<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رضا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_90838386</link>
        <description>نیمه ای که گم شد/  تا رسیدن به نیم قرن زندگی اندکی باقی مانده / کار افرین / کوچ زندگی و کار/ عاشق نوشتن و فیلم و نقاشی که البته نوشتن جای مابقی را بشدت تنگ کرده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:40:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2791863/avatar/lJvLB2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رضا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_90838386</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کوله باری که کس ندید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90838386/%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%B3-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF-q55egxxarxaz</link>
                <description>وارد اتاق که شد با یه کوله پشتی اومد داخل . از خونه اومده بود بیرون و چند روزی رفته بود پیش دوستاش . بعد هم به یک روانشناس ارجاعش داده بودند توسط برادرانش . از اونجا پاش به اتاق من هم باز شد برای کوچینگ که البته اون مدام میگفت مشاوره و اخرش فرق دقیق مشاوره و کوچینگ رو براش گفتم . مشتاق شد . کمی که گذشت فهمیدم با یه کوله بار اومده که من دیدم و با ده کوله بار دیگه یه عمره داره راه میره که هیچکس نمی بینه . یکی یکی کوله بارهاش رو با سئوالات بنیادی مورد هدف قرار دادم . کمی سبک تر شد. کمی ازاد تر . کمی جرات پیدا کرد و کمی کمرش راست تر شد . وقتی داشت میرفت بیرون قدش بلندتر شده بود ولی من هنوز توی فکر اون یکی کوله باری هستم که هنوز سنگین ترین وزن رو داشت . اونی که اصلا مقصر نبود اونی که فقط بخاط خوبیش و نجابتش انداخته بودن روی دوشش . اون کوله باری که بهش تحمیل شده بود . مال اون نبود مال نامردی و بی شرفی کس دیگه ای بود ولی اون مجبور حملش کنه . اره واقعا مال کس دیگه ای بود که داده بودش به این د و رفته بود . چقدر همیشه فکر میکنم اگر کسی رو دوست ندارید یا اگر فیل تون یاد هندستون میکنه یا اگر هوا هوسی هستید یا اگه شهوت پرستی و شیطان صفتی دارید خوب برید گمشید از زندگی اون اولی بیرون بعد برید هر غلطی میخواهید بکنید( استفاده از این واژه های تند کاملا اگاهانه و با حضور ذهن است ، چاره ای نیست جز اینکه گاهی واژه هایی تلخ برای دردهای تلخ برازنده اند . مثل داروی تلخ برای بیماری سخت )</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 09:09:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حشره گی یک انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90838386/%D8%AD%D8%B4%D8%B1%D9%87-%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-qzbcr4rdlrzk</link>
                <description> مگس به کثافت عادت کرده یا حشره به مرداب یا پشه ها به زخم یا سوسک به فاضلاب یا لاشخور به مردار یا کفتار به لاشه یا قورباغه به حشره یا .... گاهی هم فراموش میکنیم که خلقتش چنین بوده و ازشان چندشمان میگیرد و حالمان بهم میخورد و...... اما گاهی خودمان که حشره نیستیم و وزغ نیستیم و کفتار نیستیم و پشه و مگس و....... اما عادت میکنیم به دروغ یا به غیبت یا به چیزی شبیه هدیه که عملا رشوه است یا عادت میکنیم به فحش دادن یا به بدی کردن و.............. حالا ما از اسب و نجابتش میگوییم که حیوان است و نجابت خودمان را اصلا بررسی نمیکنیم وقتی که به زن شوهردار همسایه زیر چشمی نگاه میکنیم . یا مثلا برای پیشرفت کاری زیر پای بغلی دستی را خیلی ریز و سوسکی میکشیم با تک جمله ای پیش رئیس یا حتی ظریف تر مثلا با سکوت های خاصمان و امثال آن ........ حشره واقعی کیست ؟ سوسک فاضلاب یا سوسک انسان نما ؟ ببخشید کمی تلخم ولی راستش مگر غیر از این هم هست ؟ البته که قطعا همه اینگونه نیستند ولی بیایید ببینیم ما جز ان چند درصد اندک یا جز ان خیلی درصد زیاد هستیم ؟ </description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 11:14:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میانسالانی که به کودکی شان بدهکارند هنوز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90838386/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-adw1wyl9vpyd</link>
                <description>آنقدر این واژه ها در سرم لول میخورند که مثل شکم زنی آبستن چندقلو زایی .... مشت و لگد زدن های آنها که بیایند بیرون و من ندارم مامایی که بیاید کمکم که بزایم این همه حرف و حدیث ناگفته و نشاید و نباید گفته را .... چه میشود کرد ... گاهی جز صبر و صبوری های احمقانه ی خود فریبانه ی ریاکارنه که بالاخره سرانجام دروغ بزرگ به خود گفتن که :  روزی بوی بهبودی ز ایام جهان خواهد امد ....اینها که گفتم ترجمه ی آه یکی از مراجعینم بود که آرزوهای فراوانش را تا نیمه ی قرن زندگی به پس ذهنش فرو نشانده بود و اکنون میخواست انتقام بگیرد از خودش و من و جهان با هم ......... آرامش کردم و برنامه ریزی کردیم و شروع کرد و می دانم ادامه میدهد و به بخشی از انها هم میرسد ولی دلم سوخت برای او و خودم و همه ی بقیه ی من و شما ها که یا درگیر جنگ بودیم یا  سیاست یا اقتصاد یا فرهنگ یا درس یا درامد یا کار و شغل و ... یادمان رفت در کودکی کودکی ، در نوجوانی نوجوانی،  در جوانی جوانی و.......... اکنون در میانسالی و حتی بیشتر با موی رو به خاکستری متمایل ......... به دنبال کودکی و نوجوانی و جوانیمان همه با هم هستیم .</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 14:00:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قانقاریاروح</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90838386/%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AD-xtxtldnyprzq</link>
                <description> مراجعی داشتم که بعد از تراپی و مشاوره و........ به من ارجاع داده شده بود برای کوچینگ و مابقی ماجرا ............ زنش بهش خیانت کرده .بله ... همین که شنیدین ....... یه جمله است نه ؟ زنش بهش خیانت کرده .. ولی یه جمله نیست یه کتابه . یه کتابخونه است . یه شهره . یه کشوره یه جهانه . یه کهکشانه یه کائنات بی پایان از ظلمه .............. بجای اینکه زنش رو طلاق بده خودش رو طلاق داده بود . از شادی . از ادامه دادن زندگی . از حال خوب ................ راهش سخت و صعب  العبور بود هست خواهد بود  ............... من چکار باید میکردم ؟ کردم انچه را که بلد بودم ..... گفتم انچه که باید میگفتم و شنیدیم و شنیدم و شنیدم و شنیدم ................ و خالی نشد و خالی نشد و خالی نشد و خالی نشد ...................... چاره چیست ؟ سیلی واقعیت گاهی گردن را میشکند .............. ظلم او به این مرد  ظلم ان نفر سوم .و حالا ظلم نفر سوم ............... اگر مجال نوشتن بود یک کتاب که هزار کتاب برای این دیدار مینوشتم ............ نه اینکه بار اول باشد که چنین چیزی را میبینم یا میشنوم ...... ولی بار اولی بود که چنین زخمی را عمیق و عریان و ملتهب چنین قانقاریایی و نکروزه میدیدم ......... پروتکل های کوچینگ بر او موثر خواهد بود اما روح او را خودش و خدا مگر درمان کنند</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 08:04:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فردا ندارد تضمین، امروز منتظرم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90838386/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D8%B6%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D9%85-x8y7eruo5pe0</link>
                <description>باز کن پنجره را این همه  آواز قناری پشت در منتظرند و گوش شنوایی‌که پر از تشنگی است. باز کن پنجره را من آمده ام از بی خبری ها دور ترمو به تو نزدیکتر از هر موقع کاش به تفسیر نگاهم قهارکاش به تنهایی دستم داناباز کن پنجره را در کوچه کسی منتظر استخواب نوشین سحرکاش برود از سر ماناینده ندارد تضمین امروز ، منتظرم </description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 07:10:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مگه میشه؟؟؟مگه داریم؟؟؟باور نمی کنم هنوز!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90838386/%D9%85%DA%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87%D9%85%DA%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-vni0mxlwrzq5</link>
                <description>نمیدونم چرا دارم اینو مینویسم چون خیلی تلخه . یادتون هست که من کارم کوچینگ هست . امروز اومدم کارخونه ای که کوچ سازمانی انجام میدم . عجیب ترین و تلخ ترین اتفاق ممکنه که بیشتر به یک فیلم بالیوودی شبیه هست  اتفاق افتاد : قضیه از این قراره که این کارخونه یکی از تولیداتش در کنار ظروف یکبار مصرف و سفره و...و... تولید پاکتهای مشکی مخصوص پذیرایی در مراسم فوتی هاست . همون پاکت هایی که درش میوه و اب میوه و... میدن به افرادی که اومدن داخل مسجد برای مجلس  ختم .............. حالا فکر کنید که برادر یکی از خانمهای کارگر خط تولید هست ...فوت بشه در یکی از شهرهای اطراف ... خانواده به خواهرش نگن تا فکر کنن که کی و چطوری و کجا بهش بگن چون خواهر بیماری اعصاب و .... داره ........ حالا خواهر بیاد روی خط تولید ببینه پاکتی که داره چاپ میکنه ................. . خدایا اگر با چشم خودم نمیدیدم باور نمیکردم این قصه رو............ مو به تن ادم سیخ میشه وقتی این رو مینویسه و میخونه و میشنوه .............. حرف حساب : چاره ای نیست جز اینکه باور کنیم بازی های این جهان عجیب و غریب و پیچیده است چاره ای جز استقرار در برابر این همه بی استقراری نداریم . گفتنش هم سخته چه برسه به عمل کردنش ...... جمله بی قراریت از طلب قرار توست . طالب بی قرار شو تا که قرار ایدت ........ خدایا مگه میشه ... خدایا یه چیزی بگو در مورد این اتفاق</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 13:40:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخمه به سرانگشتان مرهم است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90838386/%D8%B2%D8%AE%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ypy2irlxg2gw</link>
                <description>هر وقت ، وقت نوشتن دست نمی دهد ، دل نوشته ای از قدیم را پیدا میکنم و اینجا میزارم ولی فایده نداره به اندازه کافی ، ظاهرا باید همون موقع ، عقده رو باز کرد و سر زخم نوشتن را به نیشتری بر سر انگشت به صفحه کیبورد زخمه زد . من هم الان وسط کلی مشغله همین کار رو دارم میکنم . راستش رو بخواهید هر کسی از عاقل های این دنیا الان ببینن که وسط این همه کاری که دارم ( کارهای فراوان دوست نداشتنی ) دارم به نوشتن میپردازم به عقلم شک میکند ولی خبر ندارد که عقلی در کار نیست که بخواهد به ان شک کند یا نکند . والسلام . </description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 09:10:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90838386/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-rvdwjqc3uvnc</link>
                <description>////////////////////////////////////////////////////مرا زخمی هستمیشورمش روزی هزار باربه فراموشی و خوش بینینمک نپاش که سر باز می‌کندبه بدبینی و انتقام………………….،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،رضا</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 07:20:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گردابی که می آموزم از آن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90838386/%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-pasecxgcgbpp</link>
                <description>پوچی / حسی که نمیدانی از کجا نشاات میگیرد چیزی شبیه هپروت . اگر بپرسید که هپروت چیست میگویم چیزی مانند پوچی با طعم گیجی و حالا اگر بیشتر گیج شده اید پس من دارم به هدفمم نزدیک میشوم حالا به چاشنی پوچی و گیجی کمی هم سردرگمی اضافه کنید تا ملغمه ای که درست شده کمی به حس و حال مراجعینی که دارم نزدیکتر شود و حالا کمی کینه های دوران کودکی را با طعم  ته مایه های خشم هم به ان بیافزایید و حالا برای اتمام این آشپزی ،  اندوه و ناامیدی را هم روی آن بپاشید . آفرین ...  حالا به نتیجه رسیدیم . رسیدیم به حس این مراجعینی که امده اند برای استفاده از خدمات کوچینگ . اما کوچینگ چیست ؟ کوچینگ نه مشاوره است نه تراپی نه اموزش و نه نصیحت ... بله فقط به اندرون مراجع و انچه که توانایی اش را دارد و ان را فراموش کرده برمیگردد . حالا من با چنین رویکردی باید این همه زنگار را کنار بزنم . تلاش میکنم و با پرسیدن سئوالات بنیادین کمی تا حدودی انها را ازیر می اورم کمی بالا و بالاتر . من که نه ... خودشان بایند بیایند بالا .... من فقط کمک میکنم که این امر تسهیل شود ..... حالا حرف حسابم با خودم هست ... اصلا اینها را گفتم که با خودم یک دیالوگ محرمانه را عمومی کنم و به شما هم منتقل کنم .......... نجات دادن آدمها جز با کمک خودشان مهیا و میسر نمیشود ... اما وقتی یک عالمه گرداب دور این انسانها را گرفته چقدر او باید قوی باشد که از پس انها بر بیاید ....... شاید باور نکنید ولی مواردی هم میبینم که چنین تلاشی دارند ... هنوز حرف اصلی را نزدم ... و ان این است :  من دارم از انها یاد میگیرم  . من از مراجعینم رسم تلاش کردن را می آموزم .</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 11:30:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقرای ثروتمند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90838386/%D9%81%D9%82%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AB%D8%B1%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF-oz9trgrwusnw</link>
                <description>  مجلس نسبتا مفصلی بود تا لاری با سقفهای مرتفع حداقل 15 متر و پرده هایی به همان بلندای دیوار . کشیده و پرچین ف ساده اما مجلل ، مهمانها رنگاورانگ . کت و شلوارهای اقایان که معلوم بود بعد از مدتها از دل کمد بیرون کشده شدن تا وظیفه سالی یا دوسالی یکبار خودشان را انجام بدهند . کفشها که معلوم بود برای صاحبین شون به اندازه کتو شلوارها مهم نیستند اگرچه واکس خورده تمیز بودند و البته اینکه اکثر کت ها امکان بسته شدن تکمه هایشان برای صاحبش را دیگر نداشتند . چاقی مرض فراگیری است . لبخندهای تصنعی معمول و تبریک گفتن های کلیشه ای نخ نمای تکراری . خانمها اما واثعا شادترند احتمالا همان موضوع ذات ورد و زن در افرینش است که ممکنه چیزی که زن را خوشحال میکند با چیزی که مرد را شاد میکنه تفاوتهایی از کوچ تا بزرگ داشته باشد . از چادرپوش تا دامن کوتاه همه نوع در مجلس بود . بعد از شام مفصلی که به زور جوری خوردیم که انگار باید انتقام هزینه ی کادو را گرفته باشیم همه برای رقصی ملو و مینیمال و البته در کمال فرهنگ و ملاحظه دعوت شدند واکثرا هم در ان شرکت کردند . همه چیز کاملا ساختگی بود . خنده ها رقص ها و شادی ها . خداکند که لااقل عروس و داماد نمایش شان واقعی باشد . اما ... اما ... زیباترین اتفاقی که واقعی ترین پرده نمایش این جشن بود ناگهان رقم خورد ... یکی از خدمه که خانمی حدود 45 ساله بود با همان لباس فرم ساده ی تمیز اما مستعمل و با همان موهای زیر روسری و ارایش نکرده و با عینکی زیبا اگرچه ضخیم در حالیکه ناخوداگاه میرقصید میزها را تمیز میکرد و ظروف را جمع میکرد . میخواند و ریز می رقصید و اشغال میوه ها را ... ظروف را ... لیوان های شربت خالی و نیمه پر را .... و با اهنگ لب میزد و میخواند و ساده و خیلی جمع و جور با خودش می رقصید .... خدمه ای که ساعتی حقوق میگرفت شاید در ماه به اندازه نصف حداقل حقوق اداره کار نباشد اما ... اما به نظرم او تنها شخص واقعی شاد مجلس بود نه از ثروت یا مقام یا رفاه ... شاید از نوعی خرسندی و رضایت و شاکر بودن درونی ... این قصه واقعی و مربوط به کمتر از 12 ساعت پیش . و من هنوز به او فکر میکنم که قطعا از همه ی مدعوین بی پول تر ولی ثروتمند تر بود  </description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 08:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه هایت را چه کنم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%85-theosaa2jn5q</link>
                <description>  همیشه برای او نامه مینویسم و چقدر دلتنگم که حتی یک نامه هنوز برای تو ننوشته ام . این چه دنیایی است که من باید این همه نامه برای دیگری بنویسم و یک نامه برای تو ننویسم . البته برای تو  هم نامه هایی نوشته ام ولی نتوانسته ام برایت پست شان کنم . همه همینجا مانده . بخشی در ذهنم و البته بعضی هم مکتوب . اما چاره ای نیست ادرست را به من نداده ای و من همیشه در حیرت و سرگردانی ام که باید این نامه ها را به چه ادرسی پست کنم . اخر اسمت را هم نمی دانم و حتی سنت را . مگر به دنیا امده ای یا امده ای و رفته ای ؟ من چه میدانم ؟ وقتی هیچ چیز از خودت به من نمی گویی چه میدانم که اصلا هستی یا نیستی . ... فقط دلتنگت هستم . خیلی زیاد و بی نهایت منتظر . نکند هرگز پیدایت نکنم . همیشه از همین میترسم . نکند اصلا نباشی ... برای همین است که مدام بجای تو برای او نامه مینویسم ... تقصیر من نیست چاره ای هم نیست بالاخره دارد به من حقوق می دهد باید نامه هایش را بنویسم ... هر روز به یک اداره یا یک مسئول یا یک شریک تجاری و.... من نامه نوشتنم خوب شده ولی احساساستم را در نامه های ادرای که نمی توانم بروز بدهم . انطوری میشود که باید دوباره فکر تازه ای بکنم و میترسم که نکند نامه هایم را تو نبینی . راستی ادرست کجاست از کدام شهری از کدام کشور . چند ساله ای چه رنگی هستی ؟ زبان ما را میدانی یا مثلا در یک فرودگاه بصورت اتفاقی همدیگر را میبینیم مثلا من از اسیا و تو از امریکای جنوبی و با دو فرهنگ و زبان و ... مختلف ولی ناگهان به هم نگاه میکنیم و بعد دیگر ... بعد از ان نگاه ... بعد از ان ... دیگر کشور و قاره و رنگ پوست و نژاد همه اب میشود میریزد کف فرودگاه .... تمیزکار هم که مدام در حال تی کشیدن هست ... همه ی انها را جارو و تی میکشد میبرد و میماند  دو چشم که به هم نگاه میکنند و تمام ... راستی ادرست کجاست ؟ من دوباره باید نامه ای بنویسم ولی میماند دوباره در ارشیو کامپیوتری قدیمی برای اینده ... کدام اینده ؟ دارد دیر میشود....</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 11:30:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفره تلخ عقد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90838386/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%B9%D9%82%D8%AF-nqbxwgmgu5am</link>
                <description> دیروز مراجعی داشتم . خروجی ان نشست این دل نوشته شد از زبان او : من که از درد بی کسی به تو پناه اورده بودم نه از درد عشق و این بزرگترین مصیبت ممکنه بود در کل هستی . و تو به من دل نبسته بودی و من هم به تو . فقط باید یه غلط جدیدی میکردیم که از روزمرگی قبلی به روزمرگی احمقانه ی دیگری رجعت کرده باشیم و چنین شد که پای سفره ی عقد نشسته بودیم و اکنون هر دو از سگ پشیمان تر در دل ،  به همه خوشامد میگفتیم که مبادا خاطر عزیز خانواده هایمان آزرده شود . و البته که انها از ما مهمتر بودند مثل همیشه و همواره و همه جا و ... راستی چه خبر از خاطراتمان . ان مسخره های قدیمی احمقانه که جلوی دیگران نامشان را نوستالژی میگذاریم و خوب است که تهوع ما به بیرون ریزی ختم نمیشود و در گلو میماند و گرنه مجبور بودیم همیشه یک سطل دنبال خود داشته باشیم .</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 09:00:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شده آیا خنده ات درد کند ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90838386/%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D8%AF-nxlxknqeiqby</link>
                <description>شده آیا خنده کنی؟خنده ات درد کند؟گریه کنی ؟گریه ات زخم شودجای آن بماند ؟صد سالشده آیا دستت برود سمت خداآسمان ابر شود ؟بشینی سر سجاده ی خویشقبله ات برگردد ،پشت کند ؟رو به ابلیس شوی؟تشنه باشی، آب بخواهیولو یک جرعهآب هم سنگ شود؟بر سرت آوار شود ؟چون دیوارشده ایا تنها بشوی ؟هجمه ی فکر ،تو را خفه کند؟دست بی نمکتآوار شود بر گردنرزق ات بسته شوددل شکسته بروی تا دریاخشک شود آن دریا؟شده که بخواهی گریه کنی؟اما از ترس و خجالتشرم کنی و بجایش از اجبارقه قه سر بدهی ؟و بگویی خوبم (( رضا))؟</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 11:42:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاک انداز که خاک را نمی اندازد نگه میدارد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90838386/%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%AF-%D9%86%DA%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-xbzesyidc3sx</link>
                <description>در دنیای امروز ، گاهی پیش می اید که باید خودت یا کسی را از بین و لای درزهای زمین و دیوار جمع کنی و دوباره از نو بسازی  ... این چیز عجیبی دیگر برای این دنیا خصوصا در تاریخ و جغرافیای فعلی نیست ........ ایا باید افسوس بخوریم . حسرت بخوریم و مضطرب شویم ... بله شاید گاهی هم باید افسوس بخوریم و مضطرب و اندوهگین شویم . این هم طبیعی است ...... اما نباید و نباید و نباید در آن فرو برویم . بعنوان یک کوچ ، روزانه با افراد یا سازمانهایی روبرو میشوم که واقعا فقط در ظاهر مانند یک فیزیک طبیعی هستند اما واقعا خرده ریزهایی شده اند که باید از روی زمین و لای در و دیوار جمعشان کرد ... نه از روی بی احترامی بگویم که از روی واقعیت میگویم ... خودمان هم گاه و بیگاه همینطور میشویم  وکسی باید بیاد و جمعمان کند .... گاهی از درون میپاشیم و گاهی از بیرون . و گاهر از درون و بیرون ... اما یاد گرفته که یک خاک انداز باشم چه برای خودم چه برای دیگران ... جمع میکنم خودم را و دیگران را اما نه خودم و نه هرگز مراجعم را به بیرون نمیاندازم بلکه از ان خاک گلی میسازم و میدهم به سفالگری و دوباره از ان خاک چیزی میسازم بهتر از قبل ... بیایید تا خاک انداز باشیم برای هم سفالگر باشیم برای هم و سازنده و احیا کننده باشیم برای هم ..... این دنیا در این تاریخ و جغرافیای فعلی بیش از همیشه ما را به هم فرا میخواند </description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 11:05:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزها .........</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90838386/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-gcamuhu0ks58</link>
                <description>چه می کنم در امروز ، روزی که از ان من نیست . روزی که برای توست تو که مرا خریده ای برای امروز مانند دیروز مانند هفته پیش مانند سال پیش ماننده یک دهه ی گذشته ... چه میکنم در امروز . امروز ی که فروخته شده پیشاپیش به تو . تویی که مرا نمی فهمی و منی که گویی به تو بدهکارم . اما نیستم . من به تنها کسی که بدهکارم خودم هستم و تنها بدهی که تا کنون تسویه نکرده ام خویشتن خویشم بوده ... چه می کنم در امروز در این غوغای مردگان پشت میز نشین . در این پرکاری بیکاری  اداری در این وانفسای نامرادی های ارزوهایم ... چه میکنم در امروز در این بیابانی از ثانیه های پخش شده روی زمین. چه میکنم امروز</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 08:00:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجره آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90838386/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-nrsqmgeozzoo</link>
                <description>همه به ظاهر آرامو درون ها همه پوچهمه سرها به گریبانِ خطاو ریا ، در غوغاچه آهسته و تنها و نموردست بردار و بیاای که از آینه هاخسته شدیباز کن پنجره راباز کن پنجره را این تنها چاره ی ماست </description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 07:10:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانده در حاشیه، در کنار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90838386/%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-kwpz1dlhgbcq</link>
                <description>نوبت به من نرسید،در صفی که خودبا دست‌ بی‌حوصلگی ، در انبوه تکرار کار بی رمقکاشته ام به عمر نوحسال را نوشته ام ، بی بهار نه افسرده ام نه  مضطرب که غوغای اشتیاقم اما در کنارمرا چه میشودباز نمیشود این دهانه ی اتشفشانرضا</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 18:10:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیروزی های اندک شکستهای بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90838386/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-t9k40xos1dzx</link>
                <description> امروز اما ان روز دیگر است ، روز بی نظیر پادشاهی ، اتوبوس به موقع رسیده است و مترو هم برای تعمیرات هزاره باره خط شماره 217 تعطیل نبود  . پس من به سرویس کارخانه بدون دویدن و استرس رسیدم و سرویس هم امروز خلوت تر است پس میتوانم چون پادشاهی بر تخت بنشینم و بجای یک صندلی در کنار پادشاهی دیگر ، خود به تنهایی دو صندلی را صاحب شوم . البته هیچ وقت نفهمیدم که وقتی با دو صندلی خالی روبرو میشوم چگونه باید بر روی ان ها لم بدهم که هم هر دو را تصاحب کنم که نفر بعدی فکر حمله به قلمروی من در ذهنش نیاید در ضمن راحت هم باشم و البته نزاکت را هم حفظ کرده باشم . چرا که من ادم مبادی ادابی هستم!!! و نباید در اتوبوس یا هر جایی رفتار زننده ای داشته باشم . البته رفتار را چون میبینند کنترل میکنم ولی افکار را که نمی بینند رها میسازم تا ... وای .... ببخشید چه فکرهایی که در سرم نمی اید .... در هرصورت روی صندلی اتوبوس چون عزیز مصر نشستم و با حس پیروزی عجیبی به تاخت ، بسمت محل کار که همان کارخانه باشد حرکت کردم . این همه شادی و خوشی را کجای دلم بزارم که زیادی نشود و مورد چشم زخم دیگران واقع نشوم !از اتوبوسی که سر وقت امده و مترویی که تعطیل نبوده تا سرویس اتوبوس کارخانه که بجای یک صندلی دو صندلی قراضه اش را به من پیشکش کرده بود . و حالا دیگر من بودم و یک روز دیگر ... اما ... اما .... اما . آه یک روز تکراری دیگر ،  تکراری و تحقیر آمیز و غیر قابل تحمل مگر اینکه در ان پیروزی های صبح گاهی تا شب بتوانم خودم را غرق کنم ....... که نمی توانم ... شما هم بودید نمی توانستید ...... چون فرعون زمان ، رئیسم را میگویم با تازیانه ی نگاه و کلامش به شلاقم خواهد کشید سر هیچ و پوچ . خدا کند که از صد جای دیگر هزار اعصاب خوردیش را برای ما بردگان همکارش به ارمغان نیاورده باشد . این قصه ادامه دارد اما مطمئن هم نیستم که هزار واژه دیگر را که در ذهنم هست را بتوانم کنترل کنم که به نوبت بیرون بریزند .... تا ببینیم چه میشود </description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 15:10:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز ه پیدا میشه 3 ( پایان ) از دستش ندهید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90838386/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-3-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D9%86%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-pbyrmxccyxyx</link>
                <description>دیگه داشتیم میرسیدم . خنده های اونها . بالاخره صورتهای یخی ما رو در ابتدای صبح مثل کره ای که از فریزر جا مانده باشد اندکی نرم کرده بود و با اندک لبخندب همراهشان شده بودیم . دیگر نگاه از بالا به پایین نداشتیم . دیگر تصورات نزاکت و بی نزاکت را کنار گذاشته بودیم . شاید هم داشتیم به این فکر میکردیم که شاید ما که سر صبح با اخم و ابروهای گره کرده نشسته ایم بی نزاکت تریم تا انها که با خورشید بیدار شده بودند و ما هنوز در شب تاریک جا مانده بودیم . تازه انها که در ان مکان گرگم به هوا بازی نکرده بودند سنگ کاغذ قیچی و نون بیار کباب ببر که سرجای خودشان . گاهی چنان با تعجب به در دیوار نگاه میکردند که معلوم بود واقعا بار اولشان هستند که اینجا هستند به علایم و هشدارها نگاه میکردند به همه چیز نگاه میکردند با کنجکاوی و جستجوگری و اصلا به ما به این همه ادم نشسته و ایستاده در انجا نگاه نمیکردند . اصلا وجود و عدم وجود ما برایشان مسئله نبود فقط حضور خودشان را با تمام وجود داشتند . همین و بس ... راستی چند ساک و چمدان کوچیک و بزرگ هم داشتند به رنگهای مختلف کمی کهنه و فرسوده ولی تمیز و سالم ...پدر بزرگ و مادر بزرگ / پدر و مادر / 23 کوچولوی قد و نیم قد / یک خانم و اقای جوان و.. اینها یک تیم بودند در یک جزیره بودند در یک سیاره با هم بودند دلهاشان باهم بود خیلی ملموس رفیق بودند قبل از خانواده ... رسیدم بله به مقصد نزدیک شدیم که دیدم انچه را که باید از ابتدا میدم ... مادر خانواده برای جمع و جور کردن و بلند کردن ساک و چمدانها با پدر خانواده کشمکش داشت . هرکدام تلاش میکردند ساک بزرگتر و سنگین تر را از دست ان یکی بگیرند . باورم نمیشد زن به سیم اخر زد و با یک دست چنان سه تا ساک را با هم بلند کرد که گویی مسابقه مردان اهنین است و فقط یک چمدان برای مرد با قی ماند. زن با دست دیگرش بچه ها و مادر بزرگ را زیر پر و بال خود گرفته بود . مرد هم در تلاش برای پس گرفتن حداقل یکی از ساکها از دست زن . ولی مگر موفق میشد ؟ البته که نه . مترو رسید و چنان از واگن خارج شدند و در این خارج شدن هوای هم را داشتند که گویی یک گروهان در میدان نبرد باید هوای خود و هم قطارش را داشته باشد . اولین باری بود که سوار مترو شده بودند از حرفهایی که میزدند فهمیدم . و با مترو به اخرین ایستگاه که ترمینال بود امده بودند در اخرین ایستگاه مترو که ترمینال بود پیاده شدند و قتی من با پله برقی داشتم از سکوی مترو فاصله میگرفتم و انها را ان گروهان را ان تیم را ان قهرمانان را میدیدم لبخند همچنان روی صورتم بود و خنده های انها همچنان در فضا میپیچید . پله برقی بالا و بالاتر می امد و از انها که هنوز هاج و واج و سرخوش بودند تا جمعشان را اماده حرکت بسمت خروجی ترمینال بکنند دور تر و دور تر میکرد .... انگار که من سوار سفینه ای شدم تا دوباره به سیاره ی تکراری خودم بگردم و انها هم در سیاره ی شادشان به ادامه زندگی شاعرانه شان برگردند . قسم میخورم که هرگز نمیتوانم باور یکنم که یک جلسه تراپی یا مشاوره یا یک خط کتاب توسعه فردی یا یک دقیقه در یک سمینار بهبود روابط خانواده نشسته باشند اما همه انها را باهم داشتند . وقتی به اخرین لحظاتی رسیدم که هنوز میتوانستم جمعشان را از بالای پله برقی ببینم تیر خلاص را به من زدند .... وقتی که دیدم مادر خانواده همه را با دقت در پلیه برقی جا داد و خودش با همان سه ساک از پله های غیر برقی و با تلاش و سریع بالا امد تا خودش را به نفر اولی که سوار پله برقی شده بود برساند تا ان نفر اولی که سوار شده بود نترسد و احساس تنهایی نکند مادر با تلاش و سختی از پله ی غیر برقی کنار خانواده اش که با پله برقی بالا می امدند بالا میامد تا بتواند همزمان همه را در کنار خود داشته باشد و به انها اطمینان و سلامت فکری بدهد که من هستم . حتی اگر برای بار اول است که دارند سوار پله برقی میشوند .... گویی همه چیز را در اختیار داشت . چیزی چون عشق بود ... عجیب بود و باور نکردنی ... با خودم گفتم هنوز هم پیدا میشه انچه که در کتابها میخوندیم اره هنوز هم پیدا میشه ....انچه که خواندید اتفاقی صد در صد واقعی بود که در یکی از شهرهای ایران شخصا تماشاگر ان بودم این اتفاق مربوط به روز 15 اردیبهشت سال جاری یعنی 1405 است</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 12:44:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز هم پیدا میشه 2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_90838386/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-2-vzajkof0msyz</link>
                <description> اولش سر وصدای اونها کمی خارج از نزاکت به نظر میومد مثلا اینجا توی این مکان مگه میشه اینقدر شلوغ بود ؟  اما دو چیز رو باید بگم اول اینکه با نزاکت بودن و نبودن مرز خیلی مشخصی نداره مثلا اینکارها که اینها میکردن در یک پارک کاملا عادی و در اینجا غیر عادی بود پس ببینید گاهی مرز نزاکت هم خیلی مشخص نیست انگار یه جورایی به تاریخ و جغرافیا هم بستگی داره مثلا الان چه ساعتی از روزه و شما کجا هستید . صدا زدن یه نفر توی اپارتمان ساعت 2 شب با صدای بلند بی نزاکتی هست و همین کار در ساعت 10 صبح عادی تر و با نزاکت قابل قبول و اگر مثلا اپارتمان اتش گرفته باشه اون فریاد کاملا طبیعیه . پس ببینید چقدر زمان و مکان و البته شرایط روی با نزاکت بودن و نبودن اثر داره . دوم اینکه افرادی که همیشه دارند در مورد نزاکت دیگران نظر میدن و پشت چشم نازک میکنن خودشون ده دقیقه پیش یا ده دقیقه بعد یا دیروز یا فردا یا چند روز پیش یا چند روز بعد دقیقا همون کاری رو کردن که الان اسمش رو بی نزاکتی برای بقیه میزارن ............. خوب ولش کنید . بیایید داخل بازی های این پدر سرخوش و بچه های 7-8 ساله شادش .... حالا داشتن سنگ کاغذ قیچی بازی میکردند .. فکرش رو بکن قبل از 7 صبح در یک چنین مکانی سنگ کاغذ قیچی بازی کنی ........ اون افراد ناظر که احساس فخر بی پایانی داشتند که تماشاچی این نمایش هستند و نه بازیگر آن در ابتدا با نگاه از بالا به پایین با قضیه برخورد کردند ولی بعد از چند دقیقه و بسته به میزان سنگر سفت درونیشان یکی یکی صخره های مقاومت شان توسط صدای خنده وشلوغی این بچه ها فتح شد و الان دیگه سرخوشی اونها به بقیه هم داشت اثر میکرد ... انگار که یک ویروس مثبت اندیشه در فضا جاری بود و داشت همه رو الوده میکرد . چه الودگی شعفناکی .......... بالاخره هر کسی اون دور و بر بود همون طور نشسته و ایستاده سر خم کرده بود این خانواده ی 10-12 نفری رو تماشا میکرد .......... دیگه نمیشد مقاومت کنی نه در برابر اونها و نه در بابر سختی های مغز خودت و این شکست خوشایند با تظاهرات بیرونی روی چهره ها هم دوید و اولین لبخندها روی صورت افراد حاضر نمایان شد ...............</description>
                <category>رضا</category>
                <author>رضا</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 08:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>