<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های nasrin attar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_91447065</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 01:00:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>nasrin attar</title>
            <link>https://virgool.io/@m_91447065</link>
        </image>

                    <item>
                <title>راهی برای دوری از حسرت ازدست دادن لحظات #عمرمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91447065/%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D9%85%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-m2lslr9ligow</link>
                <description>گذر زمان همه در مسیریم و در حال #حرکت. چه آنهایی که آگاهانه و بابرنامه ریزی حرکت را آغاز کرده اند، چه آنهایی که نیتی برای حرکت ندارند. زندگی با قدرت همه را به جلو هل می دهد. نفهمیدیم کی سی سالمان شد و چهل را رد کردیم! اما بالاخره راهی یافتیم برای دوری از #غافلگیری و حسرت از دست دادن لحظات عمر . می دانیم که #زندگی با قدرت پیش می رود و ما را باخود می کشد. #آگاهانه در لحظه ای که به آن وارد شده ایم ،می مانیم و هرآنچه که با خود آورده است را می پذیریم. با پذیرش آن به آرامش می رسیم و با آرامش ،می توانیم درست و مطمعن تر قدم بر داریم.انگار که با بودن در  لحظاتی که به آن وارد می شویم ،کنترل آن به دستمان می افتد و خود گرداننده ی آن می شویم.درست مثل اینکه بستنی در دستمان را آرام آرام و با لذت خورده باشیم. دیگر نه ترسی برای آب شدنش داریم ،نه حسرتی برای تمام شدنش.با بودن در لحظه، زندگی را لحظه لحظه نفس بکشیم .  </description>
                <category>nasrin attar</category>
                <author>nasrin attar</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jun 2022 13:31:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه ی من از#یوگا ،بعد از سه سال تمرین مداوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91447065/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%88%DA%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%85-rhf1wztslitu</link>
                <description>ابتدا یک سوال،اگر #آرامش خریدنی بود ،پس اندازتان را صرف خرید آن می کردید ؟اصلا می دانستید به دنبال چه چیزی هستید و چه چیزی می خواهید؟ واقعی و غیر واقعی بودن آن را تشخیص می دادید؟راست و دروغ گفتن  فروشنده برایتان قابل تشخیص بود؟عمری به دنبال معنی درست  این واژه از این کتاب به آن کتاب ،لابه لای واژه ها چرخیدم و فکر کردم  تا آن را بیابم .تا واقعی و غیر واقعی بودن ها را تشخیص بدهم .کتاب خواندن را دوست داشتم .در واقع ،کتاب خوانی علاقه ی اولم بود .بعد از آن ورزش را هم خیلی دوست داشتم .ورزش های متفاوتی را امتحان کردم .پیاده روی ، دو سبک ، ایروبیک ، فیتنس ،بدن سازی ،اما حرکات که سنگین می شد ،ضربان قلبم که بالا می رفت و به نفس نفس می افتادم ،اشتیاقم را از دست می دادم و به بهانه هایی رهایش می کردم .تعریف یوگا را شنیده بودم .دوست داشتم آن را هم امتحان کنم.می دانستم که عده ای  آن را ورزش نمی دانند  و عده ای هم آن را مختص قشر و گروه خاصی می دانند .اما با سفارش دوستی ،درست یک سال قبل از شروع همه گیری کرونا ، برای اولین بار پا به باشگاه یوگا گذاشتم .باشگاه تمیز و زیبایی بود .سالن مستطیل شکل بزرگی با کف سرامیکی سفید ،کاغذ دیواری های ساده ی شیری رنگ،سقفی پراز نورهای ریز نئونی داشت . انتهای سالن چند درختچه  و چندگلدان زیبای طبیعی وجود داشت .عطر ملایمی از عودهایی که در حال سوختن بود ،در فضا پخش بود و صدای آهنگ ملایمی به زبان سانسکریت در سالن طنین انداز بود.مربی به نظرم انسان دوست داشتنی و فرهیخته ای آمد .روی مت هایمان دراز کشیدیم.به شکل بدنمان روی مت که آگاه می شدیم باید چشمهایمان را برای ده تا پانزده دقیقه می بستیم و گوش به فرمان مربی می دادیم .مربی فرمان داد:تمرکز روی تنفس .مگر می شد؟مگر می توانستم پانزده دقیقه به نفس کشیدنم نگاه کنم !مگر راحت تر از نفس کشیدن هم هست؟چه کار خارق العاده ای در این نفس کشیدن بود که باید ده تا پانزده دقیقه به آن نگاه می کردم؟سخت بود .کاری بسیار سخت و حوصله بر بود .مرتب چشمانم را باز می کردم و با چرخاندن مردمک چشمانم ،به این طرف و آن طرف نگاه کردم تا بالاخره تمام شد .بیست دقیقه ی اول،یا مدیتیشن اول کار تمام شد و به فرمان مربی به خودمان قول دادیم که در یک ساعت بعد با بدنمان همراه باشیم .منظور این بود که فکر و ذهن خود را روی عضله و مفصلی که در حال کار با آن هستیم نگه داریم .بلند شدیم و شروع به گرم کردن بدن کردیم .بعد از آن حرکات کششی شروع شد .آساناها ،سلام بر خورشید ، حرکت گربه ،کبری.پشت سر هم از گربه،کوه  تا سلام بر خورشید پیش رفتیم .بدن آماده ی ورزشم با همان حرکات به ظاهر ساده و کشش هایی که چندان تلاش و تقلایی نمی خواست ،خیس عرق شده بود .ضربان قلبم بالا رفته بود، اما حرکات به نظرم خوب بود .نه آنقدرسخت که دوباره بخواهم از آن فرار کنم نه آنقدر ساده که حوصله ام را سرببرد ،اما دوباره وقت مدیتیشن رسید .روی مت دراز کشیدیم.دستها کنار بدن ،کف دستها رو به سقف.این بار باید با چشمان بسته ،روی عضوی که مربی نام می برد ،تمرکز می کردیم. گردن،شانه ،دست .خدای من !انگشتان دست تمرکز کردن دارد؟پا.پا بود دیگر ،نگاه کردن و تمرکز کردن به آن چه معنی داشت؟یک لحظه نمی توانستم بی حرکت بمانم .هر لحظه یک نقطه از بدنم به خارش می افتاد.دوست داشتم بلند شوم و خداحافظی و باشگاه را ترک کنم ،اما کلاس در سکوت فرو رفته بود و دور از ادب بود .باید تا آخر کلاس می ماندم و این سکوت را برهم نمی زدم .تکان خوردم و آرام جنبیدم و یک درمیان چشمانم را باز کردم تا این بیست دقیقه هم به پایان رسید . به غیر ازحرکات ،مباحث روانشناسی و خودشناسی اول کلاس را هم خیلی دوست داشتم .یک ماهی که ثبت نام کرده بودم به همین ترتیب گذشت .مشتاق حرکات ،فراری از مدیتیشن .اینکه ماه دوم را دوباره مشتاقانه ثبت نام کردم ،اتفاقی نبود .به گفته ی دوست نرولوژیستم به  سرتونین و دوپامینی مربوط بود که در بدنم تولید شده بود .به گفته ی او ،دوپامین در ایجاد انگیزه و پاداش نقش مهمی دارد و سرتونین همان است که در درمان دارویی از آن برای ضد افسردگی استفاده می شود . حتما همه ی شما چیزهای زیادی از کارایی این هورمون های مهم می دانید .چندین ماه طول کشید تا بالاخره توانستم بر ذهنم لگام بزنم و افسارش را به دست بگیرم و او را وادارکنم در حین تمرین با من همراه باشد.افسارش که  در دستم بود ،کنترل کردنش راحت بود .بی حوصله که می شد ،از این شاخه به آن شاخه که می پرید ،مهربانانه صدایش می زدم و اورا به روی مت تمرینم می آوروم.حالا دیگر می توانستم بی حرکت بمانم و گوش به فرمان مربی باشم .مربی فرمان داد:چند ثانیه روی پا تمرکز می کنیم .انگشتان پا ...با چشمان بسته به عضلات پایم نگاه کردم .هر چه گرفتگی و فشار بود از پایم برداشته شد .معجزه نبود . ‌به هر چه توجه کنی ،نیرو و انرژی را به آن سمت هدایت می کنی .به چشم که توجه کردم ،عظمت دریا پیش خلقت چشم رنگ باخت .تا به حال فکر کرده ای با گوش هم می توان سفر کرد ؟من که هیچ وقت نفهمیده بودم ؛اما روی مت که دراز کشیدم با تمرکز روی آنچه می شنیدم ،مانترای هندی تبتی که پخش می شد تا دل کوهپایه های هیمالیا سفر کردم .مرد سبزه روی هندی روی سنگ بزرگی در پناه کوه نشسته بود .زن زیبایی ،ساری زرد و قرمزی به تن، کنارش بود.مرد ساز می زد و زن آرام و دلنشین ،به زبان سانسکریت با ساز او آواز می خواند .بالاخره به  #ذهن آگاهی رسیدم .یابهتر بگویم توانستم مثل یک شاهد نظاره گر ذهنم باشم و  افکار و احساسات متعاقب آن را ببینم . یاد گرفتم آن را خالی کنم . با تمرکز روی تنفس ،ذهن خالی می شود .با تنفس شکمی ،چند مرحله ای ،دم و بازدم های مساوی ذهنم از افکار درهم و برهم پریشان خالی شد. باذهنی خالی از خاطرات گذشته ،خالی از حسرتها ،خالی از برنامه ها و #رویاهای فردا ، بودن در لحظه را لمس کردم. برای اولین بار درک کردم که کاملا در موقعیتی در جایی  #حضور دارم و این حضور چقدر برایم دلنشین بود .آموختم که به لحظه ی حال مجال بودن بدهم و حقیقت ناپایدار همه ی چیزها و وضعیت ها را بپذیرم .لمسش کنم ،درس بگیرم واز آن بگذرم .این گونه بود که من به آرامش رسیدم . </description>
                <category>nasrin attar</category>
                <author>nasrin attar</author>
                <pubDate>Mon, 30 May 2022 16:45:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیروی حال :</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91447065/%D9%86%DB%8C%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%84-p3gqlviduwiv</link>
                <description>#زندگی  در (لحظه ی حال ) گم کرده ی ارزشمند  بسیاری از ماهاست .#گم کرده ای که بودنش درست معادل میشه با آگاهی ،درک و لمس زندگی.کتاب #نیروی حال اثر اکهارت تول به زبان ساده از دلایل فرار ما از بودن در  لحظه ی حال و مزایا و برکات بودن در اون لحظه صحبت می کنه . کتاب نیروی حال رو به همه دوستداران آگاهی و علاقه مندان به زندگی توام با آرامش پیشنهاد می کنم .</description>
                <category>nasrin attar</category>
                <author>nasrin attar</author>
                <pubDate>Wed, 25 May 2022 00:04:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-zclvbxnp5mex</link>
                <description>*بابا جون به صفحه ی تلویزیون خيره شده بود و غرق در زندگی ماری شده بود .*عروس جوانی که از رفت و آمد زیاد خانواده همسرش خسته و آزرده شده بود. بیشتر وقتها ، از سر کار که برمی گشت قبل از هر استراحت یا خستگی در کردنی ،باید به دور همی شب فکر می کرد .شامی تهیه می کرد و اگر چیزی در خانه کم و کسر بود با همسرش تماس می‌گرفت تا سرراهش  خرید کند .به هر زبانی گفته بود خانواده *همسرش به خود نگرفته بودند که آنها نیاز به استراحت دارند ؛ همین بود که تصمیم گرفت حرکت اعتراضی نشان دهد. شاید که به نتیجه برسد .جام های خالی بستنی را که از روی میزهای عسلی جمع کرد ،همه را در سینی گذاشت و آرام به طرف آشپزخانه رفت .به چهار چوب در آشپزخانه که رسید ،عامدانه سینی را به دیوار کوبید و رهایش کرد .صدای بلندی در خانه طنین‌انداز شد و همه را از جا پراند .ماری کنار در ایستاد .نگاه خسته اش را به آنها دوخت و مظلومانه گفت :چیزی نیست .از دستم افتاد .فشار کارم زیاده . اشک در چشمانش نشست و مشغول جمع کردن تکه های شکسته جام ها از روی زمین شد .بابا جون به صفحه خيره بود .اعصابش از ماری خورد شده بود .زیر لبی اورا به فحش گرفت و کانال تلویزیون را عوض کرد. صدای گوشیش بلند شده بود .گوشی را که روشن کرد ،صدای غمگین پسرش در گوشش نشست که گفت:حالش خیلی بده ! دکتر گفته هرچه زودتر باید عمل بشه .بغض به گلوی بابا جون چنگ انداخت .چشمانش پر از اشک شد و گفت :بچه ی سه ماهه؟؟پسرش بی جواب اشک ریخت و بابا جون بی صداتر از او در خود شکست .تماس را که قطع کرد ،بارها و بارها آرزو کرد ای کاش خودش درد بی درمان گرفته بود ، اما این نوزاد سه ماهه نیازی به عمل نداشت . همسرش که از راه رسید و خبر را شنید ،بی تاب تر از باباجون شد .عصر غمگین و بی قرار به خانه ی پسرشان رفتند .بیتا ،همسر پسرش ، با روی گشاده آنها را  پذیرفت . حالش خوب نبود .چشمان و نوک بینی قرمزش حال خرابش را فریاد می زد .فردا صبح قرار بود کودک سه ماهه اش را بیهوش کنند .پذیرش بیماری او یک طرف ،تصور دردی که فرزندش باید تحمل کند ،سوزنهایی که برای پیدا کردن رگ های ظریف و نازک او دستش را کبود می کردند، هم یک لحظه نمی گذاشت آرام باشد ،اما باباجون و مادر که برای دل گرمی آنها آمده بودند را گرم پذیرفت .آمده بودند که شب را پیش آنها بمانند و صبح با هم به بیمارستان بروند .خواب به چشمان بیتا راهی نداشت اما احساس کرد ،سن و سالی از مهمانانش گذشته و تاب بی خوابی ندارند .رعایت حال آنها ،به رختخوابش رفت اما تا صبح فقط در رختخواب غلتید و اشک ریخت و دعا کرد .صبح که مهمانانش برخواستند از رختخواب بیرون آمد .بر حسب وظیفه میز صبحانه را چید و از روی ادب کنار آنها نشست؛ اما هر لحظه سردی و تیزی  تیغ جراحی را  روی پوستش احساس می کرد و قرارش از دست می رفت .لقمه ای از گلویش پایین نرفت .فقط یک استکان چای .صبحانه که خورده‌ شد ،استکان ها و وسایل میز را در سینی گذاشت و به طرف آشپزخانه رفت .پا که در چهارچوب آشپزخانه گذاشت ،بی حواس قدم بزگی برداشت .لبه ی آستینش به دستگیره ی در گیر کرد و او را محکم به عقب برگرداند .تا به خود بیاید ،به در آشپزخانه کوبیده شد و سینی از دستش رها شد .از زمین و زمان برایش می بارید . به در آشپزخانه تکیه داد و بی هوا بغضش شکست .عمل با موفقیت انجام شده بود و دکتر از نتیجه راضی بود .حال *نی نی خوب شده بود و دوباره می خندید و قهقهه می زد ؛اما هنوز باباجون و مادر به دیدنش نیامده بودند .از همان روزی که از بیمارستان رفته بودند ،دیگر برای دیدنش نیامده بودند .تلفنی احوالش را پرسیده و قربان صدقه اش رفته بودند .نی نی رو ی زمین خوابیده و لبخند زنان دست و پا می زد .بیتا گوشی به دست کنارش نشست .دمی که با او خندید شماره ی خانه ی باباجون را گرفت. باباجون که گوشی را برداشت ،بیتا لبخند به لب با لحن کودکانه ای گفت :بابا جون ! چرا دیگه به دیدنم نمی یای؟؟باباجون سرد گفت : خر که نیستیم دخترم ! اون روز که سینی استکان ها رو دم در آشپزخونه زدی زمین ،متوجه منظورت شدیم  . نیازی به شکستن چیزی نیست .می دونیم خوش نداری کسی بیاد خونه تون .بیتا کیش و مات شده بود .خیره به تلفن ،هیچ حرفی به زبانش جاری نشد .</description>
                <category>nasrin attar</category>
                <author>nasrin attar</author>
                <pubDate>Tue, 24 May 2022 22:16:06 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>