کتاب / مترجم: سیمین موحدیونگ یاد گرفتم.</description>
                <category>GreenQueen</category>
                <author>GreenQueen</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 22:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در رثای عادّی زیستی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90224757/%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%AB%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%91%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-yoteqkl4ukat-yoteqkl4ukat</link>
                <description>❣️ماجرا از اون‌جایی شروع شد که من دیدم هر کاری می‌کنم نمی‌تونم کارای موردعلاقه‌م رو انجام بدم. من خیلی کارا رو به عهده می‌گرفتم و صفر تا صدش رو به نحو احسن به ثمر می‌رسوندم اما اون کارا برای دیگران بودن نه برای خودم. بعد از کلی تجربه که از کار برای دیگران کسب کرده بودم حالا می‌خواستم برای خودم و روی علاقمندی‌هام کار کنم اما نمی‌شد. به هر دری می‌زدم نمی‌تونستم خودم رو راضی کنم که بشینم سرِ کارایی که یه عمری گفته‌بودم یه روزی که خواستم فلان کار رو انجام بدم چُنین و چِنان می‌کنم. ولی یهو به خودم اومدم دیدم دست و پا بسته‌ نشسته‌م به کُنجی صُمٌّ بُکم*.با کلی حرف و حدیث با آدمای مختلف و کلی بی‌خوابی و فکرای عجیب و غریب و تمرینای توصیه شده و کارای ریز و درشت، به این نتیجه رسیدم دلیل این بی‌عملی هیچ‌چیز نیست الا قطع ارتباط با خودم! من ارتباطم با خودم قطع بود و نمی‌دونستم. یار در خانه و من گِردِ جهان می‌گشتم!این شد که به کمک مشورت‌های مختلف بالاخره کاشف به عمل اومد که اونقدر اعتبارم پیش خودم کمه که نمیتونم کاری رو به خودم بسپارم. به همین دلیله برای کوچکترین کاری باید نظر دیگری رو بپرسم. اشتباه نشه. مشورت کردن و نظر پرسیدن بد که نیست؛ عالیه و واجب. اما وقتی هر کاری میخوای انجام بدی یکی باید تایید کنه تا دلت گرم بشه و ذهنت رام و راضی که تن به اون بدی؛ صددرصد یه مشکلی وجود داره. اونم مشکلِ &quot;اِنفصال بیمارگونه از خود&quot;. خودی که همه‌جا و همه‌وقت قراره با من باشه و قرارگاه دریافت ندای خداونده و وسیله‌ی هدایت من به سمت هرآنچه که من برای طی درست مسیر به اونها نیاز دارم.این شد که شروع کردم به صبوری و با آرامش به صدای نازک و بی‌جون درونم گوش دادن. دارم سعی می‌کنم هرطور شده همین اتصال مویی و گاه نامرئی رو حفظ کنم که برای من حُکم پیداکردن سرِ رَگه‌ی طلا تو معدن رو داره.حالا که دارم مثل راه رفتن مورچه‌ی سیاه بر روی سنگ سیاه در دل شب بی‌مهتاب دنبالش می‌کنم سرنخ‌های جالبی تو ذهنم پیدا میشن. از جمله کنار زدن یه سری زنگارها مثل &quot;آرزوی خاص بودن&quot;!همین‌جا یه دو بیتی از سعدی یادم افتاد که میگه:&quot;عمر گران‌مایه درین صرف شدتا چه خورم صِیف و چه پوشم شَتاای شکمِ خیره به نانی بسازتا نکنی پشت به خدمت دوتا&quot;(صیف=تابستان /شتا=زمستان/خیره=بی‌رحم،بی‌حیا)واقعا من عمری گران‌مایه صرف کردم تا آدم خاصی باشم. اغلب، متفاوت از بقیه در جمع‌ها ظاهر می‌شدم و اگر هم وقتی همراه می‌شدم با گروهی؛ یه چیزی، حرفی، نکته‌ای، مساله‌ای رو عنوان می‌کردم که اندازه‌ی یه نخود بیشتر از حد موضوعات مطروحه در اون جمع و گروه باشه.به نظرم &quot;عادی بودن&quot; نه تنها کم، که گاهی توهین هم تلقی میشد.هرجا می‌رفتم و توی هر جمعی از هر سِنخی قرار می‌گرفتم با توجه به لِوِل جمع یه موردی پیدا می‌کردم که توسط اون، خودم رو &quot;تافته‌ی جدا بافته&quot; نشون بدم. گاهی هم مجبور به دروغ و ساختن داستان تخیلی می‌شدم. چون اگر بعد از اون موقعیت، بدون حسِّ خاص بودن اون جمع رو ترک می‌کردم تا چند روز حس نارضایتی از خودم خفه‌م می‌کرد و حالم بد بود. این شد که من خیلی ماهر شدم در &quot;خاص جلوه کردن&quot; و بدون این که بفهمم، دچار اعتیاد &quot;خود خاص پنداری&quot; شدم. این ماجرا تبدیل شد به یکی از &quot;ذهن‌مشغولی‌&quot;های من و در واقع سبک زندگیم که دیگه بی‌فوتِ وقت و در دَم، بصورت خودکار عمل می‌کرد. من در اکثر مواقع موفق بودم و این موفقیت رو تعریف و تحسین اطرافیانم تقویت می‌کردن. من بین اونها به آدمی مُوَجّه و غیر قابل حذف شناخته شدم و خودم هم باور کرده بودم که چنین شخصی هستم. به همین دلیل هر روز توقع خودم و اطرافیانم از من بیشتر می‌شد.این‌طور که:چنین شخص حکیم و باخردی مگر میشه که نتونه ارتباطات کاری موفق برقرار و حفظ کنه؟!یه همچین کسی مگه میشه نتونه فلان جا بره یا بهمان کار رو انجام بده؟!چنین آدمی مگه میشه مثل جی‌پی‌اس همه‌ی شهر رو نشناسه و از همه‌جا و همه‌چی سر درنیاره؟و هزار &quot;مگه میشه&quot;ی کوچیک و بزرگ که باید بابت‌شون به دیگران جواب می‌دادم. قدری که گذشت و تشت رسواییم برای دیگران از بوم افتاد و تقریبا دیگه کاری به کارم نداشتن حالا این خودم بودم که از خودم طلبکار شدم. خودم رو تو دادگاه‌های مختلف ذهنیم به طُرُق متفاوت محکوم می‌کردم و توی هزارتوی شکنجه‌گاه‌های تنهاییم به میخ و سیخ می‌کشیدم. فکر می‌کردم که اگر از درِ مجازات با خودم وارد بشم بالاخره مُتِنبه میشم و روزی به راه راست هدایت. فکر می‌کردم زیادی با خودم مُسامِحه کردم و لوس و تنبل شدم که این‌همه طلب از خودم رو وصول نمی‌کنم.اما هرقدر پیش رفتم جز وحشتم نیفزود**. چون حالم هر روز بیشتر از خودم بهم می‌خورد. حسرت‌ها یکی‌یکی سر باز می‌کردن و وحشت از آینده‌ی خیلی نزدیک، حتی یه ساعت دیگه،هر لحظه بیشتر می‌شدن.خودم رو از آدم‌های آشنا پنهون می‌کردم که نبینن به چه روزی افتادم. کسی که هر وقت مشکلی داشتن اگر کاری از دستش برنمی‌اومد می‌تونست با حرف، قوت قلب بهشون بده، خودش به دردی دچار شده که هیچ‌کدوم از اون حرفا و برو بیاها چاره‌ش نیستن.من که همیشه خودم رو روی بلندترین قله می‌دیدم الان هم سر قله نشسته بودم اما قُله‌ی تَلّی از خاکروبه.الغرض حالا دیگه فقط می‌تونستم خاک‌بازی کنم. چاره‌ای نبود. باید بلندترین قله رو توی ذهنم خراب می‌کردم یا خودم رو از سرِ قله می‌انداختم پایین. هر کاری لازم بود باید انجام می‌دادم تا از درد پارگیِ ناشی از فاصله‌ی نوک بلندترین قله تا قله‌ی خاکروبه رو کمی کم کنم. تازه بعد باید پارگی رو می‌دوختم و زخمش رو مرهم می‌گذاشتم. و این کار رو کردم و هنوز هم در حال انجامش هستم.باید از سَر، خاص بودن و عادی بودن رو تعریف می‌کردم برای خودم. باید درونم رو می‌شکافتم تا بفهمم اگر من اهل قله‌نوردی بلندترین‌ها بودم پس روی خاکروبه‌ها چه می‌کنم؟! اگر نبودم پس چرا تمام وجودم خواستنش رو طلب می‌کرد؟!یکی از چند جواب این بود:&quot;تو اونقدر احساس کمی و کم بودن می‌کردی که می‌خواستی با فتح بلندترین قله همه‌ی کمبودهات رو یک‌جا جبران کنی. همه‌ی اون باید و نبایدهایی رو که تو رو از بچگی متهم به انجام ندادن یا عُرضه‌نداشتن کرده‌بودن می‌خواستی پاک کنی . مسؤولیت‌ همه‌ی اون کارایی که اصلا به تو ربطی نداشتن و تو برای ثابت‌کردن خودت و ارزش‌هات بر عهده گرفته بودی و چون مالِ تو نبودن نتیجه‌ی انجام‌شون اونقدرها کامل و قانع‌کننده نشد؛ می‌خواستی به ثمر برسونی. و به همین دلیل تو و اطرافیانت همیشه ناراضی از قاضی برمی‌گشتید و البته خودت بیشتر.چون انجام اون کارا امکان نداشتن و تو می‌خواستی مُنکر عبث‌بودن اونها و ناتوانی خودت در برابرشون بشی.این شد که یک‌جا مجبور شدی همه‌چی رو باهم زمین بذاری. هم مسؤولیت‌های معقول و هم بارهای نامعقول. خلاصه همه‌چی طوری بهم ریخت که وِیلون و سرگردون وسط یه زندگی بی‌تکلیف اونقدر دور خودت چرخیدی که بالاخره چنان زمین خوردی که خاک شدی. پشتت به خاک نشست و حالا دیگه وجودت با زمین عجین شد و شکست، مجبورت کرد خاکی بشی.&quot;این‌جا بود که معنی عادی بودن دستم اومد.عادی بودن؛ خاکی بودن.دیدم وقتی عادی باشم به خودم فرصت تجربه و اشتباه میدم. به خودم فرصت نه گفتن و نه شنیدن میدم. به خودم مهلت صبرکردن و تأمل میدم. عجله‌ای برای جواب دادن و جواب شنیدن ندارم. می‌تونم با آرامش فکر کنم؛ با لذت احساس کنم؛ با دقت زخم‌هام رو ترمیم کنم؛ با شدت بازی کنم و به هر قیمتی هر کاری نکنم. به هر بادی نلرزم و به هر قضاوتی واکنش نشون ندم. به خودم فرصت میدم یه اتفاق رو از چند جهت بررسی کنم و به نزدیکترین تفسیر از اون برسم. و...اینها در صورتی رخ می‌دن که من نخوام همیشه حرف اول و آخر رو بزنم. نخوام نَقل و نُقل هر مجلسی باشم. اسمم سر زبون هر کسی باشه و بشم عقل‌کل و جامع‌الاطراف و در مورد هر چیز مربوط و نامربوط نظر بدم. که چی؟ که من رو ببینید. من بهترینم. من بلدترینم. من .. من .. من ..من معتقد شدم که اگر قراره من درین جهان کار ارزنده‌ای انجام بدم باید ازین عادی بودن دربیاد. چون دیگه مطمئنم از اون خاص بودن حداقل واسه من چیزی درنمیاد.البته شما رو نمی‌دونم دوست عزیز!اینم بگم عادی بودن خیلی مرتبه‌ی بزرگیه که اصلا نباید دست‌کم بگیریمش. عادی‌بودن رتبه‌ی بزرگان عرفان و ادیان و مکاتب معنوی و حتی خصلت ثروتمندان بااصل و نسبه که با ارزش‌آفرینی به ثروت کلان رسیدن.مخلص کلام این‌که:&quot;خاص‌بودنِ اصیل از دل عادی‌بودنِ خالص بروز می‌کنه.&quot;والسلام❣️*دیباچه گلستان سعدی**غزل حافظ</description>
                <category>GreenQueen</category>
                <author>GreenQueen</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:10:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به قَدِّ یه قطره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90224757/%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%8E%D8%AF%D9%91%D9%90-%DB%8C%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%B1%D9%87-dnsc3gxyzny4</link>
                <description>❣️دیگه نمی‌خوام خدایی کنم. می‌خوام بندگی کنم. دیگه نمی‌خوام از بالا به همه‌چیز و همه‌کس نگاه کنم. می‌خوام این‌بار صورتم رو سمت آسمون بگیرم تا از بوسه‌های آروم و بعد تندِ قطره‌های بارون چنان لبریز بشم که جرأت نکنم چشمام رو باز کنم. نکنه پشت پلک‌هام بی‌نصیب بمونن از اثر بوسه‌ها. نکنه چشمام رو باز کنم و دیدن چیزی حواسم رو از تسلیم در برابر باریدن این‌همه بوسه پرت کنه. نکنه که از آسمون، غافل بشم وقتی چشمام رو باز می‌کنم. اون هم از ترس پر شدن‌شون از قطره‌ها؛ اون‌وقت نگام رو به زمین بدوزم و هول خیس‌شدن بَرَم داره. نکنه نگام که به پاهام میوفته یهو بی‌هوا حرکت کنن و برن زیرِ یه طاقی که من رو باز بدزدن از این‌همه بارش؛ از این‌همه قطره؛ از این‌همه بوسه؛ از این‌همه تَرشدن و این‌همه خیسی که سالها از عطسه‌ها و سرفه‌ها و گرفتگیِ بینی و تب و لرزِ بعدش ترسیده‌م. مگه دوایِ همه‌ی اونها چیه؟ جز چندتا قرص و پاشویه و یه قابلمه سوپ و یکی دوتا آمپولِ احتمالی! خب مگه اینا چقدر تحمل‌شون سخته که به رهابودن در برابر هجوم این‌همه قطره‌ی مشتاق نمی‌ارزه؟این‌همه سال خودم رو زیر چتر و چادر و توی چکمه و زیرِ لوایِ کلی &quot;چون و چرا&quot; قایم کردم که چی! چی شد؟ جز این شد که حسرتِ یه عالمه قطره و بوسه و لرز و فَرض به دلم موند و شد مرض؟! فرض‌هایی که به اَدِلّه بدل نشدن و دل‌هایی که آشوب نشدن از عشق‌هایِ حتی سرسری.حیف نیست دلی که این‌همه سال عمرشه در امون مونده از خیس‌شدن و حالا از خشکی تَرَک برداشته؟! دیگه نگو چرا بارون نمیاد؟ چرا ابرها نمی‌غُرَّن؟ چرا رعد و برق لرزه به جون‌مون نمیندازه؟ چرا ابرها برای خودنمایی تنگِ هم نمی‌چسبن و به زور جا برای خودشون تو آسمون باز نمیکنن که میون این جار و جنجال چندتایی غُرِّش کنن تا قائله‌ی &quot;من منِ&quot; ابرها واسه چند لحظه‌م که شده صاعقه شه؟ چرا دل آسمون دیگه تنگ نمیشه تا دل من شعر بگه؟ به همین خاطره که دلِ من تَرَک برداشته. آخه &quot;دلْ بند زن&quot; هم نداریم تا اجالتا یه بندی بزنه. تازه به فرض هم که باشه. کدوم لباس خیس رو می‌خوام روی اون بند بخشکونم وقتی اجازه ندادم تر بشم چه برسه به خیس شدن و بعد بند و باد و لرزوندن و رقصوندن.اگر بخوام سرم رو پیش این‌همه پیش‌کشی که آسمون روی سرم می‌بارونه، خم کنم بهتره چشمام رو همچنان بسته نگه دارم. چنان که سر جام وایسم و همچین که سر به زیرم فقط رد قطره‌ها رو که از پشت یقه‌ی لباسم راسته‌ی ستون فقراتم رو می‌گیرن و سُر می‌خورن تا گودی پایین کمرم دنبال کنم. باز قطره‌های بعدی و بعدی و بعدی. اون‌قدر دَووم بیارم که لباسم کامل بچسبه به سینه و سرشونه و کتفم. عینهو پوستم بشه. هم لرز خیسی بیوفته به جونم هم ترس شرم، ازین‌که به خیالم لُختم.اما برای موندن این بیت رو از حافظ زیر لب زمزمه می‌کنم:&quot;گفتم که نوشِ لَعلَت ما را به آرزو کُشتگفتا تو بندگی کن؛ کاو بنده‌پرور آید&quot;همینه که تصمیم گرفتم بندگی کنم. سالها فکر می‌کردم باید بتونم از پسِ هر کاری که نه؛ حداقل از پسِ کارای خودم بربیام. که فهمیدم هر کاری که سهله من پشت کارای ساده‌ی خودم هم موندم چه برسه به کارایی که از یَدِ قدرت من خارج‌ان. دیدم من بی‌خودی خودم رو سرِ کار گذاشته بودم و بیهوده تقلا می‌کردم. طوری به روزی افتادم که از بارون که هیچ، از هر میدون و خیابون و بیابونی گریزون شدم. که چی؟ که من هیچکی رو ندارم و باید مراقب خودم باشم. من این رو هم غلط فهمیدم. این‌که خوبه. من پا رو فراتر گذاشتم و شدم دایه‌ی دلسوزتر از مادر و حالا برای دیگران هم نگران می‌شدم و شروع می‌کردم به تلاش برای مراقبت و محافظت از اونها که: آسه برن آسه بیان؛ مبادا گربه شاخشون بزنه.یکی نبود بهم بگه تو چیکاره‌ای؟! تو حتی رقاص پای نقاره هم نیستی. تو توی این فَقَره هیچی نیستی.خیلی طول کشید این دو سه تا جمله رو بفهمم. یعنی روزگار چنان چرخی انداختم که از در و دیوار و زمین و آسمون برام بارید. نه از جنس قطره که از زخم و خون. خون بی‌رنگ و زخم آماسیده. اون‌قدر مُچاله شدم تا سرآخِر شدم به قاعده‌ی قطره‌هایی که شب و روز از چشمام می‌باریدن و رعد و برق‌شون نه این‌که صدا نداشت چون فقط سرِ بالشت‌های بخت‌برگشته خالی می‌کردم هیچکی نه بارون رو می‌دید و نه صدای صاعقه‌ای رو می‌شنید. تا این‌که همه‌ی صداها و سیل‌ها و سراب‌ها شدن سونامی و من رو زمین‌گیر کردن. طوری که ورد زبونم شده بود: &quot;خدایا تو هم می‌دونی و هم می‌تونی. من دیگه نه می‌دونم و نه می‌تونم.&quot;بعد از اون خودمو کنار کشیدم از سرِ راه خدا. گفتم چه کاریه! وقتی خودش میگه: بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را؛ دیگه من چیکاره‌م!حالا این روزا حتی اجازه‌ی همون حرکتی رو هم که می‌خوام بکنم تا اون برکتش رو بده، از خودش می‌گیرم. بسّه هرچی روی زمین خدایی کردم. بسّه هرچی بنده‌های خدا رو به خدایی برای زندگیم گماشتم که هرجا این‌کارو کردم جوابش رو سهمگین گرفتم. با خیانت، دزدی، سوءاستفاده و ...مثل وقتی خدایی می‌کردم واسه دیگران. هرقدر خوش‌خدمتی کردم بیشتر طلب می‌کردن. هرقدر خوش‌رقصی کردم بیشتر مسخره می‌شدم. هرقدر بیشتر خواستم از بارشون کم کنم و من هم بخشی رو به کول بکشم بیشتر بار روی گُرده‌م سوار می‌کردن.تقصیر اونا نبود من خودم رو این‌طور بهشون شناسونده بودم.اینه عاقبت خدایی کردن و به خدایی گرفتن امثال خودم.به همین خاطره که دیگه نمی‌خوام خدایی کنم. می‌خوام سر جام وایسم و فقط از این به بعد بندگی کنم‌ و بارونی بشم❣️به قول &quot;محمدعلی معلم دامغانی&quot; شاعر :ببار ای بارون بباربا دلم گریه کن خون بباردر شبای تیره چون زلف یاربهر لیلی چو مجنون ببار ای باروندلا خون شد خون بباربر کوه و دشت و هامون بباربه سرخی لبای سرخ یاربه یاد عاشقای این دیاربه کام عاشقای این مزار ای بارونببار ای ابر بهاربا دلم به هوای زلف یارداد و بیداد ازین روزگارماهو دادن به شبهای تار ای بارونبه یاد نوای سحرانگیز شادروان محمدرضا شجریان ❤️‍🔥.</description>
                <category>GreenQueen</category>
                <author>GreenQueen</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 02:52:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستْ بسی؛ هستْ کسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90224757/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%92-%D8%A8%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%92-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-nvc4jmhzhktj-nvc4jmhzhktj</link>
                <description>❣️همه‌ی آدم‌ها بی‌قدرت‌اند در برابر قدرت خداوند. همه‌ی آدم‌ها آسیب‌پذیرند در برابر حوادث زندگی. همه‌ی آدم‌ها در درون‌شان نیروی عظیمی دارند که قابل مقایسه با ضعف جسمانی‌شان نیست. این نیرو همان نیروی عجیب و معجزه‌ساز خداوند است که تنها راه ارتباط با انرژی بی حد و حصرِ حاکم بر جهان است. اما انسان‌ها جز عده‌ی اندکی، آگاهی چندانی ازین انرژی ندارند. اما برخلاف این عده، دسته‌ی کثیری از آدم‌ها با اعتماد به حساب و کتاب محدود ذهن و دیدگاه خط‌کشی‌شده تا جایگاهی پیش‌روی می‌کنند که از آن به بعد به تکرار یا فرورفتن خو می‌کنند به جای گسترده‌شدن و فراتر دیدن. چون گستردگی دید و گشادگی سینه و دست‌یابی به پهنه‌ی وسیع و بی‌انتهای نیروی درون به اتصال با قدرت همتایش که همانا عظمت بی‌نهایت خالقِ خلّاق است؛ نیاز دارد.یکی از راه‌های گشایش این ارتباط، برهم زدن بخش زیادی از قراردادها و چهارچوب‌های ساخته‌ی ذهنِ مضطرب و پیش‌گوی انسان است که برای حفظ امنیت و ثبات آرامش سعی دارد از تدابیر خداوند پیشی بگیرد.آدمی می‌خواهد تمام تلاشش را برای مفید بودن و ساختن زندگی بهتر انجام دهد اما نمی‌داند اکثر اوقات به جای حِفاظ، سد می‌سازد و مدام در حال بنا کردن قلعه‌های بی‌در است که جلوی ورود نَعَمات و عنایات پروردگار را به زندگی‌اش می‌گیرند.در ادامه‌ی تخریبِ موانع بشری می‌توان به تبدیل اضطراب به آرامش؛ تحمل به صبر و تقلا کردن به تسلیم اشاره کرد.تسلیم در برابر نیروی قدرتمند و پایان‌ناپذیر الهی که نمی‌دانیم چرا و چگونه و چه‌وقت و چه‌جایی به نفع‌مان عمل می‌کند و از کارهایِ به ظاهر ساده‌ی روزمره گرفته تا خواسته‌های غیرممکن را عملی می‌سازد. وقتی تسلیم درست و به‌جا اتفاق بیوفتد خود به خود صبر و آرامش جای خود را پیدا می‌کنند.چه، کسی بخواهد و چه نخواهد؛ چه بپذیرد و چه نپذیرد؛ چه خوشش بیاید و چه نیاید؛ سامانه‌ی جهان به گونه‌ای کار می‌کند که هیچ‌کس نمی‌تواند از آن سر دربیاورد. هیچ چاره‌ای غیر از تسلیم نیست. سر فرود آوردن در برابر قدرتی بی‌نهایت که انسان قسمت ریزی از آن است اما انرژی این کائنات پهناور را در درون خود دارد؛ کار آسانی نیست. نیاز به ایمان دارد.ایمان، اعتقاد به عاملِ اتفاقاتی‌ست که با شکل و شمایل متفاوت اما با ساختار یکسان به دفعات تکرار شده‌اند تا ذهن پُر چرا و سخت‌پسند و دیرپذیر انسان را قانع کنند که بهتر است بعد از زحمتِ سوار شدن به کشتی روزگار و قرارگرفتن در جایِ خود و انجام یک‌سری کارهایی که در توانِ اوست؛ نه بیش و نه کم؛ سُکان را به دست‌های بی‌نظیر ناخدای لامکان و لازمان بسپارد و با خیالی آسوده روی موج‌های سبک و سنگین اقیانوس بی‌منتهای زندگی از شناور بودن لذت ببرد.درست است. سخت است پذیرش این قانون غریب که بدون چون و چرا باید پذیرفت تا بتوان از شگفتی‌های بی‌مثال و منحصر بفرد این جهان بهره و لذت برد؛ اما به تجربه‌اش می‌ارزد. غیر ازین هرچه انجام شود به قول حافظ*، عِرض خود بُردن و زحمت دیگران داشتن است.جالب است که اصل و اساس تمام جَمادات و نباتات و حیوانات و اشرف مخلوقات از یک جنس و متاع است. اما این تنوع و تَکَثُّر نشان از گونه‌گونی بی حد و اندازه‌ی جمال خداوندی‌ست. حتی زشت‌ترین و مخرب‌ترین و دلخراش‌ترین موقعیت‌ها و موجودات نیز جلوه‌ای از رخ بی‌منتهای خداوند است. آن‌سویِ رخِ محبوب که دور از نظر است اما منظر او به چشمان خطی آدمی نمی‌آید. همچون شب که چون بی‌بهره از نور خورشید است تاریک و بی‌چیز جلوه می‌کند اما هرگز مُنکر وجود خورشید نیست. طولی نمی‌کشد که عمر شب به پایان می‌رسد و به قول مولانا** آفتاب، دلیل آفتاب، می‌آید.هرچند در زبان آفریدگار چیزی با صفات بد و خوب؛ زشت و زیبا یا کج و راست خوانده نمی‌شوند و فقط آدمی این صفات را برای تشخیص وقایع و اشخاص از یکدیگر ساخته . او اغلب خودش هم نمی‌داند چه غُل و زنجیرهایی به پاها و دست‌هایش آویخته و چطور خودش را محدود به اسامی و صفات ریز و درشت کرده است. عمری را به جمع و ضرب و تفریق و تقسیم این القاب می‌گذراند و عمری دیگر باید صرف کند تا خود را از آنها پاک کند تا بتواند در سن و سالی که زحمت به حکمت تغییر ماهیت داده برای آیندگان فرزانگی کند و راهبرشان شود و هم این‌که خود از طی مسیر زندگی‌اش احساس رضایت کند.احساس رضایت؛ در تجمیعِ &quot;با خود زیستن&quot; در کنار &quot;خدمت‌کردن به دیگران &quot; است که معانی &quot;خوش‌بختی&quot; و &quot;هویت&quot; و &quot;هدف زندگی&quot; را با هم کامل می‌کند.به نام و با یاد او که؛به قول هاتف اصفهانی***:یکی هست و هیچ نیست جز او❣️*حافظ:ای مگس عرصه‌ سیمرغ نه جولانگه توستعِرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری**مولانا:آفتاب آمد دلیل آفتابگر دلیلت باید از وی رو مَتاب***هاتف اصفهانی:یکی هست و هیچ نیست جز اووَحدهُ لا الهَ الاّ هو</description>
                <category>GreenQueen</category>
                <author>GreenQueen</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 23:50:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یا خودم؟! یا هردو؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90224757/%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D8%B1%D8%AF%D9%88-js55sbzty1j8</link>
                <description>❣️آیا شما لحظه‌ای رو تجربه کردید که وقتی به خودتون فکر می‌کنید یا می‌خواید کاری برای خودتون انجام بدید احساس کنید دورترین و غریبه‌ترین آدم در جهان، خودتون برای &quot;خودتون&quot; هستید؟ آیا این احساس رو داشتید که نمی‌تونید برای کوچکترین کار روی خودتون حساب باز کنید و بی‌اعتمادترین آدم برای خودتون هستید؟ آیا این غریبگی این‌طور بوده که هر کاری خواستید واسه خودتون انجام بدید اولین جمله‌ای که به ذهن‌تون رسیده این بوده: &quot;که چی بشه!&quot;؟دقیقا برای من همه‌ی این احوالات و جملات اتفاق افتادن و در کمال بُهت و ناباوری نمی‌تونستم بپذیرم کارهایی رو که به سادگی(در عین پیچیده بودن) برای دیگران انجام داده بودم وقتی که میخوام برای خودم انجام بدم مثل اینه که باید یه کوه رو جابجا کنم.من خود به چشم خویشتن دیدم که چه دورم از خودم!این نشون میده من حتی یک دقیقه هم برای خودم زندگی نکرده‌م.حتی در زمان تنهایی‌هام مدام به دیگران فکر می‌کردم. این‌که:دارن چیکار می‌کنن/اگه دیدمشون این رو بگم اون رو نگم؛ نکنه خوششون نیاد و دیگه نخوان با من ارتباط داشته باشن/چیکار کنم که خوشحال باشن همیشه/چطور مرهم دردهاشون بشم/اگر فلان کار رو انجام بدم مورد تاییدشون هست یا نه/این که چه نظری راجع به بهمان حرف یا کار من دارن/چطور ظاهر بشم که همیشه بهترین باشم/و... اگر بخوام این لیست رو همین‌طور ادامه بدم معلوم نیست چند صفحه پُر میشه!من بدون این که متوجه باشم چه بلایی داره سرم میاد هر روز خوش‌خدمتی‌ها و خوش‌رقصی‌هام بیشتر و متنوع‌تر می‌شدن و به همین شکل هر روز از خودم دورتر و دورتر می‌شدم. جالب این‌جاست که فکر می‌کردم خیلی خوش‌فکر و زرنگ و رِند تشریف دارم که می‌تونم مدام رنگ عوض کنم و مثلا جانب منفعت خودم رو بگیرم. اما غافل ازین بودم که دارم چه بلایی سرِ خودم میارم.به جایی رسیدم که هیچی از خودم نداشتم و هنوز هم ندارم. من فکر می‌کردم که حد و مرز خودم رو دارم و مستقل از اطرافیانم میتونم فکر کنم و نظر بدم. ولی سخت در اشتباه بودم. اون‌قدر به ساز دیگران رقصیدم که بین اون‌همه چرخیدن و چرخیدن چنان سرگردون شدم و چشمام سیاهی رفتن که پرتاب شدم به ناکجا‌. حالا هرچی می‌گفتم کسی نمی‌فهمید چی میگم. همه میخواستن کمکم کنن اما هیچ‌کس نمی‌دونست چطور.از اون‌جایی که نظم جهان اجازه نمیده کسی درجا بزنه و از خطِ سِیرش خارج بشه شخص و موقعیتی رو پیش پام گذاشت که تونستم خودم رو تا اندازه‌ای ازین چرخ‌زدن و چِت‌زدن مدام بیرون بکشم.با وجود انجام تمرینات ریز و درشتِ چندین ماهه امروز فهمیدم که تازه رسیدم به نقطه‌ی صفر. و این خیلی عالیه. اولش خیلی بهم ریختم اما با یه مرور سرانگشتی گذشته قانع شدم جایی که وایسادم درست‌ترین جای ممکنِ منه.نه این‌که انتظار داشته باشم باز سرگیجه نگیرم و شب و روزم رو قاطی نکنم ولی الان حداقلش اینه که میدونم این درهم و برهمی از کجا میاد و من باید باهاش چیکار کنم.من هنوز که فکر می‌کنم سالها داشتم یه غرور کاذب و یه اعتماد بنفس توخالی رو با خودم حمل می‌کردم از تعجب دهنم باز می‌مونه و وقتی به خودم میام می‌بینم به یه نقطه خیره شدم و دارم به شخصی فکر میکنم که اینهمه سال همراه من بوده و من حتی یه سلول نمی‌شناسمش.کسی که به زور میدونه آهنگ موردعلاقه‌ش چیه. کسی که نمیتونه به خودش اجازه بده بازی، تفریح یا کار موردپسندش رو انجام بده.اوایل که حتی نمی‌تونستم بهشون فکر کنم. انگار اجازه‌ی فکر کردن به هر چیزی که قرار بود &quot;من&quot; رو به &quot;خودم&quot; نزدیک‌تر کنه باید یه نفر دیگه غیر خودم صادر می‌کرد. تا تایید از کسی نمی‌گرفتم حتی به چیزی نمی‌تونستم فکر کنم. احساس می‌کردم خودم اصلا عقلم نمی‌رسه و حتما یکی باید باشه که جای من تصمیم بگیره. با وجودی‌که من در ظاهر خیلی مستقل عمل می‌کردم و در زندگی روزانه‌م مدیریت کارهای روتین خونه‌م به عهده‌ی خودم بوده و هست؛ اما انگار هر آنچه که قراره راه روح من رو باز کنه و &quot;جانِ&quot; من رو جلا بده ممنوع اعلام شده بود و من در حد زنده‌موندن جسمانی، حقِ خوردن، خوابیدن، ورزش‌کردن، خریدکردن، تمیز نگه داشتن جایی که زندگی می‌کنم، مراجعه به پزشک، رفت و آمدها و معاشرت‌های قراردادی رو داشتم. انگار من مأمور بودم که جسمم رو سرپا نگه دارم ولا غیر.این روزا که دارم به شخصِ خودم می‌پردازم و حسابی خودم رو زیر و رو می‌کنم این جرقه‌ها دارن خودشون رو نشون میدن. فقط در حد جرقه. اما همین هم برای من آتشفشانه.فعلا من در حال حفظ همین سوسوی جان‌فزا هستم. احساس می‌کنم &quot;نقطه‌ی صفر&quot; یکی از بزنگاه‌های بزرگ زندگیه. خوشحالم از اکنونم و امید دارم به اکنون‌هایی که نمیدونم کِی و کجا قرار ملاقات‌های من رو با خودم تعیین و تنظیم می‌کنن.اللهُ اَعلَم❣️#سادگی #پیچیدگی #ناباوری #غریبگی #دورترین #غریبه‌ترین #بهت #خود #نقطه_صفر #چرخیدن #راه_روح #بزنگاه #جرقه #اکنون #ملاقات</description>
                <category>GreenQueen</category>
                <author>GreenQueen</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 02:30:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>