<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آبتین گلکار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_91275510</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:45:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>آبتین گلکار</title>
            <link>https://virgool.io/@m_91275510</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه‌ای به یک دوست اوکراینی پس از یک سال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91275510/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-mpkkbnmaznz3</link>
                <description>                                                                میخاییل شیشکین*دوست عزیز من!آنها زبانمان را از ما دزدیده‌اند. من و تو به زبان ادبیات کبیر روسی با هم حرف می‌زدیم و نامه‌نگاری می‌کردیم. حالا زبان روسی برای تمام دنیا زبان کسانی است که شهرهای اوکراین را بمباران می‌کنند و کودکان را می‌کُشند، زبان جنایات جنگی، زبان آدم‌کش‌ها. آنها را بابت جنایت علیه بشریت محاکمه خواهند کرد. خیلی دلم می‌خواهد باور کنم که همه‌ی کسانی که این جنگ را تدارک دیدند، همه‌ی کسانی که در آن شرکت جستند و همه‌ی کسانی که به شکلی از آن پشتیبانی کردند روی نیمکت محکومان خواهند نشست. ولی چطور می‌شود جنایت علیه زبان را محاکمه کرد؟پدر من در هفده‌سالگی به جبهه رفت تا انتقام برادرش را که به دست آلمانی‌ها کشته شده بود بگیرد. پس از جنگ، او تمام عمر از آلمانی‌ها و هر چیز آلمانی نفرت داشت. سعی می‌کردم برایش توضیح بدهم: «پدر، ولی آخر ادبیات آلمانی ادبیات بزرگی است! زبان آلمانی زبان بسیار زیبایی است!» ولی این حرف‌ها کارگر نمی‌افتاد. پس از جنگ، ما به اوکراینی‌هایی که روس‌ها بر سرشان بمب ریختند و خانه‌شان را غارت کردند و خانواده‌شان را کشتند چه می‌توانیم بگوییم؟ که ادبیات روسی بسیار غنی است؟ و زبان روسی بسیار زیباست؟دیکتاتورها و نظام‌های دیکتاتوری هستند که ملت برده می‌آفرینند یا ملت برده دیکتاتور خلق می‌کند؟ اوکراین توانست خود را از این حلقه‌ی شوم جهنمی رها کند، توانست از گذشته‌ی خون‌بار و بدهیبت مشترک ما خلاص شود. به همین سبب نیز رهبر خودخوانده و دروغین روسیه از اوکراین نفرت پیدا کرد. زیرا اوکراین دموکراتیک آزاد می‌تواند الگویی برای مردم به‌ستوه‌آمده‌ی روسیه باشد، پس نابود کردن شما برای او اهمیت فراوان دارد.ما در روسیه نه روند استالین‌زدایی داشتیم، نه دادگاه نورنبرگی علیه حزب کمونیست شوروی. نتیجه‌اش را هم می‌بینیم: دیکتاتوریِ تازه. دیکتاتوری بنا به طبیعت خود نمی‌تواند بدون دشمن، و در نتیجه بدون جنگ وجود داشته باشد.پیش‌بینی ستاد کل این بود که نیروهای مسلح ناتو به دفاع از شما برنمی‌خیزند و ناتو نیز در روزهای نخست جنگ به این نقشه‌ی پوتین جامه‌ی عمل پوشاند. شما اوکراینی‌ها بودید که به نقشه‌ی پوتین تن ندادید؛ شما تسلیم نشدید و با گُل به استقبال تانک‌های او نرفتید. شما فقط از آزادی و کرامت انسانی خود دفاع نمی‌کنید؛ امروز شما از آزاد و کرامت انسانی کل بشریت دفاع می‌کنید. شما را نمی‌توان شکست داد، زیرا نتیجه‌ی جنگ با نیروی عشق به آزادی معین می‌شود و نه با تعداد تانک‌ها و موشک‌ها. شما مردمانی آزادید و کسانی که دستورهای جنایت‌آمیز ژنرال‌های روس را اجرا می‌کنند بَرده‌اند.یک سال پیش، وقتی تانک‌های روسیه به سوی کی‌یف می‌رفتند، همه‌ی جهانیان در حیرت بودند که چرا در روسیه از اعتراضات همگانی ضدجنگ خبری نیست؟ چرا روس‌ها تک‌وتوک به خیابان‌ها می‌آیند؟ من این را با ترس توجیه می‌کردم. سکوت استراتژی همیشگی روس‌ها برای بقاست. کسانی که در آن روزها اعتراض کردند به زندان افتادند. نسل‌های متمادی روس‌ها با همین سکوت جان به در برده‌اند. پوشکین این شیوه‌ی زندگی روسی را در آخرین سطر نمایشنامه‌ی تاریخی «باریس گادونوف» توصیف کرده است: «مردم لب از لب نمی‌گشایند». از آغاز حمله به اوکراین نیز مردم لب از لب نگشودند. ولی سرانجام در پاییز بسیج عمومی نیروها آغاز شد و دیگر نمی‌توان این مسئله را که صدها هزار روس مطیعانه راه افتادند تا اوکراینی‌ها را بکُشند یا خودشان کشته شوند با ترس توجیه کرد. اینجا چیز دیگری در میان است، عمیق‌تر و هولناک‌تر.من فقط یک توجیه می‌بینم: کشور من از گردونه‌ی زمان بیرون افتاده است. انسان قرن بیست‌ویکم مسئولیت این انتخاب را که چه چیزی خیر است و چه چیز شر،‌ خودش بر دوش می‌کشد. اگر می‌بیند که کشور و مردمش جنگی پست و ننگین راه انداخته‌اند، باید جلو کشور خود و جلو ملت خود بایستد. ولی اکثر روس‌ها از لحاظ ذهنی هنوز در گذشته زندگی می‌کنند، در زمانی که مردم خود را قبیله می‌پنداشتند. حق همیشه با قبیله‌ی ماست و سایر قبیله‌ها دشمن ما هستند و می‌خواهند ما را نابود کنند. هیچ مسئولیتی به گردن ما نیست، ما در هیچ مسئله‌ای تصمیم‌گیرنده نیستیم، به جای ما رهبر/ خان/ تزار تصمیم می‌گیرد. اگر دشمنان،‌ یعنی فاشیست‌های اوکراین و ناتو، به میهن ما حمله می‌کنند، پس ما هم باید برویم و از آن دفاع کنیم، همان‌طور که پدربزرگ‌هایمان از آن در برابر فاشیست‌های آلمانی دفاع کردند. دیکتاتورها همیشه از حس عشق به میهن، از حس زیبای وطن‌پرستی برای تحقق هدف‌های خود استفاده کرده‌اند. پدر من گمان می‌کرد که از میهن خود در برابر رژیم هیتلر دفاع می‌کند، در حالی که داشت از رژیمِ باز هم فاشیستی استالین دفاع می‌کرد. روس‌ها الان به جنگ می‌روند تا ــ آن‌طور که دستگاه تبلیغاتی پوتین می‌گوید ــ از میهن خود در برابر «نازیسم اروپایی و امریکایی» دفاع کنند، ولی متوجه نیستند که در حقیقت از سلطه‌ی باند جنایتکار مستقر در کرملین دفاع می‌کنند که تمام کشور را به گروگان گرفته است.فقط یک راه‌حل هست: شکست دادن رژیم پوتین در جنگ. به همین سبب، کشورهای دموکراتیک باید به هر وسیله‌ی ممکن، و پیش از همه با ارسال سلاح، به اوکراینی‌ها کمک کنند. پس از جنگ، تمام جهان به یاری شما خواهد آمد تا ویرانی‌ها را بازسازی کنید و کشورتان می‌تواند از نو زاده شود. ولی روسیه بر ویرانه‌های اقتصاد و ویرانه‌های آگاهی از پا خواهد افتاد. نوزایی کشور من فقط از طریق نابودی کامل رژیم پوتین ممکن است. پنداره‌ی امپراتوری را باید همچون غده‌ی سرطانی بدخیم از انسان روس جدا کرد و دور انداخت. کشور من فقط در صورتی آینده‌ای خواهد داشت که همانند آلمان مسیر شکست کامل را بپیماید.زنده‌باد اوکراین!____________________________________________________________________________________*میخاییل شیشکین، از مشهورترین نویسندگان معاصر روس، که ساکن سوییس است، از حدود ده سال پیش موضع‌گیری‌های تندوتیزی علیه حکومت روسیه و سیاست‌های مختلف آن، از جمله در قبال اوکراین، انجام داده است. او از جمله در 2013، از این‌که به نمایندگی از روسیه در نمایشگاه کتاب نیویورک شرکت کند خودداری کرد و خطاب به متولیان نوشت: «کشوری که یک نظام فاسد و جنایتکار در آن قدرت را به دست گرفته است، کشوری که حکومتش هرمی از غارتگران است، کشوری که انتخاباتش به کمدی مبتذلی شبیه است، کشوری که دادگاه‌هایش در خدمت مقامات است و نه در خدمت قانون، کشوری که زندانی سیاسی دارد، کشوری که تلویزیون دولتی‌اش خودفروشی می‌کند، کشوری که کذابانی با پول برایش قانون‌های جنون‌آمیز وضع می‌کنند و مردم را به قرون وسطی برمی‌گردانند، چنین کشوری نمی‌تواند روسیه‌ی من باشد. من نمی‌توانم و نمی‌خواهم در هیئت رسمی چنین روسیه‌ای باشم و چنین روسیه‌ای را نمایندگی کنم.من می‌خواهم نماینده‌ی روسیه‌ای دیگر باشم، روسیه‌ی خودم، روسیه‌ی آزاد از کذابان، روسیه‌ای با نظامی که از آزادی اندیشه حمایت کند و نه از خلافکاران، روسیه‌ای با رسانه‌های آزاد، انتخابات آزاد و مردم آزاد.»</description>
                <category>آبتین گلکار</category>
                <author>آبتین گلکار</author>
                <pubDate>Sun, 05 Mar 2023 23:57:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل مکن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91275510/%D9%82%D8%AA%D9%84-%D9%85%DA%A9%D9%86-dszivijgw7ki</link>
                <description>لف تالستویقتل مکن (خروج، 20: 13)شاگرد  نه برتر از استاد است؛ هر شاگرد کامل چون استاد خویش خواهد بود (لوقا، 6: 40)چه هر آن‌کس که شمشیر به دست گیرد به شمشیر هلاک خواهد گشت (متی، 26: 52)بدین سان، هر آن‌چه می‌خواهید آدمیان از برای شما کنند خود بهر ایشان کنید (متی، 7: 12)هنگامی که بنا به حکم دادگاه پادشاهانی همانند چارلز اول[1]، لویی شانزدهم[2]، ماکسیمیلیان امپراتور مکزیک[3]، را اعدام می‌کنند یا آنان را همانند پُطر سوم[4]، پاول[5] و سلاطین و شاهان و خان‌های مختلف در انقلاب‌های درباری می‌کشند، اغلب حرفی در این باره زده نمی‌شود،‌ولی هنگامی که آنان را مانند هانری چهارم[6]، آلکساندر دوم[7]، امپراتریس اتریش[8]، شاه ایران[9] و حالا اومبرتو[10]، بدون دادگاه و بدون انقلاب‌های درباری می‌کشند، آنگاه این قتل‌ها در میان شاهان و امپراتوران و نزدیکان آنها خشمی توأم با حیرت برمی‌انگیزد، انگار که این افراد هرگز در هیچ قتلی شرکت نجسته، از قتل بهره نبرده و دستور به انجام آن نداده بودند. در حالی که مهربان‌ترین همین شاهان مقتول، مانند آلکساندر دوم یا اومبرتو، در قتل هزاران انسانی که در میدان‌های نبرد به خاک افتاده‌اند، مقصر، شریک جرم و گناهکارند (از اعدام‌های خانگی حرفی نمی‌زنیم). شاهان و امپراتوران نامهربان هم گناه قتل صدها هزار یا میلیون‌ها انسان را بر گردن دارند.آموزه‌ی مسیح، قانون «چشم در برابر چشم، دندان در برابر دندان» را باطل کرده است، ولی افرادی هستند که نه تنها در گذشته، بلکه امروز نیز همچنان پایبند این قانون هستند، آن هم در ابعادی هولناک، در اعدام‌ها و جنگ‌ها؛ این قانون را به کار می‌برند و نه فقط چشم در برابر چشم، بلکه بی‌هیچ توجیهی با اعلان جنگ فرمان به کشتن هزاران انسان می‌دهند؛ آنان حق ندارند از اجرای این قانون در ابعادی به این کوچکی و ناچیزی برآشفته شوند (یک شاه یا امپراتور مقتول به ازای هزاران یا شاید میلیون‌ها انسانی که به فرمان و با موافقت شاهان و امپراتوران کشته شده و می‌شوند). شاهان و امپراتوران نه تنها نباید از قتل‌هایی مانند قتل آلکساندر دوم یا اومبرتو، برآشفته شوند، بلکه باید حیرت کنند که پس از الگوی همیشگی و سراسری کشتار که خود آنان به مردم می‌دهند، چطور چنین قتل‌هایی این‌قدر نادر هستند.مردم عوام چنان هیپنوتیزم شده‌اند که آنچه را پیوسته بر سرشان می‌آید می‌بینند و معنایش را نمی‌فهمند. آنان شاهد دغدغه‌ی همیشگی همه‌ی شاهان و امپراتوران و رؤسای جمهور برای تشکیل ارتشی منظم هستند، سان و رژه و مانورهای آنان را که مایه‌ی فخرفروشیشان به یکدیگر است می‌بینند، و باز با شور و شوق می‌دوند و تماشا می‌کنند که چطور برادرانشان در جامه‌هایی براق و رنگارنگ و احمقانه، در میان سروصدای طبل و شیپور، به ماشین‌هایی بدل می‌شوند و با فریاد یک انسان، همگی با هم یک حرکت را انجام می‌دهند و نمی‌فهمند معنای این حرکت چیست. ولی آخر معنای این حرکت بسیار ساده و روشن است: معنای آن چیزی نیست جز آماده شدن برای قتل.این یعنی تحمیق انسان‌ها برای آنکه آنان را به آلت قتل تبدیل کنند. و تنها کسانی که این کار را انجام می‌دهند و بر آن نظارت می‌کنند و به آن می‌نازند، شاهان، امپراتوران و رؤسای جمهور هستند. آن‌وقت همین‌ها که گرفتار قتلند، پیشه‌شان قتل است، و همیشه جامه‌ی نظامی و آلت قتل بر خود دارند (شمشیر بر کمر)، وقتی یکی از آنان را به قتل می‌رسانند، برآشفته می‌شوند و به وحشت می‌افتند.قتل شاهان، مانند قتل اخیر اومبرتو، به واسطه‌ی بی‌رحمانه بودنشان وحشت‌آور نیستند. کارهایی که به فرمان شاهان و امپراتوران به انجام می‌رسد – و نه فقط کارهای گذشتگان، از قبیل «شب سن بارتلمی»[11]، کشتارهای مذهبی، سرکوب‌های بی‌رحمانه‌ی شورش‌های دهقانی، قتل عام‌های ورسای، بلکه اقدامات امروزی، مانند اعدام‌های دولتی، مرگ تدریجی در زندان‌های انفرادی و واحدهای تنبیهی نظامی، به دار آویختن، گردن زدن، خونریزی در جنگ‌ها – از نظر میزان بی‌رحمی قابل‌مقایسه با قتل‌هایی که آنارشیست‌ها انجام می‌دهند، نیست. اگر آلکساندر دوم و اومبرتو سزاوار به قتل رسیدن نبودند، آن هزاران روسی که در محاصره‌ی پلِوِن[12] کشته شدند و ایتالیایی‌هایی که در حبشه به قتل رسیدند[13]، کمتر از آنان سزاوار مرگ بودند. قتل شاهان و امپراتوران نه به واسطه‌ی بی‌رحمی یا سزاوار قتل نبودن آنان، بلکه به واسطه‌ی ناآگاهی عاملان قتل وحشت‌آور است.اگر قاتلان شاهان این کار را تحت تأثیر احساس نفرت شخصیِ ناشی از رنج‌های ملت تحت بندگی (که قاتلان، آلکساندر و کارنو[14]و اومبرتو را در آن مقصر می‌دانند) یا تحت تأثیر حس رنجش و انتقام شخصی انجام می‌دادند، عملشان هرقدر هم غیراخلاقی باشد، باز قابل‌درک بود. ولی چگونه گروهی از افراد (حرفی که آنارشیست‌ها این روزها می‌زنند) که برِشی را برای قتل اومبرتو اعزام کردند و امپراتورهای دیگر را نیز تهدید به قتل می‌کنند، نمی‌توانند برای بهبود وضع مردم، راه بهتری پیدا کنند جز کشتن افرادی که کشتنشان همان‌قدر بی‌فایده است که بریدن سرِ آن هیولای افسانه‌ای که بلافاصله سر جدیدی به جای سرِ بریده‌‌اش می‌رویید؟ شاهان و امپراتوران از مدت‌ها پیش نظم و نظامی همانند خشاب تفنگ برای خودشان مقرر کرده‌اند: تا یک گلوله بیرون می‌جهد، گلوله‌ی دیگری جای آن را پر می‌کند. «شاه مرده است! زنده‌باد شاه!» پس برای چه باید آنها را کشت؟فقط با نگاهی بسیار سطحی ممکن است چنین به نظر برسد که کشتن این افراد ممکن است مایه‌ی رهایی مردم از جنگ و ستم‌هایی باشد که نابودکننده‌ی زندگی انسان‌هاست.کافیست به یاد آوریم که همین ستم‌ها و همین جنگ‌ها همواره رخ داده‌اند، بدون در نظر گرفتن این‌که چه کسی در رأس حکومت قرار گرفته است: نیکالای یا آلکساندر، فریدریک یا ویلهلم، ناپلئون یا لویی، پالمرستون[15] یا گلادستون[16]، کارنو یا فور[17]، مک‌کینلی[18]یا هرکس دیگر. آنگاه درمی‌یابیم که این ستم‌ها و جنگ‌ها که مردم از آنها در رنج هستند، نتیجه‌ی اقدامات افراد خاصی نیست. مصیبت‌های مردم برآمده از افراد خاصی نیست، بلکه ناشی از آن ساختار اجتماعی است که در آن، همه‌ی مردم چنان به هم وابسته‌اند که همگی تحت سلطه‌ی چند نفر، یا در اغلب موارد، تحت سلطه‌ی یک نفر قرار می‌گیرند و این یک یا چند نفر آن‌چنان از سلطه‌ی غیرطبیعی خود بر سرنوشت و زندگی میلیون‌ها انسان دچار فساد می‌شوند که همیشه در حالت بیمارگونه‌ای به سر می‌برند، همگی کم‌وبیش به عقده‌ی خودبزرگ‌بینی دچارند و این عقده فقط به خاطر موقعیت استثنایی ایشان توجه‌برانگیز نیست.لازم به گفتن نیست که این افراد از همان آغاز کودکی تا پای گور در میان تجملی دیوانه‌وار به سر می‌برند و همیشه جوّ تملق و دروغ پیرامونشان را گرفته است. همه‌ی پرورششان، همه‌ی مشغولیت‌هایشان فقط روی یک چیز متمرکز است: مطالعه‌ی قتل‌های پیشین، بهترین راه‌های کشتار در زمانه‌ی ما، بهترین مقدمات برای کشتار. آنان از کودکی کشتن را در انواع و اقسام شکل‌هایش فرا می‌گیرند، همیشه آلت قتاله‌ای مانند شمشیر و خنجر همراه خود دارند، خود را با انواع و اقسام جامه‌های نظامی می‌آرایند، سان و رژه و مانور به راه می‌اندازند، نزد یکدیگر می‌روند و به هم نشان و لشکر هدیه می‌دهند؛ و نه تنها هیچ کس نام واقعی عمل آنان را بر زبان نمی‌آورد و نمی‌گوید آماده شدن برای کشتن مردم عملی جنایت‌آمیز و انزجارآور است،‌ بلکه برعکس از همه سو زبان به تأیید و تحسین اعمال آنان می‌گشایند. پس از هر قشون‌کشی و سان دیدن و رژه رفتن، توده‌ای از مردم می‌دوند و با شور و شعف بر آنان درود می‌فرستند و آنان چنین می‌پندارند که این تمام ملت است که عملشان را تأیید می‌کند. آن بخشی از مطبوعات که فقط آنان خواننده‌اش هستند و گمان می‌کنند این بخش بیانگر احساسات تمام مردم یا بهترین نمایندگان مردم است، به برده‌وارترین شکل ممکن بی‌وقفه از گفتار و کردار آنان تمجید می‌کند، حتی اگر این گفتار و کردار بی‌اندازه احمقانه و شریرانه باشد. زنان و مردان و روحانیان و غیرروحانیانِ نزدیک به این افراد، یعنی همه‌ی کسانی که برای شأن انسانی خود ارزش قائل نیستند و می‌کوشند در شیرین‌زبانی و تملق از یکدیگر پیشی بگیرند، در همه چیز با آنان موافقت می‌کنند و در همه چیز آنان را فریب می‌دهند و نمی‌گذارند آنان واقعیات زندگی را به چشم ببینند. این افراد ممکن است صد سال زندگی کنند و هرگز یک انسان واقعاً آزاد را نبینند و هرگز حرف حقیقت را نشنوند. گاه با شنیدن حرف‌ها و دیدن کارهای این افراد به وحشت می‌افتید، ولی کافی است در موقعیت آنان دقیق شوید تا دریابید هر انسان دیگر نیز در جایگاه آنان همان گونه عمل می‌کرد. انسان خردمندی که در جایگاه آنان قرار گیرد، می‌تواند فقط یک عمل خردمندانه انجام دهد: از این جایگاه کناره‌گیری کند. اگر در آن جایگاه باقی بماند، مرتکب همان اعمال خواهد شد.به راستی نیز انتظار دارید در سر فلان ویلهلم آلمانی چه فکری بگذرد، در سر این انسان کوته‌فکر و بی‌سواد و جاه‌طلب، که آرمانش یک نظامی آلمانی است، وقتی هر حرف احمقانه و کثیفی که بر زبان می‌آورد با «هورا»های پرشور روبه‌رو می‌شود و همانند حرفی بی‌اندازه مهم در مطبوعات سراسر جهان به تفسیرش می‌نشینند. می‌گوید سربازان به اراده‌ی او باید حتی پدران خود را بکشند؛ فریاد می‌زنند: هورا! می‌گوید انجیل را باید با مشت آهنین به اجرا درآورد؛ هورا! می‌گوید لشکریانش در چین باید به جای اسیر گرفتن، همه را بکشند؛ ولی به جای آنکه او را روانه‌ی دیوانه‌خانه کنند، هورا می‌کشند و راهی چین می‌شوند تا خواسته‌ی او را اجرا کنند. یا تزار نیکالای دوم را در نظر بگیریم که طبع ملایمی داشت و سلطنتش را به این شکل آغاز کرد که در پاسخ به پیرمردان محترمی که می‌خواستند خودشان به امور خودشان رسیدگی کنند گفت اداره‌ی امور مردم به دست مردم خواب و خیالی بی‌معناست؛ و آن مطبوعات و آن اشخاصی که او آنها را می‌بیند، بابت این حرف تحسینش کردند. او طرح کودکانه، احمقانه و دروغین صلح جهانی را ارائه می‌دهد و در همان حال فرمان تقویت ارتش را صادر می‌کند، ولی مدح و تمجید از خردمندی و نیکوکاری او از حد و اندازه می‌گذرد. او بی‌آنکه نیازی باشد، به تحقیر و عذابِ بی‌معنا و بی‌رحمانه‌ی یک ملت کامل (فنلاندی‌ها) می‌پردازد و باز چیزی جز تأیید اعمالش نمی‌شنود. سرانجام در چین کشتاری به راه می‌اندازد که از فرط بی‌رحمی و بی‌عدالتی هولناک است و هیچ سنخیتی با طرح صلح جهانی ندارد، ولی باز همه از هرسو او را همزمان هم به خاطر پیروزی‌اش و هم به خاطر ادامه‌ی سیاست صلح‌آمیز پدرش تحسین می‌کنند.به راستی انتظار دارید در سر و قلب چنین افرادی چه بگذرد؟بدین ترتیب مقصران ستم بر مردم و کشتارهای جنگ نه آلکساندرها هستند، نه اومبرتوها، نه ویلهلم‌ها، نه نیکالای‌ها، و نه چمبرلن‌هایی که رهبری این ستم‌ها و کشتارها را بر عهده دارند، بلکه مقصران همان کسانی هستند که این افراد را در جایگاه سلطه بر زندگی مردم قرار داده‌اند و آنان را در این جایگاه حفظ می‌کنند. بنابراین آلکساندرها، نیکالای‌ها، ویلهلم‌ها و اومبرتوها را نباید کشت، بلکه باید دست از تأیید آن ساختار اجتماعی برداشت که چنین افرادی را به وجود می‌آورد. آن چیزی هم که ساختار اجتماعی موجود را تأیید می‌کند، خودخواهی افرادی است که آزادی و شرافت خود را به منافع مادی ناچیزی می‌فروشند.افرادی که بر پله‌های پایین اجتماع ایستاده‌اند، تا اندازه‌ای به واسطه‌ی رخوت فکری ناشی از پرورش‌های میهن‌پرستانه یا مذهبیِ کاذب، و تا اندازه‌ای به خاطر منافع شخصیشان، آزادی و عزت نفس انسانی خود را به سود کسانی خرج می‌کنند که بالاتر از آنان ایستاده‌اند و این منافع مادی را در اختیار آنان گذاشته‌اند. افرادی که چند پله بالاتر هستند نیز در همین وضعیت قرار دارند و به همان شکل، در نتیجه‌ی رخوت فکری و بیشتر به خاطر منافع شخصی، از آزادی و عزت نفس انسانیشان می‌گذرند؛ و این وضع به همین شکل ادامه پیدا می‌کند تا به بالاترین پله‌ها می‌رسد، به افراد یا فردی که در رأس هرم ایستاده و دیگر چیزی برای به دست آوردن ندارد و تنها انگیزه‌اش برای کار و فعالیت، قدرت‌پرستی و جاه‌طلبی است و معمولاً آن‌قدر از سلطه‌اش بر زندگی و مرگ مردم و تملق و چاپلوسی‌های اطرافیانش دچار رخوت فکری شده است که بی‌وقفه شرّ می‌آفریند و خود کاملاً ایمان دارد که در راه خوشبختی بشریت گام برمی‌دارد.ملت‌هایی که خودشان شأن انسانی خودشان را فدای منافعشان می‌کنند، چنین افرادی را به وجود می‌آورند، افرادی که کاری جز آنچه می‌کنند از دستشان ساخته نیست، و بعد ملت از اعمال ابلهانه و شریرانه‌ی این افراد به خشم می‌آید. کشتن این افراد مانند آن است که کودکی را لوس کنید و بعد کتکش بزنید.برای آنکه ستمی بر مردم نرود و از جنگ‌های بیهوده خبری نباشد و کسی از مقصرانِ ظاهریِ این ستم‌ها و جنگ‌ها به خشم نیاید و آنان را نکشد، به چیز زیادی نیاز نیست؛‌ فقط مردم باید حقایق را همان طور که هست درک کنند و آنها را به نام واقعی خود بنامند؛ باید بدانند ارتش وسیله‌ی کشتار است و ایجاد و رهبری ارتش، تدارک کشتار (همان کاری که شاهان و امپراتوران و رؤسای‌جمهور در کمال اعتمادبه‌نفس به آن مشغول هستند).فقط کافی است هر شاه یا امپراتور یا رئیس‌جمهور بفهمد وظیفه‌ی او برای نظارت بر ارتش، برخلاف آنچه متملقان درِ گوشش می‌خوانند، وظیفه‌ای پرارج و مهم نیست، بلکه تدارکی پلید و شرم‌آور برای کشتار است؛ فقط کافی است هر فرد بفهمد پرداخت مالیاتی که صرف اجیر کردن و مسلح ساختن سربازان می‌شود، و از آن بدتر، ورود به خدمت نظام،‌ عملی خنثی و بی‌اثر نیست، بلکه رفتاری پست و شرم‌آور و به معنای مجاز دانستن کشتار و شرکت در آن است؛ آنگاه این سلطه‌ی شاهان و امپراتوران و رؤسای جمهور که ما را برآشفته می‌کند و موجب قتل آنان می‌شود، به خودی خود پایان خواهد گرفت.بدین ترتیب نباید آلکساندرها، کارنوها، اومبرتوها و دیگران را کشت،‌ بلکه باید به آنان حالی کرد که قاتل هستند، و از آن مهم‌تر، نباید به آنان اجازه‌ی کشتن دیگران را داد، باید از کشتن دیگران به فرمان آنان سر باز زد.اگر مردم هنوز این گونه عمل نمی‌کنند، به واسطه‌ی همان رخوت فکری است که حکومت‌ها به خاطر حفظ خود، می‌کوشند مردم را در آن نگه دارند. به همین دلیل برای کمک به آن‌که مردم دست از کشتن یکدیگر بردارند، نیازی به کشتن نیست، کشتن برعکس بر آن رخوت می‌افزاید،‌ باید کوشید مردم را از آن رخوت بیرون آورد.من هم با این نوشته در چنین کوششی هستم.8 اوت 1900[1]. شاه انگلیس از 1625 تا 1649، که پس از انقلاب انگلیس و شکست در جنگ داخلی در 30 ژانویه‌ی 1649 به حکم دادگاه پارلمان در لندن اعدام شد. – م.[2]. شاه فرانسه از 1774 تا 1792. پس از انقلاب کبیر فرانسه به حکم دادگاه مجمع ملی با گیوتین اعدام شد. – م.[3]. فردیناند ماکسیمیلیان یوزف هابسبورگی (برادر کوچک امپراتور اتریش، فرانتس یوزف)، معروف به ماکسیمیلیان اول، امپراتور مکزیک در سال‌های 1864 تا 1867. پس از سقوط حکومتش به دست نیروهای ملی بنیتو خوارس، در دادگاه نظامی به اعدام محکوم و تیرباران شد. – م.[4]. پُطر سوم در سال 1762 میلادی پس از هفت ماه سلطنت در نتیجه‌ی کودتای درباری از قدرت کنار گذاشته شد و پس از مدتی به قتل رسید. – م.[5]. تزار روسیه از 1796 تا 1801. در نتیجه‌ی توطئه‌ی سردارانش در بستر به قتل رسید. – م.[6]. شاه فرانسه از 1589 تا 1610. به دست یک کاتولیک متعصب به قتل رسید. – م.[7]. تزار روسیه از 1855 تا 1881. با پرتاب بمب دست‌ساز یکی از اعضای جنبش زیرزمینی «اراده‌ی مردمی» به قتل رسید. – م.[8]. همسر امپراتور فرانتس یوزف اول. در سال 1898 به دست آنارشیستی به نام لوییجی لوکِنی به قتل رسید. – م.[9]. منظور ناصرالدین شاه قاجار است که در سال 1275 خورشیدی (1896 میلادی) به دست میرزا رضای کرمانی کشته شد. – م.[10]. شاه ایتالیا از 1878 تا 1900. به دست آنارشیستی به نام گائِتانو برِشی به قتل رسید. – م.[11]. کشتار گسترده‌ی کالونیست‌های فرانسوی در شب 24 اوت 1572. – م.[12]. شهری در بلغارستان فعلی که در سال 1877 شاهد جنگ روسیه و ترکیه‌ی عثمانی بود. – م.[13]. اشاره به جنگ‌های ایتالیا و اتیوپی در دهه‌های پایانی سده‌ی نوزدهم میلادی. – م.[14]. رئیس جمهور فرانسه (1887-1894) که به دست یک آنارشیست ایتالیایی کشته شد. – م.[15]. نخست‌وزیر بریتانیا از 1855 تا 1865 (با وقفه). – م.[16]. نخست‌وزیر بریتانیا از 1868 تا 1874. – م.[17]. رئیس‌جمهور فرانسه از 1895 تا 1899. – م.[18]. رئیس‌جمهور امریکا از 1897 تا 1901. – م.</description>
                <category>آبتین گلکار</category>
                <author>آبتین گلکار</author>
                <pubDate>Tue, 27 Dec 2022 21:11:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخشی از رمان «دکتر ژیواگو»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91275510/%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%DA%98%DB%8C%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88-kzgqo90df1u5</link>
                <description>پاتولیا، یا همان پاولوشکا آنتیپوف، پسر پاول فراپانتویچ که بازداشت شده بود و داریا فیلیمونوونا که در بیمارستان بستری بود، به خانه‌ی تیوِرزین نقل مکان کرد. پسربچه‌ی تمیز و مرتبی بود با چهره‌ی متناسب و موهای قهوه‌ای روشن و فرقی که از وسط باز می‌شد. دقیقه به دقیقه موهایش را برس می‌کشید و نیمتنه و شال کمرش را که سگکی با نشان مدرسه‌ی فنی داشت صاف می‌کرد. بی‌نهایت خنده‌رو بود و بسیار دقیق و تیزبین. هر چه را می‌دید یا می‌شنید با شباهت فراوان و به شکلی مضحک تقلید می‌کرد.مدت کوتاهی پس از اعلامیه‌ی هفدهم اکتبر تزار، تدارک تظاهرات عظیمی از دروازه‌ی توِر تا دروازه‌ی کالوگا دیده شد. این گام مصداق ضرب‌المثل «لـله که هفت تا شد، چشم بچه کور می‌شه» بود. چندین سازمان انقلابی، که این تظاهرات را تدارک دیده بودند به جان هم افتادند و یکی پس از دیگری از آن پا پس کشیدند؛ زمانی هم که فهمیدند به رغم همه‌ی اینها مردم در صبح روز مقرر به خیابان‌ها آمده‌اند با عجله نمایندگانشان را به میان تظاهرکنندگان فرستادند.با آن‌که تیوِرزین سعی کرد مادرش را منصرف کند و مانع او شود، مارفا گاوریلوونا به همراه پاتولیای شاد و خون‌گرم به تظاهرات رفت.روز سرد و خشکی بود در اوایل ماه نوامبر، با آسمانی آرام و خاکستری که به سرب می‌مانست، و تک‌وتوکی دانه‌های برف، که شاید می‌شد شمردشان و پیش از رسیدن به زمین مدتی طولانی در هوا تاب می‌خوردند تا سرانجام همچون غباری خاکستری و نرم در چاله‌های خیابان آرام بگیرند.سیل مردم به سوی پایین‌دست خیابان روان بود و هنگامه‌ی برج بابل را تداعی می‌کرد: چهره، چهره، و باز هم چهره؛ پالتوهای زمستانی پنبه‌دوزی و کلاه‌های پوست‌برّه؛ پیرمردها و دختران جوان محصل در دوره‌های آموزش تکمیلی زنان؛ تعمیرکاران خطوط آهن با لباس متحدالشکلشان؛ کارگران پارکینگ تراموا و ایستگاه تلفن با چکمه‌های ساق‌بلند و نیمتنه‌های چرمی؛ دانشجویان و بچه‌دبیرستانی‌ها.مدتی سرودهای دختر ورشویی، شما به‌خاک‌افتادگان و مارسی‌یز را خواندند، ولی ناگهان مردی که در صدر تظاهرات عقب‌عقب می‌رفت و با تکان دادن کلاه‌پوستی که در مشت می‌فشرد سرود را رهبری می‌کرد از خواندن دست کشید، پشتش را به جمعیت کرد، جلو رفت و گوش سپرد که بقیه‌ی سردسته‌هایی که در همان حوالی بودند چه می‌گویند. سرودخوانی به هم ریخت و قطع شد. دیگر فقط صدای خرد شدن قشر نازک برف زیر گام‌های جمعیتی بی‌شمار به گوش می‌رسید.خیرخواهانی به سردسته‌های راهپیمایی خبر داده بودند که کمی جلوتر قزاق‌ها در کمین تظاهرکنندگان نشسته‌اند. خبر را تلفنی به داروخانه‌ای که همان نزدیکی بود رسانده بودند.سردسته‌ها می‌گفتند: «خوب، باشد. حالا مهم‌ترین چیز این است که خونسرد بمانیم و دست‌وپایمان را گم نکنیم. باید بی‌معطلی اولین ساختمان عمومی را که سر راهمان باشد تصرف کنیم؛ خطری را که در انتظارمان است به مردم اطلاع بدهیم و تک‌تک متفرق بشویم.»بحث بر سر آن بود که کدام ساختمان بهتر است. عده‌ای انجمن فروشندگان بازار را پیشنهاد می‌کردند، برخی دیگر هنرستان عالی فنی را و دسته‌ی سوم آموزشگاه خبرنگاران خارجی را.در جریان بحث، در کنج خیابان یک ساختمان عمومی جلویشان پدیدار شد. آن هم متعلق به یک مؤسسه‌ی آموزشی بود و به عنوان پناهگاه چیزی کم از ساختمان‌های دیگری که به فکرشان رسیده بود نداشت.هنگامی که تظاهرکنندگان به ساختمان رسیدند، سردسته‌ها به بالای پله‌های محوطه‌ی ورودی نیم‌دایره‌ی آن رفتند و با علامت دادن جمعیت را متوقف کردند. درهای چندلنگه‌ی ساختمان باز شد و تظاهرکنندگان به طور کامل، پالتو پشت پالتو و کلاه پشت کلاه، به سرسرای مدرسه سرازیر شدند و از پلکان اصلی آن بالا رفتند.چند صدایی از پشت فریاد می‌زد: «سالن اجتماعات! بروید به سالن اجتماعات!» ولی جمعیت همچنان راه خود را می‌رفت و در راهروها و کلاس‌های مختلف دور و نزدیک پراکنده می‌شد.هنگامی که سرانجام موفق شدند همه را برگردانند و روی صندلی‌های سالن اجتماعات بنشانند، سردسته‌ها چند بار سعی کردند دامی را که برایشان پهن شده بود به حاضران توضیح بدهند،‌ ولی کسی به حرفشان گوش نمی‌داد. این توقف و ورود به عمارتی بسته دعوت به میتینگی خلق‌الساعه فرض شده بود که بلافاصله هم آغاز شد.مردم پس از راهپیمایی طولانی و سرود خواندن می‌خواستند چند دقیقه‌ای ساکت بنشینند تا حالا کس دیگری بار مسئولیت آنها را به دوش بکشد و گلویش را به خاطر آنها پاره کند. در مقایسه با لذت اصلی، که استراحت بود، اختلاف‌نظرهای جزئی کسانی که نطق می‌کردند و تقریباً در همه چیز با هم موافق بودند اصلاً به حساب نمی‌آمد.به همین سبب، بیشترین توفیق نصیب بدترین سخنران شد که شنوندگان را با اصرار به گوش دادن به حرف‌هایش به ستوه نمی‌آورد. هر کلمه‌ی او با غریو همدلانه‌ی حاضران همراه می‌شد. هیچ‌کس تأسف نمی‌خورد که نطق او در هلهله‌ها گم می‌شود. از فرط بی‌قراری، بی‌درنگ با هر چه می‌گفت موافقت می‌کردند، فریاد «ننگ باد» سر می‌دادند، تلگرام اعتراضی تنظیم می‌کردند و ناگهان، گویی از صدای یکنواخت سخنران به تنگ آمدند، همه‌باهم برخاستند، سخنران را به‌کلی به فراموشی سپردند و کلاه به کلاه و ردیف به ردیف از پلکان پایین رفتند و به خیابان ریختند. تظاهرات از سر گرفته شد.در آن مدت که میتینگ می‌دادند، برف خیابان را پوشانده بود. سواره‌رو سفید شده بود و برف پیوسته بیشتر می‌شد.هنگامی که سواره‌نظام یورش آورد، در صفوف عقبی بلافاصله متوجه نشدند چه اتفاقی افتاده است. ناگهان از جلو غوغایی برخاست شبیه وقتی که جمعیت هورا می‌کشد. فریادهای «کمک!» و «کشتند!» و بسیاری فریادهای دیگر در همهمه‌ای نامفهوم در‌می‌آمیخت. تقریباً همان دقیقه‌ی نخست، لابه‌لای امواج این آواها، پوز و یال اسب‌ها و سوارکارانی که شمشیرهایشان را در هوا تکان می‌دادند، سریع و بی‌صدا، از شکاف باریکی که وسط جمعیتِ عقب‌نشسته باز شده بود گذشت.گروهان به تاخت از میان جمعیت عبور کرد، چرخید، از نو صف‌آرایی کرد و از پشت به انتهای جمعیت حمله آورد. خون‌ریزی آغاز شد.پس از گذشت چند دقیقه، خیابان تقریباً از جمعیت خالی شده بود. مردم در کوچه‌ها می‌دویدند. برف کمتر شده بود. شب خشکی بود، انگار با زغال نقاشی‌اش کرده باشند. خورشید که جایی پشت خانه‌ها نشسته بود ناگهان انگار از گوشه‌ای شروع کرد به انگشت زدن به هر چیز قرمزی که در خیابان بود: به کلاه‌های نوک‌قرمز سواران، به پارچه‌ی پرچم سرخ فروافتاده، به ردّ خونی که همچون نقطه‌ها و خطوط باریک قرمزی روی برف کشیده شده بود.مردی با جمجمه‌ی شکافته کنار خیابان خود را روی دست می‌کشید و ناله می‌کرد. از پایین خیابان چند اسب‌سوار با گام‌های منظم به این‌سو می‌آمدند. آنها از انتهای خیابان و تعقیب تظاهرکنندگان بازمی‌گشتند. مارفا گاوریلوونا که روسری‌اش به پشت گردن لغزیده بود تقریباً زیر دست‌وپای اسب‌ها در تب‌وتاب بود و با صدایی غیرانسانی فریاد می‌کشید: «پاولوشکا! پاتولیا!»پاتولیا تقریباً تمام مدت در راهپیمایی همراه او بود و هنرمندانه ادای آخرین سخنران را درمی‌آورد و پیرزن را می‌خنداند، ولی هنگامی که اسب‌سواران هجوم آوردند، ناگهان در آن بلبشو ناپدید شد.خود مارفا گاوریلوونا در هنگامه‌ای که بر پا شده بود شلاقی بر پشت نصیبش شد و با آن‌که پیراهن ضخیم پنبه‌دوزی‌اش نگذاشت ضربه را احساس کند، دشنامی داد و سواری را که ضربه را فرود آورده بود با مشت تهدید کرد. برآشفته بود که چطور به خودشان جرئت داده‌اند جلو انبوهی مردم شریف به روی پیرزنی مانند او شلاق بکشند.مارفا گاوریلوونا نگاه‌های نگران خود را به دو سوی خیابان می‌انداخت. از بخت خوش، ناگهان در پیاده‌رو مقابل چشمش به پسرک افتاد. گروهی از رهگذرانی که تصادفاً در آن حوالی پرسه می‌زدند آنجا در تورفتگی میان یک دکان کالاهای وارداتی و پیش‌آمدگی عمارتی سنگی پناه گرفته بودند.سوارکاری که با اسب به پیاده‌رو آمده بود با کپل و پهلوهای اسبش آنها را به آنجا رانده بود. سوار از هراس آنها به وجد می‌آمد و در حالی که راه فرارشان را بسته بود فیگورهای مختلف اسب‌سواری را در یک‌قدمی آنان اجرا می‌کرد: اسب را عقب‌عقب می‌برد و آهسته، مانند سیرک، آن را روی دو پا به هوا بلند می‌کرد. ناگهان چشمش به صف رفقایش افتاد که داشتند از تعقیب تظاهرکنندگان بازمی‌گشتند، مهمیزی به اسب زد و با دو سه پرش جای خود را در صف آنها اشغال کرد.مردمی که آنجا گیر افتاده بودند پراکنده شدند. پاشا که پیش از آن می‌ترسید صدایش را بلند کند به‌سوی مادربزرگ شتافت.به سمت خانه به راه افتادند. مارفا گاوریلوونا مدام غرولند می‌کرد: «قاتل‌های لعنتی! آدم‌کش‌های ملعون! تزار آزادی داده و مردم خوشحال‌اند، ولی اینها طاقت خوشی مردم را ندارند! باید همه‌چیز را به گند بکشند، هر حرفی را پشت‌ورو کنند!»دلش از آن سوارکار پُر بود، از تمام دنیا و در آن لحظه حتی از پسرش. در لحظاتی که به غیظ می‌‌آمد، به نظرش می‌رسید همه‌ی این اتفاقات نتیجه‌ی کارهای همپالکی‌های کوپرینکاست که مارفا گاوریلوونا بهشان می‌گفت غلط‌کاران و اشتباهات طبیعت.«افعی‌های بدذات! معلوم هست چه کار می‌کنند و چه می‌خواهند؟ هیچ اصل و اصولی ندارند! فقط دلشان می‌خواهد ور بزنند و فحش بدهند! آن یکی را بگو که نطق می‌کرد! چطور ادایش را درمی‌آوردی، پاولوشکا؟ دوباره نشان بده، عزیزم! آی، آی، الان می‌ترکم! عین خودش است، عین عین خودش! ور ور ور ور! لعنت به آن سوسک سمج، پشکل اسب!»در خانه پسرش را به باد سرزنش گرفت و گفت که دیگر در سن‌وسالی نیست که یک مترسک شلخته‌ی بدپوزه از روی کرّه‌اسبش با شلاق تنبیهش کند.«بس کنید، مامان جان، شما را به خدا! واقعاً انگار من فرمانده قزاق‌ها هستم یا ــ چه می‌دانم ــ شیخ ژاندارم‌ها!»</description>
                <category>آبتین گلکار</category>
                <author>آبتین گلکار</author>
                <pubDate>Tue, 27 Dec 2022 19:06:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیستن نه بر پایه‌ی دروغ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91275510/%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-w8vx7j4a6ovx</link>
                <description>آلکساندر سولژنیتسینزمانی حتی جرئت نداشتیم لبانمان را به زمزمه بجنبانیم. اکنون آثار زیرزمینی می‌نویسیم و می‌خوانیم و وقتی برای سیگار کشیدن در پاگردهای اداره با هم روبه‌رو می‌شویم، از صمیم قلب لب به شکایت باز می‌کنیم: چه کارها که از آنهاسر نزده! ما را به کجاها که نکشانده‌اند! هم لاف و گزاف توخالی در سطح کهکشان‌ها، وقتی در خودِ خانه فلاکت و بدبختی بیداد می‌کند، هم تحکیم رژیم‌های ددمنش در سرزمین‌های دور. هم آتش جنگ داخلی روشن می‌کنند و هم بی‌خردانه (با پول ما) مائوتسه دونگ عَلَم می‌کنند و بعد هم دوباره ما را به جان او می‌اندازند (ما هم باید برویم؛ مگر راه گریزی هست؟). هر کسی را بخواهند محاکمه می‌کنند و عاقلان را در دیوانه‌خانه حبس می‌کنند. آنها همه چیزند و ما بی‌قدرتیم.کار دارد به ته می‌رسد، اضمحلالِ روحیِ همگانی دارد بر ما چیره می‌شود؛ مرگ جسمی نیز چیزی نمانده که گُر بگیرد و هم ما را بسوزاند و هم کودکانمان را، و ما همچنان ترسان لبخند می‌زنیم و تته‌پته می‌کنیم: «چطور می‌توانیم مانعشان بشویم؟ ما قدرتی نداریم!»ما به شکلی چنان نومیدکننده از انسانیت افتاده‌ایم که بابت یک لقمه‌نانِ امروز، همه‌ی اصولمان را فدا می‌کنیم، روحمان را، همه‌ی تلاش‌های پیشینیان و همه‌ی امکانات آیندگانمان را،‌ فقط برای آن‌که به حیاتِ‌ متزلزلمان صدمه‌ای نرسد. در ما نه استواری مانده است، نه غرور، نه گرمایی در دل. حتی از مرگ دسته‌جمعی در اثر حمله‌ی اتمی هم نمی‌ترسیم، از جنگ جهانی سوم هم نمی‌ترسیم (شاید بتوانیم لای جرز دیوار پنهان شویم)؛ ما فقط از ابراز شهامت مدنی می‌ترسیم! فقط نمی‌خواهیم از گله جدا شویم، نمی‌خواهیم یک گام را به‌تنهایی برداریم تا مبادا نان سفید و آبگرمکن و اجازه‌ی اقامتمان در مسکو از ما گرفته شود.آن‌چیزی که آن‌قدر در جلسات حزبی به مغزمان فرو کردند دیگر ملکه‌ی ذهنمان شده است: از محیط و شرایط اجتماعی نمی‌توان گریخت. هستی است که ذهن ما را می‌سازد؛ ما چه کاره‌ایم؟ هیچ کاری از دست ما ساخته نیست.ولی ما می‌توانیم. همه چیز را می‌توانیم! ولی به خودمان دروغ می‌گوییم تا خودمان را آرام کنیم. هیچ آنهایی مقصر همه‌ی این چیزها نیست. ما خودمان مقصریم، فقط ما.با این حرف مخالفت خواهند کرد: «آخر واقعاً هیچ راهی به ذهن نمی‌رسد! دهانمان را بسته‌اند. به حرفمان گوش نمی‌کنند. از ما سوال نمی‌کنند. چطور می‌توان آنها را مجبور کرد به حرف ما گوش کنند؟»عوض کردن عقیده‌ی آنها ممکن نیست.راه طبیعی این بود که آنها را از نو انتخاب کنیم. ولی در کشور ما خبری از انتخاب مجدد نیست.در غرب، مردم با اعتصاب و تظاهرات اعتراضی آشنایند، ولی ما بیش از حد توسری خورده‌ایم؛ برایمان ترسناک است. مگر می‌شود یک‌دفعه دست از کار بکشیم؟ مگر می‌شود یک‌دفعه به خیابان‌ها بریزیم؟همه‌ی راه‌های دیگری هم که در یک سده‌ی گذشته در تاریخ تلخ روسیه آزموده شده‌اند ناکارامدترند و به درد ما نمی‌خورند. حالا که همه‌ی تبرها هر چه را می‌خواسته‌اند قطع کرده‌اند، حالا که هر چه کاشته‌ بودیم میوه داده است، خوب می‌بینیم که چه گمراه و چه متوهم بودند آنان جوانان مطمئنی که فکر می‌کنند با کشتار و طغیان خونبار و جنگ داخلی می‌توان کشور را به عدالت و خوشبختی رساند. نه، از پدران روشنگرمان سپاسگزاریم! ما دیگر این را می‌دانیم که وسیله و روش‌های ناپسند نتایجی به‌مراتب ناپسندتر به همراه می‌آورد. باشد تا دست‌های ما پاک بماند!پس حلقه‌ی شوم بسته شد؟ پس به‌راستی هیچ راه‌حلی وجود ندارد؟ پس ما فقط باید بی‌عمل و منتظر بمانیم تا شاید خودبه‌خود اتفاقی بیفتد؟ولی این حلقه‌ی شوم هیچ‌گاه خودبه‌خود از ما جدا نخواهد شد، اگر همه‌ی ما هر روز آن را به رسمیت بشناسیم، مدحش بگوییم و تحکیمش کنیم؛ اگر دست‌کم خود را از حساس‌ترین نقطه‌ی آن دور نکنیم.از دروغ!هنگامی که زور و خشونت وارد زندگی آرام مردم شود، چهره‌اش از فرط غرور و اعتمادبه‌نفس گلگون خواهد شد؛ گویی پرچم به دست می‌گیرد و فریاد می‌کشد: «من خشونتم! کنار بروید! متفرق شوید! لهتان می‌کنم!» ولی زور و خشونت به‌سرعت پیر می‌شود؛ چند سالی که بگذرد، دیگر آن اعتمادبه‌نفس را نخواهد داشت و برای آن‌که خود را سر پا نگه دارد و چهره‌ی موجهی از خود نشان دهد، به‌حتم ناگزیر است «دروغ» را نیز متحد خود کند. زیرا زور و خشونت را با هیچ‌چیز جز دروغ نمی‌توان پنهان کرد و دروغ نیز فقط با زور و خشونت سر پا می‌ماند. خشونت هم دست سنگین خود را هر روز بر شانه‌ی همه فرود نمی‌آورد: او از ما فقط طلب اطاعت و فرمانبری از دروغ دارد، طلب شرکت هرروزه در دروغ. بنیاد سرسپردگی همین است.ساده‌ترین و دستیاب‌ترین کلید رهایی ما نیز، که به آن بی‌توجهیم، در همین‌جاست: عدم مشارکت شخصی در دروغ! بگذار دروغ همه چیز را پوشانده باشد، بگذار دروغ بر همه چیز سلطه یافته باشد، ولی ما در کوچک‌ترین کاری که از دستمان برمی‌آید راسخ باقی بمانیم: بگذار دروغ از طریق من سلطه نیابد!این همان شکاف کوچک حلقه‌ی شومِ بی‌عملیِ ماست. ساده‌ترین کار برای ما و ویرانگرترین برای دروغ. زیرا هنگامی که مردم یک گام از دروغ فاصله بگیرند، دروغ ساده و آسان از بین می‌رود. دروغ مانند ویروس فقط در انسان‌ها زنده است.از مردم دعوت نمی‌کنیم به میدان‌ها بیایند و حقیقت را با صدای بلند فریاد کنند و جلو همگان بگویند که چه فکری می‌کنند. به این حد رشد نکرده‌ایم. لازم نیست. ترسناک است. ولی دست‌کم از گفتن آنچه فکر نمی‌کنیمدست برداریم.این همان راه ماست، ساده‌ترین و دستیاب‌ترین راه در شرایط ترس درونی و نهادینه‌ی ما، بسیار ساده‌تر از (گفتنش هم ترسناک است) نافرمانی مدنی گاندی.راه ما این است: به هیچ شکل، آگاهانه، از دروغ پشتیبانی نکنیم! هر گاه مرز دروغ را دیدیم (این مرز برای هر کس ممکن است متفاوت باشد)، از این مرز قانقاریایی فاصله بگیریم! استخوان‌ها و فلس‌های مرده‌ی ایدئولوژی را به هم نچسبانیم، چل‌تکه‌های گندیده را به هم ندوزیم تا با شگفتی ببینیم که دروغ، چقدر سریع و درمانده، فرو خواهد افتاد و آنچه باید عریان باشد در پیش چشم جهان عریان خواهد شد.پس، با تمام ترسمان، بیایید تک‌تکمان انتخاب کنیم: نوکر آگاه دروغ می‌مانیم (مسلماً نه از سر علاقه، بلکه برای سیر کردن شکم خانواده و تربیت فرزندانمان با دروغ) یا زمانش رسیده که تکانی به خودمان بدهیم و انسان شرافتمندی شویم که سزاوار احترام فرزندان و هم‌روزگاران خویش است. این انسان شرافتمند از امروز:- به هیچ شکل هیچ حرفی را که به گمان او حقیقت را تحریف می‌کند نخواهد نوشت و امضا و منتشر نخواهد کرد؛- چنین حرفی را نه در گفت‌وگوی خصوصی و نه در ملاء عام بر زبان نخواهد آورد، نه از خود و نه از روی نوشته، نه در نقش مبلّغ، و نه معلم، مربی یا بازیگر تئاتر.- هیچ اندیشه‌ی دروغ و هیچ تحریفی از واقعیت را، که تشخیصش می‌دهد، از طریق نقاشی، پیکره‌سازی، عکاسی، موسیقی، صنعت و فن، به تصویر در نمی‌آورد، تولید نمی‌کند، انتقال نمی‌دهد.- هیچ نقل‌قول «رهنمود»واری را که به طور کامل با آن موافق نیست یا بی‌ارتباط به موضوع است، برای خوش‌خدمتی، محافظت از خود، یا پیشرفت کاری، به طور شفاهی یا کتبی تکرار نخواهد کرد.- اجازه نخواهد داد او را به‌اجبار و بر خلاف میل و اراده‌اش به تظاهرات و گردهمایی ببرند و شعار و پلاکاردهایی را که به طور کامل با محتوایشان موافق نیست به دست نمی‌گیرد و بالا نمی‌برد.- دستش را برای رای دادن به پیشنهادی که صادقانه با آن موافق نیست بالا نمی‌برد؛ به کسی که او را مشکوک یا نالایق می‌شمارد، چه مخفی و چه علنی رای نمی‌دهد.- اجازه نمی‌دهد او را به‌زور به جلسه‌ای ببرند که در آن بحثی مبتنی بر دروغ و اجبار در جریان باشد.- جلسه، گردهمایی، سخنرانی، نمایش، فیلمی را که در آن حرف دروغ، یا یاوه‌ی ایدئولوژیک یا تبلیغات بی‌شرمانه‌ای بشنود بی‌درنگ ترک می‌کند.- روزنامه یا مجله‌ای را که اطلاعات را تحریف یا حقایق حیاتی را پنهان می‌کنند نمی‌خرد و مشترک نمی‌شود.مسلماً اینها تمام راه‌های دوری از دروغ نیست. ولی کسی که روند پاکسازی خود را آغاز کند با نگاه پاکسازی‌شده‌اش موارد دیگر را نیز به‌سادگی تشخیص خواهد داد.بله، اوایلِ کار چندان ساده نخواهد بود. کسی ممکن است مدتی از کار بی‌کار شود. جوانانی که بخواهند بر اساس حقیقت زندگی کنند آغاز زندگیِ خوشِ جوانی‌شان را تلخ خواهند کرد: زیرا حتی درس جواب‌دادن‌ها نیز چنان از دروغ انباشته شده است که باید انتخاب کرد. ولی برای هیچ‌کسی که بخواهد شرافتمند باشد حاشیه‌ی امنیتی باقی نمانده است: هیچ‌روزی نیست که هر کدام از ما، حتی در بی‌خطرترین حوزه‌های فنی، ناگزیر نباشد یکی از گام‌های یادشده را بردارد، به سوی حقیقت یا به سوی دروغ، به سوی استقلال روحی یا سرسپردگی روحی. آن‌کس که شهامت کافی حتی برای دفاع از روح خود را ندارد هم دست‌کم به دیدگاه‌های مترقی خود ننازد و در بوق و کرنا نکند که دانشمند یا هنرمند ممتازی است یا فعال اجتماعی یا ژنرال؛ بگذارید فقط به خودش بگوید: من بیکاره و ترسو هستم، فقط می‌خواهم شکمم سیر باشد و جایم گرم.حتی این راه ـ یعنی متعادل‌ترین راه از بین همه‌ی راه‌های مقاومت ـ برای جاخوش‌کردگان ما آسان نیست، ولی به هر حال بسیار ساده‌تر از خودسوزی یا اعتصاب غذاست: بدنت طعمه‌ی شعله نمی‌شود، چشمانت از حرارت نمی‌ترکد و لقمه‌ای نان سیاه و جرعه‌ای آب گوارا همیشه برای خانواده‌ات پیدا می‌شود.مگر در اروپا ملت بزرگ چکسلواکی که از ما فریب و خیانت دید به ما نشان نداد که چطور سینه‌ی بی‌دفاع، اگر قلبی شایسته در آن بتپد، در برابر تانک هم قد علم می‌کند؟باز هم راه دشواری است؟ شاید، ولی ساده‌ترین راه از بین راه‌های ممکن است. انتخابی دشوار برای جسم، ولی تنها انتخاب برای روح. راه دشواری است، ولی همین حالا هم افرادی در میان هستند، شاید حتی ده‌ها نفر، که سال‌هاست به همه‌ی موارد یادشده پایبندند و بر اساس حقیقت زندگی می‌کنند.لازم نیست نفر اولی باشیم که پا در این راه می‌گذاریم، بلکه می‌توانیم با هم متحد شویم! هر چه یکدل‌تر و هر چه انبوه‌تر پا در راه بگذاریم، راه برایمان ساده‌تر و کوتاه‌تر خواهد شد! اگر هزاران نفر باشیم، نخواهند توانست هیچ گزندی به کسی برسانند. اگر ده‌ها هزار نفر باشیم، دیگر کشور خود را نخواهیم شناخت!ولی اگر می‌ترسیم، پس دیگر شکایت هم نکنیم که اجازه‌ی نفس کشیدن به ما نمی‌دهند: خودمان هستیم که حق نفس کشیدن را از خودمان گرفته‌ایم! بیشتر در خودمان فرو برویم و منتظر بمانیم تا برادران زیست‌شناسمان آن روزی را بیاورند که امکان خواندن افکارمان و تغییر ژن‌هایمان فراهم شود.اگر حتی از دوری جستن از دروغ هم می‌ترسیم، زبون و بی‌آتیه‌ایم و سزاوار این تحقیر پوشکین:                    گله‌ها را با نعمت آزادی چه کار؟ [...]                    میراث آنها از نسلی به نسلی                    تازیانه است و یوغی مزین به زنگوله.</description>
                <category>آبتین گلکار</category>
                <author>آبتین گلکار</author>
                <pubDate>Sat, 17 Sep 2022 18:00:27 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>