<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محسن سلیمانی فاخر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_90561065</link>
        <description>کارشناس سینما و کارشناس ارشد جامعه شناسی، مدیر مسئول پایگاه تحلیلی «جامعه سینما»|عضو انجمن منتقدین ونویسندگان سینما، ناشر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:24:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1257531/avatar/CqGPZg.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محسن سلیمانی فاخر</title>
            <link>https://virgool.io/@m_90561065</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معلم به‌مثابه کارگر فرهنگی در سینمای جهان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90561065/%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-lgu6f8tfwy9f</link>
                <description>جامعه سینما: در فرهنگ عمومی، معلم اغلب به‌عنوان قهرمان فداکار و روشنی‌بخش ذهن‌ها تصویر می‌شود. اما با نگاهی دقیق‌تر، می‌توان او را کارگر فرهنگی‌یی دانست که گاه نه تنها تغییردهنده نیست، بلکه در خدمت تثبیت ساختارهای محافظه‌کارانه قرار می‌گیرد. این نوشتار با رویکردی جامعه‌شناختی چهار فیلم شاخص را بررسی می‌کند که در آن‌ها معلم از منظر کارکرد فرهنگی و ایدئولوژیک مورد بازنمایی قرار گرفته است.در تمام این آثار، معلم شخصیتی است که میان کنش‌گری و انفعال، میان رؤیاپردازی و سازش، در نوسان است. سینما به‌خوبی نشان داده معلم چگونه می‌تواند هم‌زمان حامل فانتزی فرهنگی اقتدار و ابزار بازتولید نظم موجود باشد. اگرچه هر چهار فیلم در ظاهر روایاتی انسانی و احساسی دارند، اما در لایه‌های زیرین، نگاهی انتقادی به نقش معلم به‌عنوان کارگر فرهنگی استثمار شده را بازتاب می‌دهند.۱٫ Mr. Holland’s Opus (1995)/ قطعه موسیقی آقای هولانددر ظاهر، فیلم «قطعه موسیقی آقای هولاند» ساخته «استیون هرک»، حکایت فداکاری معلمی موسیقی‌دان است که رؤیای آهنگسازی‌اش را فدای تدریس می‌کند. اما از دیدی منتقدانه، «ریچارد درایفس» در نقش آقای  گلن هِلند بازتاب نوعی از معلم است که در دل ساختار رسمی آموزش ذوب شده و حتی در برابر کاستی‌ها فقط واکنش‌گر باقی می‌ماند. او بیش از آنکه پرسش‌گری نقاد باشد، حافظ نظم آموزشی موجود است. رضایت نهایی‌اش از اجرای آهنگ در پایان فیلم، بیش از آنکه پیروزی باشد، تثبیت رؤیای محافظه‌کارانۀ اقتدار معلمی است. این معلمِ موسیقی که سال‌ها تدریس می‌کند، در ظاهر فداکار است، اما در طول فیلم، نقش او بیشتر تثبیت نظم موجود آموزش رسمی و نوعی محافظه‌کاری فرهنگی است تا مبارزه با ساختار.۲٫ Dead Poets Society (1989)/ انجمن شاعران مردهشخصیت جان کیتینگ در فیلم «انجمن شاعران مرده» ساخته «پیتر ویر» با بازی «رابین ویلیامز»، معلم الهام‌بخش ادبیات، اغلب به‌عنوان نماد آزادی فکری دیده می‌شود، اما او را می‌توان شورشی رمانتیک در دل ساختار دانست. کیتینگ نه کنشی رادیکال دارد، نه ساختار مدرسه را به چالش می‌کشد. مدرسه به‌عنوان نهاد ایدئولوژیک آلتوسری، او را حذف می‌کند، اما دانش‌آموزان نیز جز ادای احترام نمادین، کاری از پیش نمی‌برند.   «ایستادن روی میز» کنشی زیباشناسانه است، نه سیاسی. اگرچه جان کیتینگ نمادی از معلمی الهام‌بخش است، اما در نهایت شکست می‌خورد و ساختار محافظه‌کار مدرسه پابرجا می‌ماند. دانش‌آموزان هم در پایان، بیشتر به آیینی نمایشی روی می‌آورند تا کنش رادیکال📷۳٫ The Prime of Miss Jean Brodie (1969)/ بهار زندگی دوشیزه جین برودیدر فیلم «بهار زندگی دوشیزه جین برودی» به کارگردانی «رونالد نیم»، مگی اسمیت در نقش معلمی کاریزماتیک با پوشش آزادی‌خواهانه، ایدئولوژی فاشیستی خود را به دانش‌آموزان منتقل می‌کند. او نمونه‌ای کلاسیک از بازتولید ایدئولوژی از طریق نظام آموزشی است. فداکاری و اقتدارش، اگرچه در ظاهر مثبت است، اما به خدمت تثبیت ساختاری خشونت‌بار درمی‌آید. افشای او توسطیکی از شاگردان، ترک برداشتن همین اقتدار نمادین را نشان می‌دهد. این معلم زن در ظاهر آزاداندیش است، اما در واقع به دانش‌آموزان نوعی ایدئولوژی سیاسی (فاشیستی) را منتقل می‌کند، بی‌آنکه متوجه شود چگونه در خدمت بازتولید یک نظم محافظه‌کارانه است.📷۴٫ La Maîtresse en Maillot de Bain (2002)/ معلم با لباس شنا فیلم فرانسوی «معلم با  لباس شنا» ساخته «لیس بوخیتین»، تصویری طنزآمیز اما تلخ از معلمان خسته و بی‌انگیزه ارایه می‌دهد. معلم دیگر حتی نمایندۀ اقتدار نیست، بلکه کارگری است فرسوده، بی‌افق و درگیر بوروکراسی آموزشی. نئولیبرالیسم در اینجا شأن حرفه‌ای معلم را زدوده و او را به مهره‌ای کم‌اثر در دستگاه تولید فرهنگی تبدیل کرده است. اقتدار گذشته از میان رفته، اما ساختار همچنان پابرجاست. در این فیلم معلمان در عین تلاش برای تدریس، بیشتر بازتاب‌دهندۀ بحران هویت، سرخوردگی و نقش بی‌اثر خود در سیستم‌اند. (به نقل از عصر ایران) محسن سلیمانی فاخر</description>
                <category>محسن سلیمانی فاخر</category>
                <author>محسن سلیمانی فاخر</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 09:51:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انقراض کارگر، فروپاشی فرد| نقدی جامعه‌شناختی بر جبر محیط در فیلم «کرگدن‌ها خاورمیانه را فتح کردند»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90561065/%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B6-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AC%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%A9%D8%B1%DA%AF%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%AA%D8%AD-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF-qq15htyz1cln</link>
                <description>مختص جامعه سینما:محسن سلیمانی فاخر| فیلم «کرگدن‌ها خاورمیانه را فتح کردند» به کارگردانی وحید وکیلی فر، روایتی چندلایه از بن‌بست‌های فردی و اجتماعی یک مرد گرفتار یبوست مزمن، فقر، و طرد اجتماعی است که به‌عنوان بازیگر تئاتر با درآمد ناچیز و گاه اسپرم‌فروشی زندگی می‌کند. این اثر، با استفاده از نمادهای جسمانی، انتخاب‌های کارگردانی شبه‌اکسپرسیونیستی، و دیالوگ‌های هدفمند، به نقد سرمایه‌داری، نابرابری طبقاتی، و ازخودبیگانگی در خاورمیانه می‌پردازد. عنوان فیلم، با ارجاع به نمایشنامه «کرگدن» اوژن یونسکو، به سلطه نیروهای یکسان‌ساز و هم‌نوایی توده‌ای اشاره دارد.فیلم از طریق نمادهای جسمانی (یبوست، مدفوع)، انتخاب‌های بصری (نمای قرمز، طناب)، و دیالوگ‌های هدفمند، به نقد ساختارهای قدرت، نابرابری طبقاتی، و ازخودبیگانگی می‌پردازد. تن‌پوش حیوانات و تناقض رفتار با کودکان، به بحران هویت و جبر محیط اشاره دارند. عنوان فیلم، این بن‌بست‌ها را به سلطه نیروهای یکسان‌ساز نسبت می‌دهد.نمادها و نشانه‌هاافتتاحیه فیلم (قصر به دستشویی): فیلم با نمایی از مردی که از پله‌های قصرمانند پایین می‌آید آغاز می‌شود، اما به‌سرعت به سیاهی و سپس به موقعیت دردناک او در دستشویی کات می‌شود. این تضاد، نمادی از سقوط از آرمان‌های بزرگ (پادشاهی زندگی) به واقعیت تحقیرآمیز است. قصر، استعاره‌ای از پتانسیل‌های ازدست‌رفته است، و دستشویی، بن‌بست‌های طبقات فرودست را در جامعه‌ای نابرابر نشان می‌دهد.یبوست و عمل دفع: یبوست، به‌عنوان بزرگ‌ترین درد شخصیت، استعاره‌ای از انسداد اجتماعی، اقتصادی، و روانی است. ناتوانی در دفع، به ناتوانی در رهایی از چرخه‌های نیستی و سرکوب اشاره دارد. این نماد، انجماد طبقاتی و فقدان تحرک اجتماعی در خاورمیانه را برجسته می‌کند.نمای قرمز شبه‌اکسپرسیونیستی: استفاده از نمای قرمز با حال‌وهوای اکسپرسیونیستی، به‌جای واقع‌گرایی، به تشدید احساسات و نمایش اغراق‌آمیز درونیات شخصیت کمک می‌کند. این انتخاب، خشم، اضطراب، و فشارهای روانی شخصیت را به‌صورت بصری منتقل می‌کند، اما از واقع‌گرایی فیلم می‌کاهد. از منظر جامعه‌شناختی، رنگ قرمز می‌تواند نمادی از خشونت ساختاری، خونریزی اجتماعی، یا خشم سرکوب‌شده طبقات فرودست باشد. بااین‌حال، این رویکرد شبه‌اکسپرسیونیستی ممکن است تماشاگر را از واقعیت ملموس اجتماعی فیلم دور کند.طناب بستن:  بستن بازیگران به طناب در تالار، که مانع حرکت آن‌ها به جلو می‌شود، نمادی قدرتمند از محدودیت‌های اجتماعی و اقتصادی است. این تصویر، به‌ویژه در فضای تئاتر (محل آرمان‌های فرهنگی)، به ناتوانی هنرمندان در رهایی از قیدوبندهای جامعه اشاره دارد. از منظر جامعه‌شناختی، طناب‌ها استعاره‌ای از ساختارهای قدرت، بوروکراسی، یا نابرابری طبقاتی هستند که افراد را در جای خود ثابت نگه می‌دارند.تن‌پوش حیوانات: الیاس که تن‌پوش حیوانات را می‌پوشد، به‌صورت دوگانه نمادی از نقاب زدن و پناه بردن به دنیای کودکانه است. نقاب حیوانی، از یک سو، به ازخودبیگانگی و پنهان کردن هویت واقعی در جامعه‌ای سرکوبگر اشاره دارد؛ از سوی دیگر، بازگشت به دنیای کودکانه، تلاشی برای فرار از واقعیت‌های خشن بزرگسالی است. این نماد، به بحران هویت در جوامع مدرن خاورمیانه و فشار برای هم‌نوایی با هنجارهای اجتماعی اشاره می‌کند.تناقض رفتار با کودکان (عدم تمایل به فرزندآوری و انس با کودکان): عدم تمایل الیاس به فرزندآوری، در کنار انس او با کودکان، تناقضی است که از جبر محیط ناشی می‌شود. از منظر جامعه‌شناختی، این تناقض به فشارهای اقتصادی و اجتماعی بر طبقات فرودست اشاره دارد که فرزندآوری را به بار مالی و روانی تبدیل کرده است. انس با کودکان، اما، می‌تواند به‌عنوان تلاشی برای حفظ معصومیت یا ارتباط با جهانی فارغ از قیدوبندهای اجتماعی تفسیر شود. این تضاد، بحران‌های هویتی و اجتماعی شخصیت را در مواجهه با ساختارهای سرکوبگر نشان می‌دهد.سکانس‌های قضایی (صدا بدون تصویر): دو سکانس طولانی که تنها صدای قاضیان شنیده می‌شود، بدون نمایش تصویر، نشانه‌ای از بی‌اعتباری نهادهای قضایی است. این انتخاب، نقدی بر ناکارآمدی، فساد، یا فاصله نهادهای قدرت از مردم است.دیالوگ پزشک (انقراض نسل کارگر): دیالوگ پزشک، که بچه‌دار شدن طبقه کارگر را نقد می‌کند و هشدار می‌دهد که «تا چند سال دیگر نسل کارگر از بین می‌رود»، به بازتولید فقر و نابرابری طبقاتی اشاره دارد.مرد در میان مدفوع: صحنه آخر، که مرد را درگیر مدفوع خود نشان می‌دهد، نقدی تکان‌دهنده بر شرایطی است که انسان را تا سرحد تحقیر تنزل می‌دهد. مدفوع، استعاره‌ای از طردشدگی و جایگاه طبقات حاشیه‌نشین است.تحلیل عنوان فیلم: «کرگدن‌ها خاورمیانه را فتح کردند»عنوان فیلم، با ارجاع به نمایشنامه «کرگدن» یونسکو، نقدی پارادوکسیکال بر هم‌نوایی و سلطه در خاورمیانه است. «کرگدن‌ها»: این موجودات، استعاره‌ای از نیروهای سرمایه‌داری جهانی، ایدئولوژی‌های سرکوبگر، یا مصرف‌گرایی هستند که هویت‌های فردی و فرهنگی را تهدید می‌کنند. مقاومت ناکام الیاس، مشابه برانژه در نمایشنامه یونسکو، قدرت این نیروها را نشان می‌دهد.«خاورمیانه»: این منطقه، فضایی نمادین برای تقابل سنت و مدرنیته، فردیت و جمع‌گرایی است.« فتح»: کلمه «فتح» طنزی تلخ است که به تخریب هویت‌ها اشاره دارد، نه پیروزی.موخرهتأکید بیش‌ازحد و مهوع بر عمل دفع: تأکید مکرر و تهوع‌آور بر عمل دفع، اگرچه نمادی از تحقیر انسان در نظام‌های نابرابر است، از ظرافت هنری می‌کاهد. این رویکرد، با ایجاد انزجار به‌جای همدلی، ممکن است تماشاگر را از پیام فیلم دور کند.گفت‌وگوهای شعاری الیاس با مسافران: دیالوگ‌های شعاری الیاس، که به نقد سرمایه‌داری و اجتماع می‌پردازد، به‌دلیل صراحت بیش‌ازحد، نقد اجتماعی را سطحی جلوه می‌دهند و از تأثیرگذاری نمادهای بصری فیلم می‌کاهند.نمای قرمز شبه‌اکسپرسیونیستی: استفاده از نمای قرمز، اگرچه خشم و فشار روانی را منتقل می‌کند، با فاصله گرفتن از واقع‌گرایی، ممکن است تماشاگر را از واقعیت ملموس اجتماعی فیلم دور کند. این انتخاب، در کنار نمادهای قوی‌تر، می‌تواند به‌عنوان اغراقی غیرضروری دیده شود.</description>
                <category>محسن سلیمانی فاخر</category>
                <author>محسن سلیمانی فاخر</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 09:48:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خندیدن به موقعیت درد| درباره «۷۰ سی»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90561065/%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B7%DB%B0-%D8%B3%DB%8C-xny1vpfgo3lq</link>
                <description>جامعه سینما: محسن سلیمانی‌‏فاخر| شرایط حکایت از استیصال جامعه دارد. عمده مردم به لحاظ روانی در حال تجربه استیصال و دلزدگی از واقعیت‌های موجود در جامعه هستند. فارغ از این، انگار ایجاد حس خشم، توهین و تمسخر از مهمترین سازوکارها، برای خارج کردن مردم از حالت تعقل و تعمق و پیوند با یکدیگر است. سوال اینجاست که آیا با نمایش و تماشای فقر می‌شود خندید؟ آیا اساساً سینمای به‌اصطلاح کمدی باید از موقعیت درد و رنج طبقه فرودست، دستمایه خنداندن استخراج کند؟انتظار این است که طبقه تهیدست، هم باید در چرخ‌دنده‌های بحران‌های اقتصادی لهیده شود و هم زندگی‌اش، موضوع و مسئله خندیدن شود. گویی سینما در بازنمایی این طبقه تنها می‌تواند با افراط‌وتفریط‌هایی، آنان را آدم‌های لمپن، بی‌سواد، عاری از درک و شعور معرفی کند که زندگی‌شان چیزی جز خندیدن برای تماشاچی ندارد.طبقه‌ای که زندگی آن‌ها ظاهراً یک قصه بیش ندارد؛ خندیدن به بزرگنمایی‌های زندگی پرمحنت آن‌ها. درست مثل فیلم «۷۰سی» که فقر را دستمایه خندیدن می‌کند و در کنار آن هم فقر را مقدس می‌کند، هم فقیر را. قصه این فیلم، زندگی فقرا را روایت نمی‌کند؛ تنها فقیر مایه خندیدن است و آرزوها و درد و رنج او دستمایه خنده است. انگار طبقه تهیدست، آسیب‌پذیر و دهک‌های پایین چیزی جز فلاکت ندارند برای روایت. خانه‌ی او طوری بازنمایی می‌شود که نه‌تنها درد و اندوه او را بازنمایی نمی‌کند، بلکه حس یاری و نوع‌خواهی را از دیگران سلب می‌کند.آدم فقیر و مستضعف مثل همه‌ی ماست که بلیت خریده‌ایم و در سینما فیلم می‌بینیم، تنها او پول ندارد که کنار ما بنشیند تا این نتایج اقتصاد ناموزون، نامتوازن و شکست‌خورده را تماشا کند و این اقتصادِ نفهم است که بین طبقات فاصله و تضاد انداخته؛ وگرنه او هم می‌داند عشق چیست، آرزو چیست و بیماری چیست.این شبه‌کمدی‌سازان انگار دیگر با طبقه فقیر و قصه راستین زندگی آنان مواجهه‌ای ندارند. انگار فقط نداشته‌های او را می‌بینند، آن‌هم به‌شکلی تمسخرآمیز و در قالبی غیرانسان؛ چیزهای نداشته آنان را می‌بینند. گویی خود زندگی او تماشا دارد که باید بلیت خرید و از فاصله‌ای دور، او و خانواده عاری از عقل‌اش را دید زد و خندید، همین کافی است.در فیلم «۷۰سی» فقر و فقیر بازنمایی نمی‌شود، قصه‌ی چند خانواده بدبخت، آلونک‌نشین و تهی از معناست که اساساً قصه‌ای در زیست آنان وجود ندارد، انگار آن‌ها درون محفظه‌ای هستند و تماشاگر باید با پرداخت یک ورودیه، آن‌ها را تماشا کند و قهقهه‌ای سیر بزند و پول روی پول بانیان این اثر بگذارد. باید به دستشویی‌رفتن آنان بخندد، به قرض‌های آنان، به پزشک رفتن‌شان. مشکل و مسئله‌ی بغرنجی جز همین ظواهر مشترک انسانی و حیوانی در زندگی آنان نیست.اینها قصه طبقه تهیدست نیست، اینها کمیک استریپی است که آن‌ها نه به‌صورت سوژه، بلکه به‌صورت «چیز» و یک ابژه قابل شمارش‌اند، تنها یک عدد بی‌معنا و قابل شمارش هستند. ۳ خانواده خل، ۳ جوان بی‌چیز، ۲ مرد نادان و ۵ زن کم‌عقل. گویی یکی از مهمترین سازوکارهای متولیان، تاکید بر ناتوانی قشر تهیدست و آگراندیسمان کردن فقر آنان در سینماست که در لذت بردن از شادی‌ها، کامروایی‌ها و رکوردشکنی‌ها موثر است. گویی می‌خواهیم با از بین بردن اخلاق و نمایش لودگی، مکانیسم انسان‌های ناخشنود، سرکوب‌شده، اخته‌شده و رنجور برای مخاطب احساس کامروایی جمعی و فراموش‌کردن سرکوب‌های درونی خودمان را به ارمغان بیاورد.فیلم‌هایی مثل «۷۰سی» تمام چیزی که از اختلاف طبقاتی می‌فهمد، حضور این افراد در نمایشگاه اتومبیل است؛ تصویری فئودالی، سطحی، تزئینی و شعاری. نگاه به‌شدت تحقیرآمیز نسبت به کاراکترهای فیلم و آنگاه، نگرش انتقادی‌بودن و پرداخت به اختلاف طبقاتی هم ژست متولیان می‌شود و اگر تعریف یک‌خطی فیلم را بخواهی: «فقر و تضاد طبقاتی به نقد کشیده شده».طبقه فقیر هم، واجد «انسانیت»، «شخصیت» و «بودن» است و می‌شود زندگی او را محل کاسبی نکرد. اینکه این طبقه، بی‌یاور و بی‌تشکل و بی‌سخنگوست، دستمایه خوبی برای فیلم‌کردن زندگی آنان نیست. راه‌های خندیدن بسیار است کاش بنیاد مستضعفان از بازنمایی دون از شأن انسانی طبقه مستضعف دادخواهی می‌کرد.(هم میهن)</description>
                <category>محسن سلیمانی فاخر</category>
                <author>محسن سلیمانی فاخر</author>
                <pubDate>Sun, 16 Mar 2025 09:17:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنندگی جوشان شب| روایتی از فیلم «شبگرد» فرزاد موتمن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90561065/%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B4%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%88%D8%AA%D9%85%D9%86-xahmeqvecnpu</link>
                <description>جامعه سینما: محسن سلیمانی فاخر| فرزاد موتمن در «شبگرد» از سیاهی و ابزورد نهفته در دو چیز حرف می زند: سینما و جامعه. یک نگاه انتقادی به زیر پوست شهر در شب. او همه چیز را به نقد می کشد، دوستی ها، روابط خانوادگی، روابط ناسالم و سواستفاده‌گری بین انسان‌ها و در نهایت سینما، سینمایی که همه جوانبش رانت و بهره و سود است.«شبگرد» داستان آدم‌هایی است که هر روز که از خواب بلند می شوند تا شب به خودشان می گویند اگر امروز سفله تر از دیشب نباشیم همانا از زیان دیده‌گانیم. اینکه آدم ها گاهی جرات نمی کنند عمیق فکر کنند وگرنه از پا در می آیند، نه فقط از شدت درد، بلکه از حس نفس‌گیر پوچی!موتمن در فیلم غیرتداومی‌ «شبگرد» همه چیز را به سخره و نقد می کشد. این نیمه‌کاره ماندن قصه‌ها، این گنگ و مبهوت بودن‌ها آدم‌ها و روابط‌شان، کنایه‌ای به وضعیت فیلمسازی در «سینمای ایران» و «جامعه ایران»  است. او به ساختار سینمای بدنه هم ضربه می زند. از جوانانی که برای سینما می‌دوند و هیچ راهی ندارند، دویدن‌های نارسیدن! او هم با «افشای تدریجی» در سینمای مولف خود داستانش را می‌سراید و هم به تدریج، وضع سینما و جامعه را افشا می کند.فیلم از تیک و تاک زدن های آدم های کوچک و بزرگ حرف می زند. بچه های پولدار دخترباز و دختران سوسه و ادا. فیلم ابزورد عشق هم است، عشق‌هایی که به لجن کشیده می شوند و انگار رابطه خونی هم نمی‌تواند جلوی این لجنزار شب و روز را بگیرد. او با تاکید بر رنگ‌های قرمز از زنندگی جوشان شب حرف می‌زند، از هرزگی گفتاری، از تک صدایی ها! از بی‌تفاوتی‌های احشام وار و حتی از اتومبیل‌های خرابی که آدم‌ها را جا می‌گذارند.پسر به پدر، مادر به دختر، مرد به زن، معشوق به عاشق و… نارو می زند، هیچ‌کس، هیچ‌کس را دوست ندارد. انگار آدم همراه و معتدل، همان دختری است که مثلا متهم دزد ماشینش را می بخشد و رها می‌کند. اما آنسوتر توسط دو همجنسش ماشین دیگری به سرقت می رود، آنهم از پسرانی که حتی لباس های تنشان هم به کار نمی آید و به درد سطل آشغال می‌خورد و در جایی دیگر فرزندی دیگر با تحریک دوستش از پدرش طلا سرقت می کند.او خوب نشان می‌دهد که ما در رینگ هستیم و هر لحظه دنبال ناکوت کردن همراهان و دیگری هستیم. کاراکتر امیر آقایی در تلویزیونش هم همین خشونت را می بیند و بعد همین خشونت را به همسر صیغه‌ای ‌اش روا می‌دارد.هرچند نگاه به آدم‌ها در «شبگرد» تلخ است، اما از حقیقت شهر حرف می زند، آدم های بی‌اعتنا به فیزیک دنیا، بی‌اعتنا به نظم و ساختار روابط و بی‌اعتنا به سرنوشت جمعی. همه از هم طلب دارند، همسایه از همسایه، دوست از دوست. انگار دروغگویی و دئانت دیفالت انسان‌های «شبگرد» است و راستگویی استثنا. گویی آنها که دنیا را به شکل مقادیر عددی می بینند درنهایت برنده اند، شاید برنده بازنده!«شبگرد» قصه زندگی‌هایی است که بهم می‌خورد، آدم‌هایی که هم دلزده می شوند و درهایی که روی همدیگر قفل می شود. موتمن در چندین سکانس بر قفل کردن درها تاکید می‌کند، حتی نمای بسته می‌گیرد. مادر در را روی دختر و کاسب روی مشتری و در نهایت نشان می‌دهد که درِ باز به فاجعه ختم می‌شود، آنجا که مرد، بی‌صدا و آرام وارد خانه می‌شود و مکالمه همسرش را استراق سمع می‌کند.او از تنهایی حرف می زند. مادرهایی که تنها هستند، پدرانی که کاری برای فرزندانش نمی توانند بکنند شاید محبت پدر راننده تاکسی همین رساندن پسرش به مهمانی باشد و پدر طلافروش هم که گویی به پول بیشتر فکر می‌کند. انگار آدم ها فقط برای این هستند که به هم ضربه بزنند، هیچ کس از دیگری راضی نیست، همه در حال بهره بردن از وجود و احساس همند.با این حال موتمن جایی به مانند ژان ژاک گدار به مخاطب می فهماند، این که می بینی «فیلم» است، جایی که دختران اُتوزن به پسران می گویند: «بزار آخرش رو تماشاچی حدس بزنه» یک فاصله‌گذاری ریزِ مختص سینمای مدرنِ گداری است. او نشان می‌دهد که فیلم موجود زنده‌ای است، شاید می‌خواهد زهر این تلخی‌های رئال را بگیرد، یا بگوید این سیاهی از دید یک دوربین هوشمند است نه منِ کارگردان!فیلمساز از شوخی‌های تلخ هم پلان می‌گیرد، اینکه مزاحم تلفنی، شماره دختر را از درِ دستشویی استادیوم یافته، اینکه کمر در سلامتی مرد مهم است. فیلم تاکید دارد که «سیاهی» بیشتر قابل‌فهم و قابل‌تحمل است، انگار در نبود نور، آدم‌ها یا بهترند یا کمتر بدی شان دیده می شود. هر جا نور در یک چاردیواری می‌بینیم، آدم بدترند. نور خانه ای که زن، دنبال مرد جوان است، زننده است، نورخانه مرد (امیر آقایی) ترسناک است، نور طلافروشی بوی خیانت دارد، اما در سیاهی ماشین جوان مقروض انگار یک امیدی از عشق یک طرفه یافت می‌شود.در «شبگرد» همه داستان‌ها به هم می‌رسند، گویی نتیجه فیلمساز این است که نتایج اعمال آدم‌ها در ناخودآگاه به هم می‌رسد و هر عمل نادرستی یک سیاهچال برای دیگری می سازد. موتمن نشان می‌دهد که جامعه آسایشگاه نیست، در جامعه باید جنگید برای حق و ناحق، برای بودن و نمردن.</description>
                <category>محسن سلیمانی فاخر</category>
                <author>محسن سلیمانی فاخر</author>
                <pubDate>Sun, 16 Mar 2025 09:13:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر سریال «آبان»| کاریکاتورِ «پیشنهاد بی‌شرمانه»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90561065/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%90-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-bjb1qxqkksdl</link>
                <description>جامعه سینما: محسن سلیمانی فاخر| سریال «آبان» بعد از چند قسمت، بیشتر شبیه یک کمدی ناخواسته شده تا درامی جدی؛ از روابط غیرمنطقی و اغراق‌شده شخصیت‌ها گرفته تا موقعیت‌هایی که انگار از یک طنز هجوآمیز قرض گرفته شدند. سریال ثابت کرده که بدون مغز هم میتوان نخبه شد و به حیات تخیلی خود ادامه داد.مشکل اصلی این سریال، به فیلمنامه برمی‌گردد که به جای ساختن یک روایت منسجم و قابل‌باور، با انتخاب‌های عجیب و بی‌منطق، ساختار سریال را به سمت فروپاشی می‌برد. ضعف در روابط علّی و معلولی، دیالوگ‌های پرداخت نشده و موقعیت‌های  تصادفی باعث می‌شود که سریال در ادامه در همراهی مخاطب جا بماند.این معجون از ابتدا با ادعای یک درام پیچیده و مدرن معرفی شد، اما لحن و اجرای آن در عمل به سمت چیزی غیرجدی و حتی مضحک و بی منطق  کشیده شد. مثلاً، وقتی فریبرز پیشنهاد می‌دهد که آبان از همسرش طلاق بگیرد، این موقعیت به جای اینکه یک نقطه اوج دراماتیک باشد، به خاطر فقدان پشتوانه منطقی، بیشتر شبیه یک موقعیت عجیب به نظر می‌رسد که در ادامه، منطق رو شده هم کمکی به این حادثه محرک بی پشتوانه نمی کند.روابط میان مثلث آبان، امیر و فریبرز، گاهی آن‌قدر از منطق روزمره دور می‌شود که گویی در یک دنیای فانتزی رخ می‌دهد و به جای عمق دراماتیک، حالت کاریکاتوری ایجاد کند که دلیل  آن ناهماهنگی میان هدف دراماتیک و نتیجه واقعی حاصل شده است. چرا یک سرمایه‌گذار حرفه‌ای به جای استفاده از ابزارهای مالی یا تهدیدهای حقوقی، به یک شرط شخصی و احساسی مثل طلاق متوسل می‌شود یا چرا آبان، که یک نخبه علمی است، در برابر چنین پیشنهادی این‌قدر شکننده و منفعل به نظر می‌رسد؟سرعت غیرواقعی پیش‌روی بحران مالی آبان یا واکنش‌های احساسی شخصیت‌ها، این درام مثلا واقع‌گرایانه از پیرنگ نخستین دور می‌کند، اینکه بدهی چند میلیاردی در عرض چند روز به تهدید زندان منجر شود، این شتابزدگی و ساده‌ سازی، با ژانر و کدهای مدنظر در تضاد است.یک مدرس زبان که پذیرفته آبدارچی فریبزر باشد آنقدر راحت کنار آمده که انگار باید جایزه بهترین نیروی خدماتی را به او بدهند، اصلا فراموش کرده که بر اثر یک جبر وارد این حرفه شده و حالا دغدغه‌اش تنها نظافت و سرویس دادن درست به کارفرمایان است.از سویی دیگر آبان هم فراموش کرده که با چه ضرب و زوری آمده، خیلی راحت این موقعیت تلخ را پذیرفته است، در ادامه هیچ نشانی از نخبه‌گی در او نیست، تنها حضور تشریفاتی دارد. فربیرز هم که گنگستر ایرانی معرفی شده و کلی شرخر و نوچه دارد چگونه یک تیم بیزنس‌من را دور هم جمع کرده و با دیالوگ های سردستی از تجارت حرف می‌زند.اصلی‌ترین چرخش‌ داستانی سریال، پیشنهاد فریبرز به آبان است که برای حل مشکل مالی و رهایی از زندان، از همسرش طلاق بگیرد. این  گره اصلی به‌عنوان یک نقطه عطف دراماتیک طراحی شده تا کشمکش اصلی داستان را شکل دهد. اما انگیزه فریبرز برای این پیشنهاد تا الان باور پذیر نیست، این ابهام، به جای اینکه تعلیق ایجاد کند، حس غیرمنطقی بودن را به مخاطب منتقل می‌کند. گویی این تمهید دراماتیک دراجرا، بیشتر برای شوکه کردن مخاطب طراحی شده تا عمق دادن به داستان.چرخش دیگر، معرفی ناگهانی یک پادو به‌عنوان برادر فریبرز است. این افشاگری، به عنوان یک پیچش هویتی قرار است لایه‌ای جدید به شخصیت فریبرز اضافه کند و شاید رابطه‌اش با تصمیم‌های عجیبش را توضیح دهد. اما به دلیل فقدان زمینه‌سازی، این تغییر ناگهانی بیشتر شبیه یک ترفند فیلمنامه‌ای تصادفی است تا یک افشاگری معنادار.یکی دیگر از چرخش‌ها، واکنش‌های عجیب و گاه غیرقابل‌پیش‌بینی خانواده آبان به موقعیت اوست. مثلاً، وقتی او به زندان می‌رود تا از خانواده‌اش محافظت کند، امیر مسیری تراژیک را طی می‌کند که درست طبق خواسته فریبرز است. این زمینه‎سازی که قرار است نشان‌دهنده فروپاشی تدریجی زندگی باشد، در اندازه یک زوج تحصیلکرده نخبه نیست، امیر به‌راحتی در دام فریبرز می‌افتد یا تصمیم‌هایی می‌گیرد که با شخصیت اولیه‌اش سازگار نیست، حتی در یک موقعیت ساختگی به قتل متهم می‌شود و به ذهنش هم نمی رسد که پای پلیس را به میان بکشد، در ادامه هم او یادش می رود، هم تیم گنگ فریبرز و قتل از سوی نویسنده فراموش می شود، وکیل بی دانش داستان گم می‌شود و تنها دلبری های امیر و آبان در محیط کار تجلی می یابد؛ این است نتیجه یک کپی کاری خام!(به نقل از هم میهن)</description>
                <category>محسن سلیمانی فاخر</category>
                <author>محسن سلیمانی فاخر</author>
                <pubDate>Sun, 16 Mar 2025 09:11:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تأملی جامعه شناختی بر سریال «در انتهای شب»| طبقۀ متوسط شهری چگونه سقوط می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90561065/%D8%AA%D8%A3%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D8%B7%D8%A8%D9%82%DB%80-%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-mfi6jrmeffxy</link>
                <description>جامعه سینما: محسن سلیمانی فاخر| سریال «در انتهای شب»  شبیه زندگی بسیاری از ما و داستان‌های ما، آدم‌های معمولی تحصیل‌کردهٔ  بی‌رانت است. داستان پایان گرفتن یک عشق روشن‌فکرانه، دانشگاهی و هنرمندمآب  با تصویری از مشکلات و چالش‌های زندگی مشترک در دنیای مدرن. هدف از این  نوشته برشمردن برخی عوامل عِلّی از بین رفتن طبقه متوسط شهری است.فقر تجربه «فقر تجربه»، تجربه‌ای وحشت‌ناک است که منجر به اضمحلال زندگی می‌شود. فقر  تجربه صفت کلی زندگی امروز ماست. فقری که ناشی از خستگی تجربه‌کردن‌های  پراکنده و اجباری و ناشی از فرط زیاده‌روی‌های فردی و اجتماعی است!فقر دانش نیازها و انتظارات در زندگی زناشویی، فقر تجربه عملکرد درست،  فقر توانایی گفت‌و‌گو‌، فقر دانش حل مسئله، فقر توان سخن گفتن، فقر تجربهٔ  شناختن کلمات و نشانه‌ها و مفاهیم؛ درست مثل «ماهی»‌ها و «بهنام»‌هایی که  تباه شده‌اند. زندگی بی‌جان آنها که بیش از پیش هم بی‌جان‌تر  می‌شود. همه  چیز یخ‌زده است. رفتارها هیستریک است. بیشتر «فیلم زندگی» را بازی می‌کنند  تا زندگی‌! چرخۀ عبث روزمره‌گی از معنای روزمره‌گی هم تهی شده. رابطۀ عاطفی  عاشقانه‌شان رفته‌رفته کم‌رنگ شده‌. هیچ میانجی زبانی میان‌شان نیست،  گفت‌وگو مرده است. زبان، خسته است، سخن‌گو خسته است. سخن‌شنو خسته است،  دیگر حتی تابِ تحملِ صدای یک قهوه ساپ هم نیست، این طبقه دیگر از صدای  سرخ‌شدن همبرگر عاصی می شود، از صدای تیک‌تاک ساعت.متناسب نبودن دشواری‌ها، گویی امضای تمدن ماست، سخت کردن چیزهای آسان  اهرم جامعه ماست، گویی همه به هم مدیون‌اند. سختی ها و ناملایمات طوری  برخورد کرده که بقیه عمر را باید با چشم باز خوابید.«بهنام» شب ها بیدار است و خواب ندارد.  شبِ جنسی در میان نیست. آنقدر ملاحظه و قناعت کرده‌اند و از خواسته ها  کوتاه آمده‌اند که منجر شده وزن رؤیاها با حجم‌شان تناسبی نداشته باشد.  انگار از استثنا قاعده ساخته‌اند و باور کرده‌اند این سبک زندگی قاعده است.  دایرۀ خیال، مثل میدانِ دید بسته و محدود شده و تنها کلکسیونی از آرزوهای  برباد رفته دارند و با همۀ بلند بالایی‌ها دست‌شان به شاخ‌سار رؤیاها  نمی‌رسد‌. نهایت آرزوها داشتنِ مَرکبی‌ست که می تواند جانشین «رولت روسی»  باشد و یک سقف بالای سر با حداقل استانداردها!تغییر دستاوردهاهمه انسان‌های خلق شده در این سریال  ،خسته و دل‌زده اند. همه در وضعیت صبوری برای تحقق یک دستاوردند، یک شانس  بزرگ، یک اقبال چشم‌گیر. «ماهی» با یک اختلاف سنی بالا دچار همان شیفتگی  شاگرد نسبت به استاد شده اما الان هیچ ردپایی از آن عشق باقی نمانده است.  حالا تنها هنر استاد دانشگاه دیروز نظارت بر تابلو‌های مغازه‌ها در  کوچه‌های بافت کهنۀ شهر است، هنرمند که نشده هیچ، الان یک کارمند دون پایۀ  شهری است که دغدغۀ ظاهری زندگی‌اش، رفت و آمد روزانه است. جهان  همۀ ما و   بهنام‌ها ماهیتی «کیاتیک» دارد. در همه مواضع زندگی آشوب است‌. نه جایگاه  شغلی درست است نه دل‌خوشی‌های کوچک، برای خیلی از آدم‌ها دیگر فرمول ازدواج  تا پایان عمر، رابطه تا ابد، پیر شدن به پای یک نفر دیگر مطلوب و مقصود  نیست.دیگر بهترین جواب بدگویی، خشم، درد، سختی، خوبی، زندگی و شکست؛ سکوت،  صـبر، تحـمل، توکل، تـشکر، قناعـت و امیدواری نیست. گویی صبوری و گذشت، در  عصر مدرن با ماهیت انسان در تعارض است.منطق «مقصر تویی»آنچه این زوج  را خسته ساخته منطق دوگانه خواستن و نخواستن است. بهنام  در یک منطق تکراری گرفتار است و با کوچکترین تنشی به الگوی منطق «مقصر  تویی» رجعت می کند، انگار زندگی آنها در وضعیت اضطراری گردن نگیری اشتباهات  است.عشق هایی که به صورت هیجان‌های شدید، در حد شیدایی‌های بی حد و فَوَرانی  شروع میشود ، بصورت تجربه لحظه‌ای که انگار فقط در طول عمر یکبار قرار  تجربه‌اش می شود . یک غرق شدگی در احساست اِروتیک، توام با روابط تنانه،  عشق، احساسات آتشی، که در نهایت  به یافتن مقصر ختم می شود .باج گیری آغاز  می شود .چشم ها باز تر می شود و سختی ها نزدیک‌تر!حتی فرزند با باج گیری عاطفی بزرگ می شود. برای فرار از تقصیر زوجین به   شرطی های باج دهنده مبدل می شوند. در طول فیلم، بهنام بارها به ماهی  می‌گوید: «تصمیم‌های احساسی تو یه عمر گند زد به زندگی ما!» بین واژه‌های  خستگی و فرسودگی تفاوتی ظریف ‌وجود دارد. آدم خسته دیگر توانی برای تحقق یک  امر ندارد، فرسوده اما، دیگر هیچ امکانی برای تغییر ندارد. ماهی ها و  بهنام ها  درست اینجا ایستاده‌اند، فرسوده‌ و رنجور در هیاهویی از نشدن‌های  تکراری که نامش را زندگی گذاشته‌اند، آنها زندگی را به دنیایی باخته اند  که زورش از آنها بیشتر است.سختی‌ها، لزوماً آدمی را بهتر نخواهد کرد، گاهی همان آدم سابقی، تلخ و  زمخت‌تر، خسته و فرسوده‌تر، فقط ادامه میدهی .تاریخ‌های مشترکی که از دل یک  رابطه شکل می‌گیرد دیگر نمی‌تواند دردسرهای دنیای بیرون را پشت خود پنهان  کند. بهنام حتی بیماری فرزندش را اینگونه تشریح می کند: «دارا مریض نیست تو  مریضی» و می شنود که «در زندگی با تو مریض شدم».📷منطق دوگانه های زندگیمنطق اجتماعی جامعه، گرفتار دوگانه هاست، مقدس/ نامقدس، درست/ نادرست ؛  تصمیم دوگانه ادامه وطلاق. بودن ها گرفتار ذهنیت های دوگانه آدمهاست. امروز  دیگر اینقدر با حسابگری و قناعت و آینده نگری زیست کرده اندکه هیچ دلبستگی  به  اصل منطق ندارند. احساس حقارت در زندگی بهنام مشهود است، از مراحل  بازجویی نهاد امنیتی تا تعلیق در پُست اداری، خانه خریدن، انگار معضل زندگی  شده. خانواده  ایی چون او  از  تلاش و پاک زیستن خسته است، چون این منطقِ  دوگانه روابط، زندگی و ابعاد مختلف آن را مختل ساخته است.مستاجر بودن یا در عسرت خانه دار شدن،  زندگی تمام شده را تحمل کردن یا جدایی، ساختن یا سوختن.  ماهی و بهنام از  این حدود و مرزهای باید و نباید ها خسته اند، چون جهان امروز، جهان خودشان  نیست. دوست دارند راحت زندگی کنند، خطا کنند، ولی انسان بودن خود را تجربه  کنند. توانایی خرید وسایل مورد نظر، رفتن به سرکار با آژانس، داشتن وقت  برای کتاب خواندن و یا نقاشی کردن. زیستن در دو گانه ها، به آنها یک  فروپاشی ذهنی را در کنار بحران های متعدد دیگر ارمغان داده است. بحران  «داشتن زندگی آبرومند» فرسوده شان کرده  و حالا در زندگی اجباری خود و عاری  از شوق و تفریح، حیات خود را بر باد رفته می بینند.زنده بودن خطایی بنیادیناسفناک تر آنکه در  ذهن «ثریا» -معشوقه  دردمند بهنام- انگار زنده بودن اشتباهی هولناک و خطایی بنیادین است، انگار  باید مانند زالویی که پرورش می دهد در ادامه زندگی به کسی بچسبد، برای خودش  مونس و برای فرزندش پدر بیابد. گویی هر برهه ای از زندگی مالامال از حس  فقدان است. اختلال زندگی ، از خستگی خسته، از انتظار بی نتیجه خسته است. از  مرتفع نشدن آرزوهای ناکام کوچک زار است و تمام تحقیرهایی که در گذشته نکبت  بارش شده ، جزوی از تقدیرش می داند. به احساساتش چنگ می زند. می خواهد از  چرک و باتلاقی که خودش آن در زندگی قبلی اش ساخته رها شود ، اما شرایط،آن  هم به او نمی دهد.ثریا درگیر یک اکوسیستم مخرب بوده و هست،   همسرش یک کنترلگر رابطه بوده ، در رابطه با بهنام  یک آینده  روشن برای  خود می شازد هدفی که خود را وارد یک مارپیچ وهم گونه و خیال آینده میکند ،  در ابرهای رویا ناکام می شود . بهنام خودش در کنترل و مدیریت زندگی خویش در  مانده است . هیچ کس به کسی نمی تواند یاری رساند، مرهم باشد، معشوقی کند  و…وضعیت طلاق عاطفیوضعیت زندگی بهنام و ماهی قبل از طلاق ثبتی شان، طلاق عاطفی است، به  اجبار کنار هم اند، در خیال خود در فکر گریز و فرارند. مرد از نظر همسرش،  شخصیتی سر به هوا، بی‌فکر نسبت به آینده و بی‌توجه به زن و فرزند دارد ،  گویی متوجه احوالات همسر و فرزندش نیست که همه معلول نقد ساختاری است.  همسرش به او می گوید:« زنتم حق داره مثل تو لذت ببره، فکرت همه جا بود جز  پیش من.» جرقه های کوچک به سرعت آنها را هل می دهد برای جدایی. ماهی دختر  پرشوری که در زندگی مشترک خود به دلیل بی‌مهری و بی‌توجهی شوهر خودخواهش،  طاقتش طاق شده. آدم ها همچون پدر ماهی، سهمی برای «عاطفه» در جدایی قایل  نیستند، پدر علل جدایی را در  خیانت، زدن  و عقیم بودن جستجو می کند.بدترین حالت در یک رابطه در جریان است، اینکه میدانی ادامه دادنش چیزی  جز سقوط نیست ولی در کمال نادانی و حفظ آبرو  ادامه میدهی!حتی در مسیر  سقوط، گاهی از خود متنفر می‌شوند، خودشان را سرزنش  میکنند اما باز هم  ادامه می دهند! آنجا به پایان می رسند که دیگر عادت را کنار‌ گذاشته و خسته  شده‌اند از این ادامه دادن. خسته که شدند می‌ایستند به مسیری که طی  کرده‌اند نگاه می کنند و می فهمندعمرشان به باد رفته و هیچ چیز جز آه و  اشتباه و ناکامی نصیبشان  نشده. اینکه شاید روزی خواهی فهمید تنهایی قدم  زدن شرافتمندانه‌تر است.آنها به نقطه‌ای رسیده اند که روح‌ شان دچار کهولت و بیماری  است، تحمل  سیاهی‌ها و رنج‌های پشت و درون  اتاق خواب‌شان سالها  روی هم تَلَنبار شده،  این دلیل بخشی از خسته شدن‌ها و نرسیدن‌هاست، اینکه شروع کردن هر تصمیم  بزرگی در زندگی مثل خانه خریدن و حاشیه نشینی سخت ست، با قدرت و تردید شروع  می شود با پشیمانی و سختی ازحرکت می ایستد.در حین طلاق بهنام، «گل» را مهریه فرمالیته می داند، گلی  که نماد حقوق  عاطفی ست؛ گفته ای که نشان می دهد که حقوق عاطفی در زندگی تشریفاتی و آذین  بخش است، بی توجهی به این حقوق،  به نارضایتی جنسی نیز انجامیده است.ماهی آنقدر از نبود عاطفه در زناشویی رنج  برده  که به پدر خشمگین خود می گوید «نمی‌خواستم مادرش باشم می‌خواستم زنش  باشم». اما بعد از طلاق و بازگشت به خانه پدر، خود را در قفسی دیگر می بیند  که جنس بی عاطفه گی ، توهین، ناسزا و کنترلگری تغییر یافته است.بهنام هم  رنجور عاطفه است با بهانه یا بی بهانه:«بعد زایمان دارا شد همه چیزت؛ پسرت،  کارت، هدفت، عشقت، گذشتت، آیندت » و ماهی پاسخ بهتری دارد «چون از تو محبت  نمی دیدم».سقوط طبقه متوسططبقه متوسطی چون آنها، به طبقه فرودست سقوط کرده، اقساط زندگی آنها را  فلج کرده و در وضعیتی تراژیک گرفتارند. بخاطر همین  زندگی حداقلی باید  تمامی تحقیرها و بی حرمتی ها را تحمل کنند. خود را به زندگی مشغول کرده اند  که فراموش کنند، اما مغروق در استرس های روزانه، دلی گرفتار تعلقات زندگی  دارند.دوست دارند شرایط را کنترل و مدیریت کنند، می خواهند همه چیز را برای  دیگران عادی جلوه دهند و بگویند ما در حال زندگی کردن هستیم، اما واقعیت  ماجرا چیز دیگری است. از دور همه حسرت آن ازدواج عاشقانه را می خورند و  خودشان در حسرت درک و آسایش اند.سرگردان و رنجور کنار یکدیگرند اما چون قادر به کمک کردن به همدیگر نیستند  از گفتگوی عقلانی با یکدیگر امتناع می کنند تا مجبور به پذیرش مسئولیتی  نشوند و بار وجود خود را سنگین تر نکنند. سخن گفتن را ترک گفته اند تا  نشنوند، عاشقی را ترک گفته اند تا مسئولیت نپذیرند. بی انگیزه و ناتوان و  خسته اند.به واسطه گفتن های مکرر خواسته های  حداقلی، دردهایشان سطحی شده است که دیگر حتی از سخن گفتن از رنج هایشان  طفره می روند. تحمیل زندگی کارمندی، کنار گذاشتن رویای هنری، فاصله گرفتن  عاطفی از هم، مصائب داشتن فرزند بیش فعال  توانایی زندگی را ربوده است.بهنام و ماهی در حال سقوط به طبقه ی پایین تری هستند. ریاضت و قناعت  و  قربانی کردن زندگی حال شان، هم نمی تواند شانیت جایگاه اجتماعی آنان را حفظ  کند. گویی بهنام همین که با زنی مطلقه و ضعیف از نظر فکری و اقتصادی رابطه  برقرار می کند از همین سقوط طبقاتی او نشات می گیرد. تلاش ها گویی در  مقابل بی ثباتی و به هم ریختگی وضعیت اقتصادی بی ثمر است. جدال آنها برای  برای رسیدن به جایگاهی برتر نیست، بلکه تلاشی محتوم به شکست برای نگه داشتن  آسایش روزمره در مواجهه با واقعیت دشوار اجتماعی است، در چنین موقعیتی  «کتاب» حکم سرمایه مالی پیدا می کند و مرد می خواهد با فروش کتاب ها برای  پرداخت بدهی و اقساط خانه چاره‌یابی کند.📷نبود رابطه های ناب«رابطه ناب» بین بهنام و ماهی وجود ندارد. رابطه‌ای با برابری جنسی و  عاطفی. عواطف‌ها مسدود شده‌اند، آرمانگراهای دل مرده ای که دلشان می‌خواهد  یکی مراقبشان باشد. «رضا » همکلاسی گذشته ماهی، هم ناکام دیگری است، هر چند  مال و منال و مکنتی دارد. او مترصد شکار است، به محض جدایی ماهی سر می  رسد، دم از عشق گذشته می زند. سخن گفتن از عشقی که تمام شده ، ماهی اما بی  حوصله است و تنها به دنبال اجرایی کردن یکی از آرزوهای شغلی اش است که آنهم  بی نتیجه می ماند.بهنام مردی بی‌توجه و خودخواه که انگار از کُشتن دنیای همسرش ابایی  نداشته. داعیه آن دارد که درد و رنجش به دلیل خطای دیگری است و حالا او را  از پا در اورده است.  آن سو ماهی که رفتار مادر گونه دارد، چه از تر و خشک  کردن همسرش، چه راست و ریس کردن خرید خانه. او  حقوق عاطفی خود را طلب می  کند. از بی‌توجهی و بی‌مهری همسرش  می رنجد. خطاها و نادیده انگاری هایی   که هر یک مدعی هستند آنها را تحت تاثیر قرار داده و زندگی شان را  تبدیل  به یک زندگی پر از بحران ساخته است و حالا اندک انرژی باقی مانده را نیز  بواسطه خشم از دست می دهند.آدم‌های «در انتهای شب» تلخ و ناامیدند. به تماشای منفعل جهانند. زندگی  ماشینی، تکاپو برای کار و  به دست آوردن پول، نبود تفریح، مدار تکرار  زندگی، تنهایی، تهی شدن رابطه درست با فرزند.آدم‌های «مجمع‌الجزایر گولاگ»در اجتماع «در انتهای شب» انگار همه در شب زیست می کنند، تا زبان باز می  کنند  که از خود سخن بگویند، روایت ها تکراری و تلخ و آه دار  است، در  روایت های جدی انگار هیچ کس خوشبخت نیست، از «حکیمه» همکار ماهی که در تجرد  قطعی مانده و بیمار است تا پدر ماهی که تا دهان باز می کند از ناکامی است ،  از ثریا تا همسرش . زندگی ناملایم روزمره،  آنها را در مقابل بحران های  اجتماعی ضعیف تر و ناتوان تر  کرده است. انگار مانند شخصیت های رمان  «مجمع‌الجزایر گولاگ» هستند،  فیلم در واقع تلاشی دارد تا  تصویری قابل درک  از گستردگی سایه‌ی شر بر زندگی میلیون‌ها طبقه متوسط رو به سقوط را  بازنمایی کند.آدم‌هایی که در اوج نیاز  و  تنهایی، حتی نزدیکان  را نیز از دست می  دهند. تصمیمات عادی سازی شده ای  که حساسیت ها  را نسبت به یکدیگر از گرفته  است. مخاطب این سریال هم  فقط از لاک زدن  و رقصیدن پسری با مادر بیمارش  در آسایشگاه خردسند می شود و به شعف می آید .عصر آدم های دموکرات منتقمزوج در انتهای شب در اوج آگاهی فکری ، از خشونت هم گریزان نیستند، انگار  انتقام از دیگری گرفتن، بد نیست. ماهی، استاد بهنام را با تیغ می زند و  اعتراف می کند از قصد زده است. طعنه و منت های استادی هنرمند و روشنفکر  که  از جنس تمناهای طبقه فرودست است، چرا که او هم درگیر رزومره گی ها و امرار  معاش ست. گویی روح و روان آزرده را ، خشونت آرام می کند. خشم برآمده از  نقصان های مالی  بنیاد خانواده را رباییده است.دموکراسی در تجربه های زیسته انسانی نیز هست. دموکراسی یعنی تجربه  صلح،عشق، مهربانی، دوست داشتن، گوش دادن، سخن گفتن، استدلال،کردن و بردن  همه بیگانه ها به درون خود و تجربه کردن درونی همه آنانی که مانند ما  نیستند و با ما متفاوتند.دموکراسی یعنی زیستن تفاوت که در خانواده بهنام وجود ندارد. همه خشم  ماهی خشم از دیده نشدنو نشیدن او ست، گویی انسانی زائد است. شوهر با زبان و  رفتارش زن را می کُشد، خواهر خواهر را، پدر دختر را و خواهر (عمه ماهی)   برادر را. پدر ماهی با سالها زندگی، هنوز خانه ی مستقلی ندارد. خواهرش  سربار اوست و او سربار وراث. در مقابل طلاق دخترش، پشتیبان و حامی نیست.  گویی آنقدر تاوان زندگی داشته که در زمان سالخوردگی نای تاوان دادن دیگری  ندارد.او با دستان خود، با دهان خود، با کلمات  خود، مرهمی که نیست، بلکه  زخم است. انگار  همه جدایی ها یک عامل دارد و آن  خیانت است. هیچ کس مرحم دیگری نیست، تا بتوان در تجربه انسان بودن و عشق  مانع از کشته شدن از  طریق زبان و کنایه شویم .استبداد روانیبزرگ‌ترین استبداد، استبداد به روان انسان ها است. دوستی ها و زندگی ها و   ازدواج ها تنها یک قرارداد است که با فسخ آن تعهد های اخلاقی نابود می  شود . بهنام برای باز پس گیری  حضانت پسرش در حال سناریو چینی و انگ زدن به  همسر سابقش برای داشتن روابط نامشروع است. تبدیل شدن به هیولای انسانی در  کسری از کوچک از زمان شکل می گیرد. استادشان می خواهد هدیه سالها قبل را به  دلیل ارزش یافتن پس بگیرد و شاگرد بدش نمی آید که او را ناکار کند. همه می  خواهند در میانه منفعت و حقانیت، هیولا  وار رفتار کنند. بهنام که زمانی  در جراحت وارده به استادش او را از پیگیری قضایی منصرف می کند حالا  از او  می خواهد برای خواسته ی خود، همسرش را یک جانی معرفی کند. تقلیل زندگی یک  استاد دانشگاه هنر به یک شاهد ازدواج و طلاق و جنایت، پایان رفاقت انگار  پایان شرافت هم هست.آدم های «در انتهای شب» خسته، معمولی، بدون دستاورد، در جهانی پر از  آشوب، گاهی تلخ و سیاه، گاهی پر از هیجان مصنوعی .مایه افتخار کسی نیستند ،  آنها با خرید خانه در حاشیه شهر « به هدف شان می رسند، نه به آرزوهاشان»،  این اولین چیزی هست که باید در جهان مدرن یاد گرفت که از یک جایی به بعد،  در زندگی، زمان چیزی نیست جز، انباشتی از «حجم»، زندگی هیچی جز غَلت خوردن  در لایه‌های زمان نیست.انگار «رنج امروز مساوی هست با رنج فردا». فرسودن به بهانه فردایی بهتر،  همان فردای لامکان و لازمان  را زایل می کند. فردایی که خارج از مفهوم  واقعی ست، حتی معنی انتزاعی هم ندارد. زن پس از طلاق از یک سو آزادی محدود  شده تر  از سوی پدر دارد  و از سوی دیگر با تنهایی و انزوا روبروست. او   طلاق می گیرد اما باز دلش پیش شوهرش است و به بهانه های  متعدد به خانه اش  می رود. به بهانه فرزندش می خواهد او معشوقه اش را رها کند، انگار «به  فکور نبودن» ثریا حسودی می کند، به بی هنر و بی سواد بودن او رشک می ورزد و  یادش رفته که بهنام دیگر مال او نیست. احساسات داشتن همسر سابقش او رامی  ترساند و بهنام هر چند که رانندگی یاد می گیرد اما مشکلات همچنان او را له  می کند.انسان امروز در تنهایی و رهایی انگار در تعارض است و نمی داند چه چیز ی   او را به آسایش خواهد رساند. جامعه ای که وام ازدواج، دهک را بالا می برد ،  زیستن فرسودگی است. دوستی تعریف می کرد چند روز قبل جوری دویدم تا به  اتوبوس برسم که تا ۵ دقیقه نفس نفس می زدم، ولی در چهارراه بعد فهمیدم خط  را اشتباه سوار شدم. گویی دویدن های خیلی از  مردم طبقه متوسط همین گونه  است؛ دویدن در مسیر اشتباه و نرسیدن.(به نقل از عصر ایران)</description>
                <category>محسن سلیمانی فاخر</category>
                <author>محسن سلیمانی فاخر</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2024 14:51:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تأملی جامعه شناختی بر سریال «در انتهای شب»| طبقۀ متوسط شهری چگونه سقوط می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90561065/%D8%AA%D8%A3%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D8%B7%D8%A8%D9%82%DB%80-%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-s8nouo0dalxc</link>
                <description>جامعه سینما: محسن سلیمانی فاخر| سریال «در انتهای شب»  شبیه زندگی بسیاری از ما و داستان‌های ما، آدم‌های معمولی تحصیل‌کردهٔ  بی‌رانت است. داستان پایان گرفتن یک عشق روشن‌فکرانه، دانشگاهی و هنرمندمآب  با تصویری از مشکلات و چالش‌های زندگی مشترک در دنیای مدرن. هدف از این  نوشته برشمردن برخی عوامل عِلّی از بین رفتن طبقه متوسط شهری است.فقر تجربه «فقر تجربه»، تجربه‌ای وحشت‌ناک است که منجر به اضمحلال زندگی می‌شود. فقر  تجربه صفت کلی زندگی امروز ماست. فقری که ناشی از خستگی تجربه‌کردن‌های  پراکنده و اجباری و ناشی از فرط زیاده‌روی‌های فردی و اجتماعی است!فقر دانش نیازها و انتظارات در زندگی زناشویی، فقر تجربه عملکرد درست،  فقر توانایی گفت‌و‌گو‌، فقر دانش حل مسئله، فقر توان سخن گفتن، فقر تجربهٔ  شناختن کلمات و نشانه‌ها و مفاهیم؛ درست مثل «ماهی»‌ها و «بهنام»‌هایی که  تباه شده‌اند. زندگی بی‌جان آنها که بیش از پیش هم بی‌جان‌تر  می‌شود. همه  چیز یخ‌زده است. رفتارها هیستریک است. بیشتر «فیلم زندگی» را بازی می‌کنند  تا زندگی‌! چرخۀ عبث روزمره‌گی از معنای روزمره‌گی هم تهی شده. رابطۀ عاطفی  عاشقانه‌شان رفته‌رفته کم‌رنگ شده‌. هیچ میانجی زبانی میان‌شان نیست،  گفت‌وگو مرده است. زبان، خسته است، سخن‌گو خسته است. سخن‌شنو خسته است،  دیگر حتی تابِ تحملِ صدای یک قهوه ساپ هم نیست، این طبقه دیگر از صدای  سرخ‌شدن همبرگر عاصی می شود، از صدای تیک‌تاک ساعت.متناسب نبودن دشواری‌ها، گویی امضای تمدن ماست، سخت کردن چیزهای آسان  اهرم جامعه ماست، گویی همه به هم مدیون‌اند. سختی ها و ناملایمات طوری  برخورد کرده که بقیه عمر را باید با چشم باز خوابید.«بهنام» شب ها بیدار است و خواب ندارد.  شبِ جنسی در میان نیست. آنقدر ملاحظه و قناعت کرده‌اند و از خواسته ها  کوتاه آمده‌اند که منجر شده وزن رؤیاها با حجم‌شان تناسبی نداشته باشد.  انگار از استثنا قاعده ساخته‌اند و باور کرده‌اند این سبک زندگی قاعده است.  دایرۀ خیال، مثل میدانِ دید بسته و محدود شده و تنها کلکسیونی از آرزوهای  برباد رفته دارند و با همۀ بلند بالایی‌ها دست‌شان به شاخ‌سار رؤیاها  نمی‌رسد‌. نهایت آرزوها داشتنِ مَرکبی‌ست که می تواند جانشین «رولت روسی»  باشد و یک سقف بالای سر با حداقل استانداردها!تغییر دستاوردهاهمه انسان‌های خلق شده در این سریال  ،خسته و دل‌زده اند. همه در وضعیت صبوری برای تحقق یک دستاوردند، یک شانس  بزرگ، یک اقبال چشم‌گیر. «ماهی» با یک اختلاف سنی بالا دچار همان شیفتگی  شاگرد نسبت به استاد شده اما الان هیچ ردپایی از آن عشق باقی نمانده است.  حالا تنها هنر استاد دانشگاه دیروز نظارت بر تابلو‌های مغازه‌ها در  کوچه‌های بافت کهنۀ شهر است، هنرمند که نشده هیچ، الان یک کارمند دون پایۀ  شهری است که دغدغۀ ظاهری زندگی‌اش، رفت و آمد روزانه است. جهان  همۀ ما و   بهنام‌ها ماهیتی «کیاتیک» دارد. در همه مواضع زندگی آشوب است‌. نه جایگاه  شغلی درست است نه دل‌خوشی‌های کوچک، برای خیلی از آدم‌ها دیگر فرمول ازدواج  تا پایان عمر، رابطه تا ابد، پیر شدن به پای یک نفر دیگر مطلوب و مقصود  نیست.دیگر بهترین جواب بدگویی، خشم، درد، سختی، خوبی، زندگی و شکست؛ سکوت،  صـبر، تحـمل، توکل، تـشکر، قناعـت و امیدواری نیست. گویی صبوری و گذشت، در  عصر مدرن با ماهیت انسان در تعارض است.منطق «مقصر تویی»آنچه این زوج  را خسته ساخته منطق دوگانه خواستن و نخواستن است. بهنام  در یک منطق تکراری گرفتار است و با کوچکترین تنشی به الگوی منطق «مقصر  تویی» رجعت می کند، انگار زندگی آنها در وضعیت اضطراری گردن نگیری اشتباهات  است.عشق هایی که به صورت هیجان‌های شدید، در حد شیدایی‌های بی حد و فَوَرانی  شروع میشود ، بصورت تجربه لحظه‌ای که انگار فقط در طول عمر یکبار قرار  تجربه‌اش می شود . یک غرق شدگی در احساست اِروتیک، توام با روابط تنانه،  عشق، احساسات آتشی، که در نهایت  به یافتن مقصر ختم می شود .باج گیری آغاز  می شود .چشم ها باز تر می شود و سختی ها نزدیک‌تر!حتی فرزند با باج گیری عاطفی بزرگ می شود. برای فرار از تقصیر زوجین به   شرطی های باج دهنده مبدل می شوند. در طول فیلم، بهنام بارها به ماهی  می‌گوید: «تصمیم‌های احساسی تو یه عمر گند زد به زندگی ما!» بین واژه‌های  خستگی و فرسودگی تفاوتی ظریف ‌وجود دارد. آدم خسته دیگر توانی برای تحقق یک  امر ندارد، فرسوده اما، دیگر هیچ امکانی برای تغییر ندارد. ماهی ها و  بهنام ها  درست اینجا ایستاده‌اند، فرسوده‌ و رنجور در هیاهویی از نشدن‌های  تکراری که نامش را زندگی گذاشته‌اند، آنها زندگی را به دنیایی باخته اند  که زورش از آنها بیشتر است.سختی‌ها، لزوماً آدمی را بهتر نخواهد کرد، گاهی همان آدم سابقی، تلخ و  زمخت‌تر، خسته و فرسوده‌تر، فقط ادامه میدهی .تاریخ‌های مشترکی که از دل یک  رابطه شکل می‌گیرد دیگر نمی‌تواند دردسرهای دنیای بیرون را پشت خود پنهان  کند. بهنام حتی بیماری فرزندش را اینگونه تشریح می کند: «دارا مریض نیست تو  مریضی» و می شنود که «در زندگی با تو مریض شدم».📷منطق دوگانه های زندگیمنطق اجتماعی جامعه، گرفتار دوگانه هاست، مقدس/ نامقدس، درست/ نادرست ؛  تصمیم دوگانه ادامه وطلاق. بودن ها گرفتار ذهنیت های دوگانه آدمهاست. امروز  دیگر اینقدر با حسابگری و قناعت و آینده نگری زیست کرده اندکه هیچ دلبستگی  به  اصل منطق ندارند. احساس حقارت در زندگی بهنام مشهود است، از مراحل  بازجویی نهاد امنیتی تا تعلیق در پُست اداری، خانه خریدن، انگار معضل زندگی  شده. خانواده  ایی چون او  از  تلاش و پاک زیستن خسته است، چون این منطقِ  دوگانه روابط، زندگی و ابعاد مختلف آن را مختل ساخته است.مستاجر بودن یا در عسرت خانه دار شدن،  زندگی تمام شده را تحمل کردن یا جدایی، ساختن یا سوختن.  ماهی و بهنام از  این حدود و مرزهای باید و نباید ها خسته اند، چون جهان امروز، جهان خودشان  نیست. دوست دارند راحت زندگی کنند، خطا کنند، ولی انسان بودن خود را تجربه  کنند. توانایی خرید وسایل مورد نظر، رفتن به سرکار با آژانس، داشتن وقت  برای کتاب خواندن و یا نقاشی کردن. زیستن در دو گانه ها، به آنها یک  فروپاشی ذهنی را در کنار بحران های متعدد دیگر ارمغان داده است. بحران  «داشتن زندگی آبرومند» فرسوده شان کرده  و حالا در زندگی اجباری خود و عاری  از شوق و تفریح، حیات خود را بر باد رفته می بینند.زنده بودن خطایی بنیادیناسفناک تر آنکه در  ذهن «ثریا» -معشوقه  دردمند بهنام- انگار زنده بودن اشتباهی هولناک و خطایی بنیادین است، انگار  باید مانند زالویی که پرورش می دهد در ادامه زندگی به کسی بچسبد، برای خودش  مونس و برای فرزندش پدر بیابد. گویی هر برهه ای از زندگی مالامال از حس  فقدان است. اختلال زندگی ، از خستگی خسته، از انتظار بی نتیجه خسته است. از  مرتفع نشدن آرزوهای ناکام کوچک زار است و تمام تحقیرهایی که در گذشته نکبت  بارش شده ، جزوی از تقدیرش می داند. به احساساتش چنگ می زند. می خواهد از  چرک و باتلاقی که خودش آن در زندگی قبلی اش ساخته رها شود ، اما شرایط،آن  هم به او نمی دهد.ثریا درگیر یک اکوسیستم مخرب بوده و هست،   همسرش یک کنترلگر رابطه بوده ، در رابطه با بهنام  یک آینده  روشن برای  خود می شازد هدفی که خود را وارد یک مارپیچ وهم گونه و خیال آینده میکند ،  در ابرهای رویا ناکام می شود . بهنام خودش در کنترل و مدیریت زندگی خویش در  مانده است . هیچ کس به کسی نمی تواند یاری رساند، مرهم باشد، معشوقی کند  و…وضعیت طلاق عاطفیوضعیت زندگی بهنام و ماهی قبل از طلاق ثبتی شان، طلاق عاطفی است، به  اجبار کنار هم اند، در خیال خود در فکر گریز و فرارند. مرد از نظر همسرش،  شخصیتی سر به هوا، بی‌فکر نسبت به آینده و بی‌توجه به زن و فرزند دارد ،  گویی متوجه احوالات همسر و فرزندش نیست که همه معلول نقد ساختاری است.  همسرش به او می گوید:« زنتم حق داره مثل تو لذت ببره، فکرت همه جا بود جز  پیش من.» جرقه های کوچک به سرعت آنها را هل می دهد برای جدایی. ماهی دختر  پرشوری که در زندگی مشترک خود به دلیل بی‌مهری و بی‌توجهی شوهر خودخواهش،  طاقتش طاق شده. آدم ها همچون پدر ماهی، سهمی برای «عاطفه» در جدایی قایل  نیستند، پدر علل جدایی را در  خیانت، زدن  و عقیم بودن جستجو می کند.بدترین حالت در یک رابطه در جریان است، اینکه میدانی ادامه دادنش چیزی  جز سقوط نیست ولی در کمال نادانی و حفظ آبرو  ادامه میدهی!حتی در مسیر  سقوط، گاهی از خود متنفر می‌شوند، خودشان را سرزنش  میکنند اما باز هم  ادامه می دهند! آنجا به پایان می رسند که دیگر عادت را کنار‌ گذاشته و خسته  شده‌اند از این ادامه دادن. خسته که شدند می‌ایستند به مسیری که طی  کرده‌اند نگاه می کنند و می فهمندعمرشان به باد رفته و هیچ چیز جز آه و  اشتباه و ناکامی نصیبشان  نشده. اینکه شاید روزی خواهی فهمید تنهایی قدم  زدن شرافتمندانه‌تر است.آنها به نقطه‌ای رسیده اند که روح‌ شان دچار کهولت و بیماری  است، تحمل  سیاهی‌ها و رنج‌های پشت و درون  اتاق خواب‌شان سالها  روی هم تَلَنبار شده،  این دلیل بخشی از خسته شدن‌ها و نرسیدن‌هاست، اینکه شروع کردن هر تصمیم  بزرگی در زندگی مثل خانه خریدن و حاشیه نشینی سخت ست، با قدرت و تردید شروع  می شود با پشیمانی و سختی ازحرکت می ایستد.در حین طلاق بهنام، «گل» را مهریه فرمالیته می داند، گلی  که نماد حقوق  عاطفی ست؛ گفته ای که نشان می دهد که حقوق عاطفی در زندگی تشریفاتی و آذین  بخش است، بی توجهی به این حقوق،  به نارضایتی جنسی نیز انجامیده است.ماهی آنقدر از نبود عاطفه در زناشویی رنج  برده  که به پدر خشمگین خود می گوید «نمی‌خواستم مادرش باشم می‌خواستم زنش  باشم». اما بعد از طلاق و بازگشت به خانه پدر، خود را در قفسی دیگر می بیند  که جنس بی عاطفه گی ، توهین، ناسزا و کنترلگری تغییر یافته است.بهنام هم  رنجور عاطفه است با بهانه یا بی بهانه:«بعد زایمان دارا شد همه چیزت؛ پسرت،  کارت، هدفت، عشقت، گذشتت، آیندت » و ماهی پاسخ بهتری دارد «چون از تو محبت  نمی دیدم».سقوط طبقه متوسططبقه متوسطی چون آنها، به طبقه فرودست سقوط کرده، اقساط زندگی آنها را  فلج کرده و در وضعیتی تراژیک گرفتارند. بخاطر همین  زندگی حداقلی باید  تمامی تحقیرها و بی حرمتی ها را تحمل کنند. خود را به زندگی مشغول کرده اند  که فراموش کنند، اما مغروق در استرس های روزانه، دلی گرفتار تعلقات زندگی  دارند.دوست دارند شرایط را کنترل و مدیریت کنند، می خواهند همه چیز را برای  دیگران عادی جلوه دهند و بگویند ما در حال زندگی کردن هستیم، اما واقعیت  ماجرا چیز دیگری است. از دور همه حسرت آن ازدواج عاشقانه را می خورند و  خودشان در حسرت درک و آسایش اند.سرگردان و رنجور کنار یکدیگرند اما چون قادر به کمک کردن به همدیگر نیستند  از گفتگوی عقلانی با یکدیگر امتناع می کنند تا مجبور به پذیرش مسئولیتی  نشوند و بار وجود خود را سنگین تر نکنند. سخن گفتن را ترک گفته اند تا  نشنوند، عاشقی را ترک گفته اند تا مسئولیت نپذیرند. بی انگیزه و ناتوان و  خسته اند.به واسطه گفتن های مکرر خواسته های  حداقلی، دردهایشان سطحی شده است که دیگر حتی از سخن گفتن از رنج هایشان  طفره می روند. تحمیل زندگی کارمندی، کنار گذاشتن رویای هنری، فاصله گرفتن  عاطفی از هم، مصائب داشتن فرزند بیش فعال  توانایی زندگی را ربوده است.بهنام و ماهی در حال سقوط به طبقه ی پایین تری هستند. ریاضت و قناعت  و  قربانی کردن زندگی حال شان، هم نمی تواند شانیت جایگاه اجتماعی آنان را حفظ  کند. گویی بهنام همین که با زنی مطلقه و ضعیف از نظر فکری و اقتصادی رابطه  برقرار می کند از همین سقوط طبقاتی او نشات می گیرد. تلاش ها گویی در  مقابل بی ثباتی و به هم ریختگی وضعیت اقتصادی بی ثمر است. جدال آنها برای  برای رسیدن به جایگاهی برتر نیست، بلکه تلاشی محتوم به شکست برای نگه داشتن  آسایش روزمره در مواجهه با واقعیت دشوار اجتماعی است، در چنین موقعیتی  «کتاب» حکم سرمایه مالی پیدا می کند و مرد می خواهد با فروش کتاب ها برای  پرداخت بدهی و اقساط خانه چاره‌یابی کند.📷نبود رابطه های ناب«رابطه ناب» بین بهنام و ماهی وجود ندارد. رابطه‌ای با برابری جنسی و  عاطفی. عواطف‌ها مسدود شده‌اند، آرمانگراهای دل مرده ای که دلشان می‌خواهد  یکی مراقبشان باشد. «رضا » همکلاسی گذشته ماهی، هم ناکام دیگری است، هر چند  مال و منال و مکنتی دارد. او مترصد شکار است، به محض جدایی ماهی سر می  رسد، دم از عشق گذشته می زند. سخن گفتن از عشقی که تمام شده ، ماهی اما بی  حوصله است و تنها به دنبال اجرایی کردن یکی از آرزوهای شغلی اش است که آنهم  بی نتیجه می ماند.بهنام مردی بی‌توجه و خودخواه که انگار از کُشتن دنیای همسرش ابایی  نداشته. داعیه آن دارد که درد و رنجش به دلیل خطای دیگری است و حالا او را  از پا در اورده است.  آن سو ماهی که رفتار مادر گونه دارد، چه از تر و خشک  کردن همسرش، چه راست و ریس کردن خرید خانه. او  حقوق عاطفی خود را طلب می  کند. از بی‌توجهی و بی‌مهری همسرش  می رنجد. خطاها و نادیده انگاری هایی   که هر یک مدعی هستند آنها را تحت تاثیر قرار داده و زندگی شان را  تبدیل  به یک زندگی پر از بحران ساخته است و حالا اندک انرژی باقی مانده را نیز  بواسطه خشم از دست می دهند.آدم‌های «در انتهای شب» تلخ و ناامیدند. به تماشای منفعل جهانند. زندگی  ماشینی، تکاپو برای کار و  به دست آوردن پول، نبود تفریح، مدار تکرار  زندگی، تنهایی، تهی شدن رابطه درست با فرزند.آدم‌های «مجمع‌الجزایر گولاگ»در اجتماع «در انتهای شب» انگار همه در شب زیست می کنند، تا زبان باز می  کنند  که از خود سخن بگویند، روایت ها تکراری و تلخ و آه دار  است، در  روایت های جدی انگار هیچ کس خوشبخت نیست، از «حکیمه» همکار ماهی که در تجرد  قطعی مانده و بیمار است تا پدر ماهی که تا دهان باز می کند از ناکامی است ،  از ثریا تا همسرش . زندگی ناملایم روزمره،  آنها را در مقابل بحران های  اجتماعی ضعیف تر و ناتوان تر  کرده است. انگار مانند شخصیت های رمان  «مجمع‌الجزایر گولاگ» هستند،  فیلم در واقع تلاشی دارد تا  تصویری قابل درک  از گستردگی سایه‌ی شر بر زندگی میلیون‌ها طبقه متوسط رو به سقوط را  بازنمایی کند.آدم‌هایی که در اوج نیاز  و  تنهایی، حتی نزدیکان  را نیز از دست می  دهند. تصمیمات عادی سازی شده ای  که حساسیت ها  را نسبت به یکدیگر از گرفته  است. مخاطب این سریال هم  فقط از لاک زدن  و رقصیدن پسری با مادر بیمارش  در آسایشگاه خردسند می شود و به شعف می آید .عصر آدم های دموکرات منتقمزوج در انتهای شب در اوج آگاهی فکری ، از خشونت هم گریزان نیستند، انگار  انتقام از دیگری گرفتن، بد نیست. ماهی، استاد بهنام را با تیغ می زند و  اعتراف می کند از قصد زده است. طعنه و منت های استادی هنرمند و روشنفکر  که  از جنس تمناهای طبقه فرودست است، چرا که او هم درگیر رزومره گی ها و امرار  معاش ست. گویی روح و روان آزرده را ، خشونت آرام می کند. خشم برآمده از  نقصان های مالی  بنیاد خانواده را رباییده است.دموکراسی در تجربه های زیسته انسانی نیز هست. دموکراسی یعنی تجربه  صلح،عشق، مهربانی، دوست داشتن، گوش دادن، سخن گفتن، استدلال،کردن و بردن  همه بیگانه ها به درون خود و تجربه کردن درونی همه آنانی که مانند ما  نیستند و با ما متفاوتند.دموکراسی یعنی زیستن تفاوت که در خانواده بهنام وجود ندارد. همه خشم  ماهی خشم از دیده نشدنو نشیدن او ست، گویی انسانی زائد است. شوهر با زبان و  رفتارش زن را می کُشد، خواهر خواهر را، پدر دختر را و خواهر (عمه ماهی)   برادر را. پدر ماهی با سالها زندگی، هنوز خانه ی مستقلی ندارد. خواهرش  سربار اوست و او سربار وراث. در مقابل طلاق دخترش، پشتیبان و حامی نیست.  گویی آنقدر تاوان زندگی داشته که در زمان سالخوردگی نای تاوان دادن دیگری  ندارد.او با دستان خود، با دهان خود، با کلمات  خود، مرهمی که نیست، بلکه  زخم است. انگار  همه جدایی ها یک عامل دارد و آن  خیانت است. هیچ کس مرحم دیگری نیست، تا بتوان در تجربه انسان بودن و عشق  مانع از کشته شدن از  طریق زبان و کنایه شویم .استبداد روانیبزرگ‌ترین استبداد، استبداد به روان انسان ها است. دوستی ها و زندگی ها و   ازدواج ها تنها یک قرارداد است که با فسخ آن تعهد های اخلاقی نابود می  شود . بهنام برای باز پس گیری  حضانت پسرش در حال سناریو چینی و انگ زدن به  همسر سابقش برای داشتن روابط نامشروع است. تبدیل شدن به هیولای انسانی در  کسری از کوچک از زمان شکل می گیرد. استادشان می خواهد هدیه سالها قبل را به  دلیل ارزش یافتن پس بگیرد و شاگرد بدش نمی آید که او را ناکار کند. همه می  خواهند در میانه منفعت و حقانیت، هیولا  وار رفتار کنند. بهنام که زمانی  در جراحت وارده به استادش او را از پیگیری قضایی منصرف می کند حالا  از او  می خواهد برای خواسته ی خود، همسرش را یک جانی معرفی کند. تقلیل زندگی یک  استاد دانشگاه هنر به یک شاهد ازدواج و طلاق و جنایت، پایان رفاقت انگار  پایان شرافت هم هست.آدم های «در انتهای شب» خسته، معمولی، بدون دستاورد، در جهانی پر از  آشوب، گاهی تلخ و سیاه، گاهی پر از هیجان مصنوعی .مایه افتخار کسی نیستند ،  آنها با خرید خانه در حاشیه شهر « به هدف شان می رسند، نه به آرزوهاشان»،  این اولین چیزی هست که باید در جهان مدرن یاد گرفت که از یک جایی به بعد،  در زندگی، زمان چیزی نیست جز، انباشتی از «حجم»، زندگی هیچی جز غَلت خوردن  در لایه‌های زمان نیست.انگار «رنج امروز مساوی هست با رنج فردا». فرسودن به بهانه فردایی بهتر،  همان فردای لامکان و لازمان  را زایل می کند. فردایی که خارج از مفهوم  واقعی ست، حتی معنی انتزاعی هم ندارد. زن پس از طلاق از یک سو آزادی محدود  شده تر  از سوی پدر دارد  و از سوی دیگر با تنهایی و انزوا روبروست. او   طلاق می گیرد اما باز دلش پیش شوهرش است و به بهانه های  متعدد به خانه اش  می رود. به بهانه فرزندش می خواهد او معشوقه اش را رها کند، انگار «به  فکور نبودن» ثریا حسودی می کند، به بی هنر و بی سواد بودن او رشک می ورزد و  یادش رفته که بهنام دیگر مال او نیست. احساسات داشتن همسر سابقش او رامی  ترساند و بهنام هر چند که رانندگی یاد می گیرد اما مشکلات همچنان او را له  می کند.انسان امروز در تنهایی و رهایی انگار در تعارض است و نمی داند چه چیز ی   او را به آسایش خواهد رساند. جامعه ای که وام ازدواج، دهک را بالا می برد ،  زیستن فرسودگی است. دوستی تعریف می کرد چند روز قبل جوری دویدم تا به  اتوبوس برسم که تا ۵ دقیقه نفس نفس می زدم، ولی در چهارراه بعد فهمیدم خط  را اشتباه سوار شدم. گویی دویدن های خیلی از  مردم طبقه متوسط همین گونه  است؛ دویدن در مسیر اشتباه و نرسیدن.(به نقل از عصر ایران)</description>
                <category>محسن سلیمانی فاخر</category>
                <author>محسن سلیمانی فاخر</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2024 14:46:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد «بی رویا»/ فراموشی رویاها،به بی هویتی،غیریت و غریبه گی می انجامد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90561065/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D8%BA%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%AF-kg2bfjzwesuh</link>
                <description>مختص جامعه سینما: محسن سلیمانی فاخر/فیلم«بی رویا» فیلم به ظاهرسورئالی است که کنایه ای بر رابطه زندگی و هویت یابی دارد.یک پارادوکس معنایی ومحتوایی در جای جای فیلم قرار دارد که تحلیل ودریافت محتوا را دوپاره می کند .فیلمساز داده‌هایی را به تماشاگر می‌دهد که با رخدادهای دیگر، کدهای قبلی را بی‌اعتبارمی کند .«بی رویا» درباره رویا است که قصد دارد با همسرش بابک مهاجرت کند.در شبی با دختری بی هویت ؛به نام «زیبا» مواجه می‌شود که به کمکش می شتابد و منجر به نابودی زندگی اش می شود.«بی رویا» از هویت ودنیایی که انسانها برای خودمی‌سازند حرف می زند و براین مهم تاکید می کند که برخی آدم ها درزندگی، جایگاه اشتباه و نادرستی  پیدا می کنند که با وجود یک تلنگر یا ساخته شدن یک «وضعیت استثنایی»متوجه اوضاع می شوند اما این تلنگر دیر هنگام  می تواند به قیمت از دست دادن زندگی باشدوقتی رویا بجای تقلا برای رسیدن به رویای خویش به دنبال رویاهای بابک می دود ،درعمل هویت خود را از دست می دهد و تبدیل به«زیبا»یی می شود که درباطن رویای شوهرش بوده است. او در«بی رویا»یی خود تقابلی بین آنچه خودش دوست دارد  و آن چیزی که بابک دوست دارد ایجاد می کند که بازنده شخص بی رویاست.کدهای فیلم می گوید که«رویا»گم نشده وتنها هویت خود را در زندگی نمی یابد .مفهمومی ترین دیالوگ فیلم «اگه آدم گذشته‌اش را فراموش کنه،بازم همون آدمه یا یکی دیگه‌اس؟»بر این بینش صحه می گذارد .از سویی دیگر می توان استنباط کرد که«زیبا» گمگشته روایت است وچون ازطرف خانواده اش پذیرفته نشده ،سعی می کندهویت دیگری را ازآن خود کند تا زندگی مطلوبش را بسازد.?زیبا درچالش بدست آوردن یک زندگی از پیش ساخته شده است و رویا را مجبور می کند برای ادامه زیستن،مخمصه را ترک کند،حذف شود و زندگی دیگری را برای خود مهیا کند. او نمادی از گذشتهٔ خویش است و تنها کسی است که از گم شدن هانیه آگاه ست .اما درادامه ابهامات درونی فیلم ،دلیل عمل نکردن دستگاه احراز هویت این است که زیبا (ساره)به دلیل فوت اطلاعاتش باطل شده است .از منظری دیگر به نظر می رسد رویا نه اسکیزوفرنی دارد ونه مجنون است.نشانه ها می گوید که آرش هنوز رویا را به یاد دارد و لیلی تا آخر روایت همچنان رویا را می شناسد . از بُعد نشانه شناسانه ، تغییرعکس قاب ها وفراموشی آدمای نزدیک زندگی،مدلول این است که انسان ها به راحتی میتوانند به فراموشی سپرده شوند وهیچ چیز در زندگی قطعی وحتمی نیست.رویا از سویی،آنقدرافراطی در مشکلات اطرافیان غرق شده که دیگران احساسات او را درک نمی کنند.او به آدمها اعتماد می کند و با تمام وجودش می خواهد به انها کمک کند تا جایی که از خود واقعی بیخود می شود .از سوی دیگر آدم های پیرامونش به تدریج  او را به فراموشی سپردند وجایگزینی مثل زیبا را می پذیرند.با این حال می شود استنباط کرد که رویا گمشده زندگی خویش است که بعد از جراحی چشم واقعیت را دید و برگشت به سمت خانواده اول.اما در ادامه با نپذیرفتن شخصیت زنی به نام هانیه و کِش دادن ارتباطات با بابک و زیبا  این تحلیل ،نامفهوم می شود .اما در نهایت  رویا،شخصیت واقعی وحقیقی است و دالی از بیماری روانی وجود ندارد  وقتی  که بابک همیشه سعی در نشناختن رویا نکرد و تمام مدت می خواست او را ساکت کند.«بی رویا»می گوید که این انتخاب ماست که جهان مان را می‌سازد،در دنیاهای موازی، زیبا و هانیه همان رویا هستند با انتخاب و دنیاهای متفاوت.از این رو هر سه شخصیت رویا و زیبا و هانیه یک نفر هستند .وقتی رویاها کنار گذاشته می شوند بی هویتی ،غیریت ،غریبه گی و آنگاه خودکشی  استارت می خورد .</description>
                <category>محسن سلیمانی فاخر</category>
                <author>محسن سلیمانی فاخر</author>
                <pubDate>Sun, 10 Sep 2023 09:30:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم تفریق/ مثل مرگ آدمیزاد نامعقول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90561065/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%82%D9%88%D9%84-yjoxaygiayjd</link>
                <description>مختص جامعه سینما:محسن سلیمانی فاخر/«تفریق»فیلمی مدرن با روایتی ذهنی است که از یک ساحت رئالیستی وارد دنیایی غیررئالیستی می شود.پیداشدن شخصیت هایی دقیقا شبیه یک زوج ،انها را به ساحتی درونی تر و با چالش سوق می دهد که در آن مرد و زن- فرزانه و جلال- گویی انگار به دنبال یافتن همزاد خویشند. به دنبال آمیزاد نامعقولند ،مثل غواصی که هوایشان دارد تمام می شود به هم چنگ می زنند اما  بی تامل ،شیفته اعماقند اما دلبسته سطح !آنها از بُعد تبیین روانکاوانه ،گویی به دنبال فرصتی برای فرار از خود و یکدیگرند. آنها در کنکاش زندگی، به دنبال آدم های مرده دنیایند .در جستجوی نیمه گمشده ی خود، آن بخش پنهان و خاموش درون خویشتن .فیلم تفریق مرد و زنی را روایت می‌کند که به وجود یک زوج از نظر ظاهری و سنی درست مثل خودشان – بیتا و محسن – پی می‌برند که هیچ ارتباط نسبی ندارند و حال شرایط پیش رو آنان را درگیر ودار مخمصه ای غامض قرار می دهد . گویی انها بازیگرانی را استخدام کرده اند که نقش دلخواهشان را ایفا کنند اما نتیجه تلخ و غیر انسانی است . محسن وسوسه  رفتن در اوج دارد اما با مرد سالاری پوچ ، با لجاجت ، با صدای کلفت  و تفکری خام !تفریق درست مانند فیلم دشمن دنی ویلنوو که «آدام بل» استاد تاریخ دانشگاه، زندگی آرام و یکنواختی دارد. او به توصیه یکی ازهمکارانش فیلمی را اجاره می‌کند و بازیگری را که به‌طرز عجیبی شبیه خودش است، در فیلم می‌بیند.او با جستجو در اینترنت، نام بازیگر را پیدا می‌کند. آدام دو فیلم دیگر را که بازیگر در آنها بازی کرده را اجاره می‌کند و ذهنش درگیر مردی می‌شود که به نظر می‌رسد همزاد فیزیکی اوست. آدام در خانه اش عکس فردی که شبیه خودش است که دست زنی روی شانه اش هست را می یابد که شناسایی زن درعکس غیرممکن است .در صحنه ی پایانی فیلمِ ، این صحنه هول آور «مانی حقیقی» فرزانه در آخرین لحظه خود آگاهی ،با اینکه می داند شوهرش به قتل رسیده ،بی توجه به این موضوع ،به سوی مرد همزادِ شوهرش می رود. انگار که هویت او، با دیدن و یافتن محسن معنا پیدا می کند. گویی رنج هستی و  رنج زندگی به انها می فهماند که باید از خویشتن رها شد،هرچه که نتیجه مبهم و تلخ باشد .اینکه برای روزها و لحظاتی از بودن خود فارغ شویم و«هم بودن» خود را از طریق ذهنیت ها معنا ببخشیم. شاید میل جویی در این همذات جویی بی ربط نباشد، به زعم اریک فروم باید از طریق ورود به فرآیند های عاطفی به خودشناسی و دیگر شناسی وایجاد پیوند میان خود و دیگری و رفع رنج جدایی دست یابیم و دراین میان تنها برای پسر بیتا و محسن مهم است که زنی دیگر را جای مادرش نمی پذیرد.گویی او هویت انبوه سازی شده را می فهمدفرزانه و  محسن در تفریق ،همواره مشغول جنگ بین کینه‌ها و عقده های  دیرینه نسبت به آدم‌هایند و با  تنفر از خویشتن  بصورت مکانیزم برعکس یا «والایش»  دنبال رهایی اند . آنها در یک جهان پر آشوب به سر می برند که  در شبانه روز بین بی جسارت بودن و نرسیدن در آمد و شد هستند . اصولاً دنیای  چنین  پرسونالیتی‌هایی، جهانی پر از ماکرو دست آوردهای نوسانی هست، عطش  به دست آوردن دارند، وقتی به دست می آورند خراب میکنند. به همین روی، جهان پر شده از ادم هایی که در شمایل  انسانی   با روانی  از هم گسیخته ، پا به عرصه حیات نهاده اند .</description>
                <category>محسن سلیمانی فاخر</category>
                <author>محسن سلیمانی فاخر</author>
                <pubDate>Mon, 21 Aug 2023 14:46:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستایش «زندگی روزمره»در فیلم«ژان دیلمان»/میان «هیچ» بودن و «همه چیز» بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90561065/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87%D8%AF%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%DA%98%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-tbjzyit37zz4</link>
                <description>مختص جامعه سینما:محسن سلیمانی فاخر/«شانتال آکرمن» خالق فیلم «ژان دیلمان، شماره ۲۳ که‌دو کومرس، ۱۰۸۰ بروکسل»دریافته است تبدیل زندگی روزمره به امر قابل تامل و تفکر عقلانی از رنج آورترین پدیده های انسانی است لیکن در اثرش زندگی روزمره را ناچیز نمی داند.«ژان دیلمان »به دنبال تجربه کردن درونی همه آنانی که مانند اونیستند و متفاوتند،هست .او به زیستن با تفاوت ها باور دارد،خانم دیلمان در بن بست زندگی آشوب زده جامعه خود گرفتار هست اما جدی گرفتن جزئیات زندگی گویی او را به خوشبختی و رضایت رسانده است هر چند که برای امرار معاش خود و پسرش هر روز با مشتریان مرد در خانه‌اش رابطه داشته باشد.خشم باطنی این بانوی تنها از دیده نشدن انسان بوده گی اش در نظام اجتماعی و خانوادگی است که در بن بست زندگی حتی در برخورد پسرش به انسانی زائد تبدیل  شده است اما با این حال با دستان و با کلمات خود «غیریتی»را نمی آزارد.خانم دیلمان دیگری ها را هر چند متفاوت به درون خود برده  است و چنین می اندیشید که جزیی از وجود زیسته و نازیسته دیگری است.فهم تفاوت دارد.غذا خوردن و ظرف شستن و تمیز کردن و مرتب کردن را به  چون یک مراسم و آیین جدی می گیرد.افسرده بودن یا ناامید بودن بخشی طبیعی از زندگی چنین زنی در چنین شرایطی است.اما او  زنی تنها و قوی است که در میان روزمره گی هایش تحمل درد و رنج دارد ونمی گذارد  نهیلیسم و گرفتار شدن در چرخه ناامیدی و پوچی از او انسان ضعیفی بسازد.ژان «هیچ بوده گی»را در عمیق ترین و رنج آورترین شکل آن تجربه می کند اما از مراقبت از خود و زندگی روزمره  اش کوتاهی نمی کند.او با درد نهفته در هیچ بوده گی  زندگی می کند و هنوز قادر است رنج های خود را تبدیل به قصه های معنادار،به مناسک روزمره  امیدبخش، به ظواهر بی اهمیت زندگی مبدل و  تامل برانگیز کند.میان “هیچ” بودن و “همه چیز” بودن. او به درستی این شکاف  رااز بین می برد این زن شوی مرده می داند ماندن در این شکاف و زیستن در میانه زندگی ،تقدیر همیشگی انسان است،لیکن درهمین میانه زیست  می کند و آن را تبدیل به پناه و سکونتگاهش می کند .هر روز به زندگی سلام میگوید و وارد چرخه سلام و وداع می شود .سیکلی که به معنای کتمان تلاش برای بهتر زیستنش نیست..ژان خوب می داند زندگی روزمره را فقط باید زندگی کرد.درست مانند واکس زدن روزانه کفش های «سیلوینِ» وگرنه چنین عملی در زندگی روزمره تبدیل به امری رنج آور و غیر قابل تحمل می شود .فیلمساز نشان می دهد زندگی روزمره ،آغوش بی دغدغه و امن انسان برای زیستن در جهان بی معنایی است که معنای آن صرفا حاصل تکرار کنش های طبیعی و معمول انسانی ست درست مانند سکوت هاس طولانی و مکرر «ژان دیلمان»تگ ها :ستایش «زندگی روزمره»در فیلم«ژان دیلمان»/میان «هیچ» بودن و «همه چیز» بودناشتراک0توییت0اشتراک0</description>
                <category>محسن سلیمانی فاخر</category>
                <author>محسن سلیمانی فاخر</author>
                <pubDate>Mon, 26 Dec 2022 10:58:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابتذال بی سوادی در «دورهمی»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90561065/httpjameaecinemair4547-qfncaohj729q</link>
                <description> http://jameaecinema.ir/4547/ بی سوادی؛ خطرناک ترین نوع ابتذال است .در«دورهمی» نوروز،میهمانانی درقامت مسابقه دهنده  حتی پاسخ بدیهی ترین سئوالات را نمی دانستند و«مهران مدیری» صرفا یک دورهمی فراهم ساخته بود تا به ترتیب بازیگران آثارش را در سفره پهن شده خود جای دهد.مگر می‌شود کتاب نخواند؟ فیلم خوب ندید،موسیقی خوب گوش نکرد،راجع به تاریخ و سیاست و… نخواند،بعد بازیگر وهنرمند شد.اسفناک است که ازخواندن دوبیت شعر حافظ هم عاجزباشی و حتی سوالات تخصصی درحوزه کاری خود راهم به گوش نشنیده باشی وبعد هنرمند و سلبریتی باشی .</description>
                <category>محسن سلیمانی فاخر</category>
                <author>محسن سلیمانی فاخر</author>
                <pubDate>Mon, 09 May 2022 15:36:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذری بر فیلم کوچه کابوس/حرص،حماقت وعشق به خونریزی در تاریخ دائمی است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90561065/%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3%D8%AD%D8%B1%D8%B5%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D9%88%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D8%A6%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-eozzabon92tv</link>
                <description>جامعه سینما:محسن سلیمانی فاخر/ چارلی چاپلین در«دیکتاتور بزرگ» می گوید:«زندگی می‌تواند آزاد و زیبا باشد ولی ما راه درست زیستن را گم کرده‌ایم. حرص و طمع جان انسان‌ها را مسموم و جهان را اسیر چنگال نفرت کرده و ما را به صف به ورطۀ سیه‌روزی و کشت و کشتار کشانده است. در همۀ کارها شتاب گرفته‌ایم اما خودمان را حبس کرده‌ایم. ماشین‌هایی که وفور نعمت می‌آورند ما را محتاج‌تر از همیشه ساخته‌اند. دانش‌مان بدبین و خودپسندمان کرده است. زیرکی‌مان، سنگدل و نامهربان.»نقد فیلم«کوچه کابوس»( Nightmare Alley) ساخته «گیلرمو دل تورو» مملو از درونیات انسانهایی است که در دنیای شلوغ با تضادهای شدید و مخرب، واکنش های سطحی  و تمامیت خواه درآن  نمود پیدا می کنند.درمیان این کوچه ی عجیب وغریب،در میان چادرهای فرسوده و تابلوهای رنگ آمیزی شیک، یک شعبده باز ذهن های زودباور را می خواند و منفعت ،طلب می کند . http://jameaecinema.ir/4661/ </description>
                <category>محسن سلیمانی فاخر</category>
                <author>محسن سلیمانی فاخر</author>
                <pubDate>Mon, 09 May 2022 15:31:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاملی بر فیلم «ملاقات خصوصی»/عاشقی در جامعه آنومیک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90561065/%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A2%D9%86%D9%88%D9%85%DB%8C%DA%A9-a7k0rmkld6ci</link>
                <description>مختص جامعه سینما:محسن سلیمانی فاخر/ برخی معتقدند به تعداد انسان های روی کره زمین راه عشق ورزی و تفسیر در مورد آن وجود دارد و فیلم«ملاقات خصوصی» با  تفسیری هرمنوتیک و تاویلی به عشق ،روای یکی از این معدود ترین روابط در جامعه ای آنومیک است .عشق در دامان فقر و فساد ،عشق بر مدار پر رمز و راز زندگی نابسامان، عشق  لایه لایه در کشاکش تاوان ها ،عشق افسون زدا و توهم زدا،عشقی که دایم بیمارگون می شود و گاه متعادل؛نوعی از دوست‌داشتن که اگر رهروانش «خلاف»نکنند به وصال هم نمی‌رسند.مفهوم عشق و تجربه ی عاشقی کاملا تحت تاثیر گفتمان حاکم بر جامعه و وضعیت اجتماعی،فرهنگی،سیاسی و اقتصادی هر دوران خاصی است.عشق ناآرام  در فیلم «ملاقات خصوصی » اگرچه در سکانس های نخستین فیلم، فردی ترین عواطف و احساسات را برمی نمایاند اما این عشق کاملا متاثر از شرایط و اتمفسر زندگی این زوج است .«مردی» دربند و اسیر در زندان و «زنی» دربند زندگی و شدائد دختر بودن  در یک خانواده کاملا آنومیک با چشمانی که به ادامه دشوار حیات دوخته شده است .عشق در فیلم ملاقات خصوصی کاملا بر عشقی که« اریک فروم»بر وجوه آن تاکید دارد منطبق است و فیلمساز این ارکان را به خوبی در دامان شخصیت ها به اهتزاز در می اورد .مخاطبی که مات و مبهوت از وسعت تراژدی حاکم برجهان فیلم است،«رغبت» جدی به زندگی وپرورش مهرورزی را در سکانس های آخرین در  مسیر این زوج درمی یابد . از توانایی وآمادگی برای پاسخ گفتن به خواسته ها  که «احساس مسولیت» آورده است خردسند می شود.انجا که «پروانه» راضی می شود برای رهایی معشوقش از زندان مواد را به داخل زندان ببرد.از سویی دیگر «احترام »به جایگاه و موقعیت دیگری در وضعیتی که شبیه به سوگ واره است سرمستی می آفریند . پروانه و فرهاد ،جرعه جرعه توانایی درک یکدیگر را در کنار سختی ها دارند و حاضرند عشقی که دربند فساد و تباهی شکل گرفته  را شکوفا کنند.و درنهایت «شناخت» اکسیر نجات انهاست .خوب می دانند دلسوزی واحساس مسئولیت بی شناخت کور خواهد بود و برای انکه  در بزنگاه تردید و تصمیم  برای انتخاب پایداری عشق ،خالی ومیا ن تهی  نباشند ،تفاهم و درکی که از احساس و فضیلت با شکوه بر انگیخته شده به یاری شان می شتابد تا جهان بهتری برای خود بسازنند.</description>
                <category>محسن سلیمانی فاخر</category>
                <author>محسن سلیمانی فاخر</author>
                <pubDate>Sun, 06 Feb 2022 10:40:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاملی بر فیلم«علفزار»/جهانی از شرم های فرو خورده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90561065/%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%81%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B1%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-hmjosqc5lrph</link>
                <description>http://jameaecinema.ir/4375/فیلم علفزار /پژمان جمشیدیجامعه سینما:محسن سلیمانی فاخر/پرداختن به سرچشمه‌ها و سرشت نیروی اخلاقی،مهم ترین مضمون فیلم «علفزار» است .رویکردی  که بر سراسر فیلم از سوی مرد بازپرسی  که اخلاق و وجدان برای او مهم است جاری و حاکم است. شبحی زنده در میان ویرانه های زمانه ی ما! جهانی از شرم های فرو خورده!قهرمانی که آرزوی بازگشت نظم اخلاقی در او متبلور است ،نظمی که از وجدان  و سرشت آدمی نشات میگیرد.او به دنبال راهی نه برای تخدیر و گریز بلکه پذیرش و استقبال از درد است که ارام بخش وجدان اوست .هم تباهی را می بیند هم رستگاری را که  در ازدحامی از تباهی و دروغ به دنبال جوانمردی و انسانیت می گردد.«علفزار» نمایش گر «واقعیت های اجتماعی» است و فیلمساز با روایتی واقعی و مستند شیوه‌های عمل ، فکر و احساس را  که در بیرون از افراد وجود دارد و از قدرت و قوت اجباری برخوردار است را مورد بازاندیشی قرار می دهد.«علفزار» روایت سرگشتگی واستیصال آدمی است.نمایش بی محتوایی ترسناک قدرت ومصلحت های شخصی است.نمایش صاحبان قدرت است که ناشیانه ادای شرافت و متانت را در می اورند و شبانه روز درگیر مبارزه ای مذبوحانه برای حفظ طبقه و جایگاه شان هستند.سرگذشت انسانهایی نادرکه میان وظیفه، قانون و وجدان درتقلا هستند  و با خیر و شر، تک گویی های منفعت طلبانه، بیمارگون و لجام گسیخته  در نبردند تا زیبایی حقیقت را متبلور کنند.حقیقتی که در وانفسای زندگی انسانی ،زیبایی تام وتمام است.نبرد نابرابر قدرت و جبر با وجدان ادمی سالم و رها از یوغ ظلمت  است.مبارزه ای که از ابتذال روح جلوگیری می کند.فیلم  روایت بازپرسی است که هرچه می‌رود به انتهای مسیر نمی‌رسد و در مواجهه با مسائلی است که با اصول  و قابوس او نمی خواند .شهردار یک شهر می خواهد با اعمال نفوذش خون  فرزندش را فدای کسب قدرت و اعتبار خود کند.در این میان انگی به او می چسبانند تا درقضاوتش محتاط ‌تر و فرمانبردار تر و تحت سیطره  باشد .این چالش با تضادهای درونی اش این امکان را از او می‌گیرد تا با درون نگری صادقانه اش  این  چالش  عمیق  را با داده های غریزی اش به میان میدان آورد  و در نهایت  لحظه های  مواجهه با اینده  کودکان به کاتارسیس لحظه ای نائل می شود .بازپرس وجدانش را در برابر با زندگی و آینده‌ی ۳کودک قرار می دهد ومی کوشد که سایه هیولا وار شهوت ،رعب و قدرت  و اعتیاد آدمیان  بر آینده ی آنها حکم رانی نکند.«کاظم دانشی» قانون ،دولت و دستگاه قضا  را درقالب وجدان یکی از نمایندگان این سیستم  را با سرنوشت این  کودکان می آزماید.کودکی که سهوا از سوی یک مامور پلیس  تیر می خورد.کودک نامشروعی که در آرزوی تحصیل است و خردسالی که شاهد تجاوز به مادرش بوده است . او جرائمی که بخشیدن شان هم جرم است را ارحج تر از قانون می بیند.بازپرس با نبردی درونی در خود؛ در وهله اول به فکر خویش است اما شرافتی از درونش می‌جوشد که اجازه سکوت به او نمی‌دهد. تکالیفی که در خارج از وجود و اعمالش در زمینه‌ی حقوق و رسوم تعیین شده است را بازخوانی می کند.هر چند این تکالیف با احساسات او موافقت ندارد.او  از سکوت و لاپوشانی اطرافیان  را نمی گذرد.حالا اوست که باید دراین میان، تصمیم بگیرد علیرغم قدرت و اجبار مافوق ش حکم کند.او درمقابل اجبار و قدرتی آمر و قاهر می ایستد تا واقعیت های  اجتماعی برخلاف میلش بر او تحمیل  نشود .او پایانی بر انزوای وجدان  در جامعه ای ملتهب و تب دار  است .</description>
                <category>محسن سلیمانی فاخر</category>
                <author>محسن سلیمانی فاخر</author>
                <pubDate>Thu, 03 Feb 2022 13:07:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر فیلم«مرد بازنده» ؛سیاست به مثابه حرفه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90561065/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-ubghvavmd81q</link>
                <description> جامعه سینما:محسن سلیمانی فاخر/ فیلم «مرد بازنده»عاری از استراتژی سینمایی است که با خودشیفتگی توهین آمیز، به گفتۀ ماکس وبر همان «سیاست به مثابه حرفه» را پیگیری می کند.فیلم تصویرسازی فیلمساز از فساد در سیستم اداری است اما دوپارگی جهان قصه و واقعیت را رقم می زند: نور و تاریکی، خوب و بد، منو تو و  ما و دیگران.مهدویان می خواهد از این تار و تاریک بودن شرایط آشوب و بلوای  روابط اجتماعی استفاده مطلوب و جامعه پسندی را نشان دهد اما این دوگانه پنداری ساده انگارانه، پذیرفتنی  و موفق  نیست . فیلم  در نشان دادن  جهانی شدن قدرت عاجز اشت  است .«مرد بازنده »داستان یک کارگاه قتل است که می خواهد در میان واکاوی هایش برای شناسایی متهم به  کشف مکانیزم و ریشه‌های فساد سوق می یابد.فیلم بیانگر روایتی است که خود را در محرومیت و یا در خطر می بیند و شرایط بهتری را در مرزبندی های سخت و شدیدجستجو می کند . شعارهای فیلمساز بر انگیزاننده هستند و مخاطب احساس می کند مهم و به رسمیت شناخته شده است اما حملۀ به صاحبان قدرت چاشنی لازم برای اثرگذاری بیشتر است؛فیلمساز به بهانۀ سیاسی-اجتماعی به پوپولیسم  روی می اورد جامعه ای که  ارجمندی و خود سالاری شهروندان را تضمین نمی کند چگونه یک مامور پلیس  به رفورم عقلی و منصبی می رسد.این دیدگاه  نه تنها قابل لمس و دیدن  نیست بلکه ناباورانه است.این مامور منجی  به جای تجزیه و تحلیل موقعیت خود، جایگاه و قدرتش  در مبارزه با ساختار فساد،تنها به ذهنیت متکی به خود به دنبال بلاگردانی  برای  اعضایی  است که محلی از اعراب در ساختار قضایی و سیاسی ندارند.این  پوپولیسم عیان در فیلم،دشمن روشنگری،تخریب گر و در ستیز با قانون مداری است.این رویکرد به همان  اندازه با عقلانیت بیگانه است که مردم با قدرت .حال چگونه بانیان و سرمداران قدرت برای یک معشوقه از آب گذشته، منش و قدرت طبقاتی را به خطر می اندازند.در زمان حال ،دوران این ایثارگری های مشمئز کننده مجریان قانون گذشته است  که به دنبال  کشف پیوند و ارتباط میان افراد ذی نفوذ باشند.امروز دوران احساسات و کشش های دم به دم دگرگون شونده مردم ، با نمایش و نقد قُدر قدرت ها همراه کردن ،گذشته است و نمی توان با این رویکرد کارت سبز گرفت  .عطش مردم سوی خرد پاینده و ثابتی است که تمام نیروهای انسان را زیر یک سقف گرد هم می آورد. آزادی شرط نخست و بی کم و کاست تشکیل چنین ساختمانی است. نه شعار دادن  و همسویی.</description>
                <category>محسن سلیمانی فاخر</category>
                <author>محسن سلیمانی فاخر</author>
                <pubDate>Wed, 02 Feb 2022 10:13:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوانش‌ جامعه‌شناختی‌«خشونت نمادین»بوردیویی‌ در فیلم‌«قهرمان»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90561065/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-erewmvvkllrh</link>
                <description>مختص جامعه سینما:محسن سلیمانی فاخر ،پژوهشگر جامعه شناسی و منتقد سینما ،درباره «خشونت نمادین»از منظر «پیر بوردیو»در فیلم «قهرمان»تحلیلی جامعه شناختی دارد. وی نوشت:خشونت نمادین خشونتی نامرئی است که بدون درک انتقادی و مشارکت از فردی که آن را تجربه کرده است(قربانی)نمی تواند به وضوح دیده شود.خشونت نمادین غیرقابل تشخیص است زیرا به عنوان چیزی طبیعی شناخته می شود و باید رخ دهد.خشونت نمادین از طریق ارزش‌های جمعی درونی‌شده به وجود می‌آید که حقیقت، درست، معقول و درست فرض شده است. و به عنوان یک فرهنگ توجیه می شود.«قهرمان» نمایشگر عادتواره ها و خشونت هایی  است که به گسست‌ها و دگردیسی‌هامنجرشده است‌. جامعه‌ای‌ که‌ دروغگویی‌، بدرفتاری‌، نبود آرامش‌ روانی‌ و قضاوت …را به‌ نسل های آتی انتقال می‌دهد.در چنین‌ فضای‌ آمیخته‌ به‌ دروغ، فرصتی‌ برای‌ صداقت‌ و اعتماد بین‌ افراد وجود ندارد.جامعه فیلم مملواز تنش‌،استرس و خشونت های نمادین است که به خشونت ها و بزه های فیزیکی انجامیده است ودرسطحی به ظاهر کم خطر به پنهانکاری‌ها ودروغگویی‌ انجامیده است. رحیم باید برای‌ احقاق حقـوق از دست‌ رفته‌ خود،با دستگاه قضایی‌ روبرو شود و با دلیل‌،شـواهد ناکـافی‌ درجلوی‌ انان بایستد اما دیوانسالاری‌ بیش از حدعقلانی‌ شده نتوانسته‌ ازاوحمایت‌ کند .در این فضا،امکانی‌ برای‌ راست‌گویی‌ و پرورش صحیح‌ و اخلاقی‌ او و فرزندش وجود ندارد.رحیم، در انتها راه سازگار شدن با جامعه‌ و نیز مقابله‌ با آن را ترجیح‌ می‌دهد.تا به غرور و بی‌فکری‌ نسبت‌ به‌ آینده فرزندش متهم‌ نشود .بوردیو در مباحث نظری خویش، مفهوم خشونت نمادین را مطرح می کند که در معنای تحمیل مفاهیم وعقاید به طبقات و گروه های اجتماعی مرتبط می شود.این تحمیل را ممکن است خانواده ، مدرسه وآموزش های پراکنده اعمال کند.در«قهرمان» فرایند اعمال خشونت نمادین درقالب نوعی گذار از کودکی به بزرگسالی مطرح شده است.در این فیلم،ناموفق بودن خانواده و نهادها دربه انجام رساندن موفقیت آمیز این گذار به تصویر کشیده است که حاوی نگاهی انتقادی است.با این رویکرد«قهرمان»در متن خود نشانگر خشونت نمادین وارد بر کودک (سیاوش )فیلم و پدرش به عنوان قهرمان داستان است.برای‌ فهم‌ جامعه‌ می توان به واقعی‌ت جامعه‌ استناد نکرد بلکه می شود با نمودها وعینیت های فرهنگ‌ عامه‌ که‌ خود را در متن‌های‌ متعدد نشان می‌دهداز جمله سینما می‌توان خود جامعه‌ را درک و تحلیل کرد.خشونت‌ نمادین‌  و تبلور قانونهای‌ نانوشته‌ درفضای‌ اجتماعی‌در قهرمان سلطه‌ افراد فرادست‌ همچون مسئولان زندان (در فیلم‌ طبقه‌ متوسط‌) از طریق‌ گونه‌های‌ مختلف‌ سرمایه‌ های فرهنگی‌، اقتصادی‌، اجتماعی‌ ، نمادین‌ و عادتواره ها بر مابقی جامعه‌ به‌ویژه طبقه‌ پایین‌ تحمیل‌ می‌شود.در«قهرمان» خشونت‌ نمادین‌ به‌صورت قانونهای‌ نانوشته‌ درفضای‌ اجتماعی‌ نقش‌ ایفا می‌کندوبه‌ برتری‌ فرادستان – بخوانید حفظ آبرو،جایگاه و مناسبات اداری و عرفی- می‌انجامد.واژه خشونت نمادین از منظر بوردیو در فیلم فرهادی در  قدرت وسرمایه فرهنگی متجلی است .انجا که رحیم و فرزندش را در جمع به چالش می کشند تا ابروی خیریه و  سرمایه فرهنگی شان را حفظ کنند.کاری که قبل از تجلیل می توانستند انجام دهند.کنشی که درعمل شکار یک فرد قهرمان است تا منافع های به زمین ریخته شده را همچون زندانبانان از آن خود کنند .واگذاری بخشی از داستان به کودکان وجهان آنان بخشی از روایت های فرهادی است.بچه‌ها درتمام فیلم‌های فرهادی، ناظران رفتارهایی هستند که عمدتا حاوی خشونت نمادین است. آن‌ها تمام جزییات رفتار‌های بزرگترها را رصد می‌کنند.گاها ناچارند که درمخمصه آن‌ها شرکت کنند ویا دربرابر قانون یا مصلحت  به نفع خود دروغ بگویند.در«قهرمان»باراصلی بردوش سیاوش فرزند رحیم قرارگرفته است که در حال جامعه‌پذیری‌ است‌.درفیلم‌ خانواده ها ازطریق‌ خشونت‌ نمادین‌ به‌ کودک موضوعاتی‌ را آموزش می‌دهند. سیاوش نوجوانی با وجود مشکلات گفتاری اش،دروهله  نخست، فرزند طلاق است و به واسطه زندانی بودن پدر از داشتن خانواده محروم است.‌او ناظری است که سعی‌ می‌کند تا هر چه‌ بیشتر با اصول و ارزشهای‌ طبقاتی‌ خودهمسو شود.خشونت به صورت ظریف ونامحسوس از طریق آموزش وخانواده سیال استاین خشونت های نمادین معمولا وگاها به طور ناخودآگاه با واژه ها،نمادها واعمال ظهور و بروز می کند.خشونت حاصل از این اقتداردر کودکان مشهود است که در رأس شان بر سیاوش  وسطحی پایین تر  برخواهر زاده های رحیم و کودکی که پدرش در استانه اعدام است ،روانه می شود .این خشونت با قدرتی برتر و به صورت ظریف ونامحسوس از طریق آموزش وخانواده که گفتارشان حامل قدرت و سرکوب و تعدیل است ارزانی می شود.این خشونت تا جایی نمود می یابد که در دیالوگ«زندان چه جور جاییه»هم عیان است.آن مادر و بچه درخیریه نیز در معرض خشونت نمادین است.نگاه های فرخنده به سوی  آنها از همین جنس است .در سکانس های اغازین که خواهرزاده رحیم راپورت مدرسه سیاوش را به پدرش می‌دهد ،مبرهن است که در مدرسه ادای زبان الکن او را درمی‌آورند و برآشفته‌اش می‌کنند که به درگیری‌اش با دیگران ‌انجامیده است .تجلی آن رفتارها در خانه ای که سرباراست نیز عیان است.پسرعصبی که فقط برای نشنیدن صداهای پیرامون‌ به رفتارهای دیگری دست می زند .سیاوش به علت رشد نیافتگی عاطفی وهیجانی بیشتردرمعرض آسیبهای ناشی از خشونت هست و مواجهه دائمی با این رفتار از توانایی اش درایجاد اکتفا به اطرافیان کاهیده واعتماد به نفسشن را پایین آورده است،نمونه این رشد نیافتگی نوع سخن گفتن اوست.با این حال ،سیاوش در سکانس نهایی به چالش کشیدن پدرش درخیریه ،واکنش نشان می‌دهد«بابای من دروغ نمی‌گه» او در اینجا در زیر فشار تحقیر است.سیاوش که لکنت تشدید پذیری درحالات استرس دارد در دوموقعیت دیگر به سخن می اید درجشن خیریه با گریه اش توجهات را برمی‌انگیزد.اوهرچند مفتخر است اما در باطن دلسوزی ها برای موقعیت پدرش و برای لکنت ش اواری ازخشونت نمادین بر او آوار می شود.در کارگزینی فرمانداری که سعی می‌­کنددر بازی تازه طرف پدرش را بگیرد.قدرت تطابق وسازگاری سیاوش کمترواحتمال اینکه درصورت مواجهه با خشونت،در آینده دست به تکرار رفتارهای رحیم بزند بیشتراست.افسردگی،اختلال درتمرکزو رفتارهای پرخطردراوبیشتروامید به آینده کمتراست.خشونت های نمادین «قهرمان»در سه ساحت «زندگی، نهاد و رسانه‌»متبلور استاز سویی شخص رحیم نیز مملو ازخشونت های نمادین است.اودربندخشونت هایی است که در سه ساحت براو درحال عرضه هست .او زندانی ۳بند است.«زندگی، نهاد و رسانه‌«.هر چند که با وجدانش انتخاب مسیر می کند و فرمان می گیرد اما وقتی گرفتار می‌ شود،تمام این درونیات وذات پاکش علیه خودش به کار می‌­رود؛ در دنیایی که برای حفظ تکه‌ای از وجدان باید آبرو را میانجی دانست.رحیم«قهرمان»ساده‌دل از طبقه‌ی پایین جامعه،مدام تحقیر می‌شودودر عسرت و بلاست و درمناسبات شبه اخلاقی نهادهای اجتماعی«زندان،فرمانداری،خیریه »گرفتارست.گاه خشونت ها شکلی نمادین به خود می گیرد که راه نجات خودش را درحفظ ته‌مانده‌ی وجدان و انسانیت‌اش می یابد«نهاد»های اجتماعی نیز برایش سه ساحت وبُعد ساخته اند:«زندان،خیریه و مغازه بهرام».در ساحت «زندگی»هم سه شخصیت و کاراکتر می یابد.زندگی نخست او را« قهرمانِ »معرفی می کند بعد« متهم و کذاب»ودرنهایت«دربند»ش می کند.بیشتر در باب جامعه شناختی اثار فرهادی بخوانید :تحلیل جامعه‌شناختی فیلم«قهرمان»با رویکرد پارادایم تفسیریِ پراگمتیستیدر فـیلم‌،سـویه‌هـای‌ تاریک‌ قضاوت به‌ دو شیوه به‌ چالش‌ کشیده می‌شود،یکی‌ آدم ها نسبت‌ به‌ همدیگر است‌  و دیگری چالش‌ نهاد قضائی‌ که نماد آن حراست فرمانداری و مسئولین زندان است‌.این دستگاه برای حفظ آبروی خود،حتی به خانه رحیم- حریم شخصی- هم ورود می‌کند وعلاوه‌بر زندانی اش،می‌خواهد پسراو را هم تحت سلطه بگیرد.اما رحیم در این لحظه،دیگر به این آگاهی دست می‌یابد واجازه این خشونت را دوباره نمی‌دهد.از منظری دیگر،مشخصه‌ طبقات پایین‌ ازجمله رحیم و فرخنده،محرومیت‌ آنهاست‌ که در پایین‌ترین‌ فضای‌ اجتماعی‌ قرار گرفته‌اند.این زوج محکوم به‌ انتخاب اجباری‌ هستند.ارزشی‌ که‌ بر آنها استوار است‌ ارزش مردانگی‌،ایثارو گذشت است.بسیاری‌ از اعمال و بازنمایی‌هایشان معنای‌ خود را ازاین‌ انگاره می‌گیرد .‌از این حیث ،بوردیو نشان داد که‌ گروه های‌ فرادست‌ و فرودست‌ درجامعه‌ درگیر مبارزهای‌ بی‌پایان برای‌ تثبیت‌ موقعیت‌ و هویت‌ اجتماعی‌ خود هستند.در این میان خانواده که مبتنی برجایگاه اجتماعی و سرمایه ی فرهنگی است،از طریق خشونت نمادین حاصل از قدرت سلطه گر به صورت نامحسوس با تحمیل معناهای رسمی و پذیرفته شده و با استفاده از زبان و سرمایه نمادین،نمادها وسمبلها درتربیت موجودی سلطه گر اقدام می کنند.?در این میان«قهرمان»قدرت پدر را به‌عنوان عنصر اصلی‌ نظام خانواده درجامعه‌ پذیری‌ کودک را نشان می‌دهد.با سیاوش تمرین دروغگویی و نقش بازی کردن میکند.او توسط عمه و پدرش می اموزد که واقعه ای را به دورغ بگوید و زنی را به جای دیگری جا بزند.رحیم دراین رفتار به نوعی فرایند اجتماعی‌شدن را درجامعه‌ ایران به‌فرزندش می‌آموزد.در تمامی‌ فیلم‌ تعاملات بین‌ پدر و پسر برخاسته‌ از انگیزه پدر در راستای‌ شغل یافتن وحفظ ابرو برای‌ ورود به‌ جامعه‌ است‌.رحیم در«قهرمان» فاعل ومفعول خشونت نمادین استدر خانواده فرخنده نیز نوعی‌ خشونت‌ نمادین‌ از طرف برادرش نسبت‌ به‌ فرزندش هستیم.جایگاه فرخنده در این خانواده ای که او نیز سربار است به‌عنوان«سوژه»است که در آن از هویت‌ مستقلی‌ بهره مند نیست‌.بر وفق نظریات بوردیو خشونت‌ نمادین‌ با همدستی‌ ضمنی‌ کسانی‌ که‌ این‌ خشونت‌ بر آنها تحمیل می‌شود و آن را اعمال می‌کنند،درجریان است؛زیراهر دو گروه،نسبت‌ به‌ انجام آن،آگاهی‌ ندارند.رحیم به‌عنوان نماینده طبقه‌ پایین‌،علرغم ساده دلی رفتارعصبی‌ داردو پرخاشگراست‌ وتوانایی‌ کنترل بررفتارخود را ندارد.چرا که او فاعل ومفعول خشونت بوده وهست.در فیلم‌«قهرمان»افراد در میدانهای‌ قدرت،اقتصاد واخلاق با هم‌ در رقابتند.به نظر می رسدهمه برنده میدان اخلاق هستند،از رحیم تا فرخنده،ازخواهر تا شوهرش ‌چرا که‌ در نهایت پای‌بند به‌ اخلاق اندهرچند گاهی می لغزند .شخصیت های قهرمان دردو مرز«نهاد»های اجتماعی و«توقع»خوشان مرددند.رحیم انقدر تمایل به رضایت نهادها دارد که خود را به فراموشی می سپارد اما در نهایت به شوریدن می انجامد.?فیلم چشم‌انداز تلخی از بحران های پیش رو دارد که با انفعال واستیصال نیروهای اجتماعی همراه است.اگر فرد بر اساس وجدان عمل کندقبل ازهرنیروی مسلط دیگری،جامعه می‌گوید کذابش نام می دهد. منفعتش را می بینند و مدعی می شوند که باید تاوانش پس دهد ودر نهایت با ریاکاری سنجش می شود .رحیم هنگام مقابله با آقای طاهری به یاد می اورد که بهرام به او هشدار درستی داده :«آن‌ها دل‌شان به حال بچه‌ی‌ الکنِ تو سوخته است». او اکنون نمی گذارد آبرویشان را با لکنت بچه‌ اش به دست بیاودند.لیکن طاهری را  مجبور می کند فیلم پسرش را از روی گوشی‌اش پاک کند؛ کسی که می خواهد با «اشک و رسانه » خودش را تبرئه  کند.اما وقتی تطهیر به نتیجه نمی رسد  از تهدید استفاده می کند .رحیم آبرو و شرافت  را می خرد اما آزادی ظاهری را می فروشدرحیم دیگر نمی‌گذارد اتفاق مشابه ای  بیفتد،می داند از جایگاه اجتماعی و اقتصادی سقوط کرده،دیگران هم باید چونان او تاوانی سنگین ‌دهند:بچه‌اش،خواهرش، فرخنده وحتی بهرام ؛اما سعی می­‌کند جلوی سقوط اخلاقی‌­اش را بگیرد.نبرد «رحیم و بهرام» در نهایت به جدال  نابرابر بین «رحیم وطاهری»می انجامد.رحیمی که دیگر قهرمان است و منفعل نیست با حریف بزرگتری می‌جنگد و چونان قهرمانی سرافراز در لحظه­‌ی پاک شدنِ فیلم گوشی طاهری احساس آزادی می­‌کند. پیروزی ایی که تاوان دارد.آینده‌­اش را می‌دهد تا اینده سیاوش را از خشونت دور کند.تگ ها :اصغر فرهادیخوانش‌ جامعه‌شناختی‌«خشونت نمادین»بوردیویی‌ در فیلم‌«قهرمان»محسن سلیمانی فاخراشتراک0توییت0اشتراک0اشتراکخوانش‌ جامعه‌شناختی‌«خشونت نمادین»بوردیویی‌ در فیلم‌«قهرمان»</description>
                <category>محسن سلیمانی فاخر</category>
                <author>محسن سلیمانی فاخر</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jan 2022 13:02:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوانشی بر«جوکر»/تسلط در جهان نوین از اقتصاد به فرهنگ انتقال یافته است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90561065/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AC%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%AA%D8%B3%D9%84%D8%B7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hcvxx3fxsydi</link>
                <description>جامعه سینما:محسن سلیمانی فاخر/ وقتی یک برنامه، ایده‌ و تفکر تازه ای ندارد و بر اساس انگیزه های فرامتنی پررنگ تری تولید می شود، همه چیز می شود بهره فردی، تلقین، دور شدن از واقعیت.«آدورنو» تنها راه گریز از این چرخه معیوب فرهنگی را روی آوردن به خصلت هایی چون پیش بینی ناپذیری، دوری از تکرار کاذب و پیروی نکردن از الگوهای مشابه یا یکسان می داند که به تقویت ذهنیت خلاق و نوآور مخاطب و در نتیجه فردیت و عقلانیت راستین می انجامد.جادو و سِحر عکس‌العمل و «ری‌اکشن» در کمدی به تولید آثار درخشانی منجر شده است برای آنکه شوخی و خنده، اساسا در ری‌اکشن خلق و منتقل می‌شود. اما در «جوکر» این ظرفیت مغفول مانده است؛ چراکه تلاشی برای ارتقاء کیفیت و احترام دوچندان به مخاطب صورت نگرفته است.ایسنا نوشت: در «جوکر» چندین شبه سلبریتی می‌آیند که با «اکشن»هایشان باعث شوند تا خنده از دیگر رقبا بگیرند، رقبایی که به ظاهر همان کمدین هایی هستند که در کادر وجود دارند اما در عمل مردمی هستند که بابت این برنامه هزینه می کنند.مهمان هایی که همه شان، همه جا ظهور و بروز می کنند و از همان دایره انتخاب می شوند، هم در «مافیا» هستند، هم «خندوانه»، در تاک شوهای رنگارنگ شبکه نسیم به مناسبت های ملی و مذهبی حضور دارند، هم در تلویزیون اند، هم در سینما و مابقی هنرمندان بیرون از این دایره پرگارند. ? آنها با دهان صدا درمی‌آورند، خم می شوند و غذا می خورند و بالا و پایین می پرند و می لرزند و می لرزانند، لباس هایی به ظاهر خنده دار به تن می کنند و ادای کودک درمی آورند تا ما و آنها بخندیم. اما نه ما می‌خندیم و نه آنها؛البته شاید برخی ها از جو به وجود آمده هم بخندند و یا خنداندن آنها با کوچکترین عملی به راحتی صورت گیرد.شاید آنها باید به دستور و هدایت احسان علیخانی و بر اساس قاعده سیکل حاجت و اطاعت در پشت صحنه بخندند و یا از نخندیدن، خنده شان بگیرد. عجیب تر آنکه باید به جبر جلوی کادر قرار بگیرند و بگویند:«داشتم پرپر می زدم از خنده. اونجاش دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم از خنده. وقتی که چراغ قرمز روشن شد چقدر خندیدم. دیگه داشتم منفجر می شدم از خنده».مجری هم با بازندگان و حذف شده ها به قدری تصنعی و مبالغه آمیز دل و روده شان را در دهانشان جمع کنند و از شدت خنده ریسه می روند. مخاطب هاج و واج می ماند که این کجایش خنده دار بود و آن کجایش استندآپ کمدی بود.ببینده می ماند که به چه بخندد. نخست احساس می کند متوجه طنز کار نشده است و ذایقه سخت و ذات عبوسی دارد اما در ادامه به تهی بودن محتوا پی می برد. «ای دو صد لعنت بر این تقلید باد.»جوکر جز ایده مرکزی اقتباسی خود رهآورد دیگری ندارد؛ نه اتاق فکر و نه کارگردانی و هدایتگری درخوری دارد؛ چراکه فکر کردن یکی از کارهای سخت دنیاست.شاید اگر علیخانی آن استند آپ کمدین هایی که از دورترین شهرستان ها در برنامه گذشته اش ـ عصر جدید ـ حضور داشتند را در این برنامه جدیدش به کار می گرفت، بهتر از این نمایندگان کمدی سینما و تلویزیون مان خنده را به مردم ارزانی می دادند.رامبد جوان و تئـــــوری«هر که هر کجا خواســـت زایمــــان کنــــد»اینکه چند بازیگر به اصطلاح کمدی در پلاتویی جمع شوند و بخواهند با بی برنامه گی و بی تدبیری باعث خنده شوند،نمی شود نام یک رئالیته شو به آن نهاد،البته شاید این تاوان به عهده آنان نباشد؛ چراکه وقتی برنامه ای بر اساس سود و «دریافتی» عَلَم شود، بازیگر و مهمان هم تنها به همان می اندیشد و علی السویه از پروژه ای به پروژه دیگر مسیر کج می کند.همان که هومن حاجی عبدالهی برای تایم اختصاصی اش هیچ متن آماده ای ندارد یا امیرمهدی ژوله که خود نویسنده آیتم های کمیک است، با دست خالی به برنامه می آید. این سرمایه لبریز و لب سوز باعث می شود که تمام بیلبوردهای شهرها را به خود اختصاص بدهد،‌آیا یک دکور لاکچری و ۱۰ بازیگر را دور هم جمع کردن و بدون کارگردانی حساب شده ای و میزانسن در خور برنامه،به این همه تبلیغ و هیاهو نیاز دارد؟ به راستی چه می شود کرد، وقتی آنها «شیفته و فریفته فرهنگ مخاطب انبوه»اند.یک برنامه «صبح جمعه با شما» تنها با استفاده از صدا و چند صداپیشه محدود همین الان هم خنده بیشتر و ارزان تری را به مخاطب هدیه می دهد. «جوکر» حتی از کمدی بزن‌ بکوب یا اسلپ‌استیک که در آن تحرک بدنی نقش اول را بازی می‌کند، اصطلاحا «زی مووی»تر است.  لااقل این آثار، کارگردانی و تعدد لوکیشن و میزانس دارند و برای خنده گرفتن تمهیداتی اندیشیده اند اما در جوکر صحنه‌ها تنها حرکت و جنجال سر و صدا و مسخره‌ بازی است و همین مانده که به شوخی‌های فیزیکی مبالغه‌ آمیز متوسل شوند.دیگر لحظات سوال برانگیز این است که میان اداهای بی مزه و لوس، توضیح می دهند که هر کدام به چه کاری مشغول بوده اند! مگر مخاطب ندیده که او چه می کرده؟ آیا کارکردی جز تایم اضافه کردن دارد؟ بهتر نبود یک نویسنده ای دیالوگ های خنده دار بنویسد و فقط نحوه اجرا را بسپارند به بازیگر، بهتر نبود ژوله نقش نویسنده داشت تا بازیگر؟جالب آنکه، مبلغی که مهمان‌ها برای حضور در این برنامه‌ها طلب می کنند و از سردارندگی و برازندگی مبلغ پیشنهادی شان دودستی تقدیم شان می گردد، ده ها برابر جایزه در نظر گرفته شده است! از علت ها معلول می سازند تا پاسخی غیرواقعی به علت بدهند.نظریه انتقادیِ مکتب فرانکفورت معتقد است که کانون تسلط در جهان نوین از اقتصاد به قلمرو فرهنگی انتقال یافته است. آنان به نقد «صنعت فرهنگ» و سلطه فزاینده آن بر جامعه و افراد می پردازند؛ چراکه فرهنگ از کارکرد اصلی خود خارج شده و با تولید هدفمند یک فرهنگ استانداردِ از بالا به پایین که از طریق نفوذ رسانه ها، همچون کالایی مصرفی به خورد توده ­ها داده می شود و با یکسان­ سازی آنان و تولید نیازهای جعلی و کاذب، در خدمت هژمونی غالب جامعه و ارزش ها و منافع سرمایه دارانه قرار گرفته است.«صنعت فرهنگی»وظهور«شیخ حُ ۳ ین»اینستاگرامی در«خندوانه»از این حیث، حالا اگر پول و سرمایه هنگفتی در میان است و باید بین سازندگان تقسیم شود و اسپانسر و تولید کننده بهره ای ببرند، خودشان می دانند و صلاح خودشان اما اینکه در این میان علت تولید چنین برنامه ای را به وسوسه خیرجویانه خنداندن مردم در شرایط سخت اقتصادی عنوان می کنند، دور از اخلاق رسانه ای و عرفی است.«سزای تو، ترا شاها، ندانم آفرین گفتن/ همی شرم آیدم زین خام گفتاری چنین گفتن». اینکه با حالتی گل درشت از مدرسه‌سازی برای مناطق محروم و خیرخواهی و نیکوکاری صحبت کنند، باز هم جای بسی تامل است. اگر سرمایه گذارتان می خواهد کار خیر کند، جایش برنامه جوکر نیست. پشت سرمایه یک برنامه پنهان شدن و منت گذاردن بر سر بیننده، نشان نیکوکاری و خیرخواهی مردم محنت زده نیست.بله، حال و روز مردم خوب نیست، مشکلات زیاد است، «خنده بر هر درد بی درمان دواست».خنداندن مردم و شاد کردن آنها فضیلتی آرمانی و دینی است اما مردم از همین منفعت طلبی ها، از همین شعارهای نفاق و ریا و منت گذاردن ها خسته و درمانده و افسرده اند.نمی شود هم برای مردم کار کرد و هم نگاه به جیبشان باشد. نمی شود «هم از آخور هم از توبره خورد». نمی شود یک بام و دو هوا داشت. نمی شود هوای هر دو طرف را داشت هم سرمایه دار وهم مردم توده، هم فرادست و هم فرودست.بخشیدن پول هم که توهین‌آمیز است. آنجا که به برنده ساک پول جلوی ۴۰ دوربین ـ به قول خودشان ـ می گویند چقدر از این چمدان پول را به محرومین اختصاص می دهید و برنده هم سرش را کج می کند و بگوید فلان و بهمان مقدار.فرو ماندم ز بس جود ترا ماء معین گفتن/حدیث تیغ و تیر و قصه تاج و نگین گفتن.</description>
                <category>محسن سلیمانی فاخر</category>
                <author>محسن سلیمانی فاخر</author>
                <pubDate>Wed, 29 Dec 2021 14:08:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاملی جامعه شناختی بر رفتار«تتلو»در کنسرت ترکیه/الگوی رنگین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90561065/%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%AA%D9%84%D9%88%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%87%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-i0kqpt5l2fdp</link>
                <description>نقد  تتلوییسمhttp://jameaecinema.ir/4092/ https://jameaecinema.ir/4092/ جامعه سینما:در این نوشتار تاملی بر کنسرت اخیر پدیده نوظهور ایرانی می‌شود. نگارنده تاملی جامعه شناختی بر رفتار«تتلو»در کنسرت ترکیه می کمد و آنرا  از  الگوی رنگین برمی شمارد  و معتقد است رفتارسلبی« تتلو» را محبوب تر و پیروانش را مصمم‌تر می‌کند.</description>
                <category>محسن سلیمانی فاخر</category>
                <author>محسن سلیمانی فاخر</author>
                <pubDate>Sat, 27 Nov 2021 13:51:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدبینی،ناباوری و بی‌اعتقادی درونمایه دیستوپیای«شیشلیک» است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90561065/%D8%A8%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%BE%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%84%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-efsrm3uelsrj</link>
                <description>جامعه سینما:محسن سلیمانی فاخر/فیلم«شیشلیک» از دیستوپیایی برمی خیزد که حامل آدمهایی است که در یک مدینهٔ فاسده ای ،ساکنانش در یک کارخانه مشغولند و با تلاش مضاعف و قناعت با دستمزد حقیرانه خوکرده‌اند.زمانی این اتش زیر خاکستر شعله ور و عیان می شود که فرزند یکی از کارگرها هوس شیشلیک می کند و این خواسته باعث قلیان نیازها و سرکوب شان میشود .</description>
                <category>محسن سلیمانی فاخر</category>
                <author>محسن سلیمانی فاخر</author>
                <pubDate>Sat, 27 Nov 2021 13:33:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنگ باختگی نور در دهان دایره وار دهر/جامعه شناسی فیلم «خورشید»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90561065/%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%87%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-saynsizqzr0l</link>
                <description> https://jameaecinema.ir/3858/ جامعه سینما:محسن سلیمانی فاخر/رنگ باختگی نور در دهان دهر ،چکیده ی جامعه شناسی فیلم «خورشید» است.ونگوگ در نامه ای می نویسد «هنوز حجم شگفت آوری از نور برهمه چیز می ریزد»اما در فیلم «خورشید»،وقتی نوری بیش از حد بر همه چیز بتابد نتیجه وحشتی تلخ و دردناکی است ،چرا که اگر تاریکی کورمان کند نور نیز کورمان خواهد کرد. این نور زشت ترین ،بی ملاحظه ترین و عنق ترین وجوه انسانی را در فصولی از کثافات بیرحمی  نشان مان می دهد.</description>
                <category>محسن سلیمانی فاخر</category>
                <author>محسن سلیمانی فاخر</author>
                <pubDate>Sat, 27 Nov 2021 13:19:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>