<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های atiyeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_90414251</link>
        <description>ما را زمانه گر شکند ساز میشویم؛</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:49:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4839300/avatar/wtyilR.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>atiyeh</title>
            <link>https://virgool.io/@m_90414251</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90414251/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-ectoo2fwp0sx</link>
                <description>چرا زندگی؟ چرا مرگ نه؟این روزها همواره این جمله نه در پس ذهنم که دقیقا در مهم ترین بخش مغزم می‌چرخد که : کاش زنده نبودم و در خواب ابدی بودمبا فاصله چندساعت از خیال پردازی های بچگانه و امیدوارانه ام از برای آینده ای که هرگز سفید و زیبا نخواهد بودزندگی واقعی این چنین است که ساعتی خود آینده ات را ببینی و هم‌زمان بخواهی که کاش زنده نبودی یا این دست و پا زدن من در این مرداب است که عاجزانه به ریسمان پاره شده زندگی و روحِ سبز امیدم چنگ میزنم؟دیگر با خود نمی‌گویم کاش در این منطقه و این خانواده و این شهر و این کشور نبودم و درعوض همه این کاش ها می‌گویم کاش زنده نبودم آنطور همه چیز بهتر میشد اصلا آن گونه چیزی بود که بخواهد بدتر یا بهتر شود؟یک بار معلممان در جواب ناامیدی گفت که در نهایت باید ممنون باشی که هستی و وجود داریو من پرسیدم خب اگر نباشی که چیزی برای احساس کردن وجود ندارد و او گفت &quot; نیستی &quot; وجود دارد شاید راست می‌گوید که باید بگم باز هم خداروشکر حداقل زنده و سالمم اما خب برای گفتن چه خوب که زنده‌ام زیادی خسته‌ام! بانو هایده راست می‌گفت که اینجا برای مردن هم باید رفت توی صف اما نمی‌دانم این صف کجاستشاید  بپرسی چرا خودکشی نمیکنم؟ شاید اسمش را ترس بگذاری اما میگویم شاید وقتی زنده‌ام باید زندگی کنم و محکوم هستم به این تپش های منظم قلب، شاید هم دارم بی‌جهت صغری کبری میچینم و فقط هراس دارم از اینکه آن چیزی که جانم را می‌گیرد دست های خودم باشدمدتی پیش این جمله مد شده بود که ما محکوم به امید هستیماما من اسمش را می‌گذارم حالِ آن انسانی که در سلول انفرادی محکوم به اعدام است و هر لحظه به میله های کوچک روی در خیره شده تا قفل را باز کنند نه برای آزادی که برای کشیدن چهارپایه از زیر پاهای لرزانشمن از این انتظار برای فرشته داس به دست حالم به هم می‌خورد من می‌خواهم معنای واقعی کلمه زندگی را تجربه کنم نه اینکه صبح ها چشم هایم را باز کنم و با خود بگویم: باز هم دوباره!میخواهی بگویی سگ سیاه ناامیدی خودِ منم و زندگی را خودم برای خودم بسازم روزهای خوب نمی آید و خودم باید بسازمشان و از چیزهایی که دارم لذت ببرم و با چیزهای کوچک لبخند بزنم و به زندگی من هستم که معنا میدهم ؟ خب من هم با دست های سیاهم اشاره ای به افکاراتِ زرد تو میکنم تا زردی اش پژمرده شودچون این منم که با تمام این افکار ها برای کنکوری که نمی‌دانم چه وقت است درس می‌خوانم و به آینده ام فکر میکنم و همان لحظه دوست دارم که بمیرم!بانو هایده گفت روزهای روشن خداحافظ و من نمیدانم با کدام روزها باید خداحافظی کنم؟ در نهایت متاسف هستم که چشم های زیبایتان و روح روشن‌تان خواننده این افکار تیره بود روح سبز من مدتهاست با خاکستری تیره ای ترکیب شده و بوی مردگی میدهد من تحت تاثیر افکار صادق هدایت و کافکا قرار نگرفته ام پوچ گرا نیستم این ها تنها حاصل کمی فقط کمی فکر کردن در این نقطه از تاریخ و جغرافیا است </description>
                <category>atiyeh</category>
                <author>atiyeh</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 11:59:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به اندازه غمِ اینجا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90414251/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%BA%D9%85%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-ixl9c5yz75fr</link>
                <description>این روزها گاهی فکر میکنم کاش چشم و ابروی تیره‌ای نداشتم، موهایم قهوه‌ای نبود و پوستم گندمی نبود!  با خود می‌گویم کاش هیکلی ظریف، پوستی سفید، موهایی بور و چشم هایی به رنگ اقیانوس داشتم؛ البته با چشم و ابروی مشکی،پوست سبزه و هیکل نه چندان ظریف مشکل آن‌چنانی ندارم اما خب از جنسِ بالکان و جنوب اروپا شاید هم جنوب آمریکا و لاتین نه از جنسِ ایران و خاورمیانه! با چشم های تک‌پلکی، ریز و بادامی، موهای تیره، قد و اندامِ ظریفِ شرق آسیا هم هیچ مشکلی ندارم!لپِ کلام این که هر کجا غیر از اینجا شاید گفتن و نوشتن اینجور جمله‌ها از لحاظ فرهنگی و وطن‌دوستی درست نباشد اما خب راستش گور بابای وطن‌دوستی و اینجور چیزها..!شاید قبلا این روحیه را نداشتم و عاشق تاریخ و فرهنگ و هنر این خطه بودم و به آن میبالیدم خب دروغ نگویم الان هم عاشق تک‌تک جزئیات ایرانی بودن هستم، اما دیگر روحیه بالیدن و افتخار و وطن‌دوستی‌م با رد گردوغبار و خون پوشیده شده؛  به چه چیزی افتخار کنم؟ به این روحیه سازگاری با شرایط ِ سخت؟به وجود شاهنامه فردوسی و هم‌زبان بودن با اشعار حافظ و سعدی و مولوی؟ به متمایز بودن نقاشیِ ایرانی با هر جغرافیای دیگر؟به آن که جلوتر از هر مردمان دیگری به تمدن و شهرسازی در دوره نوسنگی روی آوردیم و در عوضِ کشتن و شکار حیوان‌ها آن‌هارا اهلی کردیم؟به این روحیه عجیب؟ به کوروش و تخت جمشید و باقی‌مانده‌های عاری از هر خشونتی از هخامنشیان؟ افتخار به تمدن و فرهنگ و عدالتِ و انسان‌دوستیِ گذشتگانمان به چه کارم می‌آید در زمانی که اکنون خشونت و نفرت و ظلم تمام اطراف و حتی تمام وجودم را در خود بلعیده؟ به اندازه تمام کتاب‌های سوخته در حمله اسکندربه اندازه شگفتیِ هنردوست شدنِ قوم وحشیِ مغولبه اندازه وسعتِ امپراتوری داریوشبه اندازه شجاعت و قدرتِ رستمبه اندازه شکوه ققنوسبه اندازه فراموش نکردن هویت پس از حمله اعراببه اندازه تمام ظرافت شاهنامه شاه‌طهماسببه اندازه تمام هنرهایی که از هزاره هشتم پیش از میلاد تا به امروز از این خطه کشف شدبه اندازه تمام سبزی جنگل‌ها و ماندگاریِ خلیج فارسمن به اندازه غمِ ایران شرمنده تمام این تمدن و فرهنگ و هنر هستم که عاری شدم از هرگونه بالیدن و افتخار که من هیچ کدام از این اندازه‌ها را نمی‌خواهم و برایم یک ایران آرامش و لبخندهای خالی از درد کافی‌ست </description>
                <category>atiyeh</category>
                <author>atiyeh</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 19:30:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-al5o4d70qzto</link>
                <description>آری، شاید جهان دیگری هم باشدشاید آن جهان ما را وادار به جدایی نکندشاید در آنجا من دلیل مرواریدهای گریزان چشمانت نباشم،  شاید در آنجا ما دو خط موازی نباشیم که در کنار هم حرکت می‌کنیم و در بی‌نهایت به همدیگر میرسیم،  شاید قانون آنجا این باشد که انسان‌ها همدیگر را به یک تناسب دوست بدارن و راهی به سمت تو وجود نداشته باشد مگر آنکه همان راه به من برسد،  شاید آنجا ستاره من عمرش بیشتر باشد و قبل از آنکه بتواند چشمک بزند خودش را درون سیاه‌چاله نیندازد،  شاید در آن جهان روح تو انقدر غمگین نباشد و قلبت بتواند برای عشق دیگری هم تند بتپد،  شاید در آنجا بتوانم روحت را در آغوش بگیرم و غم‌هایت را با لبخندهایم معاوضه کنمشاید هم در آن جهان رنجی با نام خاطره نباشد و نعمتی چون فراموشی جای آن را گرفته باشدشاید قصه عادت روایت نشود و ماه عزیزتر از خورشید نباشد خدا می‌داند دردانهِ من شاید هم آن جهان همان بالاتر از سیاهی این جهان باشد. ؛پیچک؛</description>
                <category>atiyeh</category>
                <author>atiyeh</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 01:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم به کدام راه؟</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%87-fjmo26mqskqg</link>
                <description>من هنوز هم چشم به راهت هستم. هر روز چشم هایم را باز میکنم تا خانه را برای آمدنت آماده کنم، می‌دانم به‌هم‌ریختگی دلت را به‌هم می‌ریزد، تمامی ظرف‌هارا می‌شویم، خانه را مرتب میکنم، جارو میزنم، گَرد‌ها را از روی میز و آیینه میگیرم اما نمی‌دانم با گَردی که روی دلم نشسته چه باید کنم؟برنج را هم دم میکنم، می‌دانم هنوز هم زرشک پلو دوست داری. بیرون خانه هم هر روز آب و جارو می‌کشم تا مبادا موقع آمدن، دلت از خاک و برگ‌های روی زمین بگیرد؛ پاییز آمده و درخت‌ها دل کندن از سبز بودنشان و رنگ باختن، من هم هر روز برگ‌ها را جارو میزنم، من هم همان روزی که رفتی رنگ باختم اما نمی‌دانم چرا نمی‌توانم این برگِ غم را از قلبم جارو بزنم، شب گذشته، بغض ابر‌ها شکست، جایت خالی بود عمرِ من، اشک‌هایشان خیلی شدید از چشم‌هایشان سُر می‌خوردندمن باز هم زمین را جارو می‌زدم.نمیدانم بخاطر آن بود که تو از نم‌دار شدن پادری خوشت نمی‌آمد یا بخاطر آن بود که از همان روز که رفتی ابری‌ام و چشم‌هایم هیچ قصد باریدن ندارندپاییز آمد اما تو نیامدیمن می‌دانم که تو هرگز بازنمی‌گردیاما قلبم نمی‌داند چون هرگز با او وداع نکردیدرخت‌ها به راحتی از سبزی برگ‌هایشان دل کندن چون می‌دانن آنها برمی‌گردند اما من چگونه از تو دل بکنم با واقف بودن به اینکه بهار آینده هم باز نمیگردی؟ ؛پیچک؛</description>
                <category>atiyeh</category>
                <author>atiyeh</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 20:50:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قربانگاه بی‌پناهان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90414251/%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-sojos6atqp8a</link>
                <description>فکر میکنم اگر از شما نمی‌نوشتم در حق خود اجحاف میکردماکنون هم نمی‌دانم از کجا شروع کنماز کوله‌پشتی های خونی بنویسم یا از آن برگه انشای مچاله شده که قلبم را مچاله کرد؟جانم به قربانتان، هنوز به سرفصل تاریخ و سیاست نرسیده بودید، نه؟ احتمالا هیچ تصوری از جنگ و بمب و آوار نداشتیداما قربانی این داستان بودید، بی خبر از هرکجا بی‌خبر از سیاست‌های ایران، حتی شاید بی‌خبر از جغرافیای آمریکا و تاریخِ فلسطین و اسرائیل نه! هیچ‌چیز نمیتواند خون شما را توجیه کند شما پاک‌تر از صفحات کتاب بودید و در انشای آرزوهایتان از زندگی آباد و زیبا گفته بودید دختران و پسران کوچکم، نشد قد بکشید و پی آرزوهایتان بروید حتی نتوانستید در جوانی صفحات تاریخ را ورق بزنید و از ایرانِ و ایرانی بخوانید تا بدانید چه شد که اینجا ایستاده‌ایم؟ این غم که قبل از شکوفه زدن، گلبرگ‌هایتان پر‌پر شدمانند همان گلی که پسرهای بدجنس گلبرگ هایش را دانه دانه جدا میکردندما ایستاده‌بودیم اما کمرمان خم شده از سنگینی خون‌هایتان، آجرها خیلی سنگین بودند؟ دنیا ایستاده و نگاه میکند به خمیدگی این سروبه پرپرشدن گل های این دشت خونین به آن فکر میکنم که درحال خواندن کدام شعر کتاب فارسی بودید؟ یا در جدول ضرب به کدام عدد رسیده بودید، به شمارش عددهای بزرگ نرسیده بودید نه؟به موقعیت استراتژیک خاورمیانه نرسیده بودید.اصلا در کتاب های درسی سن شما داستان و شعری از جنگ گفته نشده بود. به تاریخ معاصر نرسیده بودید.اگر ما را از آن بالا میبینید ما را ببخشید که شما رفتید و ما اینجا باز هم مانده‌ایم و دیگر نمیدانیم با این خون‌ها چه کنیم من شاید هم کمی دلم به آن خوش باشد که هنوز عمق سیاهی این دنیا را درک نکرده بودید، هنوز به معنای سوگ نرسیده بودید و هنوز تلخی تجربه‌هایتان به نود و نه درصد نرسیده بود، هنوز به آنجا نرسیده بودید که این سیاهی را لمس کنید شما هنوز هم آرزو می‌کردید زودتر آدم بزرگ شوید و من چقدر خوشحالم که آدم بزرگی با کوهی از تجربه نبودید، تجربه‌های تلخی که شمار آنها از دست رفته و برق چشم‌هایش خاموش شدهو من اگر برای ترس چشم‌هایتان در لحظه های آخر بمیرم رواست دختران و پسران عزیز مدرسه میناب</description>
                <category>atiyeh</category>
                <author>atiyeh</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 14:43:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما بازنده بودیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90414251/%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-sbbtqww8dhqq</link>
                <description>همه زندگی ما بدل شد به حسرت، حسرت چیزهای معمولی، حسرت زندگی معمولی، حسرت درس خواندن با استرسی معمولی، حسرت خندیدن خالی از عذاب وجدان، حسرت زندگی کردن و زنده ماندن فارغ از عذاب وجدان، حسرت روابط دوستانه معمولی به دور از سیاست، حسرت احوالپرسی کردن معمولی به دور از نگرانی‌ِواقعی برای جان دیگران، حسرت زندگی کردن فارغ از ترس، حسرت زندگی با دغدغه‌هایی در حد رنج سنی خودمان، حسرت نوجوانی کردنِ معمولی، حسرت فکر کردن به آینده خالی از نگرانی‌‌های وحشتناکاین چه نفرینی است؟ چه نفرینی است که خارج از ایران زندگی میکنی اما پیام‌رسان‌های ایرانی را روی تلفنت داری؟مهاجرت میکنی و گمان می‌کنی این نفرین تمام شده اما نمیتوانی در کنار آدم هایی زندگی کنی که تابه‌حال دغدغه محسوس بقا را نداشته‌اند، آدم هایی را میبینی که دغدغه‌هایشان آرزوی تو بود. ازدواج میکنی، صاحب فرزند میشوی و حتی به او هم حسادت میورزی که به عنوان کودک یا نوجوان چه زندگی آرامی را پشت سر می‌گذارد، می‌روی اما نمی‌توانی فرار کنی از تجربه کردن دنیایی که هرگز اجازه نمی‌دهی فرزندانت مستندات آن را ببینند. می‌روی اما قرص های آرامش‌بخشت را هم با خود می‌بری می‌روی اما نمی‌توانی تروماهای خود را در این خاک جا بگذاری و هنوز هم با صدای تقریبا بلند از جا میپری، می‌روی و ناخود‌اگاهت را هم با خود می‌بری، تمام آن افکار و خواب‌هایت که پر بودند از خون، صدای تیر، انفجار شیشه‌ها، زنده ماندنت پس از مرگِ همه یا زنده ماندن همه پس از مرگِ تو، از اینکه دلت میخواست برای آخرین بار صورتت رو به مادرت باشد، از اینکه چگونه باید با مرگ مواجه بشوی، می‌روی اما غم چشم‌هایت را هم با خود می‌بری، تو شاید بروی اما به همه کسایی که ماندند فکر میکنی، می‌روی اما نفرینت را هم با خود میبری چون بازنده بودیبازنده بودیم، ما مدت‌هاست باخته‌ایمهمان‌جایی که به محدودیت‌های کوچک و بزرگمان عادت کردیم، باختیمهمان‌جایی که گمان کردیم حتما این همیشه نگران بودن طبیعی است، باختیمهمان‌جایی که با خوشحالی یاد گرفتیم فیلترها و تحریم ها را دور بزنیم، باختیمهمان‌جایی که فهمیدیم باید پولمان را طلا و دلار کنیم تا نگهش داریم، باختیمهمان‌جایی که صفرهای خرید خانه از صفرهای حقوق پدر بیشتر شد، باختیمهمان‌جایی که می‌دانستیم قرار نیست به اندازه تلاش‌هایمان نتیجه کنکورمان را ببینیم اما باز هم درس خواندیم، باختیمهمان‌جایی که دختر کوچک خانواده برای گفتن خواسته‌های کوچکش دودوتا چهارتا کرد، باختیمهمان‌جایی که در سن کم موهایمان دسته دسته ریخت، باختیمهمان‌جایی که از ما کوچکتر جلوی چشم‌هایمان جان داد، باختیمهمان‌جایی که سرعت افزایش قیمت‌ها از سرعت پر شدن پس اندازمان بیشتر بود، باختیمهمان‌جایی که جوان‌هایمان برای پول قید تحصیل را زدند، باختیمما همان‌جایی باختیم که کودکانمان زودتر از موعود تلخی را زندگی کردند که در جغرافیایی دیگر حتی دانستن آن به صلاح فرزند نیستهمان‌جایی که لغت‌نامه‌مان بیشتر از کلمات مثبت، پر بود از کلمه‌های دردناک باختیمهمان‌جایی که احمقانه امیدوار بودیم، اصلا این امید چیست که ریسمان آن را انقدر محکم گرفتیم؟ چرا پاره نمی‌شود؟ دلمان به چی خوش است؟ امید واقعی است؟ یا امید واهی؟ما آنجا که ناامید نشدیم بیشتر از هرجای دیگر باختیم چون هربار چراغ های امیدمان به طریقی دیگر خاموش میشدما آنجایی باختیم که از صداقت و انسانیت سخن گفتیم با آنهایی که وجودشان از سیاست بود.</description>
                <category>atiyeh</category>
                <author>atiyeh</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 14:34:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو را رها کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%86%D9%85-szveyc6odnqx</link>
                <description>من آموختم که رها کنم، همه‌ی همه‌ی چیز ها را، کارهایی که میخواستم انجام بدهم، رویاهایی که در سر می‌پروراندم، آرزوهای نکرده‌ای که میخواستم آنها را زندگی کنم، کتاب هایی که نخوانده بودم، فیلم‌هایی که ندیده بودم، مکان هایی که میخواستم بروم و شهرها و کشورهایی که آرزوی دیدنشان را داشتم، من همه را رها کردم، تمام آدم‌های جدیدی که با آنها چشم در چشم می‌شدم، تمام کلمات و جمله‌هایی که شنیدم را قبل از آنکه وارد قلبم شوند رها کردم، آن قسمت قلبم را به سوی هیچ‌کس باز نکردم و آن قسمت روحم را هیچ آدمی ندید چون آنها را نیز رها کردم! تمام کارهایی که بلد بودم انجام دهم و تمام کارهایی که میخواستم یاد بگیرم هم رها کردمگمان می‌کنی جمله بعدی این است که &quot; تصمیم دارم همه‌چیز را پشت سر بگذارم و به روبرو نگاه کنم&quot; ؟  یا منتظر جمله‌ی&quot; تو را نیز رها کردم و در گذشته نگاه‌داشتم&quot; هستی ؟ ‌نه عزیزکم، شاید تو مرا در آن‌روز رها کرده باشی اما من هرگز تو را رها نکردم، من همه زندگی و حتی خودم را رها کردم تا با تو در آن روزها زندگی کنم ، تا در کنار تو باشم و تمام آن روزها را دوباره تجربه کنم، من کوله‌ام را پر کردم با تمام آن خاطرات من تمام چیزهای نویی که می‌توانستم داشته باشم را رها کردم تا نیازی به خالی کردن آن کوله سنگین نداشته باشم. آری من تمامِ خودم را نیز‌ رها کردم تا مبادا نیازی به رها کردنِ ذره‌ای از تو باشد.</description>
                <category>atiyeh</category>
                <author>atiyeh</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 16:31:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان، زمان میخواهد؟</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-uqdaijgln9fw</link>
                <description>اگر به زمان، زمان بدهم همه چیز  به آن‌روزهایی که در کنارت بودم برمیگردد؟ می‌توانم آنگونه لبخند بزنم و زیبایی لحظاتم کنار تو را در زیر پوستم احساس کنم؟اگر به زمان، زمان بدهم همه چیز را برمیگردانی به روز نخست؟نمیدانم شاید قصه عادت برای من صدق نمی‌کند، من باز هم برمیگردم به تو، هیچ قصه‌ای با پایان خوش برای ما وجود نداشت در پایان این قصه هیچ &quot;منی&quot; وجود نداشتتو همه‌جای قصه من بودی و من قصه‌ام را با تو شروع کردم و با تو تمام کردم هرکجای این قصه بوی تن تو را می‌دادمن کجای قصه تو بودم؟ بوی تن من هم در قصه‌ی تو ردی داشت؟ یا من فقط قصه‌ای بودم که قصه اصلی خودت را فراموش کنی؟ توانستی قصه‌ات را فراموش کنی؟ مرهم خوبی بودم برای زخم‌هایت عزیزکم؟ یا بلعکس نمکی بودم روی زخم‌های قبلی‌ات؟ شاید بی‌رحمی باشد اما تو نتوانستی حتی وانمود کنی که کنار زخم‌هایم ستاره میکشی، زخم‌هایم بیشتر از قبل خونریزی می‌کند و تو حتی نمی‌دانی که دلیل خون‌ِ ریخته شده روی زمین هستیراستش نه! مرا ببخش اگر غمگینت کردم، اشکالی ندارد اگر بخواهی تظاهر کنی که چاقوی شکافنده زخم‌هایت دست من بود دست‌هایم به خون آغشته شده، هرچند که خونِ من است اما تو تظاهر کن که این خونِ توستگناهش را میخرم اگر این‌گونه درد زخم‌هایت کمتر می‌شود و از عذابت کم! برای من اما دستی نیست که این چاقو را از تنم خارج کند و من ذره ذره تمام میشود؟ اگر زمان بگذرد به درد این چاقو عادت میکنم؟ به گمانم تو حتی این را هم نمیخواهی که دستی برای مرهم به سمتم بیاید هیچ‌کس نمی‌تواند رویای صادقه آن روزها باشدآن منی که قلبش را به تو داد دیگر نیستچگونه به این زمان زمانی بدهم که تو را به من برگرداند؟</description>
                <category>atiyeh</category>
                <author>atiyeh</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 22:30:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم‌های‌روح</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90414251/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-efhpw4ehfh9m</link>
                <description>گاهی بعد از درمان و گذراندن مدت طولانی از زخم، ممکنه مجددأ همون ناحیه بدون هیچ ضربه ای خراشیده بشه به این علت که اون ناحیه به خوبی ترمیم نشده&quot;این متن صرفا مربوط به آسیب های جسمی است؟ گمان نکنم زخم های روی بدن پس از مدت‌ها جایشان می‌ماند اما دیگر دردی ندارند زخم‌های روح اما؟ شاید دردش تا ابد به جانت بماند سال‌ها می‌گذرد و تو گمان می‌کنی از همه چیز جان سالم به در بردی اما ناگهان دردی از ناکجا‌آباد میاید و به مانند بختک یقه‌ات را می‌گیرد دست و پا میزنی و فکر میکنی که حتی هیچ ضربه مشابهی به روحت وارد نشده اما همه این راهی که کشان کشان خودت را نجات دادی در یک لحظه هیچ می‌شود و با بیشترین شتاب به انتهای دره سقوط میکنی و تو فقط منتظر میمانی تا از این تعلیق رهایی پیدا کنی و با زمین برخورد کنی و در تمام مدت سقوط فکر میکنی چه ضربه‌ای دست های نجاتت را از لبه صخره جدا کرد اما پاسخی پیدا نمیکنی و آن لحظه شاید دریابی که جدا شدنت از صخره نجاتت دلیلی به جز دست های زخمی‌ات نداشت که گمان کردی آن پانسمان برای ترمیم کافی بود اما غافل از آنکه هرگز آن زخم درمان نشده و هنوز سرباز است و تو تمام مدت با توهم ترمیم‌ آن درحال دست و پا زدن بودی بی خبر از آن که در باتلاق بیشتر و بیشتر فرو میرویزخم های روح اصلا درمان هم میشوند؟ پروسه زمان مانند زخم های جسمی روی آنها هم تاثیر میزارد؟ هرچه عمیق تر با گذر زمان کاری‌تر میشود؟ زمان زخم ها را ترمیم می‌کند؟ ما به درد زخم‌ها عادت میکنیم؟ زندگی کردن با زخم هارا یاد میگیریم یا فقط زخم های جدید جای قبلی هارا میگیردشاید به راستی هرگز ترمیم نمیشود و به همین دلیل همواره ردش درد میکنه بدون هیچ ضربه و فشاری بدون حتی هیچ یادآوری و حادثه مشابهیردش همیشه خونریزی میکند</description>
                <category>atiyeh</category>
                <author>atiyeh</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 09:40:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من آدم خوبی نیستم؛</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D9%85%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-hqfilxl2jrzf</link>
                <description>سلام عزیزممن ادم خوبی نیستم،من احتمالا آن فرشته‌ای نبودم که تو در ذهنت داشتی، من نتوانستم این من را برای تو خیلی تغییر دهمشاید هرگز نتوانم خود را برای هیچ‌کس تغییر دهممن قهرمان قصه کسی نبودم، من قهرمان قصه خودم هم نبودم من شاید دیگر حتی خیلی انسان هم نباشم من انسان پرانرژی و خیلی مثبت‌اندیشی نیستمالبته خیلی هم منفی‌نگر و افسرده‌ نیستم  من احتمالا بلد نیستم برای کسی فداکاری کنم شاید هم تابحال فداکاری کردم اما متوجهش نبودممن دیگر حتی به خوبی آدم‌ها را درک هم نمیکنم من دیگر زبانم به حرف‌های احساسی و خوب نمی‌چرخدمن احتمالا آدم خوبی نباشم اما خیلی آدم بدی هم نیستمشاید برای ماندنم و ماندنت ذهنم خالی از دلیل باشد شاید هیچ کس باشم شاید همه‌چیز باشمچه میشود که کسی درباره خوب یا بد بودن من قضاوت میکند؟ اگر میدانستی که در ذهنم چه می‌گذرد باز هم مرا دوست می‌داشتی؟ متوجه شدم چند جمله هم نه حتی یک کلمه می‌تواند همه چیزهایی که در ذهنم بافته بودم را بشکافد به طوری که دیگر هیچ از آن بافته ها نماند یک کلمه می‌تواند همه‌چیز را هیچ کندهیچ به معنای واقعی شاید هرگز من را دوست نداشتیشاید عاشق منی که در ذهنت ساخته بودی شده بودیو هرچه بیشتر قدم برمیدارم بیشتر این بیهودگی همه‌چیز را درک میکنمهمه کلمات، همه جملات، همه احساسات، همه خاطرات، همه ارزش ها و همه تصورات چقدر پوچ و بیهوده و هیچ است و من باید همه این هیچ را زندگی کنمشاید پس از این تمام دلتنگی غم اشک‌ها و تفاوت قائل شدن‌هایم هم بیهوده و هیچ باشد فکر میکنم بهتر است یک نسخه را برای همه آدم ها بپیچم آخر یک کلمه و یک جمله می‌تواند همه چیز را هیچ کند و شاید بهتر است محکم‌تر به سمت اجتناب قدم بردارم &quot; ساز و کار دفاعی که در آن فرد از آنچه یادآور موارد ناگوار باشد دوری میکند&quot;تجربه کردن چیزهای خوشایند به غمِ ناخوشایند از دست دادن آن ها می‌ارزد یا بهتر است هرگز آن را نداشته باشی تا دلتنگ نشوی؟ هیچ نمی‌دانم! </description>
                <category>atiyeh</category>
                <author>atiyeh</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 07:50:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کهکشان بی ستاره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90414251/%DA%A9%D9%87%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-ooppdutopux5</link>
                <description>در چشم هایش هیچ ستاره ای وجود نداشتدر آن چشم ها ردی از شوق به زندگی نمیدیدمستاره‌هایش سقوط کردند؟ مرگ تدریجی داشتند؟ شاید هم هرگز ستاره ای وجود نداشته!کسی چه می‌داند شاید با کهکشانی بی ستاره متولد شدهمن به آن چشم ها فکر میکنم و فکر می‌کنماگر میشد می‌توانستم باعث شوم تا ستاره هایش سقوط نکنند؟ می‌گویند نور ستاره ها پس از مرگ به ما می‌رسدبه گمانم شوق چشم های او هم بعد از مرگ به ما برسدشوقی برای ادامه دادن به این زندگی هرچند نازیبا او اصلا می‌داند من از کدام ستاره صحبت میکنم؟ می‌داند ستاره های درون چشم چیست؟ می‌داند چه رویا و چه شوقی به کهکشانش نور میبخشد؟شاید حتی نداند کهکشانی وجود دارد برای نور بخشیدنزندگی او همیشه تاریک‌تر از آن بوده که به نور بخشیدن به کهکشانی فکر کنداو به دنبال ستاره هایش در جایی متفاوت می‌گردد شاید در همان‌جایی که آدم ها چیزهای تمام شده‌شان را می‌گذارند در آنجا به دنبال ستاره های پلاستیکی می‌گردد تا یک روز دیگر به آن زندگی تاریک ادامه دهد هرچه در کوله بارش آخر شب ها از آن ستاره های پلاستیکی بیشتر داشته باشد شانس بیشتری برای ادامه دادن به تاریکی دارد کمرش خم شده از حمل آن همه ستارهکاش اما آن ستاره ها در عوض پشتش جایی در چشم هایش لبخندش و روحش داشتند از دست آن ستاره های پلاستیکی کاری برنمی‌آید نوری که دارند کم‌سو تر از آن است که به چشم بیاید ستاره های درخشان تر هر روز پرنورتر از روز قبل می‌تابند و ستاره های کم‌سو هر روز کم‌نورتر از روز قبل به دست سیاهچاله‌ها سپرده می‌شوند برای فراموشی همیشگی کاش می‌توانستم تمام ستاره های درخشان دنیا را درون کیسه آن کودک زباله گرد جا بدهم تا پرنور‌تر از هر ستاره واقعی بدرخشد</description>
                <category>atiyeh</category>
                <author>atiyeh</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 07:40:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویران‌سرای محله ما!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90414251/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%84%D9%87-%D9%85%D8%A7-ev9fe55uap5h</link>
                <description>آن روز مامان خیلی بلندبلند گریه میکرد و من نمی‌دانستم چگونه باید او را آرام کنم آن رروز صدای انفجار از کل این شانزده روز وحشتناک‌تر و بلندتر بود و هرلحظه اگر سقف خانه فرو میریخت هیچ تعجب نمیکردماما بدنم هیچ واکنش دفاعی از خودش نشان ندادنه تپش قلب داشتم، نه لرزش بدن، نه معده‌ام میسوخت، نه قلبم تیر میکشید و نه حتی بعدش گریه‌ام گرفت بسیار آرام بودم و لرزیدن میز را نگاه میکردم و سعی میکردم مامان را آرام کنم اما آرام نمیشد و پشت تلفن اشک میریخت همه‌چیز خیلی غیرقابل باور است باورم نمی‌شود این خرابه‌ها همان محله خودمان است باورم نمی‌شود کتابفروشی زیبای محله که فقط قدم زدن در آن را دوست داشتم حالا با بلوک سیمانی کامل پوشیده شدهباورم نمی‌شود این آجرها روزی همان قنادی مورد علاقه‌ام بود که شیرینی هایش همیشه تازه بودند باورم نمی‌شود این گرد و خاک برای همان دندانپزشکی است که دو سال پله‌هایش را بالا پایین میکردم باورم نمیشود این گورستان آهن همان رستورانی است که یک ماه پیش با خانواده‌ام در آن نشستم دلم میخواست پول‌هایم را جمع کنم و از عتیقه‌فروشی مورد علاقه‌م بشقاب سفید‌آبی بخرم اما باورم نمی‌شود که همه آنها شکسته‌اندباورم نمی‌شود که این قفسه‌های ریخته شده برای همان مغازه‌ای است که نوروزها در صف آن برای آجیل می‌ایستادمباورم نمی‌شود که آن مطب خاکستر شده متعلق به دوست پدرم بوده باورم نمیشود که احتمالا شاید آن خانمی که ترکش خورده را میشناختم یا حداقل او را در خیابان دیده بودمباورم نمی‌شود این همان خط مترویی است که از هرکجای شهر مقصدم بود باورم نمی‌شود که اینجا خیابان ماستباورم نمی‌شود اینجا محله ماستدیگر جنگ برای کشوری دیگر و شهری دیگر و خیابان بالاتر یا پایین‌تر نیست جنگ بیخ گوشمان است نه من باورم نمی‌شود اینجا ایران است باورم نمی‌شود این خرابه‌های طهران است ایرانِ نه چندان آبادِ من اکنون ویران شدهولی اگر ایران به جز ویران‌سرا نیستمن این ویران‌سرا را دوست دارم</description>
                <category>atiyeh</category>
                <author>atiyeh</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 21:03:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقاومت در برابر مردگی روح!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90414251/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-aox6ybmwr5xn</link>
                <description>چشم‌هایم کاسه خون بودند؛ به معنای واقعی به سختی باز نگهشان داشته بودم و همه جا را تار میدیدم، از شدت سردرد نمی‌توانستم چشم‌هایم را ببندماما تایپ کردم &quot; بله، خوبم&quot; چه چیز برای گفتن داشتم؟ بله خوب بودم، مدت‌هاست این‌چنین خوبم مدت‌هاست تلاش میکنم خوب، سرزنده و امیدوار بمانممدت‌هاست دربرابر مردگی روحم ایستادمهرگز قصد شعار دادن ندارم؛ هرگز اما مدت‌هاست به مانند کسی که در حال غرق شدن است دست و پا میزنم تا روحم را زنده نگه‌دارم تا توانایی ذوق کردن برای چیزهای کوچک را از دست ندهمتا لبخندهایم هنگام زخم محو نشوند تا هنوز بتوانم به هنگام غم، قهقهه بزنمتا دلایل کوچکم را از دست ندهمتا آرزوهای کوچکم برجا بمانندتا چشم‌هایم هنوز هم بتواند سبزی جنگل را ببیند تا گوش‌هایم چک‌چک باران را بشنود تا بتوانم عطر یاس را با روحم نفس بکشمتا بتوانم ساعت‌ها با حوصله به آبی دریا نگاه کنمتا بتوانم برای کودکِ دوچرخه سوار دوباره و دوباره دست تکان بدهمتا بتوانم هنوز برای خرید کتابی جدید ذوق داشته باشمتا بتوانم همچنان با برگ‌های گلدان صحبت کنمتا بتوانم برق چشم هایم را برای هنر روشن نگه‌دارمتا رویاهای بافته در ذهنم به میخی گیر نکند و نشکافدتا هنوز بتوانم ساعت‌ها در ظرافت تابلو فرش‌ دقت کنم تا‌ از نگاه کردن به هر زیبایی خسته نشومتا باز هم دلم لک بزند برای دوچرخه سواری تا با ذوق کودکانه انگشت هایم را دور لیوان شیرکاکائو گره کنم تا هنوز با عشق به تاریخ گوش بدهم تا بتوانم خانه ذهنم را سبز نگه‌دارمتا ریه هایم را پر کنم از عشق تا موسیقی در رگ هایم جریان داشته باشد تا همیشه حوصله‌ داشته باشم برای زندگی کردن تا مبادا روحم بوی فرسودگی و مردگی بدهد </description>
                <category>atiyeh</category>
                <author>atiyeh</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 21:02:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشتی کردن آفتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90414251/%D8%A2%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-yixtowgkvv6z</link>
                <description>و اکنون من می‌خواهم از امید بگویماز آن روزنه روشنی که درون تاریکی‌های دنیایم مرا هدایت میکرد مرا هدایت میکرد و وجود پرتلاطم من را آرامش می‌بخشید مرا هدایت میکرد تا از حرکت نایستممرا هدایت میکرد تا لبخندم محو نشودمرا هدایت میکرد تا بدانم من هم مانند تمام شکوفه‌هایی که پس از زمستان های سخت می‌رویند جوانه میزنم، بله جوانه میزنمدرست مانند پیچکی که راه خود را از میان سیم‌‌های‌خاردار پیدا می‌کنددرست مانند آفتابگردانی که سرش را به سمت نور می‌چرخاند درست مانند گل‌هایی که میان آسفالت سر بیرون می‌اورنددرست مانند بذری که خاکش کردند اما جوانه می‌زند آن نور مرا هدایت میکرد تا سر از خاک بیرون بیاورمو من باور داشتم، باور داشتم که سبز می‌شویم که ریشه‌هایمان آب را لمس می‌کند که آفتاب به برگ‌هایمان نگاه می‌کند من باور داشتم که هیچ طوفانی دوام ندارد و آفتاب به قطره‌های زلال ما می‌تابد و ما دوباره رنگین‌کمان را می‌بینیممن باور داشتم که هیچ تاریکی جاودانه نیستکه سپیده سر می‌زند و آفتاب با ما آشتی می‌کند اما همچناح قلبِ من سراسر غم است غمِ تمام خاک‌هایی که سرد نمی‌شود و داغش تازه استو من آموختم که با قلبی غمگین لبخند بزنم و زندگی کنم تا شاید ابری در آسمان دیدم، شاید پروانه بنفشی دیدم، شاید گلی بر سر راهم بیفتد .</description>
                <category>atiyeh</category>
                <author>atiyeh</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 21:01:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریتم تند و کند زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90414251/%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D9%85-%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D9%88-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-myjprc83nktf</link>
                <description>گاهی اوقات فکر میکنم زندگی مانند ضربان قلب استگاهی بالا، گاهی پایین، گاهی تند و گاهی کند گاهی زیر خط و گاهی بالای خط و همین است که ما را زنده نگه‌می‌داردروزی درمانده‌ام و زندگی‌ام آنقدر کند پیش می‌رود که گمان می‌کنم هر لحظه ممکن است از حرکت بایستدروزی دیگر اما ریتم زندگی انقدر تند می‌شود که من نگران میشوم اگر ناگهان بایستم این ریتم سریع هم بایستد فکر میکنم اگر زندگی همان خط صاف بود به منزله مرگ بود پس میگویم تمام این کندی ها و بالا پایین شدن نشانی از زنده بودن من است گاهی اما زندگی همان خط صاف می‌ماند و ما نیاز به احیای قلبی داریم این روزها شاید در آن نقطه از زندگی ایستادم که خطی صاف است و کسی نیست تا با فشار دست‌هایش روی سینه‌ام ریتم زندگی‌م را بازگرداندشاید هم خودم باید دستگاه الکتروشوک زندگی‌ام را پیدا کنم و به زندگی برگردم اما نمی‌دانم چیست نمیدانم کجاست در امور علمی و پزشکی امکان این هست که ضربان قلب صاف باشد و فرد به زندگی ادامه دهد؟ فکر نمی‌کنمپس گمان کنم نظریه اولیه‌ام راجع به شباهت ریتم زندگی به ضربان قلب را پس بگیرم آخر ضربان قلب اگر صاف بشود زندگی فرد تمام میشوداما خب ریتم زندگی‌های زیادی صاف است اما زندگی آنها هنوز تمام نشده، راه می‌روند، نفس می‌کشند و هنوز زنده‌اند.</description>
                <category>atiyeh</category>
                <author>atiyeh</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 21:01:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نظریه جناب خیام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90414251/%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%85-otwd5wnswzg6</link>
                <description>شعر می‌خواندم و رسیدم به رباعی‌های جناب خیام&quot; از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن&quot; خواستم فریاد بزنم و بگویم نمی‌شود جناب خیامنمی‌شود از دی یاد مکنم، دی گذشت اما هنوز برایم نگذشته است و نمی‌توانم هر روز از دی یاد مکنممن هر روز با آن دی که گذشت زندگی میکنمخواستم بگویم آن دی که گذشت زندگی را از من گرفت و من فقط روزها را سپری میکنمخواستم بگویم جناب خیام این دی باعث شد بیشتر به هیچ و پوچ بودنی که همواره مدنظر شما بوده واقف بشوم در ادامه نوشته بود &quot; فردا که نیامده هیچ فریاد مکن&quot; لحظه‌ای فریادهایم درون گلویم خاموش شد و به این توصیه به خوبی عمل کردم، از فردا هیچ نمی‌دانم و درباره فردا هیچ فریاد نمیکنم، تمام فریاد‌هایم از دی است همان دیِ گذشته، هیچ نظری درباره فردای نیامده ندارم اما سالها میتوانم راجع آن دی که گذشت فریاد کنمدوست داشتم بدانم اگر جناب خیام اکنون زنده بود چه رباعی میسرود باز هم می‌نوشت &quot; انگار که نیستی چو هستی خوش باش&quot;؟ ‌شاید هم پس از &quot; چون عاقبت کار جهان نیستی‌است&quot; مصراعی دیگر میگفتشاید هم باز همان رباعیات را می‌سرودآخر تمام راهی که انسان می‌تواند دوام بیاورد این است که غم دو روز را نخورد: روزی که نیامده و روزی که گذشته، شاید من هم باید به نیستی فکر کنم و خوش باشم، شاید واقعا زندگانی همین‌است شاید باید از دی که گذشته یاد کنم و دل خوش کنم به فردایی که نیامده</description>
                <category>atiyeh</category>
                <author>atiyeh</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 21:01:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی خون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90414251/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86-ptjhjfffogt8</link>
                <description>امروز همه‌چیز بوی تو را می‌دادامروز ماث از &quot; گلیم خیس خون داغ سهراب و سیاوش‌ها و روکش تابوت‌ تختی‌ها&quot; گفتو استاد معنای &quot;تلخ و دردناک بودن سرگذشت قهرمانان واقعی&quot; را برایش گفتمن آن لحظه قطعا داشتم به تو فکر میکردم به تمام لحظه های شجاعانه و بی‌باکانه‌ات که فرار نکردی ایستادی تا آنها عقب‌تر نیایند تا مبادا خواهر عزیزت آزاری ببیندبله من به تو فکر میکردم و به تمام تراژدی‌های دنیا که مرگ قهرمانان واقعی را توصیف می‌کنند نه قدیسه‌های دروغین راامروز همه‌چیز بوی تو را می‌دادهنگامی که استاد از غم‌هایی گفت که بدون ظرفیت به انسانها داده نمی‌شود من به تو فکر میکردمآب سرد را محکم به صورتم زدم اما اشک‌هایم گرم بودندبه آن فکر میکردم که اکنون ظرفیت این غم را دارم؟واقعا همه ادم‌ها ظرفیت غم‌هایشان را دارند؟امروز همه‌چیز بوی تو را میدادخنده‌هایم گلویم را می‌سوزاندند و بوی تو را می‌دادندوقتی از خوانده‌هایم درباره قتل های زنجیره‌ای میگفتم بغضم را همراه برنجی که میخوردم قورت میدادم و به تو فکر میکردم و به اینکه کاش اکنون درحال تعریف کردن فیلمی بودم که بر اساس واقعیت نبودامروز باران می‌باریدباران هم بوی تو را میدادبوی خون میدادنمی‌دانم شاید باران بارید تا دردهایم را بشوردشاید هم بارید تا من راحت‌تر بتوانم در زیر آسمان اشک بریزم</description>
                <category>atiyeh</category>
                <author>atiyeh</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 21:00:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگ؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90414251/%D8%B3%D9%88%DA%AF-apyx6nykvvtj</link>
                <description>خواستم از این سوگ بنویسم اما نتوانستم کلمه‌ای را در وصف آن بیابمخواستم از دردی بنویسم که آن را با پوست و استخوان لمس کردیم، اما چه بنویسم؟از قطره‌های خون روی آسفالتِ خیابان بنویسم؟یا از خاکسترهای رها شده در باد؟از زندگی نکرده‌ای بنویسم که تماشای فیلم‌هایش مناسب همه آدم‌ها نیست؟از گلوی گرفته‌مان از فریاد‌های نزده بگویم؟از صدای کمک، کمک‌های دخترک داخل خیابان چه دارم که بگویم؟از آن صدای تیری که با آن از خواب پریدم بگویم؟از کدام گوش و چشم‌های بسته بنویسم؟از آن بدن های سردی که قبل از در آغوش گرفته شدن آرام گرفته بودن؟شاید باید از آن کبودی‌ها بگویم یا از آن پارچه های سفیدی که بوی آهن میدادند؟شاید هم باید با شرمساری از اشک‌های مادر بگویم؛ من فکر میکنم حالِ ما همان روضه بازی‌ است که میگوینددر تعریف سوگ آوردند که &quot;عکس العمل به از دست دادن فرد یا چیزی&quot; من گمان می‌کنم ما سالهاست سوگواریمسوگوار از دست دادن چیزهایی که نداشتیم سوگوار خون‌هایی که از دست دادیم و در ازای آن هیچ بهایی دریافت نکردیمما همه چیز را از دست دادیم و هنوز نومیدانه به دنبال ریسمانی میگردیم تا به آن چنگ بزنیم، ما تمام رفتن‌‌ها را به چشم دیدیم، تمام خداحافظی های مادر را تماشا کردیم!ما نیز آرام آرام به صورت تدریجی مُردیم.اما هنوز ایستادیم و من می‌توانم برقی از نور را در چشم‌هایمان ببینم که شاید انعکاسی از آتش باشد!ما باز‌هم مانده‌ایم، ما ته‌مانده این غم بودیم،غمی که به ما تحمیل شد و وزنِ آن غم، سنگین بود، اما آموختیم با هر دردی که با تنفس در سینه هایمان حس میکنیم قد بکشیم؛ قد بکشیم، نه برای آنکه دستمان به ستاره‌های  رویاهایمان برسدقد بکشیم تا بتوانیم وزن آن غم را تحمل کنیمآری، زندگی هنوز هم جریان دارد، راستش ما هم سعی می‌کنیم زندگی کنیم، درس می‌خوانیم، غذا میخوریم، به سرکار می‌رویم، میخندیم و حتی میرقصیم اما شب‌ها، چشممان را که می‌بندیم دردی را درون قلبمان حس میکنیم که همه وجودمان را مچاله میکندو من گمان می‌کنم حتی اگر دستاوردی داشته باشیم هیچ‌گاه چیزهایی که از دست دادیم نخواهند برگشت، قطعاما برای همیشه از دست دادیم، ترمیم نمیشود آن زخمِ عمیقِ رویِ روح‌هایمان..درخت‌ها شاید این بهار شکوفه دهند اما ما هرگز این زمستانِ سردِ تمام‌نشدنی که با آتش و طوفان درهم‌آمیخت را فراموش نخواهیم کردو می‌خواهم بدانم که عزیزکمکدام فرزندها، در کدام نسل‌، تو را آزاد، آباد و سربلند با چشمانِ باورِ خود خواهند دید؟ای مادر! ای ایران! جانِ زخمی تو در کدام روز هفته التیام خواهد پذیرفت؟ چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد.﻿؛پیچک؛</description>
                <category>atiyeh</category>
                <author>atiyeh</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 21:00:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90414251/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-glg5dlmnkddz</link>
                <description>این غبارِ آزادی ماست به مانند برج آزادی؟یا غبارِ برج آزادی است به مانند آزادی ما؟ مردم پس از انفجار فرار میکردند، ما هم از ظالمی به ظالمی دیگر  برج آزادی میان دود و غبار بود، آزادی ما همحوالی میدان انقلاب به مانند ویرانه‌ بود، امید ما همهواپیمایی در بوشهر سقوط کرد، رویاهای ما همگوشه گوشه طهران زخمی شده، روح ما همشیشه های همسایه شکستند، بغض ما همتنه درختی شکست و افتاد، برق چشم ما همآسفالتِ خیابان ترک خورده بود، قلب ما هملباس ها خاک گرفته بودند، لبخند ما همدیوارهای خانه میلرزید، تن ما همخانه ها در گرد و خاک محو شده بودند، آینده ما همصدای انفجار بسیار بلند بود، ضربان قلب ما همخون از هرکجای این نقشه می‌چکد، اشک ما همپرنده ها هراسان پر می‌زنند، بی خبر از مقصد پرواز می‌کنند، درست مانند ماتو گمان می‌کنی چه میشود؟پیکر روح‌باخته ما از این ویرانه‌ها سر بیرون می‌اورد؟بذری که از وجودمان در این خاک کاشتیم از میان آوارها جوانه میزند؟روح خاکستری‌مان روزی سبز میشود؟</description>
                <category>atiyeh</category>
                <author>atiyeh</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 17:06:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیروزمند‌هایی در لجنزار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90414251/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D8%AC%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%B1-tbcxuhtldeua</link>
                <description>اصلا گیریم که ما هم پیروز شویمواقعا ما پیروز شدیم؟.پیروز به چه کسی میگویند؟در لغت‌نامه آمده &quot; برنده مسابقه&quot; دقیق‌تر شویم؟ برنده به چه کسی میگویند؟&quot; کسی که بیشترین مزایا یک موقعیت را دریافت کرده&quot;ما واقعا پیروز شدیم؟ما پس از آبان ۹۸ پیروز بودیم؟ بعد از کرونا چطور؟ ما کرونا را شکست دادیم یا او ما را؟ما قطعا پیروزمند‌های واقعه ۱۴۰۱ نبودیم.اکنون چه؟جنگی بهاریدی‌ماهی که زمین برف‌پوش نبود، سرخ‌پوش بودو حالا هم جنگی زمستانینه،ما نه پیروز بودیم و نه برندهما فقط همه‌چیز را از دست دادیم، پاکی روحمان، لبخند‌مان، جان‌های عزیزانمان‌را ما هیچ چیز به دست نیاوردیم نه اشتباه شد،یک‌چیز را به خوبی به دست‌آوردیم غم؛هرکداممان رباتی حامل غم بودیم که از جایی به جای دیگر خود را می‌کشاندیم و فقط نفس می‌کشیدیمتنها چیزی که عاید ما شد چند تُن غم به روی غم‌های قبلی بود خانه ها یکی پس از دیگری به روی روح ما آوار شد هر آجر غمی مضاف بر غم های قبلی بود.شادی، لبخند، امید و نور چشم هایمان را از ما گرفتند ما را زمین زدندسپس دستشان را به سمت‌مان دراز کردندو با وقاحت منتظر بودند ممنون از سخاوتشان باشیمبه راستی این ما بودیم که پیروز شدیم؟گمان نکنمما بازمانده‌ بودیمما باز هم زنده مانده بودیمما محکوم به ادامه دادن بودیم در حالی که کمرمان خم شده بود از کوله‌بار غم‌ها اما خمیده به راه رفتن ادامه ميداديمآری، به آیندگان بگو که از پیروزمند‌های این نبرد هم بگویندبه آنها حتما یادآوری کن که ما تمام خود را جمع کرده بودیم تا اقیانوسِ خشم و نفرتمان به دریای روحمان نفوذ نکند هرچند خشم و نفرت ما بر ظلم و نابرابری بود اما باز هم خشم و نفرت بود و روح ما را سیاه کرده بود به آنها بگو ماقبل سیاهی روح ما را از تاریخ حذف نکنند یادت باشد که قبل از سیاهیِ ما، از لجنزاری بگویند که ما را سیاه کردما پیروز بودیم پیروزمند‌هایی به سیاهی شب</description>
                <category>atiyeh</category>
                <author>atiyeh</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 20:40:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>