<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هانیه براتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_90381628</link>
        <description>سلام! من هانیه هستم. عاشق شعر و نوشتنم و دوست دارم احساسات و داستان‌های قلبمو با شما به اشتراک بذارم. امیدوارم نوشته‌هام براتون دل‌نشین باشه و بتونه لحظه‌های خوبی براتون بسازه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:57:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3832263/avatar/URteOr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هانیه براتی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_90381628</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بانوی خاکستری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-yaqilyxyxswc</link>
                <description>تمام آدم‌ها از جایی به بعد می‌فهمند که این دنیا دیگر چیزی برای عرضه به آن‌ها ندارد.اما من از همان اول می‌دانستم؛از همان روزی که متولد شدم.معمولاً آدم‌هایی که همه‌ی مسیر را طی کرده‌اند و به این نقطه از زندگی رسیده‌اند،دیگر چیزی جز یک مرگ آرامش‌بخش برایشان مهم نیست.اما من با همین نقطه‌ به دنیا آمدمنقطه‌ای که برای خیلی‌ها کوچک استهمین نقطه همین نقطه ی کوچک هر لحظه از زندگیبه من یادآوری می‌کند که زندگیچیزی برای عرضه به من ندارد.این تفاوت کوچکی نیست.یکی با امید وارد دنیا می‌شودو با مرگی آرام از آن بیرون می‌رود.و یکی مثل من،تمام زندگی‌اشمرگی آرام است.دنیا برای من شبیه سنگ قبرم است؛تاریکی،سکوت مطلق،و آرامشی شبیه مرگ.امید، آرزو، رؤیا، احساسو چیزهایی از این جنس،ناشناخته‌هایی هستندکه هرگز فرصت کشفشان را نداشتم.من فقط توانستممتن سنگ قبرم راخودم بنویسم.همین.آدم‌ها—چه زنده، چه مرده—برای هم اهمیتی ندارند.آن‌ها فقط می‌خواهندحرف خودشان را بزنندو بعد راهشان را بکشند و بروند.برای همینروی سنگ قبرم نوشتم:«اینجا مرده‌ای خوابیده است.لطفاً سکوت کنید و به حریم شخصی مرده احترام بگذارید.»دلم نمی‌خواهد به حرف‌هایشان گوش بدهم؛چون آن‌ها همدلشان نمی‌خواهدبه حرف‌های من گوش بدهند.چه کسی دوست داردبه حرف‌های یک مرده گوش کند؟اگر سکوت کنند،می‌توانند بشنوندکه غیر از صدای خودشانصداهای دیگری هم وجود دارد.اما گوش‌هایشانفقط برای صدای خودشان ساخته شده؛چون همیشهدر حال حرف زدن‌اند.هیچ‌وقتیک آدم مردهنمی‌تواند یک آدم زنده را درک کندو یک آدم زندهنمی‌تواند یک آدم مرده را.اما برای منهمه‌چیز فرق دارد.آدم‌ها دوست دارندفقط چیزی را باور کنندکه می‌بینند و می‌شنوند.هر چیزی غیر از آنیا غیرممکن استیا غیرواقعی.برای آن‌هاهمه‌چیز یا سیاه است یا سفید،یا زنده‌ای یا مرده.چیزی بین این‌ها وجود ندارد.برای همینمن همهمان چیزی را به آن‌ها می‌دهمکه می‌خواهند ببینند و بشنوند.برای آن‌هامن فقطیک آدم مرده‌ام.اما مننه کاملاً مرده‌امنه کاملاً زنده،نه کاملاً سفیدنه کاملاً سیاه.منیک بانوی خاکستری‌ام.</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 03:57:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-dxswsww07ipi</link>
                <description>ما آمده بودیم برای عشق اما آماده نبودیم برای عشقایرادها که یک به یک رو شد ما صبر نکردیم برای عشق شاید مقصر هر دومان بودیم کم فرصتی دادیم برای عشقعشق آمد و قدری نشست پر زدو ما تنها غزل خواندیم برای عشق گویند جان زندگی عشق استما چه ها کردیم برای عشق؟ </description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Oct 2025 12:14:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمدی حالا چرا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-l0ilj9hi5vq2</link>
                <description>آمدی از راه دوری ولی، حالا چرا آمدی مجنون این لیلا شوی، حالا چرادیگر آن دوران شیدایی گذشت یادش بخیرنوش داروی دلم پیدا شدی، حالا چراذره ذره این دلم در آتش عشق تو سوختصحبت از عشق میکنی، حالا چرا دیگر این دل کعبه ی عشق تو نیستیاد آن عشق جوانی کرده ای، حالا چرا</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Sep 2025 10:50:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها کسی که موند کنارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%85-hd1hztozyuuu</link>
                <description>از دنیا و زندگی و این آدمای لعنتی خسته شدمتو دریای فکر و خیال غصه و غم من غرق شدم برای کی آخه من گریه کنم دستامو من تکون بدم فریاد میزنم کمک میخوام میگن باید سکوت کنمبرای هیچکسی مهم نیست که چرا مثل قبل ام نشدمکسی نمیخواد بدونه چرا من اینجوری شدم تنها کسی که موند کنارم فقط فقط خودم بودممیگه تا تهش برو من تا ابد پات میمونم </description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Sep 2025 19:31:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید فراموشت کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D9%85-jlm9d2mliajr</link>
                <description>میون این همه آدم من دلمو به تو دادم میخوام که فریاد بزنمدوستت دارم دوستت دارممن عاشقم من عاشقمعاشق چشمای سیاتچطوری از تو دور بشماز تو و از اون خاطراتباید فراموشت کنم از خودم من دورت کنم تمام روز تو ذهنمیتمام شب تو خوابمی وقتی حالم خیلی بده تصویر تو تو ذهنمهاسمت ورد زبونمه باید فراموشت کنم از خودم من دورت کنم اما خیلی دوست دارم اما خیلی دوست دارم میون این همه آدم من دلمو به تو دادم میخوام که فریاد بزنم دوستت دارم دوستت دارممن عاشقم من عاشقم عاشق چشمای سیات چطوری از تو دور بشم از تو و از اون خاطرات</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Sep 2025 19:25:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جادوی نگاه تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%AF-udck57yph0v9</link>
                <description>همه چیز با یک نگاه آغاز شداز اعجاز نگاهت در دلم آواز شداز آن روز که خودم را در تو دیدم این شاعر عاشق خیالپرداز شدخیال کردم آمدی بمانی اماپرنده چه زود وقت پرواز شد رفتی و من ماندم و خاطره ها و عشقی که فقط یک راز شدنمیدانم میدانی عاشقت بودم گرچه تمامش در شعر من ابراز شد شاید که روزی خبردار بشوی شاعری با عاشقان جهان همراز شد</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Sep 2025 19:27:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای غارت زده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B2%D8%AF%D9%87-ira0jbwp3bkd</link>
                <description>قلب‌های یخ‌زده،مغزهای زنگ‌زده،صورت‌های نقاب‌زده،جسم‌های کپک‌زده،روح‌های ماتم‌زده،و رویاهای خاک‌زده، می‌چرخند در باد سرد زمان،در دنیایی غارت‌زده،جایی که سکوت فریاد می‌کشد،و اشک‌ها روی زمین می‌ریزند،اما هنوز،یک پرتو کوچک امیددر گوشه‌ای از تاریکی روشن است.</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 14:34:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه‌ای در ذهنم می‌سوخت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA-nngxvabzxnce</link>
                <description>روایتی فلسفی از رهایی از خوددردناک‌تر از رنج، رنج برای چیزی است که وجود ندارد.سال‌ها برای «خود» جنگیدم؛تصویر، جایگاه، آینده، شادی...فکر می‌کردم اگر حواسم نباشد، همه‌چیز فرو می‌ریزد.خانه‌ای کوچک در ذهن ساختم.دیوارهای ترس، پنجره‌های مقایسه، سقف خواستن.تمام عمر مراقب این خانه بودم.صبح‌ها با دلواپسی بیدار می‌شدم:اگر باران بیاید، سقف چکه می‌کند،اگر دیگران موفق‌تر باشند،اگر دیده نشوم،اگر تنها بمانم.در میان «اگرها» خودم را گم کردم.هیچ‌گاه نپرسیدم:این خانه واقعی است؟روزی باران آمد.نه از آسمان،از درون.قطره‌ای تردید بر دیوار نشست،همه‌چیز فرو ریخت.فهمیدم «من»تصویری ذهنی است،داستانی برای بقا.تمام عمر آن را زندگی کردم.از آن روز رها شدم.نه ناامید،آگاه.فهمیدم زندگی نمی‌خواهد کسی باشم.فقط باشد.بی‌نقش، بی‌نقاب، بی‌ترس.اگر بپرسی «کی هستم؟»نمی‌دانم.اما آرامم.دیگر اثبات نمی‌کنم.خانه‌ام را سوزاندم.حال آسمان سقف من است.سکوت دیوار من است.حضور خانه من است.</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 23:01:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا تنها سهمم تماشاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B3%D9%87%D9%85%D9%85-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tezfufp9we4u</link>
                <description>من،در صفِ بلندِ بی‌عدالتیزودتر رسیدم،اما آخر ایستادم،مبادا کسی فکر کندحقم را طلب کرده‌ام.مرابا وعده‌های پوچ تربیت کردند،با صبر،با سکوت،با &quot;همه‌چیز درست می‌شود&quot;هاییکه هیچ‌وقت درست نشدند.آن‌قدر نجیب بودمکه حتی وقتی نوبتم شد،لب گشودمتا دیگری را صدا بزنم.حالادیوارها را رنگ می‌کنندبا صدای کسانیکه هرگز در صف نبودند.و من؟هنوز این‌جادر انتظارِ فرصتیکه دیگر نمی‌آید.با دستی که نه می‌گیرد،نه می‌نویسد،نه مشت می‌شود.و این پرسش،مثل سایه‌دنبالم می‌آید:چرا تنها سهمم، تماشاست؟</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jul 2025 03:33:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیکیِ مصادره‌شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D9%90-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-frzv4lfgetes</link>
                <description>چیزی راکه برای من بوداز من گرفتندبه نام همه.گفتند:اگر تنها تو شاد باشی،دنیا ناقص می‌ماند.شادی‌ام رادر مشت گرفتند،و میان چهره‌هایی پخش کردندکه حتی نگاهم نکردند.گفتند:تو بزرگ خواهی شد،و خواهی فهمیدکه «خوب بودن»همیشه آسان نیست.اما هیچ‌کس نگفتکه گاهی خوب بودنیعنی دروغ گفتن به خودتا دیگران راحت بخوابند.از من خواستنددلم رابه قسمت های مساوی ببُرم،تا نکندکسی احساس کم‌تری کند.و حالادلی دارمکه عادلانه تکه‌تکه شده،اما دیگربرای هیچ‌کس نمی‌تپد.تنها چیزی که خواستمبرای خودم بود.نه برای اینکه بیشتر داشته باشم،که کمتر گم شومدر ازدحامِ بایدها.اما آن‌ها گفتند:خواستنِ خودتخودخواهی‌ست،و چشم‌پوشی،فضیلت،و بی‌صدا بودن،بلوغ.پس سکوت کردمو تماشا کردم،که چگونه قلبم را تقسیم کردندمیان دل‌هاییکه حتی نامم را نمی‌دانستند.و دستی که خالی‌تر از پیش بود...اما این بار،خالی بودنش را «عدالت» صدا می‌کردند.حالا فقط یک چیز مانده است:اگر چیزی رابه زورِ خوبی از تو بگیرند،آیا هنوزنیکی‌ست؟</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jul 2025 18:04:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یه دوست میخواهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D9%85%D9%86-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-fg5hdi9rmkb7</link>
                <description>من یک دوست می‌خواهم—خوش‌خنده،صمیمی،و بی‌بهانه؛کسی که حال دلم را بفهمدحتی وقتی هیچ نمی‌گویم.یک رفیقِ پایه،برای وقت‌های بی‌قراری؛با هم برویم زیر باران،بی‌چتر،بی‌مقصد،بی‌نشانی...فقط با دل‌هایی که هوای هم را دارند.دلم یک هم‌دل می‌خواهد—کسی که دلگیر نشوداز سکوت‌هایم،و وقتی می‌گویم: «چیزی نیست»بداندیعنی هزار دردپشت پلک‌هایم قایم شده‌اند.دوستی که بگوید:«همین‌که تویی، کافی‌ست برای خوشبختی‌ام...»و با یک لبخند ساده،دنیایم را بسازد؛حتی اگر در دلِ گریه باشم،باز همخنده را یادم بیاورد.می‌خواهم بنشینیمدر کافه‌ی خیال،گوشه‌ای دنج و بی‌هیاهو؛با چایِ آرامش و حرف‌های ساده،و بگوییم:«دنیا هنوز قشنگ است،اگر بی‌قید،اگر بی‌بهانه دوست داشته باشی.»من دوستی می‌خواهمکه ساعت را فراموش کندوقتی کنارم نشسته—و زمان،فقط در خنده‌های‌مان بگذرد...یک دوستکه دوستی‌اشتا همیشه بماند.</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 05:39:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگفتم بهت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%AA-l35s8nrujfmh</link>
                <description>تو بودی، ولی همیشه دوریه حس مبهم و صبورمن از نگاهت می‌گذشتمتو از دلم بی‌خبر عبوریه چیزایی نگفته موندمیون ما، توی همون سکوتمن از ترس گفتن بریدمتو شاید از گفتنش خجولنگفتم بهت که دلم چقدر برات می‌لرزهنگفتی ولی تو نگات یه چیزی بود، یه مرزهیه مرز ناپیدا که عشق ازش نمی‌گذرهفکر می‌کردم شاید یکی دیگهنفس‌هاتو صدا کنهواسه همین ازت گذشتمبا اینکه قلبم نمی‌تونهنگفتم بهت که هنوز تو خوابمم باهامینگفتی ولی می‌دونستم که می‌فهمی کجامییه عشق پنهون بود، که بی‌صدا مونده، ولی تموم نشدحالا که دوری، ولی هنوزیه چیزی تو دلم زنده‌ستشاید نگفتم، ولی بدوناین عاشقی گفتن نمی‌خواست</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 05:09:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامم را نگفتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA%DB%8C-qdtlx1sydjzx</link>
                <description>آمدی—با صداییکه خوابِ فصل‌ها را درهم شکست،و نگاهیکه کوچه‌پس‌کوچه‌های خاموش دلم راچون چراغی قدیمی،یکی‌یکی روشن کرد.سکوت کرده بودم...نه از بی‌کلامی،که از ترسی آشنا؛ترسِ شکفتن،ترسِ شنیده‌شدن،ترسِ رسیدنیکه شاید برای دیگری باشد...درختی بودمکه باد را می‌فهمید،امابرگ نمی‌ریخت.نامم را نگفتی،و من نگفتمکه شب‌هادر تاریکیِ خیسِ ذهنم،تو رابی‌صداصدا می‌زنم.نه از لب،بلکه از عمق دلیکه حتی جراتِ خواستن نداشت...رفتی.بی‌صدا،بی‌خداحافظی.اما رد پایتهنوزدر خیالمباران می‌بارد.و من،میان قطره‌هایی که از چشمم نمی‌ریزند،هنوزبا خودم نجوا می‌کنم:آیا دلی کههیچ‌گاه چیزی نگفته،باز همشنیده می‌شود؟</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 04:58:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گورستانی در من است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ysaqdcqmxuj2</link>
                <description>در منگورستانی‌ست خاموش؛پر از رویاهاییکه در لحظه‌ی شکوفه‌زدن،از نگاه‌ها افتادند...هر بار خواستماز جایی شروع کنم،دستی ناپیدا،صدایی سرد،یا نگاهی سنگین،میان من و آغاز،دیوار کشید.گفتند:«برای این دنیا ساخته نشده‌ای،تو زیادی آرامی،زیادی درون‌گرا،زیادی شبیه خودت...»و منکم‌کم آموختم نقش‌ها را.لبخندهایی بر صورت زدمکه هیچ‌وقت به دلم نچسبید،خودم را انکار کردم،تا اندکی پذیرفته شوم…اما تهِ هر نقش،تهِ هر صحنه،می‌دانستم—من هرگز به‌خاطر آن‌چه نیستم،طرد نشدم؛بلکه به‌خاطر آن‌چه هستم.در منصدایی هست،بی‌نام، بی‌قالب،اما زنده و واقعی.در منشعری هست،که هنوزهیچ داوری لمسش نکرده،اما جاری‌ست…همچون رودخانه‌ای در خوابِ کوه.من دیگردر پیِ اجازه نیستم.نه تایید، نه تشویق، نه سکوت.من فقطجایی می‌خواهمکه کسی—میان حرف‌هایم،دیوار نکشد.</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jul 2025 11:14:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گورستان رویاها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7-osznfe5imgp3</link>
                <description>سراسر وجودم،گورستانی‌ست خاموشپر از رویاهاییکه پیش از آن‌که جان بگیرند،در من مرده‌اند.آرزوهایم رابا دستان خودم به خاک سپرده‌ام؛بی‌تابوت، بی‌سنگ،بی‌حتی واژه‌ای بدرود.نه عزاداری بود،نه اشکی،نه نگاهیکه بپرسد:چرا این‌همه رویابی‌صدادر دل خاک ناپدید شدند؟فقط من ماندم،و خاکی سرد،و سکوتی که سال‌هاستدهانِ دل‌خوشی‌هایم را دوخته.هر بار خواستم حرفی بزنم،صدا شکست،میان واژه‌هاییکه هیچ‌کسهیچ‌وقتجدی نگرفت.هر بار خواستم بخندم،کسی یادم آورد:«الان وقت خندیدن نیست.»و هر بارکه خواستم خودم باشم،انگشت‌هایی،بلند شدندبا حکم قطعی:«نه… نه این‌گونه.»و با این‌همه،در این گورستانِ خاموش،گاهی صدایی می‌رسد از زیر خاک،نجوایی لرزان، دور،که آرام زمزمه می‌کند:«من هنوز زنده‌ام...مرا دوباره صدا بزن...»</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jul 2025 10:54:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لالاییِ سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%B4%D8%A8-ww09nwyxiqyc</link>
                <description>من ماندم،و شب…و سکوتیکه از صدا لبریز است،و تنهایی‌ایکه در آغوشِ آرامش می‌درخشد،و سفریکه بی‌صداآغاز می‌شود...در لحظه‌ایمیان پایان و آغاز،آنجا که جهاننه بیدار است،نه خفته...فقط من مانده‌ام،و شب.</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jul 2025 00:46:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من ماندم و ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87-m08prlow15dt</link>
                <description>من ماندم و ماه،در سکوت سنگین شب،هم‌صدا با دل‌تنگی‌های بی‌نام...ماه،چهره‌اش راچون لالایی‌ای غم‌زده،در آینه‌ی جانم نجوا می‌کرد؛و رازهای دلم،آرام‌آراماز تاریکیِ ساکت شبسر برمی‌آوردند...من ماندم و ماه،و صدای نرمِ بادی مهربان،که برگ‌ها را نوازش می‌دادو خاطره‌ها راآهسته و عاشقانهدر دل شبزمزمه می‌کرد...</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jul 2025 01:48:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آواز عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-d74uyoycxezt</link>
                <description>باد،مرا به سوی تو کشاند،و تو را به سمت من…آنگونه که دو برگ،در مسیر یک نسیم،بی‌خبر از خویش،به هم می‌رسند.گرمای مهربان خورشید،از پنجره‌ی خیال منبر چهره‌ات تابید،و پرنده‌ها،آواز عشق رادر آسمان آبی سر دادند.در گوشه‌ای آرام از آسمان،ابرها، نرم و بی‌صدا،چون نغمه‌ای سپید می‌رقصند.و هر قطره‌ی باران،پیامی‌ستاز دل من به تو؛پیامی خیس از دوست‌داشتن،که:من کنار توأمدر هر نسیم،در هر نگاه،در هر لحظه از زندگی...</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jul 2025 00:07:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسرت ناگفته ها</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-fhyiuddka6rz</link>
                <description>زمان مرگم فرارسیده...و من به عزیزانم می‌اندیشم.به آن‌هایی که عاشقانه دوستم داشتند؛به آن‌هایی که در سخت‌ترین لحظه‌ها،همراهم گریستند.گویی گلویم در تبِ داغی می‌سوزد؛واژه‌ای در آن گیر کردهو دیگر توان گفتنش را ندارم.حسرتی بزرگ، جانم را در بر گرفته:خواهم مرد،بی‌آن‌که به عزیزانم بگویمچقدر دوستشان دارم.و می‌دانم...کسی دیگر،مثل من،نخواهد بودکه چنین عاشقانه‌ای رابی‌دریغ به زبان آورد:دوستت دارم.</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 23:57:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنبال یک نشونی از تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90381628/%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%B4%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-jtrrcykxq9lf</link>
                <description>تو گفتی برا یه لحظه میرم تو نگفتی دیگه برنمیگردماگه دستتو ول نمیکردم شاید هرگز گمت نمیکردماز وقتی برنگشتی به خونه هر جایی میرم بر نمیگردمبی تو پر بغضم پر دردمتو این شلوغیه خیابونادنبال یه نشونی از تو میگردمبدون تو تموم شب رو زیر بارون گریه کردمتموم شهر رو دنبالت میگردم همه میگن که دیگه برنمیگردیاما من هیچوقت باور نکردمتو منو اینجا تنهام گذاشتیاما من هرگز تو رو رهات نکردم</description>
                <category>هانیه براتی</category>
                <author>هانیه براتی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 23:50:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>