<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Alola</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_90807818</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 04:07:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2718180/avatar/uSWoRj.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Alola</title>
            <link>https://virgool.io/@m_90807818</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه ای به خودم و شما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90807818/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%B4%D9%85%D8%A7-p4codelxlii6</link>
                <description>آرزو میکنم برای شماکه زندگی کنید...میدانید زندگی یعنی چه؟یعنی یک روز به آسمان نگاه کنی و به ماه لبخند بزنیاز صمیم قلب از خداوند بابت تمام نعماتی که به تو عطا کرده تشکر کنی،فریاد بزنی که دوستش داریبه آن هواپیمای درحال گذر در آسمان نگاه کنی و همانطور که هوا را در خود می بلعی سفری خوش را برای آنها آرزو کنیکه هرآنکه میخواستی اطرافت باشد،که هرچه میخواستی بخوانی خوانده باشی،که روزت بی نقص باشد،لحظاتی کامل و بی نقص...اماآرزو میکنم فردایی داشته باشی که خیسی اشک را بر روی گونه هایت حس کنی و با غم به آیینه بنگری و بگویی:&quot;چه شد که اینگونه شد؟چه شد که خدایی که انقدر دوستش داشتم این کار را با من کرد؟&quot;که حالت از آن هوایی که وارد بینی ات میشود بهم بخورد گویی او میخواهد تو را در خود ببلعدبا حسرت به هواپیما نگاه کنی و بگویی:&quot;خوشا به حالتان،کاش من هم میتوانستم....&quot; که به ماه نگاه کنی و بعد بنظرت آید که چقدر تنهاستیک روز باطل دیگر... من برایت تمام این ها را آرزو میکنم!میدانی چرا؟چون میخواهم زنده باشیمیخواهم وقتی این را میخوانی زنده باشی!صرفا نفس نکشی...آن را که حیوان هم بلد است!میخواهم زندگی کنیپس دوست نادیده ی من من از تو خواهش میکنم اگر دردی داری خوشحالی را از یاد نبراگر خوشحالی،دردی برای خود بساز تا تو را بسازدچون زندگی یعنی بازییعنی با مشکلات جنگیدن یا شاید هم رقصیدن یعنی حلشان کنی،خوشحال شوی و دوباره مشکلی بتراشی!من آرزو میکنم که بتوانی این نقصان زیبا را تجربه کنیکه زندگی کنی،که پوچ نباشی،خوب باشی، بد باشیشاید این خالصانه ترین آرزویی است که در عمرم برای کسی داشته ام چون نه تولدی است...نه جشنی و نه روز خوبی در این ثانیه من احساس میکنم غمگین ترین انسان جهانم هیچ چیز خوب پیش نمیرود...همه چیز بد است یک ماه سرسام آور را گذرانده ام وقتم را تلف کردم...اشک ریختم...به آسمان نگاه نکردم...با دوستی که میخواستم و هیچ وقت هم وجود نداشت نبودممن الان همانی هستم که نمیخواهم باشم همان نیمه ی تاریکم همان کسی که باید اصلاح شود،باید پاک شود و من قاطعم که پاکش کنم اما من نمیخواهم تا تولد دیگری صبر کنم نمیخواهم وقتی تازه شمع های روی کیک را فوت کرده ام برایت آرزو کنم؛این که ساده است!میخواهم همین لحظه،در همین لحظه که غمگینم،که حال خوبی ندارم برای تو آرزو کنم...تا شادی از یادم نرود.پس آرزویم را برآورده کن و بگو که زندگی می کنی♡</description>
                <category>Alola</category>
                <author>Alola</author>
                <pubDate>Sun, 29 Oct 2023 20:23:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییر بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-mon0keniznsy</link>
                <description>هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم که به کلمه ی تغییر نیازی نداشته باشم.وقتی بچه بودم خودم را مانند هربچه ای موجودی کوچک اما نافذ میدانستم که ماموریت بزرگی به عهده دارد و آن هم ممکن کردن غیرممکن هاست.در حیاط خانه مادربزرگم که در روستا بود می دویدم و زیگزاگی از بین درختان پرتقال عبور کرده و آرزوی داشتن یک خانه ی درختی را در سرم می پروراندم.بَعدَش هم با دوستانم مقداری گچ گرفته و با آب و همچنین مقداری خاک را نیز با آب مخلوط می کردیم و حدس میزنید چه میدیدیم؟یک ترکیب منزجرکننده از مخلوط گچ در آب؟یا شاید هم مقداری گِل؟هیچ کدام!ما به ترتیب ۱_خمیر نان و ۲_شکلات را میدیدیم و میخواستیم با آن از خودمان پذیرایی کنیم...خیلی هم خوب!همه چیز خوب بود.میدانم این دروغی است که حافظه ام به خوردم داده است اما عیبی ندارد،دروغی است شیرین که با کمال میل آن را میپذیرم.(اما واقعا ۹۰ درصد اون دوران خوب بود)اما خب،((بود)) تا اینکه کرونا شیوع پیدا کرد.نمیخواهم داستانی طولانی از اینکه کرونا باعث شد من به یک شخص افسرده،تنبل و تن پرور تبدیل شوم تعریف کنم.ویروس کوچکی که بهانه ی قدرتمندی را برای پیشرفت و گسترش تکنولوژی به جهانیان عرضه کرده بود و گرچه این پیشرفت مزایای خودش را داشت اما سهم من از این مزایا اندک بود و من به یک معتاد درجه یک تبدیل شدم که کاری جز خیره شدن به آن صفحه ی مزخرف نداشتم.در ارتباطات اجتماعی،فعالیت های کلاسی،دربرابر خدا و خود کافی بودم اما ((همیشه کافی بودن کافی نیست))میدانستم از تمام ظرفیت هایم استفاده نمیکردم.من آنی نبودم که در خیالات بچگی تصور میکردم.من حتی نمی توانستم مانند بچگی ام مفید باشم.بهانه هایی داشتم که من را تا مدتی راضی نگه میداشتند.مغزم مانند مگس در گوشم وز وز میکرد :&quot;هی رفیق،تقصیر تو نیست.تقصیر خداست که تو رو دختر خلق کرده!تقصیر کشوریه که توش به دنیا اومدی!پدر و مادرت چقدر بی ثبات و بی فکرن،چقدر این نظام آموزشی مزخرفه!!اصلا میدونی تقصیر کیه رفیق؟تقصیر مایکیه،هاهاهاها&quot;بهانه هایم روز به روز بیشتر میشدند و خصیصه های خوبم روز به روز کم رنگ تر.احساس میکردم اکسیژن هوا را حرام میکنم اما شهامت خودکشی هم نداشتم.پس باید چه میکردم؟((یک روز زیبا))پدرم از سرکار برگشت.طبق معمول در را به سرعت باز کردم و بدو بدو به اتاقم برگشتم و سعی میکردم همزمان با یک چشمم به فیلمی که دانلود کرده بودم و با چشم دیگر به کلمات کتاب درسی نگاه کنم.پدرم گفت:&quot;x؛بیا اینجا&quot;بی حوصلگی ام را با لبخندی ملیح جابه جا کردم تا دختر خوبی به نظر بیایم و به اتاق پذیرایی رفتم._:&quot;بله باباجون؟&quot;+:&quot;این کتابو سرکار بهمون دادن.من خیلی وقته اینا رو نمیخونم.میدمش به تو شاید به دردت بخوره.&quot;کتاب را از دستش گرفتم و همانطور که خودم را مشتاق مطالعه نشان میدادم از او تشکر کردم.من اصلا جز کتاب های درسی کتاب دیگری نمیخواندم.شاید در عمرم یک کتاب بدردبخور مربوط به سنم خوانده بودم که آن هم شازده کوچولو بود که واقعا دوستش داشتم.با اینکه آن کتاب تجربه ی فوق العاده ای از مطالعه برای من بود اما باز هم به سمت کتابخوانی نرفتم‌‌.پس کتاب را پرت کردم تا اینکه شب فرا رسید.نمیدانم آدم هایی مثل منِ گذشته را در اطرافتان دیده باشید یا نه.تعدادشان زیاد است اما اگر دیده باشید مطمئنم میدانید شب برای آنان چه معنایی دارد.وقتی به شب میرسیدم تمام روزی را که پشت سر گذاشتم با خود مرور میکردم.وز وز ها و بهانه های مغزم بیشتر میشد.تلاش میکردم نورون های از دست رفته ی مغزم را با توهم و شکستگی های قلبم را با بهانه هایی زیبا پر کنم. من از اینگونه زندگی کردن خسته شده بودم پس برای اولین بار از ذهن فریبکارم خواستم تا دهانش را ببندد و به من اجازه بدهد تا این کتاب را بخوانم.با خودم گفتم یا این کتاب برای من سودمند خواهد بود یا ساعاتی از عمر بی ارزشم تلف خواهد شد.((کتاب عادت های اتمی))کتاب فوق العاده ی عادت های اتمی کتابی است نسبتا انگیزشی به نوشته ی جیمز کلییر،نویسنده،سخنران و کارآفرین محبوب آمریکایی که این روزها کمتر کسی وجود دارد که اهل کتاب های خودیاری و روانشناسی بوده و این کتاب را مطالعه نکرده باشد.گفتم این کتاب نسبتا انگیزشی است و شاید بگویید چه صفت احمقانه ای به کاربرده ام.من ارزش این کتاب را از اکثر کتاب های انگیزشی و خودیاری که همچون طبل توخالی هستند و نوشته هایی زیبا ولی دروغین را به مخاطبانشان تقدیم میکنند،والاتر میدانم و به همین دلیل این کتاب برای من مفهومی بیشتر از انگیزه را داراست.فکر میکنم این کتاب را پنج بار خوانده ام و هنوز هم از آن یادداشت برداری میکنم و هیچ گاه از این روند خسته نشده ام.کلییر،تمام اجزاء و عناصر ((عاداتمان))را باز کرده و فرمول های پرکاربردی برای ترک عادات بد و تکرار عادات خوب ارائه کرده است.عادت های ما چرخه هایی از چهار مرحله هستند که در صورت فقدان هرکدام از آنها این حلقه به هیچ وجه کامل نمیشود.نویسنده با معرفی این چهار مرحله یعنی:((محرک،اشتیاق،پاسخ و پاداش))چهار قانون تغییر رفتار برای شکل گیری عادات خوب و از بین بردن عادات بد را معرفی کرده است.۱_آشکارش کن (محرک)۲_جذابش کن(اشتیاق)۳_آسانش کن(پاسخ)۴_رضایت بخشش کن(پاداش)البته نمیتوان به همین چهار قانون بسنده کرد و گفت:&quot;خب دیگه نیاز نیست کتابو بخونم.&quot; این کتاب به هیچ عنوان شما را ناامید نخواهد کرد همانطور که من را ناامید نکرده بود.در طول مطالعه ی این کتاب درباره ی قوانین تغییر رفتار و ساختار عادات به تفصیل خواهید آموخت،داستان هایی شنیدنی از انسان هایی موفق را خواهید خواند و روش خود را با کمی ا بدون کمک به آن پیدا خواهید کرد.هر بار که این کتاب را مطالعه میکنم احساسی خوشایند مرا نسبت به خودم دلگرم میکند.اینکه شاید اراده خیلی اهمیت داشته باشد اما یافتن راهکارهایی هوشمندانه و موثر برای حل مشکلات به شیوه ی خود مرا بیشتر از نیروی اراده به وجد می آورد و وقتی این داستان ها را میخوانم از قدرت عظیم این راهکارها شگفت زده میشوم.((قفل اجباری ویکتور هوگو))در تابستان ۱۸۳۰ ویکتور هوگو با موضوعی انجام ناپذیر مواجه شد.این نویسنده ی فرانسوی،۱۲ ماه قبل،قول کتاب جدیدی را به ناشرش داده بود اما آن سال را به جای نوشتن کتاب به سایر کارها و پذیرایی از میهمانان اختصاص داد.ناشر که خسته شده بود واکنش نشان داد و مهلتی کمتر از ۶ ماه تعیین کرد.کتاب باید تا فوریه ۱۸۳۱ آماده میشد.هوگو برای جبران تاخیر خود برنامه ریزی عجیبی کرد.او تمام لباس های خود را جمع کرد و از دستیارش خواست همه ی آنها را جز یک شنل  درون صندوق بزرگی بگذارد و آن را قفل کند.لباس مناسبی برای بیرون رفتن در دسترس نبود پس هوگو دیوانه وار کتاب نوشت و سرانجام گوژپشت نتردام در ۱۴ فوریه ی ۱۸۳۱ منتشر شد. دو هفته پیش از موعد مقرر!عادت های اتمی قسمت های جالب زیادی برای خواندن دارد اما من بیخیال صفحه ی ۱۶۳ این کتاب نمیشدم و آن را دوباره و دوباره میخواندم و روش این نویسنده ی فرانسوی را تحسین میکردم.من قبلا چندباری همچین تلاشی کرده بودم و برنامه هایی نصب میکردم که برای مدت زمان دلخواهی که از طرف من تعیین میشد گوشی را در قفل نگه دارد اما بی فایده بود.من داشتم از خود گوشی برای ترک گوشی استفاده میکردم و به علاوه اینکه راه دور زدن آن را یادگرفته بودم.همانطور که این صفحه را دوباره از اول میخواندم فکرم به سمت فلشی رفت که داشتم و از آن استفاده نمیکردم و اطلاعات درسی موردنیازم را به همراه یک یا دو فیلم سینمایی در فلش ریختم.برای دنبال کردن گروه های درسی نیاز به ایتا و اینجورچیزها داشتم که آن مشکل  را هم با یک خط بی استفاده در گوشی مادرم حل کردم.از تمام دوستانم به مدت یک ماه خداحافظی کردم و باتری گوشی را کَندَم و در بالاترین قفسه ی کتابخانه ام گذاشت.این کار را از یکم اسفندماه ۱۴۰۱ شروع کردم و اکنون برایم بیشتر شبیه یک رسم است که نامش را ((فقط ماهی یک بار))میگذارم و گرچه تنها ۷ ماه از این ماجرا گذشته است و من هم قصد  اغراق ندارم اما همه چیز بهتر شده بود.من به بحث های بی پایان مجازی بدون اینکه بدانم شخص مقابلم کیست یا واقعا چگونه است یا به ساعت ها بیدارماندن در شب نیاز نداشتم.همه چیز رنگ و بوی بچگی ام را گرفت و من عاشق آن دوران بودم.بخش بزرگی از مغزم از دغدغه های بیهوده رها شده بود و پس از مدت ها احساس میکردم میتوانم دوباره زندگی کنم.لیاقتش را دارم و عظیم تر از آنی هستم که می اندیشم.توضیحات:یکی از بزرگترین درسایی که عادت هام بهم یاددادن این بود که در قدم اول از بین بردن یک عادت بد از ایجاد یک عادت خوب بهتره.درست مثل وقتی که میخوای دیوار اتاقتو رنگ بزنی در حالی که روش پر از نقاشی و پوستره و تا اونا رو از روی دیوار برنداری نمیتونی دیوارو رنگ بزنی مگر اینکه بخوای با رنگ پوشیده بشن که این فقط انحراف از مشکله.فضا دادن به عادت های خوب خیلی خیلی مهمه پس همیشه سعی کنیم اول عادات بد رو از بین ببریم و بعد یک یا چند عادت خوب رو جایگزین کنیم.  اینجوری میتونیم با یه تیر دو نشونه بزنیم.زیادی حرف زدم.بدرود تا ۳۰ شهوریور ماه</description>
                <category>Alola</category>
                <author>Alola</author>
                <pubDate>Sun, 20 Aug 2023 13:37:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید از اینجا شروع شد...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90807818/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B4%D8%AF-nhyzeazhaxuk</link>
                <description>روزی روزگاری هنگامی که سیاره ای به نام زمین داشت با خیال راحت زندگی اش را می کرد دو موجود دوپا و عجیب بر روی او ظاهر شدند.این دو موجود گیج و مبهوت از اینکه ((چه شد که این شد؟))به این طرف و آن طرف می رفتند.بدنشان به آن دو دستور می داد تا کمی آب بنوشند،گیاهان ناشناخته و روییده از زمین را بخورند،کمی عشق بورزند و در هر صورت نیاز های فیزیکی خود را برآورده کنند.همان طور که فرزندانشان مات و مبهوت از اینکه ((چه شد که این شد؟))به آسمان چشم دوخته بودند پدرشان تکه سنگی را برداشت و به سنگی دیگر زد و از صدای جالبش سر کیف آمد که ناگهان جرقه ای حاصل شد و پدر را به کل سوزاند.آن رنگ نارنجی و تند چشم مادر را گرفت.پس تمام تلاشش را کرد که فرزندانش زود بزرگ شوند و فرزندان خودشان را بیاورند تا این راز بسیار مهم را با آنها به اشتراک بگذارد.مدتی گذشت و نوه های زن به دنیا آمدند.او هم که فرصت را مناسب می دید دو سنگ را از روی زمین برداشت و محکم به هم زد و خاکستر شد!نمی دانید که فرزندانش چقدر از آن اتفاق خوششان آمد و مانند میکروب زیاد و زیادتر شدند تا این چیزها را به یکدیگر بیاموزند.مدت ها گذشت تا اینکه یکی فکر کرد چند حرف بی ربط را به هم وصل کند و آن را فریاد بزند تا ببیند چه میشود.او دهانش را باز کرد و فریاد زد:&quot;سلاااام&quot;مردم با چشمان از حدقه بیرون زده به او خیره شدند.چه جالب بود!ما هم امتحان کنیم.پس فریاد زدند:&quot;سلاااام&quot;و این داستان ادامه پیدا می کند.اگر اکنون سری به این سیاره بزنید اولا زمینی را می بینید که با عینک سه بعدی در حال خوردن ذرت بوداده است و ساعت ها به چیزی نگاه میکند،به سریال ناتمام ((طوطی ها)).در سیاره ی ما طوطی ها با نوک کارشان را نمی افتد و دهان هایی بزرگ دارند و به گروه های مختلفی تقسیم بندی شده اند.دسته ای از آنها در خیابان ها راه میروند و شعار میدهند و خواهان زندگی بهتر هستند و وقتی زندگی مطلوبشان را به دست می آوردند خواهان زندگی بهتر تر میشوند!برخی از طوطی ها هم قلبشان دریاست و همواره با مهر به دیگران میگویند:&quot;دوست من،اوضاع بهتر میشود.&quot;عده ای هم به این طرف و آن طرف پرواز میکنند و در کل شبانه روز غذا میخواهند.بعضی ها هم عینک زده اند و مدام کتاب میخوانند.در این کتاب ها نوشته شده است:((فضیلت چیز خوب/بدی است)) و آنها نیز تکرار میکنند:&quot;فضیلت چیز خوب/بدی است.&quot;راستی! شما جزو کدام دسته هستید؟به گروه های ذکر شده اکتفا نکنیدچرا نمیتوانیم طوطی نباشیم؟دوستان خوبم!اگر در اینجا هستید که به هر دلیلی شاهد این باشید که ما طوطی ها دوباره به انسان تبدیل خواهیم شد از همین حالا به شما بگویم:((وقت تلف کردن است))زیرا که بشر از همان ابتدای ایفای نقش،نقش بشر را به درستی بازی نکرده است.ممکن است شما چیزی را اختراع کنید یا حتی یک کار کوچک را برای اولین بار در بین مردم جهان انجام داده باشید اما دیر یا زود کار شما دیده شده و عده ای از شما تقلید خواهند کرد و در مواردی شما تقلید خواهید کرد و چه باشند طوطی هایی که مدام در گوش شما بخوانند:((ببین،انسان موجودی اجتماعی نیست!از نظر من تاکنون هیچ انسانی از سکوت نمرده است.))باز هم واقعیت این است که انسان موجودی اجتماعیست.می گویید نه؟پس لطف کنید به من بگویید چرا آن طوطی عزیز این حرف ها را در گوش شما میخواند؟قطعا او برای اثبات این موضوع نیاز داشته آن را به فرد دیگری بگوید پس انسان موجودی اجتماعی است.توضیحات:سلام دوستان.خب من خیلی دنبال یک سایت بودم که در اون بتونم نوشته هام رو به اشتراک بگذارم اما خب جز اینجا نتونستم اون سایتی که موردعلاقم باشه رو پیدا کنم چون بیشترشون توهم نویسندگی داشتن.نمیدونم،شاید خودمم این توهمو دارم اصلا شاید تو همین سایت هم اینجوری هستن اما مهم نیست،چون متن خوب هم تو این سایت من کم ندیدم!خلاصه که خیلی دلم میخواست با اون داستانک به ظاهر احمقانه ی بالا و تشبیه انسان های الان به طوطی ورودم رو آغاز کنم.نام مستعار من آلولا هست که البته آیجو رو هم دوست دارم‌.ماهی یه بار به اینجا میام و آخرین بار که این سایتو دیدم فکر کنم ۲۶ یا ۲۵ خرداد بود و الان توش عضو شدم پس امروز و همچنین بعد هر ماه من زیاد پست میزارم که اینم قضیه دارهیه نکته هم میخوام بگمهدف از داستانک تایپ شده بالا تمسخر نیست بلکه کمی طنز با این نوشته آمیخته شده است چون بیشتر ما انسان ها واقعیت آمیخته با طنز را ترجیح میدهیم.به هرحال همراه با قهوه کمی شیرینی هم لازم است.این داستانک تایپ شده است تا نشان دهد که متاسفانه((جمعیت بر اقلیت سلطه دارد))و این امری اجتناب ناپذیر است.منظور از طوطی بهتر یعنی انسان هایی که در کنار تقلید که برای موفقیت الزامی است کمی خلاقانه تر فکر کنند و در صورتی که کسی از کار خلاقانه ی آنان تقلید کرد گارد نگیرند و بفهمند که این اتفاق دیر یا زود برای هر انسانی خواهد افتاد.۵_انشاها و نوشته هایی که ارسال میشوند برپایه نظرات شخصی یا نظراتی است که از اشخاص محبوب خودم گرفته شده و ادعایی مبنا بر اینکه کاملا درستند ندارم اما خب مدعی این هستم که خیلی باورامو دوست دارم(تا اینجای زندگی)امیدوارم که از این نوشته ها لذت ببرید♡</description>
                <category>Alola</category>
                <author>Alola</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jul 2023 13:29:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>