<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های elmariachiii_bts</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_90799497</link>
        <description>ما توی اینستاگرام هم صفحه داریم: @elmariachiii_bts</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:01:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1163779/avatar/NADjQZ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>elmariachiii_bts</title>
            <link>https://virgool.io/@m_90799497</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بولگاری و خون 99 (قسمت آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90799497/%D8%A8%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-99-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-dp1xtqxqcqdp</link>
                <description>همه ی اعضا پشت میز هایشان نشسته بودند و البوم ها را برای هوادارن شان امضا می کردند. کوک برای لحظه ای توی گوش جین گفت: فن ساین توی لندن خیلی جالبه ، نیست؟جین خندید و گفت: به این زودی برات جالب شد؟اخر صف دختری بود با موهای بسیار کوتاه و لباس ابی شاین ، با کفش ها و کیف بلورین و پالتویی از پوست سفید و نرم خرگوش که دستبندی با اویز کلید توی دستش بود ، درست مثل همانی که کوک به گردن داشت. گردنبد  زیبایی روی گردن دختر می درخشید و گل سر های براقش روی موهای تیره اش خود نمایی می کرد. وقتی که تمام صف تمام شد دختر ماسکی که به صورت داشت را کنار زد ، روی اولین صندلی درست رو به روی کوک نشست. کوک البوم را باز کرد و گفت: واتس یور نیم؟- ای یئون سوکسلام، ممنون که وقت گذاشتید و این داستان رو خوندید پس قبل از هر چیزی خسته نباشید!همین طور ممنون که آدمی مثل من رو تحمل کردید که خودش هم نمیدونه چرا بعد یه مدت غیب میشه؛و از همه مهم تر امیدوارم که از داستان لذت برده باشید!دوستدار همه ی شما: الماریاچی بی تی اسپ. ن : بوراههقسمت قبلی: https://vrgl.ir/HWBqk </description>
                <category>elmariachiii_bts</category>
                <author>elmariachiii_bts</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jan 2022 00:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بولگاری و خون 98 (معجزه نام دیگر عشق است)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90799497/%D8%A8%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-98-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-jvdxngpdlvki</link>
                <description>سوک مشغول چک کردن اخبار بود و با خودش حرف می زد.- پس اینه فیلم جدید لی دونگ ووک؟ چه آشغالی ... اگه می خواستی معروف بمونی باید تو دو تا فیلم به درد بخور تر بازی می کردی ، کسی هم که نمی بینتش- هنوز عادت داری با خودت حرف بزنی؟سوک در کمال ناباوری سرش را به سمت در چرخاند ، چیزی را که میدید باور نمی کرد. پدرش بود که در آستانه ی در ایستاده بود با جعبه ای توی دست هایش- بابا...- دیگه بزرگ شدی... باید اینجور عادتا رو بذاری کنار- چی شد که اومدین اینجا- اومدم بدهی مو بدم ، اینا دست نوشته های مادرته ، دفتر خاطراتش و یه سری نوشته ی همین جوری... این صورتیه مال وقتیه که تو رو حامله بود ، همینجوری یه چیزایی یادداشت میکرد و اصلا به من محل نمیداد ، این هایی که جدا گذاشتمم قصه هاییه که فقط برای این ساخته بود که برای تو تعریف کنه و..- میخوای بری بابا؟- عا... خب راستش من الان یه هفته ای هست که سعی می کنم پامو بذارم اینجا و هی اعصابم میریزه به هم ... پس حالا که تونستم فکر می کنم که باید یه مدتی بمونمیک ماه بعد وقتی مادربزرگ سوک به همراه پدرش برای بررسی وضعیت سوک پیش دکتر رفت ، دکتر گفت که اتفاقی که افتاده به راستی یک معجزه است ؛ خطر کاملا رفع شده و خبری از پیشرفت بیماری نیست. سوک داشت خوب می شد.قسمت بعدی: https://vrgl.ir/W3HNf قسمت قبلی: https://vrgl.ir/qoFXB </description>
                <category>elmariachiii_bts</category>
                <author>elmariachiii_bts</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jan 2022 00:13:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بولگاری و خون 97 (دنیا مثل چرخ وفلک همیشه برمیگرده جایی که بود2)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90799497/%D8%A8%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-97-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%AB%D9%84-%DA%86%D8%B1%D8%AE-%D9%88%D9%81%D9%84%DA%A9-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF2-fjkebbnbmquc</link>
                <description>کوک گفت: اومدم خواهش کنم که به دخترتون سر بزنید.اقای لی روی مبل جابه جا شد و کمی از نسکافه اش را نوشید و آن را به کناری گذاشت و گفت: شرم آوره ... هه ... مزه ش فاجعه س...کوک که منتظر جواب بود گفت: این کارو می کنید؟آقای لی گفت: مطمئن نیستمکوک گفت: می دونم که دوست ندارید پاتون رو توی بیمارستان بذارید ، ولی اخه دخترتون داره میمیرهآقای لی گفت: وقتی که سوک نه ساله بود یه بار پاش سر خورد و از بالای همین پله ها افتاد پایین. پنج سال از مرگ همسرم گذشته بود ولی برام هیچ فرقی با روز اول نداشت. اون روز میدیدم که دخترم زجر میکشه ، میدیدم که از درد به خودش می پیچه اما باز هم نتونستم ببرمش بیمارستان . اون موقع خدمتکارمون جنی به خاطر جشن کریسمس مرخصی بود . پس تنها کاری که کردم این بود که به اورژانس زنگ زدم . به خاطر برف شدیدی که اومده بود دو ساعت طول کشید تا برسن و من حتی حاضر نشدم دخترم رو که دو ساعت تمام درد کشیده بود و از بیمارستان میترسید همراهی کنم. صدای التماس هاش برای اینکه باهاش برم هنوز تو گوشمه ؛ بعد تر فهمیدم که به خاطر اون اتفاق نزدیک بود بفرستنش یتیم خونه چون از نظرشون من صلاحیت مراقب از بچه رو نداشتم . اونقدر وضعیت روحی داغونی داشتم که حتی توی دادگاهی که حضانت بچه مو گرفت حاضر نشدم . تنها شانسی که سوک اورد این بود که جنی به موقع به مادربزرگش خبر داد و اون بلافاصله حضانتش رو به عهده گرفت. من کسی ام که شب کریسمس چنین هدیه ای به دخترم دادم...برای کوک باورکردن حرف هایی که میشنید خیلی سخت بود.- میدونی چی منو به این روز انداخته؟آقای لی بدون اینکه منتظر جواب کوک بماند گفت : وقتی همسرم سرطان خون گرفت من درگیر یک معامله ی تجاری توی روسیه بودم و نتونستم وقتی حال همسرم بد شد به موقع خودمو برسونم ، بهم گفته بودن شیش ماه دیگه زنده می مونه ، ولی فقط یه ماه دووم اورد؛ من هر روز که باهاش تلفنی حرف میزدم بهش میگفتم که خیلی زود برمی گردم . اگه واقعا زود برگشته بودم ، اگه کنارش بودم شاید الان زنده بود. دیدن بیمارستان همه ی این ها رو به یادم میاره و به حد مرگ عذابم میده. سوک چهارساله رو که پرستارا نمی تونستن از جنازه ی مادرش جدا کنن یادم میاره ، نگاهش رو که توی اون سن کم مرگ یه ادم رو دیده. پولی که عین احمقا به پرستارا رشوه داده بودم تا بذارن این بچه خارج از ساعت ملاقات هم پیشش بمونه و فکر می کردم دارم بهش لطف می کنم ؛ من وقتی به تو نگاه می کنم خودمو میبینم ، پس اگه می خوای به سرنوشت من دچار نشی نباید این جا باشیاقای لی به سختی از روی کاناپه بلند شد تا به اتاقش برود. کوک ناگهان گفت: من مثل شما نیستم ، من هیچ وقت نمیتونم کسی رو که دوستش دارم رها کنم. شاید از شما بدتر باشم ، ولی مثل شما نیستم.کوک از جا بلند شد به اقای لی احترام گذاشت و رفت.وقتی برگشت همه منتظرش بودند. تهیونگ بلافاصله پرسید: خونه ی سوک اینا چه شکلیه؟ باباش چجوری بود؟کوک گفت: خونه شون مثل خونه ی جادوگراس و باباش... عین جیمینه... مخصوصا شبیه اونوقتایی که موهاشو رنگ روشن می کرد و لنز می ذاشت.قسمت بعدی: https://vrgl.ir/HWBqk قسمت قبلی: https://vrgl.ir/3OeH9 </description>
                <category>elmariachiii_bts</category>
                <author>elmariachiii_bts</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jan 2022 23:39:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بولگاری و خون 96 (دنیا مثل چرخ وفلک همیشه برمیگرده جایی که بود1)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90799497/%D8%A8%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-96-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%AB%D9%84-%DA%86%D8%B1%D8%AE-%D9%88%D9%81%D9%84%DA%A9-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF1-eopu4q6dxs4o</link>
                <description>بی تی اس برای ضبط برنامه های کریسمس دور دنیا را می گشت. از ژاپن تا برزیل ، از امریکا تا فرانسه و اتفاقا برای دو روز هم در لندن برنامه داشتند. صبح روزی که به لندن رسیدند کوک سراغ نامجون رفت و گفت: میشه به مایک زنگ بزنی؟نامجون با تعجب گفت: فکر می کردم ازش متنفریکوک گفت: متنفر که هستم ولی الان بهش نیاز دارم ، باید ازش ادرس خونه ی پدری سوک رو بگیرمنامجون خندید و گفت: می خوای سوک رو ازش خواستگاری کنی؟کوک خندید و گفت: می خوام باهاش حرف بزنمنامجون گفت: ولی من شماره شو ندارم- اون شب کارت ویزیتش رو بهت داد. یادت نیست؟- فک کردی تا حالا نگهش داشتم؟سئون هی جلو آمد تا موهای کوک را برای اجرای بعدی درست کند.- چه خبر شده؟کوک گفت : نونا تو شماره ی مایک رو نداری؟- شماره اونو می خوای چیکار؟نامجون گفت: می خواد ادرس خونه ی سوک رو ازش بگیرهسئون هی گفت: ادرس خونه ش رو که من دارم- خونه ی لندن؟- اره، کینگز رود پلاک 305بعد از ضبط اولین برنامه ی شان کوک بدون هیچ معطلی برای دیدن پدر سوک سوار تاکسی شد. ادرس را روی یک کاغذ به راننده تاکسی داد و جلوی خانه ی سوک پیاده شد.خانه ای که مقابلش قرار داشت شبیه قلعه هایی بود که فقط در انیمیشن ها دیده بود. یک عمارت سنگی بزرگ که درست کنار خیابان نشسته بود. از پله های ساختمان بالا رفت و زنگ در را به صدا دراورد. مردی حدودا پنجاه ساله جلوی در امد. با موهای سفید پرپشت و چشمان بادامی طوسی رنگ. کوک مطمئن نبود که مرد می تواند کره ای حرف بزند یا نه ولی شانسش را امتحان کرد و به کره ای سلام کرد.- سلام ، شما؟لهجه ی پیرمرد کمی نم کشیده بود ولی به نظر می رسید می تواند کره ای حرف بزند.- عا ... من دوست پسر سوک هستم.مرد مدتی در تردید به سر برد و بعد گفت: پس اینجا چیکار می کنی؟ باید پیش اون باشی...و پشتش را به کوک کرد و داخل خانه رفت.کوک گفت: ببخشید... ببخشید میتونم بیام داخل؟کوک مدت زیادی همانجا منتظر ماند تا جوابی بشنود اما هیچ صدایی از داخل خانه نمی امد مجبور شد وارد خانه شود.به محض اینکه وارد خانه شد به ناچار بینی اش را گرفت. تمام پنجره های خانه با روزنامه پوشانده شده ، دیوارهایش از رطوبت پوسیده و بوی نم همه جا را پر کرده بود؛ با این حال میشد حدس زد که در گذشته بسیار خانه ی زیبا و رویایی ای بوده است ، با اینکه کوک لوستر های گران قیمت ، قاشق های نقره و پارچه های ابریشمی را نمی شناخت به حال آن خانه ی زیبا بسیار تاسف خورد. از راهرو گذشت و درمحوطه ی اصلی  با چشم هایش دنبال آقای لی می گشت که دید روی یکی از مبل های اتاق نشیمن پشت به او نشسته است. دستش را از روی بینی اش برداشت و جلو رفت و گفت: ببخشید که اومدم داخل ، زیاد وقتتون رو نمی گیرماقای لی گفت: راه درازی رو اومدی ، چرا یکم نمی شینی؟کوک تشکر کرد و روی یکی از مبل ها نشست . آقای لی پرسید: شغلت چیه؟کوک گفت: خواننده امآقای لی سری به نشانه ی تاسف تکان داد و گفت: چای می خوری یا قهوهکوک جواب داد: بله؟ .... قهوه... بی زحمتآقای لی از جا بلند شد و به سمت اشپزخانه رفت. چند دقیقه ی بعد درحالی که می خندید گفت: من از اوضاع و احوال این خونه خبر ندارم ، قهوه مون تموم شده بود ... با نسکافه که مشکلی نداری؟کوک جواب داد: نه خیلی زحمت کشیدید. ممنونو فنجان نسکافه را از توی سینی برداشت. آقای لی گفت: خب با من چیکار داشتی؟کوک گفت: اومدم خواهش کنم که به دخترتون سر بزنید.اقای لی روی مبل جابه جا شد و کمی از نسکافه اش را نوشید و آن را به کناری گذاشت و گفت: شرم آوره ... هه ... مزه ش فاجعه س...کوک که منتظر جواب بود گفت: این کارو می کنید؟آقای لی گفت: مطمئن نیستمکوک گفت: می دونم که دوست ندارید پاتون رو توی بیمارستان بذارید ، ولی اخه دخترتون داره میمیرهقسمت بعدی: https://vrgl.ir/qoFXB قسمت قبلی:  https://vrgl.ir/D66AM </description>
                <category>elmariachiii_bts</category>
                <author>elmariachiii_bts</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jan 2022 18:21:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بولگاری و خون 95 (کمک ها از جایی که فکرشو نمیکنی میرسن)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90799497/%D8%A8%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-95-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1%D8%B4%D9%88-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D9%86-afqcqoiwqgwv</link>
                <description>مدیر برنامه ی سوک آن روز تقریبا ده بار زنگ زد تا سوک تلفن را برداشت.- الو الو نویسنده ای ، چرا گوشی رو برنمیدارید؟- تو خبر داری من بیمارستانم؟ امروز تقریبا مردم- اوه .. یه خبر خوب براتون دارم- بگو- یه نفر رفته و درمورد اون قضیه شهادت داده، باورتون نمیشه اگه بگم کی بود- ووک؟- پارک یوری- پااااارک یورییییی ؟- نگفتم؟ اه... کی باورش میشد اون یه روز به درد بخوره؟گفت توی ساختمون بوده و همه چیو دیده. ولی نگفت چرا یهویی تصمیم گرفته همه چیو بگه.- خودم میدونم- جدی؟ میشه به منم بگید؟- خدافظ...- خانم...سوک با خودش گفت: چقدر حرف میزنه؟و نفس راحتی کشید و خوابید.قسمت بعدی: https://vrgl.ir/3OeH9 قسمت قبلی: https://vrgl.ir/5foAu </description>
                <category>elmariachiii_bts</category>
                <author>elmariachiii_bts</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jan 2022 18:10:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بولگاری و خون 94 (ووک فراموش می شود)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90799497/%D8%A8%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-94-%D9%88%D9%88%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-dteubizafzua</link>
                <description>- برای چی اومدی؟- من ... من واقعا دوستت دارم- خیلی دیر اومدی- فکر میکردم همه ی عمر وقت دارم تا این رو بگم-  خودت هم می دونی که همیشه ترست بزرگ تر از عشقت بود ، می تونستم ببخشمت ، برای اینکه وقتی کارگردان جانگ سعی داشت بهم تجاوز کنه و کتکم میزد ساکت موندی و هیچ کاری نکردی فقط برای اینکه باهاش توی یه سریال همکاری داشتی ، می تونستم ببخشمت برای اینکه ترسیدی قرار گذاشتن با دختری که این قدر ازت کوچیک تره به شهرتی که تازه به دست اورده بودی لطمه بزنه میتونستم ببخشمت فقط اگه صادقانه اعتراف می کردی ولی تو حتی از به زبون اوردن چنین حقایقی هم ترسیدی و همه ی اینها رو بیشتر از سه سال پنهان کردی . این چیزیه که نمی تونم به خاطرش ببخشمت.- اجازه بده، کنارت باشم و جبران کنم- متاسفم ولی ... نمی خوام کسی که توی زندگی م کنارم نبوده ، موقع مرگم کنارم باشه.- هیچ وقت منو دوست نداشتی؟- چرا ، اگه زودتر گفته بودی انقدر دوستت داشتم که همه چیز رو فراموش کنم و باهات قرار بذارم ، ولی بهم اعتماد کن ، برای کسی که دوسش دارم به هیچ وجه هفت تا صحنه ی بوسه توی یه فیلم نمی نویسم. من خیلی وقته که دیگه بهت علاقه ندارمکوک که پشت در اتاق بود و همه چیز را شنیده بود خواست برود اما ووک به سرعت از اتاق خارج شد و او را ندید . کوک کمی دست گل را توی دستش فشار داد و دست اخر تصمیم گرفت برود داخل.- اوه اونجا بودی؟- اوهوم- همه چیو شنیدی؟- اوهوم معذرت می خوام- اهمیتی نداره- هنوز دوستش داری؟- این روزا از همه متنفرم- من همه چیو میدونستم- از کجا- بیبی شارک دودو دو دو دودو بیبی شارک دو دو دو دو- باورم نمیشه، تو وایسادی تا من تو مستی همه چیو برات بگم؟یئون سوک با دسته گل دو تا به بازوی کوک زد و کوک از ته دل خندید ، سوکی گل ها را بو کرد و گفت : چه بوی خوبی هم دارهقسمت بعدی: https://vrgl.ir/D66AM قسمت قبلی: https://vrgl.ir/QvSRU </description>
                <category>elmariachiii_bts</category>
                <author>elmariachiii_bts</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jan 2022 22:20:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بولگاری و خون 93 (آهنگ تلپاتی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90799497/%D8%A8%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-93-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D9%84%D9%BE%D8%A7%D8%AA%DB%8C-xwvyzeebcu3n</link>
                <description>سوک را برای بخیه زدن زخمش بردند و بعد از چند دقیقه برگرداندند. صبح روز بعد همه چیز خیلی زیبا و دوست داشتنی شروع شد ، هنوز سوک و شوگا صبحانه شان را نخورده بودند که ناگهان هوپی و جیمین و بعد از انها با کمی فاصله ، تهیونگ و کوک و جین و نامجون وارد شدند. توی دستشان پر از گل و عروسک بود و آهنگ تلپاتی را می خواندند ، پارت یونگی را هم کوک خواند. سوک برای چند دقیقه جاپستیک ها را کنار گذاشت و محو تماشا شد. https://www.aparat.com/v/W6gcP  https://www.aparat.com/v/W6gcP  https://www.aparat.com/v/W6gcP اهنگ که تمام شد شوگا گفت: عروسک ها رو که برای من نیاوردید ، بگید حداقل گلا مال منههوپی گفت: گلا مال جفتتونهو خندید. سوک گفت: مگه نرفته بودید برای برنامه های تلویزیونی برنامه ضبط کنید؟ فکر کردم تا بعد کریسمس نمیایدجین گفت: چیکار کنیم که زیادی وفاداریم...نامجون گفت: داشتیم میرفتیم برای یه برنامه تو ژاپن ، اصرار کردیم یه نصفه روز اینجا بمونیم بعد بریم ، باید شوگا رو بعد عمل میدیدیمسوک گفت: کار خوبی کردید.کوک رو کرد به شوگا و گفت: برا چی اومدی تو اتاق دوست دختر من؟سوک گفت: کی دوست دختر توعه؟شوگا جواب داد: اصن خبر داری دوست دخترت شبا کجا میره و با چه وضعی برمیگرده؟ یه نفر باید مراقبش باشه بالاخرهسوک گفت: تو همین دیروز نگفتی اومدی که من مراقبت باشم؟شوگا خندید و جواب داد: اونو گفتم که احساس بدی پیدا نکنیسوک گفت: ناموسا راستشو بگو ، برای کدومش اومدی ، می خوام تکلیف خودمو بدونم- راستشو بگم؟- هوم- اتاق خودم خیلی حس تنهایی داشت ، تو هم فقط چند تا اتاق فاصله داشتی ، می خواستم تنها نباشمجیمین گفت: از اون حرفاس که شوگا سالی یه بار می زنه هاکوک نشست روی صندلی و گفت: می خوام دستمو بشکنم ... منم باید تو این اتاق باشم.جیمین از خنده پخش زمین شد. ولی کوک نخندید ، عین بچه ها به سوک براق شد که: برای چی بهم نگفتی اتاقت با شوگا یکی شده؟سوک گفت: نمی بینی عین تف چسبیده کف تشک و درد می کشه؟ به نظرت هم اتاقی باهاش خیلی مساله ی قابل ذکریه؟یونگی گفت: یا...من میشنوما...کوک و سوک هر دو بدون توجه به شوگا به مشاجره ی شان ادامه دادند.- من و تو هنوز یه بارم با هم تو یه اتاق نبودیمجیمین گفت: عوضش تو وان حموم بودید... و به همراه بقیه از خنده ریسه رفت.کوک خیلی جدی ادامه داد: شبا کجا میری مگه؟ کی برمیگردی؟سوک گفت: یا ... برای چی باید به تو جواب پس بدم؟ اگه اومدی اذیت کنی برگرد برو امریکا مری کریسمس بخونبعد برگشت و رو به یونگی که خنده غش کرده بود گفت: همه ش تقصیر توعه هاجین قدم جلو گذاشت و گفت: بچه ها ... بچه ها ... دعوا بسه ، بحثاتونم بذارید برای بعداکوک و سوک قهر کردند و بدون اینکه با هم حرفی بزنند روی شان را به طرف دیگر کردند.جیهوپ که می خواست بحث را عوض کند پرسید که درد دارند یا نه ، شوگا که داشت از درد می مرد ، سوک هم دیشب کله اش را ترکانده بود و سرش حسابی درد می کرد ، اما گفت درد ندارد.جو عجیب شده بود. یونگی گفت: جونگکوک ، سوک اینجا شبا از درد گریه می کنه فکر میکنه من خوابم ولی میشنوم ، با این حال به جای اینکه فکر خوب شدن خودش باشه ، مدام به فکر اینه که چه کاری می تونه برای تو انجام بده ... مثل ادم باهاش رفتار کنسوک نگاه خجالت زده ای به شوگا کرد. شوگا همیشه همه را همین طور غافل گیر می کرد ، درست وقتی که فکر می کردند حواسش نیست ، حواسش بهشان بود و از چیزهایی که فکر نمی کردند حتی برایش مهم باشد خبر داشت.کوک دست سوک را گرفت و گفت: میتونی پاشی؟سوک از جایش بلند شد و به دنبال کوک از اتاق بیرون رفت. هر دو روی صندلی های پشت در اتاق عمل نشستند .کوک پرسید: خیلی درد داری؟سوک جواب داد: همیشه که نیستکوک گفت: نمی ترسی وقتی میری از بیمارستان بیرون مثل توی کمپانی حالت بد شه و بیوفتی؟سوک گفت: اینطوری نیست که با خودم بگم برای رفتن به جاهایی که میخوام همیشه وقت هست ، صبر می کنم وقتی خوب شدم میرم ... باید کارامو تا سرپا ام انجام بدمکوک گفت: خیلی دوست دختر بدی هستیسوک غرید: من و تو فقط دوستیم ، دوستکوک گفت: دوست خیلی بدی هم هستیقسمت بعدی: https://vrgl.ir/5foAu قسمت قبلی: https://vrgl.ir/iBenW </description>
                <category>elmariachiii_bts</category>
                <author>elmariachiii_bts</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jan 2022 22:15:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بولگاری و خون 92 (فیلم لعنتی برگرد سر جایی که باید باشی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90799497/%D8%A8%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-92-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-tsaqehd9kkix</link>
                <description>پارک یوری سوک را تا محله های فقیر نشین سئول تعقیب کرد ، مرد غریبه چند بار با سوک تماس گرفت و جای ملاقات را عوض کرد. درست در صد قدمی محل قرار سوک صدای جیغ خفیفی از پشت سرش شنید. مقابلش مرد را میدید که با کاپشن مشکی و زنجیر توی دست منتظرش ایستاده است و مدام اطرافش را نگاه می کند. سوک یکبار دیگر صدای جیغ شنید و زیر لب لعنتی فرستاد و رفت تا ببیند اوضاع از چه قرار است. پنج نفر دور یوری را گرفته بودند و یکی شان از پشت سر دهانش را گرفته بود و یوری هر چه تقلا می کرد فایده نداشت ، جماعت همان طوری به او نزدیک می شدند که گرگ های گرسنه به یک گوسفند جدا افتاده از گله نزدیک می شوند ، اول جیب هایش را خالی کردند ولی رهایش نکردند ، همه چیز سوک را به یاد بلایی که سر خودش امده بود می انداخت . می دانست اگر صدای اژیر پلیس بلند شود اولین کسی که در می رود همان دزدی ست که فیلم دوربین مدار بسته را دارد. با این حال با پلیس تماس گرفت و ادرس محل وقوع حادثه را داد. جای معطل کردن نبود ، فکر می کرد دلش با دیدن همچین صحنه ای خنک می شود اما نمیشد ، وجدانش اجازه نمی داد که این اتفاق برای هیچ زن دیگری بیوفتد. تفنگ پلاستیکی اش را دراورد و از کوچه ی پایینی آن ها را دور زد و رفت پشت سرشان ، کوچه ها تاریک بود و چراغ ها یکی درمیان کار نمی کردند. پسری که یوری را گرفته بود درست زیر یک چراغ معیوب ایستاده بود ، سوک از تاریکی استفاده کرد و به او نزدیک شد. اسلحه را روی سرش گذاشت و گفت: اگه تکون بخوری مغزتو میریزم رو اسفالتانقدر این جمله را محکم ادا کرد که خودش هم باورش شد یک تفنگ واقعی توی دستش دارد ، داد زد: ولش کن ، همین حالا ، پسر دست هایش را به علامت تسلیم بالا اورد و سوک گفت: یوری ، فرار کن ، زودباشیوری با بیشترین سرعتی که می توانست با یک جفت کفش پاشنه بلند بدود پا به فرار گذاشت ، سوک همان طور عقب عقب می رفت و نور چراغ پشت سرش ، چهره اش را روشن می کرد و کم کم روی دستش می افتاد. به محض اینکه نور تفنگ را روشن کرد یکی از آن پنج نفر گفت: بگیریدش ، تفنگش پلاستیکیهبا گفتن این جمله همه به سمت سوک هجوم اوردند ، پسری که یوری را گرفته بود ، به سرعت چرخید ، او از همه به سوک نزدیک تر بود ، سوک پایش را نشانه گرفت و شلیک کرد ، پای پسر سوخت و برای یکی دو ثانیه لنگ زد ، دو نفر دیگر به سمتش دویدند تا ببینند چیزی شده یا نه اما پسر سرشان تشر زد که دنبال سوک بروند. سوک با کتانی میدوید و سرعتش زیاد بود ، خیلی زود به پارک یوری رسید و گفت: تند تر بدو ، تند تر ، پنج دقیقه ای به دویدن ادامه دادند و پسر ها دنبالشان بودند ، سوک مدام از کوچه پس کوچه ها می رفت و سطل زباله ها را پشت سرش ول میداد توی کوچه ، با خودش فکر می کرد شاید اگر قبل از امدن پلیس بتواند دست به سرشان کند می تواند دوباره با دزد تماس بگیرد و معامله را انجام دهد. توی همین افکار بود که ناگهان نفسش بند آمد و قفسه ی سینه اش تنگ شد ، اکسیژن خونش پایین امد و عضلاتش شروع به گرفتن کردند. یوری با اینکه دید دیگر سوک نمی تواند بدود منتظرش نماند ، حتی برای چند ثانیه هم نایستاد تا کمکش کند ، از فرصت استفاده کرد و فرار کرد. سوک دست روی زانو هایش گذاشته بود و قفسه ی سینه اش را چنگ میزد ، نفس هایش به شماره افتاده و به سختی روی پاهایش ایستاده بود. پسری که با تفنگ به پایش شلیک شده بود به زودی به او رسید ، معلوم بود سردسته ی شان است چون هیچ کدام وقتی دیدند سوک را گرفته دنبال یوری نرفتند رئیس جلوتر رفت تا خوب صورت سوک را ببیند و گفت: ولت کرد و رفت مگه نه؟ هه ، تو دیگه چه بدبختی هستی؟ فکر کردی می تونی از دست من در بری اره؟ حالا فقط تو موندی و منخیال می کرد با این حرف ها سوک را می ترساند ولی سوک بیشتر داشت به قیافه اش فکر می کرد ، قیافه ی همه شان عجیب بود ولی این یکی چیز دیگری بود ، با موهای فشن و خالکوبی های روی گردنش ، با ان زنجیر کلفتی که دور گردن انداخته بود ، سوک را به یاد عکس های دوران کاراموزی بی تی اس می انداخترئیس دستش را جلو برد و چانه ی سوک را بالا آورد و ادامه داد: حالا که خوب نگاه می کنم تو هم همچین بدک نیستیا ، با این که لباسای مردونه پوشیدی و رنگت پریده ست از اون یکی خوشگل تریسوک سرش را از توی دست پسر بیرون کشید و خواست تفنگش را بالا بیاورد ولی دستش جان نداشت و تفنگ از توی دستش افتاد ، رئیس دست انداخت تا موهای سوک را بکشد ولی کلاه گیس سوک درامد و توی دستش ماند ، سوک دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و همان طور که درد داشت از خنده ریسه رفت ، حتی چند تایی از پسر ها هم خنده ی شان را به زور کنترل میکردند ، رئیس شان که سرش را برگرداند و نوچه هایش را دید احساس کرد اگر همین حالا کاری نکند دیگر از او حساب نخواهند برد ، پس تفنگ پلاستیکی را از روی زمین برداشت و با دسته تفنگ درست روی زخم پیشانی سوک کوبید ، تمام بخیه های سوک باز و خون توی صورتش سرازیر شد. سوک فریاد خفه ای زد و روی زمین افتاد. رئیس جلو امد و کوله پشتی سوک را از پشتش باز کرد هنوز زیپش را درست و حسابی باز نکرده بود که با شنیدن صدای اژیر پلیس همان جا رهایش کرد و پا به فرار گذاشت. ولی پلیس هم خیابان پایینی را بسته بود و هم کوچه ی بالایی را ، خیلی زود پلیس ها بالای سر سوک رسیدند افسری که انجا بود گفت: امبولانس خبر کنیدسوک گفت: نه من خوبم ، با کمک افسر پلیس از جا بلند شد و گفت: لطفا دنبالم نیاید ،افسر پلیس گفت: خانم ، این اراذل اذیتتون کردن؟ شما بودین که با پلیس تماس گرفتین؟سوک گفت: الان برمیگردم ، فقط چند لحظهسوک تمام مسیری که امده بود را برگشت و وقتی به محل قرار رسید ، دیگر دزد انجا نبود. جواب تماس هایش را هم نمی داد. فیلم دوربین مداربسته را از دست داده بود، به همین سادگی! تمام راه را در کمال ناامیدی برگشت ، امبولانس منتظرش بود ، افسر پلیس هم همین طور- برگشتید خانم؟ شما از این اقایون شکایتی دارید؟- بله- خب پس اول با امبولانس برید بیمارستان ، بعد میایم همونجا برای تنظیم شکایتتون- نه بگید لطفا فعلا یه جوری سمبلش کنن ، تا بتونم باهاتون بیام پاسگاه پلیس- مطمئنید؟ خون ریزی تون خیلی شدیده ها- چیزی نیستسوک همراه پلیس به پاسگاه رفت و شکایتش علیه اوباش را تنظیم کرد ، جرم رئیس از همه سنگین تر بود ، علاوه بر ایجاد رعب و وحشت و مزاحمت ، توی پرونده اش ضرب و جرح هم ثبت شده بود.سوک پشت پیشخوان نشست و رو به افسر پلیس گفت: ببخشید فقط همینا رو گرفتید؟ به کس دیگه اس مشکوک نشدید؟ یه نفر که توی اون خیابون پایینی وایساده بود ، بعد از سه راه دست راست ، یه نفر با قد کوتاه و موهای بلند بود...- نه ما کس دیگه ای رو دستگیر نکردیم- این شماره شه ، میتونید پیداش کنید؟- شماره تون رو بهمون بگید ، بررسی ش می کنم و بهتون اطلاع میدم ، از اون اقا هم شکایت دارید؟- بله ، چیزی رو دزدیده که مال منهوقتی سوک به بیمارستان رسید ، خون زیادی از دست داده بود و تمام لباس هایش خونی شده بود. شوگا با دیدن سوک وحشت کرد و گفت: چه بلایی سرت اومده؟سوک جوابی نداد و گفت: از ادمی که هستم ، خیلی پشیمون و ناراحتم ... همیشه مردم بهم خیانت میکنن و من نمی تونم همین کارو در حق شون انجام بدم ، واقعا که احمقانه ستسوک همان طور با لباس بیرون روی تخت ولو شد و دستش را روی پیشانی اش گذاشت.شوگا سریع دکمه ی کنار تختش را فشار داد و وقتی پرستار ها سراسیمه از راه رسیدند گفت: لطفا تا از خون ریزی نمرده بهش رسیدگی کنید.پرستار ها که حتی نفهمیده بودند سوک کی بیرون رفته است ، به سرعت به او خون وصل کردند و چند لحظه ای به حال خودش رهایش کردند تا اتاق عمل خالی شود. سوک هم بی اعتنا لب تاپش را گذاشته بود روی شکمش و مشغول نوشتن داستانش بود شوگا گفت: اگه یه چیز تو و کوک به هم شبیه باشه ، همینه که نمی فهمید کی دست از سر بدن بیچاره تون بردارید. من اومدم اتاق تو که ازم پرستاری کنی ، ولی فعلا للگی تو افتاده گردن من ، یکم دراز بکش بچهسوک همان طور که چشمش به لبتاپ بود بی تفاوت جواب داد: من شیش ماه دیگه میمیرم ، چجوری میتونم پرستاری کس دیگه ای رو بکنم؟شوگا گفت: تو تا سر همه مون رو نخوری نمیمیریقسمت بعدی :  https://vrgl.ir/QvSRU قسمت قبلی:  https://vrgl.ir/lREJp </description>
                <category>elmariachiii_bts</category>
                <author>elmariachiii_bts</author>
                <pubDate>Wed, 22 Dec 2021 23:20:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بولگاری و خون 91 (خوب میشد اگه زندگی مثل قصه ها بود)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90799497/%D8%A8%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-91-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D8%AF-%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF-clrgmmk7pmum</link>
                <description>صبح روز بعد یونگی امد و موبایلش را برداشت و رفت برای ضبط موزیک ویدیو اما استند را همان جا گذاشت ، با خودش فکر کرد شاید سوک وقتی که او نیست باز هم دلش بخواهد با کوک تماس تصویری بگیرد خوب می دانست چند روز دیگر همه ی اعضا کشور را ترک می کنند و اینقدر به خاطر نزدیکی کریسمس سرشان شلوغ است که ممکن است حتی برای خداحافظی هم فرصت نداشته باشند. عمل شوگا همان روز عصر بود و سوک از نزدیکی ساعت چهار بعد از ظهر هیچ کاری جز نشستن پشت در اتاق عمل نکرد و هر از چند گاهی که به تماس های اعضا جواب میداد ، گزارش لحظه به لحظه که از پرستار ها به دستش می رسید را ارسال می کرد.ساعت نزدیک شش عصر بود که یکی از پرستار ها پیش سوک امد و گفت: اقای مین خواستن اتاقشون بعد ازعمل با شما یکی باشه ، چون اتاق شما خصوصیه نیاز به اجازه تون داریم ، شما مشکلی با این موضوع ندارید؟سوک گفت: نه ، معلومه که نه ، حالشون چطوره؟- عمل داره به خوبی پیش میره- متشکرمسوک فرصت زیادی داشت که به کارهای چند روز آینده اش فکر کند ، میدانست اگر شوگا توی اتاق باشد او را از افشا کردن بیماری اش منصرف می کند؛ پس تصمیم گرفت هر چه زودتر ، پیش از تمام شدن عمل همه چیز را درست کند و خیالش راحت بود که حالا حالاها شوگا توان چک کردن موبایل و خواندن اخبار را ندارد پس، از موضوع خبردار نمی شود. سوک کلاه گیس را روی سرش امتحان کرد ، زیاد اندازه نبود اما کارش را راه می انداخت ، درست شبیه موهای خودش بود قبل از اینکه مجبور شود بتراشدشان. جلوی کلاه گیس موهای چتری داشت و پشت کلاه گیس موهای بلند قهوه ای و حلقه حلقه ، سوک می خواست پیش از گفتن حرف هایش تا جایی که ممکن است همه چیز خیلی طبیعی به نظر برسد . موبایلش را روی همان استندی که شوگا برایش بسته بود گذاشت ، زاویه ی استند را عوض کرد طوری که به جای اینکه از بالای سرش فیلم بگیرد درست مقابلش قرار داشته باشد. سپس برای اولین بار ، لایو اینستاگرامش را فعال کرد ، هیچ وقت عادت به لایو گرفتن و حرف زدن با هوادارانش نداشت. چند ثانیه ای نگذشته بود که تعداد بینندگان از هزار نفر گذشت و همین طور هم افزایش می یافت.سوک اما اصلا حواسش به این چیز ها نبود ، بیشتر نگران تبعات حرف هایی بود که می خواست بزند ، لباس بیمارستان تنش بود و توی لایو سرم و تخت به خوبی دیده میشدند. سوک پس از یک مکث طولانی این طور شروع کرد: چند روز پیش من داستان های زیادی درباره ی خودم شنیدم ، اینکه کارگردان جانگ توی یه دعوای عشقی کتک خورده و همین طور داستان قرار گذاشتن منو کوک ، اگه راستش رو بخوام بگم ، خیلی قشنگ تر میشد اگه واقعا چنین چیزی بود ، خیلی جالب تر میشد اگه زندگی های واقعی ما درست شکل داستان هایی بود که توی سرمون میسازیم. ولی میدونید زندگی همیشه اون طوری که ما می خوایم پیش نمیره ، من تمام تلاشمو میکنم تا زخم پیشونی م و کبودی های بدنم کسی رو ناراحت نکنه ، اما یه اتفاق باعث میشه که همه چیز تغییر کنه. حتی شنیدم که گفتید کوک منو کتک می زده ...یاد تمام گیس و گیس کشی هایی که کرده بودند افتاد. تفنگ ساچمه ای ، سوختنش با قابلمه دوکبوکی ، سس فلفل ، خواست بگوید : همچین بی راه هم نگفتین! ولی جلوی خودش را گرفت. اولش می خندید ولی کمی بعد چشمان سوک از یاداوری خاطرات گذشته پر از اشک شد ، میان گریه می خندید و همان طور که اشک هایش را پاک میکرد ادامه داد: خب راستش وقتی جوون تر بودیم یه بار اشتباهی با تفنگ پلاستیکی بهم شلیک کرد ، نمی دونست گلوله توشه ، جاش کبود شد ، یه بارم اشتباهی دستمو سوزوند ، اما میدونید چیه؟ حاضرم همه چیزم رو بدم تا دوباره برگردیم به اون روز ها ...سوک دماغش را بالا کشید ، به ارامی کلاه گیسش را برداشت و گفت: خیلی قشنگ میشد اگه این کبودی های روی گردن من مربوط به یه داستان عاشقانه بود مگه نه؟ اما داستان شون اونقدرا قشنگ نیست که دلتون بخواد بشنوید ... با این حال حالا که اینقدر علاقه مند شدید بهتون همه چیز رو میگمادامه داد : من سرطان خون دارم، و این کبودی ها به خاطر اونه ، به همراه کلی عوارض دیگه مثل تب کردن گاه و بی گاه ، خون دماغ شدن بی دلیل و تعریق زیاد ، و متاسفانه همون طور که میبینید شرایط قرار گذاشتن با هیچ کسی رو ندارم چون حدس دکترا اینه که تا شیش ماه دیگه میمیرم. این نوع بدخیمی از سرطان خونه که فقط با تصفیه ی خون نمیشه بیمار رو زنده نگه داشت و پیش روی میکنه ، به عنوان اخرین چیزی که توی زندگی م میخوام ، به عنوان تنها چیزی که توی زندگی م میخوام ، ازتون خواهش می کنم که تنها کسی که توی زندگی م بهم کمک کرد بدون اینکه از تبعاتی که برای خودش داره بترسه رو ازار ندید . این یه خواهشه از طرف کسی که اینقدر مرگ رو نزدیک احساس میکنه که دیگه همه چیز براش بی معناس ، من میمیرم و یه دوست بین شماها باقی می ذارم ، تنها خواهشم اینه که مراقبش باشید و بذارید با بقیه ی دوستاش خوشحال باشهچند ساعت بعد سیل خبرنگار پشت در بیمارستان سرازیر شد ، یونگی تازه از اتاق عمل بیرون امده بود و هنوز بیهوش بود . از پنجره ی اتاق میشد دید که صدهانفر مشغول گرفتن عکس و فیلم و تهیه ی خبر هستند ، حتی اظهارات پزشک و پرستارها پس از چند دقیقه تیتر همه ی خبرگزاری های صنعت سرگرمی شده بود. فشارهای زیادی روی کمپانی بود تا فیلم دوربین های مدرابسته را منتشر کند ، با اینکه بنگ پی دی نیم نمی خواست توی ان بمباران خبری این کار را انجام دهد و از عواقب غیر منتظره می ترسید مجبور به انجامش شد ، اوضاع به قدری گیج کننده بود که به کارکنان دستور داد اگر تنها راه نگه داشتن اعضا و مخصوصا کوک ، این باشد که توی ساختمان زندانی شان کنند ، همین الان قفل و زنجیر بردارند و در اصلی را ببندند. اوضاع به همین شکل ادامه پیدا کرد و حتی اجازه ندادند کسی برای خداحافظی قبل از رفتن به فرودگاه برای دیدن یونگی به بیمارستان سر بزند .یونگی که روی تخت خوابیده بود و حسابی درد داشت خندید و گفت: خودت به جهنم ، منم ممنوع الملاقات کردی- خودت خواستی بیای تو اتاق من- چقدر قابلیت جنجال به پا کردن داشتی و من نمیدونستم... میگن اون پایین سیصد تا خبرنگار سه روزه که خونه نرفتن ... همه شون هم می خوان با تو مصاحبه کنن- کی گفته- تو رو که میبرن شیمی درمانی ، میان به من برسن فکر میکنن خوابم ... با هم حرف می زنن و منم می شنوم- خجالت نمی کشی خودتو می زنی به خواب و گوش میدی؟ شاید یه حرف خصوصی داشته باشنشوگا قیافه ی بی اهمیتی به خودش گرفت، چشمانش را بست و سرش را به علامت منفی تکان داد.-  خیلی درد داری؟- دارم به زور حرف میزنمبالاخره بعد از سه روز با اعتراض بیماران و خانواده هایشان بیشتر خبرنگاران متفرق شدند تا ارامشی نسبی برقرار شود. درست چند دقیقه قبل از پرواز، سئون هی به ملاقات سوک امد و تفنگ پلاستیکی و یک نامه ی کوتاه از طرف کوک برایش اورد.- فکر کردم اومدی منو ببینی ، نگو کوک فرستاده تت- همه مون دلمون میخواست بیایم ، ولی خب همه نمی تونستن بیانیونگی خندید و رو به سوک گفت: گندیه که خودت زدی ، طلبکارم هستی؟سئون هی گفت: دیگه باید دست برداری ، بقیه ش رو بذار به عهده ی دادگاه ، باید روی خوب شدن خودت تمرکز کنی.سوک گفت: دادگاه؟ نمی ذارم کوک رو ببرن دادگاه ، کاری می کنم که قبل از دادگاه همه چی حل و فصل بشه- می خوای چیکار کنی؟- مصالحه قبل از دادگاه ، می بخشمش به شرط اینکه اونم رضایت بدهیونگی زیر لب غر زد: میبخشیش ؟ اون حتی یادش نیست که وقتی مست بوده از پله افتاده یا نه، چی رو با چی معامله می کنی؟سوک جواب داد : فکر کردی ما که یادمونه اگه بتونیم محکومش کنیم، می ندازنش زندان؟ فقط یه غرامت ساده باید بده، ولی عوضش اگه برسه به دادگاه ، کوک به کاری که کرده اعتراف میکنه ، خبرش همه جا میپیچه و بی تی اس دیسبند میشه و جفتتون بیکار میشید.یونگی خندید و گفت: اینقدر که تو نگران شغل مایی خودمون نگران نیستیمسئون هی گفت: منم حاضر نیستم که به خاطر ماها ازش بگذری ، اون کتکت زده ، دوبار اذیتت کرده ، حالا یه بارم کتک خورده که حقش بوده ، اینکه مردم نمی تونن اینو درک کنن مشکل خودشونه ، من فعلا میرم ، تا قبل اینکه برگردیم کار احمقانه ای نکنشوگا خندید و گفت: مگه می تونه؟چند دقیقه ی بعد مدیر برنامه های سوک تماس گرفت و گفت کسی قسمتی از فیلم دوربین مدار بسته را برایش فرستاده و گفته فقط حاضر است فیلم را با خود سوک معامله کند ، در ازای ویدیو هم صد میلیون وون خواسته .یونگی به خاطر درد زیادی که داشت بدنش پر از مورفین بود و زیاد می خوابید ، سوک تا حدود ساعت نه شب پول را اماده کرد ، با لباس مبدل و کیف پر از پول از اتاقش خارج شد ، همین که از اتاق بیرون رفت انگار چیزی یادش امده باشد ، برگشت و کلاه گیس و تفنگ پلاستیکی اش را هم برداشت. پایین ساختمان خبرنگار زیادی نمانده بود و از آن تعدادی که باقی مانده بودند کسی سوک را با مو و کلاه لبه دار نشناخت. به جز یکی از خبرنگاران دیسپچ که نفرت انگیز ترین شان هم بود ، پارک یوری ...قسمت بعدی :  https://vrgl.ir/iBenW قسمت قبلی:  https://vrgl.ir/h86FT </description>
                <category>elmariachiii_bts</category>
                <author>elmariachiii_bts</author>
                <pubDate>Wed, 22 Dec 2021 23:10:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بولگاری و خون 90 (کارگردان جئون!!!)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90799497/%D8%A8%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-90-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A6%D9%88%D9%86-sloknrumypod</link>
                <description>نیمه های شب بود که سوک از خواب پرید ، بدنش خیس عرق شده بود و تب داشت ، موهایی که مشت مشت روی بالش ریخته بود را برداشت، طوری که کوک بیدار نشود بالش را زیر سر کوک گذاشت و از تخت پایین آمد ، موها را توی سطل اشغال ریخت ،آبی به سر و صورتش زد و مثل تمام شب های دیگری که حالش نسبتا خوب بود و احساس ضعف نمی کرد به بخش نوزادان رفت. مدتها بود بدون هیچ اشتیاقی بچه های قرمز و تازه به دنیا آمده ی مردم را که بلااستثنا پوشک هایشان برایشان بزرگ بود را تماشا می کرد ، در نگاهش حالا فقط حسرت باقی مانده بود. سایه ی کسی روی شیشه افتاد ، مرد جلوتر آمد و درست کنارش ایستاد.- بیدارت کردم؟- اوهوم- خسته ای برو بخواب- نه خوبم- تو هم می خوای نی نی ها رو تماشا کنی؟کوک چشمانش را مالید و گفت : نهو فقط با خواب آلودگی به سوک خیره شد.- ریزش موهام دیگه خیلی شدید شده کم کم باید موهامو بزنم.کوک سرش را که به شیشه تکیه داده بود بلند کرد . انگار خواب از سرش پریده باشد. بعد بی هیچ حرفی سوک را در آغوش گرفت و گفت: اشکالی نداره ، تو بدون مو هم خیلی خوشگلیصبح روز بعد کوک مجبور شد برود و سوک موهایش را از ته زد. تمام روز را به این فکر می کرد که چطور باید راست همه چیز را بگوید ، چطور باید درباره ی بیماری اش اطلاع رسانی کند و واکنش رسانه ها و مردم چه خواهد بود ، ایا کسی حرفش را باور می کند یا نه؟شوگا اولین کسی بود که به اتاقش امد و تا شب کنارش ماند.- برای چی کلاه گیس خریدی وقتی هیچ وقت نمی ذاری ش- این رو برای لایوی که می خوام بگیرم خریدم- بی خیالش نشدی؟ من هنوزم میگم تو نیازی به اطلاع رسانی این چیزا نداری، اینا فقط یه مشت شایعه س ، کمپانی از همه شون شکایت میکنه ، کوک هم به دادگاهش میرسه و تبرئه میشه نگران چی هستی؟ ما حتی شاهد هم داریم ، تو و جین همه چی رو دیدید- توی کره مهم نیست دادگاه چی میگه ، مردم حرف خودشونو میزنن ، میدونی از دید اونا اوضاع چجوریه؟ کوک تنها شاهدایی که داره دوست و دوست دخترشن که میخوان نجاتش بدن- چه اهمیتی داره؟ بی تی اس با این شایعات نابود نمی شه ، چه نیازی بود که با کوک به خاطر این چیزا به هم بزنی؟- فقط یه سری شایعه که نیس ، کوک گرفته یارو رو زده- منم بودم می زدم- در ضمن من با کوک به خاطر این چیزا به هم نزدم- چته خب- میدونستم که نمی تونه ازم مراقبت کنه ، این چیزا بیشتر از همه برای خودش آزار دهنده س ، نمی خواستم اذیت بشه- الان به نظرت اذیت نمی شه؟شوگا خندید. و حرص سوک درامد و گفت: فکر میکنی من دلم نمی خواد اینجا باشه؟ خب نمی تونه باشه چیکار کنیم؟شوگا دست برد و از جیبش گوشی موبایلش را دراورد و گفت: چرا می تونهو با کوک تماس تصویری گرفت. سوک روی پای شوگا می زد و می گفت : شوگا نه ، شوگا...- سلام ، داری موهاتو درست میکنی؟- اره- این چه بلاییه سر موهاش اوردی نونا- من اوردم؟ گیر داده بود می خوام سرمو ماشین کنم ، به این یه ذره راضی ش کردمسوک داشت از فضولی می میرد ولی اصلا به روی خودش نمی اورد. شوگا دوربین را ارام ارام چرخاند و گفت : بیا مدل موی جدید دوست پسرتو ببینکوک از دیدن سوک خنده اش گرفت و خجالت کشید. سوک نگاهی به کوک انداخت ، اولش جا خورد ، کوک موهای دور سرش را ماشین کرده بود تا مثل سوک کچل شود اما سوک بیشتر اعصابش خورد شده بود تا از همدردی کوک خوشش امده باشد ، گفت: حیف دوست پسرم نیستی و گرنه همین الان باهات کات می کردم. شوگا از خنده غش کرد و گفت: من گوشی رو میذارم دوتایی با هم صحبت کنید.سئون هی که توی اتاق کوک در حال درست کردن موهایش بود با سوک خداحافظی کرد و فرار کرد. یونگی چند دقیقه بعد با نگه دارنده ی گوشی خودش برگشت و نگه دارنده را به لبه ی تخت وصل کرد و گوشی را داخلش گذاشت تا سوک راحت باشد.سوک گفت: تو که میدونی پنج دیقه دیگه پرستار میاد تا تو سرمم ارام بخش تزریق کنه ، زیاد نمی تونم بیدار باشم، نیازی بهش نبودیونگی گفت: امروز خیلی ضعف داشتی ، زیاد از خودت کار نکشی بهتره ، به گوشی م احتیاج ندارم هر چقدر که میخواید حرف بزنیدکوک به سوک نگاه کرد و گفت: شبیه لاکپشت شدی...سوک خنده اش گرفت. حق با کوک بود ، سرش کاملا سفید شده و روی لپ هایش به خاطر تب دائمی ای کهداشت صورتی بود. فقط چند خال قهوه ای ریز روی لپ و پیشانی کم داشت.سوک پرسید: کی موزیک ویدیو رو قراره کارگردانی کنه؟کوک گفت: من- تو؟ مگه تجربه ی کارگردانی داری؟- نه ولی دارم یادمیگیرم- اوه ، اگه زودتر یادمیگرفتی میتونستم برات فیلم نامه بنویسم که بسازی کارگردان جئونکوک ریز خندید و گفت: خب بنویس ، شاید واقعا یه روزی ساختمسوک گفت: نمی تونم ، الان دارم ملکه ی تاریکی رو مینویسم- اسم کتاب جدیدته؟- اره- ملکه ی تاریکی کیه؟- ملکه ای که ارزو می کنه همیشه همه جا تاریک باشه ، چون فقط شبا میتونه بیاد بیرون- خون اشامه؟- فکرنمیکنم- اگه نیست پس چرا نمی تونه روزا بیاد بیرون؟- شاید چون دلش نمی خواد مردم ببیننش- احیانا داستان خودت نیست که داری می نویسی؟سوک خندید و گفت: به گمونم همین طور باشه، برای موزیک ویدیو قراره چی بپوشی؟- باید لباس خونه باشه ، دوست داری چی بپوشم؟- همین که تنته خوبهکوک خندید: این لباس خواب چهارخونه رو تو ام وی بپوشم؟- اره خیلی بهت میاد.چیزی روی میز کوک نظر سوک را به خودش جلب کرد: میگم ، تو تو اتاقت اسلحه نگه میداری؟کوک تفنگ را از روی میزش برداشت ، خندید و گفت: اینو میگی؟ این همون تفنگ پلاستیکیه ست که سر هوس او ارمی بهم دادی ، یادگاری نگهش داشتم- دفعه ی بعدی داری میای با خودت بیارش ، میخوام باهاش بزنمت- یعنی میتونم بازم بیام؟- مگه واسه ی اومدن اجازه میگیری؟پرستار وارد اتاق شد و ارامبخش را داخل سرم تزریق کرد و رفت. سوک گفت: دیگه کم کم خوابم میگیره ، بهتره خداحافظی کنیمکوک گفت: هنوز که نخوابیدیسوک جواب داد: ممکنه وسط حرف زدن خوابم ببرهکوک گفت: اشکال نداره، میشه یه چیزی بخوام؟سوک گفت: چی؟- برام لالایی میخونی؟- من ؟ مگه تو خواننده نیستی- تو هم صدات خوبه- اوکی، اگه وسطش بیهوش شدم از همینجا خداحافظ- خداحافظ- Lullaby, and good night, in the skies stars are brightMay the moon, silvery beams , bring you sweet dreamsClose your eyes , now and restسوک خمیازه ای کشید و چشمانش را مالید، صدایش کم کم ارام تر میشد...- May these hours be blessed, till the sky&#x27;s bright with down, when you wake with a yownLullaby, and good night...سوک خوابش برد ، اما کوک به تماشا کردنش ادامه داد. دستش را زیر چانه زده بود و سوک را تماشا می کرد. توی سرش هنوز صدای سوک را می شنید. روی لبش لبخند بود اما توی چشمش چند قطره اشک برق می زد. بینی و چشم هایش صورتی شده بود. زیر لب گفت: داری انتقام می گیری ای یئون سوک؟واقعا نباید این قدر اذیتت می کردماز حرفی که زده بود خنده اش گرفت ، اما گریه اش قطع نمی شد. از صبح درگیر کارهای موزیک ویدیوی جدید بود برای همین بیشتر از نیم ساعت دوام نیاورد و سرش را گذاشت روی میز و همان طور که نگاهش به صفحه ی گوشی بود خوابش برد. توی اتاق بغلی نامجون هدفون جیمین را شکست و جیمین امد که هدفون کوک را قرض بگیرد. چون نیم ساعت پیش صدای سوک را از توی اتاق شنیده بود اول به ارامی در زد، به جیهوپ که با یک لیوان اب داشت رد میشد گفت: سوک اومده؟ جیهوپ سرش را به علامت منفی تکان داد. جیمین در اتاق را به ارامی باز کرد و دید کوک روی میز خوابش برده ، پتو را از روی تخت برداشت و روی شانه های کوک انداخت. دقیق تر که به صفحه ی گوشی نگاه کرد سوک را دید ، اول بدون مو قابل شناختن نبود ، اما کمی که دقت کرد سوک را شناخت ، همان طور که بغضش را فرو میداد به آرامی گفت: شب بخیر خانم کوچولو و تماس را قطع کرد و بدون اینکه اسپیکر را بردارد از اتاق بیرون رفت.قسمت بعدی :  https://vrgl.ir/lREJp قسمت قبلی: https://vrgl.ir/MX5Bo </description>
                <category>elmariachiii_bts</category>
                <author>elmariachiii_bts</author>
                <pubDate>Mon, 20 Dec 2021 00:08:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بولگاری و خون 89 (ملکه ی تاریکی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90799497/%D8%A8%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-89-%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-qwgzbsu9m97b</link>
                <description>یک هفته ی بعد در روز هایی که اوج برنامه ی کاری بی تی اس بود سوک ترتیب حضورش در یک برنامه ی تلویزیونی را داد تا پس از مدتها بالاخره طی مصاحبه ای از همه ی واقعیت ها پرده بردارد. اما در استدیو درست چند دقیقه پیش از شروع برنامه خون دماغ شد و به جای لباس یقه ایستاده اش که کبودی های گردنش را می پوشاند اولین لباسی که از اتاق پرو به او دادند را پوشید و روی استیج رفت. رو استیج درباره ازار جنسی کارگردان ، کتک هایی که خورده بود و کوک صحبت کرد و با تمام دردی که داشت مصاحبه را به خوبی به اتمام رساند غافل از اینکه چتری هایش برای لحظه ای کنار رفته اند و زخم پیشانی اش مشخص شده و لباسی که به تن داشته کبودی های گردنش را نمی پوشانده است.شایعه ها درباره ی کبودی روی گردنش و رابطه با کوک شدت گرفت و حتی فیلم سوار شدن کوک به امبولانسی که سوک توی آن بود در فضای مجازی به سرعت پخش شد. انگشت اتهام فقط و فقط به سمت کوک بود و بس.عکس کوک با لباس و دست خونی دست به دست می چرخید و پیشانی چسب زده ی سوک در فضای مجازی ترند شده بود. مقالات مختلفی ارائه میشد اما همگی میگفتند که کوک و سوک رابطه دارند و در این رابطه کوک حتی از اسیب زدن به خود سوک هم ابایی نداشته است و چه بسا سوک از ترس کوک دست به شکایت نمی زند . بعضی مقالات هم می گفتند که سوک به خاطر علاقه ی فراوانی که به کوک دارد این داستان ها را سر هم می کند و حتی با اینکه مورد ضرب و شتم قرار گرفته حاضر به رها کردن کوک نیست.سوک توی اتاقش داخل بیمارستان از این خبر ها جان به سر میشد که کوک در استانه ی در ظاهر شد و گفت: اومدم تا صبح پیشت بمونم- برای چی اومدی اینجا؟ مگه خبرا رو نشنیدی؟- میخوام پیش تو باشم- اگه کسی ببینه تو اومدی اینجا برات بدجوری بد میشه ، همین الان برو پیش شوگا ، شوگا رو امروز صبح اوردن اتاق سی و دوکوک گفت: نمی خوام برمسوک گفت: بنگ پی دیم میدونه؟کوک جواب نداد و کنار سوک روی صندلی نشست.سوک تلفن را برداشت و به شوگا زنگ زد.- الو یونگی ، بیا کوک رو ببر ، من حوصله ی جواب پس دادن به بنگ پی دی نیم رو ندارمکوک سرش را روی پتو گذاشت و گفت: نمی خوام برم- پنجمین باره داری اینو میگی ... شکمم له شد ، چه عادتیه که داری روی مردم می خوابی؟ رخت خواب نداری مگهکوک برای ششمین بار نق زد : نمی خوام برم و اشک هایش از گوشه ی چشمش پایین چکید و پتوی سوک را خیس کرد.شوگا که از پشت تلفن صدای سوک را می شنید گفت: بذار یه شب بمونه ، توی کمپانی هم همینجوری شده واسه همین ولش کردن که بیاد. دیگه بنگ پی دی نیم هم حریفش نیست.سوک تلفن را قطع کرد و گفت: جدی جدی داری گریه می کنی؟کوک دماغش را بالا کشید و گفت : نه- این گندی که بالا اومده رو درستش می کنم نگران نباشکوک گفت: این چیزا دیگه برام مهم نیست، دستش را دراز کرد و موهای حلقه شده ی سوک را نوازش کرد و همان طور با بغض گفت: تو بیمارستان با چی موهاتو حالت دادی؟سوک جواب داد: تا حالا فکر می کردی حالت دارشون میکنم؟ موهام همین جوریهکوک گفت : پس چرا قبلا صاف بود؟سوک گفت: چون قبلا صافشون می کردمکوک که هنوز صدایش بغض الود بود غر زد: دیگه صافشون نکنسوک خنده ش گرفت و گفت: چرا اینجوری شدی؟کوک خودش هم خنده اش گرفته بود. سوک دستش را بلند کرد و اشک کوک را پاک کرد و گفت: نمی خوای بری رو تخت مهمان بخوابی؟ - نمی خوام بخوابم ، فقط پنج ساعت و نیم دیگه میتونم پیشت باشم ... ببخشید که وقتی به هوش اومدی پیشت نبودم ، مجبور بودم که برم. دلم خیلی برات تنگ شده بود.صدای کوک به خاطر گریه و بغضی که در صدایش بود گرفته و کلفت شده بود.سوک خندید : تازه صدات مثل وی شده...کوک گفت: اصلا نشنیدی که گفتم دلم برات تنگ شده بود نه؟سوک جواب داد: چرا هر چقدر می خوام تو رو از این جهنم نجات بدم هی بیشتر خودتو میاری می ندازی توش؟کوک بی تفاوت گفت: وقتی نامجون گفت علاقه دارم خودمو شکنجه کنم باید حرفشو باور می کردییک ساعت بعد وقتی پرستار امد تا سرم را عوض کند ، هر دو خوابشان برده بود و کوک حتی توی خواب محکم دست سوک را گرفته بود . پرستار فکر کرد شاید تعویض سرم آنقدر ها هم مسئله ی واجبی نباشد ، برق اتاق را خاموش کرد و در را به ارامی بست.قسمت بعدی : https://vrgl.ir/h86FT قسمت قبلی: https://vrgl.ir/7EzWf </description>
                <category>elmariachiii_bts</category>
                <author>elmariachiii_bts</author>
                <pubDate>Sun, 19 Dec 2021 23:57:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بولگاری و خون 88 (شایعه کشنده تره یا سرطان؟)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90799497/%D8%A8%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-88-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%B4%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D8%B7%D8%A7%D9%86-sdcaxj8hyjds</link>
                <description>در بیمارستان پرستارها به چپ و راست می دویدند ، به سوک خون وصل می کردند و اتاق عمل را آماده می کردند. کوک پشت در اتاق عمل روی یک صندلی نشسته بود و به رو به رو خیره شده بود . جیهوپ خودش را بدو به او رساند و بی مقدمه پرسید: حالش چطوره؟کوک سرش را بالا آورد و به محض دیدن جیهوپ زد زیر گریه. جیهوپ کنار کوک نشست و در آغوشش گرفت. حدود ده دقیقه ی بعد سوک را از اتاق عمل بیرون اوردند. جیهوپ و کوک هر دو از جا پریدند. جیهوپ با دیدن سوک جا خورد ، ولی خودش را از تک و تا نینداخت و رو به دکتر گفت: حالش چطوره؟- خوشبختانه از سرشون عکس گرفتیم و مشخص شد شکستگی ای نداره ، بخیه زدن زخمش هم همین الان تموم شد . به خاطر اینکه پارگی دقیقا روی رگ اتفاق افتاده خون ریزی زیادی داشتن ولی حالشون خوبه ،  وقتی تصفیه خونشون تموم شد میتونید ایشون رو ببینید ، نگران نباشید خطر کاملا رفع شدهجیهوپ تشکر کرد و به کوک گفت: دیدی؟ حالش خوب میشه ، پاک کن اشکاتو.و آمد که دوباره کوک را بغل کند ولی وقتی دید دست ها و لباس کوک غرق خون است پشیمان شد.- بیا بریم دستاتو بشوریم ، باید زنگ بزنم به جیمین بگم داره میاد برات یه دست لباس تمیز بیاره.-  جیمین هم میاد؟- تمرین داشتیم ، ولی گفت هر جوری هست خودشو میرسونهجیهوپ کوک را برد دستشویی و صورت و دست هایش را شست.- چرا اینقدر بدنت سرده؟ سردته؟- نه- داری میلرزی ، حالت خوبه؟- اوهومجیمین که از راه رسید جیهوپ کتش را روی شانه های کوک انداخته بود و داشت آرام اش میکرد. جیمین همین که رسید به سمت کوک رفت و دستش را روی زانوی کوک گذاشت و گفت: حالت خوبه؟شلوار کوک که مشکی بود و تا آن لحظه معلوم نبود که چقدر خونی شده ، خونی را که جمع کرده بود به دست جیمین پس داد ، جیمین و جیهوپ هر دو وحشت کردند. کوک با صدایی آرام گفت: خون من نیست ،مال سوکهجیمین که چشم هایش از تعجب گرد شده بود به جیهوپ نگاه کرد و دید اوضاع جیهوپ هم بهتر از خودش نیست. کوک ساک لباس را برداشت و به طرف دستشویی رفت ، جیهوپ از جا بلند شد و گفت: کمک نمی خوای؟کوک گفت: نهجیمین کنار جیهوپ نشست و به ارامی ، طوری که کوک که در حال دور شدن بود نشنود پرسید : مگه زخم سرش چقدر بده که اینقدر خون ریزی کرده؟جیهوپ جواب داد: چون روی رگ بوده این قدر خون از دست داده ، ولی زخم بزرگی نبود- حالش چطوره؟- دکتر گفت بهتره- اوف ، خداروشکرجیهوپ کتش را تا زد و روی صندلی کناری گذاشت و همان طور که به کت نگاه می کرد گفت: تا حالا ندیده بودم کوک اینقدر بترسه- منم ، خب دفعه ی قبل که سوک حالش بد شده بود هم خیلی ترسیده بود، همه مون ترسیده بودیم چون هرکاری می کردیم تبش پایین نمیومد ، ولی الان انگار خشک شده _ اره ،  باورم نمیشه که نفهمیدیم اون تب کردن ها عادی نیستن_ این وسط باید نگران شایعه ها هم باشیم ، کوک نباید زیاد اینجا بمونه ؛ هر چند فکر نمی کنم فایده ی زیادی داشته باشه _ از اتفاقات امروز جون سالم به در نمی بریم ، هر چی می خواست پخش بشه تا حالا شده کوک هر چقدر منتظر شد سوک به هوش نیامد. جیهوپ کنارش رفت و گفت: باید برگردیم ، تو این اوضاع خوب نیست که تنها اینجا بمونیکوک به جیهوپ نگاه کرد و گفت: من فقط یه روز دیگه وقت داشتم تا پیشش باشمقسمت بعدی:  https://vrgl.ir/MX5Bo قسمت قبلی: https://vrgl.ir/lLMcx </description>
                <category>elmariachiii_bts</category>
                <author>elmariachiii_bts</author>
                <pubDate>Sat, 18 Dec 2021 15:56:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بولگاری و خون 87 (قانون جنگل)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90799497/%D8%A8%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-87-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-cr55lvjzfxod</link>
                <description>صبح روز بعد وقتی که سوک از خواب بیدار شد کوک رفته بود. ده دقیقه ی به شروع تصفیه ی خون سوک مانده بود که منیجرش با او تماس گرفت.- مقاله رو دیدی؟ کارگردان جانگ از کوک به خاطر کتک زدنش شکایت کرده- چی؟- گفته از ترس تا حالا شکایت نکرده ، چون برای بیگ هیت کار می کرده- مسخره س ، باورم نمیشه- حتی گفته که تو و کوک رابطه دارید و این دعوا یه دعوای عشقی بوده ، گفته تو حال خودش نبوده و بهت اعتراف کرده ولی کوک از این کارش عصبانی شده و کتکش زده- دعوای عشقی؟ دعوای عشقی؟ این عوضی چجوری میتونه اسم عشق رو به زبون بیاره؟سوک از تخت پایین آمد به سرعت لباس هایش را پوشید و به سمت کمپانی بیگ هیت حرکت کرد. وقتی به دفتر رسید کوک هم توی اتاق بود و احتمالا داشت درمورد چیزی جواب پس میداد، چون دست هایش را توی هم گره کرده بود و روی زانو هایش گذاشته بود ، از زمانی که سوک باید تصفیه ی خونش را آغاز میکرد نیم ساعتی گذشته بود. سوک درد داشت و به روی خودش نمی آورد با این حال می دانست که زیاد وقت ندارد. به سرعت جلو رفت و آن طرف میز رو به روی کوک نشست ، اما ابدا نگاهی به او نینداخت و بلافاصله سرش را به چپ برگرداند و به بنگ پی دی نیم که انتهای میز نشسته بود نگاه کرد و گفت: باید چی بگم؟ لطفا هر چی باید به رسانه ها بگم رو بهم بگید.بنگ پی دی نیم دستپاچه نبود ، عصبانی شاید ولی ابدا دستپاچه نبود.- چرا از منیجر خودت نمی پرسی؟- چون نمیخوام خودمو نجات بدم ، میخوام بی تی اس رو نجات بدم- اون موقع که بهت گفتم باید از بی تی اس دور بمونی باید به حرفم گوش میکردی ، الان دیگه هر حرفی هم بزنی چیزی رو عوض نمی کنه- من تلاش خودمو کردم- میبینی که کافی نبودهدرد برایش دیگر غیرقابل تحمل شده بود.- شما مردم چتونه؟ من دیگه باید چیکار کنم که ذره ای رحم و مروت از خودتون نشون بدید؟ در حال مرگ بودن کافی نیست؟ اگه بمیرم چی؟ اون وقت یاد این میوفتین که من کسی بودم که بهش تجاوز شد؟نگاه بنگ پی دی نیم سرد و بی تفاوت بود ، سوک زیر لب گفت: باشه ، به کمک شما نیازی ندارم ، خودم همه چیو درست می کنم به سختی از جایش بلند شد و به سمت در رفت ، پاهایش را روی زمین می کشید و تمام ماهیچه های صورتش منقبض شده بود. کوک چند بار خواست بلند شود و کمکش کند اما یادش افتاد به هم زده اند . در را که باز کرد و پا را از اتاق بیرون گذاشت پرتویی از نور آفتاب صبح که از پنجره ی رو به رو میتابید روی موهایش افتاد و بعد روی چشمانش . حجم عظیمی از نور زرد و سفید چشمانش را پر کرده بود طوری که هیچ چیز دیگری ندید تنها به در تکیه داد تا بسته شود. همین که در بسته شد صدای مهیب برخورد چیزی به زمین کوک را ترساند ، اول به بنگ شی هیوک نگاه کرد و وقتی ترس را در چشمان او هم دید به سمت در دوید. سوک پشت در روی زمین افتاده بود و از سرش که به لبه ی گلدان کنار دفتر خورده بود خون می آمد. کوک در را کمی هل داد ولی سوک پشت در افتاده بود و جلوی حرکتش را می گرفت. کوک شکه شده بود ، یک حالت ماورایی که در کشاکش چنین ترس های غریبی پیش می آید برایش رخ داد. با اینکه با چشمان خودش چنین چیزی را میدید برایش باور کردنی نبود. حتی نفهمید که بنگ پی دی نیم به آمبولانس زنگ زد ، نفهمید چطور سوک را کنار کشیدند و در باز شد. حجم زیادی از خون صورت زیبای سوک را هاشور زده بود و روی موزاییک های کف ساختمان ریخته بود ، وقتی کوک دستش را زیر گردنش برد سر سوک به عقب برگشت و به یک باره تمام بدن کوک شروع به لرزیدن کرد. کوک هیچ کار خاصی نکرد ، نه توی صورت سوک زد و نه خواهش کرد از جایش بلند شود ، فقط سرش را توی بغل گرفته بود و دلش می خواست همه ی ادم هایی را که توی راهرو جیغ و داد راه انداخته بودند از ساختمان پرت کند بیرون. حتی وقتی آمبولانس از راه رسید و دو مرد با یک برانکارد سوک را با خودشان بردند دلش میخواست هنوز سوک را نگه دارد. اما دستی که با آن استین سوک را گرفته بود مثل چنگک ماشین های سکه ای بی جان بود و توان نگه داشتن نداشت.بنگ پی دی نیم را که زیر بغلش را گرفت تا بلندش کند کنار زد و رفت توی آمبولانس نشست. یکی از دو مرد همانی که سر سوک را بسته بود پرسید: سابقه ی بیماری خاصی نداره؟کوک بی حواس جواب داد: سرطان خون دارهمرد حوله ای برداشت و روی شانه های کوک انداخت و گفت: نگران نباش، حالش خوب میشهکوک بدون اینکه نگاهش را از سوک بردارد گفت: درد داشت، خیلی درد داشتقسمت بعدی: https://vrgl.ir/7EzWf قسمت قبلی: https://vrgl.ir/zjTjp </description>
                <category>elmariachiii_bts</category>
                <author>elmariachiii_bts</author>
                <pubDate>Sat, 18 Dec 2021 15:36:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بولگاری و خون 86 ( گند همه چیز در می آید!)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90799497/%D8%A8%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-86-%DA%AF%D9%86%D8%AF-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-s25qvuiqjhqp</link>
                <description>کوک راهروهای بیمارستان را در حالتی بین دویدن و راه رفتن طی کرد و وقتی به اتاق سوک رسید وا رفت ، چیزی که میدید باورش نمی شد، سوک که روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود و کتاب می خواند سرش را به سمت او برگرداند و در وهله ی اول کمی جا خورد ، با این حال دوباره به کتاب خیره شد . به دنبال جمله ای مناسب برای گفتن می گشت که کوک پیش دستی کرد و پرسید: چرا بهم نگفتی؟سوک به آرامی کتابش را پایین آورد ولی جرئت نکرد توی چشم های کوک نگاه کند و گفت: کوک ما به هم زدیم- من قبول کردم به هم بزنیم چون نمی خواستم بهانه های دروغ بیاری. باورم نمی شه که بعد از اینهمه سال هنوز راه حل تو برای برخورد کردن با مشکلاتت اینه که با ما قطع رابطه کنی . اونم در حالی که برای همه ی ما تو عین عضوی از خانواده مونی.سوک با نگاه لرزانش به کوک نگاه کرد و با اندوه گفت : شما حتی خانواده ی واقعی خودتونم نمی تونید ببینید.- با این حال دلیل نمیشه که ما رو دور بندازن .- تو انقدر پول داری که باهاش تمام بلیط های گرون ترین پرواز این دنیا به دورترین جای ممکن رو بخری با این حال اینقدر آزادی نداری که برای دل خودت سوار یه اتوبوس بشی. اگه بهت زنگ میزدم و میگفتم قراره فردا بمیرم تو حتی نمی تونستی برای خداحافظی بیای ، اون وقت بقیه ی زندگی ت رو چجوری با عذاب وجدانش کنار میومدی؟- جوری رفتار نکن که انگار نگران منی ، حتی اگه قرار بود با عذاب وجدان زندگی کنم نباید به جای من تصمیم میگرفتی ، تصمیم من برعکس تو هیچ وقت رها کردن ادما نیست.اشک بیشتر از این تاب نیاورد و روی گونه ی سرخ دختر جوان سرازیر شد . مادربزرگ که با یک فلاسک بزرگ به تازگی از راه رسیده بود با دیدن گریه ی سوک رو به کوک کرد و گفت: تو کی هستی که اشک دختر منو درآوردی؟سوک با دیدن مادربزرگ سریع رویش را برگرداند و اشک هایش را پاک کرد. کوک دستپاچه به سمت مادربزرگ برگشت و تعظیم کرد و گفت: معذرت می خوام چنین قصدی نداشتم ، من دوست پسر یئون سوک ، جئون جونگ کوک هستم.مادر بزرگ با نگاهی سر تا پای کوک را ورانداز کرد و گفت: تعجبی نداره ، مادرش هم سلیقه ش تو انتخاب مرد ها افتضاح بود.سوک بی رمق ناله کرد: مادربزرگ چرا همه ش این حرف رو میزنی ، بابا آدم خوبیه.مادر بزرگ جواب داد: مرد خوب کسیه که بالای سر زن و بچه ش باشه.فلاسکش را باز کرد و یک لیوان شیر برای سوک ریخت و ادامه داد: بیا ، تا گرمه بخورش و بگیر بخواب ، قیافه تم اونجوری نکن ، توش دارچین ریختم ، بو نمیده ، من میرم داروهاتو بگیرم بیامکوک دنبال مادربزرگ به راه افتاد : مادر بزرگ ، مادر بزرگمادر بزرگ نیم نگاهی به کوک انداخت ولی متوقف نشد. کوک ادامه داد : میشه من امشب همراه سوک باشم؟مادربزرگ جواب داد: برای چی؟ به اندازه ی کافی گریه نکرده؟- اون یه سو تفاهم بود ، خواهش می کنم بذارید هر چقدر که می تونم ازش مراقبت کنم. من فقط دو روز از مرخصی م باقی موندهمادربزرگ ایستاد و گفت : تا حالا کجا بودی؟کوک نتوانست کلمه ای حرف بزند ، نتوانست بگوید که از هیچ چیز خبر نداشته است ؛ او بهتر از هر کس دیگری می دانست که اگر خبر داشت هم هرگز نمی توانست کنار سوک باشد. برای همین فقط سرش را پایین انداخت و چهره اش انقدر خجالت زده به نظر می رسید که دل مادربزرگ به رحم آمد و گفت: اون طفل معصوم هر روز نفسش میگیره ، بی دلیل دست و پاش کبود میشه ، ضعف می کنه ، بدنش همیشه ی خدا داغه و سر درد داره و وقتی درد به سراغش میاد آرزوی مرگ میکنه ، من کاری ندارم به اینکه تا حالا کجا بودی ، ولی حالا که اومدی نمی تونستی حداقل باهاش مهربون تر باشی؟چشمان کوک پر از اشک شده بود و بغض گلویش را می فشرد- متاسفممادربزرگ رفت و چند دقیقه بعد با کیسه ی دارو ها برگشت و رو به کوک گفت: قرمز ها رو هر هشت ساعت یه بار باید بخوره ، و قرص نارنجی مال وقتیه که نمی تونه درد رو تحمل کنه بقیه رو خود پرستارا رسیدگی می کنن . من دارم میرم ، تو هم برو خونه لباس بردار. اگه بخوای شب رو اینجا بمونی به پیژامه احتیاج پیدا میکنی.کوک با خوشحالی گفت : صبر کنید ، من می رسونمتونچند دقیقه بعد توی ماشین بودند و کوک رانندگی می کرد.- پس تو خواننده ای- بله- معروفی؟- بله اون منمو به پوستری که کنار خیابان آویزان بود اشاره کرد.- تو که اون شکلی نیستی ، اون خیلی خوشگله- احتمالا واسه اینه که میکاپ ندارم ، راستی مادربزرگ ، چرا اینقدر از پدر سوک متنفرید؟- من هیچ وقت پدرش رو به خاطر اینکه کنار دخترم نبود سرزنش نکردم؛ چیزی که من رو عصبانی میکنه اینه که برای سرزنش خودش همه چیز ، حتی دخترش رو رها کرد و پونزده سال به شکل احمقانه ای مشغول سوگواری شد. نمی دونم فهمیدی یا نه ، یه رگه هایی از این عزا گرفتن های طولانی مدت توی خود سوک هم هست.کوک با شنیدن این جمله خنده اش گرفت و حرف مادربزرگ را تایید کرد.وقتی رسیدند ؛ مادربزرگ چند بسته غذا از توی یخچال بیرون کشید و رو به کوک گفت: اینا رو ببر ، غذای بیمارستان رو نخورید.کوک یک ساعت بعد با یک ساک بزرگ از در اتاق وارد شد ، سوک داشت چیزی را با لب تاپش تایپ میکرد وقتی متوجه شد به جای مادربزرگ کوک قرار است شب را پیشش بماند جا خورد ، ولی به روی خودش نیاورد ، کوک غذا ها را یکی یکی توی یخچال جا داد و بیرون رفت تا لباس هایش را عوض کند. وقتی برگشت فقط یک جمله گفت: کارگردان جانگ رو انداختیم بیرون.تمام شب سوک روی تخت نشسته بود و تایپ می کرد و کوک روی تخت خودش دراز کشیده بود و کتابی درباره ی اصول کارگردانی می خواند. کوک از رانندگی دیشب خسته بود و خیلی زود همان طور که پشتش را به سوک کرده بود خوابش برد و کتابی که با دست ، باز نگه داشته بود بسته شد.سوک به اندازه ی تمام دنیا دلش برای کوک تنگ شده بود ، فرصت خوبی بود تا بدون اینکه به جر و بحث هایشان اهمیتی بدهد بنشیند و تماشایش کند اما اینکار را نکرد. فقط پتوی خودش را روی او انداخت ، دستش را که لای کتاب مانده بود بیرون کشید . گوشه ی صفحه را به سمت داخل تا زد و کتاب را بست. دل کندن از کوک بیشتر از هر چیز دیگری برایش سخت بود ، اما نباید عادت می کرد . دیر یا زود مجبور بود همه ی کسانی را که دوست دارد بگذارد و برود و آخرین کاری که می توانست برایشان انجام دهد این بود که مطمئن شود مرگ او زندگی هیچ کس را به چالش نخواهد کشید؛ برای همین هرگز به پدرش نگفت که به دیدنش بیاید و اگر شوگا او را در بیمارستان ندیده بود قرار نبود هیچ وقت ، هیچ کدام از اعضای بی تی اس بویی از این ماجرا ببرند . می خواست برای تک تک شان نامه بنویسد و علت پنهان کاری اش را توضیح دهد ولی هنوز کلمه ی مناسبی پیدا نکرده بود که شوگا او را در بیمارستان دید و همه چیز خراب شد. شوگا او را به خاطر پنهان کاری اش سرزنش نکرد ، فقط خیلی ساده گفت: بهتر بود می گفتیو با چهره ای که سوک را می ترساند بدون هیچ خداحافظی رفت ، شوگا ناراحت بود ، زیاد پیش نمی آمد که اینقدر ناراحت باشد ، معمولا به هیچ چیز اینقدر زیاد اهمیت نمی داد.واقعا یئون سوک را دوست داشت. شوگا اصلا ادم احساساتی ای به نظر نمی رسید ولی در واقع چنین ادمی بود. بی حوصله و کم حرف بود اما احساسات تلنبار شده ای داشت که در آن لحظه می خواست قلبش را پاره پاره کند.آن لحظه بیشتر از همه برای کوک ناراحت بود ، حتی یاد اولین باری افتاد که کوک یئون سوک را دید و تمام روز دست پاچه بود.  احساس کرد زندگی خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کرده چندش آور و بی ارزش است و سوک با همه ی خوبی هایش خیلی ادم عوضی ای ست. سوک چطور میتوانست این طوری آنها را تنها بگذارد و برود . چطور میتوانست حتی به خودش زحمت یک خداحافظی درست و حسابی را هم ندهد؟قسمت بعدی: https://vrgl.ir/lLMcx قسمت قبلی: https://vrgl.ir/n1JU8 </description>
                <category>elmariachiii_bts</category>
                <author>elmariachiii_bts</author>
                <pubDate>Sat, 18 Dec 2021 15:22:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بولگاری و خون 85 (ایته وون کلاس)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90799497/%D8%A8%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-85-%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%87-%D9%88%D9%88%D9%86-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-fdcdyy5ok9gn</link>
                <description>- تا اینجا چیشده؟جین که برای فیلم دیدن به تهیونگ و سوک اضافه شده بود این سوال را پرسید. سوک بدون اینکه چشم از فیلم بردارد گفت: اه چجوری این شکلی فیلم میبینی؟ خیلی رو اعصابه- من هیچ وقت تو زندگی م یه فیلم رو کامل ندیدم- از من نپرس- تهیونگ تو بگو چیشده تا حالاتهیونگ جین را نادیده گرفت و به سوک گفت: سئون وو واقعا خوشتیپهجین شروع به غر زدن کرد: یعنی نمی خواید حتی جواب بزرگترتون رو بدید؟ این پیرمردی که اینجاست بعد یه عمر آشپزی و زحمت کشیدن ازتون یه چیز خواسته، واقعا که ، چطور دلتون میاد منو اینجوری نادیده بگیرید؟اهنگ معروف کلاس ایته وون شروع شد و سوک و تهیونگ با ریتم شروع به دست زدن کردند و همراه آهنگ &quot;هی&quot; می کشیدند.آهنگ تیتراژ ایته وون کلاس: https://www.aparat.com/v/OFvn8/ شوگا سراغ تهیونگ آمد و گفت: هنوز که اینجایی، نوبت توعهتهیونگ گفت: الان میام ، الان میامشوگا کنار جین نشست و گفت: چند ساعته نشستن دارن فیلم میبینن؟جین جواب داد: نمی دونمشوگا دوباره گفت: تهیونگااااتهیونگ در حالی که چشمش به لب تاپ بود از جا بلند شد و به سوک گفت: استپ بزن ،بدون من نبینیا؟!- با تو بخوام ببینم که ماهی یه قسمت بیشتر نمیتونیم ببینیم- آی کن فلای د اسکای... هیتهیونگ شلنگ تخته زنان دور میشد.شوگا لبخند زد و گفت: خیلی وقت بود اینجوری ندیده بودمشسوک از جلوی لب تاپ بلند شد ، روی مبل نشست و به کتابی که روی میز بود اشاره کرد و رو به شوگا گفت: میشه یه نگاهی بهش بندازم؟شوگا گفت: این کتاب مال توعه ، نامجون برات خریده- برای من؟ واقعا؟نامجون که از عکاسی برمیگشت گفت: اره ، برای تشکر از همه ی کتابایی که بهم امانت دادیسوک خندید و گفت: اونا که چیزی نبودن ...چند دقیقه ی بعد کوک هم از راه رسید ، سوک گفت: میشه چند لحظه صحبت کنیم؟- درمورد چی؟- فعلا بیا بیروننامجون گفت: سوک من کتابتو می ذارم تو کیفت که یادت نرهسوک گفت: عاه... باشهکوک گفت: درمورد چی باید حرف بزنیم؟سوک جواب داد: من می خوام که بهم بزنیمبرق از سر کوک پرید: من کار اشتباهی کردم؟سوک گفت: نه راستش... درباره ی تو نیست درباره ی خودمه... من نمیخوام بهت اسیب بزنمکوک مات و مبهوت مانده بود: تو &quot;الان&quot; داری بهم اسیب میزنیسوک درحالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت: بذار این کارو راحت انجام بدم باشه؟من دوستت ندارم پس نمی تونیم باهم باشیم، سعیم رو کردم چون می خواستم تو رو پیش خودم نگه دارم ولی نشد... باشه؟کوک گفت: باشه به هم می زنیم...و به سالن برگشت؛ سوک با بیشترین سرعتی که می توانست کیفش را برداشت و از همه خداحافظی کرد و رفت. توی مسیر چند بار مجبور شد وسط پله های بایستد و اشک هایی که جلوی دیدش را می گرفت پاک کند تا زمین نخورد.روز بعد نیم ساعت به پروازشان مانده بود که به سراغ کیفش رفت و کتابی که نامجون برایش خریده بود را بیرون کشید. با خودش گفت: بازم برای بدرقه شون نمی تونم برم فرودگاه ، چه افتضاحیو بی حوصله کتاب را ورق زد. ناگهان لابه لای برگه ها چشمش به چیزی خورد. وحشتزده گفت: این که پاسپورت نامجونهنفهمید چطور خودش را به فرودگاه رساند . تعداد ادم ها زیاد بود و به خاطر ماسک هایشان نمی توانست تشخیص بدهند کجایند. فک کرد اسم تهیونگ را داد بزند ولی می ترسید سیل جمعیت به سمت شان روانه شوند و نتواند پاسپورت را برساند. با این حال سراغ پیجر فرودگاه رفت- ببخشید ، کی رو پیج کنم؟- یه لحظه میکروفن تون رو قرض میدید؟- ...- آی کن فلای د اسکایتوجه تمام جمعیت برای لحظه ای به سمت صدا جلب شد. بعد از سکوتی سهمگین صدایی از وسط جمعیت داد زد: هیسوک پیجر را تحویل داد و به سمت تهیونگ دوید. همانطور که نفس نفس می زد پرسید: نامجون کجاست؟_ هنوز نیومده ، با کوک دیرتر میان- باید این رو بندازم گردنش ، اینو بده نامجون- باشه ، با کوک کاری نداری؟ قراره برای یه مدت طولانی همو نبینیدا، الان دیگه با هم قرار می ذارید...- الان دیرم شده باید برم، نمی تونم منتظرش باشم_ باز دعوا کردین؟ آهای سوک کجا میری؟قسمت بعدی: https://vrgl.ir/zjTjp قسمت قبلی: https://vrgl.ir/RDuqa </description>
                <category>elmariachiii_bts</category>
                <author>elmariachiii_bts</author>
                <pubDate>Sat, 18 Dec 2021 15:05:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بولگاری و خون 84 (اولین قرار: بیا به هم بزنیم!)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90799497/%D8%A8%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-84-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-wprxz1bcb7qc</link>
                <description>روز بعد یک پیراهن مخمل قرمز رنگ خریده بود با کفش های پاشنه بلند شیری و یک پالتوی شیری رنگ . به گران ترین سالن ارایش شهر رفته بود تا موهایش را بیارایند و صورتش را تبدیل به زیبا ترین زنی کنند که وجود داشت ، سوکی دوست داشت اینطور به یاد آورده شود ، وقتی به رستوران گران قیمتی که کوک رزرو کرده بود رسید و با راهنمایی خدمه وارد اتاق شد از دیدن میز زیبا و کوک که با کت و شلوار مشکی اش منتظر او بود بی اختیار لبخند زد اما وقتی کوک او را دید تا چند ثانیه اصلا به خودش نیامد و این شوک به قدری طول کشید که سوک به سمت میز رفت و کنار یکی از صندلی ها ایستاد و پرسید : باید اینجا بشینم؟کوک که تازه به خودش آمده بود جلو رفت و صندلی را برایش عقب کشید ، رفتار یئون سوک همیشه مثل شاهزاده ها بود اما با لباس های گران قیمتش کامل شده بود. هیچ وقت برای هیچ فستیوال ، جشنواره یا جشنی تا این حد به ظاهرش اهمیت نداده بود ، ولی آن روز همه چیز فرق می کرد ، با خودش گفت : آدم قبل از مرگش حداقل یک بار باید چنین لباس هایی بپوشه.بعد از خوردن صبحانه سوک کنار دیوار شیشه ای رستوران رفت تا طلوع خورشید را تماشا کند ، کوک گفت: به عنوان یه قرار زیادی احمقانه بود که صبح انقدر زود بیایم بیرونسوک در حالی که نور خورشید صورتش را نارنجی می کرد بدون اینکه سرش را برگرداند گفت : قشنگهکوک که نگاهش به صورت سوک بود و نه طلوع خورشید بی حواس گفت : اوهومناگهان آهنگ عوض شد ، کانورس بلند پلی شد و سوک خنده اش گرفت.- تو گفتی پلی اش کنن؟- آره ، زیاد رمانتیک به نظر نمیاد ولی خیلی باهاش خاطره داریم- چه موضوعی هم داره- یادته؟ نامجون گفت کاری نیست که ما نتونیم انجام بدیم- &quot;پس یه آهنگ برای کانورس بلند بسازید&quot; ، آره یادمه ، وای خدا داره میگه دوستت دارم ولی کانورس کوتاه نپوشهر دو خندیدند . سوک دوباره گفت: باورم نمیشه ... من اومده بودم کنسرتش نه؟- اره- یونگی اوپا مخالفه ، پاشنه بلند دوست داره- با جوراب مشکی ساق بلند- وای هوسوک و نامجون و شوگا تو مثلث عشقی ان ... به خاطر کفشخنده توی گلوی کوک پرید و به سرفه افتاد و سوک بیشتر خنده اش گرفت ، آهنگ که تمام شد هر دو نفسی کشیدند.کوک گفت: باید وقتی سریال بعدی ت رو شروع کردی براش یه آهنگ درست کنیمسوک ناگهان یادش افتاد که ممکن است هیچ وقت سریال بعدی ای درکار نباشد ولی به روی خودش نیاورد و گفت: اوهومکوک گفت: مادربزرگت در چه حاله؟سوک گفت: احساس میکنم مادربزرگمو از من بیشتر دوست داریکوک خندید و جواب داد: همین طوره- کاملا حق داری، اون زن عجیب و بی نظیریه، وقتی برای خاکسپاری مادرم اومد لندن بلافاصله به بابام گفت که بذاره منو با خودش ببره ، میدونی توی صداش اصلا اون حالتی که ما از یه مادر سوگوار سراغ داریم نبود خیلی با صلابت گفت: واضحه که اگه بچه پیش من بزرگ بشه چیزی شبیه مادر فرشته اش درمیاد اما اگه تحت تربیت تو باشه معلوم نیست قراره تبدیل به چجور جونوری بشه. من دقیقا توی اون دوره به همچین تکیه گاهی نیاز داشتم. اون باعث شد بفهمم تا چه حد میشه محکم بود.- چی شد که باهاش نیومدی؟پرستارها به بابا گفتن که مرگ مادرم به اندازه ی کافی عذاب اور هست و مهاجرت به سرزمینی که من هیچ تجربه ای توش ندارم ناراحتی مو دوبرابر میکنه. با این حال چند سال بعد که بهتر شدم مادربزرگم اومد دنبالم... وای خدا ... هیچ وقت اون روز رو یادم نمیره . صحنه ی حقیقتا به یاد موندنی ای بود. با یه جفت دمپایی پلاستیکی و شلوار گل گلی جلوی در ظاهر شد؛  از جنی پرسید: سوک کجاست؟ و بدون اینکه با دامادش سلام یا خداحافظی ای بکنه منو برداشت و همراه خودش برد. در اولین مکالمه اش به کره ای بهم گفت: وقتی نشستیم تو تاکسی به راننده بگو می خوایم بریم فرودگاه ، خوشم نمیاد وقتی من می گم مجبورم می کنن تکرارش کنم ، عوضی های مغرورمن هاج و واج به این زن عجیب که دومین باری بود که میدیمش خیره مونده بودم . توی سئول اوضاع مادربزرگ چندان با لندن فرق نداشت ، درست مثل لندن که مجبور بودم اسم تمام پرواز ها رو برای مادربزرگ بخونم تا اون مدام بلند نشه و با لهجه ی کره ای اش از مهماندار نپرسه : کوریا؟ و مهماندار جواب نده : نو توئنتی مینت لیترتوی سئول مادربزرگ مدام به کره ای از راننده تاکسی چیزهایی می پرسید و اسم محله هایی رو می گفت که نه تنها من بلکه راننده هم بلد نبود. مادربزرگ بعد 15 سال اومده بود شهر و همه چی عوض شده بود.یک ساعت علاف شدیم تا رسیدیم خونهکوک گفت: چرا داستان زندگی خودتو نمی نویسی؟ مطمئنم فیلم خیلی جالبی میشهسوک آهی کشید و گفت: نمی دونم...از سالن غذاخوری خارج شدند و برای دیدن گالری نقاشی به راه افتادند.- چرا هیچ کس نیست؟- ساعت هفت باز می کنن ، هنوز یکی دو ساعت وقت داریم.- اوه ، خیلی عالیهسوک به بازوی کوک تکیه کرده و مشغول تماشای نقاشی ها بود؛ گاهی توضیحی درباره ی تکنیک می داد و کوک که به نقاشی ها علاقه مند بود با دقت به حرف هایش گوش میداد.- اینجا پرسپکتیو به هم ریخته میبینی؟- رنگ های گرم توی این نقاشی غالب ان- رئالیسم انتزاعی... تقارن توش به شکل جدیدی رعایت شده- ...بیرون موزه وقتی سوک سعی می کرد از روی چمن ها عبور کند و به نیمکت برسد ، کفش های پاشنه بلندش حسابی گلی شدند. کوک جلو رفت و گفت: درشون بیار من برات تمیز شون میکنمخودش جلو رفت سرپا نشست ، کفش های سوک را از پایش دراورد مشغول شستن شان شد. سوک سرش را برگردانده بود تا کوک اشک هایش را نبیند. توی دلش گفت: فقط همه چیو سخت تر می کنی...کوک کنارش روی نیمکت نشست و گفت: هنوز بوی همون ادکلنی رو میدی که اولین بار زده بودی... بوی وانیل و یاس ؛ دست سوک را توی دستش گرفت ، بویید و پیش از آنکه سوک فرصت کند دستش را بیرون بکشد بوسید.- چی کار می کنی کوک؟کوک خندید ، سوک را بغل کرد و از توی چمن ها بیرون برد. سوک را زمین گذاشت و هر دو مشغول قدم زدن شدند. سوک می خواست همان روز رابطه ی شان را تمام کند اما هر کاری کرد نتوانست. آن روز همه چیز زیادی خوب به نظر می رسید.قسمت بعدی: https://vrgl.ir/n1JU8 قسمت قبلی: https://vrgl.ir/LcpKv </description>
                <category>elmariachiii_bts</category>
                <author>elmariachiii_bts</author>
                <pubDate>Wed, 15 Dec 2021 05:18:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بولگاری و خون 83 (LIKE A STONE)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90799497/%D8%A8%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-83-like-a-stone-dhlm99tp97wm</link>
                <description>سوک سرش را روی شانه های مادربزرگ گذاشته بود و قطرات اشک یکی یکی از روی گونه هایش سرازیر می شدند ، مادربزرگ شاید در آن لحظه غمگین ترین ادم روی زمین بود ، دخترش را در جوانی از دست داده بود و حالا نوه ای که بزرگ کرده بود و قد کشیدنش را تماشا کرده بود ، نوه ای که برایش کلی لباس های بافتنی بافته بود و یادش داده بود که چطور برنج و رامن و کیمچی درست کند داشت بسیار زود تر از مادرش میمرد. بسیار پیش می آمد که نیمه های شب که سوکی خواب بود مادربزرگ که دلش برای دخترش تنگ شده بود به اتاق می آمد و موهای سوک را که درست به اندازه ی موهای مادرش نرم بود نوازش می کرد . سوک جرئت نکرد به مادر بزرگ گله و شکایتی بکند ، او حقیقت پشت این چهره ی سرد و بی روح را می دانست و از طوفانی که در دل این زن پیر برپا شده بود با خبر بود .تنها صدای بغض آلودی که از گلوی سوک بیرون آمد این بود: بیا به بابا نگیم ، فکر نکنم بتونه تحمل کنهمادربزرگ که به یک باره یاد داماد یه لا قبایش افتاده و داغ دلش تازه شده بود غرید : کاش تحمل نکنه و همه مونو راحت کنه ، همینم مونده اخر عمری گله و شکایت های این مرتیکه رو با اون لهجه ی مسخره ی انگلیسی ش تحمل کنم که از اون سر دنیا پاشه بیاد بگه چرا بهم نگفتید دخترم مریضه . منو که میشناسی ، فکر نکن جلوی خودمو میگیرم ، بهش میگم احمق وقتی می دونستی زنت مریضه چه گلی به سرش زدی که الان بخوای به سر دخترت بزنی ، اون وقت اگه با یادآوری خاطرات گذشته ش سکته کرد و مرد تقصیر من نیستاو بعد انگار کمی دلش خنک شده باشد ، ارام گرفت و گفت: با اینکه موجود به دردنخوریه ولی بازم پدرته ، نمی شه چنین چیزی رو ازش مخفی کنیمسوک سرش را از شانه ی مادربزرگ بلند کرد و چشمان اشک بارش را به چشمان مادربزرگ دوخت و گفت: مادربزرگ ، دلم می خواد توی تنهایی خودم بمیرم ، دلم نمی خواد هیچ کس بدونه ، دلم نمی خواد موقع مرگم منتظر کسی باشم، از اینکه مثل مادرم بمیرم می ترسمانگار یک قاشق غذاخوری پر قرص جوشان توی سینه ی مادربزرگ ریختند ، دختر بیچاره را در آغوش گرفت و گفت: سوکی ، تنهایی اونقدری که فکر می کنی چیز خوبی نیست ...صبح روز بعد وقتی جنی برای چندمین بار کتاب زندان وانیلی را برای آقای لی می خواند ، گوشی موبایلش زنگ خورد ، این بار یئون سوک نبود که با او تماس می گرفت ، مادربزرگ بود و خبری چنان وحشتناک به او داد که جنی پس از پایان تماس برای چند دقیقه به رو به رو خیره ماند و وقتی آقای ای از او پرسید که چه اتفاقی افتاده ، اصلا نمی دانست کلمات را چطور باید پشت سر هم بچیند و ادا کند. تا اینکه پس از تلاش های بسیار دهانش را باز کرد و گفت: یئون سوک لوسمی دارهخون توی سر آقای لی دوید و دیگر هیچ نفهمید و تا یک ماه بعد از حالت جنونی که در آن لحظه درگیرش شده بود رهایی نیافت.در خانه ی مادربزرگ اما –با اینکه کانون حوادث بود- اوضاع آرام تر به نظر می رسید . مادربزرگ صبحانه اماده کرده بود و با گفتن جمله ی : آدم با سرطان در عرض چند ماه میمیره و با گشنگی در عرض چند روزیئون سوک را مجبور به خوردن صبحانه کرده بود. ساعت حدود ده صبح بود که یک پیامک ساده روی گوشی سوک او را به گریه انداخت : سه روز دیگه تور جهانی شروع میشه ، بیا قبلش برای یه بارم که شده بریم سر قرار ، باشه؟سوک میان گریه هایش خنده اش گرفت و با خودش گفت: چقدر این روزا گریه می کنم ، یه قرار ساده که اینقدر ناراحتی ندارهقسمت بعدی:  https://vrgl.ir/RDuqa قسمت قبلی: https://vrgl.ir/0TZ9Z </description>
                <category>elmariachiii_bts</category>
                <author>elmariachiii_bts</author>
                <pubDate>Wed, 15 Dec 2021 05:10:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بولگاری و خون 82 (مرد بودن چیزی شبیه روی کاناپه خوابیدن است!)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90799497/%D8%A8%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-82-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%BE%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-xsikp1njza2k</link>
                <description>سوک حسابی برای قرار اول اماده شده بود. یک شلوار کرم رنگ با پیراهن سبز کمرنگ شاینی به تن کرده و توی یک سالن زیبایی موهایش را حالت داده بود. دستبندی که جیهوپ برایش بافته بود توی دستش بود و سایه ی قهوه ای کمرنگش جلوه ی خاصی به چشمانی میداد. سوک پیش خودش گفت: باید با شومیزم دامن می پوشیدم ، ولی جلوی این همه ادم که نمی شه دامن پوشید. پارتی که نیس.و بعد دوباره توی دلش گفت: باید دامن می پوشیدمدر تمام مدت کنسرت یک خنده ی ریزی روی لب همه ی اعضا بود که باعث می شد سوک دلش بخواهد فرار کند. همه چیز خیلی زیبا و رویایی بود. یاد کنسرت لندن افتاد که چقدر دلش میخواست توی ان کنسرت باشد. و یاد کنسرت های قدیمی بی تی اس که هیچ کدام شان به این با شکوهی نبودند. با خودش فکر کرد: من بیشتر از اینکه کنسرت ها رو رفته باشم از دستشون دادم ، حتی اجرای هوارانگ رو که خودم برگزار کننده بودم نتونستم برم.توی این افکار بود که ناگهان زنی از میان تماشاچی های ردیف جلو حالش بد شد. آقای چویی بلافاصله جلو آمد و گفت: چی شده؟ مردی که شوهر زن بود سراسیمه می گفت: خواهش میکنم زنگ بزنید اورژانس.ده دقیقه ای طول کشید تا امبولانس از راه برسد ، زن را به پشت استیج منتقل کرده بودند. اعضا که برای استراحت به پشت صحنه رفتند از دیدن سوک و زنی که انجا از حال رفته بود و دوقلو هایش گریه می کردند شکه شدند.کوک جلو رفت و گفت: چی شده؟سوک جواب داد: این خانم از حال رفته و منتظر اورژانسیمجیهوپ وحشت زده گفت: چی شده؟سوک گفت: من حدس میزنم سکته کرده باشه ، دارن احیاش می کننتهیونگ گفت: باید بچه ها شو از اینجا ببریم ، نباید اینجوری ببیننشبچه های زن ، یک دختر و پسر دوقلو بودند که دائم گریه می کردند. امبولانس که از راه رسید سوک پیش بچه ها ماند و مرد با همسرش به بیمارستان رفت. بقیه ی اجرا را سوک از بک استیج با بچه ها تماشا کرد. اما حتی بعد از تمام شدن کنسرت هم مرد برنگشت. سوک رو به اقای چویی کرد و گفت: حالا باید چیکار کنیم؟ نکنه حال خانومه خیلی بد شده باشه؟آقای چویی گفت: من با شوهرش تماس می گیرم ، شماره ش رو دارمسوک گفت: اوووو اقای چویییییی ... همیشه فکر همه چیو می کنیااقای چویی با پدر بچه ها صحبت کرد و گفت: حال مادرشون خوبه ، ظاهرا مشکل قلبی داشتههمه نفس راحتی کشیدند و دست زدند. آقای چویی گفت: ولی یه مشکلی هست... گفت که امشب همسرش نیاز به همراه داره و توی بیمارستان بچه ها رو راه نمی دن... ازمون خواهش کرد که فقط امشب رو از بچه ها نگه داری کنیمبچه ها به تهیونگ چسبیده بودند و ول نمی کردند. سوک رو کرد به کوک و گفت: فکر نمی کنم امشب بتونیم بریم سر قرار ، باید کمک شون کنیمکوک رو کرد به اقای چویی و با تعجب گفت: بچه ها رو ما باید ببریم؟آقای چویی جواب داد: مثل اینکه از شما بیشتر از همه ی ما خوششون اومدهجین گفت : آیم د بست شف این د ورلد یو نو؟ (من بهترین سرآشپز دنیاام میدونستی؟)سوک در حالی که کابینت ها را می گشت گفت: وی دونت هو انی شوگر یو نو؟( ما هیچ شکری نداریم می دونستی؟)جین جلو آمد و کابینت ها را گشت و گفت : واقعا؟بعد رو به شوگا کرد و گفت: یونگی ، میتونی بری یکم شکر بخری؟شوگا که از سر و صدای بچه ها به ستوه آمده بود از جا پرید و گفت: آره آرهاز خدایش بود برای چند دقیقه هم که شده توی آن خانه ی پر سر و صدا نباشد.جین رو به سوک کرد و با لبخندی شیطنت آمیز گفت: بی سابقه بود.یونگی از توی اتاق داد زد : کیف پول منو کی برداشته؟جین سریع پیشبندش را درآورد و گفت: الان میام بهت میدمکوک گفت: اونی که تو جیبته کیف پول شوگاس؟ و دنبالشان توی اتاق دویدسوک که دستش به آرد نمی رسید به جیمین که آمده بود آب بخورد گفت: جیمین ، بیا اینو به من بده ، دستم نمی رسه.جیمین که همیشه از کوتاه تر بودن سوک خر ذوق می شد سریع در یخچال را بست و شلنگ تخته زنان جلو آمد تا به سوک کمک کند ، اما هرچه دستش را دراز کرد به آرد نرسید دست آخر ناامیدانه گفت : بذار برم کوک رو صدا کنم ، اما سوک اجازه نداد و گفت : وقتی قدت بلند نیست از مغزت استفاده کن ، اون زیریشو که دستت میرسه ، اونو یکم بکش آرد که افتاد من می گیرمشبالاخره عملیات طاقت فرسا به اتمام رسید و آرد توی بغل سوک افتاد. شوگا که بالاخره کیف پولش را پیدا کرده بود از اتاق بیرون آمد و به سمت در رفت. پشت سرش جین و کوک با حالتی نیمه خزنده از اتاق بیرون می امدند و خنده ی هیچ کدامشان بند نمی آمد .نامجون پرسید: چی شده؟جین بریده بریده وسط خنده گفت: من ... یه بار کیف پول شوگا رو ورداشتم برم خرید ...کوک فک...وای... کوک فکر کرد مال منه توش شوکر وصل کرد ...کوک که خنده هایش را تمام کرده بود گفت: همینکه بازش کرد برق گرفتش ... من دیر رسیدم ...و دوباره خنده اش گرفت.پسر کوچولو گفت: شوکر چیه؟ منم می خوامسوک وسط اتاق نشیمن دوید و گفت: بیاین بریم تو آشپزخونه بهتون توت فرنگی بدمو چشم غره ای به کوک و جین رفت که هر دو ساکت شدند. جین که مودب شده بود گفت: منم میام کیک درست کنم.تهیونگ هم دنبالشان راه افتاد توی آشپزخانه و برای بچه ها ته توت فرنگی ها را سوا کرد و یکی یکی توت فرنگی توی دهانشان گذاشت تا جین و سوک بتوانند کیک را آماده کنند. اما کوک که بیکار بود امد و از توی اشپزخانه برای خودش شیرموز برداشت. طبیعتا بچه ها خیلی زود از توت فرنگی سیر شدند و هوس شیر موز کردند ، و اینبار دختر بچه گیر داده بود که همان شیرموزی را می خواهد که ته حلق کوک نی اش را متبرک کرده ، هر چه هم تهیونگ می خواست شیر موز را از کوک بگیرد ، کوک بازی اش گرفته بود و شیر موز را نمی داد و هر دو می خندیدند. تا اینکه دختر بچه زد زیر گریه و اینبار هر چه سعی کردند شیر موز کوک را به او بدهند هم ساکت نشد. سوک تمام مدت داشت به این صحنه نگاه می کرد و دلش می خواست کوک را خفه کند. با بدبختی شیر موز کوک را به دختر غالب کردند که اینبار با پسر بچه سر شیر موز دعوایشان شد . کوک هم از لج تا ته شیر موز را خورد. نتیجه اینکه هردو شروع به گریه ای کردند که سابقه نداشت.شوگا چند دقیقه ای می شد از خرید برگشته  و از خنده روده بر شده بود. از دیدن این دعوا داشت حسابی کیف می کرد . سوک با دو تا شیر موز از راه رسید و بچه ها را بغل کرد و به کوک گفت : بیا از هر کدوم یه قلپ بخور که راضی بشن بدیم بهشونکوک که بازی اش گرفته بود شیر موز ها را هرت می کشید و تا سوک نی را از توی دهانش بیرون بکشد نصف شیر موز را می خورد.ناگهان نگاه سوک به لباس های بچه ها که در دعواها و کشمکش های فراوان بر سر آن مایع ارزشمند، شیر موزی و خیس شده بود افتاد و گفت: وای  بعد از توی اتاق دو تا پتوی نازک اورد و لباس های بچه ها را از تن شان در آورد ، برد و توی دست شویی شست . سپس نامجون را صدا زد و پرسید : نامجون اوپا ، اتو کجاست؟نامجون دوید سر کمد ، هر چه را که اشتباهی می انداخت سوک توی هوا می گرفت و بالاخره اتو را پیدا کردند و لباس های بچه ها را با اتو خشک کرد . ناگهان یاد کیک افتاد که خوشبختانه شوگا زودتر فر را خاموش کرده بود.سوک نفس راحتی کشید و گفت : وای ممنون ، نجاتم دادی.کوک به همین چیزهای کوچک حسادت می کرد ، بقیه همیشه برای او همه ی این کار ها را کرده بودند و انگار همه غیراز او ذاتا بلد بودند با این موجودات جدید چه کار کنند ، او اما آن شب فقط دردسر درست می کرد و سوک را به زحمت می انداخت. به بچه ها حسادت می کرد ، برایش محبت کردن بقیه ی اعضا به بچه ها عادی بود ، ولی سوک برعکس بقیه ی اعضا تا به حال هرگز برای او چنین کارهایی نکرده بود. او از ته قلب دلش می خواست جای آن دو بچه ی کوچک باشد .سوک خسته و کم حوصله شده بود. گاهی دستش را به کمرش می گرفت ، چیزی نمی گفت اما واقعا گیج و عصبی به نظر می رسید و کار های کوک حتی او را عصبانی تر می کرد ، با این حال از دست کوک ناراحت نبود. بیشتر از این حرف ها دوستش داشت.شوگا و جین مشغول پختن شام بودند و سوک برای بچه ها شام جدا درست می کرد . در این فاصله هوپی و تهیونگ و جیمین هم برای بچه ها تا می توانستند رقصیدند و آواز خواندند . کوک و نامجون هم روی کاناپه نشسته و مشغول تماشای رقص شان بودند.سوک یکهو دید بچه ها بلند شده اند و پتوها را انداخته اند و لخت می رقصند. بدو بدو رفت و لباس ها را که تا ان موقع خشک شده بودند آورد و تن بچه ها کرد تهیونگ به کمکش آمد و گفت : من می پوشونمو سوک دوباره با عجله به آشپزخانه برگشت تا غذایش نسوزد. موقع چیدن میز کوک آمد تا کمک کند ، ولی همینکه دست به بکجو ها برد سوک گفت: نمیشه اونا رو ببریکوک گفت: چرا؟سوک جواب داد: بچه ها دلشون می خواد ، نمی تونیم که به بهشون مشروب بدیم ، امشبو بی خیالش شوکوک دمغ و ناراحت به چیدن میز ادامه داد.غذا را که خوردند فاجعه ی دوم رخ نمود ، یک نفر باید بچه ها را دستشویی می برد ...تا کوک بتواند خودش را راضی کند ، سوک بی هیچ معطلی جوگیونگ را برد چون انتخاب دیگری نداشت و تا دو دو تا چهارتای بقیه تمام شود تهیونگ هم هگیونگ را ...برعکس تهیونگ سوک هیچ تجربه ای در مراقبت از بچه های کوچک نداشتو بعد نشست توی اتاق و با بچه ها لگو بازی کرد تا بقیه کمی استراحت کنند. پسرها توی پذیرایی در مورد جای خواب تصمیم می گرفتندجیمین به شوخی گفت: من میرم تو اتاق شوگا اینا ، بچه ها برن اتاق تهیونگ اینا ، این اتاق رو بدیم به کوک و سوککوک لگد محکمی به جیمین زد و همه خندیدند.نامجون گفت: یه دیقه جدی باشید ببینیم چی کار کنیم ، چیزی که واضحه اینه که یه اتاق رو باید به سوک بدیم ، بقیه انتخاب کنید توی کدوم اتاق میرید ، در مورد بچه ها هم بعدا تصمیم میگیریمهگیونگ از توی اتاق بیرون آمد و توی گوش کوک چیزی گفت ، بعد دستش را گرفت و با خودش برد .هوپی گفت: چه خبره؟نامجون گفت: احتمالا اسباب بازی می خوان دستشون نمی رسه . جیمین پاشو رخت خوابتو بردار منم رخت خواب کوک رو میارم ،وقتی کوک وارد اتاق شد سوک را ندید ، سوک از داخل دستشویی دو تا تقه به در زد و کوک خودش را به دستشویی رساند ، فکر کرد شاید دستمال توالت تمام شده یا سیفون کار نمی کند . سوک با خجالت گفت: متاسفم که به عنوان یه دوست پسر این اولین چیز در مورد زن هاست که باهاش مواجه میشی ولی چاره ای نداشتم و به کس دیگه ای هم نمی شد گفت ، منم نمی دونستم که قراره شب رو اینجا بمونم و این اتفاق هم پیش بینی شده نبود- من نمی فهمم چی میگی- میتونی برام نوار بهداشتی بخری؟کوک انگار تیر خورده باشد چند ثانیه به زمین زیر پایش چشم دوخت و لبخندی که از روی خجالت روی لب هایش نقش بسته بود محو نمی شد. سوک ادامه داد: اگه نمی تونی بری میتونم از دستمال توالت هم استفاده کنم فعلا میشه یه شلوار بهم قرض بدی؟کوک مثل یک ربات به سمت کشو ها رفت و یکی از شلوار های جیمین را آورد ، سوک نگاهی به اندازه ی شلوار انداخت و گفت: اینکه مال جیمینه- فرقی نمیکنه- چرا می کنه ، ممکنه کثیف بشه ، یه شلوار ترجیحا تیره که از خیرش گذشته باشی رو بده ، اینم بگیر- خیلی بلند نمیشه؟- پاچه هاشو لا میزنمکوک همان طور که کشو را زیر و رو می کرد حسابی مضطرب بود، سوک هم اوضاع بهتری نداشت . بالاخره یک شلوار پیدا شد و به دست سوک رسید . سوک تشکر کرد و کوک سرش را دوباره نزدیک دستشویی برد و طوری که بچه ها نشنوند گفت: چیز دیگه ای نیاز نداری بخرم؟ لباس زیر...ی چیزی و تا بناگوش سرخ شدسوک گفت: نه اونو یه کاری ش می کنم ، فقط برای صبحونه ی بچه ها اگه یکم غله ی صبحانه و شیر بگیری خوب میشهکوک کلاه بزرگی سرش گذاشت و ماسک زد و بچه ها را زیر بغل زد و تحویل تهیونگ داد و رفت مغازه تا &quot;غله ی صبحانه&quot; بگیرد...با بدبختی اجناس مورد نظر را برداشت و چشمش به دو تا مسواک کوچولو افتاد و با خمیردندان کودک برای بچه ها خرید.وقتی برگشت همه جا به جا شده بودند و رخت خواب ها پهن بود ولی هر حیله ای که به کار می بستند بچه ها نمی خوابیدند و برای مادرشان بهانه می گرفتند و گریه می کردند.سوک که وسایل مورد نیاز را دریافت کرده بود و شفا گرفته بود از اتاق بیرون امد و گفت: چرا گریه می کنن؟تهیونگ گفت: مامانشون رو می خواناز حرف هایی که جوگیونگ وسط گریه های نه چندان معصومانه اش زد سوک فهمید که مادرشان برایشان قبل خواب قصه میگفته است. مسواک ها را از توی پلاستیک بیرون آورد و گفت : ببینید عمو براتون چی خریده... اگه مسواک بزنید و بچه های خوبی باشید خاله براتون قصه میگم ... باشه؟!کسی نفهمید جادوی مسواک های رنگی بود یا دیدن سوک که بچه ها آرام آرام مسواک شان را زدند و ساکت شدند ، از آنجایی که فقط دو تخت وجود داشت و هر دو تا می خواستند بغل سوک بخوابند کوک برای هر سه نفرشان کف اتاق رخت خواب پهن کرد و خودش رفت تا روی کاناپه بخوابد . اما پیش از رفتن چند دقیقه ای پشت در اتاق ایستاد و قصه گفتن سوک را تماشا کرد ، سوک دست هایش را توی هوا تکان می داد و برای بچه ها قصه می گفت ، گاهی با انگشتانش به جای اسب یورتمه می رفت و گاهی بچه ها را قلقلک می داد . شبیه یک مادر واقعی شده بود و کوک احساس کرد سوک حتی آن شبی که توی مهمانی لباس سورمه ای به تن داشت هم این قدر زیبا نبوده است.خودش را روی کاناپه انداخت ولی هر کاری کرد خوابش نبرد برای همین کمی تلویزیون را روشن کرد و با این حال تمام حواسش به اتفاقات ان روز بود ، هنوز باورش نمی شد که از مغازه نوار بهداشتی خریده است ، به جمله ی سوک فکر می کرد که گفت : برای &quot;بچه ها غلات صبحانه و شیر بگیر&quot; و از ذوقی که برای شنیدن چنین جمله ای می کرد خجالت کشید . در همین حین سوک از اتاق آمد بیرون و کوک با دیدنش بی اختیار گفت: بچه ها خوابیدن؟و بعد خودش از حرفی که زده بود خنده اش گرفت ولی خودش را کنترل کرد ، سوک که خواب وبیدار بود خمیازه ای کشید و گفت : آره ولی بعد که قیافه ی خر ذوق کوک را دید گفت: نچ نچ نچ ، خیلی دوست داری بابا بشی نه؟و کوک بیشتر خندید و بیشتر سوک را حرص داد، گفت : چطور می تونی؟ ما هنوز اولین قرارمونم نرفتیمو بعد واقعا قیافه ی افسرده ای به خودش گرفت و گفت: ما اینهمه با هم زندگی کردیم ، ولی هنوز یه بارم نتونستیم سر قرار بریمکوک کمی جدی شد و انگشتر آبی کمرنگی که رویش یک گل صورتی نقاشی شده بود از جیبش دراورد و به سوک داد.- ای دروغگو خریده بودی ش؟سوک مشتی به شانه کوک زد.- من دروغ نگفتم واقعا سبز نداشتسوک انگشتر را به دست کرد و گفت: نمی دونستم از اینا هم دارن . این حتی از سبزش هم قشنگ ترهکوک گفت: می خواستم سرقرار امشب بهت بدمشسوک چشمانش را مالید و جواب داد: به نظر میاد هیچ چیز زندگی مون نمیتونه مثل ادمیزاد باشهکوک گفت: کارم داشتی اومدی بیرون؟- اومدم ببینم چرا نمی خوابی ، همه ش این نور تلوزیون میوفتاد رو دیوار ، چی میبینی حالا؟- نمی دونم همین جوری زدم ببینم چیهسوک گفت : اها و خیره شد به تلویزیون و ده دقیقه نشد که خوابش برد. کوک چند دقیقه ای به صورت سوک که نور تلویزیون روشن ش کرده بود نگاه کرد و برای اولین بار از تند زدن قلبش اعصابش خورد نشد. سوک را بغل کرد و در اتاق را که نیمه باز بود با پا باز کرد و با هزار زحمت سوک را بدون اینکه بچه ها له بشوند توی رخت خواب گذاشت و روی همه ی شان پتو کشید و چند دقیقه بعد ، در پدرانه ترین شب زندگی مجردی اش ، روی یک کاناپه وسط اتاق پذیرایی به خواب رفت و فهمید که مرد بودن نه قوی بودن است نه صدای کلفت داشتن و نه قد بلند ، مرد بودن چیزی شبیه شب را روی کاناپه خوابیدن است!!!قسمت بعدی: https://vrgl.ir/LcpKv قسمت قبلی: https://vrgl.ir/5nbUY </description>
                <category>elmariachiii_bts</category>
                <author>elmariachiii_bts</author>
                <pubDate>Tue, 14 Dec 2021 00:33:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بولگاری و خون 81 (مایک)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90799497/%D8%A8%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-81-%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%A9-pmggw2z4slcz</link>
                <description>مادربزرگ برای زایمان خاله ی سوک تا بوسان رفته بود و قرار نبود تا دو هفته ی دیگر برگردد ، سوک این روزها تا دیروقت سر فیلم برداری بود و دیر به خانه می امد ، گاهی نیمه های شب ، گاهی هم دیرتر.ساعت حدود چهار عصر بود و برعکس بقیه ی روز ها به خاطر اینکه تولد ادم سالی یک بار اتفاق می افتد تصمیم گرفته بود زود برود خانه و با تهیه کننده همه چیز را هماهنگ کرده بود ، با این حال از نظر آن مرد خرفت و عبوس لابد هشت شب &quot;زود&quot; به حساب می آمد. این بود که مجبور بود روز تولد سه چهار ساعت کار کمتر به خودش هدیه بدهد.ووک زیاد دیالوگ هایش را فراموش می کرد و قیافه ی بامزه اش بعد از فراموش کردن دیالوگ ها همه را به خنده می انداخت اما از نظر سوک که مجبور می شد به خاطر چنین چیزهایی دیر به خانه برود اصلا هم خنده دار نبود . وقتی سئون هی زنگ زد دیگر سوک رد داده بود و کم کم داشت توی دلش ووک را فحش میداد.- بیا کلید رو ازم بگیر و برو خونه استراحت کن ، منم چند ساعت دیگه میامسئون هی از سرکار برگشته بود و قرار بود شب را پیش سوک بماند تا توی خانه احساس تنهایی نکند. حداقل این چیزی بود که سوک فکر میکرد ، اما واقعیت چیز دیگری بود . واقعیت این بود که ران را با حداکثر سرعتی که می توانستند تمام کرده بودند و از شب قبل تعداد زیادی بادکنک و فشفشه و حتی کیک سفارش داده بودند و همگی پایین در توی ماشین منتظر بودند تا سئون هی کلید را بگیرد و عملیات جشن تولد و پارتی را ادغام کرده و کلید بزنند.سوک بی خبر ، سرکار برای خودش می چرخید و اینستاگرامش را چک می کرد و خبر نداشت توی خانه اش هفت بمب ساعتی درحال ترکیدن اند و سئون هی تا به حال از دستشان هفت هشت باری ارزوی مرگ کرده و اگر به جای او یک گربه ی واقعی بود با وجود نه تا جان تا به حال هزار بار مرده بود.وقتی سوک خسته و اویزان به خانه رسید حقیقتا سورپرایز شد . اما سورپرایز اصلی آن شب که همه را در بهت فرو برد بود حدود ساعت ده شب زنگ در را فشرد و سوک را که تازه دوش گرفته و به دست سئون هی شکل عروسک ها شده بود جلوی در کشاند. سوک به محض اینکه در را باز کرد برای لحظه ای خشکش زد. پسری در استانه ی در ، با موهایی تیره و چشمانی آبی ایستاده بود و یک دسته گل زیبا به دست داشت.- سلام  لاکی سوک ، تولدت مبارکسوک بی هیچ تعللی مایک را درآغوش گرفت. اتفاقی که بیشتر از همه حرص کوک را دراورد. سوک مدام دست مایک را می کشید و دسته گلی که از او گرفته بود را بو می کرد. تا اینکه انگار ناگهانی یادش امده باشد کلی ادم اینجا کار و زندگی شان را ول کرده اند تا برای او تولد بگیرند ، تصمیم گرفت این جمعیت ناچیز را به مایک عزیزش معرفی کند. طبق رسم و رسومات اول توضیح داد که مادربزرگ هایشان خواهر هستند و طبق این تفاسیر مایک یکجورهایی پسرخاله اش به حساب می اید و بعد در حالی که دنبال کلمه ی مناسب می گشت رو به مایک کرد و گفت: اینا دوستامن ، این سئون هیه ... بله... سه ... اون ... هی  و اینها ...شوگا به دادش رسید و گفت :بی تی اس رو می شناسی؟مایک یک چیزهایی شنیده بود و از این دیدار ابراز خوش وقتی کرد و بقیه هم مجبور شدند همین کار را بکنند. سوک سوال های زیادی داشت ، از اینکه او را چجوری پیدا کرده است؟ که معلوم شد ادرس را از خدمتکار پدرش گرفته ، و همین طور اینکه اوضاع پدرش چطور است؟ و اینکه ایا مایک به تازگی به او سر زده است یا خیر؟ که از جواب های مایک حسابی شگفت زده شد.- من وقتی رفتم که بهش سر بزنم روی میز کارش زندان وانیلی رو دیدم- پدرم کتابای منو میخونه؟؟؟- اره ، جنی میگه بعد از اینکه رفتی اولش خیلی حالش بد شد ، ولی به مرور خیلی بهتر شدهکوک مدام از نامجون می خواست حرف هایی که سوک و مایک میزنند را برایش ترجمه کند و این کارش نامجون را کلافه می کرد. سوک بعد از خوردن کیک از جا بلند شد تا توی جمع کردن بشقاب ها به سئون هی کمک کند. که دید کاغذ زرد رنگی کنار کت کوک روی زمین افتاده . خم شد و به خیال اینکه اشغال برداشته است ان را توی بشقاب انداخت. اما دستش خیس بود و وقتی به کاغذ خورد نوشته ای که در طرف دیگر کاغذ نوشته شده بود از پشت آن قابل دیدن شد. سوک فکر کرد شاید یکی از دست نویس های خودش باشد. پس کاغذ را باز کرد و از دیدن چیز هایی که روی آن نوشته شده بود حسابی خنده اش گرفت. کوک سعی کرده بود از او بخواهد که برای کنسرت بعدی با او سر قرار بیاید. سوک حتی متوجه شد که بعضی از عبارت ها با دستخط جین نوشته شده اند. کوک در خط اول نوشته بود سوک من ارزو دارم که فقط یه بار باهات برم سر قرار ، نمی خوای ارزومو براورده کنی؟ و این عبارت را با دستپاچگی خط زده بود و پایین تر نوشته بود. سوک واقعا دلت نمی خواد که یه شب توی شهر قدم بزنیم و ستاره ها رو تماشا کنیم؟ کمی که دقت کرد فهمید حتی این یکی هم دستخط تهیونگ است . توی خط بعدی عبارتی که دستخط جین بود خودنمایی می کرد: بیا بعد کنسرتی که توی سئول داریم بریم سر قرار ، اون شب جایگاه تماشاگرا تاریکه ولی برای من تو می درخشی ، و فلش زده بود که( اگه قبول کرد باید اینو بگی)سوک انقدر خندید که اشک از چشم هایش سرازیر شد. مایک که از خط کره ای سر درنمی اورد کنارش رفت و گفت: به چی می خندی؟سوک جواب داد: هیچیمایک گفت: سوک ، من این همه راه تا کره اومدم تا یه چیزی رو بهت بگم ، از نظر من تو خیلی خوشگلی و ...سوک گفت: مایک ... مایک ... وایسا ... من فکر میکنم می دونم چی می خوای بگی ، ما تو بچگی روزای خیلی خوبی با هم داشتیم و من به خاطرشون واقعا ازت ممنونم ولی پسری که تمام شب زبونش رو توی دهنش می چرخونه و از دیدن ما دو تا حرص میخوره دوست پسرمه ، پس متاسفم.وقتی سوک سر میز برگشت نامجون گفت: سوک ، تو هیچ وقت به خونه ی جدید نرفتی مگه نه؟سوک گفت: چرا رفتم. ولی تصمیم گرفتم بفروشمش و برگردم پیش مادربزرگم ، اینجا با اینکه خیلی کوچیکتره ، خیلی توش راحت ترم.سوک همه ی کادو های گران قیمتش را باز کرد بی انکه از پشت پرده ی همه ی اینها خبر داشته باشد. تهیونگ دویست مدل پیراهن دخترانه و کفش پاشنه بلند را بررسی کرده بود تا چیز مناسبی برای تولد سوک پیدا کند و دست اخر یک پیراهن آبی شاین و یک جفت کفش بلوری خرید چون به نظرش سوک با انها شبیه سیندرلا می شد.جین برایش یک کیف بلوری خریده بود تا با کفش تهیونگ ست باشد، شوگا برایش گردنبند خریده بود و کوک یک دستبند زیبا سفارش داد ست همان گردنبندی که سوک برایش خریده بود. هوپی با اینکه ووکالیست نبود ماه ها تمرین کرده بود تا برای سوک که میانه ی خوبی با رپ نداشت در روز تولدش یک آهنگ ملایم بخواند و چند گلسر زیبا برایش هدیه گرفته بود. نامجون می خواست ادوکلن بخرد که به اصرار کوک یکی را که عطر وانیل میداد انتخاب کرد و تشر زد که: اگه سوک خوشش نیاد بهش می گم سلیقه ی تو بوده.مایک برای سوک یک تیشرت مارک خریده بود و سئون هی یک پالتوی نرم از خز خرگوش.همه به اهنگ قشنگی که جیهوپ خواند گوش دادند و از کیک و پیتزایی که برای شام سفارش داده بودند حسابی لذت بردند ، ساعت نزدیک دوی نصف شب بود که سوک رو کرد به بچه ها و گفت: شما نمی خواین برین خونه هاتون؟جیمین سرش را به علامت منفی تکان داد، سپس به مایک اشاره کرد و گفت: نه قبل از اونمایک پرسید: چی میگن؟که سوک گفت: جیمین میگه کادوی تو از همه قشنگ ترهبعد رو کرد به جیمین و گفت: نمی تونم که نوه ی خاله ی بابامو که این همه راه از انگلیس اومده بفرستم بره هتل ، اون امشب اینجا می مونهجیهوپ که اخم کرده بود و قیافه ای بسیار جدی داشت، سری به تایید تکان داد و گفت: ما هم همینطور.کوک جلو رفت و از پشت جیهوپ را بغل کرد و هر دو خندیدند.سوک گفت: این خونه حتی به تعداد کافی مبل نداره ، کجا می خواید بخوابید؟تهیونگ که مسواکش را هم اورده بود ، خمیر گذاشت و گفت: همین جا رو زمین.سوک گفت: بذار برم کمد رو بگردم ببینم چند تا رخت خواب داریم.توی اتاق خودش فقط یک تخت بود و توی هال یک کاناپه ی سه نفره. به خاطر خاله سویون و شوهر و بچه هایش شش دست رخت خواب داشتند و یکی هم برای مادربزرگش. باز هم یک رخت خواب کم بود. توی دلش گفت: جهنم خودم رو زمین می خوابم. تا برود و رخت خواب ها را بیاورد ، بچه ها مبل ها را کنار کشیده و جا برای خواب باز کرده بودند.گفت: خب ، مایک تو عمرش رو زمین نخوابیده مثل ما ها عادت نداره ، بفرستیدش اتاق من و تخت رو به اون بدید. اون اتاق دو نفر دیگه هم جا میشن ، خواهشا نامجون تو برو اونجا که زبونش رو می فهمی ، یکی دیگه تونم برههیچ کس حاضر نبود با مایک توی یک اتاق بخوابد تا اینکه سوک گفت: منو سئون هی اتاق رو به رویی می خوابیم.کوک سریع دستش را بلند کرد و گفت: من پیش نامجون می خوابم.- خیله خب ... این اتاق پایینی هم سه نفر جا داره ، پذیرایی هم که چهار پنج نفر جا میشن ، ببینید کجا دوست دارید بخوابید. همونجا رخت خواب بندازید.کوک با اینکه از مایک خوشش نمی امد همراه مایک و نامجون رفت طبقه ی بالا. شوگا کاناپه را انتخاب کرد. جیمین و تهیونگ و جیهوپ و جین هم کنارش روی زمین خوابیدند. هیچ کس توی اتاق کناری نرفت. همه می خواستند چهارچشمی حواسشان به مایک باشد.سئون هی گفت: اتاق درندشتیه ، راحت هفت نفر توش جا میشن.سوک جواب داد: اره ، اتاق مهمونهو بالش و پتو و تشک را به سئون هی داد.- پس خودت چی؟- من یه حوله می ذارم زیر سرم و می خوابم ، نگران من نباش- نه نه ، بیا تشک رو اینوری بندازیم ، حوله بذاریم زیر سر جفتمون و پتو رم مشترک استفاده کنیم- تو چرا حوله بذاری زیر سرت؟ تو که بالش داری- دلم نمیاد تو تنها رو حوله بخوابیسئون هی و سوک همدیگر را بغل کردند و تا صبح خوابیدند.توی اتاق بغلی مایک از نامجون پرسید: کوک و سوک چه مدتیه که با هم رابطه دارن؟و نامجون حسابی شکه شد و گفت: کی بهت همچین چیزی گفته؟مایک جواب داد: سوک ... منظورت اینه که دروغ گفته؟نامجون نگاهی به کوک که بال بال میزد تا همه چیز را برایش ترجمه کند انداخت و گفت: سوک بهش گفته تو دوست پسرشیکوک خندید و سعی کرد توی رخت خوابش دراز بکشد. نامجون همان طور بهت زده به سقف خیره شده بود.مایک گفت: چیشده؟نامجون گفت: راستش من با اینکه با جفتشون دوست صمیمی ام ولی خبر نداشتم ، به من نگفته بودنکوک از ذوق توی رخت خوابش می لولید. نامجون نیشگونش گرفت و گفت: دهن منو سرویس کردی انقدر گفتی این دو تا رو بپا ام ، بفرماصبح روز بعد سوک تصمیم گرفت مایک را توی سئول بگرداند و جاهای قشنگ سئول را نشانش بدهد که کوک گفت: منم میامسوک رو کرد به کوک و گفت: کوک .... باورم نمیشه...واقعا می خوای ادای بچه های فامیل رو دربیاری؟کوک گفت: اوهومسوک رفت توی اتاقش که سئون هی حاضرش کند. سئون هی وقتی کارش با سوک تمام شد به کوک گفت: تو هم بیاکوک متعجب گفت: من؟سئون هی جواب داد: اره ، می خوای زشت بری بیرون؟تهیونگ جلو آمد و درحالی که می خندید گفت: نونا ... این قیافه چیزی نیست که بتونی بهش بگی زشتسئون هی گفت: من نظر سوک رو گفتم ... از نظر سوک کوک خوشگل نیستسوک که از توی اتاق حرف هایشان را می شنید بیرون دوید و گفت: نه ... نه .. اصلا این طور نیستکوک اشاره زد که : بیا اینور بیا اینور کارت دارمسوک گفت: قضیه مال سه سال پیشه، اون موقع سئون هی می گفت کوک جذابه ، اون موقع خب واقعا کیوت بودی بیشتر ...سوک از نگاه کوک خنده اش گرفت و دیگر نتوانست به حرف زدن ادامه بدهد.سئون هی از دعوایی که به راه انداخته بود راضی به نظر می رسید و حسابی سرگرم شده بود. رو کرد به کوک و گفت: موهاتم نمی خوای درست کنی؟کوک گفت: چرا ...سوک گفت: قیافه شم عوض کن که بیرون میریم کسی نشناستش ... دردسر میشهحدود نیم ساعت بعد در مقابل نگاه های بهت زده ی مایک که از یک ساعت پیش حاضر بود ، همگی آماده شدند تا بیرون بروند.سوک سوییچ ماشینش را به کوک داد و خودش جلو نشست. کوک گفت: کجا بریم؟سوک گفت: کاخ گیونگ بونگوقتی به کاخ رسیدند ، سوک گفت: باید هانبوک اجاره کنیمکوک گفت: تو اینو میدونستی؟سوک جواب داد: اره قانونش همینه مگه خبر نداشتی؟کوک گفت: نه کاخ چانگ دوک که اینطوری نبود.سوک جلدی داخل پرید تا لباس هایش را عوض کند ، کوک گفت: خب ما یک ساعت موهامونو درست کردیم تو خونه که چی؟اما سوک نشنید. مایک بهت زده به کوک نگاه می کرد و نمی دانست چه خبر است. کوک که تازه یادش افتاده بود مایک هم همراهشان است نگاهی از سر درد به مایک کرد و گفت: فقط دنبالم بیاتوی محوطه ی کاخ قدم می زدند و سوک مثل یک لیدر تور برایشان از قسمت های مختلف کاخ می گفت. تا اینکه رو کرد به کوک و گفت: اوه اوپا کیف پولت باهاته؟کوک جواب داد: اوهوم چطور مگه؟سوک با دست جایی در دوردست را نشان داد و گفت: میشه برام از اون انگشترا بخری؟کوک گفت: اونجا انگشتر می فروشن؟سوک گفت: اره وقتی داشتیم میومدیم انگشتر های یشمی قشنگی داشت.کوک گفت: منکه دوست پسرت نیستمسوک گفت: دوستم که هستی ، کیف پولمو توی لباسام جا گذاشتم ، خواهش می کنم ... آه ادم با دو تا مرد بیاد بیرون به این خفت بیوفته ... خواهش می کنم ... مایک مهمونمه نمی تونم ازش پول بگیرمکوک خندید و گفت: خو بیا بریمسوک گفت: من کاخ ملکه رو به مایک نشون می دم و کنار اون درخت میشینم ... تو یه سبز کمرنگشو برام بخر بیا همونجا باشه؟و رفت. کوک واقعا از اینکه یک انگشتر زنانه بخرد خجالت می کشید. با این حال پیش پیرزنی که بساط کرده بود رفت.وقتی برگشت سوک به همراه مایک روی دیوار کوتاه قصر زیر سایه ی درختی نشسته بود و ماسک به صورت نداشت. دامن گلبهی و لباس سفیدش خیلی به او می امد، مو های بافته اش هم، شبیه شاهزاده های دوره ی چوسان بود و هزار بار از همه ی آنها زیبا تر ... سوک وقتی کوک را دید جلو دوید . کوک در واقع با آن لباس بلند بنفش و کلاه بزرگش اصلا شناختنی نبود ، اما سوک همین که لباس بنفشش را از دور دید جلو دوید و گفت: خریدی؟کوک جواب داد: سبز کمرنگ نداشتسوک که بادش حسابی در رفته بود گفت: خب یه رنگ دیگه می خریدیکوک گفت: من دیگه برنمی گردم اونجاسوک همانجا روی زمین نشست. کوک خنده اش گرفت و گفت: به من ربطی نداره ولی ماسک نزدیا... ممکنه یکی ازت عکس بگیرهسوک غم زده از جا بلند شد و کنار مایک نشست. مایک به سوک گفت: شما دوتا چرا مثل کاپلا نیستید؟سوک زیرلب غر زد: چون نمیخوایم کسی بفهمهمایک گفت:بازم...کوک گفت: بعد اینجا کجا بریم؟سوک جواب نداد.کوک ریز خندید و گفت: ای یئون سوکسوک آهی کشید، از جا بلند شد و گفت: مجیک ایلند و برج نامسان ، هر کدوم که نزدیک تره.توی مجیک ایلند به تلافی کاخ گیونگ بوک سوک کوک را مجبور کرد برایشان بادبادک و کیک ماهی بخرد و مایک با اینکه خیلی تلاش می کرد که خوراکی ها را خودش حساب کند تا توی ذهن سوک تصویر جنتلمنانه ای داشته باشد ولی نه او زبان کسی را بلد بود، نه کسی میفهمید او چه می گوید وقتی هم از سوک می پرسید که قیمت اینها چقدره؟ سوک گفت : کوک حساب میکنه، نگران نباش، بیشتر از این حرفا پول دارهولی توضیح نداد که چرا چند دقیقه ی پیش به خاطر تخفیفی که خریدن هفت کیک ماهی یک جا داشت خودشان را با خوردن کیک ماهی مریض کردند. بعد از ساعت ها بادبادک بازی و دویدن وقتی به برج نامسان رسیدند سوک حسابی خسته شده بود. هوا کم کم تاریک می شد. از برج نامسان که بالا رفتند کوک با چشمهایش دنبال خانه ی سوک می گشت و حدس می زد که توی خانه ای که برای شش نفر فقط یک دستشویی وجود دارد تا حالا جیمین و شوگا سر استفاده از دستشویی دعوایشان شده ، اما سوک فقط محو کوهستان نامسان بود و مایک انگار اصلا وجود نداشت. به جز لحظه ای که سراغ سوک رفت و گفت: من دو ساعت دیگه بلیط دارم، نمی خوایم برگردیم؟سوک گفت: مگه فردا شب نیس؟مایک گفت: نه امشبهسوک کوهستان نامسان را به حال خودش رها کرد و به سمت کوک دوید و گفت: باید برگردیمکوک گفت: چیه؟ خونه اتیش گرفته؟دو ساعت بعد پس از دویدن های بسیار مایک را به سلامت به هواپیما رساندند. و هر دو روی صندلی های فرودگاه از حال رفتند.کوک همان طور که نفس نفس می زد گفت: دوست پسر تو بودن اصلا راحت نیستسوک نگاهی به کوک انداخت و گفت: کی گفته تو دوست پسر منی؟- خودت! به مایک- من دیشب الکی یه چیزی گفتم- تو الکی گفتی ولی من راستی راستی پدرم دراومد تا تظاهر کنم.- کی مجبورت کرد دنبال ما راه بیوفتی؟حتی انگشترم برام نخریدی، به عنوان یه دوست پسر واقعا ابرو بر بود.- من در تمام زندگی م انقدر زیر خرج نرفته بودم، همیشه بقیه برام خرید کردن ؛ پس قدر بدون- ایگو... با این وضعیت از تهیونگ بخواه که بعد کنسرت باهات قرار بذاره که تو خرج نیوفتی- دیدیش؟سوک ادای کوک را دراورد و گفت: سوک من ارزو دارم یه بار باهات برم سرقرار... نمی خوای ارزومو براورده کنی؟کوک چشم هایش را تنگ کرده و با لبخند ملیحی به سوک خیره شده بود. سوک گفت: عا... واقعا دیگه خجالتی نیستی ها...کوک گفت: باهام بیا سرقرار... لطفاسوک جواب داد: هر چند لبخندت خیلی مرموزانه ست ولی ارزوتو براورده می کنم. بلیط کنسرت رو برام بفرست.کوک گفت: تو اتاقی که شب خوابیدم گذاشتم، می خواستم روش یادداشت بذارم برات.قسمت بعدی:  https://vrgl.ir/0TZ9Z قسمت قبلی:  https://vrgl.ir/FAYbc </description>
                <category>elmariachiii_bts</category>
                <author>elmariachiii_bts</author>
                <pubDate>Mon, 13 Dec 2021 01:38:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بولگاری و خون 80 (دوست دختر سابق جیهوپ برمی گردد)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90799497/%D8%A8%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-80-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82-%D8%AC%DB%8C%D9%87%D9%88%D9%BE-%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%AF-hga6eog58v0e</link>
                <description>جیهوپ عصبی بود و احساس بدی داشت ، با دیدن ته یینگ همه ی خاطراتش مثل خنجر به قلبش هجوم اورده بودند و ازارش می دادند. یک راست رفت توی اتاقش و لباس هایش را عوض کرد. برای گذران وقت نیاز به کاری داشت که سرش را با آن گرم کند، جیمین که خسته روی تخت افتاده بود با دیدن وضعیت جیهوپ شکه شد و گفت: هیونگ طوری شده؟جیهوپ در جواب فقط گفت: لباسا خشک شدن؟و به سمت بالکن رفت . جیمین دنبالش از اتاق بیرون آمد و دید کوک لباس های بیرونش را دوباره پوشیده: تو کجا میری؟- میرم شیرموز بخرم- تازه اومدیم خونه خسته نیستی اخه؟، شیرموز تازه گرفتیما مطمئنی تموم شده؟ یخچال رو یه نگاه بکنکوک به جیمین محل نداد و دنبال کیف پولش رفت.جیمین دید سوک توی خودش جمع شده و روی مبل خوابش برده ، برگشت توی اتاق یک پتوی نازک برای سوک آورد و بعد از ان هم سرش به موبایل گرم شد و به کلی جیهوپ را فراموش کرد.جیهوپ با یک سبد پر از لباس از راه رسید و سبد را روی میزی که کنار مبل بود گذاشت ، کوسن را از روی مبل به کناری پرت کرد و نشست تا سرش را با تا کردن لباس ها گرم کند. لباس ها را یکی یکی تا میکرد و روی پاهایش می گذاشت و چند تایی که میشدند روی میز میگذاشتشان. یک دسته لباس را تمام کرد و روی میز گذاشت. دستش را داخل سبد برد و هودی سفید رنگی را بیرون کشید و به سرعت تا کرد. هنوز افکارش پریشان خاطرات گذشته بود و حرف های ته یینگ توی سرش رژه می رفت . سوک دستش را به دنبال کوسن بالای سرش تکان داد ، دستش به هودی سفید رنگ تا شده که روی پای جیهوپ بود خورد ، کمی با دستش فشار داد و وقتی دید به اندازه ی کافی نرم هست سرش را روی هودی کشید. جیهوپ سر جایش میخکوب شده بود و هیچ کاری نمی توانست بکند. سبد لباس ها را گذاشت پایین و سعی کرد بدون اینکه سوک را بیدار کند دستش را دراز کند و کوسنی که پایین پرت کرده را بردارد ، ولی دستش نمی رسید. چند تا از لباس ها را برداشت تا زیر سر سوک بگذارد ولی ترسید با اینکار بیدار شود و کلا منصرف شد. تصمیم گرفت هیچ کاری نکند و همان طور به تا کردن لباس ها روی میز ادامه بدهد تا سوک خودش بیدار شود. یک دستش را زیادی بالا نگه میداشت تا به سر سوک نخورد و به سختی لباس ها را تا می کرد. وقتی همه ی لباس ها تا شده روی میز قرار گرفتند و داشت لباس های هر کس را جدا می کرد ، صدای در آمد و کوک صدا زد: هیونگجیهوپ که برای لحظاتی بالکل دوست دختر سابقش را فراموش کرده بود از دیدن کوک و ته یینگ به یک اندازه شکه شد. کوک می خواست بپرسد که ایا همان طور که این خانم ادعا کرده دوست دختر قبلی جیهوپ هست یا نه؟ ایا جیهوپ این دختر را می شناسد؟ اما با دیدن سوک که سرش را روی پای جیهوپ گذاشته و خوابیده بود به قدری جا خورد که حرف هایش را فراموش کرد و برای چند لحظه ساکت ماند. جیهوپ وضعیت مشابهی داشت ، او هم با دیدن ته یینگ فراموش کرد که سوک روی پایش خوابیده و رو به دوست دختر سابقش گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟کوک از همان راهی که آمده بود برگشت ، رفت بیرون و روی پله ها نشست. برای جیهوپ روشن نبود که سعی دارد انها را راحت بگذارد یا از دیدن سوک در ان وضعیت شکه شده است. هر چه که بود با یک توضیح یا تشکر قابل حل بود پس برای چند ثانیه بیشتر ذهن جیهوپ را درگیر نکرد و نگاه های از روی حسادت ته یینگ طوری تمام ذهنش را به هم ریخت که جایی برای دیگران نماند.ته یینگ گفت: دوست دخترته؟ چه خوشگل هم هست. خوبه که دوست دختر داری ؛ میدونم که هیچ وقت بهش خیانت نمی کنی. ولی حداقل می تونی طعم بودن با یه نفر بدون اینکه هیچ علاقه ای بهش داشته باشی رو تجربه کنی. خودتم میدونی که هنوز دوستم داری ، برای همینه که اینقدر ناراحتی.جیهوپ به ارامی گفت: لطفا بیدارش نکن ، حالش خوب نیستاین حرف جیهوپ کفر ته یینگ را درآورد و گفت: یادم رفته بود که اینجوری هستی ، همیشه همین جوری ای ، اینقدر خوبی که آدم حالش به هم میخورهته یینگ جلو رفت و میز را با پا به طرف سوک هل داد ، نزدیک بود بازوی سوک که از مبل آویزان بود بین میز و مبل له شود که جیهوپ با دست چپش میز را نگه داشت. اما صدای کشیده شدن میز سوک را بیدار کرد. سوک گیج و منگ به بالای سرش نگاه کرد و جیهوپ را دید. سریع بلند شد و گفت: اخ ببخشید ، من... من فکر کردم رو کوسن خوابیدم ، شرمندهجیهوپ پرسید: اشکالی نداره ، حالت بهتره؟- اوهوم ، پات خواب نرفت؟ته یینگ که حرصش درامده بود سرش را برگرداند و با صدای بلند گفت: ههسوک تازه متوجه ته یینگ شد. گفت: ببخشید شما؟ته یینگ گفت: من دوست دختر سابقشمجیهوپ سرش را برگرداند و چند بار پلک زد ، موقعیت به قدری عجیب بود که نمی دانست باید چه کار کند.سوک مثل میخ از جا پرید، تعظیم کرد و گفت: تنها تون میذارم راحت صحبت کنید ، و به سمت در رفت تا برود خانه ی خودشان اما ته یینگ سریع بازویش را گرفت و گفت: صبر کن با تو هم حرف دارم. سوک ترسید جیهوپ پرید و دست سوک را از دست ته یینگ بیرون کشید و اشاره کرد که سریع تر برود. مچ ته یینگ هنوز توی دست هایش بود و صورتش به قدری جدی شده بود که حتی آن دختر پررو و وحشی هم جرئت نکرد یک کلمه ی دیگر به سوک بگوید. بیرون در کوک روی پله ها نشسته بود.- چرا اینجا نشستی؟کوک به سوک محل نداد. سوک کنارش روی پله نشست تا کتانی هایش را بپوشد. همان طور که به سرعت بند کتانی ها را سفت می کرد و میبست چندباری به سمت کوک برگشت ولی کوک هنوز عصبانی به نظر می رسید. یکی از شیر موز ها را با مهارت از توی پلاستیک کش رفت و گفت: الان شیرموزتو میخورماچهره ی کوک اما هیچ تغییری نکرد ؛ وقتی دید این حربه هم اثری نداشته واقعا نگران شد. گفت: جونگکوک داری منو میترسونی ، مریض شدی؟ جاییت درد میکنه؟کوک باز هم چیزی نگفت. سوک خودش را به سمت کوک کشید تا صورتش را بهتر ببیند ولی کوک خودش را عقب کشید و صورتش را برگرداند.- از من عصبانی ای؟چرا؟...سوک صورتش را به معصومانه ترین حالتی که بلد بود درآورد و به چشمان کوک خیره شد. کوک هنوز جدی بود.- روپای هوسوک هیونگ خوابیده بودی...قیافه ی معصومانه ی سوک وا رفت ولبخند از روی لب هایش محو شد.- دیدیش؟... وای... ببین واقعیتش اینه که من تو خواب این کارو کردم و اصن نفهیمدم که اون اونجاست ... درواقع با کوسن اشتبا... وایسا ببینم چرا من اصن دارم اینا رو برای تو توضیح میدم؟! من که هنوز قبول نکردم قرار بذاریمسوک برای چند لحظه ساکت شد. بعد دوباره به چهره ی ناراحت کوک نگاه کرد. جو سنگینی بین شان بود. سوک سرش را پایین انداخت و گفت: اون ... واقعا یه اتفاق بود. و حرفش را با نگاه قاطعی که به چشمان کوک کرد مهر کرد.بعد دوباره سرش را پایین انداخت و مثل عروس های خجالتی ای که می خواهند بالاخره بله را بدهند به آرامی گفت: با اینکه نمی خوام ولی ظاهرا نمیتونم پس... از این به بعد چنین چیزایی رو برات توضیح میدم ... و مطمئن میشم که دیگه اتفاق نیفتن تا ناراحتت کنن. کوک که کمی جا خورده بود به سوک نگاه کرد ، سوک لبخندی زد و از جایش بلند شد تا برود. سرش برای چند لحظه گیج رفت و دستش را به دیوار گرفت. کوک بسته دارو هایی که خریده بود را از توی پلاستیک شیرموز ها دراورد و به سوک داد.- اینا رو بخور، حالت که بهتر شد برودر شیشه ای پذیرایی را که باز کردند ، صدای حرف زدن ته یینگ و جیهوپ می آمد.- ازم چی میخوای؟- میخوام که منو ببخشی- می بخشمت ، ولی دیگه نمی خوام ببینمت- به من گفتی به خاطر یه پسر خوشگل تر ولت کردم ، حالا دورتو دخترای خوشگل گرفتن و می خوای منو فراموش کنی- ته یینگ ، وقتی که دوستت داشتم تو برای من خوشگل ترین دختر دنیا بودی و هنوزم زیبایی . دختری که دیدی دوست دختر من نیست ، هیچ دلیلی وجود نداره که خودتو با اون مقایسه کنی. نمی خوام ببینمت چون دیدنت دردناکه.ته یینگ یک قطره اشک هم نریخت. مغرور تر از اینها بود. کوک و سوک جرئت جلو رفتن را نداشتند پس برگشتند و به حیاط پناه بردند. دختر از ساختمان بیرون امد ، برای لحظه ای زیر چشمی نگاهی به آن دو کرد. هر دو سر جایشان خشک شدند. وقتی که رفت سوک نفسش را با صدا بیرون داد و گفت: بیچاره هوسوک ، یعنی حالش خوبه؟با کوک به داخل خانه برگشتند و دیدند همه انگار که طلسمی از روی در اتاق هایشان برداشته شده و تازه توانسته اند بیرون بیایند دور جیهوپ حلقه زده اند.جیهوپ بلند شد تا برود توی اتاقش. تهیونگ دنبالش رفت، ولی جیهوپ برگشت و گفت: یه چند دیقه ، فقط چند دیقه می خوام تنها باشم. ببخشید.و بعد با نگاهش همه را چک کرد تا کسی ناراحت نشده باشد. صورتش سرخ شده بود و صدایش بغض داشت.بعد از رفتن جیهوپ سوک جلو رفت و گفت: شما ها همه ش رو گوش دادین؟جیمین گفت: من تقریبا دوباره شونه ی شوگا رو شکستم تا نیاد بیرون دختره رو بزنه. شوگا پوفی کرد و روی مبل افتاد. صدای هق هق جیهوپ هر از چند گاهی لب پر می زد و به گوششان میرسید. سوک احساس می کرد قلبش مچاله شده ، اشک ها بی اختیار از گونه اش سر می خوردند و پایین می افتادند. بقیه هم اوضاع بهتری نداشتند. سوک پاهایش را توی شکمش جمع کرد و سربه گریبان فرو برد تا صدای گریه اش بلند نشود. اگر کسی در آن لحظه از راه می رسید خیال میکرد جیهوپ مرده است؛ تصور بی راهی هم نبود.قسمت بعدی:  https://vrgl.ir/5nbUY قسمت قبلی: https://vrgl.ir/dmmCW </description>
                <category>elmariachiii_bts</category>
                <author>elmariachiii_bts</author>
                <pubDate>Sun, 12 Dec 2021 00:05:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>