<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فلانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_91258389</link>
        <description>یک فلانی اهل یک شهر کوچک که می‌خواهد افکار و احساسات مغشوشش را در اینجا به نمایش بگذارد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:54:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1009139/avatar/KRDELC.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فلانی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_91258389</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در باب تلاش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91258389/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-w9ga39vufsf4</link>
                <description>این نوشته صرفا محصول بلند فکر کردن نگارنده است و ممکن است ارزش زیادی نداشته باشد.هفتۀ گذشته که به جلسۀ رواندرمانی‌ام مراجعه کردم صحبت در باب صحبت در خصوص ادراک خودم به عنوان فردی بی‌عرضه شد و بعد از آن موضوع رسید به ادراک من از تلاش که از نظر من تلاش چیست و قرار شده است تا پیش از جلسۀ پیش رو من به آن فکر کنم و بعد در جلسه در این مورد به گفتگو بپردازیم. راستش را بخواهید خودم هنوز متوجه نشده‌ام که اگر خود را بی‌عرضه می‌دانم چرا باید به تلاش فکر کنم. اینکه ربط دارد را می‌دانم. یعنی به این مسئله اینطوری فکر می کنم که اگر می‌خواهم خود را بی‌عرضه ندانم باید تلاش کنم به دستاوردی برسم و آنموقع است که احساس بی‌عرضگی کاهش می‌یابد. آیا اینطور است؟ یا آیا اینطور است که من به عنوان فردی که احساس بی‌عرضگی و ناتوانی می‌کنم هرچه‌قدر که توانا شوم باز به خاطر کاری که نمی‌توانم آن را انجام دهم خودم را بی‌عرضه می‌بینم؟ کدام به حقیقت نزدیک‌تر است؟برگردیم به موضوع تلاش. اینکه تلاش از نظر من چیست؟ چرا باید تلاش کرد؟ و در نهایت چگونه باید تلاش کرد؟ بگذارید اول از خودافشایی خودم شروع کنم. فرد تلاشگری نیستم. آری صد افسوس که تلاشگر نیستم. گویی روانم جان تلاش مداوم ندارد. به مانعی که برخورد می‌کنم فورا پاپس می‌کشم و احتمالا همین موضوع درمانگرم تاکید بر این موضوع دارد.حال برگردیم به سوالات. تلاش برای کوششی مداوم است و این کوشش مداوم می‌بایست نفس‌گیر و سنگین باشد. این مسئله حائز اهمیت است که برای من فرد باعرضه و موفق صرفا از کوشش به موفقیت نرسیده است بلکه در او گوهر استعدادی نیز وجود داشته است. همیشه برای من تلاش چیزی دور بوده است. می‌دانید مرادم از اینکه من انسان تلاشگری نیستم این نیست که هیچ تلاشی نمیکنم بلکه تلاش می‌کنم. مسئله این است که تلاش من مداوم نیست و در نتیجه پیامد مثبتی نیز ندارد. برای رسیدن به نتیجه ای تداوم شرط لازم مسیر است و این چیزی است که من ندارم و چون ندارم خودم را تلاشگر و در نتیجه باعرضه نمی‌بینم. می‌دانید تداوم به شدت سخت است. تداوم یعنی حفظ انگیزه روی یک موضوع. تداوم یعنی تمرکز بر یک مسیر و همچنین عمیق شدن در این مسیر. این موضوع برای من سخت و دشوار است. اینکه بر موضوعی درنگ کنم و بر آن پایبند باشم و آن را بر مسیر دیگری جایگزین نکنم. شاید بتوانم بگویم من تلاشگر هستم ولی تلاشگر خوب نیستم. تلاشگر خوب یعنی کسی که تلاش مداوم و زیادی دارد. مثلا می‌دانید اگر یک جای کار بلنگد دیگر نمیتوانم خوب کار و تلاش کنم. به نظرتان این کمالگرایی نیست؟ زمانی که با نقص یا مانعی روبرو شوم فورا پس می‌کشم. آری این عذاب کمالگرایی است.دخب حالا بگویم چرا تلاش کنم؟ تلاش کنم که به موفقیت و دستاوردی برسم. بتوانم در زمینه‌ای بدرخشم. می‌دانید یکی از چیزهایی که آرزو دارم ولی می‌دانم که حوصله‌اش را ندارم اما از برون‌داد آن لذت می‌برم ترجمه است. آری ترجمه را خیلی دوست دارم. یعنی از اینکه اسمم روی جلد بخورد خیلی خوشحال می‌شوم. گویی کار بزرگی انجام داده‌ام ولی به هر نحوی بخواهم این کار را انجام دهم نه. مثلا بخواهم تماما با هوش مصنوعی ترجمه کنم را دوست ندارم. ولی امان از من که زیاد زبان نمی‌خوانم و باید بخوانم. باید تلاش کنم که دستاوردی داشته باشم و باید انجام دهم که بدرخشم. چرا بدرخشم؟ آخر برای اینکه نسبت به خودم حس خوبی داشته باشم. آری به این دلیل است. بنابراین هدف از تلاش کردن به موفقیت رسیدن و سپس دیده شدن و در آخر حس خوب داشتن است.خب چگونه باید تلاش کرد؟ پیش‌تر بخش زیادی‌اش را گفتم. منظورم همان تداوم است. تداوم یعنی تلاش هر روزه. لازمۀ این تداوم، پایبندی به برنامه‌‌ریزی‌ای است که داریم. برای من برنامه‌ریزی دشوار است و نمی‌دانم چرا. هر روز می‌گویم امشب برای فردا برنامه‌ریزی خواهم کرد و باز برنامه‌ریزی نمی‌کنم. این موضوع مخرب است چرا که پایبندی را خفه می‌کند. هنگامی که برنامه‌ای نباشد به چه چیزی پایبند نباشد . در این هنگام است که مرگ تداوم به وقوع می‌پیوندد. خب حالا باید چکار کنم؟ کتاب بخوانم؟ یا جریمه بگذارم؟ نمی‌دانم. این هفته بروم جلسه این‌ها را بگویم. ببینم چه می‌شود.</description>
                <category>فلانی</category>
                <author>فلانی</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 20:15:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای از نگارنده به خواننده (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91258389/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-1-zev0t6ytjndz</link>
                <description>سلام دوست من!سلام دوستز من!ندگیت بر وفق مراد هست؟ از هوای بهاری لذت می‌بری؟ البته مقداری گرم شده و از اون هوای مطلوبی که نسیم خنک صورتت رو نوازش میده دیگه گذشته ولی خب  هنوز خوبه. هوا خیلی گرم نشده. امشب که ساعت یک ربع دوازده زدم بیرون حتی هوا خنک بود. یک هوای خنکای دلچسب. انگار دوست داشتی  بری و قدم بزنی ولی خب نه تنها! می‌دونی که چی میگم؟ خلاصه آره.خودت خوبی؟ روزها لبخند از ته دل می‌زنی و یا می‌خندی؟ خوشحال هستی؟ امیدوارم باشی ولی خب من نیستم. لبخند می‌رنم و بسیار می‌خندم ولی حالم خوب نیست و غمگینم. یک حال بد که مدام بر من سیطره بیشتری پیدا می‌کنه. غم و اضطراب خیلی اذیتم می‌کنه. حس می‌کنم سگ سیاه افسردگی بدجور پاچه‌ام رو گرفته و هی داره بدتر گاز می‌گیره. خلاصه اوضاع بر وفق مراد نیست. میدونی هی حس می‌کنم عقبم و به کارام نمیرسم. میدونی این خیلی بده. خییییلی.تازه از سفر برگشتم. با دوستان سمت شمال رفته بودیم. بگم خیلی خیلی خوش گذشت خوش نگذشت ولی خب خوب بود. خاطره‌انگیز بود. یه چیزی خوردم به نام اسکمو که خوشمزه بود. اگر رشت رفتی اینو امتحان کن. البته تهران هم اینو داره ولی خب برای رشته. من مزۀ طالبی خوردم خوب بود ولی دوستام ترش خوردن و جالب اینکه  روش گلپر می ریختند. دوست دارم بیشتر بنویسم ولی حال ندارم دیگه. کلا نوشتن برام خیلی سخته ولی دوست دارم برات نامه بنویسم. احتمالا حوصله نمی‌کنی بخونی ولی بازم خوبه. امروز دهم اردیبهشته هزار و چهارصد و دو هست.خداحافظ</description>
                <category>فلانی</category>
                <author>فلانی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Apr 2024 02:05:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت _ 1401/01/16</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91258389/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-14010116-k1xru2kbpabw</link>
                <description>ساعت ده و هجده دقیقه است. روز مزخرفی است خیلی مزخرف. دوباره اضطراب ها سراغم آمده‌اند. همان اضطرابی که ترم اول هم داشتم. روزهای بسیاری بود که از سوزش معده در امان بودم ولی باز سراغم آمده است. نمی‌دانم می‌خواهم چه‌کار کنم و چه می‌خواهم. چیزی که بیش از سه سال است که با آن درگیرم. گاهی این افکار مرا رها می‌کنند و راحتم می‌گذارند و به زندگی نسبتا عادی برمی‌گردم و گاهی این افکار مرا چنان مرا احاطه می‌کنند که مانند کسی هم هستم که از فرط لگدهای چند مرد خبیث به خود مچاله شده است و به زور نفس می‌کشد. آری به زور نفس می‌کشم. اضطراب اینکه می‌خواهم چکار کنم جان از تنم درآورده است.هر موقع که دانشگاه می‌آیم یا با افرادی تماس دارم به این حال و روز درمی‌آیم. همه را از خود موفق‌تر می‌دانم. آن‌ها را افرادی می‌بینم که بسیار از من جلوتر هستند.نمی‌دانم چه می‌خواهم. من فقط آرامش می‌خواهم چیزی که دیر زمانی است آن را به صورت بلندمدت احساس نکرده‌ام. شاید تقدیر من این است که آرامش نداشته باشم. </description>
                <category>فلانی</category>
                <author>فلانی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Apr 2022 10:37:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیولای ابهام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91258389/%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%85-mdyhzxhlaltm</link>
                <description>ابهام در زندگی من ویژگی‌ای ذاتی و مبنایی است که تا یادم می‌آید همراه من بوده است. ابهام همیشه کنار من است و دستانم را با در دستان بزرگ و تنومندش فشار می‌دهد و نمی‌گذارد ذره‌ای از یکدیگر دور شویم. ابهام با آن چهرهٔ زشت و زننده اش لحظه‌ای من را رها نمی‌کند. اغلب روزها دنبال راهی می‌گردم که او را از خود دور نمایم اما هر دفعه محکم‌تر دستان من را می‌گیرد. چنان دستانم را فشار می‌دهد که دردش تا عمق جان استخوانم احساس می‌شود. ابهام این هیولای زشت و بدترکیب افکار مرا همچون دستان نحیفم در سیطرهٔ خود گرفته و تمام تصمیماتم، افکارم، احساساتم را به زهر هلاهل خود زهرآگین کرده است.همه چیز می‌خواهم و همه چیز نمی‌خواهم. دلم فعالیت‌های بسیار می‌خواهد اما در همان زمان دوست دارم بنشینم و هیچ کاری نکنم. میل دارم هزاران هزار کتاب را بخوانم اما در آن زمان نمی‌دانم که باید چه بخوانم و چه باید کنم؟ دودلی، احساس ابهام، مردد بودن، سرگشته بودن. آه که چه وضعیت زشت و زننده‌ای است. عمر انسان در این ابهام تباه می‌شود. علاج چیست؟ علاج برطرف کردن ابهام است. اما چطور؟نمی‌دانمهمه چیز می‌خواهم و همه چیز نمی‌خواهم. دلمابهام در زندگی من ویژگی‌ای ذاتی و مبنایی است که تا یادم می‌آید همراه من بوده است. ابهام همیشه کنار من است و دستانم را با در دستان بزرگ و تنومندش فشار می‌دهد و نمی‌گذارد ذره‌ای از یکدیگر دور شویم. ابهام با آن چهرهٔ زشت و زننده اش لحظه‌ای من را رها نمی‌کند. اغلب روزها دنبال راهی می‌گردم که او را از خود دور نمایم اما هر دفعه محکم‌تر دستان من را می‌گیرد. چنان دستانم را فشار می‌دهد که دردش تا عمق جان استخوانم احساس می‌شود. ابهام این هیولای زشت و بدترکیب افکار مرا همچون دستان نحیفم در سیطرهٔ خود گرفته و تمام تصمیماتم، افکارم، احساساتم را به زهر هلاهل خود زهرآگین کرده است. همه چیز می‌خواهم و همه چیز نمی‌خواهم. دلم است که تا یادم می‌آید همراه من بوده است. ابهام همیشه کنار من است و دستانم را با در دستان بزرگ و تنومندش فشار می‌دهد و نمی‌گذارد ذره‌ای از یکدیگر دور شویم. ابهام با آن چهرهٔ زشت و زننده اش لحظه‌ای من را رها نمی‌کند. اغلب روزها دنبال راهی می‌گردم که او را از خود دور نمایم اما هر دفعه محکم‌تر دستان من را می‌گیرد. چنان دستانم را فشار می‌دهد که دردش تا عمق جان استخوانم احساس می‌شود. ابهام این هیولای زشت و بدترکیب افکار مرا همچون دستان نحیفم در سیطرهٔ خود گرفته و تمام تصمیماتم، افکارم، احساساتم را به زهر هلاهل خود زهرآگین کرده است. همه چیز می‌خواهم و همه چیز نمی‌خواهم. دلم </description>
                <category>فلانی</category>
                <author>فلانی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Sep 2021 17:12:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقیانوس و افکار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91258389/%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-%D9%88-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-tolykivuqwcw</link>
                <description>راستش را بخواهی در سرم اقیانوس افکارم همیشه طوفانی و ومواجی است. موج‌هایی که هر کشتی مستحکمی در درون می‌برد و آن‌ را به اعماق افکار وسیعم می‌برد. حال فکرش کن این اقیانوس با گرداب مثلث برموداییش مرا درون خود می‌برد. مرا مشغول می‌دارد و مرا مسکون می‌دارد تا جایی که دیگر در وجودم هوایی نمی‌ماند و آن‌موقع است که تازه به خود می‌آیم.فضولی نباشد اما خود تو چه؟ تو نیز اینطور هستی؟ اقیانوس افکار تو چگونه است؟ اقیانوست آرامت، آرام است یا اقیانوس آرامت در محل مثلث برمودایی قرار گرفته است؟</description>
                <category>فلانی</category>
                <author>فلانی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 03:18:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغازنامه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91258389/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-bipw6fvvcchs</link>
                <description>سلام مدت‌ها فکر می‌کردم که مقداری شروع به نوشتن کنم. روزها فکر کردم که در چه بستری و در ارتباط با چه موضوعی بنویسم؛ آیا در ایسنتاگرام بنویسم یا در وبلاگ یا ویرگول بنویسم یا برای خود در دفتری کوچک قلمم را بر روی کاغذ روانۀ سفر کنم. سفری که پر است از ماجراجویی‌هایی از جنس کلمه که در کلمه نیز دریایی از احساس و هیجان نهفته است. بعدتر گفتم که در چه خصوص بنویسم؛ آیا در خصوص اتفاقات ایران بنویسم، آیا در خصوص علم بنویسم؟ روانشناسی بنویسم؟ فلسفه بنویسم؟ و پیش خود گفتم که من در تمام این مسائل سرشار از تهی هستم. پس نوشتن در این موارد اشتباهی بزرگ است.دیشب به این نتیجه رسیدم که ویرگول بهترین بستر برای من است و در اینجا در خصوص احساسات، افکار و اتفاقات روزمرۀ خود بنویسم.بنابراین اگر راستش را بخواهید بدانید اگر دنبال مطالبی که بر دانش شما بیافزاید و علم شما را گسترش دهد کم پیدا می‌شود و احتمالا نوشته‌های من مورد علاقۀ شما نیست. اما خب به هرحال سعیم این است که نوشته‌هایم طوری نباشد که با وقتی که برای خواندن آن می‌گذارید پیش خو بگویید:&lt;&lt; ای وای عمر خود را با خواندن این نوشته تلف کنم.&lt;&lt; امیدوارم بتوانم این خواستۀ خود را برآورده کنم.سخن بسیار است و حوصله اندکشاد باشید.</description>
                <category>فلانی</category>
                <author>فلانی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jul 2021 12:50:09 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>