<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یونگ هی 🌸</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_90612776</link>
        <description>سلام خوش اومدید.  لطفا کامنت بذارید و نظرتون رو🍟بیان کنید و لایک و دنبال هم حتما کنید.  هر چی 🌈حمایت ها بیشتر بشه پارت ها را زودتر میزارم.  🇰🇷
 (｡◕‿◕｡)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:26:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3487095/avatar/OYk6Ke.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یونگ هی 🌸</title>
            <link>https://virgool.io/@m_90612776</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چتر دو نفره پارت هشتم (پارت اخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90612776/%DA%86%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-sbqjt8pnqbfo</link>
                <description>جونگ کوک: من دیدم که دم رودخانه هان یونگ هی بچه دوست داره منم تصمیم گرفتم م..س...ت کنم  یک ابمیوه براش درست کردم و داخلش قرص بیهوش کننده حل کردم تا شش ساعت یونگ هی بی هوش بود. من: بلند شدم انگار نیم ساعت خوابیدم به جونگ کوک گفتم گفت جونگ کوک: تو راستش شش ساعته خوابی من: وای یا خدا من انقدر زیاد نمیخوابم الکی نگو جونگ کوک: نه الکی نمیگم واقعا شس ساعته خوابیدی من: ساعت دیگه هفت صبح بود ما بیدار بودیم من دیگه اصلا خوابم نمیومد صبحانه رو با اعضا خوردیم بعدش یهو حالت تهوع گرفتم و سریع رفتم دستشویی و سرگیجه گرفتم فکر کردم حالا به خاطر صبحانه بوده اومدم بیام بیرون از دستشویی سرم گیج رفت افتادم زمین اعضا منو دیدن سریع به جونگ کوک گفتن اعضا: وای خدا بچه ها یونگ هی افتاد به کوکی سریع بگید بیاد نامجون: جونگ کوک سریع بیا یونگ هی افتاد جونگ کوک: وای الان میام جونگ کوک سریع برد منو رو تخت تا دراز بکشم زنگ زد دکتر و گفت سریع بیاد دکتر خودش رو سریع رسوند ازمایش کرد و بعد جونگ کوک رو برد از اتاق بیرون جونگ کوک من خیلی ترسیده بودم دکتر منو از اتاق برد بیرون جونگ کوک: دکتر چی شده اتفاق بدی که نیافتاده دکتر: خیر یک خبر خوب دارم خانمتون بارداره جونگ کوک: 😳😳🫢😯😮وایییی دکتر: مبارکه جونگ کوک: تازه یادم اومد چه گندی زدم دیشب مست کردم و داخل ابمیوه یونگ هی قرص بیهوش کننده ریختم انگار شش ساعت خواب بود نگو تو اون شش ساعت 🫢😵🥴🤭 من: دکتر اومد تو و گفت راستش باردارید مبارکه من هم خوشحال شدم و هم تعجب کردم دکتر که رفت من به جونگ کوک گفتم چیکار کردی جونگ کوک ماجرا را برام تعریف کرد من: چرا بیهوشم کردی بهم میگفتی جونگ کوک: 🫣🙂🤐 جونگ کوک یک دفعه بغلم کرد و گفت دیگه بچه دار شدیم خوشحال نیستی من: 😶🙂 باشه حالا خدایا بعد از همه ی این سختی ها رفتیم سونوگرافی تا بچه را ببینیم ببینیم دختره یا پسر جونگ کوک خیلی ذوق داشت لباسه که پوشیدم ارایشی که کردم اونجا یک جا گردشگری بود تو راهمون از اونجایی که زود حرکت کردیم جونگ کوک رفت عکس گرفت 😍عکسی که گرفت لباسشم همین بودرفتیم سونوگرافی فهمیدیم یک بچه هست و دختره من: وای خدا جونگ کوک: قربونش بشم من بعد چند وقت و مدتی کمی طولانی تو این مدت خیلی جونگ کوک کمکم میکرد و مهربون بود بعد دیگه رفتیم دکتر بچه به دنیا اومد چهارسال بعد قیافه ی دخترموناین پنج سالگیشه این چهارسالگیش اسمشم گذاشتیم یونا به معنی قلب طلا و نور خدا خیلی قشنگه و جونگ کوک هم خیلی پدر خوبیه و همینطور همسر خوبی هست پایان.  این هم از پارت هشتم دیگر تموم شد امیدوارم خوشتون اومده باشه حتما لایک و دنبال کنید به حمایتتون نیاز دارم و همینطور منتظر کامنت های قشنگتون هستم نگران نباشید براتون باز هم رمان های دیگه می نویسم بیشتر در مورد بی تی اس خدانگهدار.  </description>
                <category>یونگ هی 🌸</category>
                <author>یونگ هی 🌸</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2024 20:12:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چتر دو نفره پارت هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90612776/%DA%86%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-qpkqexfydkae</link>
                <description>من: فردا صبح پا شدم دیدم جونگ کوک کنارم خوابیده یک چند دقیقه ای بهش نگاه میکردم بعدش پاشدم رفتم صبحانه چیدم اعضا اومدن سر سفره و جونگ کوک هم صدا زدن اومد صبحانه خوردم و بعدش خداحافظی کردم و رفتم پیاده روی و بعدش رفتم خونه لباسامو عوض کردم و یکم دراز کشیدم و نشستم پا گوشیم یه دو ساعتی پا گوشی بودم که یهو جونگ کوک زنگم زد جونگ کوک: الو سلام خوبی من: سلام مرسی جونگ کوک: میخواستم بگم رفیقام رفتن میخوای بیای اینجا؟ من: ممم باشه تا یه نیم ساعت دیگه میام. جونگ کوک: باشه خدافظ من: خدافظ من: پا شدم ارایش کردمو یک لباس راحت اسپرت پوشیدم. لباسی که پوشیدم ارایشمم که مثل همیشگی یعنی این  این قبلی هست شبیه من: خب اوکیه برم دیگه جونگ کوک: یک لباس راحت میپوشم و یکمم ارایش میکنم لباسی که پوشیدم ارایشی که کردم و مدل موهام خب خوبه من: رسیدم دم در خونه در رو باز کردم جونگ کوک: سلام یونگ هی خوبی من: سلام جونگ کوک مرسی مرسی تو خوبی جونگ کوک: مرسی میگم که نمیخواد جونگ کوک صدام کنی بگی کوکی اوکیه من: مم باش 😶😊 جونگ کوک: بیا بریم اتاق من من: باشه وقتی رسیدم اتاق جونگ کوک بهم گفت خیلی دوستم داره منم همینطور جونگ کوک: خیلی دوست دارم و دوباره یک بوسه 15 دقیقه ای داشتیم بعدش خوابیدم احساس میکردم سرم درد میکنه بعدش جونگ کوک صدام کرد گفت پاشم بریم غذا بخوریم رفتیم باهم پایین همه ی اعضا به من خیره شدن فکر کنم زیادی خوشگل کرده بودم جونگ کوک سر اعضا داد زد گفت چرا غذاتونو نمیخورید 😠  از زبون کوکی: داشتیم با یونگ هی میرفتیم پایین رسیدیم یهو دیدم همه ی اعضا دارن به یونگ هی نگاه میکنن لپ هاشون گل انداخته بود انگار از یونگ هی خوششون میاد اخه امروز یونگ هی خیلی خوشگل کرده بود منم داد زدم سرشون و گفتم چرا غذاتونو نمیخورید من: از غیرتی شدنش خوشم میاد باهم غذا را خوردیم بعدش دیگه جونگ کوک گفت اینجا بمون من: نه دیگه باید برم خونه فردا میام جونگ کوک: ناسلامتی ما ازدواج کردیم تو رو خدا امشب بمون من: باشه نگاش کن.  فقط قیافش دقت به موهاش نکنید. من: رفتیم اتاقش خوابم میومد گرفتم خوابیدم جونگ گفت من تو اون اتاق میخوابم تو راحت باش از زبون جونگ کوک: رفتم اون اتاق تا یونگ هی راحت باشه دراز کشیده بودم دیدم خوابم نمیبره دلم برا یونگ هی تنگ شده بود پاشدم رفتم دیدم خوابیده چقدر نازه منم طاقت نیاوردم و پیشش خوابیدم من: ساعت پنج صبح یهو تشنه ام شد اومدم پاشم که برم اب بیارم دیدم جونگ کوک منو بغل کرده دلم نیومد پیشش خوابیدم ساعت نه صبح پاشدم جونگ کوک سفت گرفتم گفت پیشم بمون منم پیشش موندم ساعت ده صبح پاشدم جونگ کوک هم پاشد رفتیم صبحانه خوردیم و بعد صبحانه جونگ کوک گفت: بیا بریم بیرون اماده شو تا بریم من: باشه لباسی که من پوشیدم.  ارایشی که کردم. جونگ کوک: تیپی که زدم. هر دو مون حاضر شدیم رفتیم اسکی رو یخ من بلد نبودم جونگ کوک کمکم میکرد داشتم اروم اروم میرفتم که یهو لیز خوردم و رفتم تو دل جونگ کوک لحظه خیلی عاشقانه شد بعدش من گفتم بیا بریم یه چیزی بخوریم گشنمه جونگ کوک: ممم باشه من: رفتیم کورن داگ خوردیم و رفتیم یکم بیرون با ماشین جونگ کوک دور زدیم به جونگ کوک گفتم من: کوکی میای بریم دم رودخانه هان یکم پیاده روی کنیم؟ جونگ کوک: باشه من: رسیدیم رودخانه هان پیاده روی میکردیم چند تا بچه دیدم خیلی ناز بودن انگار  دیگه شب شد و رفتیم خونه شام نخورده بودیم اعضا امشب کار داشتن و دیر وقت می اومدن جونگ کوک: میخوای نودل درست کنم؟ من: باشه خیلی خوب درست کرد خیلی خوشمزه بود جونگ کوک بهم گفت میشه هر شب رو اینجا بمونی من: ممم اگه تو میخوای اشکالی نداره جونگ کوک: مرسیییی من: جونگ کوک دیده بود که من بچه دوست دارم برام یک اب میوه درست کرد اورد خوردم بعد چند دقیقه خوابم گرفت رفتم خوابیدم بقیه اش برای پارت بعد. </description>
                <category>یونگ هی 🌸</category>
                <author>یونگ هی 🌸</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2024 02:36:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چتر دو نفره پارت ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90612776/%DA%86%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-iuupjd24zezm</link>
                <description>جونگ کوک: میشه باهام ازدواج کنی؟ من: ممم وای خدایا نمیدونم یکم وقت می خوام میشه شمارت رو داشته باشم؟ جونگ کوک: بله حتما من: مرسی بعد بهت زنگ میزنم. جونگ کوک: باشه خدافظ من: خداحافظ.  من: رفتم خونه قلبم داشت میومد تو حلقم زنگ زدم دوستم الو خوبی کجایی سریعا بیا اینجا دوستم: من خونه ام الان میام. من: باشه خدافظ. دوستم رسید. دوستم: خوبی چی شده؟ من: وای نگم برات ببین جونگ کوک بهم زنگ زد و بهم گفت یک موضوع مهم هست که باید بهت رو در رو بگم گفت بیا اتاقم رفتم اونجا بهم گفت راسیتش مامان و ضبابام گفتن باید تا فردا ازدواج کنم و میتونم خودم اگه کسیو میخواستم تا فردا باهاش ازدواج کنم ولی اگر کسی رو پیدا نکردم باید با دختر خالم که خیلی از بدم میاد ازدواج کنم میخواستم بگم که با من ازدواج میکنی؟ دوستم: وایییی اخ جون بله بله رو بهش بگو تو چی گفتی؟ من: گفتم یکم وقت میخوام فکر کنم و گفتم میشه شماره تماستو داشته و گفت باشه و ازش گرفتمو خدافظی کردم. دوستم: تو چقد خنگی میری بهش میگی بله اوکی؟ من: وای خدا چقدر استرس دارم باشه. دوستم: همین الان زنگش بزن و بگو میخوام باهات حرف بزنم کجا ببینمت. من: باشه داشتم زنگ میزدم جواب داد جونگ کوک: سلام خوبی من: سلام مرسی تو خوبی جونگ کوک: مرسی من: باید ببینمت کجا همو ببینیم جونگ کوک: ممم کافه خوبه. من: اوکیه خوبه پس ساعت شش اونجام جونگ کوک: باشه میخوای بیام دنبالت من: نه مرسی خودم میام    خدافظ میبینمت جونگ کوک: خداحافظ همچنین. دوستم: وای پاشو پاشو یک میکاپ کن و یک لباس خوشگل بپوش من: وای حالا انجام میدم دوستم: زود باش ساعت چهار و ربعه من: باشه الان اماده میشم. اول حموم کردم ارایش کردم و لباسمو پوشیدم. میکاپی که کردم و لباسی که پوشیدم. من: اماده شدم خوبه؟ دوستم: وای مثل فرشته ها شدی عالیه. دوستم: ساعت پنج و نیمه سریع تاکسی بگیر و برو من: باشه خدافظ دوستم: بای خوشگله گند نزنیا من: باشه باییی تاکسی گرفتم رفتم به سمت ادرسی که جونگ کوک فرستاده بود رسیدم کافه جونگ کوک اونجا بود از زبون جونگ کوک: فکر کنم میخواد جواب بله بگه سریع رفتم دوش گرفتم اماده شدم و یکمی کرم زدم و یک لباس شیک پوشیدم لباسی که پوشیدم.  ارایشی که کردم جونگ کوک: رفتم ساعت پنج و ربع رسیدم کافه رفتم دو تا قهوه گرفتم و نشستم منتظر یونگ هی بودم یهو اومدش خیلی خوشگل شده بود وای خیلی خوشحال بودم. من: رسیدم و نشستم روی صندلی بهش سلام کردم سلام خوبی جونگ کوک: سلام مرسی تو خوبی درباره با موضوع ازدواجه من: مرسی بله جونگ کوک: تصمیم گرفتی با من ازدواج میکنی؟ من: بله 🥴 جونگ کوک: 😳 وای اهان بیا قهوه مون رو بخوریم و بریم خونه تا با دوستام اشنات کنم من: مم باشه من: قهوه رو خوردیم با هم رفتیم به خونشون خیلی استرس داشتم تا رفتیم اونجا دوستاشو به من معرفی کرد و همینطور منم به اونها رفتیم اتاقش اون بالا بعدش منو بغل کرد و بعدش یک بوسه ده دقیقه ای داشتیم بعدش خیلی خسته بودم همونجا خوابیدم فردا رفتیم عروسی میکاپی که کردم. و خدافظ میبینمت جونگ کوک: خداحافظ همچنین. دوستم: وای پاشو پاشو یک میکاپ کن و یک لباس خوشگل بپوش من: وای حالا انجام میدم دوستم: زود باش ساعت چهار و ربعه من: باشه الان اماده میشم. اول حموم کردم ارایش کردم و لباسمو پوشیدم. میکاپی که کردم و لباسی که پوشیدم. من: اماده شدم خوبه؟ دوستم: وای مثل فرشته ها شدی عالیه. دوستم: ساعت پنج و نیمه سریع تاکسی بگیر و برو من: باشه خدافظ دوستم: بای خوشگله گند نزنیا من: باشه باییی تاکسی گرفتم رفتم به سمت ادرسی که جونگ کوک فرستاده بود رسیدم کافه جونگ کوک اونجا بود از زبون جونگ کوک: فکر کنم میخواد جواب بله بگه سریع رفتم دوش گرفتم اماده شدم و یکمی کرم زدم و یک لباس شیک پوشیدم لباسی که پوشیدم.  ارایشی که کردم جونگ کوک: رفتم ساعت پنج و ربع رسیدم کافه رفتم دو تا قهوه گرفتم و نشستم منتظر یونگ هی بودم یهو اومدش خیلی خوشگل شده بود وای خیلی خوشحال بودم. من: رسیدم و نشستم روی صندلی بهش سلام کردم سلام خوبی جونگ کوک: سلام مرسی تو خوبی درباره با موضوع ازدواجه من: مرسی بله جونگ کوک: تصمیم گرفتی با من ازدواج میکنی؟ من: بله 🥴 جونگ کوک: 😳 وای اهان بیا قهوه مون رو بخوریم و بریم خونه تا با دوستام اشنات کنم من: مم باشه من: قهوه رو خوردیم با هم رفتیم به خونشون خیلی استرس داشتم تا رفتیم اونجا دوستاشو به من معرفی کرد و همینطور منم به اونها رفتیم اتاقش اون بالا بعدش منو بغل کرد و بعدش یک بوسه ده دقیقه ای داشتیم بعدش خیلی خسته بودم همونجا خوابیدم فردا رفتیم عروسی میکاپی که کردم. و لباسی که پوشیده بودم. جونگ کوک: خیلی ذوق داشتم لباس هایی که پوشیدیم من اون وسطیم من: عروسی مون را کردیم و با بابا و مامان جونگ کوک اشنا شدم خیلی مهربون بودن مامانم هنوز تو شوک بود بابام هم از مسافرت کاری اومد به سئول و همه بهم تبریک گفتن حتی به جونگ کوک دوستم که داشت از ذوق سکته میکرد عروسی که تموم شد خیلی خسته بودم و دیگه بیهوش شدم. جونگ کوک: عروسی تموم شد ولی یونگ هی بیهوش شده بود خیلی خسته بود بردمش به اتاقم خونه و خوابوندمش رو تخت خیلی ناز خوابیده بود. منم کنارش خوابیدم و فردا صبح. بقیه اش برای پارت بعدی دیگه خیلی نوشتم.   </description>
                <category>یونگ هی 🌸</category>
                <author>یونگ هی 🌸</author>
                <pubDate>Thu, 05 Sep 2024 17:02:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام🌈</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90612776/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-xnj9ojfp2nrb</link>
                <description>سلام پست امروزم درباره اینه که پیجی به نام لیا هست که شش پارت درباره تهیونگ و بی تی اس گفته بیشتر موضوعش تهیونگه خیلی داستانش قشنگه من خودم خواندمش لطفا اونو دنبال و لایک کنید کامنت براش بزارید میدونم که خوش قلب هستید و اینکار رو میکنید خیلی ممنون (✪‿✪) </description>
                <category>یونگ هی 🌸</category>
                <author>یونگ هی 🌸</author>
                <pubDate>Mon, 02 Sep 2024 23:54:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چتر دو نفره پارت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90612776/%DA%86%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-ctrywt3fssid</link>
                <description>که گفت: جونگ کوک: وایسا تو از من خوشت میاد. من: راستش اره. جونگ کوک: 😊پس بیا بریم بیرون باهم قدم بزنیم راستی اسمت چیه؟من: باشه اسمم یونگ هی. جونگ کوک: چه اسم قشنگی داری چه معنی اسمت بهت میخوره من: مرسی داشتم با جونگ کوک راه میرفتم که رفتیم دم کافه جونگ کوک رفت قهوه بگیره. از زبون جونگ کوک: با هم قدم میزدیم رفتم دو تا قهوه بگیرم . من: یک پسره ای نزدیکم شد. پسره: سلام خانم خوشگله میای بریم باهم بار من: نه مزاحم نشید منم از شدت ترس جیغ زدم و پیشیمون شدم گفتم کاش این لباس رو نپوشیده بودم.لباسی که پوشیده بودم.  و گفت از اینجا برو خودش دوست پسر داره . از زبون جونگ کوک: داشتم قهوه میگرفتم که یهو صدای جیغی اومد فهمیدم یونگ هیه سریع رفتم پیشش دیدم یک پسره ای کنارشه و انگار اذیتش کرده سرش داد کشیدم و گفتم برو خودش دوست پسر داره. جونگ کوک: حالت خوبه؟ چی بهت گفت؟ من: اره حالم خوبه ولی بهم گفت بیا با هم بریم بار برای همین من هم ترسیدم. جونگ کوک: نگران نباش من کنارتم. جونگ کوک: بیا این هم قهوه. من: مرسی. جونگ کوک خواهش میکنم کاری نکردم. جونگ کوک میخواست بهم یک چیزی بگه که یهو اعضا با ماشین اومدن و گفتن بیا بریم دیرمون میشه. جونگ کوک شمارمو گرفت و رفت  و من هم با تاکسی رفتم خونه. رسیدم خونه خسته بودم میخواستم بخوابم ولی قبلش رفتم از یخچال یک شیرکاکائو اوردم و خوردم و خوابیدم فردا صبح ساعت 8 گوشیم زنگ خورد دیدم یک شماره ناشناسه برداشتم الو بفرمایید شما؟ جونگ کوک: منم جونگ کوک خوبی من: هول کردم و گفتم اهان تویی مرسی تو خوبی؟ کارم داشتی جونگ کوک: مرسی درباره یک موضوع باید حرف بزنیم رو درو بیا اتاق خودم. من: اها باشه. منم حسابی خوشگل کردم و رفتم. جونگ کوک: سلام خوبی بیا بشین من: سلام مرسی اوکی جونگ کوک ببین راسیتش مامان بابام گفتن دیگه وقته ازدواجه ولی من همچین فکری نداشتم خیلی زورم کردن گفتن یا تا فردا خودت انتخاب میکنی یا ما دختر خاله ات رو برای خواستگاری میاریم. منم که از اون بدم میاد میشه باهام ازدواج کنی؟ بقیه اش برای پارت بعدی دیگه خسته شدم بای 🌈</description>
                <category>یونگ هی 🌸</category>
                <author>یونگ هی 🌸</author>
                <pubDate>Mon, 02 Sep 2024 19:29:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چتر دو نفره پارت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90612776/%DA%86%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-dwmvrsvysyu3</link>
                <description>فردا صبح رفتم قدم بزنم تو پارک کسی نبود رفتم نشستم رو تاب یهو اونو دیدم که اومد نشست رو تاب بقلی و بهم گفت ازم خوشش میاد منم از استرس داشتم اب میشدم تا اینکه اومدم بهش بگم منم همینطور و اسمت چیه رفیقاش اومدن و رفت. من هم با ذوق و شوق رفتم خونه زنگ زدم دوستم و گفت زود باش بیا. و قطع کردم. بعد چند دقیقه دوستم اومد دوستم: چی شده چرا قطع کردی زود باش بگو درباره ی اونه؟ من: اره ببین صبح رفتم پارک کسی نبود نشستم رو تاب یهو اونم اومد و کنارم نشست رو تاب گفت: ازم خوشش میاد تا اومدم بهش بگم منم همینطور و اسمت چیه؟ رفیقاش اومدن و رفت. بعدش هم من اومدم خونه و به تو زنگ زدم. دوستم: وای خدااا عالیه ببین تنها کاری که باید بکنی اینه که بری تمیز کاری خونه که بیشتری میاد بهش بگی این حسو داری و از بپرسی اسمشو.  من: منم با ذوق شوق گفتم باشههه.  منم رفتم خونه شون و تمیز کاری میکردم خسته شدم و یکم استراحت کردم تا چشمام را باز کردم هر هفتا پسر بالای سرم داشتن بهم نگاه میکردن منم فرار رو از استرس گذاشتم و رفتم خونه فردا برگشتم خونه برای تمیز کاری و داشتم رو زمین روتمیز میکردم تا اینکه یک اتاقو دیدم که یک برچسب روش بود و زده بود کوکی عضو کوچیک منم کنجکاو شدم و رفتم تو وای چه اتاق قشنگی!! چه عروسک خرگوش خوشگلی!! داشتم میدیدم که اسمشو پیدا کردم جونگ کوک وای چقدر قشنگه! صدای در اومد اومدم فرار کنم که یهو چشم دوباره خورد به عروسک خرگوش دو دل شدم و دلم نیومد و برداشتمش و اومدم فرار کنم که جونگ کوک زد رو شونم و گفت جونگ کوک: شما داخل اتاق من چیکار میکنی از این عروسکه خوشت میاد منم: با لکنت گفتم اره اون گفت مال تو باشه لباسم کوتاه بود اومدم سریع برم خونه که گفت.... بقیه اش برای پارت بعدی انگشت هام دیگه یاری نمیدند. </description>
                <category>یونگ هی 🌸</category>
                <author>یونگ هی 🌸</author>
                <pubDate>Mon, 02 Sep 2024 02:33:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چتر دو نفره پارت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90612776/%DA%86%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-vjlfv43nns1o</link>
                <description>وقتی که خوردم یک پسره ای زد رو شونم منم برگشتم دیدم همون هفتا پسرن و اونی هم که زد روشونم اون پسرس که عاشقش شدم وای خدا منم همه ی اب ها رو تف کردم تو صورتش چه لحظه ای 🗿خجالت کشیدمو از اونجا فرار کردم و به خونه رفتم. جونگ کوک: وای همون دختره بود بچه ها عاشقشم فقط چرا انقدر دست و پاچلفتیه. تهیونگ: طوری نیست سخت نگیر. جیهوپ: به نظرم دختره هم ازت خوشش میاد چون لپ هاش گل انداخت. نامجون: داداش شانس بهت رو کرده ها. جیمین: معلومه عاشق همچین عضو گروهی میشه. جین: درسته. یونگی: کوکی خودمه. من: وای چه لحظه ای بود خدا اینها اینجا زندگی میکنن؟ واییی دارم از استرس میمیرم. من زنگ زدم به دوستمو گفتم بیا خونه ی ما که یک موضوع مهم برات دارم. دوستم: وای مگه بیکاری ولم کن خسته ام. من: اگه نیای میکشمت بابا قضیه حساسه کراش زدم. دوستم: اول وقتی حرفایی ابتدایی رو میشنید برو بابا و وقتی شنید کراش زدم: یا خود خدا الان میام. دوستم وقتی رسید: سلام بگو کیه؟ میشناسیش؟ بهش گفتی؟ اونم تو رو دوست داره وای تعریف کن دیگه مردم.  من: باشه!! خدایا ببین هفتا پسرن اون طرف خونمون زندگی میکنن بیشتری وقت ها نیستن یک پسره ای هست که انگار جوون ترین عضو گروهه من از اون خوشم میاد مامانم بهم گفت برم تمیز کاری اونجا روز دوم صبح اونا رو تو خیابون دیدم بعدش که رفتم تمیز کاری حسابی خسته شدم خونه شون خیلی بزرگه رفتم موچی هایی که مامانم براشون درست کرد رو بخورم که یک دفعه پرید تو گلوم و من اومدم اب بردارم از یخچال که یک پسره ای زد رو شونم خودشون بودن منم همه ی اب ها را از دهنم پاشیدم تو صورتش وای اصلا نمیخوام به یاد بیارم چه گندی زدم چیکار کنم؟ دوستم: چه داستانی داره اوکی ببین به نظرم بیشتر برو تمیز کاری که بفهمی اون به تو علاقه داره. من: باشه فردا میرم. بقیه اش رو در پارت چهارم میزارم. (. ❛ ᴗ ❛.) </description>
                <category>یونگ هی 🌸</category>
                <author>یونگ هی 🌸</author>
                <pubDate>Mon, 02 Sep 2024 01:21:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چتر دو نفره پارت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90612776/%DA%86%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-reynttlnkxih</link>
                <description>من: از شانس بده من مامانم زنگ زد گفت مامان: پس برو خونه را تمیز کن دیر شد. من: باشه مامان حالا میرم.من رفتم خونه لباسامو عوض کنم که بوی خوب یک خوشمزه ای اومد مامان:بیا این موچی ها رو بگیر به هیچ عنوان ازش نخور همشون مال پسراست بزار تو یخچال. من: وای چرا همش مال این هاست مامان:همسایه جدیدمون هستن چه انتظاری داری.من: باشه تو راست میگی  منم با عصبانیت رفتم به خونشون و خونه را تمیز میکردم و گفتم وای خدایا چرا باید خونه ی این پسرا رو تمیز کنم کاش خدمتکار اونا که تو خیابون دیدم بودم. گشنم شد  رفتم از یخچال یک چیزی بردارم بخورم اونا که نبودن به هر حال دیدم موچی هست یهو یادم افتاد مامانم موچی درست کرده از یخچال در اوردم یکی از موچی ها پرید تو گلوم در یخچال رو باز کردم اب در بیارم و بخورم وقتی که خوردم. بقیه اش پارت بعدی (✷‿✷) </description>
                <category>یونگ هی 🌸</category>
                <author>یونگ هی 🌸</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2024 21:29:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چتر دو نفره پارت یک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90612776/%D8%AC%D9%88%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D9%88%DA%A9-%D9%88-bts-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-xn8q0zz3fgrr</link>
                <description>سلام من دارم درباره جونگ کوک می نویسم امیدوارم خوشتون بیاد. از خونه قبلی مون اساس کشی کردیم رفتیم یک خونه دیگه من تو اتاقم بودم مامانم صدام کرد مامان: ببین چند تا پسرن تو یک خونه نزدیک ما زندگی میکنن فهمیدم که میخواند یک خدمتکار خونه شون را تمیز کنه منم بهشون گفتم دخترم میتونه این کار رو کنه بیشتری وقت ها نیستن. فردا اولین روز کاریه یادت نره حقوق خوبی هم داره. من: عصبانی مگه من نوکرم نمیخوام. مامان: باید بری ابرومون میره من بهشون گفتم حتما میای فردا. صبح فردا داشتم تو خیابان تو پیاده رو راه میرفتم یهو هفتا پسر جنتلمن و کیوت کره ای دیدم که یهو عاشق یکی از پسرا شدم که انگار عضو جوون گروه بوده. جونگ کوک: بچه ها دیدین این دختره رو خیلی خوشگله روش کراش زدم. امیدوارم خوشتون اومده باشه بقیه اش پارت بعدی حتما لایک کنید و کامنت بزارید. </description>
                <category>یونگ هی 🌸</category>
                <author>یونگ هی 🌸</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2024 20:35:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>