<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میثم بال‌زده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_91252095</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:43:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3311054/avatar/r9tRtz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>میثم بال‌زده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_91252095</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سینمای اروتیک و افشاکنندگیِ تصویر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91252095/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-yqd6xpp2cxxp</link>
                <description>اروتیک(Erotic) بودن یک فیلم، پیش و بیش از آن‌که به موضوع فیلم و آن‌چه در مقابل دوربین به نمایش در می‌آید وابسته باشد، به چگونه نشان دادن &quot;آن&quot; وابسته است. به تعبیر دیگر، اروتیک بودن یک فیلم نه به آن‌چه نشان داده می‌شود، که به این‌که &quot;چطور&quot; نشان داده می‌شود وابسته است. ابژهٔ درون تصویر نیست که تصویر را اروتیک یا غیراروتیک می‌کند، بلکه چگونه به تصویر کشیدن آن ابژه است که آن را اروتیک یا غیراروتیک می‌کند. ممکن است در اثری (فیلم، عکس، نقاشی)، ابژهٔ درون تصویر، یک ابژهٔ جنسی و برهنه باشد، اما خالق (کارگردان، عکاس، نقاش) آن را طوری به تصویر بکشد که اروتیک نباشد، و بالعکس؛ ممکن است اثری فاقد ابژهٔ جنسی باشد اما خالق آن را طوری به تصویر بکشد که اثر، اثری اروتیک جلوه کند.واژهٔ اروتیک مشتق شده از «اِروس» (Eros/ Ἔρως) است؛ از اساطیر یونانی که به خدای عشق مشهور بود، فرزند «آرِس»، خدای جنگ، و «آفرودیته»، الههٔ عشق و شهوت. اِروس را در فلسفهٔ یونانی مفهومی گرفته‌اند معادل عشقِ پُرشور و شهوانی. پس اروتیکِ مشتق شده از اِروس، نه دال بر برهنگی و عمل جنسی، که دال بر چیزی است که شهوت‌انگیز است و در اثر هنری، اثری است که قوای شهوانی بیننده را تحریک می‌کند؛ و این چیزی جدا و‌ پیشینی از چیستی آن ابژه است، که ابژه می‌تواند در ظاهر پوشیده و غیرجنسی باشد، اما در باطن به گونه‌ای بر مخاطب عرضه شود که قوای شهوانی‌اش را تحریک کند.بنابراین، فیلمی اروتیک است که فیلم‌ساز، ابژهٔ به تصویر در آمده را به گونه‌ای به پیش چشم مخاطب به تصویر بکشد که قوای شهوانی‌اش را تحریک کند. این ابژه می‌تواند ذاتاً هم خود اروتیک و شهوانی باشد (مانند برهنگی و عمل جنسی) - مشروط بر آن‌که میزانسن و دکوپاژ این‌گونه القا کند - و می‌تواند چیزی معمولی و در نگاه اول خارج از دایرهٔ شهوت باشد. آن‌چه که فیلم یا سکانسی از فیلمی را اروتیک می‌کند، نه صرفاً میزانسن و آکسسوارها و ابژه‌‌ها، که چگونگی به تصویر کشیدن آن‌هاست.از این جهت می‌توان این مقایسه را میان دو فیلم پُر سر و صدای ۲۰۲۴، «The Substance» و «Anora» پیش آورد؛ برخلاف انتظار، فیلم اول اروتیک‌تر از فیلم دوم است، حال آن‌که فیلم اول فاقد برخی سکانس‌های فیلم دوم است و در ظاهر نیز، علیه «ابژهٔ جنسی بودن زن» ساخته شده. یا برای مثالی روشن‌تر، «The Batman» مت ریوز، با آن‌که اثری ابرقهرمانی است و مطابق استانداردهای آن ژانر، اساساً هنجارگونه‌تر و عمومی‌تر ساخته می‌شود، از «Anora» شان بیکر به مراتب اثری اروتیک‌تر است، در حالی که به کلی فاقد سکانس‌های جنسی است. این تفاوت در چگونه به تصویر کشیدن ابژه‌هاست. با آن‌که «سِلِنا/کَت‌وُومَن»(زن گربه‌ای) لباسی کاملاً پوشیده بر تن دارد، اما مت ریوز آن را به صورت ابژه‌ای جنسی و اروتیک به تصویر می‌کشد، بر خلاف شان بیکر که قصه‌اش دربارهٔ کارگری جنسی است و با این حال، او را نه به صورت ابژه‌ای جنسی، که به صورت انسانی همچون دیگر انسان‌ها به تصویر می‌کشد. تفاوت میان دو فیلم، نه در موضوع و سوژه‌ها و ابژه‌ها، که در چگونگی به تصویر کشیدن آن‌هاست. و این‌چنین است که «تصویر»، پرده از نیت باطنی فیلم‌ساز بر می‌دارد.در سینمای پس از انقلاب، با توجه به هنجارهای مورد تأکید نظام و جامعه، به ظاهر سینما اصلاح شده و از هر گونه ابژهٔ جنسی و اروتیک تخلیه و پاک می‌شود. حجاب اسلامی مورد تأکید نظام به ظاهر رعایت شده و هیچ‌گونه برهنگی و عمل جنسی و اروتیکی بر روی پرده نمی‌رود. با این حال، از میانهٔ دههٔ نود، سینمای ایران به معنای دقیق کلمه - و آن‌طور که ذکرش رفت - درگیر امر اروتیک شد. مسئله چیزی بیش از شوخی‌های جنسی است که معمولاً در کمدی‌ها حضور پُررنگی دارد. در این سال‌ها زن، نه به عنوان یک انسان و فراتر از جنسیتش - که مورد تأکید نظام بوده - که به وضوح به عنوان ابژه‌ای جنسی، به تصویر کشیده می‌شود، حتی با وجود رعایت کامل و یا ناقص حجاب.شاید یکی از اروتیک‌ترین تجربه‌ها در این چند سال، فیلم سینمایی «شهرک» به کارگردانی علی حضرتی بوده. حال آن‌که فیلم با مجوز رسمی ساخته شده و به ظاهر هیچ‌گونه نکته و تصویری که نیاز به حذف داشته باشد، ندارد. با این حال فیلم‌ساز علاوه بر زن درون فیلم (با بازی مهتاب ثروتی)، حتی سیگار و سیگار کشیدن را نیز به گونه‌ای اروتیک به تصویر می‌کشد. علاوه بر این اثر، عمدهٔ فیلم‌ها و سریال‌های ساخته شده - چه در صداوسیما و چه در شبکهٔ نمایش خانگی - از این نگاه بیمار فیلم‌ساز به زن رنج می‌بردند. شمایل به تصویر در آمده از زنان در این آثار، گواه این ادعاست. این، چیزی به غیر از آثاری است که اساساً موضوع‌شان زن به مثابه ابژهٔ جنسی بوده، از جمله سریال جیران.شمایل اروتیک و ابژهٔ جنسی کردن زن در سینمای ایران به آن میزان گسترده شده و به عنوان موتیف لازم برای «جذاب شدن اثر» به کار رفته که حتی رد و نشانی‌اش در فیلم‌های جبههٔ انقلاب نیز دیده می‌شود. از جمله آثاری که «خیرالله تقیانی‌پور» در چند سال گذشته ساخته، یعنی سریال «نجلا» و فیلم‌ سینمایی «قلب رقه».در «قلب رقه» ما با شخصیت زنی مواجهیم که بناست به لحاظ ظاهری، شمایل ذهنی جامعهٔ ایرانی از زنان لبنانی و سوری را رسمیت ببخشد و احتمالاً هم مخاطب را راضی کند که چرا مجاهد ایرانی با او ازدواج کرده و حالا هم برای نجاتش می‌خواهد تمام مأموریت را زیر سؤال ببرد! باز این‌جا نکته صرفاً در انتخاب بازی‌گر و چگونه آرایش کردن او نیست. چنان‌که گفته شد، مسئله دقیقاً به ذهنیات فیلم‌ساز و چگونه به تصویر کشیدن آن زن باز می‌گردد. تنها برای یک نمونه، کلوزآپ‌های افراطی فیلم‌ساز از زنی که به ظاهر کاملاً پوشیده است و حجابِ کامل عربی دارد، گواه این است که کارکتر زن تنها برای آن‌که ابژه‌ای جنسی باشد و - از به کار بردن این عبارات عذر می‌خواهم - جذابیت بصری فیلم را بالا ببرد، در فیلم حضور دارد.اعتراف به این نکته سخت و تکان‌دهنده است که «قلب رقه» با موضوع سوریه و داعش و مدافعان حرم، از «Anora» که قصهٔ یک فاحشه را در قلب آمریکای سکس‌زده روایت می‌کند؛ به مراتب اروتیک‌تر و شهوانی‌تر است...</description>
                <category>میثم بال‌زده</category>
                <author>میثم بال‌زده</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2025 15:33:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوتاه دربارۀ گفت‌وگوی اندیشۀ پویا با «محمد افشین‌وفایی» در شمارۀ نود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91252095/%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%DB%80-%D9%BE%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A7%D9%81%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%88%D9%81%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D9%86%D9%88%D8%AF-enakgpjtsk7j</link>
                <description>«...برخلاف تصور اولیه‌ام، در نسخه‌های خطی و اسناد، چیزهای جالبی دربارۀ حافظ پیدا کردم. در یک کتاب‌خانه در روسیه یک نسخۀ خطی هست که آدمی هم‌عصر حافظ نوشته که حافظ را دیده و بعد راجع‌به شعر حافظ قضاوت جالبی می‌کند و نظرش این است که حافظ در سرودن خَمریه مبالغه کرده. یعنی یک کسی که حافظ را دیده شعرش را این‌طور قضاوت می‌کند. برخلاف تصور غالب ادوار بعد، آن را عارفانه نمی‌بیند. طبعاً کسی که هم‌عصر حافظ است درک بهتری از شعر او و شیوۀ کار او داشته تا ما که امروز از پَسِ سالیان دراز به کار او می‌نگریم و درباره‌اش قضاوت می‌کنیم...»«...من به نگاه [ایرج] افشار احترام می‌گذارم و می‌فهمم چرا مصلحت ندیده اگر در این جامعهٔ بی‌ در و‌ پیکر چهار تا آدم مثل قزوینی داریم چهرهٔ آن‌ها را به دست خودمان مخدوش کنیم. فروغی هم وقتی هزلیات سعدی را حذف می‌کرد با این نگاه بود که سعدی به عنوان معلم اخلاق را با دست خودمان خراب نکنیم. چیزهایی را باید حفظ کرد. انتشار این‌ها و خواندن‌شان برای همه‌کس به مصلحت نیست. ولی من از مصلحت‌سنجی خسته‌ام. معتقدم حقیقت باید همان‌طور که هست، تمام و کمال، بی‌پرده و عریان، در معرض دید و داوری قرار گیرد؛ حتی اگر بر صورت ما سیلی بزند. شاید بعضی چیزها این وسط نابود شود اما در نهایت آن‌چه می‌ماند - اگر بماند - تأثیر درست‌تر و عمیق‌تری می‌گذارد. با واقعیت باید همان‌طور که هست روبه‌رو شد...»جملات فوق را «محمد افشین‌وفایی» - هیئت علمی گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران و مدیر بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار - در مصاحبه با «مریم شبانی» به زبان آورده، در نوش‌ونوشتِ «از ایرج افشار آموختم که اخبار را دنبال نکنم»، شمارهٔ نود مجلهٔ اندیشهٔ پویا.حدود دو ماه پیش و هم‌زمان با ثبت‌نام علی لاریجانی برای نام‌زدی انتخابات ریاست جمهوری، بنا کردم به نوشتن متنی دربارهٔ نسبت میان «فلسفه» و «حکمت». قصدم این بود که در آن متن توضیح دهم چگونه نفس «فلسفه خواندن» منجر به «کسب حکمت» نمی‌شود و چه بسا حتی مانع گردد. و این البته محدود به فلسفه خواندن نیست، که در دایرهٔ بزرگ‌تری، نفس «علوم انسانی خواندن» نیز همین وضع را دارد، و در دایره‌ای بزرگ‌تر و عام‌تر حتی، نفس «کتاب خواندن». یعنی تمام آن‌چه که در ظاهر و به تلقی مشهور، کسب و مداومت و مؤانستش، طبعاً و روی کاغذ باید منجر به کسب حکمت شود. متأسفانه آن متن مدام اسیر تعلل امروز و فردا شد و نیمه‌کاره ماند.به دو نقل قول اول متن بازگردیم. نام «محمد افشین‌وفایی» روی کاغذ با آن تحصیلات و تألیفات و مناسبات و ارتباطات و صندلی‌هایی که بر آنان تکیه زده، نام رشک‌برانگیزی است. با این حال خواندن همین دو نقل قول از آن پنج صفحه گفت‌وگوی خواندنی کافیست تا آدم را ناامید کند.به نقل قول اول توجه کنیم. آیا صرف «معاصر بودن شخص الف با شخص ب» و حتی «مواجهه و گفت‌وگوی دو شخص با هم»، باعث می‌شود که شخص الف درک جامع و‌ مناسبی از شخص ب و افکار و درونیاتش پیدا کند و بالعکس؟ اگر این‌طور است پس چرا آن‌قدر که ما امروز فردوسی و سعدی و حافظ و فارابی و شیخ الرئیس و سهروردی و ... را ارج می‌نهیم، در زمان خودشان آن میزان ارج ندیده‌اند؟ سلطانِ غزنوی با شاهنامهٔ فردوسی چه کرد؟ بیهقی برای معاصرانش چه مرتبه‌ای داشت و چه بلایی بر سر تاریخ چند جلدی‌اش آمد؟ شیخ الرئیس چه سرگذشتی داشت و سهروردی چه سرنوشتی؟ با عطار و رازی چه کردند؟! آیا ارزش کار این بزرگان، چنان که امروز بر ما روشن است، بر معاصران‌شان نیز روشن بود؟آیا محقق و پژوهش‌گر و راه‌بَرِ «بنیاد موقوفه...» ما به راستی چنین منظر و تفسیر و تحلیلی دارد؟ یا آن‌که چون تمایل ندارد پشت عَلَم تفسیر رسمی حاکمیت از حافظ سینه بزند، چنین چیزی می‌گوید و چنین استدلالی می‌آورد؟ این چه مغالطهٔ طفلانه‌ایست؟! نتیجهٔ علم و پژوهش صدها مفسر در طی چند قرن را فدای نقل قول از ناشناسی می‌کند که روزگاری دیواربه‌دیوار حافظ بوده و امروز در سرمای روسیه به سر می‌برد، تنها به این دلیل که بتواند نیش‌خندی به قرائت رسمی از حافظ بزند و لابد انتقامی هم از دبیر ادبیات دوران دبیرستان که هر جا «شراب» می‌دید، آن را «شراب عرفانی» مراد می‌کرد، بگیرد! نام این کار نیز لابد - و چنان‌که در نقل قول دوم گفته - مواجههٔ جامع و کامل با واقعیت است!به سراغ نقل قول دوم برویم. آیا چنان‌که گوینده ادعا می‌کند، «واقعیت» و «حقیقت» یکی و همانند است؟ آیا واقعیت هر چیزی، خبر از حقیقتش می‌دهد و حقیقت هر چیزی، سرّ درون واقعیتش است؟ دومی &quot;شاید&quot; به تمامه صادق باشد، اولی اما هرگز صادق نیست. بله سعدی هزلیاتی نیز داشته و این واقعیت حیات اوست، اما آیا حقیقت او نیز در این هزلیات نهفته؟ آیا حقیقت قزوینی و فروغی بسته به حذفیاتی است که از واقعیاتش کرده‌اند؟ آیا واقعاً برای کشف حقیقت این بزرگان، نیاز داریم  به خصوصی‌ترین واقعیات‌شان نیز پِی ببریم؟ اگر کسی تنها «کلیات سعدی» تصحیح فروغی را بخواند - و عمیق هم بخواند - و هیچ‌گاه گذرش به هزلیات او نیز نخورد، به درک حقیقت سعدی و آموزه‌های والایش نائل نخواهد شد؟آیا واقعاً آن‌چه زنده‌یادان محمدعلی فروغی و ایرج افشار انجام دادند، «مصلحت‌سنجی» بود و تفاوت افشین‌وفایی با آنان در این است که او دیگر حوصلهٔ مصلحت‌سنجی را ندارد؟(اصلاً مصلحت‌سنجی بیش‌تر حوصله می‌خواهد یا مصلحت‌ناسنجی؟!) یا آن‌که تفاوت در آن است که فروغی و افشار واجد نگاهی بودند که جانشین امروزشان فاقد آن است؟! نگاهی که - فراتر از هر تحصیل و خواندنی - ناشی از حکمت است. حکمتی که روشن می‌کند میان واقعیت و حقیقت تفاوت آشکاری وجود دارد و برای کشف حقیقت بزرگی چون سعدی، نیازی نیست حتماً تا خصوصی‌ترین و پَست‌ترین واقعیتش نیز پیش برویم و درکش کنیم. از سر همین حکمت است که در مواجهه با فیلسوفان و متفکرانی چون هگل، ویتگنشتاین و فوکو، توجه به آن‌چه در زندگی شخصی‌شان رخ داده بلاموضوع است. یا پرداختن به غائلهٔ چند ده سالهٔ هایدگر که آیا پیرو هیتلر و نازی بوده یا خیر، برای آنی که در طلب فهم جوهرهٔ فلسفهٔ اوست، بی‌معناست. یا برای آنی که به طلب حقیقی فلسفه آمده، احمقانه است چشم‌پوشی بر میراث سترگ حکیمان مسلمان، تنها به دلیل این بهانه‌جویی کودکانه که «فلسفهٔ اسلامی یا فلسفهٔ مسلمانان؟»! و پی‌گیری این پرسش بلاهت‌آمیز با اصلاً مگر اسلام فلسفه دارد؟ مگر اسلام اقتصاد دارد؟ مگر اسلام علوم انسانی دارد؟ مگر...؟!بی‌معنا و جاهلانه است. چنان‌که جاهلانه است چشم‌پوشی بر تألیفات و پروژهٔ فکری سید جواد طباطبایی، تنها به دلیل سیاهه‌های ادامه‌دارش در ایام بلوا. و یا چشم‌پوشی بر داوری اردکانی تنها به دلیل تصمیمات و مواضع سیاسی چند سال اخیرش. واقعیت حقیقتی دارد و حقیقت جوهره‌ای. و چنان نیست که برای پِی بردن به جوهرهٔ حقیقتی، نیاز باشد به هر چیز کوچک و بزرگی که بر این کرهٔ خاکی گذشته توجه کنیم و ضریب دهیم که به قول عارف بزرگی (نقل به مضمون) «در تمیزترین باغچه‌ها نیز کرم‌هایی پیدا می‌شود».میراث بزرگ محمود افشار یزدی و فرزندش، ایرج افشار، امروز در دستان محمد افشین‌وفایی است. شاید عاقبت روزی برسد و فرصتی پیدا شود و آن متن نیمه‌کاره، پایان یابد...</description>
                <category>میثم بال‌زده</category>
                <author>میثم بال‌زده</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 10:20:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشباع‌شدگی و بی‌مسئولیتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91252095/%D8%A7%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D8%B9-%D8%B4%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA%DB%8C-wejfaipztkmo</link>
                <description>«تهران» شهری است که به نقطهٔ پایانی خود رسیده. از هر سو که نظر کنی، می‌بینی تا آخر خط را رفته. گویی دیگر هیچ اتفاق تازه‌ای نیست که بخواهد بیفتد، هیچ باری بر زمین نمانده و هیچ کاری نیست که بخواهی انجام دهی. نوعی اشباع‌شدگی محض، آن‌قدر که ممکن است سرریز کند و جهانی را با خود ببرد. در یک لحظهٔ پایانی لَبالَب مانده و در همان لحظه به نفس کشیدن ادامه می‌دهد. همین توقف در لحظه هم آن را از تکاپو انداخته و در عادت و روزمرگی محصور کرده. هیچ چیز نویی نیست و همه چیز ماشین‌وار تکرار می‌شود.این اشباع‌شدگی و استغنا و این روزمرگیِ سیطره‌یافته، طبعاً بر انسانی که در این شهر زندگی می‌کند _ خواه تهرانی باشد و خواه نباشد _ نیز اثر می‌گذارد. بر او مستولی شده، حیات و تکاپو را از او گرفته و او را در روزمرگیِ خود مستغرق کرده. و حاصل شده انسانِ ماشینی که روزمره را زیست می‌کند و همه چیز برایش تکراری است. اراده‌ای به عمل تازه هم ندارد چرا که اولاً مستغنی است و گمان می‌کند در آخر خط است و کاری برای انجام دادن وجود ندارد، همه چیز حی و حاضر و آماده است و به سر منزل مقصود رسیده. ثانیاً ماشین که از خود اراده‌ای ندارد و اراده‌اش را _ به طور پیشینی _ به دیگری (گرداننده/مسئول) تفویض کرده و تنها ایستاده در نقطهٔ تسلسل، تکرار و تکرار را تجربه می‌کند. نه به قدم و کنش تازه‌ای می‌اندیشد و نه تکاپوی عمل دیگری را دارد.«انسانِ ساکن تهران» از سر همین اشباع و استغنا و از سر تکیه کردن بر زیست ماشینی و پذیرش ولایت روزمرگی، اراده و مسئولیتی که بداهتاً بر گُردۀ اوست را به دیگری‌ای تفویض کرده و از هر گونه مسئولیتی نیز سر باز می‌زند. پذیرش مسئولیت در نقطه‌ای اتفاق می‌افتد که فرد اراده به برداشتن قدم و انجام کاری تازه کرده و قصد حرکت و تکاپو دارد. آن‌که در نقطه‌ای ایستاده و ماشین‌وار تنها صیرورت جهان را نظاره می‌کند، چه اراده و چه مسئولیتی می‌تواند داشته باشد؟ انفعال و تنزه‌طلبی در چنین نقطه‌ای است که گریبان انسان ساکن تهران را می‌گیرد.‌و لابد از سر همین است که سال به سال، دانش‌جوی &quot;ساکن&quot; تهران به عوض آن‌که چنان روز اول سالِ نو یا روزِ پایانی/آغازین سال خُمسی، شانزده آذر (https://vrgl.ir/7Kn8C) را روزی ببیند که خود و فعالیت یک ساله‌اش را بسنجد و به این پرسش پاسخ دهد که «من [ِ دانش‌جو] در این یک سال چه کردم؟»؛ هر بار مقامی از مقامات رسمی سیاست را به دانش‌گاهِ خود دعوت می‌کند و او را به زیر چماقِ پرسش‌های بی‌امانِ معنادار و بی‌معنایش قرار می‌دهد چرا که او اشباع شده و مسئولیتی بر دوش خود نمی‌بیند، بلکه ماشینی است که هر ساله در یک روز این فرصت را می‌یابد که از آن‌ که اراده و مسئولیت را به او تفویض کرده پرسش‌گری کند و دلش هم به همان خوش باشد.و باز لابد از سر همین است که تشکلِ دانش‌جویی مزبور، بی‌آنکه از خود بپرسد که «در شش ماه گذشته من چه کردم؟» و «من چه قدم مؤثری برای مسئلهٔ فلسطین برداشتم؟» و «من از کدام ظرفیت داخلی و خارجی دانش‌جو و دانش‌گاه برای حل این بحران استفاده کردم؟» و «من چه تلاشی در جهت باز کردن گرهی از گره‌های این کلاف پیچیده کردم؟» و ...؛ تنزه‌طلبانه نامه‌ای به مقام اول کشور می‌نویسد و از نحوهٔ عمل‌کرد او پرسش‌گری می‌کند، یعنی تکراری‌ترین، پیش پا افتاده‌ترین و منفعلانه‌ترین کار ممکن را! چرا که سال‌هاست پذیرفته ماشین‌وار دست به همین کارهای تکراری بزند و مسئولیتی بر عهده نگیرد و قدمی بر ندارد.حال مقایسه کنید این انفعال‌ها را با فعالیت‌های شش ماه اخیر دانش‌جو‌ و غیردانش‌جوهای مشهد در زمینۀ فلسطین که روز به روز هم گسترده‌تر شده و ظرفیت‌های تازه‌ای را خلق کرده و حالا به فکر یک عملیات میدانی تازه هم افتاده‌اند! و یا مقایسه کنید با آنچه دانش‌جویان اهوازی روز جمعه در راه‌پیمایی روز قدس رقم زده‌اند. و یا با فعالیت‌های جدی و مستمر و خستگی‌ناپذیر گروهی در بوشهر، که تنها یک قلمش، «مستضعفین تی‌وی»ای بود که تمام کشور را تحت تأثیر قرار می‌داد. و یا فعالیت‌های مستمری که از دل گروهی در مساجد حومۀ شهر تبریز جرقه زد و رشد کرد و در فضایی که به نظر می‌آمد هیچ راهی برای حضور و اصلاح وجود نداشت، راهی گشود و امروز خط تازه‌ای در مدیریت شهری تبریز رقم زده و مسئولیت آن را به عهده گرفته.این‌ها از دل ذهن و جغرافیایی بر می‌آید که خود را هم‌چنان در ابتدای مسیر می‌بیند. ذهنی که به ضعف و نقصان خود در این جهان پهناور واقف است و به مسئولیتی که در جهت رفع نواقص بر شانه دارد و البته به بارهای بسیاری که برای رسیدن به موعود، بر زمین مانده. در تهران اما، اشباع‌شدگی و استغنا و کمال‌یافتگی کاذب، انسان &quot;ساکن&quot; تهران _ خواه تهرانی و خواه غیرتهرانی _ را محصور خود کرده. گمان می‌کند بر قله ایستاده است و لذا جز ایستادن به نظارۀ عوام و خواص و گرفتن لحن طعنه‌آمیز و طلب‌کارانه از صغیر و کبیر، گویا کار دیگری ندارد. مسئولیت خود را تماماً به دیگران سپرده، شانه‌های خود را سبک کرده و به حکمرانیِ امارتش می‌پردازد. هر چند وقت یک بار نیز، برای آسودگی وجدان پُرآشوبش، متنی خطاب به مدیری می‌نویسد و یا مدیری را دعوت و حق به جانب از رویش رد می‌شود و یا دیگر اگر خیلی بخواهد از خود تحرکی نشان دهد، جلوی سفارتی جمع می‌شود و حنجره‌ای پاره می‌کند و تخم مرغی پرتاب! تا نشان دهد ساربان کیست و افسار شتر به دست چه کسی! گویا جنابان ساکن تهران، جز ریاست و هدایت و بازجویی، رسالت و مسئولیت دیگری در قبال دنیا و مافیهایش ندارند...[نوشته شده در روز یک‌شنبه نوزدهم فروردین‌ماه یک‌هزار و چهارصد و دو هجری خورشیدی]</description>
                <category>میثم بال‌زده</category>
                <author>میثم بال‌زده</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 10:24:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سندرومِ «تنزه‌طلبی»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91252095/%D8%B3%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%90-%D8%AA%D9%86%D8%B2%D9%87-%D8%B7%D9%84%D8%A8%DB%8C-znik0yh3bm0b</link>
                <description>در یک سال گذشته، مطلبی ذهنم را مشغول کرده. کُنشی که متعدد به چشمم می‌آید و به آن بسیار فکر می‌کنم، و البته به نتیجه‌ای نیز نمی‌رسم. نمی‌فهمم چرا و چطور چنین چیزی رخ می‌دهد. این میل افسارگسیخته به تنزه‌طلبی از جمهوری اسلامی توسط برخی از حزب‌اللهی‌ها را نمی‌فهمم. چطور کسی به نقطه‌ای می‌رسد که «نفس» و «ماهیت» خود را انکار کند؟البته آن‌چنان هم پیچیده نیست. هر آدمی در زندگی‌اش خسته می‌شود. زیست انقلابی _ آن هم در دنیایی که زندگی نرمال بر آن سایه افکنده، تمام ساحات زندگی را در نوردیده و حیثیتت را می‌بلعد _ خسته‌کننده است. به راستی تا به کِی مقاومت؟ آن هم در برابر «تمام دنیا»؟ این نبرد بی‌امان در میان تعارضات درونی و بیرونی، چه موقع بناست به پایان برسد تا آب خوشی از گلو پایین رود و نفس راحتی کشیده شود؟ اما سؤال این‌که، آیا بناست تمام شود؟امروز در توییتر، رشته توییتی از فرد حزب‌اللهیِ ریشه‌دارِ مشهوری دیدم که در آن، طلب‌کارانه بر جمهوری اسلامی شوریده بود که چرا فرزندآوری را تبلیغ می‌کنی و کاری می‌کنی که منی که مستقلاً تصمیم به فرزندآوری داشتم در منگنهٔ هزینه دادن و مصادره شدن قرار بگیرم؟!راستش هر چه این رشته توییت را بیش‌تر خواندم، برایم غریب‌تر نمود. باورم نمی‌شد که این شخص چنین حرف‌هایی می‌زند؛ این چنین تنزه‌طلبانه، جمهوری اسلامی را دیگری خود می‌کند و بر آن می‌شورد! او دیگر چرا باید هزینه-فایده کند و از این فراری باشد که اعمالش به نام جمهوری اسلامی بخورد؟ او که حزب‌اللهی است دیگر چرا؟بلوای سال گذشته چگونه گُر گرفت و شعله‌ور شد؟ جرقه‌هایی در سطح شهر رُخ می‌داد و فضای مجازی خار‌ج‌نشین هم به آن دامن می‌زد، اما آن‌چه نفت شد و بر این جرقه‌ها ریخت و آن را شعله‌ور کرد، پویشی بود که برخی حزب‌اللهی‌ها و مذهبی‌ها راه انداختند ابتدا تحت عنوان «محجبه‌ام و با گشت ارشاد مخالفم» و پس از آن تحت عنوان «محجبه‌ام و با حجاب اجباری مخالفم». در آن‌جا نیز انگیزه‌ای که باعث شد این افراد دست به چنین پویشی بزنند آن بود که نمی‌خواستند محجبه‌ بودن و چادری بودن‌شان به نام نظام تمام شود، نمی‌خواستند فعل‌شان مصادره گردد. می‌خواستند مستقل بودن خود و تصمیم‌شان به چشم همه بیاید و کسی تصور نکند از سر نظام و سید علی خامنه‌ای و حزب‌اللهی بودن است که چادر سر می‌کنند و حجاب دارند.این آفت «تنزه‌طلبی» از چه سر به جان حزب‌اللهی‌ها افتاده؟ از آن جهت که از مقاومت خسته‌ شده‌اند، از هزینه دادن، از نرمال نزیستن، از نگاه‌های چپ چپ، از آن جهت که نمی‌توانند با خیال راحت به کافه و رستوران و تئاتر و سینما بروند، از آن...اما نه! این‌ها فرع ماجراست و نشانی غلط! این آفت از سر دوگانهٔ «من و آقای جمهوری اسلامی!» است که به دامان‌مان افتاده، از سر این‌که تصور می‌کنیم جمهوری اسلامی چیزی خارج از ماست و ما چیزی خارج از آن، یک «دیگری» و نه ذات و نفس. این همان آفتی است که سی سال پیش جماعت دیگری دچارش شدند و چند سال بعد با نام «اصلاح‌طلب» تغییر نقش دادند و رفته رفته خود را دیگری جمهوری اسلامی قلمداد کردند.اما چگونه سر و کلهٔ این آفت پیدا می‌شود؟ زمانی که کسی ماهیت و هویت خود را نشناسد و نخواهد یا نتواند که مسئولیت آن را بر عهده گیرد، گرفتار چنین آفتی می‌شود. اگر آن حزب‌اللهی _ و حزب‌اللهی‌های دیگر _ خود را در مقام مسئول جمهوری اسلامی می‌دید و مسئولیت آن را می‌پذیرفت، آیا باز هم این چنین تنزه‌طلبانه موضع‌گیری می‌کرد؟ از قضا او این کنش را انجام می‌دهد تا مسئولیتی به عهده نگیرد، و نمی‌داند این شانه‌خالی کردن از مسئولیت، انکار هویت و آغاز از خود بیگانگی است. امروز برای گشت ارشاد و حجاب و فرزندآوری و رأی و انتخابات شانه خالی می‌کند تا منزه بماند، فردا دست به چه کاری خواهد زد؟مگر نبوده‌اند و ندیده‌ایم؟ به وفور بوده‌اند _ و هستند _ آدم‌هایی که در این سالیان، به خاطر حادثه و اتفاقی، از سر بی‌مسئولیتی و تنزه‌طلبی، از سر آن‌که مباد دامان‌شان لَکی بر دارد و دوست و آشنایی سرزنش‌شان کند، از سر آن‌که مباد ناچار باشند با وجدان خود یکی به دو کنند، تماماً خود را منکر شده، فعلی را کنار گذاشته و فاتحه‌اش را خوانده‌اند، به خیال آن‌که سفرهٔ خود را از جمهوری اسلامی جدا کرده و دیگر می‌توانند شب‌ها آسوده بخوابند! روزی قید انتخابات را زدند، روزی دیگر پا به راه‌پیمایی‌ها نگذاشتند، دیگر روز عطای فریاد زدن برای مظلومیت فلسطین را به لقایش بخشیدند، روزهای بعد به سراغ حجاب و نماز و روزه و زیارت و اربعین و ... رفتند و قیدش را زدند تا مباد کوچک‌ترین وصلتی با جمهوری اسلامی _ حتی در ظاهر _ پیدا کنند، و این چنین به خیال‌شان به جمهوری اسلامی ضربتی زدند، غافل از آن‌که خود را انکار کردند و از آن فاصله گرفتند و به از خود بیگانگی رسیدند. نمونه‌هایش نیز فراوان، چه در مشاهیر و چه در گُم‌نامان، مگر فی‌المثل امثال امیر مازیار و حسام مظاهری و مهدی نصیری و ... از کدام تخم‌مرغ بیرون آمده‌اند؟!حالا امروز همین آفت به جان دوستان حزب‌اللهی دیگری افتاده. از آن اتفاقات و پویش سال گذشته بگیرید، تا همهٔ گفته‌های پیش و پس از انتخابات در دو سه هفتهٔ گذشته، برچسب‌های «تُندرو» و «داعشی»‌ای که به دیگران می‌چسباندند، و این رشته توییت‌ امروز ک حتی حاضر نیست به اندازهٔ یک فرزندآوری، به حکومت چسبانده شود! به تازگی نیز یاد گرفته‌اند مدام «ایران ایران» و «امر ملی امر ملی» کنند تا تافتهٔ جدابافته بنمایانند و به نحو دیگری خود را از جمهوری اسلامی جدا و چهره‌شان را برای دیگری، بزک کنند! به خیال‌شان نیز با این‌ کار باعث می‌شوند که از جمهوری اسلامی فاصله بگیرند و هر کدام با خیال راحت ساز خودش را بزند و مسیر خودش را برود! البته جمهوری اسلامی مسیر خودش را با آرامش می‌رود و این‌گونه تنزه‌طلبی‌ها و سفره جدا کردن‌ها نیز خللی در کار و اراده‌اش ایجاد نخواهد کرد؛ باید دل به حال این دوستان بسوزانیم که قدم به قدم به سمت از خود بیگانگی و مرگ پیش می‌روند، و مگر چنین طلیعه‌ای، پایانی جز این دارد؟ آدمی برای نیل به مقصود، تنها کافیست «قدم اول» را بردارد و این دوستان با اعتماد به نفس عجیبی، در حال پیمودن قدم‌های اول خود به سوی مرگ هستند و افسوس که «هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست»...[نوشته شده در روز یک‌شنبه بیستم اسفندماه یک‌هزار و چهارصد و دو هجری خورشیدی]</description>
                <category>میثم بال‌زده</category>
                <author>میثم بال‌زده</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 10:21:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، ما، جهان و حدیثِ نفس...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91252095/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AD%D8%AF%DB%8C%D8%AB%D9%90-%D9%86%D9%81%D8%B3-knoao1kwuxcm</link>
                <description>کم پیش می‌آید در دانش‌گاهِ امروز، چیز چندانی دست آدم را بگیرد. نهایتاً در طول چهار پنج سالِ کارشناسی، دو سه استاد پیدا شوند و دو سه کلمه به آدم بیاموزند و بارش را ببندند. این اقبال با من بود که در همان ترم اول، در دامِ دو‌ نفر از آن دو سه استاد بیفتم.نزدش منطق قدیم یک را می‌آموختیم. پا به سن گذاشته بود، صدای گرم و نسبتاً خش‌داری داشت و شمایلی که در نگاه اول باعث سوءتفاهم می‌شد. معمولاً کت‌وشلوار کرم می‌پوشید و کلاهِ بِرِت مشکی‌ای را همیشه روی سر داشت، حتی به هنگام نماز. آن‌قدر خوب درس می‌داد که همه دوستش داشتند، حتی با وجود آن اخلاق _ به ظاهر _ خشکش و حتی با وجود آن‌که حزب‌اللهی بود و هر چند وقت یک بار، باری می‌خورد و با همان سلاح منطق، از روی دولت اعتدال و اقداماتش رد می‌شد، احدی هم حرفی برای گفتن نداشت.به روشنی در خاطرم نیست که اولین بار، با چه بهانه‌ای از عبارت «حدیثِ نفس» استفاده کرد، در خلال صحبت‌هایش بود یا در پاسخ به دانش‌جویی، نمی‌دانم‌. اما پس از آن، بارها و بارها شد که از آن استفاده کند و من هر بار، بیش‌تر به فکر فرو می‌رفتم که چه می‌گوید و از چه چیز می‌گوید. دانش‌جو صحبت می‌کرد و تحلیلش را ارائه می‌داد، او با گوشهٔ چشم و لب‌خندی آگاهانه به حرف‌هایش گوش می‌داد و سپس می‌گفت «این‌که حدیثِ نفسه!». حتی یک بار، این را به خوش گفت؛ حرفی زد و تحلیلی ارائه داد و سپس در پایانش _ با همان لب‌خند _ اضافه کرد «دارم حدیثِ نفس می‌کنم».راستش را بخواهید، حالا که درست فکر می‌کنم می‌بینم من در همان ترم اول ماندم. «حدیثِ نفس» ِ آن استاد و آموزه‌های آن دیگر استاد _ که با آن صورت و سیرتش از همان روزهای اول برایم «سقراط» شد و تا پایان به همان نام بزرگ خطابش می‌کردم _ مرا در همان ترم اول نگاه داشتند، گویی هیچ چیز دیگری نبود و هر چه بود، منشعب از همان‌ها بود. هر چه بیش‌تر به «حدیثِ نفس» فکر می‌کردم، برایم عمیق‌تر و اساسی‌تر می‌شد و تصویرم از جهان را به کلی تغییر داد.همان هم باعث شد برخلاف انتظارم، از در دوستی با «تجربه‌گرایانِ انگلیسی» _ که منطقاً باید با آن‌ها پدرکشتگی می‌داشتم _ در بیایم؛ «لاک» را دوست داشته باشم و حرف‌های «هیوم» را بفهمم. به «کانت» که رسیدم، دیدم خودش است، همانی که توانسته بود این را کاملاً به لحاظ علمی اثبات کند. تا مدت‌ها به غلط گمان می‌کردم آن‌چه کانت در «نقد عقل محض»‌اش مطرح کرده، تئوری‌پردازیِ فلسفیِ همین «حدیثِ نفس» است، همینی که باعث می‌شود این چنین دنیاهای هر کدام‌مان تصویر و تصور متفاوتی داشته باشد. چندی گذشت تا آن‌که متوجه شدم اشتباه می‌کردم و کانت اصلاً پای «مَنِ استعلایی» را پیش کشیده تا پِیِ «حدیثِ نفس» را بزند.با وجود تمام ارادتم به کانت اما، من هنوز پای در همان «حدیثِ نفس» دارم. حتی بعدها که با هایدگر و «زاین» و «دازاین»اش مواجه شدم، همان‌گونه برای خودم توجیهش کردم و فهمیدمش. با حدیثِ نفس، به استقبال آراء همه رفتم و حدیثِ نفس را توجیه کردم. و مگر اشتباه کردم؟ مگر اصلاً گریزی از حدیثِ نفس وجود دارد؟ما دنیا را از دریچهٔ تنگ چشمان‌مان می‌بینیم و وقایع را با عقل و احساس محدودمان درک می‌کنیم. و کیست که بتواند به روشنی بیان کند که دقیقا‍ً چه می‌بیند و چگونه و کیست که بتواند هم‌زادی _ به لحاظ درک و تصور مشترک _ برای خود در این دنیا بیابد؟ آیا اگر کودکی من آن‌گونه رقم نخورده بود، امروز این‌گونه می‌دیدم و می‌شناختم؟ اگر امروز خوش‌حال نبودم، باز هم آسمان این‌چنین شفاف و روح‌افزا آبی بود؟ و اگر ناراحت نبودم، این‌چنین سیاهیِ آلودگی چشمانم را می‌زد؟ اگر «انسانی» نخوانده بودم و «ریاضی» را ادامه داده بودم، باز هم دنیا و وقایعش برایم چنین معنایی داشت که امروز دارد؟ یا آن‌که به «انسان»، «تصمیم»ها و «مفاهیم» پشت می‌کردم و همه چیز را «عدد» می‌دیدم و با ضرب و تقسیم و جمع و تفریق و کسر و درصد می‌سنجیدم؟ آدم‌ها، کنش‌ها، رُخ‌دادها و ... آیا برایم چیزی غیر از حساب و نمودار بودند؟ اگر تجربی را ادامه می‌دادم چه؟ دنیا امروز برایم چه رنگ و شمایلی داشت؟ دیگر روح/ذهن/نفس دخلی در وقایع و تاریخ داشتند؟ راستی تا به حال به این فکر کرده‌اید که منطق ذهنی یک انسانی‌خوانده چقدر با یک ریاضی‌خوانده متفاوت است _ و بالطبع جهان‌بینی‌شان؟ آن کُنش غریب و رادیکال و هتاکانهٔ سال گذشتهٔ دانش‌جویان شریف، آیا از دنیایی خارج از دنیای صفر و یک ریاضی نیز بیرون می‌زد؟ شاید هم می‌زد! دارم حدیثِ نفس می‌کنم!در بدو وجود، ذهن چیزی جز لوحِ سفید است که با تجربیات و آموخته‌هایمان پُر می‌شود و رنگ می‌گیرد؟ و کدام دو نفرمان در این دنیا می‌توانیم ادعا کنیم که لوح‌مان را به یک شکل رنگ کرده‌ایم؟ و کدام دو نفرمان می‌توانیم ادعا کنیم آن‌چه می‌بینیم و حس می‌کنیم، یکی است؟! من اگر در این خانواده متولد نشده بودم، باز هم همین بودم؟ اگر در این شهر رشد نکرده بودم چه؟ و در این کشور؟ و در این حکومت؟ و در این تاریخ؟ در شهری دیگر، کشوری دیگر، حکومتی دیگر، تاریخی دیگر، چه از من ساخته می‌شد و لوح چه رنگی داشت و دنیا چه رنگی؟ این جهانِ پیش چشم، اگر در شوروی بزرگ شده بودم، چطور بود؟ و اگر در آمریکا؟ و اگر در سومالی؟ و آیا با شروع از آن نقاط، باز هم می‌توانستم به نقطهٔ امروز برسم؟ جهان و جهان‌بینی‌ام بافت و رنگ دیگری نداشت؟ و آیا این حدیث نفس نیست؟ پس در این جهان پُر متغیر، مَنِ استعلایی دیگر چه می‌گوید؟ اصلاً کیست و کجاست؟!تا به حال به «دزد» فکر کرده‌اید؟ من به او و کارش بسیار فکر می‌کنم. خاصه که در پنج سال گذشته، دو بار زهرش را چشیده‌ام. دزد تنها مجرم و گناه‌کاری است که تا به امروز نتوانسته‌ام از پس بخشش بر بیایم. نقل آن‌چه از من برده و بحران‌هایی که ایجاد کرده نیست، نقل آن است که دزدی کار بی‌شرمانه‌ای است که نمی‌توانم بفهممش. برایم حتی از قتل نیز غریب‌تر است‌. یک فرد چگونه می‌تواند به راحتی، چیزی که متعلق به دیگری است را از آن خود کند و با خیالی آسوده آن را بخورد و هضم کند؟ اصلاً نمی‌توانم بفهمم. مدام به آن فکر می‌کنم و به جایی نمی‌رسم. این توجیه‌های زرد پژوهش‌گرانِ اجتماعی که «فقر انسان را به چنین جایی می‌رساند» را نیز نمی‌فهمم و باور ندارم. این بیش از آن‌که توضیح دزد و دزدی باشد، توهین به فقر و فقیر است. اگر فقر می‌تواند این‌گونه توجیه کند، پس این همه فقیرِ پاک‌دستِ سالم را چه می‌شود؟ چرا آنان دزدی نمی‌کنند؟! روشن است که این گزاره بسندگی لازم را ندارد! کاش می‌توانستم وارد ذهن دزدی شوم و بفهمم او جهان را چگونه می‌بیند که می‌تواند دست به چنین کار بی‌شرمانه‌ای بزند و کَکَش نگزد. آیا دزدی، محصول حدیثِ نفس دزد نیست؟ شاید جهانِ کوچکِ ذهن او آن‌قدر بی‌اعتبار است که جهان بزرگ بیرون را این‌چنین کوچک می‌بیند و با آسودگی دست به دزدی می‌زند! نه؟!کسی را می‌شناسم _ خواستم اول بنویسم «دوستی»، بعد دیدم دوستیِ چندانی نداریم و تنها هم‌دیگر را می‌شناسیم و دنبال می‌کنیم. دوستی اصول و قاعده دارد، نه؟! _ در این حدود یک سال که چند باری به دلیل آن‌چه دروغ و اجحاف نسبت به مدیران صداوسیما می‌دیدم، مجبور به واکنش و نوشتن شدم، دو سه باری به حرف‌هایم واکنش نشان داده و مرا «ماله‌کش» خطاب کرده _ حال که اصلاً نمی‌دانستم آن گزاره‌های صرفاً خبری چه‌گونه‌ ماله‌ای‌اند؟ و چرا باید اصلاً ماله بکشم؟ آن هم مالهٔ جلیلی‌ای را که هیچ‌گاه از او خوشم نمی‌آمده؟! غریب نیست؟ _ باری، روزی دیدم جایی، در واکنش به نقدی به جمهوری اسلامی، این‌گونه پاسخ داده «قصد ماله‌کشی ندارم، اما...». یاللعجب! این آدم چرا همه چیز را ماله‌کشی می‌بیند؟ آیا به خاطر حدیث نفسش نیست؟ آیا به این خاطر نیست که همیشه خود و جهان را در موقعیتی دیده که گویا در حال ماله‌ کشیدن است _ از آن جهت که خود تصور می‌کند در حال ماله کشیدن است، و الا ماله چیست؟ مگر جز سر ساختمان، جای دیگری نیز کاربرد دارد؟! _ و همین باعث می‌شود همهٔ کنش‌های دیگران را نیز این‌گونه تفسیر کند؟مثال دیگری بزنم؛ نمی‌دانم چه‌قدر با آدم‌های رسانه‌ای مواجهه داشته‌اید. در میان آدم‌های این صنف، هستند کسانی که براساس «پروژه» کار می‌کنند. یعنی در حقیقت کاسب‌اند، پولی می‌گیرند و براساس سفارش پول‌دهنده، پروژه را جلو می‌برند! می‌دانم غریب است اما واقعی است! _ راستش هضم این موضوع هنوز برایم ممکن نشده! آدم چطور می‌تواند کاری خلاف عقیده و باورش انجام دهد؟ _ حالا همین آدم‌ها که حیات‌شان بسته به پروژه‌ها و سفارش‌های کارفرمایان است، همه را نیز همین‌گونه می‌بینند و گمان می‌کنند همه در حال پیش بردن پروژهٔ کارفرمایی هستند و با فلان نهاد و سازمانی، سَر و سرّی دارند. و خب، مگر چنین پیش‌فرضی غریب است؟ مگر آن‌که خیانت می‌کند، همه را خائن نمی‌بیند؟ و آن‌که دروغ می‌گوید، تصور نمی‌کند همه به او دروغ می‌گویند؟این آدم‌های مخالف نظام و مخالف انتخابات را دیده‌اید؟ دیده‌اید که چگونه تصور می‌کنند خود، «مردم» _ به معنای مطلق و فراگیر کلمه _ هستند و لذا فی‌المثل اصلاً کسی نیست که این نظام را قبول داشته باشد یا در انتخابات شرکت کند؟ همه چیز یا فتوشاپ است یا کار مزدوران است؟ &quot;مُزد&quot;ور هم که خب تکلیفش روشن است، پولی می‌گیرد و پروژهٔ کارفرما را پیش می‌برد و عین خیالش هم نیست چی به چیست! در همین یکی دو هفتهٔ اخیر هم بودند و لابد دیده‌اید دیگر! اینان از عمق جان‌شان این دروغ‌ و توهم را باور کرده‌اند و جهان‌شان چنین تصویری دارد. مردم فقط آنانند، مردمی وجود ندارد که معتقد به جمهوری اسلامی باشد، سال گذشته هم مهسا را با ضرب‌وشتم به قتل رسانده‌اند، هم‌چنان که نیکا و کیان را، هم‌چنان که چند ماه پیش آرمیتا را، شاهچراغ هم کار خودشان بوده، انتخابات هم کلاً دو درصد مزدور رأی داده‌اند و به دروغ می‌گویند ۴۱ درصد و هنوز دارند رأی‌های باطله را می‌شمارند! (راستی رأی باطله جزئی از مشارکت نیست؟!)یا فی‌المثل در این دو سه روز اخیر دیده‌اید لابد؛ برخی از نام‌زَدها شده‌اند تُندرو و تنها کسانی می‌توانند به این تُندروها رأی دهند که یا خود تُندرو هستند و شهر را ناامن می‌کنند و یا متأسفانه دارای فقر تحلیلی و حافظهٔ تاریخی _ این حافظهٔ تاریخی هم مفهوم غریبی است! دوستش دارم! _ و الا مگر آدم عاقل به چنین کسانی رأی می‌دهد؟! حرف‌هایی که تا دو سال پیش تنها از زبان اصلاح‌طلبان و اپوزیسیون می‌شنیدیم را حالا باید از زبان حزب‌اللهی‌های _ به زعم خودشان _ غیرتُندرو بشنویم!راستش من اصلاً نمی‌دانم این «تُندرو» چیست و کیست! آیا معادل «رادیکال» است؟ یا منظور دیگری در میان است؟ چرا که «رادیکال» که به ذات خود ندارد عیبی، اساساً هم «موضع» در رادیکالیسم ساخته و پرداخته می‌شود، حالا رادیکالیسم در هر حیطه‌ای، تفاوتی نمی‌کند. پس تُندرو رادیکال است یا چیز دیگری است؟ و اگر‌ چیز دیگری است، چرا توضیح داده نمی‌شود؟ آیا غریب‌تر از رأی دادن عده‌ای به «تُندرو»ها، این‌گونه مستعمل کردن «کلمات» آن هم توسط مدعیان حریم‌دارِ «کلمه» نیست؟ از این بگذریم. مقصود این بود که در نهایت بپرسم این تصور و داوری نسبت به رأی دهندگان توسط این برخی، از حدیث نفس نمی‌آید و از جهانی که در ذهن/روح/نفس این آدم‌ها می‌گذرد؟ آن‌چه خود هستند، دنیای کوچک‌ درون‌شان هست، را به دیگران و دنیای بزرگ بیرون تعمیم می‌دهند؟ هان؟! خاصه و غریب‌تر آن‌که این حرف‌‌های بی‌پایه و تحقیرآمیز _ با رنگی از نگاه طبقاتی _ را امروز جمعی از حزب‌اللهی‌ها دارند به زبان می‌آورند! چرا؟ اینان دیگر چرا باید «تصمیم» و «انتخاب» را نادیده بگیرند؟ چرا باید «مردم» را نفهمند و نبینند؟ و «انسان» را؟ بگذار عظمت در نگاه تو باشد...نه؟! و در جهانِ کوچک درونت...و در حدیث نفست...اصلاً چرا این‌ها را می‌گویم؟ و این حرّافی‌های بی‌ربط برای چیست؟ نمی‌دانم! تنها می‌دانم از آن‌چه در این چند روز گذشت و می‌گذرد دل‌گیرم. روز انتخابات (رأی‌گیری) همیشه از شیرین‌ترین روزهای زندگی‌ام است، شور و شوقی دارم که دوست دارم تا پایان روز هم‌راهم باشد. رنگ تازه‌ای به دنیا می‌بخشد و «زنده»گی تازه‌ای به خودم. رنگ‌‌های خاکستری‌ کم می‌شوند و رنگ‌های تازه و گرم، جان تازه‌ای می‌گیرند. برای همین هم هست که انتخابات را بسیار دوست دارم. با این حال، به همان میزان، روزهای انتخابات _ پیش و پس _ روزهای دل‌مردگی‌ام است. برادری‌هایی که غریبانه می‌شوند، دوستی‌هایی که دشمنی می‌شوند، درگیری‌هایی که رُخ می‌دهد، خانواده‌هایی که از هم می‌پاشد. گفته‌ها، شنیده‌ها، دیده‌ها، دل‌زده‌ام می‌کند و ناامید. این‌ها برای چیست؟ این تحقیرها، این توهین‌ها، این هجمه‌ها، این نبش قبرها؟ که چه بشود؟ که چه بشویم؟گاهی فکر می‌کنم شاید اصلاً ارزشش را ندارد. این همه بی‌رنگی و «مُرده»گی، برای تنها یک روز رنگ و «زنده»گی، شاید اصلاً ارزشش را ندارد. دارد؟ نمی‌دانم!بگذریم...دارم حدیث نفس می‌کنم...[نوشته شده در روز چهارشنبه شانزدهم اسفندماه یک‌هزار و چهارصد و دو هجری خورشیدی]</description>
                <category>میثم بال‌زده</category>
                <author>میثم بال‌زده</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 10:17:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سقراط‌گون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91252095/%D8%B3%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B7-%DA%AF%D9%88%D9%86-cqm2hvuztzsv</link>
                <description>«فلسفه نه فقط شهامت رویارویی با مسائل است بلکه همت مقابله با امور سطحی است»مرحوم دکتر کریم مجتهدیاین یکی از دقیق‌ترین و روشن‌ترین تعاریفی است که می‌توان از فلسفه ارائه داد. آنانی که تنها به اندازۀ یکی دو ترم، در رشتۀ فلسفه کلاس گذرانده باشند می‌دانند فلسفه چه علم سهل و ممتنعی است. در عین حال که در آن قرار داری و از آن حرف می‌زنی، می‌توانی خارج از آن باشی و هیچ نگویی. به همین دلیل هم هست که فلسفه تعریف روشنی نیز ندارد، یا به عبارت دیگر، به تعداد کسانی که فلسفه خوانده و در آن غور کرده‌اند...اصلاً بگذارید محدودتر و سخت‌گیرتر بگویم...به تعداد فیلسوف‌های درجه یکی که در سه هزار سال گذشته تاریخ فلسفه را ساخته‌اند، از فلسفه تعریف وجود دارد. با این حال همچنان، هم کلی است و هم مبهم. هرگونه که تعریفش کنی، باز هم جای شک و ابهام دارد، و همین، مواجهه با آن را سخت می‌کند. آنانی که در حد دو ترم کلاس‌های رشتۀ فلسفه را «فقط» گذرانده‌ باشند این مسائل را می‌دانند، و در مواجهه با چنین تعریفی به خوبی متوجه می‌شوند که آن‌کس که چنین تعریفی ارائه داده، چه‌قدر دقیق بوده و چه‌قدر در فلسفه غور کرده و به معنای درست کلمه، «استاد» فلسفه شده.با وجود روشن بودن این مسئله برای افرادی با سابقۀ تحصیلی دو ترم اما هستند کسانی که کبادۀ «فلسفه» به دوش بکشند و فریاد ادعایشان گوش فلک را کر کند و با این حال، نه فلسفه را بفهمند و نه توانایی شناخت چنین «فیلسوف»ی را پیدا کنند. علت هم روشن است، این افراد به قدری در حجاب ظاهری فلسفه گرفتار شده‌اند که دیگر چیزی نمی‌بینند. برای آنان فلسفه خلاصه شده از مجموعۀ بی‌پایانی از حفظیات تاریخ فلسفه و گفته‌های مختلف فیلسوفان. تنها و تنها باید به آراء گذشتگان پرداخت و دربارۀ آنان صحبت کرد و هر چه که در کرۀ زمین دربارۀ آنان نوشته شده را ترجمه و وارد بازار کرد و الا هیچ انجام نداده‌ای و ربطی به فلسفه نداری. تصور آنان از پژوهش نیز به همین اندازه بسته و عقیم است؛ تنها پژوهشی ارزشمند است که خط به خطش ارجاع به آثار و رسائل پیشینیان باشد و تمام ارجاعات نیز با جزئی‌ترین نشانی‌ها در پاورقی قید شود. حرفی که به هیچ مکتوب گذشتگانی ارجاعی نداشته باشد باد هواست و اصلاً ارزشی ندارد. برای آنان این کلیشۀ روشی عقیم آکادمی‌های یک قرن اخیر اهمیت دارد و نه چیز دیگر.و از همین تصورات و برداشت‌هاست که نه ملاصدرا را فیلسوف به حساب می‌آورد، نه رضا داوری را و نه کریم مجتهدی را. این افراد میانه‌ای با تفلسف و تفکر ندارند _ یعنی آنچه به راستی ذات فلسفه است _ و تنها لاشۀ تقلیدی رایج را _ که هیچ باری را هم بر نمی‌دارد _ اصیل و ممتاز می‌شمارند. غافل از اینکه فلسفه چیزی جز تفکر و تفلسف نیست. اصلی‌ترین خصلت فلسفه، نحوۀ صحیح تفکر است و بزرگ‌ترین آموزه‌اش، که از سوی بزرگ‌ترین فیلسوف تاریخ، سقراط، صادر شده آن است که «شخص بداند که هیچ نمی‌داند و نادان‌ترین فرد روزگار است»، تا هم هیچ‌گاه به دانسته‌هایش غره نشود و هم هیچ‌گاه دست از جست‌وجو و آموختن بر ندارد. اصلی‌ترین آموزۀ فلسفه دعوت به پذیرش نادانی است، و آنگاه چگونه آنکه «معلم» چنین علمی می‌شود و این جوهرۀ تعلم را در تمام شخصیت خود بازتاب می‌دهد، شخص بی‌ارزشی است؟علی‌رضا شفاه در مصاحبه‌ای که دربارۀ مرحوم مجتهدی با سیمافکر داشته می‌گوید «[دکتر مجتهدی] گاهی نگرانی‌ای داشتند دربارۀ این‌که آیا ایرانیان به اندازۀ کافی اهل اطلاع هستند؟» آیا این خصلت مرحوم مجتهدی از کسی غیر از یک فیلسوف بر می‌آید؟ آیا این همان خصلتی نیست که سقراط از آن بهره‌مند بود و در نهایت همان کار او را به نوشیدن شوکران کشاند؟ مگر یک فیلسوف و یک استاد فلسفه باید چه کند؟ حتماً باید کتابی نوشته یا ترجمه کند که بهترین کتاب اعصار باشد؟ حتماً باید برای خط به خط نوشته‌هایش رفرنس‌های چند خطی بیاورد؟ اگر این کار را نکند، دیگر فیلسوف نیست و بهره‌ای از فلسفه نبرده؟آکادمی چگونه می‌تواند خود را آکادمی بداند وقتی نتیجه‌اش می‌شود امثال دانش‌جویان فلسفه‌ای که چنین نگاه نازل، حقیر و سطحی‌ای نسبت به فلسفه دارند؟ این چه آکادمی‌ای است که دانش‌آموختۀ فلسفه‌اش حتی ذره‌ای تفکر و تفلسف نیاموخته و حتی با بزرگ‌ترین آموزه‌اش ناآشناست؟ آیا این گونه نوشته‌‌ها و اظهار نظرات، حاصل «روحیۀ پذیرش نادانی» است؟ آیا از چنین سیاهه‌هایی بوی فروتنی و معرفت نفسانی می‌آید؟اگر دکتر کریم مجتهدی که عمرش را به پای آموختن و آموزش دادن تفکر و تفلسف گذرانده، فیلسوف نیست و بویی از فلسفه نبرده، امثال آن دانش‌جویان با این نظرات مشعشع‌ و بسته‌شان از آن بو برده‌اند؟ اصلاً چگونه می‌توان این میزان «بسته» بود و دم از فلسفه زد؟ آیا اصلاً با فروبستگی و انحصار در چارچوب‌های تنگ تقلیدی، فلسفه راه به جایی می‌برد؟ اگر بنا بود ارسطو مطابق با روش و منظر افلاطون پیش برود، آیا دیگر فلسفۀ جدیدی پدید می‌آورد؟ و آیا اگر ارسطویی نبود، اصلاً تاریخ فلسفه دیگر شکل می‌گرفت؟ دیگر فلوطین و آگوستین و توماس و دکارت و لاک پدید می‌آمدند؟ با چنین منظر تنگ و سطحی‌ای، آیا هیوم پدید می‌آمد؟ و اگر هیوم نبود، آیا دیگر کانت ظهور می‌کرد؟ اگر دانش‌آموختۀ فلسفه حتی نتواند چنین بدیهیاتی را درک کند، اصلاً دیگر چه لزومی برای برپایی آکادمی وجود دارد؟ آکادمی‌ای که چنین خروجی‌‍ای داشته باشد، اگر نباشد بهتر نیست؟از قضا برای پی‌بردن به عظمت و یگانگی کریم مجتهدی، همین بس که در غیاب او، آکادمی چنین اشخاصی با چنین منظرهای تنگ و کوتاهی را پرورش داده است! فلسفه را سقراط به حرکت در آورد و سقراط، نه سیاهه‌ای داشت و نه پژوهش معتبری؛ او تنها یک «معلم» بود که تلاش کرد انسان‌ها به «تفکر» بپردازند. و چه‌قدر کریم مجتهدی، سقراط‌گونه بود و سقراط‌گونه زیست...[نوشته شده در روز سه‌شنبه دهم بهمن‌ماه یک‌هزار و چهارصد و دو هجری خورشیدی]</description>
                <category>میثم بال‌زده</category>
                <author>میثم بال‌زده</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 10:12:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علیه «پدر»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91252095/%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-gwsxfdcqq31n</link>
                <description>وجه شبه میان فیلم سینمایی «برادران لیلا»(سعید روستایی) و نمایش «سیزده به در»(حسین میرزامحمدی) در به تصویر در آوردن نسلی است که نسبت به پدر گلایه دارند و زندگی نداشته‌شان را از او طلب‌کارند! گویی پدر تنها یک وظیفه دارد و آن این است که تمام عمر خود را صرف فرزندانش کند و هر چه دارد را به پایشان بریزد. با این‌که در هر دو اثر، پدر چنین چیزی را هم به زبان می‌آورد، اما نه فرزندان در مقابل این پرسش پاسخی دارند و نه کارگردان بیش از این پشت پدر می‌ایستد و از او دفاع می‌کند. موضع هر دو اثر _ و بیش‌تر «برادران لیلا» _ در نهایت این است که گناه‌کارِ اصلی پدر است و مظلومان فرزندان.وجه شبه این دو اثر و البته نمونه‌های بسیار دیگری که هم در جهان آثار هنری و هم در جهان واقعی وجود دارند و به دیده آمده‌اند، ما را با نسلی مواجه می‌کند که چشم به افق جهانِ خیالیِ «خوش‌بختی» دارند و البته گامی هم برای آن بر نمی‌دارند، نسلی بی‌کفایت و علاف که بی‌هیچ زحمت و رنجی به انتظار فراهم آمدن انتظارات‌شان توسط پدر هستند و هر گونه تلاشی از سوی خودشان، مبدل به رنجی غیرمنطقی می‌شود که به طور معمول نباید باشد، اما به دلیل خودخواهی و ظلمِ پدر، به آن‌ها تحمیل شده. این نسل اگر هم گامی بردارند و تلاشی هم بکنند، در نهایت به مقصود نمی‌رسند چرا که مقصودشان خیالی است و پا در زمین سفت واقعیت ندارد. و این به مقصود نرسیدن، در نهایت موجب سرشکستگی می‌شود و حس ناکامی.«ناکامی» احساسی است که برای هضم شدن و‌ تاب آوردنش نیازمند پذیرش از سوی شخص ناکام است و از آن‌جا که این نسل حاضر به چنین اعترافی نیست _ و الا به بن‌بست و پوچی می‌رسد _ تمام زندگی به دنبال مقصر می‌گردد تا ناکامی خود را به گردن او بیاندازد. در حقیقت او ترجیح می‌دهد به جای پذیرفتن غیرواقعی بودن جهانِ خیالی‌اش (زندگیِ معمولی)، نرسیدن به آن را به گردن عاملی خارجی بیاندازد. دم‌دستی‌ترین عامل خارجیِ ناکامی برای این نسل پدر(و خانواده) و بزرگ‌ترینش، حکومت است.قضاوت این نسل چه در باب امروزش و چه در باب دیروزی که پدرش(و پدرانش) از سر گذرانده، مخدوش و خیالی است اما آن را باور دارد. او تصور می‌کند پدر و اجدادش، ماحصل پدریِ پدران‌شان و فراهم کردن تمام امکانات مادی و معنوی توسط او و البته ارزانی و رفاهی حکومت‌های گذشته است اما امروز، او نه حمایت و مهر پدر [ِ خودخواهش] را دارد و نه کفایت حکومت حاضر را و همین باعث ناکامیِ او شده و او را از خوش‌بختیِ معهود (که نامش را «زندگی/زندگیِ معمولی» می‌گذارد) دور می‌سازد. به همین دلیل است که عصیان می‌کند، بر صورت پدر سیلی می‌زند و به سوی حکومت مشت و سنگ روانه می‌کند‌. او از خانواده و قانون/ساختار فراری و بی‌زار است چرا که آن را عامل «هدر رفتن» و نابودی زندگی‌اش می‌داند. او در جهانی خیالی اسیر شده و آن را واقعیت می‌پندارد و واقعیت را، ظلمی برساخته توسط پدر و حکومت و همین باعث شورش و عصیانش می‌شود. آرمان این عصیان و مبارزه را نیز «آزادی» می‌خواند؛ مفهومِ موهوم و کلی و نامحدودی که او را از حصار پدر/خانواده و قانون/ساختار رها می‌سازد.در چنین نقطه‌ای، «مادر» نیز نیروی مقابل پدر نیست، چه آنکه او خود از ارکان اصلی شکل‌گیریِ خانواده و شریک جرم اوست _ که در برادران لیلا به وضوح به آن تصریح شده. نیروی مقابله و مبارزه با پدر، فرزندان هستند آن هم نه همهٔ فرزندان، تنها فرزندانی که خود هنوز به نقش «پدر و مادر» در نیامده، رنگ ساختار نگرفته و حُریّت خود را از دست نداده‌اند (مردان و زنانی که به نقش پدر و مادر در می‌آیند، خود تبدیل به عملهٔ ظلم می‌گردند و به همین دلیل، بی‌فرزندی شرط لازم برای مبارزان راه زندگی[ِ معمولی] است و این‌گونه این مبارزان، در طلب نیل به زندگی [ِ معمولی]، به مخالفت با فرزندآوری(که نماد و مقوم زندگی است) بر می‌آیند). و از آن‌جایی هم که نماد این حصار و ناکامی، «پدر» است که مذکر است و «مَرد»، آیکون مبارزه با آن، به «زن» می‌رسد. و این چنین ضلع باقی‌ماندهٔ مثلث مبارزه تکمیل می‌شود؛ مبارزه با شعار آزادی برا نیل به زندگی [ِ معمولی] با آیکونی زن؛ مثلث «زن، زندگی، آزادی».به دو اثر مذکور بازگردیم. در «سیزده به در» مادر مُرده است و در «برادران لیلا» مادر حامی و همراه پدر است. در «سیزده به در» دختران از محرکان و عوامل اصلی عصیان هستند و در «برادران لیلا»، دختر رهبر و کُنش‌گرِ اصلی این عصیان است (و هر سه دختر در این دو اثر مجرد هستند و یا فرزندی ندارند). پایان هر دو اثر با مرگ پدر همراه است و رهایی و آزادی فرزندان؛ جشن تولد و لب‌خندِ شوق بر بالای جسد پدر در «برادران لیلا» و تخریبِ «خانه» و‌ مرگ پدر در روز سیزدهم فروردین، روز بازگشت به طبیعت، روزِ تفریح و تفرج، در «سیزده به در».و این‌گونه است که هر دو اثر در حقیقت حاصل و‌ محصول «زن، زندگی، آزادی» است؛ یکی پیش از بلوا ساخته می‌شود و دیگری در سال‌گردِ بلوا به روی صحنه می‌رود...[نوشته شده در بیست‌وهشتم آذرماه یک‌هزار و چهارصد و دو هجری خورشیدی]</description>
                <category>میثم بال‌زده</category>
                <author>میثم بال‌زده</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 10:05:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شانزده آذر، روز دانش‌جو و ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91252095/%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%AC%D9%88-%D9%88-nd8mkyyvqlez</link>
                <description>امروز شانزده آذر است و شانزده آذر روز دانش‌جوست. این ساده‌ترین توصیف امروز است که هفتاد سال است ادامه دارد، و مشخصاً در 44 سال گذشته پُررنگ‌تر بوده. تمایلی به حرافی و گنده‌گویی و پیچیده‌بافی ندارم. دوست داشتم چیزی دربارۀ امروز بنویسم و دیدم شاید به زبان آوردن احساسی که امروز نسبت به «جنبش دانش‌جویی» _ به طور خاص بسیج دانش‌جویی _ دارم، بهترین و صادقانه‌ترین کاری باشد که می‌توانم انجام دهم.هر سال شانزده آذر که می‌رسد، کلیشه‌های ثابتی رو می‌آید و تمام فعالیت دانش‌جو و جنبش دانش‌جویی را به خود اختصاص می‌دهد؛ کلیشۀ «پرسش‌گری و مطالبه‌گری از &quot;مسئول&quot; جمهوری اسلامی». هر سال بحث بر سر این‌که کدام &quot;مسئول&quot; را به دانش‌گاه بیاوریم و با پرسش‌ها و مطالبات رادیکال‌مان، با خاک یکسانش کنیم (و هر چه در این کار بهتر ظاهر شویم، موفق‌تر بوده‌ایم و به رسالت‌مان بهتر عمل کرده‌ایم) میان دانش‌جویان تشکلی داغ است و این‌که به کدام دانش‌گاه برویم، میان مسئولان. در نهایت نیز آن دسته از تشکل‌های دانش‌گاه‌هایی که توانسته‌اند مسئولِ &quot;چهره&quot;ای را دعوت کنند احساس سربلندی می‌کنند و آنانی که نتوانستند، احساس سرافکندگی و قصه هم تمام می‌شود تا سال آینده.آنچه این کلیشه را بیش از هر چیز غلط و ناکارآمد و نمایشی می‌کند، پیش‌فرض آن است؛ پیش‌فرضی که دوگانۀ «مسئول و غیرمسئول» را ایجاد می‌کند. گویی تنها همین افراد «مسئولِ جمهوری اسلامی» هستند و باید در روز دانش‌جو پاسخ‌گوی عمل‌کردِ خود باشند، و دانش‌جو نیز، به لطف روزی که به نامش شده، صرفاً این «مسئولیت» بر عهده‌اش گذاشته شده که هم‌چون نکیر و منکر، مسئولِ تکنوکرات جمهوری اسلامی را به یاد شبِ اول قبر بیاندازد. اما فلسفۀ نام‌گذاری روزها چیست و چرا اهمیت دارد؟ خاصه آن‌که سنت و تاریخی نیز به آن الحاق شده باشد. این‌که روزی به نام چیزی می‌شود، بیش‌تر نباید ما را به فکر کردن دربارۀ «چیستی ماهیت» آن چیز سوق دهد؟ و این‌که آن چیز، امروز در چه وضعیتی قرار دارد و چه چیز از سر می‌گذراند؟ آیا نام‌گذاری‌ها بهانۀ خوبی برای ارجاع به معنا و مفهوم آن «نام»ها نیستند؟ پوست‌کنده‌تر بپرسم؛ آیا &quot;روز دانش‌جو&quot; فرصت مناسبی برای کنکاش در هویت «دانش‌جو» و نقطه‌ای که &quot;امروز&quot; در آن ایستاده نیست؟از چه صحبت می‌کنم؟ از پرسش و دغدغه‌ای قدیمی که «چرا در روز دانش‌جو به خودمان و مکانی که در آن تنفس می‌کنیم و هم به آن هویت می‌دهیم و هم از آن هویت می‌گیریم فکر نمی‌کنیم؟ چرا اگر می‌خواهیم بپرسیم و مطالبه کنیم، از خودمان شروع نمی‌کنیم؟ آیا چنین کاری در روزی که به نام دانش‌جوست، پُرمعناتر و درست‌تر نیست؟». هر سال شانزده آذر، مسئولی می‌آید، دانش‌جو چند صفحه بیانیه با لحنی تُند _ که نامش را «بی‌تعارف و صریح» می‌گذارد _ به صورت مدعو می‌کوبد، مسئول مورد خطاب قرار گرفته چند پاسخ قابل پیش‌بینی تحویل‌شان می‌دهد و می‌رود و همه چیز تمام می‌شود تا سال آینده. این وسط هم برای کسی مهم نیست که به این پرسش فکر کند و پاسخ دهد که اصلاً دانش‌جو کیست؟ کجاست؟ دانش‌گاه چیست؟ کجاست؟ و این دو در حال طی چه مسیری هستند؟ آیا تمام مسئولیت دانش‌جوی تشکیلاتی، خواندن این بیانیه‌ها و مطرح کردن این پرسش‌هاست؟ آیا او مسئولیت دیگری ندارد؟ اگر بناست روز دانش‌جو، روزِ پاسخ‌گوییِ مسئولین باشد، چرا آن مسئول، دانش‌جو نیست؟ چرا دانش‌جو از زیر بارِ مسئولیت و پاسخ‌گویی شانه خالی می‌کند؟ اگر روز دانش‌جو، روزِ پاسخ‌گوییِ دانش‌جو نیست، پس چه روزی است؟ نوبت کِی به دانش‌جو می‌رسد؟ او کِی بناست حرف‌های تُند بشنود و در مظان اتهام قرار گیرد و از خود دفاع کند؟کوتاه کنم و خاتمه دهم؛ به عنوان کسی که سال‌ها در دانش‌گاه و جنبش دانش‌جویی تنفس کردم و عمر گذراندم و آموختم و این روزها برایم، روزهای یادآوری گذشته و حسرت خوردن برای ایام از دست رفته و کم‌کاری‌های شخصی است، حالِ جنبش دانش‌جویی _ که برایم تنها و تنها در «بسیج دانش‌جویی» خلاصه می‌شود _ را بد و نامناسب می‌بینم. درست است؛ پایه‌های تشکیلات محکم‌تر شده و زبانِ دوستان رساتر و بی‌لکنت‌تر اما...آیا عمل‌کرد و مطالبات هم جدی‌تر شده؟ آیا دانش‌جوی تشیکلاتی بار مسئولیت را به دوش خود انداخته؟ مسئولیت زمانی راهش را بر دوش ما پیدا می‌کند که ما بدانیم کیستیم و چه می‌کنیم و به کجا می‌رویم. آیا دانش‌جوی تشکیلاتی امروز می‌داند کیست و کجاست؟ و آیا اگر می‌دانست، باز هم خروجی عملیاتی‌اش چنین بود؟ در دوگانۀ کاذب «مسئول و غیرمسئول»، بچه‌های تشکیلاتی امروز کجا هستند و چه می‌کنند؟ چرا دَرِ «روز دانش‌جو» هم‌چنان به پاشنۀ قبل می‌چرخد؟ چرا دانش‌جوهای بسیجی به جای دعوت از یک «کلیشۀ مسئول»، خود را در جایگاه مسئولیت و پاسخ‌گویی قرار نمی‌دهند و نقطه‌ای که در آن ایستاده‌اند را به چالش نمی‌کشند؟ این برنامه‌های یکسانی که این روزها دارد در دانش‌گاه‌ها برگزار می‌شود قرار است چه دردی را دوا کند؟ قرار است موجب چه تغییری شود؟ اگر دانش‌جوی بسیجی خود را در مقام و موضع «مسئولِ جمهوری اسلامی» نمی‌بیند، روزِ دانش‌جو و روزِ دانش‌جوها بیاید و برود، چه چیز تغییر می‌کند و بهتر می‌شود؟بسیجِ دانش‌جویی این روزها دیگر محافظه‌کار نیست و زبان رسا و تُندی هم دارد، سلمنا! اما این‌ها صرفاً ابزاری است برای پیش‌بردن مقاصد انقلاب اسلامی. اگر این ابزار نتواند مانعی از موانعی که در برابر حرکتِ انسانی و جهانی انقلاب اسلامی وجود دارد بردارد، به چه کار می‌آید؟ به تُندترین زبان ممکن رئیس‌جمهور و رئیس مجلس و رئیس قوۀ قضائیه و وزیر و وکیل و شهردار را مورد خطاب قرار دهید، اگر خودتان را در مقام «مسئول جمهوری اسلامی» نمی‌بینید، به چه کار می‌آید؟ &quot;ابزارها&quot; نباید برایمان تبدیل به &quot;اهداف&quot; شوند، &quot;ویژگی‌ها&quot; نباید برایمان تبدیل به &quot;موضوع&quot; و &quot;سوژه&quot; گردند. نقد و مطالبه‌گری هدف دانش‌جوی بسیجی نیست، ابزار اوست. &quot;عدالت‌طلب/خواه بودن&quot; و &quot;سیاسی بودن&quot; موضوع و سوژۀ بسیجی نیست، ویژگیِ ذاتی و بدیهیِ اوست. با این حال اما آن‌چه که این روزها بسیج دانشجویی درگیر و سرگرم آن است، همین بازی در کلیشه‌ها و هدف شدن ابزارها و سوژه‌ شدن ذات‌هاست و وقتی اوضاع چنین است؛ شانزده آذرها بیاید و برود، در نهایت چه تأثیری دارد و چه چیز تغییر می‌کند؟![نوشته شده در شانزدهم آذرماه یک‌هزار و چهارصد و دو هجری خورشیدی]</description>
                <category>میثم بال‌زده</category>
                <author>میثم بال‌زده</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 10:00:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌قرار...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91252095/%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-pb1chyyhv3md</link>
                <description>قرارشان ساعت هشت صبح بود. دخترِ چادری با قدم‌های تُند، رأس ساعت مقابل دفتر رسید. درب دفتر اما، همان‌طور که حدس می‌زد، بسته بود. با کلافگی چند قدمی از در فاصله گرفت، کوله‌اش را از روی شانه‌اش برداشت و به دیوارِ کنارِ دَر تکیه داد. موبایلش را از جیب کوله‌اش درآورد و شروع کرد پیام‌هایش را نگاه کردن. پس از‌ چند دقیقه، سرش را خم کرد و به در نگاه کرد، هم‌چنان بسته بود. سپس نگاهی به اطراف انداخت، خیابان فرعی بود و خالی و پرنده پَر نمی‌زد. از دور اما، پیرمردی با نان سنگکی در دست، نزدیک می‌شد. آن طرف خیابان هم، دختر دیگری ایستاده بود، به درخت خمیده‌ای تکیه داده و به در خیره شده بود. دختر چادری با کنجکاوی به آن دختر خیره شد، یعنی خودش بود؟دختر رنگ‌‌پریده بود و آشفته. لاغر بود و بلند. مانتوی گَل‌و‌گُشادِ زیتونی کهنه‌ و چروکیده‌ای پوشیده بود که تا سر زانویش می‌رسید و انگار مدت‌ها بود آن را نَشُسته بود، پاچه‌های شلوار کتان مشکی‌ و تنگ‌اش هم خاکی بود. کفش آل‌ستارِ سفیدش آنقدر کهنه و کثیف بود که به قهوه‌ای می‌زد. شال زرشکی رنگی را هم با آشفتگی دور سرش پیچیده بود. موهای وز و نسبتاً بلند آشفته‌اش از شال بیرون زده بود. تار موهای سفید زیادی میان تار موهای مشکیِ پَرکلاغی‌اش پخش شده بود. چشم‌های مشکی‌اش خسته و بی‌فروغ بود. کولهٔ کوچک و کهنهٔ طوسی رنگی هم از یکی از شانه‌هایش آویزان بود.دختر چادری با دقت او را بَرانداز می‌کرد و از خود می‌پرسید که آیا خودش است؟ ناگهان دخترِ آشفته متوجه نگاه‌های خیرهٔ دخترِ چادری شد و چشم از دَر برداشت و به او نگاه کرد. دخترِ چادری با ترس و شرم چشم از او دزدید و پایین انداخت. دخترِ آشفته چشمانش را تنگ کرد و کُنج‌کاوانه به دخترِ چادری نگاه کرد، سپس صاف ایستاد، کوله‌اش را بر شانه‌اش محکم کرد، نگاهِ تُندی به دو سر خیابان انداخت و به سمت دخترِ چادری گام برداشت. دخترِ چادری با ترس مانده بود چه کند و نکند آن دختر برای داد و دعوا به سمتش می‌رفت که ناگهان دَر باز شد. هر دو دختر با حیرت نگاهی به دَر انداختند، سپس نگاهی به هم کردند و با عجله به سمت دَر رفتند. دختر چادری ایستاد تا دختر دیگر وارد شود و پشت او وارد شد. حالا دیگر مطمئن شده بود که خودش است که دختر آشفته پرسید «شما باید فلانی باشید درسته؟» و دختر چادری در پاسخ پرسید «شما هم خانم فلانی؟» و هر دو با هم وارد دفتر شدند.دفتر، بزرگ و مربعی شکلی بود. پای دیوارهای دو طرف را صندلی چیده بودند و دیوار رو‌به‌رو، باجهٔ دفتر بود که چهار صندلی برای چهار کارمندش داشت، هر چند که فقط یک نفر پشت باجه نشسته بود، زنی جوان که با چشم‌های بی‌تفاوت به آنان نگاه می‌کرد و چندان از دیدن‌شان خُرسند به نظر نمی‌رسید، چه خبر بود صبح به آن زودی مزاحم خلوتش شده بودند؟زن مقنعهٔ سرمه‌ای به سر داشت و چادرش بر شانه‌هایش افتاده بود. مقنعه‌اش نیز با بی‌خیالی عقب کشیده شده بود و موهایش را نمایان کرده بود. آرایش نسبتاً غلیظی به چهره داشت و عینک مستطیلی ساده‌ای به چشم. دخترِ چادری از ظاهر زن خوشش نیامده بود. از بی‌تفاوتی‌اش واضح بود که قوانین دفتر او را مجبور به پوشیدن چادر و مقنعه کرده. زن ماگ آبی‌اش که از آن بخار بلند می‌شد را برداشت، چند جرعه‌ای نوشید و آن را روی میز گذاشت و رو‌ به آن دو گفت «بفرمایید؟»هر دو دختر مدارک‌شان را به زن دادند و منتظر ماندند تا کارهای لازم را انجام دهد. زن هم به هر کدام یک فُرم داد تا پُر کنند. دخترِ چادری در حالی که فُرمش را پُر می‌کرد، زیرچشمی به دخترِ آشفته که حالا فهمیده بود همان دخترِ فروشنده است نگاه می‌کرد. باورش نمی‌شد این دختر همان باشد. صدایش پشت تلفن بسیار جوان‌تر بود. لا‌به‌لای تماس‌های مختلفی که برای گذاشتن قرار گرفته بودند، فهمیده بود هم‌شهری هستند و هر دو در تهران غریب. یکی دو هفته‌ای هم بود که جایی مشغول به کار شده بود و همین قرار گذاشتن را سخت‌ کرده بود، آخر نمی‌توانست به همین راحتی مرخصی بگیرد. محل کارش هم از محل قرار بسیار فاصله داشت. حالا هم مشخص بود که عجله دارد، چرا که به تُندی و با بی‌دقتی فُرمش را پُر کرده بود و چند لحظه بعد با اعتراض زنِ پشت باجه، مشخص شده بود برخی از موارد فُرم را جا انداخته و پُر نکرده بود. با عجله به سمت زن رفت و کاغذ را از دستش کشید و با بی‌حوصلگی شروع به پُر کردن جا افتاده‌ها کرد. دخترِ چادری زیرچشمی به فُرمِ دختر فروشنده نگاه می‌کرد و سعی می‌کرد اطلاعاتش را در آورد. چشمش به تاریخ تولدش افتاد. فقط چهار سال از او بزرگ‌تر بود!باورش نمی‌شد. دخترِ فروشنده به قدری آشفته و تکیده بود و به قدری موی سفید داشت که دخترِ چادری نمی‌توانست باور کند تنها چهار سال از او بزرگ‌تر است! با حیرت و ناراحتی فُرمش را پُر کرد و به زن داد و کنار باجه نشست‌. دخترِ فروشنده هم دوباره فُرم را تحویل داد و کنار دخترِ چادری، با یک صندلی فاصله، نشست. به هم نگاهی انداختند. دخترِ چادری لب‌خندی زد. دخترِ فروشنده هم با لب‌خندِ سرد و مصنوعی‌ای پاسخش را داد. پس از چند لحظه پرسید «غیر از این پونزده میلیونی که به من می‌دید، پول دیگه‌ای هم باید برای این سفر بدید؟» دخترِ چادری که از این سؤال جا خورده بود، فکری کرد و پاسخ داد «بله! این پول فقط پولِ فیشه که یک‌جور نوبت و مجوز برای سفره. پول خود سفر و هواپیما و هتل و مخارج دیگه جداست». دختر فروشنده با چشم‌های گشاد و خیره و با لحنی مُرده گفت «آهان!...باید پولِ زیادی باشه، نه؟...منظورم اینه که، ارز اونجا به پول ما چنده؟ باید برای ما گرون در بیاد، نه؟!» دخترِ چادری در حالی که مانده بود چه بگوید، سری تکان داد و گفت «فکر کنم!». دخترِ فروشنده چند بار سرش را به آرامی و به نشانهٔ تأیید تکان داد و به زمین خیره شد. دختر چادری هم به گوشهٔ دیوار خیره شده بود.ناراحت بود و از خودش بَدَش می‌آمد. صحنهٔ غریب و ترسناکی بود؛ یک طرف کسی بود که آن‌قدر داشت که می‌توانست به راحتی پانزده میلیون برای تهیهٔ تکه کاغذی بدهد و خود را مهیای سفر کند، دیگری آن‌قدر نداشت که مجبور شده بود تنها شانس زندگی‌اش برای این سفر را به حراج بگذارد تا پولش را به زخمی از زخم‌هایش بزند. بُغضی از شکم دختر چادری رشد می‌کرد و بالا می‌آمد. کاش او یک طرف این ماجرا نبود. یا کاش حداقل طرف دیگر ماجرا بود، طرفِ «نَدار» ماجرا. احساس گناه می‌کرد. گاهی داشتن از نداشتن هم سخت‌تر و عذاب‌آورتر بود. باید چه می‌کرد؟«خانم‌ها لطفاً بیاین امضاء کنین!» صدای زن هر دو دختر را به خود آورد. بلند شدند و به سمت باجه رفتند. زن جلوی هر کدام‌شان چندین کاغذ گذاشت و از آن‌ها امضاء و اثر انگشت خواست. تکمیل همهٔ آن کاغذها یکی دو دقیقه طول کشید. سپس کاغذها را گرفت، مدارک دخترِ فروشنده را به او‌ پس داد و آن‌گاه کاغذی که تازه از چاپ‌گر بیرون آمده بود را مُهر و امضایی زد و به دخترِ چادری داد. «این هم رسید! فقط این‌که تا کم‌تر از یک هفته، باید برید یکی از شعب بانك ملی تا فیش این خانم رو باطل کنن و فیش جدیدی به اسم شما صادر کنن. الان هم لطفاً منتظر بمونید تا کارشناس‌های سازمان بیان و مدارک شما رو تأیید کنن» دخترِ فروشنده هراسان گفت «ولی من باید برم. مرخصی ساعتی گرفتم و تا دَه باید...» زن با بی‌حوصلگی حرف دختر را قطع کرد و گفت «با شما دیگه کاری نداریم. شما می‌تونید برید. فقط بحث پول و مراجعه به بانك رو‌ خودتون با هم توافق کنید» دختر فروشنده نفس راحتی کشید و به دختر چادری نگاه کرد.دختر چادری که سعی می‌کرد از زیر نگاه‌های خیرهٔ دخترِ فروشنده فرار کند، سریع گفت «شماره حساب‌تون رو بفرستید تا بگم واریز کنن» و تمام تلاشش را کرد تا بغضی که به قفسه‌های سینه‌اش رسیده بود، صدایش را نلرزاند. دخترِ فروشنده لب‌خندی زد و به تأیید سر تکان داد، سپس دستش را دراز کرد. دختر چادری هم فوراً دستش را دراز کرد و با هم دست دادند. چه‌قدر دستش لاغر و سرد بود. دخترِ فروشنده با همان لب‌خند گفت «رفتی من رو هم دعا کن. شاید بهم نیاد ولی...سلامم رو برسون و دعا کن که خدا یک فرصت دیگه بهم بده که برم...» دخترِ چادری سرش را به تُندی تکان داد و گفت «حتماً! ان‌شاء‌الله خیلی زود قسمتت بشه» دختر فروشنده در حالی که به کاغذ رسید در دست دختر‌ چادری نگاه می‌کرد گفت «ممنون...خداحافظ» و بی‌آنکه منتظر پاسخ بماند، دستش را رها کرد و به سمت درب خروج رفت.دخترِ چادری با چشم‌های لرزان به رفتن دخترِ فروشنده نگاه می‌کرد. انگشت‌هایش محکم کاغذ رسید را فشار می‌دادند. بغض بر گلویش چنگ می‌انداخت و می‌کشید. دوست داشت به دنبال دختر می‌رفت، او را نگه می‌داشت، رسید را به دستش می‌داد و می‌گفت که حاضر است تمام مخارج سفر را بپردازد و به جای خودش، او به سفر برود. التماسش می‌کرد که قبول کند. هم پانزده میلیون را، هم مخارج سفر را. دوست داشت این کار را می‌کرد اما...کاش می‌توانست. دختر فروشنده از دَر خارج شد و چشم‌های دخترِ چادری دیگر او را ندید.گوشی‌اش زنگ خورد. آن را از جیب کوله‌اش در آورد و نگاه کرد. پدرش بود. لابد می‌خواست نتیجهٔ کار را بپرسد. باید جواب می‌داد اما...صدایش در نمی‌آمد. صدایش را بغض به چنگال گرفته بود و به پایین می‌کشید. چشمانش را بست، آب دهانش را به سختی قورت داد و با صدای لرزان گفت «جانم بابا؟»- چی شد بابا جون؟+ انجام شد. خیال‌تون راحت.- خب الحمدلله. مبارک باشه دخترم.+ ممنونم...فقط این‌که شمارهٔ حسابش رو‌ که فرستاد، می‌فرستم براتون‌ که پولش رو واریز کنید.- باشه بابا جان...حالا چرا صدات این‌جوریه؟+ چیزی نیست!- خوش‌حال باش دخترم. داری می‌ری خونهٔ خدا. چی از این بالاتر؟+ هیچی...هیچی...- عزیزم...می‌دونم‌ باورت نمی‌شه...حق داری...قبول باشه بابا جان...دختر چادری دیگر تاب نیاورد. بغض داشت خفه‌اش می‌کرد. نفسی برایش نمانده بود. روی یکی از صندلی‌ها خودش را انداخت، سرش را خم کرد و بین دستانش گرفت و شروع کرد به گریه کردن. بلند بلند گریه می‌کرد. زن پشت باجه که سرش به کارش گرم بود، با صدای گریهٔ دختر نگاهی به آن طرف باجه انداخت و او را دید. کمی مکث کرد و لب‌خندی زد. تصور می‌کرد دختر از شوق گرفتن فیش عمره است که این چنین اشک می‌ریزد. بارها چنین لحظاتی را مشاهده کرده بود. چند ثانیه‌ای به دختر خیره ماند و سپس دوباره مشغول به کارش شد.دختر چادری یک نفس اشک می‌ریخت. از خودش بدش می‌آمد. احساس گناه ذره ذرهٔ وجودش را فرا می‌گرفت. دوست داشت می‌مُرد و این روز و لحظات را نمی‌دید. دوست داشت زمین دهان باز می‌کرد و او را می‌بلعید. دوست داشت اصلاً هیچ‌گاه پایش به آن‌جا باز نمی‌شد. کاش در راه اتفاقی برایش می‌افتاد. کاش اتوبوس‌ در میانهٔ راه خراب می‌شد. کاش مشکلی برای مترو پیش می‌آمد و قرارشان را به هم می‌زد. کاش به جای پُلِ عابر، از وسط خیابان تردد می‌کرد و ماشینی با او تصادف می‌کرد. کاش خواب می‌ماند. کاش بیدار نمی‌شد. کاش طلوع آن روز را هیچ‌گاه نمی‌دید...[نوشته شده در دوشنبه بیست‌وسوم مردادماه یک‌هزار و چهارصد و دو هجری خورشیدی]</description>
                <category>میثم بال‌زده</category>
                <author>میثم بال‌زده</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 09:53:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند خطی دربارۀ امکان علوم انسانیِ اسلامی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91252095/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D8%B7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D8%A7%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%90-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-w9wwig0ktcsp</link>
                <description>«علومِ انسانی»، فارغ از آن‌که خودِ مفهوم و عبارت، یک امر مدرن، پیشامدرن یا پسامدرن باشد؛ طرحی است برای زندگی و برای انسان. لذا اساساً امری قدیم است؛ از این جهت که از زمانی که انسان بوده، در جایگاه فاعل شناسا، با آن درگیر بوده و از قضا درگیری با آن _ از منظر تاریخ تمدن غربی _ منشاء دوره‌ها و تحولات تاریخ شده است. پس این‌که خود مفهوم «علوم انسانی» از چه زمانی آمده و اولین بار کِی و کجا به کار رفته است، مسئله‌ای فرعی و به غایت سطحی است. به طور مشخصی پیشاسقراطیان، از تالس تا سوفسطائیان، همگی در چارچوب علوم انسانی کار کرده‌اند، حتی اگر در آن برهه چنین مفهومی وجود خارجی نداشته باشد، و حتی پیش از یونانیان و پیشاسقراطیان! علوم انسانی طرحی برای زندگی و برای انسان است و به همین دلیل به موازات پیش‌رفت انسان و پیچیدگی زندگی‌اش، شاخ و برگ‌هایش بیش و بیش‌تر شده. زمانی تنها شعر بوده و ادبیات، تاریخ و فلسفه (به معنای کلی) و امروز، در دوران پسامدرن، شاخه‌های بیش‌تری پیدا کرده؛ جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، حقوق و علوم سیاسی، مدیریت، اقتصاد و ... .فلسفه یک جهان‌بینی است. تعریف انسان از جهان و نحوهٔ کارکرد آن. و از دل این جهان‌بینی، شاخه‌های مختلف علوم انسانی شکل می‌گیرد. فلسفهٔ یونان معرف یک جهان‌بینی است، این جهان‌بینی در برخورد با مسیحیت رنگ دیگری گرفته، با قرون وسطا و رنسانس صیقل یافته، جان لاک آن را به گونه‌ای که در می‌یافته تنظیم مجدد کرده و از دل آن، سیاست و نحوهٔ کشورداری شکل گرفته و مکتب شده، اقتصاد نیز و ... .از این جهت فلسفه و دین با هم شباهت دارند. دین نیز چیزی جز جهان‌بینی نیست. تفاوت‌شان با هم در نقطهٔ شروع و ریشهٔ آن است. اگر فلسفه تعریف جهان و نحوهٔ کارکردش از منظر انسان است، دین تعریف جهان و نحوهٔ کارکردش است از منظر خداوند. در ریشه و نقطهٔ شروع است که این دو با هم تفاوت دارند و الا هر دو یک چیزند. و این تفاوت در ریشه و نقطهٔ شروع، نقطه‌ای است که علم را می‌سازد. اگر فلسفه می‌تواند علوم انسانی بسازد، دین نیز می‌تواند. اگر «اسمیت» می‌تواند از دل جهان‌بینیِ «جان لاک» اقتصاد بسازد، عالِم اسلامی نیز می‌تواند از دل جهان‌بینی «محمد» اقتصاد بسازد. کما این‌که می‌تواند نحوهٔ حُکم‌رانی بسازد، مدینهٔ فاضله ترسیم کند، جامعه را تعریف کند و با افکار و روانش درگیر باشد. طب داشته باشد و هنر و ... .لذا همان‌طور که «امکان» وجود علوم انسانی [ِ غربی] ممکن است و امروز وجود دارد _ با تاریخ مکتوبی قریب به سه هزار سال _ «امکان» وجود علوم انسانیِ «اسلامی» نیز ممکن است _ کما این‌که تا امروز ممکن شده _ و امری غریب، پیچیده و مغالطه‌آمیزی نیست. این‌که چطور چنین مسئلهٔ ساده و بدیهی‌ای فهم نمی‌شود و این‌چنین حاشیه می‌سازد و از اساتید صاحب‌نام تا دانش‌جویان تحصیل‌کرده هم‌چنان _ به تحلیلی‌ترین شکل ممکن _ در حال کنش‌های بی‌هوده و تولید کلمهٔ بی‌معنا حول عبارت «علوم انسانیِ اسلامی» و اثبات «غیرممکن»بودنش هستند، امر غریب و غیرقابل درکی است. خاصه آن‌که نگارندگان مذکور مدام اصرار دارند که تولد عبارت «علوم انسانی اسلامی» را ناشی از نافهمیدن «علوم انسانی» بدانند، حال آن‌که این واکنش‌ها خود گویای نافهمیدن نگارندگان است.علوم انسانیِ اسلامی امکان وجود دارد، کما آن‌که علوم انسانی [ِ غربی] امکان دارد. ریشهٔ علوم انسانی [ِ غربی] فلسفه است که مبتنی بر جهان‌بینیِ «انسانی» است، ریشهٔ علوم انسانی اسلامی دین است که مبتنی بر جهان‌بینیِ الهی است. این امر بدیهی است و نیاز به این میزان صغری و کبری بافتن ندارد. تا چندی پیش تصور می‌کردم مطرح کردن گزاره‌های سطحی و کودکانهٔ «چیزی به نام اقتصاد اسلامی وجود ندارد» و «اسلام اصلاً اقتصاد ندارد» و ...، تنها از دانش‌جویان ترم اولی و ناآشنا با ماهیت علوم انسانی که از قضا کلهٔ پُربادی نیز دارند، بر می‌آید؛ یادداشت‌های اخیر در واکنش به نام‌گذاری روزی به نام «روزِ علوم انسانی اسلامی» نشان داد که اشتباه می‌کردم...[نوشته شده در شنبه، دهم دی‌ماه یک‌هزار و چهارصد و یک هجری خورشیدی]</description>
                <category>میثم بال‌زده</category>
                <author>میثم بال‌زده</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 09:37:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>