<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ?دلنوشته های آوا?</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_91145765</link>
        <description>یک دختر 26 ساله که دوبار تجربه زندگی ناموفق داشته و در حال حاضر تنها عشق زندگیم پسر کوچولومه کلی سختی داشتم و داریم اما با امیدواری روی خودم و زندگیم در تلاشم?بامن هم مسیرشو</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-11 14:43:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1592378/avatar/34d1J2.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>?دلنوشته های آوا?</title>
            <link>https://virgool.io/@m_91145765</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هوس سرک کشیدن به دنیای کودکی ام را دارم …</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91145765/%D9%87%D9%88%D8%B3-%D8%B3%D8%B1%DA%A9-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-xh0cik37oguj</link>
                <description>هوس سرک کشیدن به دنیای کودکی ام را دارم …سلام سلام امیدوارم که حال دلتون عالی عالی باشه?من تو یه شهر دور افتاده اطراف یه استان بزرگ و دوست داشتنی زندگی  میکردم یادمه اونروزا وقتی 5 ،6 ساله بودم تموم دلخوشی شبانم این بود که فردا روزه و قرار برم با دوستام خاله بازی کنم وضع و اوضاع مالیمون خیلی خوب نبود میتونم بگم اون زمان خیلی ضعیف بودیم پدر و مادرم کم سن و سال و پدرم با اینکه فرهنگی بود خیلی سختش بود که بخاد خواسته های منو برآورده کنه عروسکامویادمه خودم درست میکردم و وسایل بازیمونم آجریای  زمین روبرویی بود که قرار بود یروزی خونه بشه....یه دختر شیطون بودم اما هیچ موقع پدر مادرمو اذیت نمیکردم باید این وسیله رو برا من بخرید یا نه چیزی که بچه های الان واقعا درکش ندارند ?? پسر خودم الان نهایت صبرش برای خرید یه چیزی مخصوصا اسباب بازی خیلی کمه تو موارد دیگه باز کنار میاد باهامون....خلاصه روزهامون با بازی کردن توی کوچه اون توی یمشت خاک و گل شب می شد رسیدیم به سن پیش دبستانی و مدرسه من یکسال عقب افتاده بودم چون نیمه دومی بودم  اونزمان پیش دبستانیا دختر و پسر باهم بودیم واااااای یادمه یکی از دخترای همسایه رو از بس ازش بدم میومد  با پسرا دست به یکی کردم که نزارند بیادش پیش دبستانی  وقتی یروز اومدش گرفتند زدنش بنده خدارو الان که فکر میکنم بابت این وضوع عذاب وجدان پیدا میکنم ??خلاصه دوران و اتفاقات بچگیه اون زمانا چقدر دوست داشتم بزرگ شم اما خالم میگفت این آرزو رو نکن که هرچی بزرگ تر بشی مشکلات امانتو میبره چقدر میخندیدم و میگفتم بهترین روزایی میشه اما خیلی ام زمان نگذشت که مشکلات من شروع شد تا مدرسه میرفتم همیشه استرس داشتم مبادا نمره هام کم شه و کتک بخورم پدر مادرا نمیدونم چرا اینقدر حساس  روی نمره اند درسم خیلی خوب بود  اونقدی که توقع همه رفته بود بالا و نمره 19 من مساوی با جیغ و داد ........ خلاصه اونزمان بدترین عذاب برامون همین بود اما الان اگه بخوایم نگاه کنیم چقدر این رفتار و تهدیدای پدر مادرا باعث آسیب دیدن ما شده  من تموم اتفاقاتی که برام افتاد رو ریشه توی کودکی و نوع رفتار و برخورد خانوادم می بینم  یادم رفت بگم من فرزند اول بودم  و نمیدونم چرا همیشه از ماها توقع دارند بزرگ باشیم شماهام همینطور بودید؟؟کوچیک که هستی میگند پس کی  میخای بزرگ بشیدنیای  کودکی  ام پر  از  سختی  سخته که بچه باشی  اما باید بزرگ باشی ،دلت میخاد خودت باشی  اما از  همون اول برات تعیین میکنند که باید اینطور رفتار کنی باید اینو بگی  اونو نگی شما چقدر تونستید تو بچگیتون واقعا بچگی  کنید؟ خوشحال میشم از  خاطراتتون بگید  و اینکه نظر بدید بیشتر درمورد چی صحبت کنیم ?❤️</description>
                <category>?دلنوشته های آوا?</category>
                <author>?دلنوشته های آوا?</author>
                <pubDate>Sun, 17 Apr 2022 16:42:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنایی با من?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91145765/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-iwny3vlnufqi</link>
                <description>آرامش و رشد فردیمن آوام 26 ساله لیسانس دارم در حال حاضر مادر یه اقا پسر گلم  که فوق العاده شیطون و بلاسزندگی از دوره ی  جووونی  تا الان  به من روی خوش نشون داده بود اما من همچنان با امید و عشق  به پسرم زنده ام و زندگی میکنم ...دقیقا میدونم الان داری به چی  فکر میکنی  اینکه توام مشکل داری  توام سختی کشیدی و کاملا درسته!!هرکسی  توی  زندگیش  سختیای  خودشو داره  و برای  خودش مشکلاتش سخت تر از هر  کس و هرچیزی هست خدا به  حد توان هر  شخصی توی  مشکل قرارش  میده و هرکسی  رو هم به نحوی  امتحانش میکنه اما میدونی  چی  مهمه اینکه بتونی  تو اوج اون همه مشکلا و سختیا از  خدا گله و ناشکری نکنی...من توی سن خیلی کم ازدواج کردم و البته ازدواجمم به میل و اراده خودم نبود  نمبدونم باید بگم زائده ی افکار قدیمی ها و ریش  سفید ای خانوادگی  بود  ادامه کامل براتون توضیح میدم به چه صورتی  بود وچجوری  تموم شد ...هرچی  بود خیلی زود تموم شد و دوسال بعد از  این جریان باز یک ازدواجی رخ داد که  نه تنها باب میل و روحیه من نبود  میتونم بگم ظلمی  بود که بخاطر تعصبات محل زندگی و خانوادگی  برمن روا شد و حدودا یکسالی  هست که از  این زندگی  به شدت عذاب  آوار  راحت شدم ...دوستانی  که قرار بامن باشید باهم صحبت کنیم رشد کنید و امیدمون رو به زندگی بسازیم و قوتر کنارهم ادامه بدیم  ازتون خواهش دارم که بدون قضاوت بامن همراه بشیدو منو از  خودتون بدونید❤️</description>
                <category>?دلنوشته های آوا?</category>
                <author>?دلنوشته های آوا?</author>
                <pubDate>Wed, 13 Apr 2022 14:55:07 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>