<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نوشتَنده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_91397015</link>
        <description>یه روح نیمه‌بیدار توی دنیای خواب‌زده. دنبال قبیله‌ای می‌گردم که ساکت‌اند، ولی عمیق؛ زخمی‌اند، ولی رو به نور.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:00:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3624510/avatar/1pGTTW.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نوشتَنده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_91397015</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نویسنده ی ارضاشده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91397015/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D8%B4%D8%AF%D9%87-uwxuedlq9hph</link>
                <description>من به ارگاسم رسیده ای هستم که با هیچ موجودی جماع نکردم و می فهمم که تلاش برای رسیدن به لذت جنسی خلاف وجدانم چیزی جز مردن روحم نخواهد بود.ولی بی اختیار دنبال لذت ارضا می گردم و هرکه به این لذت رسیده را هم تشخیص می دهم و برادر و خواهرم میدونم.هیچکس آماری از تعداد کسایی که به این ارضا رسیدن ندارد،آخه کسی که به این ارضا رسیده باشه از بین این همه انسان فقط اون تونسته سرش رو از دریا بیرون بیاره چقدر بتونه دووم بیاره قبل از اینکه دوباره غرق بشه هیچکس نمیدونه شاید یک ثانیه، ولی اون لحظه بی نیاز از همه است.چه بابای پولداری است دنیای نویسندگی هرچقدر بچه به فرزندخواندگی قبول می کند رفاهش را تامین می کند.مواد اولیه ی مورد نیاز نویسنده کلمات است و با آن خانه هایی متفاوت و غیرتکراری می سازد و هیچوقت نه تمام می شود نه تکراری.خنده دار است تا حالا در حین ابراز خود به حدی از کمبود کلمات نرسیده بودم که بروم دنبال لغت نامه ی فارسی بگردم تا کلمه ای برای توصیف حال خودم پیدا کنم.انگار متوجه خودم نبودم یهو دیدم در چه حالی شدم تعجب کردم من تا حالا واسه توصیف یه چیزی در فارسی اینطور سرگردان نشدم، هیچ چیز در ذهنم نمی آمد.این لحظه را دوست داشتم چون اگر تلاشی نکرده باشی نمی فهمی که اشکالی داری.مثل مرده ای که روحش متوجه نیست که مرده و چیزی عجیب کشف میکنه پی اش را می گیردو در آخر قراراست بفهمد که مرده.</description>
                <category>نوشتَنده</category>
                <author>نوشتَنده</author>
                <pubDate>Sun, 26 Oct 2025 13:51:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا محیط آدم رو تعیین می کنه یا ذات انسان قوی‌تر از شرایط هست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91397015/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%B9%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%B0%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B7-%D9%87%D8%B3%D8%AA-eirajin3y7em</link>
                <description>هردو تاثیر دارن،محیط خیلی موثر هست یه سوال اگه انسان قرار بر این بود که قوی‌تر از محیط باشه چرا ویژگی تلقین پذیربودن رو دارهذات انسان مثل برگ برنده ای هست که شاید در طول عمر و زندگی و پیچیدگی هاش و زمان غبار بگیره ولی هست و شاید سر بزنگاه ظاهر بشه  در برابر محیط که ویژگی ذاتی انسان یعنی تلقین پذیری رو نشونه گرفته ذات شاید کمتر دلش بخواد خودشو نشون بده ولی دلیل نجات و یا حال بد ذات هست</description>
                <category>نوشتَنده</category>
                <author>نوشتَنده</author>
                <pubDate>Sun, 19 Oct 2025 10:34:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی همه جا ناامن می شود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91397015/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AC%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-amhc0mzxvrri</link>
                <description>وقتایی می خوابم که بقیه تازه از خواب بیدار میشن گهگاهی مثل امروز میشمخواب بودم که بقیه تازه از خواب بیدار شدن و شروع کردن به بلند حرف زدن اولین چیزی که در خودم حس کردم تپش قلبم بود،بخاطر ترس، میدونستم فایده نداره و باید پاشم ولی مگه میتونستم بدنمو قانع کنم که باید پابشه؟! کمی باید می گذشت تا حالم بهتر بشه.</description>
                <category>نوشتَنده</category>
                <author>نوشتَنده</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 13:52:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس از ابراز خود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91397015/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF-qylcdvfm9yx1</link>
                <description>ترس از ابراز خودوقتی کودک ببینه خواسته اش مهم نیست توی ذهنش ثبت میشه که نباید خواسته و احساسمو ابراز کنم،یعنی در واقع میترسه از ابراز خودش و کم کم خشم بوجود میاد و وقتی بازم حتی وقتی داره داد میزنه نیاز داره ولی کسی نمی شنوه یاد می گیره خشمشو جمع کنه و نشون نده تا مقصر دیده نشه و علاوه بر اینکه نیازش دیده نشه مقصر هم بشه و سرزنش بشه، ولی این انتهای ماجرا نیست اگه فکر کنه مشکل رو حل کرده اشتباه میکنه، همین خشم جمع شده در آینده اونو به انواع انحرافات و دردها و پیچیدگی ها میرسونه...انسان و ما ادراک ما الانسان بئرًُ عمیقًُ من الاحاسیسِ لا یجب ان یُحکم علیهکانه عزیزُ ابیه جاء هنا کضیفانسان و تو چه میدانی انسان چیستچاه عمیقی از احساسات نباید قضاوت شود، گویی عزیز دل پدری است که مدتی اینجا مهمان است</description>
                <category>نوشتَنده</category>
                <author>نوشتَنده</author>
                <pubDate>Thu, 09 Oct 2025 12:34:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهوع،نوشته ی ژان سارتر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91397015/%D8%AA%D9%87%D9%88%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%DA%98%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B1-b2jkv1g0wg9c</link>
                <description>کتاب رو نخوندم ولی یه جلسه ی تحلیل کتاب شرکت کردم دوست دارم نظر بدم در موردشیه جاهایی ارتباطی بین خودم و ایشون پیدا کردمبه اون حالت تهوع یه جاهایی رسیدم تهوع از دنیا از صحبت های اطرافیان از دغدغه های روزمره البته خودم از اول دغدغه هاشون برام مهم نبود اما توی یه سری اوقات کاملا بی تفاوت میشمچی باعث شد دربیام از این حالت؟این سوال برای خودمه نه هیچکسییعنی خودم از خودم دارم می پرسم.هدف!هدف چی بود؟حل ناهنجاری های موجود حل عقب ماندگی های الان.بهتر شدن.چیزی که باعث شد بمونم این باور بود من فقط کمی میرم جلو و جالبترش این بود میگم من فقط دنبال همین کمی جلوتر رفتن هستم نه بهتر کردن و رسیدن به اون هدف یعنی دنبال حال ِ بهتر بعد از کمی جلو رفتن هستم این حالِ خوب راحتیه وجدانه قبلا فکرمی کردم وجدان یه سیستمه که فقط برای دفاع از دیگران در برابر من خلق شده اما نه، وجدان اصلش اینه برای من خلق شده برای مصلحت خودمپس هدف این بود؟بلهدیگه چه اشتراکی بین خودت و شخصیت رمان دیدی؟رسید به اینکه همین وجود داشتنش کافیه و معنا همینه معنا اینه که همه چی علکیه و فقط خودت واقعیییه جایی به خودم گفتم تو دست و پای خدایی زندگی کن برای خدا یه هدفی داشته از خلق کردنت بیکار که نبوده.چه قشنگ وقتی به این افتخار فکرمیکنی.برای هدف خدا زندگی کن. فقط باش ای دست و پای خدا ای چشم خدا چه میدونم هر چی بهت داده مال خداست. داده بهت که به جاش یه چی کامل کنی</description>
                <category>نوشتَنده</category>
                <author>نوشتَنده</author>
                <pubDate>Sun, 05 Oct 2025 11:32:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکر و احساساتم وقتی فیلم  the return رو می دیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91397015/%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA%D9%85-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-the-return-%D8%B1%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-zwvnwqhykp1j</link>
                <description>وقتی نقدها رو خوندم گفته بودن این تصویری که کارگردان از پدر ساخت در واقع اشاره ای بود به دیدی که از خدا وجود داره و یادم اومد وقتی داشتم فیلم رو می دیدم گریه ام گرفت و به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم و بین دلایل گریه هام کینه و گله ای که از خدا داشتم بینش قویتر بود دستی عمیقا خاطرات و کینه های قدیمی دلم رو لمس کرد کمی غبار از روشون پاک کرد و انگشت اشاره نشون گرفتتشون و بدون هیچ حرفی برگشت سرجاش...یه چیزی که خیلی خیلی برام قشنگ بود خوشحال بودم اخه شخصیت پدر از نظر خودم هرچی هم رفتارش بی احساس و خشک بود ولی توی یه جاهایی از فیلم شمه هایی از پدر بودنش میومد، اونی که همه گفتن تکیه گاهته بچگی نوجوونی جوونی و هی همچنان میگن تکیه گاه مردی که باید مشکلاتتو ببری پیشش اونهاینو توی رابطم باهاش ندیدم توی پدر دیدم گهگاهی به پسرک لجبازش نگاههایی مینداخت که لبخند نصفه ای روی لبم میاورد، پدری که من همش آرزوشو داشتم این نگاهها رو بهم داشت؟شاید اینجاش برام قشنگ بود که منو برگردوند به اون نوجوون و فیلم زندگیش دوربینو سمت خداش گرفت در قالب شخصیت پدر و جدای از همه ی پیچیدگی های این شخصیت و رفتار خشنش با بچه هاش اون سکانس ها رو نشون نوجوونِ گذشته ام داد که شاید پدرِ تو اون تصویری که تو ازش درست کردی نبود شاید اون هم نگاههایی شبیه نگاههای پدر به اِوان به تو داشت شاید اون هم قصدش اذیتِ تو نبود شاید اون هم قصدش بهترکردن تو بود؟!پدر وقتی لحظات قبل از مرگش احساساتشو اونطور نشون داد و پسرشو صدا می کرد اون ترسی که بهش رسیده بود نشونم داد بچه هاشو دوست داره ولی رفتارش اینو نشون نمیده، دلیل گریه هام فکرکردم شاید خدای من هم اون زمان بودهمون زمان بود ولی رفتارش اینو نشون نمی داد.</description>
                <category>نوشتَنده</category>
                <author>نوشتَنده</author>
                <pubDate>Thu, 02 Oct 2025 13:31:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدم زدن یه بچه خونه ای چادری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91397015/%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-mta1s3xnsbv6</link>
                <description>سلام صبحت بخیرامروز حالم خوبه واقعا البته من خودمو بکشم هم نمیتونم حالمو خوب کنم خدا حالمو خوب کردساعت ۳ونیم بیدار شدم حرف زدم با خودم یه ایده ی قبلی رو تصمیم گرفتم برم عمل کنم بهش الانم یادداشتش کردم یه ۱۰ دقه نرمش داشتم و صبحونه خوردم کارای خونه رو کردم بعدش رفتم قدم زدم 😍😂 صدای صندلم روی آسفالت شده کراشم اگه بهم لواشک بدن به همین اندازه خوشحال میشم ، نخلستون و درخت و نخل هاش هوای آزاد دید وسیعتر که رهایی از چهاردیواری خونه رو داد بهم، چادر سرکردن توی هوای گرم سخته اما یه جایزه داره و اونم وقتی هوا معتدله میری بیرون بعد اذیت نمیشی با چادر انقدر می چسبه که رفاقتت با چادر بیشتر میشه، گویا یه وقتایی برای اثبات رفاقت سختی بود و این وقتا جایزه ی چادر هست، دستامو باز می کردم حال می کردم از خنکی هوا و با چادر بیشتر بهم می چسبید انگار چادر شده پوستم نه یه پارچه ی روی تنم، آره عادت کردم بهش اما شیرینی داره.</description>
                <category>نوشتَنده</category>
                <author>نوشتَنده</author>
                <pubDate>Tue, 27 May 2025 07:15:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهرطلب و منفعت طلب ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91397015/%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%B7%D9%84%D8%A8-%D9%88-%D9%85%D9%86%D9%81%D8%B9%D8%AA-%D8%B7%D9%84%D8%A8-%D9%87%D8%A7-kwktncbcys0k</link>
                <description>مهرطلب و منفعت طلب هاخیلی جالبه برام که میگفتم قبلا من هیچ منفعتی ممکن نیست برای کسی داشته باشم پس حرفهای درمورد منفعت طلبها رو نمیفهمم و درمورد کساییه که امتحانشون اینه ولی فهمیدم که بعضی آدما سر مزخرفترین چیزها پیشتن😶😑 در حدی مزخرفه که از الان تا آخرین روز دنیا حاضرم شغل شریف اون شخصیت شازده کوچولو که دقه به دقه چراغ سیاره اش رو خاموش روشن می کرد قبول کنم منم برم همچین عذابی بکشماین چقدر مزخرفه اینم مثلشه😐اخه آدمیزاد مهرطلب خدا این همه داره نشونت میده طرف تو رو نمیخواد فلان وسیله رو که بهش میدی میخواد فکرشو بکن در طول ۳۰ روز ماه نمیاد پیشت ولی اون دو روز میاد پیشت یا از این ضایعتر اون یه شب میاد پیشتاخ افرین که بهش رو ندادی خودشم میفهمه حق نداره ناراحت بشه واسه همین تا میگی نه میرهکلا ژن منفعت طلب مفت خور رو رو نده برن شاید خودت مستعد مفت خور بودن و منفعت طلب بودن هستی؟آها یادم اومد با یکی همچین رفتاری داشتی! ولی خود طرف دوست داشت اصلا کمکت کنه، فکرکنم این توجیه نیست.خلاصه اینکه نکنه قضاوتشون کردی؟😅هرچی بدی تونستی گفتی درموردشون بعد میگی نکنه ؟!اون بدی رو بکوب نه خودشونو اخ آخ ببخشید از خودم معذرت میخوام</description>
                <category>نوشتَنده</category>
                <author>نوشتَنده</author>
                <pubDate>Mon, 26 May 2025 06:56:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عربی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91397015/%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C-cv4lqvpadyr6</link>
                <description>یه پست هم به عربی داشته باشمعن ماذا اقول؟عن السلام لن تنتبه للحروب التی تقع  حولک اذا کنت فی حرب داخلک.التعصب لربما اکثر الناس لدیها تعصبات خاصه و طوبی لمن لیس لدیه تعصب فهو لا یری وحشاً داخله، کنت ادعی انه لیس لدی ای تعصب و لکن لدی،لدی تعصبات خفیه لا تُری.الحجاباتاثر بشده من ای رساله من المواقع الاجتماعیه التی تظهر الحجاب الاجباری لاجل منافع او ملاحظات غیر هدف الحجاب الاصلی، روحی حساسه بشده بشده الی هذه الرسائل افهمها و اهرب منها و حقیقه اری تعفنها الی هذا الحد انا ادرک الاهداف الخفیه من وراء هذه الرسائل و لااعلم لماذا بل ضبط و لکن افهم ان مدی حقارت هولاء الذین یظهرون الحجاب من نظرت الاجبار او کون تلک الشخصیه تختار الحجاب موقتا او حسب ظروف او کونها اعتادت علیه، روحی تکره هذا الشی جدا و بمجرد ان تری او تفهم هذا الرساله فی ای مکان فهی تدعونی للهروب، هذا ما لا افهمه لماذا فقط فی هذا الشی تصبح روحی غاضبه و مشمئزه؟!ربما لاننی اری کل شی یخص الله یخصنی او ربما لاننی لدی تعصب تجاه الحجاب و سابقا عندما کانو یظهرون اشیاء ضد الحجاب کان لاباس عندی و لکن عندما اصبحو یستفیدون من الحجاب نفسه لضربه هذا شی حقیراعلم اننی قلت انه لیس صحیحا ان یکون عندنا تعصب و لکن لا اکاد اطیق هذا فهو یثیر اشمئزازی علی ای حال لن یفهم الا الذی لدیه الوجع</description>
                <category>نوشتَنده</category>
                <author>نوشتَنده</author>
                <pubDate>Thu, 22 May 2025 08:04:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاری نکن،خلاف قواعدی که گفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91397015/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D9%86%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%81-%D9%82%D9%88%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-occoscoehca2</link>
                <description>بنویسمدوست دارم اول نوشته هامو با یکی از اسمای خدا شروع کنم مثلا این نوشته اسمشو بذارم آم نمیدونم چون چیزای منفی هم داره فکرکنم و خدا هیچکدوم از اسماش منفی نیست که ولی خدا قبل از اینکه خودشو جدا کنه میاد و دقیقا پیش ماها میشینه و شریک دردها میشه پس اسم نور رو میگم چون هرچی از دردهامو نشون بدم مثل نور میمونه نوری که کمک کنه باور کنم دردهامو ضعفهامو خودمو ببینم قرار این شد که هرچی درونم داره بنویسم بدون خط کشگفتی خطکش چقدر خطکشی کردم من تو باید اینطوری باشی باید اینطوری باشی باید ها رو نمیخوام خود یاغی یا بی چشم و رو رو میخوام نشون بدم خودی که انقدر آسیب دیده دیگه واسش هیچیه آدما مهم نیست هیچیه خواسته هاشون هیچیانقدر آسیب دیده ذاتاً آدم بی تفاوتی شده نسبت به خونواده اش به همهواسش مهم نیست حتی اگه زلزله بیاد دیگه نمیخوام به خودم بگم ولی اینطوری هم نمیشه هانه نمیگمدلسوزترین آدمی که توی جهان دیدم خودمم اما آسیبهام حل نشده و این دلسوزی هم خالص نیست و مهرطلبی توشه هم اینکه راهی نمی شناسم که نشونش بدم اخه سد جلوش گذاشته شده یه سد گنده ی قویه آهنیبیخیال بیا فعلا اینو بگو یه مدت کمی حداقل نمیخواد انجام نداده های برای خونواده رو انجام بدی یهstop  بدههر یه باری که کاری که باید رو انجام ندی یه لطف کردی در حقم اره حتی یه بار یه بار خط بزنی اون کاری که باید برای کسی انجام بدی و بگی من مریضم اصلا مال محبت نیستم ول کن بشین سرجات ولشون کن به ساختمونهای ویران شده ی درونت نگاه کن تا باورت بشه یه شهربمباران شده ای به امید اینکه باور کنیلعلکی تصدقینلعلکی عسی...</description>
                <category>نوشتَنده</category>
                <author>نوشتَنده</author>
                <pubDate>Wed, 21 May 2025 10:20:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوبی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91397015/%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-v2oxvsawak5k</link>
                <description>فقط بنویسچی اذیتت میکنه؟ اینکه قالب نیاز دارم برای رشد نیاز به قالب دارم تا طبق اون رشد کنم توی اون رشد کنم من نمیدونم قالبم چیهولی چرا بیام در مورد ندونسته ها حرف بزنم بیا در مورد دونسته هایی بگو که قبلا نمیدونستی و الان میدونیخوب زیادن اما یه چندتاشو میگماصلا نمیدونستم حالم چطوره باور کن هروقت یکی حالمو می پرسید میموندم چی بگم میگفتم خوبم ولی نمیفهمیدم خوبم یا نه انگار مهمونی رفتن یا مهمون اومدن منو یاد خودم مینداخت برای یه لحظه می پرسیدم از خودم حالت خوبه واقعا؟ اصلا تو کجایی؟ هستی اون تو؟ حالت چطوره؟و باز سعی می کردم این وزنه ی سنگین رو از دوشم بردارم و بهش فکرنکنم ولی احساسش باهام می موند و فکرشو بکن یه آدمی سالهاااا اینطور باشه حال و روزش سالها ندونه خودش چیه کجاست تا همین الانشم تازه فهمیدم که فرق هست بین چیزی که باید باشه و چیزی که دوست داریفکرکنم هدف کل این همه بریز بپاش این بودهمین؟!خیلی تاثیرگذار بود!!! هدف کل زندگی اینه، که یه چیزی رو خودم بفهمم خودم کشف کنم درس بگیرم، خدا فقط دنبال اینه و بقیه چیزا مسخره بازیه</description>
                <category>نوشتَنده</category>
                <author>نوشتَنده</author>
                <pubDate>Tue, 20 May 2025 06:24:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم قبیله های من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91397015/%D9%87%D9%85-%D9%82%D8%A8%DB%8C%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-spfrdh389qb1</link>
                <description>قبیله ی مندنبال قبیلمم و جالبه ویژگی قبیله ی من اینه:هیچ اشتیاقی برای حرفهایی که مردم کنار هم میگن ندارناگه این ویژگی رو در یکی ببینم میفهمم هم قبیله ایم هست، نمیگم میپرم بغلش میکنم،نه، ولی بی نهایت دنبال این خواهم بود که شکارش کنم😅😂  الفرار بدو تا نیوفتم دنبالتحالا خوبه بغلش نمیکنم😅از قبل حوصلم از حرفای عادی سر میرفت و احیاناً اگر شبیه بقیه میشدم و گپ میزدم باهاشون بعدش ناراحت میشدم که دوست نداشتم شبیهشون باشم.وقتی نیازهات مثل بقیه نباشه خوب سخته،انگار دنبال سرابی نمیدونی کجا میتونی پیداش کنی...</description>
                <category>نوشتَنده</category>
                <author>نوشتَنده</author>
                <pubDate>Mon, 19 May 2025 07:43:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترحم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91397015/%D8%AA%D8%B1%D8%AD%D9%85-mkzcn8zriwr2</link>
                <description>حس میکنم یه بیماری واگیری هست میدونی حتی اونیکه خودش ترحم برانگیزهست به کسای دیگه ای که به نوعی دیگه ترحم آدم رو جلب پی کنن ترحم میکنه.انگار پس مانده ی محبت هست.محبت اون حس محترم انسانی و ترحم که همه چیزش به ضعف برمی گرده.</description>
                <category>نوشتَنده</category>
                <author>نوشتَنده</author>
                <pubDate>Sun, 18 May 2025 08:07:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرخبرچینی دروغگو می شود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91397015/%D9%87%D8%B1%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DA%86%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%DA%AF%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-t20poboaolex</link>
                <description>در مورد چی بنویسمچخبر اخرین اخبار محله چیه هیچی امن و امان اها پس اگه خبری می بود خوشحال تر می بودی نمیدونم نه فکرنکنم واسم مهم نیست دیروز سعی کردم یه خبری که فهمیدم رو به کسی نگم زیاد سخت نبود و نگفتم و باحال بود حسی که داشتم البته قبلا هم این کارو کردم ولی هربار تجربه کردن منع درون از یه کاری این حس رو به آدم میده.</description>
                <category>نوشتَنده</category>
                <author>نوشتَنده</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 08:47:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناجی و درون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91397015/%D9%86%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-moo6s5wxfike</link>
                <description>رفته بودم بازهم تلاش کنم ادامه بدم، حالم خوب نبود وقتایی که روبه راه نیستم تنهاچیزی که میخوام خوابه یا غذا متاسفانه چیزخوبی نیست اما این ویژگی رو دارم میخواستم بخوابم درحالیکه اگه یه روز دیگه می بود همه زورمو بدون فکرکردن میزدم تا بیدار بمونم ولی امروز صبح دیگه سلاحم رو نمی تونستم ازش استفاده کنم ناراحت بود ازم دلخور بود بین این میل شدید به خواب و تسلیم شدن ناجی همیشگیم کاری کرد خوابم بپره و صداش اومد: حالا که رفت یه قدم کوچکترین قدم رو بردار من باهاش حرف میزنم راضی باشه ازت برش داشتم  و شگفتانه این بود که ناجی کاری کرده بود همونم تخفیف داشته باشه.فهمیدم نباید سرزنشش کنم که چرا نتیجه کار بد شده مگه تو قرارنبود این کارو بکنی فقط کافیه به موقع ازش بپرسم چراچرا ناراحتی و بنویسه واسم و بنویسه و صبح ها بیدار باشم تا صدای ناجی رو بشنوم و ارومش کنهواقعا اخر سر راضیش کرد واسم</description>
                <category>نوشتَنده</category>
                <author>نوشتَنده</author>
                <pubDate>Wed, 14 May 2025 10:46:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>blessing time of the day</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91397015/blessing-time-of-the-day-y1lnjvshgumo</link>
                <description>what am I going to talk about?about how much I feel comfortable I have peace in my self, first stop the war at your self then the war at the world.Im waiting for the kettle to be boil, I slept at 10 p.m and waked at 4 :30 a.mthats goerges . I dont feel sleepy at all and  I feel am  extrimly healthy.like am walking on the clouds.what make me happy?, no the question is incorrect, whats make me calm? ,Its not important to laugh Its important to hear your souls voice.yesterday I found a way to stay energetic and not feeling boring, just going out for 5 minute maybe, this woud make my power come back , I decided to listen to dadashrezas podcasts or writing sth, just sit outside and do this things Im sure this would effect and make me able to continue my works more efficiently</description>
                <category>نوشتَنده</category>
                <author>نوشتَنده</author>
                <pubDate>Tue, 13 May 2025 06:06:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وسواس و دایره قدرت خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91397015/%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-m1mpdx367rvv</link>
                <description>وسواس وقت آدمو می گیره نمیدونم چه کنم و وقتم صرف فکر کردن میشه و تصمیم نمیتونم بگیرم، فکرکنم وقتی به تایید و دیده شدن از طرف آدما برمی گرده اینطوری وسواس می گیرتم وقتی میدونم قراره سرزنش بشم یا وقتی کارایی رو میکنم که اگه یکی بیاد بگه اگه سختته بده من انجام بدم من اون کار رو بهش می سپرم پس نمیخوام انجامش بدم اما فکرمیکنم مسئولیت منه فکرمیکنم باید جبران کنم فکرمیکنم کمترین کار رو من انجام میدم.یهو ناخنم خورد به پیشونیم پیشونیم درد گرفت ناخنم کوتاهه ها ولی باز درد گرفت کسی که خودش به خودش نمیتونه آسیبی بزنه مگر اینکه یه اتفاقی اتفاقی از همونا که میگیم  بیوفته و بگن فلانی قرص خورد فوت کرد هیچکی نمیتونه به خودش ضرر برسونه مگر اینکه اون بخواد پس یعنی خدا راضی بود اون شخص خودکشی کنه نمیدونم این شبهه ی منهولی فکرکنم خودکشی فرق داره اخه خود شخص انتخاب کرده آها بنظرم این قانع کننده است ببین خدا تا لحظه ی آخر نشونه میفرسته و همه زورشو میزنه اما وقتی دیگه لحظه ی وقوع هست دیگه خدا مجبوره کمکش کنه به خودش ضرر برسونهچراچون این خلاف مالک بودن و رب بودنش هست اونه که همه چیه این دنیا دستشه مگه میشه یکی یه قدرتی رو براش تلاش کنه ولی خدا بهش نده درسته که این قدرت رو برای ضرر به خودش خواسته ولی خدا همه زورشو زد برای هدایتش ولی اونه که نخواست ببینهوای خوب اینطوری که خیلی بده یعنی وقتی من بعضی وقتا حالم از هرچی تلاشه به هم میخوره خدا میگه باشه ولت میکنم اخه انتخاب کردی اینطور بمونی؟!نه فکرکنم فاطمهخدا به نیت آدم نگاه میکنه،تو که نیتت این نیست که دیگه تلاش نکنی تو فقط کم اوردی همینخوب شاید نیت اون شخصی که خودشو کشت هم این نبوده ولی فرصتش تموم شدمطمئن باش مطمئن باش خدا از تو و مادرشو و پدرشو و هر رفیقی که توی عمرش داشته بیشتر درکش میکنه مطمئن باشاین دلسوزی دایه ی مهربان تر از مادره</description>
                <category>نوشتَنده</category>
                <author>نوشتَنده</author>
                <pubDate>Mon, 12 May 2025 07:52:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال میکنم برا خودم اینجا بنویسم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91397015/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-zrqr600g4rxp</link>
                <description>ایده بنویس فقط داشتم دیروز یکی از پستای قبلیمو که لایک خورده بود می خوندم خوشم اومد ازش و گفتم ظاهرا چند نفر خوششون اومده ازش مثل من، دنبال لذتم اما در عین حال استقلال هم میخوام نمیدونم و از گفتن نمیدونم بدم میاد امید دارم چون میدونم جایی که علاقه باشه امید هم هست لاجرمراستی این لاجرم یعنی چی لا جُرم یعنی ؟کسی که جرمی نکرده آها لابد اینطوری بوده جرمی نکرده بعد به زور گرفتنش انداختنش زندان پس اینجا که میگیم لاجرم یعنی بدون چارهقوربونت برم که به ظرفیتم نگاه میکنی و میدی اول روی شخصیتم کار میکنی بعد میدی، من حال روحی افتضاح مزمن رو چشیدم میدونم به هرچی هم برسم بدون تو مزه نمیده. یقین من شده این چون تجربه امه.از عکس کانالم هم خوشم میاد بگذار ببینم چی بود وای یه اتاق با دکور قهوه ای  یه پنجره ی نسبتا بزرگ داره که منظره ی یه طبیعت رو نشون میده یه میز متوسط با یه دستگاه تایپ وسط میز.چندان دلم نمیخواد توش برم اتاق فعلیم خوبه،استخوون پاهام درد میکنه تب دارم ولی دلم میخواد برم قدم بزنم وای افتاب حیات رو گرفته صدای گنجشک مثل همیشه و نسیم خنک هوای اول صبح ،این صبح چی داره من اینطوری حال میکنم باهاش؟، به هیچ وجه خوشم نمیاد دیر بخوابم اصلا دلم نمیخواد به صبح ساعت ۸ تا ۵  نرسم قشنگترین وقت روز صبحه، شاید اسم خودمو گذاشتم فاطمه ی صبح 😂 نه پشیمون شدم😂 .</description>
                <category>نوشتَنده</category>
                <author>نوشتَنده</author>
                <pubDate>Sun, 11 May 2025 07:25:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهم های بی اهمیت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91397015/%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-wxbhx0paaeqa</link>
                <description>کجام چه میکنمنه امروز حالم خوبه از اون روزای آرومه در حد آرامش طلوع آفتاب کنار ساحل دریا که تنها پارادوکس این آرامش صدای کشتی هایی هست که دارن لنگرمیندازن تا کنار اسکله بایستن بوق داره دیگه کشتی هم یه بوقی داره والا تاحالا کشتی سوار نشدم همه ی این توصیف از کارتون ها هست😅 ( الصراحه راحه راست گویی راحتی است)خیلی میخوام خودم باشم بدون هیچ ملاحظه ای اخه این بیرون ملاحظه و ماتریکسهای مزخرف داره به اندازه ی کافی فکرکنم قلمی که اسمش توی قرآن اومده و قسم خورده شده بهش بهترین گزینه هست برام که بهش پناه ببرم و پیشش خودم باشم با همه ی عیوبم، بنظرم کسی از ماتریکس بیاد بیرون بدون استثنا میرسه به خدا، هرکی از این دهلان ها دربیاد از هر راهی هم باشه میرسه به یه حقیقت : همه چی مزخرفه. حالا باید از این پوچی برسه به یه هدف بعضی ها هم به اهدافی میرسن و خوب ربطی هم به خدا ندارهبنظرم اینجا خدا کاری کرده این هدف جذاب باشه واسه این شخص طبق رسالتی که ازش خواسته بودهتوی تجربه های نزدیک به مرگ ،اولش که طرف حرف میزنه یه دیدی پیدا میکنم و بعدش که حرفاش تموم میشه دیدم یه چی دیگه است. عجیبه اولش میام طبق چیزایی که یادم دادن قضاوتش میکنم ولی بعدا در عین ناباوری می بینم خدا اصلا یه چی دیگه ازش میخواسته. قاضی خداست.</description>
                <category>نوشتَنده</category>
                <author>نوشتَنده</author>
                <pubDate>Sat, 10 May 2025 08:48:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره برای خودم توی ویرگول می نویسم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91397015/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-asis7va57lzu</link>
                <description>در مورد چی ؟شعر دوست دارم بنویسم اما نه شعر قافیه و قواعد، شعر بدون قواعد. در این حد تازه کارم که اصلا هیچی از شعر نمیدونم جز: یوشیج شعر متفاوت از حافظ و سعدی بهمون داد.یوشیج کیه، من معتقدم باید فقط وسیله دونست آدم ها رو پس خدای یوشیج این رسالتو بهش داد.دوست دارم یه چیزی بین نثر و شعر باشه. خودمو با ظاهر آدما مقایسه می کنم. توجه : ظاهر آدما ،یعنی همون تیکه گوشتی که تصادفا خوشگله یا زشت، که زشتی وجود نداره درواقع. خودمو با تفکر آدما مقایسه می کنم، توجه: تفکر آدما یعنی همون چیزی که فرضا اگر طرف ۲۵ سالشه باید ۲۵ سال توی وضعیتش می بودم تا میتونستم بفهمم چرا اینطوری فکر میکنه. هیچوقت نصیحت نمیدم تجربمو به هیچکی نمیگم اخه زده شدم و خودم چشیدم که آدم ها متفاوتن بی منطق ترین چیز دادن نصیحت هست البته نسبیه شاید فرق کنه شاید خود طرف بخواد نصیحتو و... ولی من هیچوقت نه تجربمو میگم نه نظر میدم نه اسم آدمی رو توی زندگیم میارم و از تجربه و فکرش حرف میزنم به جز یه آدم( داداش رضا) .</description>
                <category>نوشتَنده</category>
                <author>نوشتَنده</author>
                <pubDate>Wed, 07 May 2025 07:52:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>