<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیا ثمری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_90673017</link>
        <description>دانشجو فلسفه دانشگاه تهرانم.نوشتن رو از آکادمیکش بگیر تا جستار و شطحیات؛دوسدارم.کتاب شعرچاپ کردم بنام &quot;شوق ها&quot;.عاشق تهران بودم ولی...! اپلای کردم هلند،اما برگشتم چون&quot;آن خانه قشنگ است ولی خانه من نیست&quot;</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:37:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4106379/avatar/Qm4Csf.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیا ثمری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_90673017</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به شاهنامه و زینب موسوی پیرهن دریدن ولی به ویزا در جا پریدن!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90673017/%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%87%D9%86-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B2%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%86-vttwaa0lwkof</link>
                <description>در باب جنجال اخیر &quot;توهین&quot; به شاهنامه&quot;به ایران سلام و به تهران درودنه ماشه نه b2 دگر شور رفتن نبود&quot;&quot;نان خشک آب زدن آری ولی دایاسپورا بودن هرگز&quot;نمیخوام فخر ایران دوستی کنم، ایران به خودی خود قداستی ندارد.ایران از آن رو که خانه است خواستنی است.اخيرا سعی کردم از طعنه و تیکه اندازی استفاده نکنم چندش آوره برام، چندش از آن رو که طعنه؛ مداقه مفهومی یا گوش سپردن به دیگری نیست. ارعاب و منکوب کردن دیگری است.اما مسابقه ایران دوستی ای هم اگر قراره برگزار کنیم اون هم در آستانه مکانیسم ماشه و جنگ و بی آبی و بی برقی و طلای 14 میلیون تومانی؛سر شاهنامه و دل آزردگی از &quot;چیز سیاه دراز&quot; نیست!شاید سر اینه که اگه ویزات اومد یا کارت اقامت داشتیعین شصت تیر در میری یا نهآب و برق من هم چهار ساعت میره و منزلی در اقتصاد کنونی هرگز نتوانم خرید!یعنی حتی ده متر از خاک وطن! به اسم من سند نخورده.ولى من عشق میکنم به فارسی در کوچه و مغازه سخن میگم من اروپا پژوهی رو دوسدارم اما نه داياسپورا شدن در اروپاآب قطعه راستی، دقیقا الان حین اشتراک گذاشتن این مطلب با شما.من در موزه رایکس جلوی تابلوی نگهبان شب اشک ریختم، در 70 یورو خرج کردن و مایحتاج یکماه رو از فروشگاه لیدل خریدن اشک ریختم با اینکه 70 یورو در آمد یک هفته هم نبود!موزه رایکس، نگهبان شب، رامبرانت&quot;آن خانه قشنگ است ولی خانه من نیست&quot;این خانه قشنگ است ولی خانه من نیستاین خانه قشنگ است ولی خانه من نیست؛این خاک چه زیباست ولی خاکِ وطن نیست؛آن دختـــــــــــرِ چشم آبیِ گیسوی طلایی،طنازِ سیه چشــــــــــم، چو معشوقۀ من نیست؛آن کشور نو، آن وطــــنِ دانش و صنعت،هرگز به دل انگیــــــــــزیِ ایران کهن نیست؛-خُسرو فرشیدوَرد-و رفتم! از آن منزل آباد. خیلی آباد است. محشر است ولی خانه نیستبغض در آمستردام زیبا زیبا.. با یورو های بسیار بسیار؛ اما بغض، بغض استگ نه دایا سپورا شدن در اروپا</description>
                <category>نیا ثمری</category>
                <author>نیا ثمری</author>
                <pubDate>Fri, 29 Aug 2025 02:38:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق به مثابه بزنگاه تاریخی؛ رابطه و دشواری های عصر روانشناسی گری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90673017/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D8%B4%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-i15gbf9qlyqj</link>
                <description>نقاشی فوق، نگاره ای است از پیر آبلار و هلوئیز‌؛ داستانی عاشقانه در اوج کشمکش های تاریخ فلسفه قرون وسطیدنیای جفت یافتن ما؛ سخت تر و پیچیده تر شده...قدیمی ها در کار ناکامیِ عشق به آسانی میگفتند؛ خب! اقبال یارمان نبود و یار لی وفا بود یا به هر حال با رخت سفید به زندگی همدیگر می آمدند و با رخت سفید می رفتند و هم را تا گور، تحمل میکردند.اما حالا رد فلگ داریم! روابط ابژه داریم و هزار بدبختی دیگر... حتى نمیتوانم با خیال راحت برای معشوق رفته خود اشک بریزیم؛ باید تحلیل کنیم او خودشیفته بوده یا ما؟ این فروپاشی رابطه تجلی تکرار کدام تروما در کودکی ما بوده؟... چه کسی سمّی بود؟ چه کسی مرزی بود؟ دفاع های ناسازگار من در کجای رابطه به او و این دلبستگی لطمه زد؟ اضطرابی هستم یا اجتنابی؟...این برچسب ها همه لحنی سرزنشگر دارند که یعنی فروید راست گفته زور ما به بازی های سوپر ایگو نمی رسد. سوپر ایگو ما استحاله کرده و به هر طریقی ایگو را درمانده میکند و زندگی را غمبار، سوپر ایگو میتواند لباس درمانگر بپوشد و با ترمینولوژی روانشناسی ما را شکنجه دهد‌.حال فکر کن در این دنیا، ترنسجندر هم باشی! کارت زار است. شگفت اما آنکه گاهی پیش آمده از دوستان واژن/فالوس دار روابط معنادارتر یا با دوام بیشتری را تجربه کرده باشی؛ عجیب دنیایی خواهد شد. تحلیل ها تمامی نخواهند یافت و پیچیدگی های جنسی و جنسیتی و ارتباطی بطرز جنون آمیزی بسط خواهند یافت‌.سوال هایی بی شمار از این بابت که آیا تراجنسی بودن، پاتولوژی است؟ آیا شریک عاطفی من در حیات عاطفی خود سخت ناکام مانده که به سراغ یک تراجنس آمده؟ آیا این وضعیت جنسیتی ویژه مهر و داغ گناهی است بر تمامی روابط و جدایی محتوم؟:انسان،دیگری است&quot;و شگفتا در کار دیگری بودن چالشی ترین امر استخودِ انسان از حیث چیزی جز دیگری نبودنش، به امری بغرنج بدل میشود‌؛ و دیگری و من و ارتباط پر از دال ها و مناسبات جنسیتی و جنسی است‌. و عرصه جنس و جنسیت سرشار از تنش ها و تکانه ها و ترس ها و سانسور هایی هست که کار کاویدن و خودشناسی را دشوار میکند.حال اما انسان و در کارِ دیگری بودنش، فراتر از امر جنسی و جنسیتی است و البته فراتر از صرف وقت گذرانی و حضور فیزیکی نزد دیگری.هر دو نفری که با هم کافه می روند و به رختخواب هم میروند، لزوما دیگری های هم نیستند‌ یا به تعبیر بهتر دیگری های معنادار یکدیگر نیستند.آنچه من از دیگری معنادار مراد میکنم تجربه زیسته ای به شدت ویژه است. تجربه بینا سوژگانی میان دو سوژه منفرد که گویی دو نفر هم را آیینگی میکنند. هم را در همدیگر می بینند. کلمات دیگری را آن گونه میشنوند که گویی خود با خود سخن میگویند.قصه ای دارند مشترک؛ از همه مهمتر یک تاریخ و قصه ارگانیک دارند. از تیندر و اپلیکیشن های دوستیابی نمیشود چنین کسی را پیدا کرد‌. باید فی المثل همکلاسی بود و تجاربی مشترک و بعضا خطیر و عمیق با فرد مقابل داشت که به مرور زمان رشد یافته.یک روایت مشترک یا یک تاریخ مشترکعناصری لازم برای كانستيتيوت/بنیان گذاری شدنِ یک دولت-ملت، پشت سر روابط معنا دار است.همینطور صرف اشتراک هم کافی نیست. همانطور که صرف داشتن اقلیم مشترک، جمعیت های گوناگون را یک ملت نمیسازد، همکلاسی بودن یا هم اتاقی بودن صرف نیز دو فرد را به دیگری های معنادار و یک &quot;ما&quot; تبدیل نمیکند.اینکه هم را دیدیم و پسندیدیم یا مدتی کنار هم وقت گذراندیم، شرط لازم است اما کافی نیست.یک تجربه زیسته دوتایی باید بعنوان پیش شرطی بنیادی تر رخ بدهد که فراتر از جاذبه جنسی است.اما؛تجربه چنین چیزی شبیه بردن یک لاتاری است.و همانقدر که تشکیل کشور های قدمت دار و دوام دار امری پر زد و خورد و فراز و نشیب است، تجربه ای فرساینده نیز هست.و همانطور که قید شد، تجربه ای نادر برای روان هر انسان است.بعضى تجارب تکرار پذیر نیست. بعدشان باید بی درنگ جان داد چون استعلایی ترین تجارب روان-تن بشری اند.فی المثل مهبانگ چند بار شانس وقوع دارد؟یا انقلاب فرانسه؟اینها بزنگاه هستند.بزنگاه را چطور میتوان برساخت؟بزنگاه تنها میتواند از اقبال خوش رخ دهد. و بعد از رخ دادنش نیز نیازمند تدبیر بسیار است تا حفظ شود...نیا ثمری</description>
                <category>نیا ثمری</category>
                <author>نیا ثمری</author>
                <pubDate>Fri, 22 Aug 2025 14:42:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جستاری در باب معنای آزادی نزد اسپینوزا و لوازم آن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90673017/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%86%D8%B2%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%A7-%D9%88-%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%A2%D9%86-qigoh9hdwuja</link>
                <description>از اسپینوزا پرتره ای واقعی وجود ندارد، تمامی پرتره ها تخیلی و الهام گرفته از توصیف های بعد از مرگ از چهره اش است؛ بعنوان‌ یک پرتغالی الاصل یهودیمقدمه اسپینوزا یکی از تاثیرگذار ترین فیلسوفان تاریخ فلسفه غرب، یکی از رادیکال ترین و صریح ترین آرای جبرگرایانه را  نیز در میان سایر متفکرین دوران مدرن داراست. در باب مسئله جبر و اختیار او اراده ی خود انگیخته و اراده ی آزاد افراد انسانی  را مفهومی مبهم و ناممکن میداند و در عوض فهم جدیدی از آزادی انسان را وضع میکند. در این جستار بر آن هستیم تا به سه  پرسش، پاسخ دهیم، نخست آنکه مبادی متافیزیکی و تعاریف عناصر مسئله جبر و اختیار در نزد اسپینوزا، که برسازنده ایده او در  باب مسئله جبر و اختیار هستند، کدام اند؟ دوم آنکه اگر اسپینوزا مفهومی نو از آزادی را بنیان می نهد، این آزادی دقیقا چیست و  آزادی از چه چیزی لحاظ میشود؟ در خالل پاسخ به این پرسش ها بخش هایی از فصول مرتبط کتاب اخالق اسپینوزا مورد  بررسی قرار میگیرد.پیشینه دکارتی رواقی:اسپینوزا ادامه دهنده سنت عقل گرایی و عقل مدرن دکارتی است، و میتوان به وضوح دریافت صورت بندی ها و مبادی مشابهی در حوزه های مختلف فکری در میانشان موجود است، همچنین تنها تالیف او در زمان حیاتش با نام خویش کتاب « شرح اصول فلسفه دکارت و تفكرات مابعد الطبیعی» بیان فلسه دکارت، اما با ساختار هندسی کتاب اخلاق است. در باب رواقیان نیز میتوان اندیشه جبرو تن در دادن به ضرورت و اندیشه صیانت نفس وارتباط میان فهم وفضيلت را نقاط اشتراک دید و مایه فکری رواقیان باستان در اندیشه اخلاقی او حضور دارد. اما در باب مسئله اراده و اختیار و موجبیت بدن بواسطه نفس با دکارت و رواقیان دارای اختلاف است و دکارت را به عدم پایبندی به مبانی فکری اش و عدول از اصول فهم واضح و تمایز متهم میکند که در آغاز فصل پنجم کتاب اخلاق به شرح آن می پردازد، همچنین به نقد این اندیشه می پردازد که اراده برعواطف کنترل مطلق دارد و میتواند تحکما آنها را تحت تاثیر قرارداده یا تغییر دهد و یا اینکه در فهم رواقی عواطف صرفا به مثابه گزاره ای نا صحیح اند که به محض فعالیت عقل و استعمال گزاره درست از میان میروند. اسپینوزا بدیل های خود را به نحوی منسجم در مقابل این آرا ارائه میکند و صورت بندی دقیق تری از همان مشی فکری را ارائه میدهد که در ادامه مطالب تا حد توان روشن خواهد گشت. در حقیقت اسپینوزا از اسلاف خود به روشنی فراروی میکند، با وجود تعلقی که اندیشه اش همچنان به آنان دارد.مبانی اسپینوزا برای مسئله جبر و اختیار:اخلاق اسپینوزا به مثابه یک کل منسجم به روش ترکیبی هندسی نوشته شده است ( برخلاف روش تحلیلی ای که دکارت استعمال کرده بود حال این موضوع سبب میشود تا این نقل از فرد ریش یاکوبی گرچه اغراق آمیز اما حاوی بصیرت باشد که گفته است اگر یک قضیه از آن کتاب را نفهمید کل کتاب را نخواهید فهمید. همچنین نه تنها ناشی از ساختار کتاب بلکه رای اسپینوزا در باب موضوع مقصود ما نتیجه ی منطقی نوع نگاه اسپینوزا در مسائل بنیادین تر است.در راستای پاسخ به سوال اول جستار، به بخش اول رجوع میکنیم او از ابتدا مفاهیم واژگانی چون مختار و مجبور را باز تعریف میکند، در تعریف 7 بخش اول مختار به معنی موجودی است که در خود و بواسطه علل درونی و از صرف ذات خود به چیزی موجب میشود. اما در هر حال این یک موجبیت است که تنها علت خارجی در آن دخیل نیست.و در اصل متعارفه 3 بخش اول او وجوب على معلولی را تصریح میکند و اشاره میکند که صدور معلول از علت و اصل علیت اصل متعارفه و بدیهی است.حال با توجه به این دو به قضیه ای کلیدی در بخش اول برخواهیم خورد قضیه 32 بخش اول اراده به فعلی تعلق نمی یابد مگر آنرا علتی باشد که بواسطه آن موجب شده و این علت هم با علتی دیگر و همین طور تا بی نهایت تا به اینجا میتوان مبتنی بر تعریف او از مختار و غیر مختار و پیش فرضهای متافیزیکی اسپینوزا از ضرورت علی و بسط آن به اراده دریابیم مسئله آزادی نزد اسپینوزا به معنای اراده ای آزاد بدون ضرورت در اعمال و نامتعین نیست. انسان جوهری مستقل نیست تنها حالتی از حالات نامتناهی جوهر نامتناهی یعنی خدا است که مبتنی بر ضرورت ذاتش موجب شده است. یک سری ضرورت هستی شناختی صلب تخطی ناپذیر دارد که از ثبوت ازلی ذات و قدرت نامتناهی جوهر، صادر میشود و تا ابد الاباد ادامه دارد. او در قضیه ای به صراحت میگوید امر ممکنی در عالم موجود نیست و هر چیزی بواسطه علل متعین شده است. بعبارتی در نظر اسپینوزا هر چیزی در جهان یا واجب است یا ممتنع از حیث اینکه اگر علل اش موجودند واجب است و اگر موجود نیستند ممتنع اند و ممکن الوجود مفهومی است حاصل شده از جهل ما نسبت به وجود علل کافی امور در چنین انگاره هایی از کلیت و ضرورت متافیزیکی و خود بنیادی و عدم تناهی جوهر در مقابل عدم جوهريت بشرو محاط بودنش در خدا طرح اراده ی آزاد در فهم عرفی محلی از اعراب ندارد و به نوعی ناشی از ابهام و تن در ندادن به سرحدات منطقی بنیان های عقل گرایی است. اراده ی آزاد نیازمند عدم تعین سلسله رویداد هاست و به نوعی با مفهوم امکان در مقابل ضرورت تساوق دارد. بعلاوه استقلال در شکل دهی تصمیم و رفتار و مطلقا آزادانه اراده کردن نیازمند جوهریت و استقلال فرد اراده کننده است، در صورتی که انسان به هیچ وجه جوهر نیست و تمامیتی وابسته به علل خارجی است در نتیجه این عدم استقلال نیز امکان اراده به فعلی مطلقا درونی و آزادانه و امکانی را به انسان نمیدهد. به نحوی ضرورت یکپارچه ی عملکرد این جهان، از سنخ همان ضرورتی است که وجود جوهر نامتناهی را بداهت می بخشد. تا به اینجا به سوال نخست پاسخ دادیم.(برای روشن شدن تمایز روش تحلیلی و ترکیبی رجوع شود به؛ اسپینوزا (1382) شرح اصول فلسفه دکارت و تفکرات ما بعد الطبيعي، ترجمه 1 محسن جهانگیری تهران سمت [3 تا 7])امکان آزادی و مختار بودن برای اسپینوزا:حال به پرسش دوم میپردازیم، آزادی نزد او چیست؟ و اما آزادی از چه؟ او در شرح تعریف 3 بخش سوم می گوید: اگر بتوانیم علت تام احوال بدن باشیم آن عمل ما فعل است وا گر نتوانیم و علت تام آن نباشیم، انفعال است. با در نظر گیری این سخن در کنار تعریف او از مختار در بخش اول میتوان نتیجه نتیجه میدهد که مختار یعنی آنکه فعال است. اما نکته ای در اینجا جالب توجه هست که انسان حتی نمیتواند آن معنای باز تعریف شده ی مختار بودن را نیز دارا باشد، زیر پیشر نشان دادیم که با توجه به مبانی انسان نمیتواند خود علت تام احوال خود و بدون تاثر پذیری از هیچ علت خارجی باشد. در نتیجه خدا تنها موجود مختار است و در نتیجه تنها موجود حقیقتا فعال که توسط شی خارجی منفعل نشده زیرا چیزی بیرون از او نیست خدا است. اسپینوزا در قضیه 2 بخش 4 تصریح میکند که ما انسان ها از حیث اینکه جزیی از طبیعت هستیم بالكل منفعل هستیم. حال آیا این بدین معناست که اسپینوزا همان طرح اختیار مورد تعریفش را نیز بالکل برای انسان ناممکن میداند و هیچ بدیلی برای شکلی از آزادی انسان ندارد؟ اسپینوزا در برهان قضیه 67 بخش 4 میگوید انسان آزاد یعنی کسی که فقط طبق هدایت عقل زندگی میکند برای اسپینوزا این بدان معنی است که مبتنی بر تصورات تام زندگی کنیم. در ذیل بخش 4 فصل 1 میگوید: «خواهشهایی که از طبیعت ما نشات میگیرد به وجهی که فقط بوسيله ان ممكن است فهمیده شوند آنهایی هستند که به نفس، فقط ازين حيث که متقوم از تصورات تام تصور شده است مربوط اند. يعنى او ما و عواطفمان را به نوعی ناشی از صرف طبیعت خود میداند و به تبع ازین آزاد یعنی زمانی که احوال بدن ناشی از تصورات تام باشد. ایده های واضح و معقول و شناخت کامل و به نوعی فهم همه چیز در ضرورت و جوهریت خداوند که موجودی مختار است، ما را نیز به نحوی مختار میکند و آزادی عین تماشا و فهم اینکه اسپینوزا میگوید ازادی تحت هدایت عقل بودن است و در پیشگفتار بخش چهارم میگوید ناتوانی انسان در جلوگیری از عواطف خود بندگی است مارا فریب ندهد که اسپینوزا آزادی را ترک عواطف و مثل رواقیان طرد آنها میداند. كما آنکه خود در کتاب پنجم به نقد آنان میپردازد. بلکه مقصود ایجاد عواطف فعال و ناشی از عقل است. عواطف تحت لوای عقل و از چشم انداز فهم تام و واضح و متمایز و ضرور چیزها عاطفه داشتن بجای عواطف سرگردان و اتفاقی و ناشی از پندار و تاثر خارجی محض.با توجه به نقل قول دلوز در فلسفه عملی اسپینوزا ازادی منوط به این است که حفظ ذات ما به وسیله ی تصورات تامی که عواطف فعال از آنها نتیجه میشود عواطفی که به وسیله ی ذات خود ما تبیین میشوند موجب شده باشد.میتوان دریافت جهان را از چشم انداز موجود مختار دیدن و در هیئت کل ضرور و علل اولی نگریستن است که فرد را به آزادی رسانده و  نفس او به بواسطه کسب حالات خاصی از شناخت و درک نسبت های خاصی نیز به موازات آن شناخت ها، در عواطف میکند و آزاد میشود. از انجا که نفس تصور بدن است اگر در نفس تغییری باشد در بدن و عواطف و احوال بدن نیز خواهد بود. از موقعیت خاصی در نفس موقعیت خاصی در بدن و عواطف ایجاد میشود که آن، به سعادت و آزادی مد نظر اسپینوزا بدل خواهد شد. البته فعالیت و انفعال که انفعال عین بندگی و فعالیت عین آزادی است میتوانند در ظاهر اختلافی نداشته باشند.او میگوید تمام خواهشهایی که به موجب آنها به فعلی وادار میشویم، ممکن است هم از تصورات تام ناشی شوند و هم از تصورات ناقص یعنی ای بسا دو رفتار مشابه در دو فرد، در نزد یکی انفعال باشد و در نزد یکی فعالیتاو در ادامه در کتاب پنجم، از شکل هایی از سامان دهی شناخت و فهم در نسبت با عواطف و حالات مختلف فهم ما به چه نحو عاطفه را متاثر میکند و رهیافت هایی از این سنخ می پردازد که برای مقصود نظری ما در این مطلب شرح آن چندان مفید نیست اگرچه رهنمودی با امکان های بسیار برای زندگی اس که روانکاوی و روانشناسی مدرن نیز از آن امروزه بهره برده اند که میتوان به تالیف &quot;شفای جان&quot; نیل گراسمن و امثالهم اشاره کرد.پس ما در حد توان به دو پرسش این جستار پاسخ داده و مبادی و ولوازم ایده اسپینوزا در مسئله اختیار و فهم و امکان بديل او برای آزادی را در بندهای این متن روشن ساختیمنیا ثمری</description>
                <category>نیا ثمری</category>
                <author>نیا ثمری</author>
                <pubDate>Fri, 22 Aug 2025 13:58:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جستاری در باب مسئله اختیار انسان و علم پیشین الهی نزد بوئیتیوس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90673017/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-%D9%86%D8%B2%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D9%88%D8%B3-otwtqwsv9xvb</link>
                <description>کتاب تسلای فلسفه، بانوی فلسفه و چرخ فورتونامقدمه؛مسئله اختیار انسان بعنوان یکی از مسائل چشمگیر فلسفه، در هر دوره تاریخی نمود و شیوه ی طرح بحث متفاوتی داشته است، در قرون وسطی‌نیز این مسئله را میتوان طرح شده در نسبت با قدرت الهی و علم الهی یافت که منجر به مناقشات و طرح مباحث شده است. طرح بحثی دامنه دار که با مسئله پاداش و کیفر اخروی، گناه، دعا و... دیگر از این قبیل موضوعات دینی پیوند خورده و منجر به ایجاد تعارضاتی میشود. بطور اخص در این نوشته به موضوع اختیار انسان و علم پیشین الهی در نزد بوئتیوس، فیلسوف مسیحی قرن ششم میپردازیم. او در کتاب پر آوازه ی تسلای فلسفه که در دوران محکومیتش در زندان نوشته شده روایتگر گفتوگوی خیالی خود با بانو و الهه ی فلسفه است . در دفتر پنجم کتاب بحثی درباره مسئله علم پیشین الهی و امکان یا طرد اختیار انسان طرح میشود و بوئیتیوس در آنجا به شرح و نقد ایده ای در خلال گفتوگوی اش با بانوی فلسفه می پردازد که میتواند هر دو مفهوم علم الهی و اختیار را با همدیگر بدون تعارض محقق کند. این جستار در صدد است به این سه پرسش پاسخ دهد که راه حل او برای تحقق این امر چیست؟ و سپس نقد های آمده در کتاب کدام اند ؟ و چه دفاع هایی در مقابل آورده شده است؟فصل دوم از دفتر پنجم کتاب تسلای فلسفه، گفتوگوی بوئیتیوس و بانوی فلسفه درباب مسئله اختیار است، اما زفصل سوم از دفتر پنجم به نحو جزئی تر به موضوع می پردازد و اینگونه آغاز میشود که تناقضی میان علم پیشین خداوند و اختیار بشر وجود دارد که بسیار آشکار می نماید، زیرا اگر خدا دارای علمی قطعی و خطا ناپذیر و جامع است، وقوع متعلقات آن علم ضروری است و آنچه خداوند به وقوعش علم دارد می بایست به ناگزیر رخ دهد. علم قطعی خداوند بالضروره تحقق دارد پس بالضروره تصمیمات انسانی به نحوی از پیش متعین و بالضروره محقق خواهد شد تا علم خدا صادق باشد. اگر چنان نباشد و امکان بپذیرد که فعلی غیر از فعل مندرج در علم خدا رخ دهد، آنگاه علم خدا خطا پذیر و بدل به گمان خواهد شد که امری قابل پذیرش نیست. اگر بتوان افعال را به نحوی سامان داد که با آنچه در علم پیشین خدا هستند مغایرت پیدا کنند مفهوم اختیار حفظ میشود اما مجبور به رفع علم پیشین خدا  خواهیم بود، همچنان که علم پیشین خدا مفهوم اختیار و ازادی پیش از انجام فعل را مرتفع خواهد کرددر ادامه ی همان فصل اشاره میشود که قرار دادن پاداش و کیفر برای اعمال نیک و بد انسان امری بیهوده خواهد بود، زیرا انسانی که مجبور است عمل نیک را ضرور تا انجام دهد، آنرا مبتنی بر شایستگی انتخاب، تشخیص و ایمان اش انجام نداده است. در صورتی که پاداش از این رو است که فرد دارای انتخاب و تشخیص و ایمانی فضیلتمندانه به همت خویش بوده است و در ازای آن همت با نتیجه ی نیکو پاداش خواهد گرفت. و بالعکس همین موضوع برای انسانی که مجبور به عملی شر و بد بوده است نیز صادق خواهد بود، او از حیث اجبار و نه عدم شایستگی و قصد و انتخابی رذیلانه دست به فعل شر زده است و کیفر او نیز نه تنها بیهوده است که عادلانه نیست.از سوی دیگر ما در باب چندی از مفاهیم الهیاتی دیگر نیز به مشکل برخواهیم خورد. نخست آنکه مبدأ و منشأ شر آدمیان و رذیلت آنان چیست؟ اگر که گناه آدمیان نه ناشی از اراده ی آزاد و انتخاب آنان، بلکه ناشی از خواست و مشیت الهی است، یعنی ضرورت و زنجیره حوادثی که خداوند مقدر داشته و بدان علم یقینی از پیش دارد. پس آیا خداوند نیز خود منشأ و عالم به تحقق رذیلت ها است؟ بعلاوه، مفاهیمی نظیر امید، دعا و تضرع در نزد خداوند برای تغییر امور نیز بیهوده خواهند بود، خدا میداند که چه خواهد شد، و دانشش را هرگز نباید خطا باشد، حال آنکه اگر آنچه او مقدر داشته و در علم پیشین اش مندرج است بخواهد به دعا تغییر یابد، علم خدا دچار خطا خواهد شد. و شایان توجه است که اگر بگوییم او به این فرایند دعا و تغییر امور از پیش آگاه بوده پس بواقع هیچ چیز تغییر نیافته و تنها امری از پیش مقدر بدون دگرگونی محقق شده است، دعا نیز اینگونه اثر خود را از دست خواهد دادطرح یک استدلال برای حل موضوعدر راستای پاسخ به سوال این جستار، که بوئیتیوس چه راه حلی را برای تعارض مذکور ارائه میدهد میتوان به استدلالی اشاره کرد که طبق بیان بوئیتیوس، پیشتر نیز مطرح شده بوده است. مبتنی بر آن وجود علم پیشین خداوند اجازه می دهد که اراده آزاد وجود داشته باشد، زیرا علم پیشین رویدادهایی که در حال اراده شدن هستند ندارد. به عبارت دقیق تر، علم الهی علت تصمیمات بشری نیست که بتواند به آن ضرورت رخ دادن بب تنها ضرور تا از آنچه که انسان میکند آگاه است بدون آنکه موجبیتی از سوی خود بر افعال انسانی تحمیل کند. برای مثال دو ساعت را در نظر بگیری و همزمان با هم کوک شده اند و حرکت تمام عقربه هایشان یکسان و هماهنگ است. اگر چه هر دو ساعت ضرورتا یک زمان مشابه را در هر لحد میدهند اما هیچ یک علت آن یکی نیست و نمیتوان گفت از آنجا که مقرر است ساعت اول فلان زمان را نشان دهد ساعت دوم نیز به ضرورت شدن آن زمان توسط ساعت اول، همان زمان را نشان خواهد داد. یعنی علم الهی گرچه عمل فرد را در خود مندرج دارد و هماهنگ با آن عملی رخ میدهد، اما آن عمل توسط این علم موجب نشده و میتواند همچنان از اختیار فرد صادر گشته باشد. میتوان آنرا شبیه به بحث هماهنگی پیشین بنیاد لایبنیتس و رابطه موازی نفس و بدن دانست اسپینوزا دانست.نقد؛ علم پیشین نشانه ی وقوع ضروریبوئيتيوس اما على رغم شرح آن استدلال با آن همدل نیست و معتقد است در نهایت امر همچنان تعارض باقی خواهد ماند. مثالی می آورد که اگر فرض کنیم فردی بر صندلی نشسته و باوری متناظر با آن نیز وجود دارد که آن فرد بر صندلی نشسته است. حال اگر این باور صادق است بالضروره آن فرد باید بر صندلی نشسته باشد. و اگر آن فرد بر صندلی نشسته باشد، چنان باوری ضرورتا صادق خواهد بود. حال اگرچه که باور به نشستن بودن فرد بر صندلی علت نشستن فرد بر صندلی نیست، اما صدق آن باور نشانه ی ضروری وقوع نشتن فرد است. بعبارتی دیگر اگر یک قضیه صادق است بدون آنکه علت تحقق سلب و ایجاب مندرج در آن قضیه باشد، نشانه ای است بر ضرورت تحقق داشتن آن امر در واقع و تخطی از آن ممکن نیست.تمثل جستن به هماهنگی پیشین بنیاد لايبنيتس و مثال دو ساعت هماهنگ نیز که ذکر شد به مانند شمشیری دو لبه میتواند به نقد این استدلال بپردازد. اگر چه که هماهنگی هیچ یک از آن دو ساعت (یا ذهن و بدن) ناشی از یکدیگر نیست اما از آنجا که بنیاد این هماهنگی پیشتر گذاشته شده است و مفروض است مانند صدق پیشینی علم خدا درباره فعل انسان) نظر بر هر یک از آن دو ساعت، نشانه ضرورت تحقق همین زمان در ساعت دیگر است. علم الهی گرچه علت اعمال انسانی نیست، اما دلالتی ضروری به چگونگی آن است. آنچه سر انجام و وقوعش ضروری نیست، نمیتواند متعلق علمی باشد که آنرا میداند. اصل طرد شق ثالث به ما اجازه نخواهد داد که برای گزاره ای که درباره آینده صحبت میکند، متعلقی در نظر بگیریم که نه میتوانیم بگوییم واقع است و نه میتوانیم بگوییم واقع نیست و در عین حال اصرار بر صدق خود گزاره مبتنی بر یکی از این دو حالت داشته باشیم. گویی میخواهیم در ذهن اصل طرد شق ثالث را حفظ کرده و در عین آنرا نقض کنیم، با اصرار بر آنکه این عین و ذهن هردو به یک گونه قوام یافته اند.دفاع؛ باز نگری در چگونگی علم الهی و سرمدیتبانوی فلسفه درصدد دفاع از استدلال بر می آید، او ابتدای امر مثالی درباب تفاوت انواع معرفت نهایت امر خواهان آن است که بگوید که نامعقول نیست که میان علم بشری و علم الهی تفاوت قائل شده و به وقوع چیزی درباره آن چیز صادق باشد، علم الهی در مرتبه بالاتری است و ممکن است بر این توانا باشد. همانگ شمردن سه ضلعی بودن مثلث را نمیتواند دریابد، قوه ی عقل نیز مشابهتا فاقد این توانایی استاما بانوی فلسفه بر آن است پاسخی ایجابی و روشن به موضوع دهد و نمیخواهد پاسخ را صرفا با تمثیلی از حوزه فهم ما خارج بداند.تداوم در زمان نیست بلکه نازمانمندی و حضوری مطلق بدون گذشته و آینده است.مقید است.جمع بندیاو با اشاره به سرمدیت خدا آغاز میکند و در ادامه نشان میدهد که سرمدیت به معنای دیمومت و دوام داشتن در زمان نیست خدا از این حیث که او را زوالی نیست نمیتواند سرمدی خوانده شود. بلکه سرمدی چیزی است که کل گذشته نامتناهی و آینده ی نامتناهی خود را نزد خود حاضر دارد. بعبارتی او از حیث بساطت اش سرمدی است و گویی در زمان نیست و زمان بر او گذر نمی کند. او یک امر حاضر در حال است و چیزی از او به گذشته نمی پیوندد.  حضور او تداوم در زمان نیست بلکه نازمانمندی و حضوری مطلق بدون گذشته و آینده است.او از اینجا نتیجه می گیرد که علم الهی نیز باید متعالی تر از زمان باشد. نه علمی که وقایع را تداعی و پیش بینی میکند بلکه علمی است بسيط و سرمدی و نا زمانمند خداوند موجودی بی زمان است و بنابراین آینده را متفاوت از آنچه ما درک می کنیم، درک می کند. علم او به حال است و نه سیری از آنچه گذشته و آنچه خواهد آمد و بعبارتی علم او به اراده ی آدمیا از سنخ پیش بینی نیست. علم خدا از سنخ علم به لحظه استحال که علم خدا بر جهان بر خلاف انسان، یک علم به حالی ازلی و ابدی است بدیهی است که علم به حادثه ی فعلی ضرورتی را بر آن فعل تحمیل نمیکند. و حتی نشانه ای بر ضرورت وقوع آن فعل نیز نیست. فرض کنید در مقابل خود شاخه گلی را مشاهده میکنید، آیا شاخه گل برای هر آن بودن خود حائز ضرورتی است؟ آیا در ذات او امکان نیستی و هستی به تساوی وجود ندارد؟ به عبارت دیگر آیا ما با عالم بودن وجود ممکن الوجود ها در لحظه آنها را ذاتا خواهیم کرد؟ آیا در لحظه ای که ما می دانیم چیزی هست فاقد امکان نبودن در هر آن است؟ این شیوه نگاه ما را به یاد لایبنیتس درست در 3/4 ش برای حفظ اختیار انسان می اندازد که علی رغم اصل جهت کافی، وجود امکانی دیگر را مبتنی بر نقض نشدن اصل امتناع تناقض، دال بر یار میداند. بعبارتی خدا میداند که انسان چه اختیار خواهد کرد، اما در نهایت نه بالضروره که بالاختیار عمل کرده است. یعنی اگر آن فعل را از منظر ذات خود نظاره کنیم هیچ ضرورتی ندارد اما از منظر علم خدا ضروری است. اما آیا همچنان نشانه ی ضرورت نیست؟ بدون آنکه ضرورتی را مستقیما تحميل کند؟ به تعبیری شاید بتوان گفت علم خدا نشانه ی آن است که چیزی که مختارانه متعین میشود چگونه متعین میشود و نه آنکه ضرور تا متعین شود.اگر شی را از منظر ذات خود لحاظ کنیم هیچ ضرورت درونی نداشته اما از منظر علم الهی است که مقید است. چنان که دایره از منظر عقل کلی و از منظر حس یک دایره ی جزیی انضمامی است، اما آیا میتوان مبتنی بر این حکم داد که میان این دو تعارض و تناقض وجود دارد؟ و این دایره ی جزئی ذاتی غیر از دایره کلی ندارد و دایره کلی تحقق اش همین جزئی است. چیزی که از منظری کلی و از منظری جزئی است. از منظری ضروری و از منظری ناضرور و نا مفید است.جمع بندی:در راستای پاسخ به سوال جستار که بوئیتیوس برای حل تعارض چه ایده ای را عنوان کرده و چه نقد و دفاعی نیز در بر آن وارد کرده است، به شرح استدلالی قدیمی در همین باب پرداختیم که قصد داشت با روشن کردن تمایز میان علت افعال و علم به افعال، شأن ارادی افعال را حفظ کرده در عین آنکه علم پیشین و قطعی الهی را نیز حفظ میکند. در ادامه اما به این نقد اشاره شد که که اگرچه علم الهي علت وقوع افعال بشری در آینده به نحوی ضرور متعین نیست، اما نشانه و دالی بر آن است و همچنان برای حفظ علم الهی مجبور بر طرد اختیار خواهیم بود. اما در مقابل دفاع مقابل این نقد سعی در شرح سرمدیت خدا داشته و از آن نتیجه میگیرد که علم خدا نیز نظیر خودش زمانمند و در سیر گذشته و آینده نیست و علمی است به لحظه حال بسیط و علم به حال نسبت به اشیا بر آنها ضرورتی از حیث بود و نبود تحمیل نکرده و نشانه ضرورت ذاتی آنها نیست. بعلاوه او مطرح میکند که افعال انسانی اگرچه در منظر ذات خویش ارادی و نا ضرور هستند اما از منظر علم الهی ضرور اند و حیث صدورشان از اختیار منافاتی با آنکه خدا به اینکه چه چیزی اختیار خواهد شد علم قطعی دارد نخواهد داشت. اگرچه در این جستار از اول تنها قصد بر شرح سیر تفکر خود بوئیتیوس در تسلای فلسفه بوده است و نه ارزیابی و نگاه انتقادی به موضوع مطرح شده، اما نا روا نیست که بگوییم حداقل امکان خلط های زبانی منطقی و اعتماد بیش از اندازه به تمثیل در سیر استدلال های بوئیتیوس به چشم می آید.نیا ثمری</description>
                <category>نیا ثمری</category>
                <author>نیا ثمری</author>
                <pubDate>Fri, 22 Aug 2025 02:41:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یار عیسوی مذهب/یار مصطفی مذهب!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90673017/%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%DB%8C%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8-j3rpz73xtydt</link>
                <description>گفت‌وگویی عاشقانه میان مسیحی و مسلمان؛در ادبیات فارسی، به مسیحیت و مضامین مسیحی، عنایت بسیاری شده؛بر شمردن مثال هایی چون قصیده ترسائیه از خاقانی یا اشارات مکرر به دم مسیحایی در اشعار حافظ یا تلمیح ها و تمثیل های مسیحیِ غزلیات شمس، مقصود این نوشته نیست.اما مقصود این نوشته، اشاره به سه نسخه یا سه روایت بسیار دلکش و خواندنی از عاشق پیشگی و پریشان حالی عاشقی مسلمان است در مقابل معشوقی مسیحی.روایت اول:&quot;یارِ ارمنی‌مذهب! شوخِ عیسَوی‌ملّتیا بیا مسلمان شو، یا مرا نَصارا کنبر فکن ز رخ پرده در شکن خم کاکلزاهد صوامع را راهب کلیسا کن&quot;از:-وفایی مهابادی-روایت دوم:&quot;ای بت فرنگ آیین رحم بر دل ما کنمیتپم به خاک و خون حال من تماشاکنیا رضای خود میخواه یا بگفته یی ماکنشوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن&quot;از:-صوفی عشقری-روایت سوم:&quot;ماه کشور روسی میل مذهب ما كنروی خود به مسجد آ پشت پا کلیسا کناختیار کن اسلام ترک کیش ترسا كنهرچه باشد ای دلبر زین دو کار یک را کنیا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا كن&quot;از:-مغموم دروازی-همچنین نسخه ای یا روایت چهارمی از این مضمون که دریا دادور آن را به آواز در آورده و شاعر آن را نمی‌شناسم چنین است:یار عیسوی مذهب میل مذهب ما کنیا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کنهمرهم به مسجد آ مومن و مسلمان شویا مرا ببر با خود ساکن کلیسا کنحال که این مضمون، دستخوش شخصی سازی و خوش ذوقی متعدد بوده،بنده نیز بر آن شدم نسخه ای از آن را بنویسم؛ اما نسخه سروده اینجانب، وارون و بالعکس است؛اینبار این شعر را از زبان عاشقی مسیحی و معشوقی مسلمان خواهید شنید:يار مسلم و مومن بر صلیب ایمان آر!یار مصطفى مذهب! ميل عیسوی ها کن!معترف به تثلیث و زائر کلیسا شويا مرا ببر مسجد ذكر اشهدُ الّا کنغسلِ آبِ تعمید و رستخیزِ یکشنبه!یا بیا نمازم دِه، یارِ خود مسلمان کنیا بیا به این باور آدمی شده ایزد*۱مژده مسیحا خوان جاگزین قرآن کن*۲یا به بوسه ای من را معجزاتِ احمد گویا که قلب مُرده را زنده از مسیحا کنماهِ نِصفه‌ را آور در کنار ایلعاَزر*۳یک نیا بُوَد ما را، ترک این جدل ها کن...-نیا ثمری-پ ن:۱*انجیل یوحنا 1:‏14كلمه انسان شد و در میان ما ساكن گردید. ما شكوه و جلالش را دیدیم، شكوه و جلالی شایستهٔ فرزند یگانهٔ پدر و پر از فیض و راستیانجیل ‫یوحنا 1:‏1در ازل كلمه بود. كلمه با خدا بود و كلمه، خودِ خدا بود.یوحنا 1:‏14۲*اِنجیل عربی شده واژهٔ یونانی εὐαγγέλιον «اِئوانگِلیون» euangelion، به معنای خبر خوش یا مژده است۳*برخاستن لازاروسایلعازر یا الیعازر (الیعاذر، ایلعاذر، ایلعازر، العزار، عازر) یا لازاروس، معروف به ایلعازرِ بِیت عَنیا، نام فردی است که در انجیل یوحنا از او به عنوان شخصی که چهار روز پس از مرگش به‌دست عیسی مسیح دوباره زنده شد یاد شده است.</description>
                <category>نیا ثمری</category>
                <author>نیا ثمری</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 16:16:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفسیر جهان است که جهان را تغییر میدهد، مارکس هگل را واژگون کرد، چون او از ابتدا هم روی پاهایش بود؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90673017/%D8%AA%D9%81%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B3-%D9%87%DA%AF%D9%84-%D8%B1%D8%A7-%D9%88%D8%A7%DA%98%DA%AF%D9%88%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF-mqk0315bjmih</link>
                <description>اگر انتهای فاجعه فلسطین به استقلال فلسطین و راه حل دو کشوری بی انجامد دیگر سخت میتوان تردید کرد که منطقی که هگل برای سیر تاريخ وضع کرده، منطقی کاملا اصیل مشهود و &quot;واقعی&quot;و قابل دفاع است. و سخت بتوان از نظر دور داشت که در تنوع تنها تناقض نیست که وجود دارد و اثر گذار است.&quot;گسست ها&quot; مکر عقل هستند برای از قضا تحقق موذیانه ی &quot;پیوستار&quot;، پیوستارِ روحاینکه اضداد به هم بدل گردند؛ اینکه یهود ستیزی قدرت بی بدیلی به یهودیان بخشید و تلاش بی وقفه ی حذف &quot;غیرِ&quot; اسرائیل به؛ به رسمیت شناخته شدن مناقشه برانگیز ترین غیر اسرائیل، يعنى فلسطين منجر شود.اینکه انقلاب دینی در کشوری به سکولار شدن لایه های عميقش منجر شودیا آنکه یکی از انسان دوستانه ترین ایدئولوژی های تاریخ بشر؛ مارکسیسم و ایده ی جامعه بی طبقه منجر به قصابگاه های استالین و نابرابری گسترده و فقر و محرومیت در کشورهای سوسیالیستی بشود...بیش از هر زمان الان باور کردنی است؛ باور به اینکه؛ایده جان دارد. ایده است که تاریخ را پیش میبرد و تاریخ حقیقتا ابزورد و خائوسی نیستزندگی قصه ای است با سر و ته و قصه ای نیست که احمقی نوشته باشد آن را*قصه : الف = الف شدن است. قصه ای که تنها در پایان در می یابیم در نخست خود چه بوده. و هر دقیقه از روایتش، در بنیان، و در سرآغاز چیستند.Erst am Endeگویی که آن دمی است که ناگهان می‌گویی: &quot;آهان!!! این بود پس!&quot; اما زمان لازم بود تا کلیت مستتر آن، آشکار شودکشور فلسطين وجود نداشت اما در کوشیدن افراطی برای استمرار بخشی به این عدم وجود فلسطين،فلسطين وجود یافت.بنیادی ترین وجه وجود یک کشور چیست؟&quot;به رسمیت شناخته شدن&quot;مدعای مذکور قابل استناد به هر دائرةالمعارف حقوق بین ملل است...ایرلند اسپانیا نروژ سوئد بنظر مهره های جدی نمی آیند.اما حالا فرانسه و آن هم فرانسه ی مکرون، نظامی ریاستی و طبعا با توانایی بیشتر.و درحالتی که پس از مرکل، &quot;رهبریِ نانوشته&quot; سیاست خارجی اتحادیه اروپا، دیگر در دست دولت آلمان نیست و به دست فرانسه و مکرون در ریاست شبه مادام العمرش افتاده است...دگم های ماتریالیستی ما همیشه به ایده می بازند. ایده و اقتضائات آن شرط جهان ماتريال ماستاما شرط مقدم بر مشروط استنتیجتاتفسیر جهان است که جهان را تغییر میدهد.مارکس پیکره ای را وارون کرد اما لاجرم دریافتیم آنچه وارون کرده است، از آغاز روی پاهایش ایستاده بود اما برای فهم این نکته این هزینه ضروری بود که مارکس آن را روی سرش بگذارد ولی در واقع واژگونش کند.هگل از ابتدا بر پاهایش ایستاده بودنیا ثمری🖋</description>
                <category>نیا ثمری</category>
                <author>نیا ثمری</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jul 2025 04:45:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فحش به مثابه باتوم؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90673017/%D9%81%D8%AD%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%85-yqtvmbemhoqa</link>
                <description>مانعی برای توسعه در ایران، فحش باتومی است که هنوز به قدرت نرسیده؛انگلیسی ها ضرب المثلی مشهوری دارند که میگوید؛شاید سنگ و چماق بتواند استخوان هایم را بشکند، اما کلمات؟ هرگز!&quot;Sticks and stones may break my bones, but words will never hurt me.&quot;از قرن هجدهم رایج شده، وقتی بکار میرود که کسی بخواهد فحشی که نثارش شده را بی اهمیت جلوه دهد. خلاصه آنکه فحش خطری ندارد.اما بیاید یک لحظه درنگ کنیم و عینک دایئ جان ناپلئونی به چشم بزنیم و با شعار &quot;کار، کارِ انگلیسی هاست!&quot; توطئه ای ضد توسعه را پشت این ضرب المثل کشف کنیم...فحش نه تنها استخوان خرد میکند بلکه توسعه و دموکراسی را هم متلاشی میکند!فحش به مثابه باتوم است. این عبارت یک شعار برای با ادب شدن و فخر فروشی با این ادب نیست. از جنس نصیحت مادری به فرزندش نیست که بگوید حرف زشت نزن! فحش نده! تا محترم باشی.باتوم و باتوم دار چه نقشی در جامعه ایفا میکنند؟ حذف یک صدا یا سرکوب یک نیرو. باتوم گوش شنوا ندارد. باتوم برای شنیدن نظرات آن هایی که باید لت و پارشان کند نمیرود، یک موضع مشخص و مستحکم دارد، اینکه دیگری را با پرخاشگری حذف کند.وقتی «کلمه» به پرخاشگری آغشته شود و شکل فحش و برچسب زنی های توهین آمیز به خود بگیرد؛ به «باتوم» تبدیل می‌شود، یعنی زبان دیگر ابزار تفاهم نیست، ابزار حذف و سلطه است. این همان خشونتی‌ست که به جای باتومِ فیزیکی، باتومِ زبانی است؛ اما اثرش کمتر نیست. ذهن را می‌شکند، رابطه را می‌بُرد و جامعه را به قطب‌های متخاصم تبدیل می‌کند.در بحث های روز ایران و وقایع اخیر، همه باتوم هایشان را در استوری هایشان تایپ کردند!&quot;چپول&quot; &quot;مزدور&quot; &quot;اسهال طلب&quot; و &quot;سطل عن طلب&quot; &quot;وطن فروش&quot; مودبانه ترین آنها بودند!شاید بگویید خب، ما نمیخواهیم اصلا مودب باشیم، خشمی داریم و آن را بیان میکنیم.اما باید گفت که نه... مکانیسم پرخاشگری را باید بهتر بشناسید. شما در یک گفتگو وقتی فحش می دهید، پرخاشگری شما درصدد منقضی اعلام کردن طرف مقابل و حذف اوست. کار پرخاش همین است. حذف دشمن.ولی براستی ما در گفتگوی نخبگان، گفتگوی مردم و اعلام دیدگاه هایشان، با دشمن طرف هستیم؟ در یک ملاحظه روانشناختی؛ پرخاشگری عملی هیجانی است و ربطی به شناخت یا نظریات ندارد. شما زمانی که تهدید وجودی در بیرون را ادراک کنید، پرخاش میکنید تا با حذف عامل تهدید،  به امنیت برگردید. فحش پرخاشگری ای است که گرچه حذف فیزیکی فرد را به دنبال ندارد، اما عمل شناختی و نظرورزی را از کار می اندازد. گوش هایمان کر میشوند و تا سکوت و خفه کردن صدایی که از ما فحش میخورد، پیش می رویم.گزاف نخواهد بود اگر بگوییم در مباحثه و مناظره ای اگر فحش و برچسب توهین آمیز دیدید، بدانید از آن گفتگو هیچ چیز حاصل نمیشود. ما ترس هایمان را فرافکنی میکنیم، خشم فروخورده را پرتاب میکنیم و اضطراب خود را با برچسب زنی کاهش می دهیم. زیرا شنیدن، تاب آوری ایده های متعارض و خودنگری بجای فرافکنی، کاری دشوار است. متاسفانه فحش یک آفت دیگری هم دارد. ما با فعال سازی مکانیسم پرخاشگری و حذف از خلال فحش، افرادی را که با قصد گفتگو و نه پرخاش بسوی ما آمدند را نیز پرخاشگر میکنیم.فرایندی که به آن، &quot;همانندسازی فرافکنانه&quot; میگویند در یک ملاحظه فلسفیباید گفت، فحش و باتوم هدفی جز دردیدن و خاموشی دیگری ندارد.ولی گفتگو اصلا بی دیگری، یک مفهوم مهمل است.در گفتگو از قضا حذف دیگری است که تهدید وجودی من است، نه آنکه بقای من در یک مناظره به دریدن و بی اعتبار ساختن طرف مقابل پیوند خورده باشد.گفتگو مفهومی است مشروط به دو فرد هم سطح که هیچ یک حذف نمیشوند.حال فحش بعنوان عامل حذف، مفهوم گفتگو را بی معنا میکند. همچنین قابل توجه است که ما وقتی با فحش بسوی بحث ها میرویم، یعنی داریم با موضعی از پیش داده شده وارد بحث میشویم. ما از چکش کاری ایده ها و افکار به موضع نمیرسیم. از اول موضع را داریم و فقط دنبال آوردن سندی برای رسوا کردن طرف مقابل هستیم. اما گفتگو فرایندی است که موضع هایمان، باید از خلال خودش اخذ شود. از هم یادبگیریم، و بتوانیم بعد از نگریستن از نگاه و چشم دیگری به مسائل، به قضاوت بنشینیم.ولی فحش یک طرفه به نزد قاضی رفتن و البته راضی! برگشتن است. دستاوردش این است که دایره ی لغات توهین آمیزتان بالا می رود اما چیزی از هم یاد نمیگیرید.در یک ملاحظه سیاسیباید گفت فحش به مثابه باتوم کاملا آشکار است. مگر آنچه برای آن مبارزه میشود دموکراسی و آزادی بیان نیست؟ پس چگونه ابزار حذف را آزادانه استفاده میکنیم و تبديل به دشمن خودمان میشویم؟ مگر دشمن ما انحصار طلبی و تک صدایی کردن جامعه نیست؟ مگر نه آنکه آنچه با آن در مبارزه هستیم، استقرار سیستمی است که هر دیگری و غیری را حذف میکند و حتی خود ایران و ایرانیان را به اقلیتی با صدای حذف شده تبدیل کرده؟آیا آنهایی که هم را &quot;چپول&quot; و &quot;جیره خوار امپریالیسم&quot; &quot;چاهزاده&quot; &quot;سوپاپ&quot; و امثالهم خطاب میکنند, میتوانند روزی در یک پارلمان کنار یکدیگر بنشینند؟ میتوانند بگویند معتقدم هر آنچه تو بعنوان دیگری یا رقیب میگویی ناروا و نادرست است، ولی حاضرم جانم را بدهم تا حرفت را بگویی همه میتوانند ذیل قانونی که همه ی صدا ها را به رسمیت می شناسد و از هیچ صدایی بخاطر طنین های گذشته اش انتقام نمی گیرد، سخن بگویند، و از تریبون هایی که دارند تلاش کنند تا مردم را به عضویت در حزب خود دعوت کنند؟ رای آنها را جلب کنند بدون هیچ انحصار طلبی ای.  ایرانی باید بپندارد که فرصتی برای سخن گفتن و اقناع دیگران دارد. نه فرصتی طلایی برای قاپیدن قدرت با حذف دیگری. ایرانیان باید قدرت را برای اولین بار، چیزی بفهمند که قاپیدنی نیست. جلب کردنی است جلب رای مردم. جلب توجه و حس تعلق مردم رقابت حذفی با رقابت تعاملی تفاوت دارد و فحش دقیقا عملیاتی حذفی است. که فعلا به قدرت نرسیدهما باید از تکرار گذر کنیم. تا شرق شناسی چون کنت دوگوبینو نگوید ایران مثل سنگ خارایی است که در زیر و زبر شدن زمانه و دنیا باز هم همان سنگ خارای بی تغییر باقی می ماند.باید از فحش های زیر :«عوضی دغل‌باز»، «خائن»، «بی‌عقل و نادان» خاطرات مشروطه، جلد ۳، مرکز اسناد انقلاب اسلامی«مزدور روس و انگلیس» آرشیو روزنامه قانون، شماره ۱۵۴، ۱۲۸۷ شمسی (کتابخانه ملی)گذر کنیم.باید از &quot;ما میگیم خر نمیخوایم نخست وزیر عوض میشه&quot;  دی۵۷و  شعار تا &quot;شاه کفن نشود این وطن وطن نشود&quot;  بهمن۵۷گذر کنیم، نه آنکه با شعار &quot;تا آخوند کفن نشود این وطن وطن نشود&quot; تکرارش کنیم!فحش به مثابه باتوم است. همان باتوم است. میتوانیم در ایران فردایی &quot;مرگ بر ...&quot; را کنار بگذاریم و هیچ صدایی را وقتی به قدرت رسیدیم حذف نکنیم؟ (کاری که اکنون با فحش میکنیم)دهه هشتادی ای که میخواهد مادر و پدربزرگ خود را تکرار نکند، میتواند برای ایران آینده، دیگری هایی که از آنها متنفر است را نیز حذف نکند؟ میتواند از پیشینه افراد انتقام نگیرد و اجازه ی عذر خواهی و تغییر موضع به افراد بدهد؟ میتواند انتقام نگیرد و چریک نباشد؟و به آن واسطه این 120 سال ناکامی در؛&quot;توسعه، آزادی، قانون&quot; رابه کامیابی در این سه‌گانه ارتقاع دهد؟نیا ثمری</description>
                <category>نیا ثمری</category>
                <author>نیا ثمری</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jul 2025 15:35:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-میم مثل مشاهده‌گری خویش؛ از مامان ایرانی تا امیر 206 سوار-</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90673017/%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%AF%D9%87-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-206-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1-zqflmogdm4sm</link>
                <description>-میم مثل مشاهده‌گری خویش؛ از مامان ایرانی تا امیر 206 سوار-در اینستاگرام و توییتر انبوهی از میم وجود دارد، قالب ها و الگو های متنوعی برای ساختن میم در دسترس است و الگوی های جدید نیز دائما ساخته و ترند میشوند. میم ها از مسائل فردی، خلقیات روزمره و عادات مضحک تا مسائل کلان جهانی  تنوع محتوایی دارند و هر حوزه ای که فکر کنید درباره اش میم وجود دارد، بی نهایت میم. و اگر نداشت، تبریک میگوییم! شما میتوانید بی نهایت + یکمین میم دنیا را بسازید، میم ها میتوانند توسط هرکسی ساخته شوند.آیا یونانی ها هم برای هم میم می فرستادند ؟ کلمه میم از کجا آمده ؟ میم به ریشه ی یونانی mīmēma – μίμημα بر میگردد و از آن اسم هایی نظیر میموس و میمستای و میمسیس مشتق میشوند. این واژگان را میتوان در متون یونانی قرن پنجم پیش از میلاد و حتی قبل از آن مشاهده کرد. گویی میم هایی که برای یکدیگر ارسال میکنیم، یک نیای واژه شناختی دو هزار و پانصد ساله دارد. میتوان با مسامحه، معنای یونانی میم و میمسیس ر ا نوعی تقلید و بازنمایی و اجرای رو گرفته شده از چیزی لحاظ کرد (در این باب مناقشات بسیاری وجود دارد)واژه ی میم یک استعمال متاخر تری نیز دارد، دهه ی هفتاد میلادی و ریچارد داوکینز. اگر کلمه ی ژنتیک را با کلمه ی ممتیک هم وزن بدانیم، به تبع اش، ژن با میم- مِم متناظر میشود. باز هم با مسامحه ی بسیار میتوان گفت میم و ممیتک همان ژن و ژنتیک هستند اما در ساحت رفتاری و فرهنگی. میم ها نسل به نسل به ارث می رسند همانطور که ژن ها و یکسری صفات و مختصات فرهنگی و رفتاری را انتقال میدهند. و اما  در نهایت میرسیم به میم اینترنتی، که اشاره اش به همین سبک خاص شوخی و بیانگری ساده اما بشدت وسعت یافته است، گیف ها، عکس ها و ویدیو ها در سراسر شبکه های مجازی.در یک نوع از نگاه، اسکرول کردن بی نهایت میم ها در اینستاگرام، نوعی ابتذال و عمل ضد شناختی تعبیر میشود. اما میم اساسا یک کارکرد خود مشاهده گرانه ی قوی دارد. خیلی از میم ها به تعارضات خنده دار رفتاری ما الگو های رفتاری عجیبمان و روابط و افق فرهنگی مان می پردازد، میم های بسیاری درباره برخی خلقیات عجیب مشترک مادر های ایرانی، امیر های 206 سوار و چایی خوردن در گرمای 40 درجه وجود دارد. میم هایی که بطور ظریفی ایرانی هستند و تنها زیستن در این فرهنگ امکان فهم &quot;حق بودن&quot; و بانمکی آنرا میسر میکند. قبل از میم ها شاید ظرافت های فرهنگی و رفتاری مان اینهمه مورد توجه واقع نمیشدند. در سریال ها و رمان ها، این ظرافت ها همیشه حل شده در متن و برای ایجاد هارمونی هستند. اما در میم ها آنها برای ساخت اتمسفر و هارمونی نیستند، بلکه خودشان مستقیما ابژه ی توجه هستند. مستقیما امری هستند که بازنمایی شده است. اما آنها از اساس تاروپود های خود ما هستند، ما به مثابه اهالی و متعلقان به یک فرهنگ، بازه ی سنی یا قشر. میم اساسا SELF OBSERVING  است اما بسیار کمتر دهان پر کن و مهجور تر از ژانر خلقیات نویسی ملت ها، یا خودمشاهده گری ای که در اتاق روانکاو باید بدست آوریم. مینیمال است، همه گیر و محبوب و البته بامزه.این حس وجود دارد که ایرانیان بواسطه میم گسترده از هر دوره دیگری بیشتر خودآگاهی یافته اند که چه کسی هستند و یا حتی از آن مهمتر، چه تعارضات و الگو های ظریف و ناهشیاری را به دوش می کشند. الگو هایی پنهانی که از آنها بواسطه ی میم آشنایی زدایی میشود. طنزی که عادات عجیبمان و تعارضاتمان را ابژه ی توجه میکند و سبب میشود خود را مشاهده کنیم. میم های بسیاری درباره *پدر و مادر ایرانی* و یا بی فایدگی انتگرال برای سواد زندگی در اینستاگرام ایرانی دست به دست می شود. اینکه بتوان در بافتی موجز و جوک وار، یعنی میم، به تعارض سرکوب پذیری و مطیع بودن و در عین حال استقلال طلبی که والدین ایرانی برای فرزندان شان می پسندد را به بیان و مشاهده درآورد، افق تغییر این الگو را می گشاید. نسلی که از نامربوطی محتوای درسی مدارس و ذهنیت معلمان اش و خودش بعنوان دانش آموز میم بسازد، خودش را ابژه ی توجه خویش کرده و روزی این امکان را دارد تا در این ابژه، دخل و تصرف کند. این خودآگاهی است که زمینه ی فراوری از وضعیت خویشتن و چیزی دیگر شدن را فراهم میکند. ابژه ی تغییر ابتدا باید ابژه ی توجه و مشاهده ی ما باشد. میم این کار را به سبکی کاملا نوجوانانه، ارگانیک و غیر فرمایشی انجام میدهد. میم مثل مشاهده گری خویشنیا ثمری</description>
                <category>نیا ثمری</category>
                <author>نیا ثمری</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jul 2025 13:48:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه میخوانید یا به خود فلسفه تبدیل شده اید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90673017/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%AF-boininil80cs</link>
                <description>&quot;فلسفه میخوانیدیا به خودِ فلسفه تبدیل شده اید؟&quot;دانشجویان فلسفه را با مسامحه میتوان دو دسته خواند؛اول - آنهایی که رتبه ی مد نظر برای رشته دلخواه را در کنکور یا هر نوع سد ورودی دانشگاه کسب نکرده انددوم- آنهایی که روزی دچار یک افسون، وجد، اضطراب یا و دغدغه ای شدیدا اغوا کننده شده اند. مثل کودکی که حوالی ساحل قدم میزده و ناگهان از وسط دریا سر در آورده است. این ها در اصل توسط فلسفه بلعیده شده اند.دسته ی دوم اکنون مورد توجه این نوشته است.تجربه ی زیسته ی من بعنوان نوجوانی که روزی با فلسفه آشنا میشود و بعد تعداد زیادی از این جوان ها و نوجوان های مبتلا شده به فلسفه را ملاقات میکند، اجازه میدهد تا درکی از این پدیده شکل دهم، پدیده ای که میتواند تعارض ها، عمق و سطحی نگری، رنجوری و البته ذوق و درخشان بودن توامانِ انسان خودآگاه را به برجستگی نشان دهد.از آنجا که اضطراب، حملات افسردگی و مشکل در حفظ روابط را نیز در سطحی بحرانی تجربه کرده ام و وسواس فکری تمام کودکی من را در گذشته می ربوده، توجه به روانشناسی و روانکاوی در باب شناخت این پدیده، یعنی نوجوان-جوان مبتلا و آغشته به فلسفه، نقشی کلیدی بازی میکند.عنوان این جستار از همین نقش کلیدی نظرگاه روانکاوانه بر می آید؛ &quot; فلسفه میخوانیدیا به خودِ فلسفه تبدیل شده اید؟&quot;اما اصلا معنای این عبارت چیست؟در حقیقت این عبارت از یک مکانیسم دفاعی روانی الهام گرفته. در اصطلاح روانکاوی، &quot;همانندسازی&quot; یا &quot;identification&quot; نوعی دفاع برای مقابله و سرکوب احساسات و اضطراب و ترس برانگیخته شده است.برای فهم بهتر همانندسازی دو مثال می آوریم:کودکی را تصور کنید که از عبور از راهرویی تاریک، برای رسیدن به دستشویی، شدیدا می ترسد. این کودک برای غلبه بر این ترس در هنگام عبور از این راهرو تاریک، شمایل عجیب و ژست های ترسناک به خود میگیرد. وقتی از روح بترسید، به روح تبدیل شدن ایده ای هوشمندانه نیست؟اگر دشمنی داشته باشید که بارها از شما قدرتمند تر است، چه میشود اگر به خود آن دشمن تبدیل شوید؟ احتمال اینکه چیزی خودش را نابود کند کم است، پس خودِ دشمن شدن، احتمال نابودی را کم نمیکند؟اگر به دیگریِ خود تبدیل شوید، دیگر، دیگریِ او نخواهید بود. و این راهی برای مورد غضب غیر خود واقع نشدن است.حالا اکثریت از این دانشجویان مبتلا به فلسفه، فلسفه نمی خوانند. برای اینکه چیزی را بخوانید، باید آن چیز ابژه ی شما شود. این دانشجویان سوژه ای متفکر نیستند که فلسفه را بعنوان یک ابژه یا فعالیتی ذیل سوژگی خود لحاظ کنند. آنها تبدیل به خودِ فلسفه میشوند.نشانه هایی برای شناسایی دانشجویانی که با فلسفه همانندسازی کرده و به خود فلسفه تبدیل شده اند وجود دارد:1- نفی فلسفه یا نفی ایده ای در فلسفه، در آنان منجر به علائم روانشناختی نظیر اضطراب، حملات هراس، افسردگی، تپش قلب و حالتی تهدید آمیز و هیجانی میشود. گویی نفی فلسفه نفی بودن آنهاست2- تعامل آنها با فلسفه، انرژی بخش و شاداب نیست، بلکه آنها را در وسواس فکری، حملات خودانتقادی و استیصال غرق میکند. به تعبیری آنها در زمین فلسفه، کودک شادی نیستند که چشمهایش از کنجکاوی برق میزنند و به جلو می رود، بلکه پیر هراسناکی هستند که برای بقا، ناامیدانه تلاش میکند.3- بر کتابهای مورد علاقه یا فیلسوف مورد علاقه ی خود تاکید غیر عادی دارند. تاکیدی که هر ناظر بیرونی را به این پرسش وا میدارد که&quot; چرا الان ؟&quot; &quot;چرا تاکید؟&quot;چرا با لحنی لرزان تاکید میکند که فلسفه به زندگی اش معنا میدهد یا جز فلسفه کاری را دوست ندارد؟ چرا کتابهایش را دیوانه وار دوست دارد و مراقبشان است در حالی که آنها را نخوانده؟4- پیوسته احساس میکند کم کار است. آرزومند است که چیزی بشود. چیزی در فلسفه. استاد فلسفه، صاحب یک کتاب اثر گذار فلسفی. یا باید آثار اصلی فلان فیلسوف ها را خوانده باشد و حتما زبان یونانی و آلمانی را نیز آموخته باشد. وجدانش دائما معذب است از این کارهای نکرده. البته هرگز آن کار ها را شروع نمیکند، شروع کند هم دست و دلش به کار کردن و تمام کردن نمی رود. نه حال انجام دادن دارد و نه عذاب وجدان اش برای ثمر بخشیدن به استعداد فلسفی اش رهایش میکند. اضطراب بوعلی سینا شدن و یک اهمال کاری شدید و بعد عذاب وجدان؛ یک دور و چرخه ی زجر دهنده.چنین کسی فلسفه نمیخواند بلکه از فلسفه هویت میگیرد. فلسفه او را در مقابل هراسی شدید از فروپاشی حفاظت میکند. اگر فلسفه نخواند یا فلسفه بالکل کار مسخره و بی معنایی باشد، این جوان مستعد به چه چیزی تبدیل خواهد شد؟چه فعالیتی برای باقی زندگی اش خواهد یافت؟ کوچکی و بی پناهی اش را بدون خودشیفتگی فیلسوفانه که او را بر فراز تاریخ و بر فراز اجتماع بی رحم قرار میدهد، چکار باید بکند؟خب؛او به عقل میپردازد. عقلی همیشه ستوده شده در فرهنگ و سرشت بشر. اگر عقل، این محکم ترین مسیر برای وجود داشتن، فرو بپاشد، او نیز فرو خواهد پاشید.اما نکته ای اساسی اینجاست. گویی اینان فلسفه از روی ترس می ورزند!اضطراب نیروی محرکه این دانشجویان به ورزیدن فلسفه، کلاس فلسفه رفتن و خواندن کتاب هاست. مگر نه آنکه وقتی کتاب های تلنبار شده را که هر بار با ولع میخرند، نمیخوانند، دچار شرم و ناامیدی درونی میشوند؟دوستان بسیاری دارم که آرزو های زیادی دارند از جمله یادگرفتن یونانی، خواندن دوره آثار افلاطون و پدیدارشناسی روح. نوشتن چندین مقاله و کار کردن با فلان استاد. نکته اینجاست چرا چنین چیزهایی را اصلا با لفظ آرزو باید خطاب کرد؟ زیرا بارها آنها را شروع کرده اند و نیمه رها کرده اند. یا شکاکیتی دیوانه کننده نسبت به اهمیت و منفعت این فعالیت ها، آنها را حتی از شروع هم بازداشته است.گویی این دانشجویان در مقابل یک جهان بی رحم و والدینی بمراتب بی رحم تر که دائما موجودیت آنها را مورد تهدید قرار میدهند، قلعه ی محکمی پیدا کرده اند. یعنی فلسفه.فلسفه را میتوان فی نفسه طلب کرد. فلسفه بر ندانستن و اظهار صغارت ارج میگذارد. فلسفه بر فراز پندار های والد و جامعه می ایستد. فلسفه به فرودستان قدرت میدهد. دیالکتیک خدایگان و بنده ی هگل را به یاد می آورید؟ آنکس که تاریخ را ادامه میدهد، بنده است. او ارباب یا خدایگان را ابژه ی آگاهی خویش میکند، ابژه ی عقل خود. ارباب سفیه میشود و برده به آزادی رواقی میرسد. آزادی از دل آگاهی به ضرورتی که بر هر چیز و حتی خدایگان، غلبه دارد.در اینصورت به خوِد فلسفه تبدیل شدن، اساسا فائق آمدن بر صغارت ما مقابل بی رحمی جهان طبیعی و اجتماعی است که از آغاز با والد، با مصادیق بی رحمی هایش آشنا شده ایم.اما وقتی اساسا فعالیتی، سلاحی باشد برای مقابله با دهشت و نیروی اضطراب محرکه اش باشد، طراوت و خلاقیت و به مرور اصالتش را از دست میدهد. فلسفه که قرار بود مظهر خودانگیختگی و طلب فی نفسه باشد، به عاملی بدل میشود برای تسکین اضطراب که البته خودش اضطراب را نیز بازتولید میکند. فلسفه دیگر عشق به دانایی نخواهد بود. بلکه میشود هراس. هراس از چیزی نبودن. هراس از در کنترل نداشتن خود و جهان به زیر یوغ لوگوس.اما ساخت روانی بشر ذاتا دچار تعارض است. اضطرابی والدگونه با افکاری سخت گیر در ذهن این دانشجوی فلسفه این بخت برگشته را بسوی کسب فضیلت و فیلسوف شدن سوق میدهد، تا او را از خطرهای این جهان حفاظت کند، کودکی لجباز درون او لجوجانه سبب میشود تا او اهمال کند. کتاب ها را نخواند و حال کلاس ها را نداشته باشد. گویی این کودک به والدش میگوید: &quot;مرا همانگونه که هستم دوست نخواهی داشت؟ پس لج خواهم کرد و هرگز نخواهم گذاشت به کودک ایده آلت برسی!&quot;روانشناسی فلاسفه و دانشجویان فلسفه و اساتید فلسفه باید بسیار بیشتر جدی گرفته شود. بخصوص که افراد، مستعد هستند همه ی جهت گیری های روانی و اضطرابی خود را واقعیت های فلسفی بپندارند. مثلا کسی که از اختلال وسواسی رنج میبرد به شکاکیت خرد کننده می افتد یا به دگماتیسمی که هراس شک کردن به آن، شبها دیوانه اش میکند.هرکس که به فلسفه می پردازد باید با خودمشاهده گری دریابد آیا اکنون که در حال اجتناب و یا گرایش شدید به استدلالی یا بینشی خاص است، در بدنش اضطراب و تنش تجربه میکند؟ آیا ممکن است تمام اجتنابی که از فلسفه قاره ای یا تحلیلی احساس میکند، ناشی از میل به تعلق به نحله و تعلق داشتن به چیزی باشد؟مشکوک نیست که او ناگهان کل فلسفه را بی معنا میپندارد و در بدن اش احساس یأس میکند با آنکه تقریبا از فلسفه هیچ چیزی نخوانده؟فلسفه برای شما چیست؟ فعالیتی شگرف و انرژی بخش و در نهایت خنثی و استعلایی ؟ یا آنکه مایه ی بدترین وسواس ها و اضطراب های شما بوده؟آیا بدون فلسفه، هنوز دوست داشتنی و کافی هستید؟شما فلسفه میخوانید یا به خود فلسفه تبدیل شده ایید؟*این جستار ادامه خواهد داشت و در آینده به پژوهشی متدولوژیک بدل شده و با روش های کمّی، اویدنس های تجربی و ارجاعات نظری تخصصی تری مستند خواهد شدادامه👇</description>
                <category>نیا ثمری</category>
                <author>نیا ثمری</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jul 2025 12:52:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>