<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هانیه براتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_90381628</link>
        <description>سلام! من هانیه هستم. عاشق شعر و نوشتنم و دوست دارم احساسات و داستان‌های قلبمو با شما به اشتراک بذارم. امیدوارم نوشته‌هام براتون دل‌نشین باشه و بتونه لحظه‌های خوبی براتون بسازه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 12:16:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3832263/avatar/DKop7Y.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هانیه براتی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_90381628</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ماهِ ناپیدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%90-%D9%86%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-ef0i2b00qsuj</link>
                <description>یادته...بهم گفتی که من شبیه ماهم؟آن شب فقط لبخند زدم.اما هیچ‌وقت نگفتم...آره، من و ماه شبیه همیم.هر دو در تاریکی زندگی می‌کنیم.بعضی شب‌ها آن‌قدر روشن که همه فقط زیبایی‌مان را می‌بینند.بعضی شب‌ها آن‌قدر پنهان که انگار هیچ‌وقت وجود نداشته‌ایم.اما ماه...حتی وقتی دیده نمی‌شود،هنوز در آسمان است.و من...هنوز جایی میانِ تاریکی و نور ایستاده‌ام.نه آن‌قدر روشن که خودم را ماهِ کامل بدانم...و نه آن‌قدر خاموش که فراموش کنمهنوز...در آسمانم.فقطبعضی شب‌هادیده نمی‌شوم.</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 17:54:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میراثِ اضطراب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB%D9%90-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-fzkui3qz7gmh</link>
                <description>بابا...بزرگ شدم، اما هیچ‌وقت از اضطرابی که با آن بزرگم کردی، رها نشدم.مامان...خسته‌ام.نه فقط از اتفاق‌های امروز؛ از سال‌ها فشاری که روی دوشم بوده.یادت هست می‌گفتی دیگر اشتباه نمی‌کنی، دیگر دروغ نمی‌گویی؟امروز احساس کردم دوباره همه‌چیز از همان جایی شروع شده که همیشه از آن می‌ترسیدم.مامان، من فقط یک بار در زندگی‌ام کاری را کردم که خودم از ته دل می‌خواستم؛ کاری که از نظر تو اشتباه بود.آن روز آن‌قدر تحت فشار قرار گرفتم که اضطرابم به جایی رسید که دو قرص را با هم خوردم.من هیچ‌وقت این را به رویت نیاوردم.فقط گفتم تمامش می‌کنم... و تمامش کردم.نه چون دیگر دوستش نداشتم؛ چون به تو قول داده بودم.چون فکر می‌کردم باید اعتماد شما را حفظ کنم.چون نمی‌خواستم خانواده‌مان از هم بپاشد.اما حقیقت این است...آن روز بخشی از وجودم را کشتم.حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، از خودم می‌پرسم:من برای حفظ خانواده‌ام از چیزی که دوستش داشتم گذشتم...اما شما برای حفظ من، چند بار از خودتان گذشتید؟این حرف‌ها را برای سرزنش تو نمی‌گویم.فقط می‌خواهم بدانی این سال‌ها چه باری را با خودم حمل کرده‌ام.چقدر دلم می‌خواست یک بار هم کسی حالِ من را بپرسد.اضطراب، تنها یک بیماری نبود؛ آرام‌آرام تبدیل شد به بخشی از زندگی من.سال‌ها یاد گرفتم همیشه نگران باشم، همیشه مراقب باشم و همیشه بارِ تصمیم‌های شما را روی دوشم بکشم.کاش یک بار هم از من می‌پرسیدید...این همه ترس را از کجا آورده‌ام؟</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 15:29:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیلوفر آبی؛ روایتی از مرگ، زندگی و تولدی دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-lr74z162uvrv</link>
                <description>جواب، نیلوفر آبی است. نیلوفر آبی، هزاران سال است که تنها یک گل نیست.در فرهنگ‌های شرقی، او را نمادِ دگرگونی می‌دانند؛ نمادِ سفری که از تاریکی آغاز می‌شود و به روشنایی می‌رسد.او به انسان یادآوری می‌کند که هیچ شکفتنی، بدون پشت سر گذاشتنِ چیزی، ممکن نیست.هیچ بذری، تا وقتی دل‌بسته‌ی پوسته‌ی خویش است، گل نمی‌شود.باید آنچه را که بوده، رها کند.باید تاریکی را تاب بیاورد.باید در سکوتِ خاک، از شکلِ پیشینِ خود عبور کند.و آن‌گاه...بی‌آنکه نشانی از گل‌ولای بر گلبرگ‌هایش بماند، رو به نور شکوفه کند.شاید رازِ نیلوفر آبی همین باشد.همه، شکوفه را می‌بینند...اما کمتر کسی، مرگِ بذر را به یاد می‌آورد.همه، زیبایی را تحسین می‌کنند...اما رنجِ ریشه‌ها را نمی‌بینند.در آیین بودا، نیلوفر آبی نمادِ تناسخ و بیداری است؛ نه صرفاً به معنای تولدی دوباره، بلکه به معنای عبور از آنچه بوده‌ای، برای رسیدن به آنچه می‌توانی باشی.او مرگ را انکار نمی‌کند.تنها معنای دیگری برای آن می‌شناسد.در نگاهِ نیلوفر آبی،مرگ، پایانِ زندگی نیست؛پایانِ شکلِ پیشینِ زندگی است.و شاید درست از همین‌جاست که زندگی، شکلِ تازه‌ی خود را آغاز می‌کند.شاید به همین دلیل است که قرن‌هاست، نیلوفر آبی را نمادِ تولدِ دوباره می‌دانند.زیرا گاهی...برای ادامه‌ی زندگی،باید جرئتِ مردن داشت.</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 11:30:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقصیرِ تو نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D8%AA%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%AA%D9%88-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-yzf3mlnifcpg</link>
                <description>سال‌هافکر می‌کردماگر بیشتر تلاش می‌کردم،اگر بهتر بودم،اگر کمتر حرف می‌زدم،اگر بیشترشبیهِ چیزی می‌شدمکه دیگران دوست داشتند...شایدکسیرؤیاهایم رااز من نمی‌گرفت.سال‌هاهر اتفاقیفقطیک مقصر داشت.من.اگر کسیمرا نفهمید،حتماًمنزیادی بودم.اگر کسیبه رؤیاهایم خندید،حتماًرؤیا دیدنِ مناشتباه بود.اگر گفتند:«آخرشبه چه دردت می‌خورد؟»حتماًخواستنِ مناشتباه بود.کودک بودم.و کودکان،دنیا رااز چشم‌های کوچکِ خودشانتفسیر می‌کنند.وقتیمحبت کم می‌شود،فکر می‌کننددوست‌داشتنی نیستند.وقتیخواستن،پاسخیجز سکوتیا تمسخر ندارد،فکر می‌کنندخواستناشتباه است.وقتیاجازه ندارندآزادانهخودشان باشند،کم‌کمیاد می‌گیرندخودشان راپنهان کنند.نه از آدم‌ها...از خودشان.سال‌هابا خودمغریبه بودم.آن‌قدرکه وقتیاز من پرسیدند:«از زندگیچه می‌خواهی؟»سکوت کردم.نهچون جوابی نداشتم...چونسال‌ها بودنامِ آرزوهایم رابر زباننیاورده بودم.با خودمقرار گذاشته بودمهیچ‌چیز راآن‌قدردوست نداشته باشمکهنبودنشمرا بشکند.هیچ رؤیاییآن‌قدر بزرگ نباشدکهاگر به آن نرسیدم،خودم رااز دست بدهم.فکر می‌کردماگر چیزی رانخواهم،کمتردرد می‌کشم.اما نفهمیده بودمکم‌کمداشتمخودم رااز دست می‌دادم.تا روزیکهدوبارهآن دختر رادیدم.دختریکه فقطمی‌خواستآزاد باشد.آزادکه دوست بدارد.آزادکه رؤیا ببیند.آزادکه بگوید:«این،چیزی‌ستکه قلبمانتخاب کرده است.»اوهیچ اشتباهینکرده بود.فقطزودتر از آن‌کهبزرگ شود،یاد گرفته بودبهایِ خواستن،گاهینادیده گرفته شدن است.آن روزفهمیدم...آن‌هارؤیاهایم رااز من نگرفتند...جرئتِ خواستن رااز من گرفتند.و دلم خواستکنارش بنشینم.دستش را بگیرم.به چشم‌هایش نگاه کنم.و همان جمله‌ای رابگویمکه سال‌هامنتظرِ شنیدنش بود.نه یک بار...بلکهآن‌قدرتکرارش کنمتا دیگرباورش شود.تقصیرِ تو نبود...اینکهخواستن رافراموش کردی...تقصیرِ تو نبود...اینکهسال‌هاخودت راپنهان کردی...تقصیرِ تو نبود...توفقطداشتیبه همان شکلیکه بلد بودی،از قلبتمحافظت می‌کردی.و حالا...دیگرلازم نیستقلبت رااز خودتپنهان کنی.وقتِ آن رسیده استکهدوبارهآزادانهدوست بداری...آزادانهرؤیا ببینی...و بی‌آن‌کهاز قضاوتِ دنیابترسی،زندگی‌ای راانتخاب کنیکهقلبتسال‌هاستآهستهنامش رازمزمه می‌کند.</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 05:37:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویاهای دفن شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%81%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-jepllgp9285y</link>
                <description>سال‌ها گمان می‌کردم آدمی بی‌علاقه‌ام.نه شوقی داشتم، نه رؤیایی، نه راهی که نامش را با اطمینان بر زبان بیاورم.هر بار که می‌پرسیدند: «چه می‌خواهی؟»سکوت، پاسخی قانع‌کننده‌تر بود.کسی نمی‌دانست سال‌ها پیش، در گوشه‌ای از وجودم، دختری دستِ رؤیاهایش را گرفته بود و آهسته زیر خاک دفنشان کرده بود.نه از سرِ فراموشی...از سرِ ترس.ترس از آن روزهایی که هر آرزو، پیش از آن‌که قد بکشد، با جمله‌ای کوتاه بریده می‌شد.«به چه درد می‌خورد؟»«واقع‌بین باش.»«همه که به خواسته‌هایشان نمی‌رسند.»و من، برای آن‌که هر بار مرگِ آرزوهایم را تماشا نکنم، تصمیم گرفتم دیگر از آن‌ها حرفی نزنم.بعدها این سکوت، چنان به جانم نشست که خودم هم باور کردم چیزی برای خواستن ندارم.چه آرام می‌شود انسان را از خودش پنهان کرد.کافی‌ست چند بار به او بفهمانی خواستنش بیهوده است.سال‌ها با خودم زندگی کردم، بی‌آن‌که خودم را بشناسم.تا روزی که میانِ ویرانه‌های ذهنم، صدایی آرام مرا صدا زد.صدایی که هنوز نامِ علاقه‌هایم را از یاد نبرده بود.خم شدم.خاک را با دست‌هایم کنار زدم.و دیدم رؤیاها نمرده‌اند.فقط سال‌ها منتظر مانده‌اند کسی دوباره نامشان را صدا بزند.و شاید نجاتِ انسان، همین باشد؛نه پیدا کردنِ رؤیاهای تازه...بلکه جرئتِ بازگشت به چیزهایی که روزی برای زنده ماندن، مجبور شد زیر خاک پنهانشان کند.</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 07:06:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در این چند ماه...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87-bzdggvcvivqg</link>
                <description>در این چند ماه، بیشتر از تمام سال‌های زندگی‌ام به عقب نگاه کردم.نه برای اینکه کسی را پیدا کنم و مقصر بدانم.نه برای اینکه چیزی را به گذشته برگردانم.فقط می‌خواستم بفهمم چرا هر بار که زندگی کمی سخت می‌شود، بخشی از من تصمیم می‌گیرد همه چیز را رها کند و برود.سال‌ها فکر می‌کردم مشکل از آدم‌هاست.از دوست‌هایی که مرا درک نمی‌کنند.از رابطه‌هایی که آن‌طور که باید پیش نمی‌روند.از موقعیت‌هایی که به اندازه‌ی کافی خوب نیستند.اما هرچه بیشتر نگاه کردم، بیشتر فهمیدم این داستان خیلی قدیمی‌تر از همه‌ی آن‌هاست.من همیشه بلد بودم شروع کنم.با شوق.با امید.با هزار رؤیا برای آینده.اما چیزی که هیچ‌وقت یاد نگرفتم، ماندن بود.هر وقت اضطراب به سراغم می‌آمد، می‌رفتم.هر وقت احساس می‌کردم دیده نمی‌شوم، می‌رفتم.هر وقت می‌ترسیدم که برای کسی مهم نباشم، می‌رفتم.و عجیب اینجاست که هر بار بعد از رفتن، برای مدتی احساس آرامش می‌کردم.انگار از زیر باری سنگین بیرون آمده باشم.اما آن آرامش هیچ‌وقت دوام نداشت.بعد از آن فقط یک سؤال می‌ماند:«باز هم چرا نتوانستم بمانم؟»سال‌ها فکر می‌کردم از آدم‌ها فرار می‌کنم.امروز می‌فهمم بیشتر از احساساتی فرار می‌کردم که تحمل کردنشان را بلد نبودم.از ترس.از اضطراب.از احساس نادیده گرفته شدن.از این فکر که شاید به اندازه‌ای که دوست دارم، برای دیگران مهم نباشم.و شاید دردناک‌ترین کشف این چند ماه همین بود؛اینکه بسیاری از چیزهایی که از دست دادم، به این خاطر نبود که نمی‌خواستمشان.به این خاطر بود که ترسیده بودم.حالا برای اولین بار به جای اینکه از خودم عصبانی باشم، دلم برای آن دختر می‌سوزد.دختری که هیچ‌وقت کسی به او یاد نداد با ترس‌هایش چه کند.دختری که فکر می‌کرد رفتن، او را نجات می‌دهد.و نمی‌دانست بعضی چیزها را هر چقدر هم دور بیندازی، باز با خودت حمل می‌کنی.شاید تمام این ماه‌ها قرار نبود چیزی را به من برگردانند.شاید قرار بود چیزی را به من نشان دهند.اینکه بزرگ‌ترین نبرد زندگی من با آدم‌ها نبود.با خودِ ترسیده‌ی من بود.و برای اولین بار، به جای فرار کردن، می‌خواهم کنارش بنشینم و حرفش را بشنوم.</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2026 07:04:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهروی درهای بسته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-wdktwzlwp8iv</link>
                <description>من سال‌هادرهایی را بستمو چراغ‌هایی را خاموش کردمبی‌آنکه بفهممپشت هر درچیزی می‌مانَدکه با خاموشیتمام نمی‌شود.فکر می‌کردمبستنپایان است.اما نبود.روزیکلیدی در دستم افتادکه مرا برگرداندبه یک در قدیمی.بازش کردمو پشت آنراهرویی بودپر از درهای بستهپر از تاریکی‌های نیمه‌جانو «من»هاییکه جا مانده بودند.هر دری که باز می‌شودچراغی روشن می‌شودو هر چراغچیزی از گذشته رازنده‌تر می‌کند.انگارسال‌ها فقط گذشته‌امبی‌آنکه در آن‌ها زندگی کنم.بی‌آنکه بفهممچقدر آراماز خودم عبور کرده‌ام.حالا برگشته‌امنه برای ادامه دادنبرای ترمیم.برای روبه‌رو شدنبا چیزهاییکه سال‌ها ندیدم.اما دردفقط در بازگشت نیستدرددر فهمِ دیرهنگام است؛در اینکه می‌بینیزمانبی‌صدااز میان انگشتانت رد شدهو توفقط نگاهش کرده‌ای.می‌ترسموقتی آخرین در باز شودو آخرین چراغ روشن شودکلیدی برای بازگشت به اکنون نداشته باشم. </description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 04:27:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوابی زمستانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-zgzwicot8wao</link>
                <description>تمام فصل های زندگی امخوابی زمستانیستهمه چیز سکوت استسکوتی یخ زدهدستان تنهایی ام میلرزندآنها رادرون گوشه ای از جیب های کوچک و تاریک زندگی ام پنهان میکنم و با چشمانی نیمه باز مسیر سرنوشت خود را ادامه میدهم</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 08:13:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D9%85%D9%86-vdhfzjtydoai</link>
                <description>من سردی چایِ در فنجانگلی خشک شده در گلدانمن تلخی درون یک قهوهزنده ای با روح یک مردهمن امید به اخر رسیده یک بیمارسایه ای مبهم روی یک دیوارمن زمان به خواب رفته درون یک ساعتماه تنهای شب تاب بی طاقتمن آن فریاد گیر کرده در حنجرهقطره قطره اشک در چشمان یک پنجرهمن آن کرمی که به دور خود بسته پیلهمن آن بختم که همچون پر کلاغ تیرهمن آن بغض پنهان شده در خنده هامن آن سکوت پر شده از شکوِه هامن حاصل اشتباه آدم و حوا من هر چیز اضافه آمده در دنیا </description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 02:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیتونم فراموشت کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D9%85-ni4bkdmpnxre</link>
                <description>من تنها موندم تو خاطرات مبهمتنها دلیلی که هنوز زنده امفقط توئی عشقممنی که عاشق و عاشقتر میشماینجا تنها موندمببین تو انتهای مسیرم اتیش گرفته همه عشقمتنها چیزی که باقی مونده زخم های خستگی از انتظارهوقتی عشقم کامل از بین برهفقط اشکام سرازیر میشه فقط زخم هام باقی میمونه فقط یک حرف باقی میمونه اونم خداحافظه نمیتونم فراموشت کنمحرف هایی که بهم میگفتیم حرف هایی که فقط ما میدونیمنمیتونم پاکشون کنم، نمیتونم ترکشون کنم، نمیتونم فراموششون کنم به خیابون که نگاه میکنم وقتی از خیابون میگذرمخاطراتمون پاهامو میخکوب میکننبعد از مدتها الان اومدم اینجا دلم تنگ شده واسه اون موقع هاحتی وقتی میخوام سعی کنم شکل دیگه ای باشمبازم تو رو به یادم میارم چون تو همیشه ظاهر میشی جلو چشماموقتی خاطرات مثل بارون رو سر من میبارنچطور فراموشت کنم نمیتونم فراموشت کنم</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 16:12:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرنده های خونگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86%DA%AF%DB%8C-gefy8gymwtt8</link>
                <description>پرنده ای بی هم نفس خو کرده بود به یک قفسکنج قفس نشسته بود سرگردون و بی هدفراهی واسه پرواز نبودبال های اون شکسته بودتو اومدی نفس بشیروشنی قفس بشیاومدی عشقو یاد بدیبه من تو بال و پر بدیگفتی رها کن این قفسببین هوات چقد خفه استگفتی میشم یک سر پناه نگو که این هستش گناه  گفتم بهم امید نده وعده تو خالی ندهفایده نداره هم نفسبرو نمون تو این قفستو این دنیا تا به ابد پرنده های خونگی باید بمونن تو قفس</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 20:31:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بانوی خاکستری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-yaqilyxyxswc</link>
                <description>تمام آدم‌ها از جایی به بعد می‌فهمند که این دنیا دیگر چیزی برای عرضه به آن‌ها ندارد.اما من از همان اول می‌دانستم؛از همان روزی که متولد شدم.معمولاً آدم‌هایی که همه‌ی مسیر را طی کرده‌اند و به این نقطه از زندگی رسیده‌اند،دیگر چیزی جز یک مرگ آرامش‌بخش برایشان مهم نیست.اما من با همین نقطه‌ به دنیا آمدمنقطه‌ای که برای خیلی‌ها کوچک استهمین نقطه همین نقطه ی کوچک هر لحظه از زندگیبه من یادآوری می‌کند که زندگیچیزی برای عرضه به من ندارد.این تفاوت کوچکی نیست.یکی با امید وارد دنیا می‌شودو با مرگی آرام از آن بیرون می‌رود.و یکی مثل من،تمام زندگی‌اشمرگی آرام است.دنیا برای من شبیه سنگ قبرم است؛تاریکی،سکوت مطلق،و آرامشی شبیه مرگ.امید، آرزو، رؤیا، احساسو چیزهایی از این جنس،ناشناخته‌هایی هستندکه هرگز فرصت کشفشان را نداشتم.من فقط توانستممتن سنگ قبرم راخودم بنویسم.همین.آدم‌ها—چه زنده، چه مرده—برای هم اهمیتی ندارند.آن‌ها فقط می‌خواهندحرف خودشان را بزنندو بعد راهشان را بکشند و بروند.برای همینروی سنگ قبرم نوشتم:«اینجا مرده‌ای خوابیده است.لطفاً سکوت کنید و به حریم شخصی مرده احترام بگذارید.»دلم نمی‌خواهد به حرف‌هایشان گوش بدهم؛چون آن‌ها همدلشان نمی‌خواهدبه حرف‌های من گوش بدهند.چه کسی دوست داردبه حرف‌های یک مرده گوش کند؟اگر سکوت کنند،می‌توانند بشنوندکه غیر از صدای خودشانصداهای دیگری هم وجود دارد.اما گوش‌هایشانفقط برای صدای خودشان ساخته شده؛چون همیشهدر حال حرف زدن‌اند.هیچ‌وقتیک آدم مردهنمی‌تواند یک آدم زنده را درک کندو یک آدم زندهنمی‌تواند یک آدم مرده را.اما برای منهمه‌چیز فرق دارد.آدم‌ها دوست دارندفقط چیزی را باور کنندکه می‌بینند و می‌شنوند.هر چیزی غیر از آنیا غیرممکن استیا غیرواقعی.برای آن‌هاهمه‌چیز یا سیاه است یا سفید،یا زنده‌ای یا مرده.چیزی بین این‌ها وجود ندارد.برای همینمن همهمان چیزی را به آن‌ها می‌دهمکه می‌خواهند ببینند و بشنوند.برای آن‌هامن فقطیک آدم مرده‌ام.اما مننه کاملاً مرده‌امنه کاملاً زنده،نه کاملاً سفیدنه کاملاً سیاه.منیک بانوی خاکستری‌ام.</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 03:57:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-dxswsww07ipi</link>
                <description>ما آمده بودیم برای عشق اما آماده نبودیم برای عشقایرادها که یک به یک رو شد ما صبر نکردیم برای عشق شاید مقصر هر دومان بودیم کم فرصتی دادیم برای عشقعشق آمد و قدری نشست پر زدو ما تنها غزل خواندیم برای عشق گویند جان زندگی عشق استما چه ها کردیم برای عشق؟ </description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Oct 2025 12:14:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمدی حالا چرا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-l0ilj9hi5vq2</link>
                <description>آمدی از راه دوری ولی، حالا چرا آمدی مجنون این لیلا شوی، حالا چرادیگر آن دوران شیدایی گذشت یادش بخیرنوش داروی دلم پیدا شدی، حالا چراذره ذره این دلم در آتش عشق تو سوختصحبت از عشق میکنی، حالا چرا دیگر این دل کعبه ی عشق تو نیستیاد آن عشق جوانی کرده ای، حالا چرا</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Sep 2025 10:50:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها کسی که موند کنارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%85-hd1hztozyuuu</link>
                <description>از دنیا و زندگی و این آدمای لعنتی خسته شدمتو دریای فکر و خیال غصه و غم من غرق شدم برای کی آخه من گریه کنم دستامو من تکون بدم فریاد میزنم کمک میخوام میگن باید سکوت کنمبرای هیچکسی مهم نیست که چرا مثل قبل ام نشدمکسی نمیخواد بدونه چرا من اینجوری شدم تنها کسی که موند کنارم فقط فقط خودم بودممیگه تا تهش برو من تا ابد پات میمونم </description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Sep 2025 19:31:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید فراموشت کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D9%85-jlm9d2mliajr</link>
                <description>میون این همه آدم من دلمو به تو دادم میخوام که فریاد بزنمدوستت دارم دوستت دارممن عاشقم من عاشقمعاشق چشمای سیاتچطوری از تو دور بشماز تو و از اون خاطراتباید فراموشت کنم از خودم من دورت کنم تمام روز تو ذهنمیتمام شب تو خوابمی وقتی حالم خیلی بده تصویر تو تو ذهنمهاسمت ورد زبونمه باید فراموشت کنم از خودم من دورت کنم اما خیلی دوست دارم اما خیلی دوست دارم میون این همه آدم من دلمو به تو دادم میخوام که فریاد بزنم دوستت دارم دوستت دارممن عاشقم من عاشقم عاشق چشمای سیات چطوری از تو دور بشم از تو و از اون خاطرات</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Sep 2025 19:25:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جادوی نگاه تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%AF-udck57yph0v9</link>
                <description>همه چیز با یک نگاه آغاز شداز اعجاز نگاهت در دلم آواز شداز آن روز که خودم را در تو دیدم این شاعر عاشق خیالپرداز شدخیال کردم آمدی بمانی اماپرنده چه زود وقت پرواز شد رفتی و من ماندم و خاطره ها و عشقی که فقط یک راز شدنمیدانم میدانی عاشقت بودم گرچه تمامش در شعر من ابراز شد شاید که روزی خبردار بشوی شاعری با عاشقان جهان همراز شد</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Sep 2025 19:27:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای غارت زده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B2%D8%AF%D9%87-ira0jbwp3bkd</link>
                <description>قلب‌های یخ‌زده،مغزهای زنگ‌زده،صورت‌های نقاب‌زده،جسم‌های کپک‌زده،روح‌های ماتم‌زده،و رویاهای خاک‌زده، می‌چرخند در باد سرد زمان،در دنیایی غارت‌زده،جایی که سکوت فریاد می‌کشد،و اشک‌ها روی زمین می‌ریزند،اما هنوز،یک پرتو کوچک امیددر گوشه‌ای از تاریکی روشن است.</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 14:34:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه‌ای در ذهنم می‌سوخت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA-nngxvabzxnce</link>
                <description>روایتی فلسفی از رهایی از خوددردناک‌تر از رنج، رنج برای چیزی است که وجود ندارد.سال‌ها برای «خود» جنگیدم؛تصویر، جایگاه، آینده، شادی...فکر می‌کردم اگر حواسم نباشد، همه‌چیز فرو می‌ریزد.خانه‌ای کوچک در ذهن ساختم.دیوارهای ترس، پنجره‌های مقایسه، سقف خواستن.تمام عمر مراقب این خانه بودم.صبح‌ها با دلواپسی بیدار می‌شدم:اگر باران بیاید، سقف چکه می‌کند،اگر دیگران موفق‌تر باشند،اگر دیده نشوم،اگر تنها بمانم.در میان «اگرها» خودم را گم کردم.هیچ‌گاه نپرسیدم:این خانه واقعی است؟روزی باران آمد.نه از آسمان،از درون.قطره‌ای تردید بر دیوار نشست،همه‌چیز فرو ریخت.فهمیدم «من»تصویری ذهنی است،داستانی برای بقا.تمام عمر آن را زندگی کردم.از آن روز رها شدم.نه ناامید،آگاه.فهمیدم زندگی نمی‌خواهد کسی باشم.فقط باشد.بی‌نقش، بی‌نقاب، بی‌ترس.اگر بپرسی «کی هستم؟»نمی‌دانم.اما آرامم.دیگر اثبات نمی‌کنم.خانه‌ام را سوزاندم.حال آسمان سقف من است.سکوت دیوار من است.حضور خانه من است.</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 23:01:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا تنها سهمم تماشاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B3%D9%87%D9%85%D9%85-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tezfufp9we4u</link>
                <description>من،در صفِ بلندِ بی‌عدالتیزودتر رسیدم،اما آخر ایستادم،مبادا کسی فکر کندحقم را طلب کرده‌ام.مرابا وعده‌های پوچ تربیت کردند،با صبر،با سکوت،با &quot;همه‌چیز درست می‌شود&quot;هاییکه هیچ‌وقت درست نشدند.آن‌قدر نجیب بودمکه حتی وقتی نوبتم شد،لب گشودمتا دیگری را صدا بزنم.حالادیوارها را رنگ می‌کنندبا صدای کسانیکه هرگز در صف نبودند.و من؟هنوز این‌جادر انتظارِ فرصتیکه دیگر نمی‌آید.با دستی که نه می‌گیرد،نه می‌نویسد،نه مشت می‌شود.و این پرسش،مثل سایه‌دنبالم می‌آید:چرا تنها سهمم، تماشاست؟</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jul 2025 03:33:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>