<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های marta</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_91248766</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:45:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>marta</title>
            <link>https://virgool.io/@m_91248766</link>
        </image>

                    <item>
                <title>8 مهر: آرزوی زندگی عادی در دورانی که محال است.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91248766/8-%D9%85%D9%87%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tiqj3htaotri</link>
                <description>من هیچ جای این انقلابی که در شرف رخ دادنه نیستم. مبارزه خاصی نکردم جز استوری گذاشتن، توییت کردن و اعتصاب. این انقلاب برای من هم نیست. من با هر حکومتی شکست خورده ام و زندگیم مجموعه ای از حسرت، اختلال های روانی، شکست و عدم هرچیزیه که یک ادم نرمال داره. اما همچنان دلم میخواد مردم آزادی رو تجربه کنن و دین، این مردم، این بدن ها رو رها کنه. تنفر و خشم بیشترین چیزیه که اینروزها تحمل میکنم. اتفاقات و اخبار جوری فشار روانی به من وارد میکنه که اگر قبلا امید داشتم که به روال انسان نرمال برمیگردم، الان میدونم که هرگز امکان نداره. این البته خاصیت هر انقلابه که طوفانه و شرایط رو به یکباره تحت تاثیر قرار میده و من ادم ضعیف، جدای از این ماجرا نیستم.این دو سال کرونا و این شرایط جدید اوایل سال های جوانی من رو به سالهای پر استرس و پر از عدم قطعیت تبدیل کرد و من خیلی تلاش کردم که بتونم کاری انجام بدم اما نتونستم. نگاهم به وقایع نگاه پیرمردیه که جنگ دیده. بهرحال تصمیم گرفتم سعی کنم بعد از ده روز زندگی در برزخ استرس و اضطراب و خودسرزنشگری به زندگی عادی برگردم. زندگی ای که شاید فردای ازادی رو ببینه. شاید هم نه.اینجام که به زندگی عادی برگردم با کارهای کوچیک و کم.</description>
                <category>marta</category>
                <author>marta</author>
                <pubDate>Fri, 30 Sep 2022 21:47:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>7 شهریور: چگونه زنده بمانم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91248766/7-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B1-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-x49ycuoj46ne</link>
                <description>خوابیده بودم. یهو از اضطراب شدید که بهم حمله شد پاشدم نشستم. گریه‌م گرفت. گریه میکردم و سعی می‌کردم نفس عمیق بکشم. یه مدت کوتاه نفس عمیق کشیدم و حالم بهتر شد. پاشدم به راه رفتن. اما هنوز مضطرب بودم. نمیدونستم بابت چی. توی سینه‌م و قسمت بالای شکمم احساسش میکردم. داستان از این قراره که برای دانشگاه باید برم شهر دیگه. شهر مقصد خوابگاه نمیده و من شرایط خونه گرفتن ندارم. یعنی نه که حتی بگه که خوابگاه نمیده، میگه صبر کنید تا خبر بدیم که خوابگاه میدیم یا نه و من ۱۹م باید برم سر کلاس. بعلاوه درگیر کار پیدا کردن هستم. بلندر یادگرفتم ولی نتونستم باهاش کار پیدا کنم. حالا که قراره جابه‌جا شم باید توی شهر مقصد بگردم دنبال کار. این که الان ۲۳ سالمه و بیکارم فشار زیادی بم وارد میکنه و فکر اینکه حالا حالاها ممکنه نتونم کار پیدا کنم بیشتر آزارم میده. دیگه اینکه همه این فشارها باعث شده چاق بشم. روش مواجهه با استرسم همین هله هوله خوردنه. چاقی دوباره اضطرابم رو بالا میبره. اینکه مدام می‌شنوم که چاق شدی و خب تنگ شدن لباسام. همه این اضطراب ها بعلاوه ترس از رفتن به جای جدید، قرار گرفتم تو موقعیتی که از قبل میدونم توش خوب نیستم (دانشگاه و سروکله زدن با اساتید) و بدی‌هایی که درمورد شهر مقصد شنیدم و در آخر کارهایی که باید بکنم و مدام عقب میندازم، شب‌ها بم هجوم میارن و حمله اضطراب بم دست میده. نمیدونم از کجا باید شروع کنم. روانشناسی که پیشش میرفتم بسیار زرد از آب دراومد. بسیار احساس بدی بهم داد سر مسئله دارو خوردن و مراجعه به روانپزشک. هنوز از حرفش احساس آسیب دیدگی میکنم. نای رفتن پیش روانشناس جدید ندارم. هیچ تجربه خوبی از روانشناس رفتن نمونده برام. امیدوارم بتونم از این دوره جون سالم به در ببرم.</description>
                <category>marta</category>
                <author>marta</author>
                <pubDate>Mon, 29 Aug 2022 22:31:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>2 مرداد: اردیبهشت، خرداد و تیر در چند خط</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91248766/2-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D8%B7-a22obu2rla8b</link>
                <description>خیلی وقته نیومدم اینجا که بنویسم تقریباً سه ماه. از اردیبهشت تا الان که ۲ مرداده.  ۱ اردیبهشت مادربزرگم مرد. هرگز مانتویی رو که خودم دوختم ندید و در حال حاضر گردنبند و کرمی که بهم داده بود جلوی آینه‌مه. مطمئن نیستم احساسم نسبت به مرگش چیه. گاهی و به ندرت یادش میوفتم و گریه میکنم ولی تغییر خاصی در روند زندگیم ایجاد نشده. اواسط اردیبهشت با نون رفتم تهران. اولین سفر مجردیم بود که خوشحالم ثانیه‌های آخر قبل از تولدم اتفاق افتاد. ۳۱ اردیبهشت هم که ۲۳ رو تموم کردم. خرداد ماه بدی بود امتحانات و دعواهای زیاد با بوکوفسکی که هر دوی اونها انرژی زیادی از من گرفت. قهرها و توهین ها تا تیر ادامه داشت و منجر به یک بریک آپ کوتاه شد نمیدونم کار درستی کردیم یا نه ولی دوباره تصمیم گرفتیم که شرایط رو بهتر کنیم و بهم برگردیم و امیدوارم پشیمون نشیم و اشتباهات قبلی رو تکرار نکنیم. تیر به نسبتِ خرداد، ماهِ بهتری بود. من میزبان سه تا بچه گربه توی حیاط شدم، کلاس گیتار ثبت نام کردم و و واقعاً یادگیری ساز تجربه‌ی لذت بخشیه. و اینکه صبح های روزهای زوج ورزش سنگین انجام میدم. بهرحال باورم نمیشه که یک ماه از تعطیلات تابستان گذشت و فقط دو ماه دیگه مونده و با توجه به استرس هایی که احتمال می دم شهریورماه سر اجاره خونه تحمل کنم در اصل یه ماه دیگه بیشتر باقی نمونده. یک ماه زمان خیلی کمی برای کاراییه که من از خودم توقع دارم انجام بدم. باید تصمیم بگیرم که چی توی اولویته. حس کردم یه روتین روزانه نیاز دارم. روتین داشتن خسته کننده‌ست ولی لازم نیست خیلی فکر کنی الان باید چیکار کنی و چه کاری مونده و غیره. همه چی ترتیب داره و باهاش کنار میای. اینا تصورات منه قبل از اینکه وارد روتین بشم. نوشتن روتین وقت زیادی از من گرفت. سعی کردم کامل و بی نقص باشه. سه تا صفحه رو بهش اختصاص دادم. روتین روزای زوج، روزای فرد و جمعه.  و ببینم مرداد چی میشه.</description>
                <category>marta</category>
                <author>marta</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jul 2022 02:26:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>28 فروردین: طول میکشه تا یادبگیرم اما اوضاع بهتره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91248766/28-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B7%D9%88%D9%84-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D8%B6%D8%A7%D8%B9-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%D9%87-bbq8xjctam3t</link>
                <description>چقدر زیاد طول میکشه تا من دستم بیاد باید چیکار کنم. و وقتی متوجه شدم دوباره چقد زود یادم میره. زندگی واقعا یه تلاش مداومه که نمیشه ولش کرد. درسته که زندگی چیزی نیست که لبه طاقچه عادت از یادم بره ولی چیزی وجود نداره که هرروز بهم یادآوری کنه باید بلند شم و زندگیِ اون روزم رو شروع کنم. خودم هرروز باید به خودم یادآوری کنم که بلند شم و کارهام رو انجام بدم. حتی اگه برام سخت باشه. دو روزه که به کارهام رسیدم، دیروز تمام برنامه‌م رو انجام دادم و امروز نزدیک ۶ ساعت درس خوندم. عالی بودم به نظر خودم. دوباره میرم پیش روانشناس. و خب تا همین الان یکی از تسکایی که میخواستم تو ۱۴۰۱ بهش برسم رو دارم انجام میدم: بهبودی سلامت روان. و البته که بیشتر ورزش کردم و منظم تر هم شدم‌‌. همینا دیگه. اوضاع خوبه. بد نیست.</description>
                <category>marta</category>
                <author>marta</author>
                <pubDate>Mon, 18 Apr 2022 02:37:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1 فروردین 1401:</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91248766/1-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-1401-lwrmlsg1hslj</link>
                <description>متن رو روز اول سال نوشتم ولی نتونستم بزارمش اینجا.امروز یک فروردین ۱۴۰۱ بود. من فکر میکنم به سالی که گذشت. به کارایی که کردم. به اینکه امسال از همون اول سال براش برنامه ریزی کردم و هرچند اصلا برنامه ریزی‌هام واقع بینانه نبود ولی درمورد برنامه ریزی کردن برا خودم خیلی یادگرفتم. اینکه بالاخره گواهینامه کوفتی رو گرفتم. وضعیت روانی‌م خیلی بهتر شده و دارو میخورم‌. بلندر یادگرفتم. و نکات منفی هم اینکه کار پیدا نکردم. عصبی بودم. پرخاشگر بودم. مضطرب بودم. روز آخر سال تا لحظه تحویل سال تماما صرف تمیز کردن اتاقم شد. خیلی خسته بودم ولی حس بعدش بی‌نظیر بود. دیروز حالم بی‌نهایت خوب بود و امیدوارم اجازه ندم تا آخرین روز تعطیلات کسی و چیزی بتونه از پا منو بندازه. فکر میکنم چیا تو ذهنمه که باید امسال انجام بشه. مدیتیشن تبدیل به روتین هرروزه شه، کار پیدا شه. یاد گرفتن بلندر درحدی بشه که بتونم هرچی رو بزنم. ورزش و لاغر شدن. زبان رو باید امسال یه مدرک براش بگیرم اگه پول داشتم آیلتس نداشتم همون دولینگو. و سالم رو فدای هنر کنم. فیلم و کتاب و پادکست.</description>
                <category>marta</category>
                <author>marta</author>
                <pubDate>Sun, 27 Mar 2022 15:52:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>17 اسفند: اسفندها آشفته‌اند.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91248766/17-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-mrg7qbow0lts</link>
                <description>امروز سه شنبه بود. از دنیا خبر اینکه دو هفته‌ای هست که روسیه به اوکراین حمله کرده. از من خبر اینکه شب قبل چند تا کار سنگین انجام داده بودم برا دانشگاه و تقریبا تا عصر ادامه داشت. حوصله‌م به کار زیادی نمی رفت. pmsم هست و دیگه بدتر. اما از قبل بهترم. بوکوفسکی سه روز پیش صبح بهم دوتا ویس داد که دلش میخواد ادامه بدیم. من قبل از اون توی یادداشتام نوشته بودم: &quot;حوصله تو رو ندارم&quot;، &quot;با تو باید درمورد بدیهیات بحث کنم&quot;، &quot;بلاک&quot; که یادم بمونه چقدر حالم بد بود. اما وقتی ویسش رو گوش دادم گریه کردم. وقتی باهاش تصویری حرف زدم گریه کردم. کی گریه‌های من تموم میشه؟ باید مراقب خودم باشم که زیاد بهش تکیه نکنم و رو پای خودم باشم. آخر ساله و اگه به خودم بود این دو هفته رو لش میکردم. چیپس میخوردم و فیلم می دیدم و شیرینی میپختم. ولی دست دانشگاهه، دست خونواده‌س. هیچوقت دست من نبوده. اینجای سال که میشه فکر میکنم باید چیکار کنم که بهتر شم. زودتر بخوابم، زودتر بیدار شم، ورزش کنم، کمتر آت و آشغال بخورم، منظم‌تر شم، سوشال مدیا رو کنار بزارم، مدیتیشن کنم، کتاب بخونم و هزارتا چیز دیگه. یه سریاشو شروع کردم. برا فردا یه کلاس گرامر زبان ثبت نام کردم. کاش سال بهتری باشه.</description>
                <category>marta</category>
                <author>marta</author>
                <pubDate>Wed, 09 Mar 2022 01:23:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>4 اسفند: ماه اخر سال و سعی کردن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91248766/4-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D8%B3%D8%B9%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-wqseexurt0oy</link>
                <description>قمقمه ای که قرار بود اوایل بهمن بخرم رو تازه خریدم. با یه دفتر بولت ژورنال و چندتا استیکر. به خودم گفتم بیا مارتا اینم جایزت. ننه م میگه هنوز بچه م.تازه از پنیک اینکه داره سال جدید میشه و به زودی سنم میشه 23 دراومدم. اتاقو تمیز کردم و مدیتیشن. یه سه روزی بود که به خاطرش فلج شده بودم. حالا تصمیم گرفتم که دوباره ادامه بدم و امیدوار باشم.توی دفترم نوشتم که قراره ماه آخر سالو چیکار کنم. حوصله درس خوندنم چیزی نزدیک منفی هزاره و ترجیحمه سرمو با بلندر گرم کنم.سعی میکنم خوب باشم. خیلی سعی میکنم.</description>
                <category>marta</category>
                <author>marta</author>
                <pubDate>Thu, 24 Feb 2022 01:57:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>4 بهمن: چرت و پرت برای مرتب کردن افکارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91248766/4-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-pjvznlvmp7ud</link>
                <description>حالم؟ خوبه و این حس رهایی بعد از امتحانا عالیه..قبل از اینکه برم دکتر، دوتا اپلیکیشنِ کمک به سلامت روان رو گوشیم داشتم و یکیشون ازم میخواست مرتب درمورد روزام بنویسم. که بعدا بتونم بهش مراجعه کنم و بدونم وقتی حالم بده چجوری ازش در اومدم یا اگه حالم خوب بوده دلیلش چی بوده. من اون اپلیکیشن رو پاک کردم ولی خب وقتی اومدم اینجا بنویسم به نیت همون بود و اینکه حس کردم باید نگهش دارم که چند سال دیگه بیام سراغش و بدونم چه مسیری طی کردم.این شد که من یه مروری کردم که توی دی ماه چجور بودم و دیدم که بیشتر انگار درگیر رابطه عاطفیم بودم ولی حالم‌ خیلی‌م بد نبوده. سه امتیاز مثبت برای من‌.این اولین روزای بهمنه‌. بهمنی که زود اومد و احتمالا خیلی زودم میره.من چون دارم پریودای بدی تجربه میکنم هرچند هم برای وضعیت روانی‌م و هم برای کاهش درد و خونریزی دارو میخورم. بنابراین تصمیم گرفتم که به خورد و خوراکم توجه کنم و ورزش کنم. پس ورزش اولین تصمیم بهمنه. ولی برای شروع بهبود خورد و خوراک فعلا فقط دتاکس واتر رو وارد میکنم.برای باقی این یه هفته که تعطیلم امیدوارم بتونم نرم افزارای مدنظرم رو یاد بگیرم اگه وضعیت خونه نرمال باشه.میخوام کتاب مرشد و مارگاریتا رم بخونم چون بوکوفسکی خریدتش و میخونتش.باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااید به خودم جایزه بدم. سیستم من جایزه بگیره. فردا میرم برا خودم بطری آب میخرم اصلا :)))</description>
                <category>marta</category>
                <author>marta</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jan 2022 01:21:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>21 دی: رقص صبحگاهی، دلهره شبانگاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91248766/21-%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%B5%D8%A8%D8%AD%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%87%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-fnm2bj7f0ccl</link>
                <description>من توی جمع نمیرقصم. اساسا دلیلش به بچگی و خاطره‌های بد بر میگرده که نتونستم هنوز و در سن بزرگسالی بهشون غلبه کنم و فکر میکنم یه دلیل دیگه‌شم اینه که بلد نیستم بین مردم خودمو ول بدم. ولی وقتی تنهام زیاد می رقصم. نه که برقصم ولی حرکات موزون من درآوردی زیاد میرم. حالا چرا اینارو گفتم؟ چون امروز صبح از تخت که بیرون اومدم پاشدم رقصیدم. بعد یه لحظه وایسادم. من از خواب پاشدم و دارم می رقصم؟ خودم پشمام ریخت :) درسته دارم دارو میخورم ولی چرا دیگه انقد خوشحالم؟ :)) خلاصه پاشدم و همون جور خوشحال رفتم یه روتین مفصل پوستی رفتم. موهامو شونه گردم و برا بوکوفسکی یه فیلم از موهام فرستادم. موهایی که یه سال و نیم پیش کوتاهشون وسط حال وحشتناک بد کوتاهشون کرده بودم و حالا بلند شده بودن. شاید حتی یه جور استعاره بود.  و بعد به کارام رسیدم و ناهار رفتم با دوستام خوردم و دوباره به کارام رسیدم و با بوکوفسکی مفصل حرف زدم و از اونروزا بود که مهم نبود اون رو چه مودیه، من حسابی دوسش داشتم. بعد رفتیم لیزرتگ. بعد کل روزم رو مرور کردم و دیدم چقد نامفید بودم. بعد دوباره حالم بد شد و به حالت عادی‌م برگشتم :)</description>
                <category>marta</category>
                <author>marta</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jan 2022 01:53:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>20 دی: تجربه‌ی موفق نبودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91248766/20-%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-ncv9bzq8dxzd</link>
                <description>آدما اینجورین که میگن خب اگه نشد عیب نداره منکه تلاشمو کردم ولی من هیچوقت اینجوری نبودم. برای من تلخ‌ترین تجربه‌هام، تجربه‌هایی بودن که تلاش کردم ولی نشدن و سخت تر از اون نگاهم به آدم‌هایی بود که اندازه من تلاش نکردن ولی موفق شدن.  یا باهوش تر بودن و استعداد ذاتی داشتن و یا شانس و چیز دیگه. البته میدونم آدم‌ها سعی میکنن تلاششون رو نشون ندن. نمیدونم چرا ولی بیشتر تمایل دارن بگن که این موفقیت نتیجه استعداد بوده نه تلاش و فقط یه جاست که اذعان میکنن خیلی زیاد و شب ها و روزها تلاش کردن دقیقا وقتی که نکردن. البته یه نکته دیگه‌م هست. آدم وقتی موفق نشده و داره موفق شدن بقیه رو تماشا میکنه، قسمت تحلیل مغزش فعال میشه. اگه خودت اون آدمی باشی که موفق شده کون لق بقیه، به من چه، اونام برن موفق شن. خلاصه من بلد نیستم خوشحال زندگی کنم چون خودم رو زیاد با بقیه مقایسه میکنم. موفقیت و خوشحالی میتونه چیزای کوچیک باشه. مثلا من بعد از دو روز و نیم مشکل گوارشی و یبوست بالاخره امروز ریدم. باید بابتش خوشحال باشم. البته اگه میتونستم درمورد میزان ریدن بقیه بدونم حتما میتونستم درمورد اون هم خودم رو سرزنش کنم و خودم رو تو دسته‌ی ناموفق‌ها جا بدم. یه زمانی من توی مسیر آرتیست شدن بودم. فک میکردم این چیزیه که قراره بشم. وایمیسم تو یه گالری و آدمارو نگاه میکنم که عکسامو نگاه میکنن. یک تینجر متکبر. آدم مزخرفی بودم. به چه آدمای احمقی رو زدم. جلوی چه آدمای احمقی قرار گرفتم. خودم چقدر احمق بودم. الان از اون تینیجر متکبر هم درمونده ترم.  سال‌ها گذشته ولی هنوز هیچ گوهی نخوردم‌. بیشتر از این نمیتونم از خودم خجالت زده باشم.</description>
                <category>marta</category>
                <author>marta</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jan 2022 22:59:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>16 دی: کمی غر برای خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91248766/16-%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%BA%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-tzs6rydbcs60</link>
                <description>دو هفته‌س که نوت گوشیم رو باز میکنم و یکی دو پاراگراف، از اینکه خوب نیستم یا بیحوصله‌م یا کارام زیاده غر میزنم. بعد میبینم حتی تمرکز این کارم ندارم و وسطش میرم.  خوب نیستم. نباید زیاد بهش اهمیت بدم. میدونم آدم باید از لحظه‌هاش استفاده کنه ولی نمیتونم. اینروزا بیشتر فیلم میبینم. آروم تر ناراحت میشم. نمیدونم تاثیر داروهاست یا اینکه چون با بوکوفسکی دعوا نکردم اصلا حالم اونقد بد نشده. آها یه اتفاقی افتاد. چند روز بیحوصله بود و من اذیت بودم. حس میکردم تقصیر منه. بعد یه شب بهم گفت از این مدل رابطه خسته شده و صبر کنیم تا اوضاع اوکی شه. من گریه کردم ولی حق با اون بود‌. من دلم نمی خواست دلیلی باشم که اون بی‌حوصله‌س. گفتم باشه. فرداش ازش پرسیدم که حالش چطوره و گفت عالیه‌. دیدم درست حس میکردم و خیلی حالم گرفته شد. همیشه خودم میدونم و میفهمم اوضاع چطوریه ولی بازم علنی شدنش برام تلخه. بهرحال یه مدت کوتاه انگار تو کما بودم ولی خب خودمو جمع و جور کردم. شاید کم کم بتونم از این فاز بچگی و ناراحت شدن برا یه سری مسائل دربیام و شایدم درنیام و آدما مجبور بشن اینو تو من بپذیرن ولی فکر کنم اولش خودم باید بپذیرم :)) من مدت خیلی زیادی حالم بد بوده. افسرده بودم و گاهی مرور میکنم چطور شد که اینجوری شدم و میبینم همش یه روند بوده و انگار قرار بوده آخر سر به اینجا برسم. دوستام و اطرافیانم رو میبینم که همه درحال کاری‌ان یا ازدواج کردن و با خودم مقایسه‌شون میکنم و ناراحت میشم ولی به خودم دلداری میدم که درست میشه. نه که دلم بخواد مربی ورزش بشم یا شوهر داشته باشم ولی اینکه میدونم بقیه و خودم به چشم آدمی که تو زندگی کاری نکرده بهم نگاه میکنن اذیتم. میدونم کسی رو ندارم و زیاد فیلم میبینم. توی فیلما آدما کسی رو دارن. دوست دارن و خانواده و خودشون رو‌. من خودم رو هم ندارم.  دقت کردم با دارو خوردن واقعا بهترم. گوش شیطون کر دیگه یه مدت عر طولانی نزدم و دعوا نکردم و حتی حوصله‌م می رسه که با داداشم بازی کنم و اون داداشم وقتی رفت محکم بغلش کردم. میدونم همه اینا اگه دارو نمیخوردم اتفاق نمی افتاد. فقط خودم میفهمم که چقدر تغییر کردم. گریه‌م گرفته :).... همه چی درست میشه مارتا نگران نباش. همه چی درست میشه. تو میتونی. باور کن انقد سخت نیست. انقدر که فکر میکنی سخت نیست. بیشتر مواظب خودت باش. مدیتیشن کن. ورزش کن. خیلی مواظب خودت باش. باور کن که میتونی و اونقدر سخت نیست. تو از پسش برمیای. گریه نکن. همه چی درست میشه.</description>
                <category>marta</category>
                <author>marta</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jan 2022 00:29:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>3 دی: شروع نکردن و ترسیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91248766/3-%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-livcqaqms26g</link>
                <description>خب میخوام ژورنال روز جمعه اولین روزهای دی ماه رو بنویسم. جمعه. جمعه. جمعه یکی از روزهای مزخرف هفته‌‌ست. در عین حال که مزخرفه تمام هفته منتظرشی. چرا مزخرفه؟ چون واقعا کسالت آوره؟ چرا؟ همه آدمای خونه توی خونه‌ن. هیچکس سرکار نمیره. همه تو حلق همه‌ن و مامان آدم فکر میکنه اونروز باید حتما خونه‌شو تمیز کنه‌.  چرا طول هفته منتظرشی؟ فکر میکنی وقتت بیشتره و میتونی خیلی کارا کنی‌. مجبور نیستی کلاس بری و بلا بلا بلا. امروز ظهر از خواب پاشدم. برنج درست کردم و گاز تمیز کردم و تا ساعت ۴ با خودم کلنجار رفتم که پاشم کارامو کنم. ۴ تا ۵ تصمیم گرفته بودم که اتاق تمیز کنم. خیلی موفق نبودم. استرس کارای عقب مونده دانشگاه نمیزاشت به چیز دیگه فکر کنم.  چرا نمی رفتم سراغ کارای دانشگاه؟ خب باید بیشتر توضیح بدم. من اعتماد به‌نفسم در زمینه کارهای آکادمیک ریدمانه. مدام ذهنم مشغول گفتن این عبارته که : &quot;وای تو که نمیتونی. قراره چیکار کنی؟&quot; و منتظر اولین نشونه‌س که بگه دیدی نتونستی؟ دیدی نشد؟ برا همین شروع کردن کار سختی برای منه و چون قبلا با این متریال‌ها کار نکردم و کلا قبل از اینجور کارها نکردم دفعات اول نتیجه اونجور که باید نمیشه و زود جا میزنم. این بود که به در و دیوار میپیچیدم که نرم سراغ کاری که قبلا توش شکست خوردم. ولی رفتم و تا سه ۴ ساعتی مشغول بودم. و این کل کاری بود که آخر هفته کردم.  چرا؟ چون از شروع کردن می ترسیدم. هنوز فرمولی برای نترسیدن و شروع کردن و اعتماد به نفس داشتن پیدا نکردم. مینویسم که یادم بمونه نباید بترسم و باید شروع کنم و اگه شخص خوردم هم خب اوکی. مطمئنا تو اون کار بهتر شدم.</description>
                <category>marta</category>
                <author>marta</author>
                <pubDate>Sat, 25 Dec 2021 00:33:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>29 آذر: گریه‌ی وقتی فکر میکنی همه چیز درست شده بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91248766/29-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-zjhwnah6hkne</link>
                <description>خب میخوام روز یکی مونده به آخر پاییز رو شرح بدم. ساعت ۶ و یه خورده از خواب بیدار میشم. خواب نرسیدن کارهام به ارائه امروز عصر رو دیدم و بالاخره از استرس بیدار شدم. سعی کردم بخوابم. نشد. گوشی رو برداشتم و امیدوار بودم بوکوفسکی از خواب بیدار شده باشه اما نشده بود. حس کردم اگه دیروز بیشتر حرف زده بودیم، الان استرسم کمتر بود. رفتم دستشویی و یهو یادم اومد دارم پریود میشم. این استرس شاید بخشیش فقط pms بوده. همینکه یادم اومد بخشی از این حجم استرس، کارِ هورمونه، آرومتر شدم. برگشتم که بخوابم و تصمیم گرفتم یه بار دیگه کارم رو از اول بسازم. صبح چند باری بیدار شدم و صفحه گوشیم رو روشن نگه داشتم که غیبت نخورم. بعد از کامل بیدار شدن چک کردم که غیبت نخورده باشم. نخورده بودم ولی دیدم پنج تا غیبت دارم. خیلی بهم ریختم. استاد باید حذفم میکرد ولی نکرده بود. چرا؟ ندیده بود؟ چرا حواسم نبود؟ من همیشه چک میکردم. سعی میکنم به خودم دلداری بدم که لابد چون غیبتام نزدیک درصد حضور بوده حذفم نکرده و قرار نیست حذفم کنه. پریود شدم. دلدرد داشتم. دنبال مسکن گشتم نداشتیم. قرار شد برن بیرون بخرن، یادشون رفت. رفتم یه چیزی خوردم و تا ساعت ۴ونیم مشغول ساختن حجم جدید با گل شدم. دلدرد داشتم و حساسیت‌ و کاملا هم ناموفق بودم. خیلی زیاد احساس شکست و خوب نبودن داشتم. کلاس رو روشن کردم ولی رفتم ناهار خوردم. ساعت یه کم بیشتر از ۴ونیم بود. بعد چند قسمت سریال دیدم تا احساس بهتری نسبت به خودم پیدا کنم. بعد دیدم که دل دردم شدید میشه. گفتم خودم برم بیرون و مسکن بخرم. اصلا توانش رو نداشتم. شطرنج بازی کردم. حالم بدتر و بدتر شد. بالاخره مسکن بهم رسید و حتی یه کیک شکلاتی خیلی کوچیک. بوکوفسکی سرش درد میکرد و برا همین من حس کردم با من خوب نیست و اعصابم بیشتر خورد شد. بعد که توضیح داد سردرد بوده خیالم راحت شد ولی حالم بهتر نشد. یک هفته و دو سه روزه که سرترالین میخوردم. فایده‌ش تا الان چی بود؟ گریه نمیکردم. یک هزارم قبل هم گریه نمیکردم. ناراحت میشدم ولی دیگه گریه نمیکردم. پاشدم، نشستم، چیز خوردم، برای بوکوفسکی گیف خودمو فرستادم. توش گفتم i love u. ازش پرسیدم چرا واکنش نداد؟ گفت حوصله نداره جوابمو بده. پشتشم از اینا گذاشت :)).گریه کردم. بالاخره گریه کردم. میدونستم هیچوقت هیچکسو ندارم. شاید دوس داشتنی نبودم، شاید حتی خوردن سرترالین قرار نیست بهترم کنه. هزار تا فکر کردم. هزار تا فکر بد. که حقم نبود بهشون فکر کنم. راسش فکر میکردم خوردن دارو باعث میشه حالم بهتر بشه. فکر میکردم میتونم رابطه‌مونو درست کنم. فکر میکردم میتونم اگه تلاش کنم مجسمه گلی قشنگ بسازم. فکر میکردم ایندفعه میتونم اون جوری که میخوام باشم و شرایط رو به طور خوبی تغییر بدم. ولی نتونستم. برای همین خیلی گریه کردم.</description>
                <category>marta</category>
                <author>marta</author>
                <pubDate>Tue, 21 Dec 2021 00:20:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>18 آذر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91248766/18-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-cefpmmdwlvng</link>
                <description>مارتای عزیز سلام. امیدوارم چند سال دیگه اینجا سر بزنی و این نوشته‌ها رو بخونی و خوشحال باشی که این دوران رو گذروندی.  مارتای عزیز، اونروز یه سوال مهم تو زندگی من به وجود اومد. اونم این بود که من عصبانی‌م. خیلی هم عصبانی‌م. اما چجور باید با این خشم و عصبانیت زندگی کنم؟ چجوری قبول کنم زندگی خیلی ناعادلانه‌ست و خب همینه؟ این بود که تصمیم گرفتم به روانپزشک مراجعه کنم. هنوز مصرف دارو رو شروع نکردم. اینروزا واقعا سخت ترین روزهای زندگی منه‌. توی ناامیدی مطلق سعی میکنم راه بهتر پیدا کنم. من آدم تو خونه زندگی کردن نبودم. الان همش خونه‌م. دیوارای خونه اذیتم میکنن. دلم میخواد توی شهر راه برم. فسا فود بخورم. تنها باشم. گریه کنم. حالم از اینجا به هم میخوره‌. کمک.</description>
                <category>marta</category>
                <author>marta</author>
                <pubDate>Fri, 10 Dec 2021 02:15:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>18 آبان: افسردگی و کمک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91248766/18-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D9%85%DA%A9-kfbweutexmub</link>
                <description>مارتای عزیز سلام. امیدوارم چند سال دیگه اینجا سر بزنی و این نوشته‌ها رو بخونی و خوشحال باشی که این دوران رو گذروندی.  مارتای عزیز، اونروز یه سوال مهم تو زندگی من به وجود اومد. اونم این بود که من عصبانی‌م. خیلی هم عصبانی‌م. اما چجور باید با این خشم و عصبانیت زندگی کنم؟ چجوری قبول کنم زندگی خیلی ناعادلانه‌ست و خب همینه؟ این بود که تصمیم گرفتم به روانپزشک مراجعه کنم. هنوز مصرف دارو رو شروع نکردم. اینروزا واقعا سخت ترین روزهای زندگی منه‌. توی ناامیدی مطلق سعی میکنم راه بهتر پیدا کنم. من آدم تو خونه زندگی کردن نبودم. الان همش خونه‌م. دیوارای خونه اذیتم میکنن. دلم میخواد توی شهر راه برم. فسا فود بخورم. تنها باشم. گریه کنم. حالم از اینجا به هم میخوره‌. کمک.</description>
                <category>marta</category>
                <author>marta</author>
                <pubDate>Fri, 10 Dec 2021 02:08:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>10 آذر: حالِ خوبِ دست نیافتنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91248766/10-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%90-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C-esc0reqcl3mx</link>
                <description>حالم خوب نیست. اما بهترم. از پس کارای بیشتری تو روز برمیام. طول می کشه تا افسردگی بره و تا بره دوباره pms میاد. برا خودم چای لبو و گل گاوزبون خریدم تا pms بعدی آرامبخش طبیعی بخورم. بوکوفسکی دوباره بام حرف میزنه. اولش بهم نگاه نمیکنه ولی بعد شروع میکنه حرف زدن و کلی از کارش میگه. اینکه دوباره گوشِ شنیدن حرفاش شده بودم، خوب بود. امروز در راستای آدم خوبی بودن واقعا تلاش کردم. اگه ننه‌م نمیرید تو اعصابم بهتر میشد خیلی. ولی این حداکثری بود که تو این اوضاع عصبی‌م ازم بر میومد.</description>
                <category>marta</category>
                <author>marta</author>
                <pubDate>Thu, 02 Dec 2021 01:14:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>3 آذر: پرنده سیاهی که گرفتم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91248766/3-%D8%A2%D8%B0%D8%B1:-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85.-wkscf09q26uc</link>
                <description>مارتای عزیز، امیدوارم بعد از سالها که حالت خوبه به اینجا سر بزنی. چرا هیچکس به ما نگفته بود که درد دوست داشتنِ یک نفر انقدر زیاد و وحشتناکه؟ نمیدونم چقدر وقت دیگه دوباره به اینجا سر میزنی ولی امیدوارم وقتی اینارو بخونی به اندازه تمام حال بد اینروزا، گریه‌هات و تلاشات و افسردگیت و تحملت حالت خوب باشه. این روزا من حالم خیلی بده‌. نمیدونم زنده‌م یا نه. ازم سوال که میپرسن واقعا جون ندارم جواب بدم. الان که دارم اینو مینویسم از مهمونی‌ اومدم. حالم خرابه. چرا؟ از صبح شروع میکنم. پیامشو باز کردم که پرسیده بود خوبم؟ دیشب دیده بودم که پیام دارم ولی باز نکردم. میدونسم میخوام اون باشه و اگه نباشه خیلی داغون میشم. صبح باورم نمی شد اونه‌. ولی اصلا نمیدونستم چی جواب بدم. اصلا نمیدونستم برا چی پرسیده که بدونم باید چی بگم. حال خودشم نمیخواستم بپرسم. میگفت خوبم و من ناراحت میشدم. خواستم بگم خیلی سخته واقعا. خیلی سخته. ولی ترسیدم واکنش نده و ناراحت شم. هیچی نمیدونستم چی بگم که تهش خودم ناراحت تر نباشم. همین آدمی که من تا ۶ روز پیش درمورد خصوصی‌ترین مسائلم میشد باهاش حرف بزنم بدون اینکه یه ذره فکر کنم که چی باید بگم، الان در جواب حالت خوبه مدت‌ها فکر کردم. گفت مراقب باش و من ازش خواستم حداقل باهام به بریکاپ خوب کنه و اون دیگه چیزی نگفت. این نقاشی پرنده‌ رم وقتی بی‌نهایت ناراحت بودم کشیدم. کثیفیِ روی پنجره سقف خونه مادربزدگم بود که شبیه پرنده شده بود و من دیدمش و کشیدم. شب رفتم مهمونی و قبلش همش فکر کردم لباسی که خریده رو بپوشم؟ نتونستم. حتی دستبندشم دستم نکردم. توی مهمونی همون اولش خواستم یه چیزی از تلگرام چک کنم. پروفابلش تو قسمت سرچام بود ولی بی تصویر. فهمیدم که بلاکم کرده. همون موقع رفتم تو دستشویی و درحد مرگ گریه کردم و تا الان حالم بده. دو سه روز اول از تلگرام خیلی پیامش داده بودم ولی دیروز و پریروز فقط عکس پروفایلش رو زیاد نگاه میکردم. تماما یک کسخل بدبخت شدم. زنگش زدم. نه شارژ پول داشتم و نه شارژ برق. فقط زدم که الو گفتمش رو بشنفم. گوشی رو جواب نداد. مارتای عزیز امیدوارم اگه از این دوره گذشتی هیچوقت یادت نیاد این موقعا چه حالی بودی. از خودم میپرسم خوشحاله که حالم بده؟ مطمئنم میدونه چقدر حالم بده. شاید ته دلش خوشحاله که حالم بده. من متاسفم که نتونستم عکسم رو نشونش بدم. اون فکر میکرد قشنگم و دوست داشتم عکسم رو براش بفرستم‌. به سرم زده بود برا فردا برم تهران ببینمش ازش بخوام رو در رو باهام حرف بزنه. به دوستم سپردم سه ۴ ساعت کاورم کنه و بقیه‌شم یوگا پوشش بده. ولی نای رفتن و تحمل استرسش رو ندارم. شجاعت دوباره طرد شدن رو ندارم. حالم خوب نیست‌. انگار نمیتونم نفس بکشم. اصلا نمیدونم چیکار کنم. دوس ندارم انقدر در موردش بنویسم. فکر میکنم به کی بگم که رفته. که بتونم بهش بگم چقدر گریه کردم. چقدر برام سواله چجوری پنج روز گذشته رو دووم اوردم. که چند روز دیگه باید دووم بیارم؟ که اصلا نمیتونم هیچ کاری کنم و تکلیف دانشگاه چی میشه؟ این ترم رو حذف ترم کنم؟ کاش زود فراموشش کنم.</description>
                <category>marta</category>
                <author>marta</author>
                <pubDate>Thu, 25 Nov 2021 01:05:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>2 آذر: دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91248766/2-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-zciokh9wrllz</link>
                <description>من نمیدونم که چند روزه رفتی. روز ۴ام بود فک کنم. هیچی برام آسون تر نشده. فقط از حجم گریه‌م کمتر شده که به خاطر تموم شدن pmsمه. امیدوارم.بخوام صادق باشم رفتنت مثل تصادف بود. تا الان توی شوک بودم و الان تازه بدن دردم شروع شده. تازه الان میفهمم که برای همیشه رفتی. برای همیشه. تا آخر آخر عمرم.هروقت میخوابم خوابتو میبینم. هروقت.شب یا عصر. خواب میبینم که بهم پیام دادی یا من بهت ایمیل زدم. راسش چند بار به این فکر کردم که بهت ایمیل بزنم ولی نزدم. دیگه رفتی و نمیخوام خودمو به چیزی امیدوار کنم. به دوستام نگفتم که رفتی. اگه چیزی پرسیدن گفتم خیلی باهم خوب نیستیم و درگیر کارشه. انگار که ازت خبر دارم. یادم رفته چقد ازت عصبانی بودم. و کلا چقد میتونستم باشم؟ نهایت ۲۴ ساعت‌.هزار بار به اینکه چرا نمیتونم به اون سمت اتاقم نگاه کنم فکر کردم. تو هیچوقت توی این اتاق نبودی ولی چرا انقدر توش موندن برام سخته الان؟ هروقت میخوام بخوابم میرم بیرون از اتاق که تنها بیدار نشم. چون این اتاقیه که هرچند فیزیکی توش نبودی ولی من هرروز بعد از بیدار شدن، تو اولین چیزی بودی که بهش فکر کردم. تو من رو رها کردی و من این رها کردن رو میشناسم چون قبلا خودم یکی رو اینجوری رها کردم. امروز بی‌نهایت دلم میخواست یکی بغلم کنه. ذرات وجودم ازم خواهش کردن که براشون بغل پیدا کنم. من پیدا کردم ولی هیج تاثیری نداشت. از اینکه هنوز ازت بدم نمیاد خوشحالم‌. امیدوارم هیچوقت ازت بدم نیاد. از اینکه به اینکه تو داری چیکار میکنی فکر نمیکنم هم خوشحالم. همون اول تو ذهنم تصورت کردم که بی‌نهایت خوشحالی و به همکارت میگی که دختر دیوونه هه رو ول کردی. بابتش کلی گریه کردم و الان دیگه فقط گریه‌های دلتنگیه. دلتنگی اینکه هیچوقت نمیتونم نظرات جدیدم در مورد آشنایی با مادر رو باهات درمیون بزارم. اینکه هیچوقت دیگه کسی تو زندگیم میاد که انقدر دلش بخواد باهاش درمورد فیلمایی که میبینم حرف بزنم؟چقدر بابت چرت و پرت اذیت کردیم همو.‌ چرا بیشتر بهت گوش ندادم، بیشتر ندیدمت و بیشتر موهاتو توی حالتای مختلف توی ذهنم ثبت نکردم. نوع حرف زدنت رو. نگاهت رو وقتی بهم میفهموندی دوسم داری یا وقتی اعصابت خورده یا وقتی توی فکر میری. خنده‌ت رو که همزمان خم میشی و دستت رو میاری بالا. جمله‌های شیطانیتو که از عمد میگی اذیتم کنی. اینکه هیچوقت نفهمیدم اگه طیهو صدات کنم ناراحت میشی و چون می ترسیدم ناراحت شی هیچوقت ازت نپرسیدم و سعی کردم زیاد استفاده نکنم تا حساس نشی چون خودم دوس داشتم خیلی. کاش ازت پرسیده بودم. کاش اگه یه روز دیدمت، یادم باشه ازت بپرسم.میدونم همین روزا گواهینامه‌ت میاد‌. نمیدونم دی ماشینتو بهت میدن یا نه. میدونم بهمن مهلت تمدید خونته. نمیدونم میمونی توش یا نه. میدونم میخوای ازدواج کنی. میدونی امیدوار نیستم آدمتو پیدا کنی به این زودیا. امیدوارم من اول ازت عبور کرده باشم. بهرحال اینستای صاد رو دارم و میدونم یه روز قراره قلبم وایسه وقتی عکس خودش و تو و یه آدم دیکه که امیدوارم از من زشت تر باشه رو استوری کرده.فردا میری کلاسی که من ثبت نامت کردم و من احتمالا لباسی رو بپوشم که تو برام خریدی. خیلی نامردی بود که این اولین رابطه من بود.فقط دلتنگم. هیچوقت معنای دلتنگی رو انقد خوب نفهمیده بودم.</description>
                <category>marta</category>
                <author>marta</author>
                <pubDate>Wed, 24 Nov 2021 03:05:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>29 آبان: مرثیه‌ای برای یک بغل و هزاران رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91248766/29-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86:-%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%BA%D9%84-%D9%88-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-aiacwkmsysfu</link>
                <description>ژورنال امروز خیلی دردناکه. ۳۰ آبان ۴ سال پیش داییم مرد. من خیلی ناراحت بودم. واقعا روزای سیاه سیاهی بود. هرروز صبح تا یکماه از خواب پامیشدم و تا ظهر گریه میکردم. اون موقع با یکی حرف میزدم و یادمه ازش هیچ پیام تسلیتی نگرفتم. هیچ نمیدونستم بابت وضعیت افتضاح خودم انقدر ناراحتم یا مردن شوکه کننده داییم. حال حاضر ۳۰ آبان ۴ سال بعده. ۲۹ آبان، تنها پارتنر زندگیم (از اینجا به بعد بوکوفسکی میگمش چون احتمالا بیشتر بنویسم و مغزم رو بالا ) که سه ساله تقریبا میشناسمش، تصمیم گرفت که بالاخره همه چی رو تموم کنه. من خیلی اصرار کردم بمونه. از ۴ سال پیش تا الان خیلی چیزا عوض شده. اون آدمی که زحمت تسلیت گفتن به خودش رو بهم نداد الان تقریبا هیچی به جز چند تا مورد کوچیک ازش یادم نمیاد. خودم تصمیم گرفتم خاطراتمو پاک کنم و این تنها کاریه که بلدم با مغزم انجام بدم و خوبم بلدم. از بچگی بلدم.بوکوفسکی ولی ۳سال پیش وارد زندگیم شد. اومد و ذهنیت من درمورد خودم، دوس داشتن و تلاش کردن تغییر داد. تو این سه سال تقریبا هیچوقت رابطه آرومی نداشتیم هرچند به وضوح مشخص بود که به هم علاقه داریم و وقتایی که باهم دوست معمولی بودیم رابطه‌ی آرومتری داشتیم. اواخر اوضاع بدتر هم شده بود. چیزی که باعث ادامه شده بود فقط و فقط اصرار من بود. رابطه از راه دور بود و عامل مهمِ از راه دوریش کرونا بود. رابطه راه دور افتضاحه مخصوصا وقتی طولانی میشه. اوایل رابطه هر دومون اشتیاق زیادی داشتیم که همو ببینیم. وقتی خبر می رسید که واکسن نمیاد من می مردم. چقدر دیگه باید تحمل میکردم؟ اون ولی صبور تر بود و بعد کم کم به ندیدنِ هم عادت کردیم. یکی از کارهای نمادین رابطه‌مون این بود که وسط میدن شهر مذهبی‌م بغلش کردم. تا مدت‌ها اینو بهش می گفتم و خودم کیف میکردم. اون اهمیتی نمیداد فکر کنم. از جزئیات رابطه شاید بعدا مینویسم چون فقط اینجوری بلدم خودمو خالی کنم. چیزهای متفاوت از خودمون میاد تو ذهنم و میره. الان نوشتنش واضحا اذیتم میکنه. هر دفعه اصرار کردم بمونه چون میدونستم اگه بره با آدم دیگه‌ای درد و دل کنه و حرف بزنه همه چی تمومه. دیگه نمیتونم بعد از کرونا ببینمش. همون جور که با من درد و دل کرد و رابطه قبلیش رو پشت سر گذاشت و عاشق من شد و همون جور که من باهاش درد و دل کردم بهش دل بستم. سعی کردم با چنگ و دندون همه چی رو سفت نگه دارم ولی زورم به فاصله نرسید. حالم بده‌. به کادوهایی که نمیدونم باشون چیکار کنم فکر میکنم. به دستبند که مال خودش بود و بهم داد و من تقریبا هروقت بیرون رفتم دستم کردم. توی آزمون آیین نامه دفعه اول رد شدم و بخش خرافاتی مغزم بهم میگفت چون دستبند شانستو جا گذاشتی. دستبند شده بود با ارزش‌ترین چیزم. دفعه دوم شب پیش وسایلم گذاشتم که حتما ببرمش. میترسم از اینجای زندگی. از اینکه چقدر قراره با خودم کلنجار برم و چه روزایی سختی در انتظارمه. چقدر قراره گریه کنم و به‌گا برم. از اینکه همه رویاهایی که خودم تو ذهن خودم باهاش با اون برنامه ریختم و نمیخواستم باور کنم که تموم شده هم میترسم. از اینکه چقدر منتظر مهمونی زنونه بودم تا کادوش رو بپوشم میترسم واقعا.  آدم هیچ جای زندگیش آماده دردای بزرگ نیست. همیشه ازشون اجتناب کردم و واینسادم تا با چیزی بجنگم. حتی یادم نمیاد بغل کردنش چجوری بود. بخش رابطه جنسی داشتن با یه نفر برای همیشه تو ذهنم خاموش شد. شاید اگه پریودم انقد عقب نمی افتاد و هورمونا روانم رو به بازی نمیگرفتن اینجور نمی شد. چرا میشد ولی دیرتر میشد حداقل. دلم میخواد دلیل عقب افتادن پریودم یه سرطان بزرگ باشه.  کاش گریه نکنم دیگه. فکر کنم جیک جیلینهال بغلم کرده و بهم میگه مارتای عزیزم همه چی درست میشه ولی من بهش میگم اگه میشه دلم میخواد صبح پا نشم. نه میخام و نه توانش رو دارم. چجوری از این یکی درد زنده بیرون میام؟ نمیدونم. حتی امیدوار نیستم نجات پیدا کنم. یعنی ممکنه بگذره؟</description>
                <category>marta</category>
                <author>marta</author>
                <pubDate>Sun, 21 Nov 2021 01:22:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>28 آبان: جوری که وارد شنبه میشم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91248766/28-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-jxnyd7fhjb6c</link>
                <description>ملافه‌ی تمیز روی تختم پهن کردم و روبالشتی تمیز روی بالشت کشیدم. از صحنه تخت با ملافه‌های تمیز آنچنان کیف کردم که چندین ثانیه بهش نگاه کردم و بعد خودم رو خوشحال سپردم به تخت. به آبانِ تقریبا تموم شده فکر کنم. نسبت به دنیا پیروز نیستم و از برنامه خودم هم عقبترم. ولی نسبت به خودِ قبلم خیلی بهترم. کمتر اجازه دادم حال بد مانع زندگی کردنم بشه و کمتر به قهقهرای سیاهی رفتم. اگر هم که رفتم برای بیرون اومدن امید به کسی نداشتم. امیدم به فیلم بود و خواب و کیک پختن و شام پختن و حتی شطرنج. یه چیز دیگه که یاد گرفتم تاثیر ورزش بود در حال و زندگی من. هر وقت ورزش کردم، از نظر روحی و روانی صدبرابر بهتر از زمان‌های دیگه بودم. واقعا ورزش نجات بخشم بود و فهمیدم یوگا رو هم دوست دارم. کار خوب دیگه‌ای که کردم، درست کردن تایم لاگر بود و فهمیدم که بیشترین وقتمو که  ۳۰ درصدش رو شامل مشه میدم به بازی و سوشال مدیا و خلاصه اینترنت. در پله دوم کارای دانشگاه بود که ۹ درصد وقتمو شامل میشد. انگیزه‌م کمتره و برا همین وارد یه گروه مطالعه شدم و امیدوارم که بیشتر تلاش کنم. خلاصه هرچند اوضاع خوب نیست ولی کمی بهتر از قبله.  هفته عنی در انتظارمه ولی با ملافه‌های تمیز وارد شنبه میشم.</description>
                <category>marta</category>
                <author>marta</author>
                <pubDate>Sat, 20 Nov 2021 01:23:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>