<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_91497836</link>
        <description>کسی بودم مال خودم،
کم کم وا دادم و عاشق شدم،
این متن‌ها دلنوشته‌های یه دلداده‌ست به دلدارش،
باشد که نور راه پر پیچ و خم دلباختگان باشد ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:22:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4166540/avatar/h2FzGC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد</title>
            <link>https://virgool.io/@m_91497836</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلخوری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91497836/%D8%AF%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C-xrl5nl5804nv</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم  حلیای عزیزتر از جانم  سلام  شناختم از آدمای اطرافم تنها با یک کلمه شکل می‌گیره.  مثلا یه نفر فرضی رو تصور کن:  ده بار بهم دروغ گفته،  دو بار تو معامله سرم کلاه گذاشته،  پنج بار من رو سر سفرش مهمون کرده،  هفت بار پشت سر بقیه پیش من حرف زده.  وقتی می‌خوام با این آدم معاشرت کنم نمی‌تونم همه‌ی خاطرات رو یک‌جا به یاد بیارم. تنها چیزی که راهنمای من می‌شه یک کلمه‌ست: «غیرقابل اعتماد»!اگرچه اون فرد سخاوتمنده، ولی ویژگی‌های بدش بر خصوصیات خوبش غلبه می‌کنه.  حالا برم سراغ حلیای عزیز خودم ...دیشب ازت دلخور شدم. می‌دونم ناراحتی و دوست نداری ازت دل‌شکسته بشم.  می‌خواستم بهت بگم کلمه‌ی تو تو ذهن من اینه:«انسان‌ترین»اون دلخوری فراموش می‌شه و تنها اون کلمه در ذهن من می‌مونه.کلمه‌ای که خشت‌خشت دیوارهاش با خاطرات خوش روزها چیده شده. خشت خنده‌هات، خشت آغوش همیشه بازت، خشت حمایت مداومت، خشت صورت زیبات و هزاران هزار خشت دیگه از وفاداریت بگیر تا بدن همیشه خوشبوت.سیمان این دیوار هم انس شبانه‌ی من در کنار توئه. کنار بدن عالیت، کنار تلاشت برای خاموش کردن آتش نیاز من و کنار کسی که میدونم قلبش صادقانه من رو دوست داره.یک خاطره یا خشت خراب نمی‌تونه دیوار به اون محکمی رو از بین ببره.  مثل گذشته دوستت دارممحمدت</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 06:15:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جعبه‌ی اسکینر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91497836/%D8%AC%D8%B9%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%DB%8C%D9%86%D8%B1-bhxhnysuwcip</link>
                <description>.حلیا، دلبرانه‌ترین نوای محمد!یکی از مهم‌ترین آزمایش‌هایی که برای شناخت رفتار آدما طراحی شده، آزمایش اسکینره.آزمایش به این صورته که داخل دو تا جعبه، دو تا پرنده می‌ذارن و بهشون آموزش می‌دن که با نوک زدن به یه دکمه، گندم دریافت کنن. توی جعبه‌ی اول، گندم‌ها به صورت ثابت پاداش داده می‌شن. مثلاً با هر بار نوک زدن، پنج تا گندم وارد جعبه می‌شه.اما توی جعبه‌ی دوم، پاداش‌ها متغیر هستن. مثلاً بار اول چهار تا گندم، بار دوم ده تا، و بار سوم یه دونه گندم به جعبه ریخته می‌شه.با این که نهایتاً هر دو پاداش یکسانی دریافت می‌کنن، ولی در ادامه، رفتاری کاملاً متفاوت از خودشون نشون می‌دن. توی پاداش ثابت، کبوتر هر وقت دونه بخواد نوک می‌زنه؛ ولی توی پاداش متغیر، رفتار کبوتر تشدید می‌شه و بیشتر از حالت عادی به دکمه نوک می‌کوبه. 🕊️حلیای مهربونم!متن علمی‌ای که خوندی، یکی از رازهای روابط بین انسانی رو معنی می‌کنه. این بازی عاشقی توئه 🥹این همون مهره‌ی ماریه که داری و شاید تا الان نمی‌دونستی چیه.اگه همیشه تند و بدخلق بودی یا همیشه خوش‌اخلاق و معقول، این همه اسیر و گرفتارت نمیشدم!نه زیباییت، نه اندام متناسب و خواستنیت، و نه دلبرانه‌های نازت حلیا رو خاص نکرده...بلکه پاداش‌های مهرورزی متفاوتت باعث ایجاد حس دلدادگی طوفانی، تو دل من دلداده شده. 🌪️❤️اما یه سؤال ازت دارم عزیز دلم:اگه محمد این مسئله رو بدونه، و اگه بازی تو رو درک کنه، چطور عاشقت می‌شه؟و چطور شد که بین این همه دلداده، حلیای قصه دل به محمد داد؟ 🤔آره! درسته محمد بازی تو رو بلده، ولی برای دریافت پاداش محبتت، به درب دلت نوک نزده...محمد عاشقِ همین درِ دلِ حلیا شده، نه پاداشی که قراره از اون در بیرون بیاد.اون بلده تو رو به خاطر تو بخواد...محمد هم عاشق نیمه‌ی انسان توئه و هم شیدای نیمه‌ی شیطانت. 😈😇و هیچ‌وقت از هیچ‌کدوم از نیمه‌هات فرار نمی‌کنه.از دریای مهر تو لذت صید می‌کنه 🎣و از باغ قهرت، میوه‌ی رضایت می‌چینه. 🍎و محبتی از جنس انسانیت کامل و دلدادگی بدون وابستگی، که سر عاقلش رو به ❤️ تو ❤️ بند کرده و تلخی بی‌مهریت رو براش قند...</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 00:44:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاختن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91497836/%D8%AA%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-stttieo3fhnf</link>
                <description>حلیای عزیزم ...همیشه تو اوج تاریکی تنهاییم،تو قله‌ی حسرت نداشتنت،تو آتیش حسادتم به صاحب قلبت،تو اوج سر گیجم و پریدن پلکم، از نبود توجهت،تو لحظه‌ای که به جای شسته شدن اشکم زیر دوش آب، دوش آب با اشکام شسته میشد،و تو ثانیه‌ای که، بین بودن و نبودن اون آدم کنارت، فقط آه کُشنده‌ی من فاصله بود و فقط و فقط این حرف تو، که «هیچ کسیو نفرین نکن»، جلومو میگرفت،یه چیزی که هم آرومم میکرد و هم بهم میگفت بعدا به این دردا میخندم، خوندن این شعر زیر لب بود درحالی که توهم بودنت عقلم رو از زندون سرم آزاد میکرد:گفته بودم که بیایی غم دل با تو بگویمچ بگویم ک غم‌‌ از دل برود تا تو بیایــیبعد اولین فرصتم رو برای دیدنت تصور میکردم،تو خیالم میدیدم از اون بریدی و آماده‌ی خواهش منی ...منم گوشیم رو برمیداشتم و برات مینوشتم:هنوز اگر تو بیایی دوباره میشوم آغازاگرچه خسته تر از آفتاب بر لب بامــمبعد تو میگفتی میپذیرم ...بیا ب دیدنم.منم رو ب روت میشستم و برات میخوندم:چ خوش باشد که بعد از روزگاریب امــیـــدی رســـد امـــیــــدواریآره حلیا جان!شاید هیچکدومش به لفظ نیومد.ولی هرچی ب عقب برمیگردم و شروع دوباره‌ی لذت داشتنت رو مرور میکنم، اونچه اتفاق افتاده رو معنی همون ابیات میبینم  ...تعبیر رویای من ...نمود بیرونی خیالات من ...جلوه‌ی نجواهای نفسانی من ...بتاز در خِطّه‌ی پهناور سینه ام ...این تنها تاختنیست که نه خستگی راه دارد نه عاقبت سیاه ...بتاز که اینجا تاختنت غبار ره میزداید و بارانِ عشق میباراند ...بتاز!و سینه‌ی خودت را آماده‌ی سم ستوران من کن ...که دیریست هوای تاختن روی تن ❤️تو❤️ را در سر دارم ...</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Mon, 29 Sep 2025 23:55:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91497836/%D9%82%D9%87%D8%B1-mbcqg7fpkqgg</link>
                <description>حلیای عزیزم!از قهر متنفرم.هیچوقت با هیچ‌کس قهر نکردم. شده حرف نزنم، ولی قهر نکردم.فرصت جبران و معذرت‌خواهی رو، با اقتدا به ساحت ربوبی پروردگارم، برای همه‌ی کسایی که بهم بد کرده بودن باز گذاشتم.قهر یه سمه؛یه خوره‌ست که میره رو مخت و مدام مغزتو به چالش می‌کشه.یه کلاهبردار باتجربه‌ست که ذره‌بین بدبینی رو می‌ندازه روی عیوب دوستت و اونا رو چندین برابر بزرگ‌تر نشونت میده.یه شعبده‌باز حرفه‌ایه که پرده می‌کشه روی خوبی‌های عزیزت، تا تنها بدی‌های اون رو ببینی.قهر یعنی یک‌طرفه رفتن پیش قاضی؛یعنی شروع ناملایمت‌ها و پایان هر دلبری و طنازی.یعنی بازی‌ای رو که تا قبلش بُرده بودی، سر هیچ ببازی.ولی یه قهر شیرینه...یه قهری هست که جای آتیش زدن، باعث خنک شدنت می‌شه.و جای سرد کردن، پرحرارتت می‌کنه.قهری که فقط اسمش قهره، ولی در واقع قهر نیست.انگار این همون نمک دلدادگی و محبته که از شدت زیاد بودن، به تلخیِ قهر بدل شده.اما کدوم قهر؟قهر یه دلداده‌ با دلداده‌ی دیگه...بخاطر اعصاب‌خوردی و دلتنگیش، از روی نداشتن یا کم داشتنش.این قهر یعنی برای هم مهمن و بود و نبود و توجه و بی‌محلیشون برای هم فرق داره.🥰این قهر عاشقانه... قهریه که در ظاهر جداییه، ولی در باطن نزدیکی و دلدادگیه؛قهری که فاصله‌ها رو می‌سازه، فقط برای اینکه دوباره نزدیک‌تر و محکم‌تر همدیگه رو پیدا کنن.مثل همین قهر آخریِ خود ❤️تو❤️ حلیای من ...نچشیدی و نخواهی چشید.ولی برات بگم که این قهر، از هزار تا آشتی شیرین‌تر و از هزار آغوش آرامش بخش تره ...</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 08:42:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بر سریر دل ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91497836/%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D9%84-vjuk6o089y6g</link>
                <description>حلیا، گل خوشبوی من!برخی آیات قرآن ذات ظلمانی و پلید عموم انسان‌ها رو برملا می‌کنه؛ تا انسان هم بتونه خودش رو بشناسه و هم بفهمه مشتش در مقابل خداوند بازه و پیش غازی و معلق‌بازی در محضر حیّ متعال، هیچ معنایی نداره.ترجمه‌ی دقیق و لفظ‌به‌لفظ آیه اینه:«انسان همین که خود را بی‌نیاز ببیند، طغیان می‌کند.»طغیان یعنی خارج شدن از حد و مرزها.یعنی فرا رفتن از مسیر و چارچوب خود.یعنی تعرض به حقوق دیگران.مثلا می‌گن رودخانه‌ی فلان روستا طغیان کرده؛ یعنی آبش آن‌قدر زیاد شده که حد رودخانه رو رد کرده، از مسیر خارج شده و به کسب‌وکار و زراعت روستایی‌ها لطمه زده. حالا همین بارون که دعای هر روزه‌ی اهل زراعته، امروز شده بلای جون و آفت کارشون.آیه می‌فرماید: انسان گاهی طغیان می‌کنه؛ یعنی طوری سرکش میشه و افسار پاره می‌کنه که خودش هم فکر می‌کنه واقعا کسیه. اما چه زمانی؟زمانی که احساس بی‌نیازی کنه.مثلا کسی که دیروز برای کارگری پیش من می‌اومده، اگر امروز به پول و پله‌ای برسه و از من بی‌نیاز بشه، دیگه جلوی پام بلند نمی‌شه. یا همسایه‌ی من که تازه به پست و مقامی رسیده، دیگه به نوبت با من سلام و احوالپرسی نمی‌کنه، بلکه موقع روبه‌رو شدن با من منتظر سلام کردن منه.منشأ بی‌رحمی چنگیز، کشت‌و‌کشتارهای اسکندر مقدونی، قتل‌عام‌های آغامحمدخان قاجار و هزاران گردنکشی دیگه در طول تاریخ، همین مسأله‌ست. حتی آدولف هیتلر اگر به نقاشی ادامه می‌داد و به فرماندهی نظامی نمی‌رسید، با اون روح لطیف و طبع هنری که داشت، قبله‌اش یک گل سرخ بود و دلِ آزردن مورچه‌ای رو هم نداشت.حلیای مهربونم!تو راه و رسم دلبری هم عین همین ماجرا هست...وقتی یه دلبر احساس بی‌نیازی از دلداده کنه، کم‌کم شروع می‌کنه به ناز کردن و عوض شدن.اما من...من دلبری دارم از جنس نور؛ که اگرچه بر سریر سلطنت دلم نشسته، امّا قانون کلی رو استثنا زده و در ذات پاکش تاریکی جا نداره.هر چی به سمتش بیشتر دست نیاز دراز می‌کنم، به‌جای اونکه نازش بیشتر بشه، بیشتر نوازشم می‌کنه.هر چی بیشتر نوازشش می‌کنم، بیشتر منو در آغوش می‌گیره.و هر چی بیشتر اونو در برم می‌گیرم، حلقه‌ی دستانش رو دور کمرم محکم‌تر می‌بنده.انگار این نیاز من، نه‌تنها اونو به طغیان وانداشته، بلکه رام‌ترش کرده و رهوارتر...و من حیرانم و سردرگم که خداوندگارم!به پاداش کدامین عمل و به پشتوانه‌ی کدام بندگی، هم‌نفس شدن با ❤️تو❤️ رو قسمتم کرده ...؟</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Mon, 08 Sep 2025 18:34:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حافظ، اگر عاشق بودی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91497836/%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-tfzpi9g7arw2</link>
                <description>حافظ میگوید:گل در بر و می در کف و معشوق ب کام استسلــطان جهانـــم به چنـــین روز غـــلام اسـتیعنی دلدارم گل سرخی برایم هدیه آورده، آنرا روی سینه ام گذاشته و کنارم نشسته استمن هم از شدت سرخوشی و شیدایی جام سبو ب دست گرفته ام و پیک میزنم به سلامتی داشتنشو از همه مهمتر سرخوشی من است از بودن دلبری که مرا پسندیده و خودش را هم طبق پسند من آراسته تا به کام من باشددر چنین حالتیست که احساس نیاز ب احدی ندارم و عالم و آدم و پادشاه و گدا همگی آرزوی یک لحظه نشستن جای من را دارندحافظ حافظ حافظ!الحق که سخندانی و هیچکس در شعر و شاعری ب گرد پایت نمیرسداما و صد اما که عاشق نبوده ایچطور معشوق کنارت و نشسته و گل را نظاره میکنی؟چطور عقلی که با آن از محبوبه‌ی خود دل بردی را به جام سبو زائل نمودی؟چطور عاشقی هستی که معشوقت به کام تو شده نه تو ب کام معشوقت؟خاک بر سر مملکتی که ملک الشعرای عاشقانش تو هستی و دلدادگانش در مهروزی ب تو اقتدا میکنندمثل محمد اگر عاشق بودی اینگونه میسرودی:گل دلبر و مِی دلبر و دلبر خودِ کام استدلــداده درِ خــانـــه‌ی دلـــدار غلام است ...پ.ن: هیچ عیبی نداره پیش دلبرتون بگید من برای تو از کوه محکم‌ترم، از دریا بخشنده ترم و از حافظ شاعر ترم😇</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 12:06:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بارونم، محمدم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91497836/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D9%85-hjcpaep0lfvz</link>
                <description>حلیای عزیزم !فرض کن تو یه خیابون عریض که درختای فراوون دو طرفش رو حاشیه زده، قدم میزنی.هوا تازه تاریک شده و نسیم آرومی، هستی شهر رو پر کرده.آسمون پیدا نیست. آخه سلفونِ ابر بارونی، برای تازه موندن دل مردم، روی شهر کشیده شده.تا پیام مهرورزی رو یاد قلبای شکسته بیاره و دلشون رو برای عزیزانشون تنگ و تنگ‌تر کنه.پیوند الکتریکی، شروع به دمیدن در شیپور صلح بین سرزمینِ ابرایِ سیاه میکنه.در نتیجه ذراتِ بخارِ اون ابرا با هم آشتی میکنن و همدیگه رو در آغوش میکشن.رطوبت هوا بالاست.بوی مست‌کننده‌ی خاکِ مرطوب، مشامت رو پر میکنه.بارون خدا شروع میشه.میباره و میشوره و میبره و زنده میکنه.رو سر تمام شهر میباره،غبار دلخوریای کهنه رو میشوره،کینه‌ها رو با خودش میبره،و نهال محبت رو دوباره تو دل‌ها زنده میکنه.سرت خیس‌خیس میشه ولی دوست نداری بری زیر سایه‌بون.عجب نعمتیه این بارون...حالا فرض کن تابستونه.تو همون خیابونی و قدم میزنی.آفتاب سوزانه ولی سایه‌ای نداری.خورشید انقدر دقیق از وسط آسمون نگاه میکنه که اجازه‌یِ تولّدِ سایه‌ به هیچ جسمِ مادری داده نمیشه.میتابه و میسوزونه و خشک میکنه و بلند میکنه.میتابه به کف سرت و مخت رو داغ میکنه،پوست صورت و دستات رو میسوزونه و برای دعوا و پرخاشگری آمادت میکنه،آب دهنت رو خشک و زبونت رو چوب میکنه،و بخار رو از وسط پیشونیت به سمت آسمون بلند میکنه.این بار، بارونِ عرق از ابرِ پوستت سرازیر شده و سرتاپات رو خیس کرده.برعکس صحنه‌ی بارون، اینجا دیگه باید سرت رو بندازی پایین و قدمات رو سریع‌تر برداری تا هرچه زودتر برسی به مقصدت.خب حالا حرفم چیه؟ببخشید این مثال رو میزنم...فرض کن در هر دو صورت... یه پسر بچه‌ی بی‌شعور از بالای ساختمون آب دهنشو ــ که خیلی از اون قطرات بارون کوچیک‌تره ــ میندازه وسط سرت.تو موقعیت اول اصلا نمیفهمی و به راهت ادامه میدی.ولی تو موقعیت بعد فورا میفهمی و دستت رو میکشی روی سرت.بعدشم صورتت رو میاری بالا و شروع میکنی به طرف بدو بیراه گفتن.حلیای قشنگم!یه سوال ازت دارم:قبول دارم گاهی آب دهن اشتباهاتم روی سرت میفته.من معصوم نیستم.هر آدمی اشتباه میکنه و ممکنه حتی اشتباهاتش رو تکرار کنه.من به اشتباهاتم در مورد تو اقرار میکنم.ولی...تو که زیر بارون محبت من بودی...تو که رگبار عشق من تنت رو خیس کرده...تو که وسط گرداب متنای عاشقانه‌ی من غرق شدی...چطور میتونی اشتباهات منو رصد کنی و ایرادای منو ببینی؟منم! محمد! بارونم!و اینبار اومدم طوری برات ببارم که دیگه هیچ اشتباهی نتونه بین من و ❤️تو❤️ خودی نشون بده...</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Fri, 29 Aug 2025 16:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان تنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91497836/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%86%DA%AF-vjvgfq74jqhc</link>
                <description>دلتنگ نه، از دوری تو جان تنگمحلیای عزیزم...دلتنگتم!یه دلتنگیِ جدید ...تمایلی به دیدن کسی ندارم.میل حرف زدن با مردم رو تو خودم نمیبینم.تو دلم احساسِ تشنگی و گرسنگی شدیدی میکنم که با خوردن و آشامیدن برطرف نمیشه. سر سفره که میشینم، با کمی خوردن، از برطرف شدنِ این حسّ گرسنگی نا امید میشم و فقط ادامه میدم، که بشقابم خالی بشه ...میخوام راه برم! بلافاصله بعدش باید بنشینم. بعد دوباره از جام کنده میشم. دراز که میکشم پاهام سردشون میشه و تو زمستون نبودن تو، برای گرم شدن، خودشون رو مدام روی هم میکشن.و همه‌ی اینها همراه شدن با انگشتای دستی که انگار از کار افتادن و فقط وقتی وعده‌یِ نوشتن از تو رو بهشون میدم، کمر‌ راست میکنن ...چطور برات توضیح بدم؟بعضی وقتا احساسات به تناسب شدّتشون، تبدیل به یه حس جدید میشن.مثل تشنگیِ کسی که یه روزِ کامل آب نخورده.نمیشه گفت همون حسّ تشنگی‌ایه که هممون تجربش رو داشتیم.نمیشه بگی شبیه هم هستن و فقط این بار، تشنگی یه کم بیشتره.تنها تشابه حس ما و حس اونی که تو بیابون بوده و برای یه قطره آب لَه لَه میزده اینه که به هر دوی ما آب نرسیده ...اما ما جگر سوخته‌ی اونو حس نکردیم.دنیا رو از چشمی که آسمون و زمین رو با خطی سیاه به هم متصل دیده، ندیدیم.جملات دعایی که در التماس آب، به صورت تَرَک روی لب‌هاش حک شده رو نداشتیم.حقیقت اینه که این دو تا تشنگی فقط در لفظ مشترک هستن.مثل شیر و شیر!نمیدونم چه احساسیه؟آیا دلتنگی شدیده؟اشتیاقه؟التماسه؟تمناست؟هرچی که هست فقط میدونم:تنها با کم شدنِ فاصله‌‌ی تنم از تو ...،و بعد از برخوردم با نسیمی که ❤️تو❤️ رو لمس کرده،جول و پلاسشو جمع میکنه و از بند بند بدنم، بر طرف میشه ...</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Tue, 26 Aug 2025 21:36:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مذهبی‌نویسی؛ دعوت به خدا یا تعریف از آدم‌ها؟ ✨</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91497836/%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%E2%9C%A8-jwwyqwxruzy2</link>
                <description>سلام دوستان عزیز ویرگولی! 🌹این پست برای شما مذهبی‌نویس‌های گل می‌نویسم، چون یه نکته‌ی مهم توی پست‌های مذهبی دیدم که دلم می‌خواد باهاتون در میون بذارم:خیلی از پست‌های مذهبی، انگار مذهبی نیستن!عجیب به نظر میاد، نه؟ بذارید با یه مثال توضیح بدم:---۱. مثال جاده‌ی چالوس 🚗🌲فرض کنید می‌خوام درباره‌ی جاده‌ی چالوس بنویسم. خب، چی تو ذهنتون میاد؟دره‌های سرسبز، کوه‌های پر از درخت، صدای شرشر رودخونه، پیچ‌وخم‌های هیجان‌انگیز که مسیر رو پر از لذت می‌کنه.حالا اگه مقاله‌م این‌جوری باشه:&gt; «جاده‌ی چالوس یه جاده‌ست. فلانی سال ۱۳۵۰ به دنیا اومد، کار کرد، پول جمع کرد و بالاخره با ماشینش از جاده چالوس رفت شمال. یکی دیگه هم یه بار با دوستاش رفت و خیلی خوش گذشت...»این متن با جاده چالوسه مرتبطه، ولی اصلاً اون جاده رو نشون نمی‌ده! فقط از آدما گفته.تو اینترنت سرچ کردم جاده‌ی چالوس. فقط عکس ماشین و شلوغی و ترافیک اومد! منم ی عکس نمادین گذاشتم.۲. مشکل پست‌های مذهبی ✍️حالا همین ماجرا توی نوشته‌های مذهبی هم هست.دوستان عزیز! خیلی وقتا به جای اینکه از خدا، قرآن، و ائمه علیهم‌السلام بگید، از آدمای مذهبی می‌گید.مثلاً به جای نوشتن از زیبایی‌های توحید یا سیره‌ی اهل بیت علیهم السلام، می‌ریم سراغ اینکه فلان عالم چی کار کرده و باید بهش اقتدا بشه.---۳. یک روایت کلیدی از امیرالمومنین امام علی (علیه السلام) 📜امیرالمومنین علیه‌السلام میفرماین:&gt; «مَنْ أَخَذَ دِینَهُ مِنْ کِتَابِ اللَّهِ وَسُنَّةِ نَبِیِّهِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَآلِهِ، زَالَتِ الْجِبَالُ قَبْلَ أَنْ یَزُولَ، وَمَنْ أَخَذَ دِینَهُ مِنْ أَفْوَاهِ الرِّجَالِ، رَدَّتْهُ الرِّجَالُ.»ترجمه: «هرکی دینش رو از قرآن و روش عملی پیامبر صل الله علیه و آله بگیره، کوه جابه‌جا می‌شه، اما اون از دینش تکون نمی‌خوره. ولی اگه دینش رو از حرفای آدما بگیره، همون آدما می‌تونن از دین بیرونش کنن.»🔸 «آدما» کی‌ان؟منم، شما هم، حتی امام جماعت مسجد محل یا هر آدم مذهبی دیگه‌ای.همه‌مون، به جز ❤️ چهارده معصوم ❤️.سعی کردم تصویر با روایت مرتبط باشه😊۴. نتیجه‌ی ماجرا 🎯پس خلاصه‌ش اینه: مذهبی‌نویسی یعنی دعوت به خدا، قرآن و ائمه، نه تعریف از آدمای مذهبی.احترام به کسایی که تو راه دین قدم برداشتن مهمه، ولی نباید جای اصل دین رو بگیره.باید از «راه» بنویسیم، نه فقط «رهرو».---۵. چند سؤال رایج ❓۵.۱. چطور مذهبی بنویسیم؟تمرکز کنید روی مفاهیم اصلی دین: مثل توحید، معاد، اخلاق، احکام، و سیره‌ی معصومین.یه آیه از قرآن بیارید و با زبون ساده توضیح بدید چطور به زندگی‌مون ربط داره.یا یه حدیث کوتاه از امیرالمومنین علیه‌السلام نقل کنید و بگید چطور می‌شه تو روزمره ازش استفاده کرد.زبون‌تون ساده، صمیمی و برای مخاطب قابل‌فهم باشه.مثال:«امام صادق علیه السلام فرمودن: در روز قیامت پرونده‌ی اعمال مومنین با این جمله شروع میشه: این فرد در دنیا خوش اخلاق بوده (عنوانُ صحیفةِ المؤمنِ حسنُ خلقِهِ)».حالا فکر کن آدم بداخلاق از لیست مذهبی‌ها حذف بشه! چی میشه؟ ...---۵.۲. نوشتن از آدمای صالح اشکال داره؟نه، اصلاً!تعریف از کسایی که تو راه دین بودن، مثل شهدا یا علمای بزرگ، خیلی هم خوبه.ولی نباید محور اصلی باشه.مثلاً اگه از یه عالم می‌نویسید، به جای اینکه فقط بگید فلانی چه کارایی کرد، بگید چطور با تکیه بر قرآن و حدیث عمل کرد.این‌جوری دین رو نشون می‌دید، نه فقط آدما.(البته در یک دیدگاه وسیع‌تر، الگو قرار دادن کسی که در کردارش معصوم نبوده، بی‌اشکال نیست. بگذریم...)---۵.۳. ائمه علیهم السلام چیزی درباره‌ی تبلیغ دین نگفتن؟چرا، کلی گفتن!مثلا امام صادق (علیه السلام) فرمودن:&gt; «اگه مردم زیبایی کلام ما رو بفهمن، دنبالمون میان» (لَوْ عَلِمَ النَّاسُ مَحَاسِنَ كَلامِنَا لَاتَّبَعُونَا).این یعنی تبلیغ باید پر از زیبایی و استدلال باشه، نه فقط تعریف و تمجید.ائمه همیشه با انصاف و زبون خوش مردم رو به دین دعوت کردن.---۵.۴. سیره‌ی عملی ائمه علیهم السلام چی بوده؟ائمه علیهم‌السلام خودشون بهترین الگو بودن.مثلاً امام رضا علیه السلام تو مناظره با علمای مسیحی، با آرامش و استدلال از قرآن و حتی انجیل حرف زدن و اونا رو قانع کردن.اینا رو می‌تونید تو پست‌هاتون با یه داستان کوتاه بیارید.سرچ کنید مناظره امام رضا با سران ادیان۶. یک مثال عینی (ولی خیالی!) 🌸❌ «فلانی تو محلمون خیلی مهربونه. واقعاً آدم مذهبی‌ایه! کاش ما هم مثل فلانی میشدیم»✅ «امیرالمومنین علی علیه‌السلام فرمودن: مهربونی با مردم نصف عقله. حالا فکر کن هر روز گل خندت رو به اطرافیانت هدیه بدی و حالشون رو تا آخر روز خوب کنی. چقدر دنیا قشنگ‌تر می‌شه اگه...»فرقشو دیدید؟اولی فقط از «فلانی» گفت، دومی از دین.---پ.ن 📝۱. چرا مثال واقعی از متنای مذهبی‌نما نزدم؟ چون نمی‌خوام دل کسی بشکنه. 😊۲. چرا کوتاه نوشتم؟ چون نمی‌خوام چشماتون خسته بشه!۳. ایده نداری؟ تسلط به زبان عربی برای مراجعه به متون رو نداری؟ از کسایی که دارن کمک بگیر! منم یه عالمه دارم، ولی استعدادی که تو برای نویسندگی داری رو ندارم. پس رو منم حساب کن ... 🌹😉</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 01:42:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اکرام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91497836/%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%85-qyzia9o7podq</link>
                <description>حلیای عزیز من!در آداب معاشرت بعضی رفتار ها باعث تکمیل شدن خوی انسانی و جوانمردی است.یکی از این مکمل‌های اخلاقی، اِکسیریست که از آن به «إکرام» یاد میشود.در معنای کلی اکرام همان بزرگداشت و احترام است ولی برای درک معنای بهتر، مثال‌هایی بیان میکنم:اکرام یعنی بفهمی که محبوبت دوست دارد به کدام نام صدا زده شود، و تو همان را، با تمام دقت و لطافت، انتخاب کنی.یعنی وقتی با تو حرف می‌زند، کلامش را چون گوهری گران‌سنگ بشنوی؛ نه اینکه میان حرفش بپری، و رشته‌ی سخنش را از او بربایی.یعنی اگر با کسی دشمن است، تو دل به دوستی با دشمنش نسپاری؛ نه از روی تعصب، بلکه از روی همدلی.اکرام آن‌جاست که بی‌هیچ مناسبتی، او را دعوت کنی به یک فنجان چای، یک لحظه خلوت دونفره، و خرجش را با نگاه پر از خواهشت بدهی، نه با کیف پول.اکرام یعنی در دل، بی‌صدا آرزوی پیشرفت و آرامشش را بکنی، اما فقط در دل نمانی؛ و آن را در رفتارت نیز جاری کنی.یعنی وقتی در جمعی نشسته‌ای ـ چه باشد، چه نباشد ـ از او بد نگویی؛ چون انتقاد، مخصوص محفل دونفره است، نه نُقلِ مجلس بی‌خبران.اکرام یعنی خوش‌گمان باشی، حتی اگر رفتارش دل‌آشوبت کرد؛ آن‌قدر که در ذهنت برای خطایش، هزار توجیه عاشقانه بسازی.یعنی اگر دیدی که نیاز دارد، پیش از آنکه با گونه‌ای گل‌انداخته و عرق شرم بر پیشانی، زبان به خواهش بگشاید، تو بی‌هیچ حرفی، دلش را دریابی و نیازش را برطرف کنی.و ده‌ها ادب دیگر هست که این مجال، گنجایش بیانشان را ندارد...من هم که از زمان دلبریت، تنها نگاه تو برایم مهم بوده و بس، دوست دارم مورد اکرام تو قرار بگیرم. همونگونه که خودم تا آنجا که توان دارم در اکرام تو کوتاهی نکرده‌ام.اما فقط یکجاست که وقتی کوچکم میکنی آنقدر دلم برایت ضعف میرود نمیتوانم توصیفش کنم.آن موقعی که اسم مرا کوچک میکنی، احساس صمیمیت بیشتر و نزدیکی فراوان مینمایی و میگویی:محمدم!.همان لحظه‌ای که واژه‌هایت نرم‌تر می‌شوند و خیالِ لحن صدایت مهربان‌تر،و آن «م» مالکیتِ آخر اسمم، نه تنها مرا به خودت پیوند می‌دهد، بلکه گویی تمام وجودم را از آنِ ❤️تو❤️ میکند ...</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Fri, 22 Aug 2025 00:15:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه‌ی تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91497836/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-x8fpccqqx0kf</link>
                <description>هیچکس به خط آبی که از شلنگ بیرون میاد و بالا میره تا میریزه رو پشت بوم هیچ حسی نداره.و هیچکس از آبی که فقط پایین میریزه و بی‌روح به زمین میخوره لذت نمیبره.فواره ولی قشنگه،دیدنیه،جذاب و همه‌ کس پسنده ...نصف زیبای فواره به بالا و بالاتر رفتنشه،و نصف‌ دیگش ب از حرکت ایستادن و زمین خوردنش.نصف زیبایی تو به خوش قلب ترین دختر شهر بودنته،و نصف دیگش ب همیشه قهر بودنت.نصفش به بذله گویی و طناز بودنته،و نصف دیگش به لجباز بودنت.نصفش تو حجب و حیا و خانم بودنته،و نصف دیگش تو بیابون شهوتْ سردرگم بودنت.نصفش به اینه که روی بد نشون اون رئیسِ خرس بدی،و نصف دیگش به اینه که مدام منو حرص بدی.نصفش به خیالِ رام و رهوار بودنته،و نصف دیگش به بی رحمی و خونخوار بودنت.نصفش به لبای همیشه خندونته،و نصف دیگش ب حرارت سوزاننده‌ی زبونت.نصفش به نیمه‌ی خوبته که یک فرشته‌ی آسمونیه،و نصف دیگش به نیمه‌‌ی صد البته خوبترته که شیطون و پر حراتته و یک عامل ویرونیه 😉عشق من به تو هم برا همین قشنگهچون شکل فواره شدم🥹چون با نصف تو از شیرینیت قندم بالا و بالاتر میره و با دیدن نصف دیگت فشارم میفتهبا نصف تو شروع میکنم به خیال بافی و خاطره‌سازی و با نصف دیگه خاطرم مکدر میشهبا نصف تو تا اوج آسمون میرم و با نصف دیگه با صورت میخورم زمین ...به هر حال اون چیزی که در واقع اتفاق میفته اینه که من با نیمه‌ی خوب حلیا خوشحالم و با نصف دیگش خوشحالتر ...با حلیا آرومم و با نصف دیگش آرومتر ...با حلیا عاشقم و با نصف دیگش عاشقتر ...خدا خوشی با تو بودن رو از من نگیره و روزی رو نشونم بده که دل ❤️تو❤️ مثل پرنده‌ای آزاد، بی‌تابِ قفس من باشه....»</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Tue, 19 Aug 2025 18:38:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکوا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91497836/%D8%B4%DA%A9%D9%88%D8%A7-twbzutjjjvlc</link>
                <description>عزیز دل بی‌تابم!اگه موقع غذا خوردن چیزی تو گلوت بپره، چیکار می‌کنی؟معمولاً آدما این‌جور وقتا آب می‌خورن.اما اگه آب تو گلوت بپره چی؟وقتی بغض و ناراحتی گیر می‌کنه تو گلوی یه عاشق، چیکار می‌کنه؟خب معلومه! می‌ره پیش عشقش، باهاش خلوت می‌کنه، تو گوشش نجوا می‌کنه و خودشو سبک می‌کنه.اما اگه ناراحتی از خود اون معشوقه باشه چی؟می‌گن مردا بیشتر از زن‌ها سکته می‌کنن.  ولی چرا؟ مگه هر دو به یه اندازه تو زندگی سختی نمی‌کشن؟مگه هر دسته دردای مخصوص به خودشون رو تجربه نمی‌کنن؟جواب سوال یک کلمه‌اس: اشک.زن‌ها گریه می‌کنن و مردها فقط نگاه!و من یه مَردم...موقعی که دلم ازت می‌گیره، مثل همه‌ی مردا بغضم رو قورت می‌دم و سعی می‌کنم جلوت قوی باشم.بعد سوار ماشین می‌شم و گازش رو می‌گیرم سمت خونه‌ی عمم.هیچ راز پنهانی بین اون و محمد نیست.بین اون و سید محمد...ماشینم رو تو پارکینگ طبقاتی پارک می‌کنم و پیاده راه می‌افتم.بین راه هزار تا مغازه و بازار هست.سرم رو بلند نمی‌کنم، آخه حواسم پرت می‌شه.می‌رم و می‌رم تا به درب ورودی می‌رسم.بعد از بازرسی بدنی وارد حیاط می‌شم.  این یک عبادته، ولی من از اومدن قصد عبادت ندارم.  اینجا جای تکبیر و تسبیحه، ولی من برای ثواب نیومدم.عاشقم،دلم پره،اومدم پیش کسی که دستش بازه، درد دل کنم.جای &quot;الله‌اکبر&quot; و &quot;سبحان‌الله&quot; موقع ورود، دو بیت شعر براش می‌خونم.و این دو بیت شیرین، اشک شورم رو با لطافت به حدقه‌ی چشمم می‌کشن:همسایه سایه‌ات به سـرم مستدام بادلــطفـت هـمیشه درد مـرا التــیاـم دادوقتــی انیــس لحظه‌ی تنهاییم تویـیتنــها دلیــل آنــکه من اینجاییم تویـیاهل زیارت که نه، معتاد زیارتم.سال‌هاست پام رو بیش از یک روز از شهرم بیرون نذاشتم.گاهی التماسم کردن که لااقل برم شمال، ولی من طاقت دوریش رو ندارم.نکنه بیست‌و‌چهار ساعت از عمرم بگذره و سری به اینجا نزنم، یا لااقل تو هواش نفس نکشم.اینجا یه بیابون بی‌آب‌وعلف بدون هیچ جنبه‌ی تفریحیه. ولی عمم برای من مشتیه به دهن مدعیانی که می‌گن: &quot;با یه گل بهار نمی‌شه.&quot;حیاط رو رد میکنم و وارد صحن میشم.از زیبایی صحن و آیینه‌کاری‌های دیوارها از من نپرس.  درسته اندازه‌ی موهای سرت زیارت رفتم، ولی نه برای دیدن این چیزا!حواسم پرت کس دیگه‌ست،برای دیدن آیینه‌کاری اینجا نیومدم.وارد محوطه‌ی دور ضریح می‌شم.  بالای سردر ورودی این آیه نوشته شده:«فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّـهُ أَن تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ»یعنی:«بنده‌ی من. اینجا اجازه داری صدام بزنی»با خوندنش گونه‌هام گل می‌ندازه، چشم‌هام تنگ می‌شه و لبخند میاد روی لبم.جلوتر می‌رم. یه جایی مخصوص خودم دارم که فقط به اونایی که می‌خوان سلام بدن اجازه‌ی ایستادن می‌دن.نزدیک‌ترین جا به ضریحه.بعد این همه سال، خواه‌ناخواه زیارت‌نامه رو حفظم.می‌رم اونجا و چون کتاب دستم نیست، کسی کاریم نداره.شروع به خوندن می‌کنم.زیارت‌نامه عجیبه، شاید یه بار برات نوشتم و شرحش دادم.آخه من کلاً دو تا دکتری دارم:یکی دل بردن از تو،یکی هم زیارت عمه‌ معصومم.حرف‌هامو آماده کردم که بعد زیارت به عمم بگم.وسطای زیارت، در نود و نه درصد مواقع گریه‌م می‌گیره.اینجا به کسی که گریه کنه کنایه نمی‌زنن.اینجا اشکت علامت ضعف نیست.حتی شاید دستی پشتت بکشن و التماس دعایی هم بهت بگن.هرچی فکر میکنم علت اشکام رو نمیفهمم.آخه به چیزی فکر نمیکنم! چرا اینطوری بارونی شدم؟ مگه حرم گریه داره؟صدای گریه بلند و بلندتر می‌شه و صورتم خیس و خیس‌تر.به هر ضرب و زوری هست زیارت‌نامه رو تموم می‌کنم.یه دعا برای سلامتی امام زمانم می‌خونم و ازش می‌خوام اجازه بده بازم برگردم.زیاد معطل نمیکنم که همیشه مشتاق باشم.می‌زنم بیرون.پاک یادم می‌ره برای درد دل اومده بودم!این شعر از ذهنم عبور میکنه:«گفته بودم که بیایی غم دل با تو بگویم  چه بگویم که غم از دل برود تا تو بیایی»بعد از خارج شدنم، کنار آخرین درب می‌ایستم و باز شعر می‌خونم.  آقام امام صادق علیه‌السلام می‌فرماید:  «هر که پشت سر مؤمنی دعایی بکنه، یکی از ملائکه از آسمون براش دعا میکنه که:  خدا دو برابرش رو به خودت بده!»منم می‌ایستم و به دیوار آخرین درب تکیه می‌دم.  یه نگاهی به زائرا که هر کدوم با امیدی اومدن اینجا می‌ندازم و می‌خونم:یا رب، مکن امید کسی را تو ناامید...ای خدای حلیا! دو برابر دعای همه‌ی این زائرا حواست به دل منم باشه!باز اشک تو چشم‌هام جمع می‌شه،ولی قبل از اینکه جاری بشه خارج می‌شم...حالا سنگینی غصه‌ها از دوشم برداشته شده،و سینه‌ی تنگم شده صحرای سینا.تا توش بال بزنم و پیدات کنم.تا دورت پرواز کنم و انقدر عاشقانه برات آواز بخونم،که ❤️تو❤️ هم همراه من به پرواز در بیای...تا انقدر بالا و بالاتر بریم که دو تا نقطه، نه! یه نقطه بشیم وسط آسمون خدا...</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Sun, 17 Aug 2025 00:59:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چک پوینت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91497836/%DA%86%DA%A9-%D9%BE%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AA-o75hhhnatqs3</link>
                <description>حلیای من!زمان بچگیِ ما، اولاش وقتی وسط بازیِ کامپیوتری میسوختی، دیگه راه برگشتی نبود.اگه میباختی دیگه کار تموم بود.روز از نو روزی از نو.کم کم یه چیزی به بازی ها اضافه شد.هر جا که میخواستیم، بازی رو سیو میکردیم.اینجوری هر وقت میخواستیم میتونستیم بازی‌ رو از همون نقطه ادامه بدیم.در ادامه، بازی‌های به روز، یه مدل دیگه شدن.نقاطی توی بازی طراحی شده بود به نام چک پوینت (Check point).چک پوینتها نقاطی بودن که خودِ سازنده‌ی بازی‌طراحی کرده بود، و وقتی به اونجا میرسیدیم دیگه با باختن هیچوقت به قبلش برنمیگشتیم.حتی اگه هزار بار میباختیم.خدایی که بازی من و تو رو ساخته یه سری چک پوینت توش طراحی کرده.وقتی دلخور میشی، دلسرد میشی، عصبانی میشی و احساس میکنی تو این بازی سوختی، برمیگردی به اون چک پوینت‌هایی که بودنش دست سازنده‌ی بازیته نه خودت.که فرموده: «قلبُ المرءِ بينَ إصبَعَيِ الرَّحمن»منم یه سری چک پوینت از تو توی زندگیم دارم.که بعد از سرد شدنِ حرارت خشمم و گرم شدن شعله‌یِ تنهاییِ بی تو بودنم، جلوم لیست میشن.و تنها حق انتخابی که بهم داده میشه، اینه که از هر کدوم از چک پوینت‌های لیست شده‌ای که دوست دارم دوباره شروع کنم ...مثلا یکی از مهمتریناش وقتیه که برای اولین بار بهت گفتم:سلام ❤️گل من❤️ ...یا مثلا وقتی برای اولین بار دستت رو تو جاده جلوم گرفتی که ببوسم.اون وقتی که نه حیای تو میزاشت دستت رو جلو بیاری و نه خجالت من اجازه‌ی ورود به حریمت رو میداد ...یه دنده از ماشین کم کردم‌ ...گازشو گرفتم ...با چسبیدن کمرامون به صندلی، دستتم چسبید به لبم ...آخ ...هنوزم وقتی یادم میاد، دلم لک میزنه برای دوباره دنده کم کردن و گازشو گرفتن ...یا اون موقعی که دوتایی به بهونه‌ی خرید، سر کار رو پیچوندیم و پریدیم تو ماشین و فقط چند ثانیه سینه‌هامونو چسبوندیم به هم و برگشتیم ...اون روز هرچی که خدا خواست از سینه‌هامون به هم منتقل شد.و تکه ای از هرکدوممون جا موند تو سینه‌ی اون یکی ...و خیلی چک پوینت های دیگه که دونه دونه ب ذهنم میاد و میترسم با نوشتنش خستت کنم.آخریشم همین الانه که روی صندلی اتاقم لَمْ دادم.با به خاطر آوردن اون خاطره‌ها، سینم جوری داغ میشه که هیچ چیزی جز ریختن زلف سیاهت روی شونم، نمیتونه سردش کنه ...همون شونه‌ای که انقدر بازی میکنم و ادامه میدم ... تا یه روز بالاخره بندِ مدالِ بردنِ بازیِ ❤️تو❤️،روش جا خوش کنه ...</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 04:31:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بارون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91497836/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86-jqzfrzdvgtzh</link>
                <description>حلیا!همدم خیالات شب‌های بارونی من!بارون خیلی حرف توی روابط عاشقانه داره ...اولین و بارزترین ارتباطش، با جماعت عُشّٰاق، شباهت عجیبش با احساسات آدمیه ...اگه شدید و کوتاه باشه میشه مثل خشمم موقعی که حرصم رو در میاری.😡همون بارون خشمی که زود آسمونش صاف میشه و نور محبتت دوباره از پشت ابراش به من میتابه.البته بارون خشم تو مثل تگرگه 😂اگر چه زود گذرهولی همه از زیرش در میرن که سر و کلشون نشکنه ...اگه آروم و ریز باشه میشه نعمت و رحمت الهی ...مثل بارش رضایت و شوقم موقع برگشتنت.همون بارونی که صورت رو گرم میکنه و آهن رو نرم ...اگه تند و زیاد بباره و طول بکشه، بهش میگن بارونِ سیل‌آسا ...یعنی بارونی که باعث جاری شدن سیل میشه و کلی خرابی به بار میاره.مثل بارون  تنهایی و سرخوردگیم بعد رفتنت .‌..همون حسی که سیلش خونه‌ی آرزوهام رو خراب کرد و دریای امیدم رو سراب ...و باریدن احساسات متنوع دیگه از شور و محبت گرفته تا حسرت و شهوت ...یکی دیگه از زیبایی‌های بارون عطرشهمخصوصاً وقتی به خاک میخوره ...نه هر خاکی، اون خاکی که گِلِ تو باهاش سرشته شدهبارون بخوره رو موهای کراتین شده و صورت ناز مثل ماهت وبوت هوامو پر کنه ...تا من برات بخونم که:زده بـارون بــه اون صــورت ماهتیه کمی خیس شدن موهای صافت ...زیبایی بعدی بارون اینه که میشوره ...مثل اشکی که گاه و بیگاه بعد از غیرتی شدن من با شوخیات، از آسمونِ چشمم سرازیر میشه.از دستت عصبانیم، کفریم، پیشم باشی قورتت میدم!ولی اون بارونِ اشک میاد و همه‌ی اون دلخوریا رو میشوره و بهم میگه: اولا دوستت داره که باهات شوخی میکنه و ثانیا کی تونسته تا حالا باعث باریدن تو بشه؟کی انقدر پیش تو ارزش داشته که حتی شوخیِ رفتنش انقدر مُکَدَّرِت کنه؟متن طولانی‌شد.اما بزار فقط یکی‌ دیگه از قشنگیاشم بگم:بارون قشنگه چون زنده میکنه.اینجا دیگه بارون خودِ خودِ تویی ...ابر بارنده‌ی من ...باران گرم بهاری من ...سر سبز کننده‌یِ زمینِ مهرورزیِ من!ببار!ببار تا سیراب شوم..‌تا جوانه بزنم و بِرُویَم...تا کمر راست کنم و قد بکشم...یقین داشته باش، میوه‌ی بوستانی که ساخته‌ای همیشه صید دستان ❤️تو❤️ خواهد بود ...</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 14:47:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چای</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91497836/%DA%86%D8%A7%DB%8C-xcqisjphcd6q</link>
                <description>حلیا جونم!میگن چای اگه تو قوری شیشه ای باشه طعم و رنگش بهتر میشه.آبی که تو قوری ریخته میشه هم نباید از آبِ مونده و کهنه‌ی کتری باشه. و بهترین گزینه برای چای عالی، آب چشمست ...قبل از ریختن آب جوش باید قوری گرم بشه تا حرارت آب رو کم نکنه. اینجوری طعم و رنگ چای ‌بهتر به آب منتقل میشه.حین دم شدن چای نباید هوا با اون تماس داشته باشه. باید درِ قوری حتما بسته باشه.تا هم بخار تو قوری بمونه و گرماش حفظ بشه، هم کمتر هوا بخوره که کیفیتش بالاتر بره.آخ ...صحبت چایی شد دلم خواست.کاش میشد یه چایِ گرم قند پهلو مهمونم میکردی ...همونجور که گفتم، قوریِ از جنس سنگ و فلز به درد نمیخوره. پس لطفا چای رو تو قوری‌ قلب بلوریت دم کن.همون بلوری که زلالی و شکنندگیش طعنه به طعنه‌ی جام سبوی شاهانه میزنه.آب مونده‌ی داخل کتریِ دلت رو خالی کن. از عیب و ایرادای من بگیر تا سم وجود نفر قبل منو.بزار یادت بره.بزار ندونی و نبیبنی.بزار فراموش بشن و دور ریخته بشن تا طعم چای تازه دمت، کل خونه‌ی وجودت رو پر کنه.بزار جای آب کهنه و سمی از آب چشمه‌ی شیرین دلتنگیم بهت بدم که تا عمر داری مزه‌ی چایِش زیر زبونت بمونه ...اجازه بده چای خشک این قوری هم محبتت ب من باشه ...محبتی از جنس چای ایرانی، که اگه انتظار زود دم کشیدنش رو داشته باشیم، نه تنها بهش نمیرسیم که با تجربه‌ی چای بی‌مزه‌ای که می‌خوریم، باید دست از بقیشم بکشیم و کلا قید چای رو بزنیم ...قبل ریختن آب حواست به سرد نبودن قوری دلت باشه.دل سرد نشی.پا پس نکـــشی.فقط یه کم دیگه مونده تا بچشی ...هوایی که نباید بزاری با آب قوریمون تماس پیدا کنن هم میشه بوی دوست و آشنا،میشه هوای گذشته از کنارِ فامیل و مزاحما،و نَفَسِ هرکسی که تو این هوا نفس میکشه...نزار نفسشون، عطر چایِمون رو عوض کنه که فکر کنیم عیب و ایرادی تو کارمون بوده ...نزار ب دستایی که گردن هم افتادن حسادت کنن ...نزار تیغ نگاهشون همدستِ تیر‌ نظرشون بشه و بخوره وسط قوری چایِمون ...بفرمایید!چای تازه دمتون آمادست ...فقط یه خواهش دارم:اگه دیدی یه روزی چایمون تلخ شدهقبل از این‌که قوری رو بندازی زمین،بگو شاید آبش مونده بودهشاید قوری‌مــون ســـرد بـــودهشاید فقط یه کم حوصله نداشتیم...دوباره با هم آب بریزیم،با هــــم صــــبر کنیم،با هم دمش کنیم...اون‌وقتمی‌شی شریک لحظه‌ای کهفقط من و تو باشیم وفنجون سینه‌هامون و چای محبتمون و لبایی که از خوردن این چای، داغِ داغِ داغْ شدن ...</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 12:01:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91497836/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-qptrr9e9rp1t</link>
                <description>عزیز دل محمد!یکی از بهترین ابزارهای سرگرمی و تربیت انسانی، بازی کردنه.بازی هم فکر و هوش رو تقویت میکنه، هم قانون باختن و دوباره بلند شدن رو تو آدم تثبیت میکنه، هم روحیه‌ی همکاری رو در عمق وجودمون نهادینه میکنه، هم با به دست آوردن پیروزی‌های کوچکتر، پیروزی‌های بزرگ رو در تیررَس ما قرار میده.بازی باعث اتحاد و دوستی بین همبازی‌ها میشه، بطوری که نهایتِ طردِ یک کودک از بین دوستانش اینه که اون رو داخل جمعشون بازی نمیدن.بازی حتی یکی از دستاویزهای حکومت‌ها برای خالی کردن انرژی و هیجان جامعه در مسیر درسته. حلیای عزیزمبیا ما هم بیشتر باهم بازی کنیم...دور زدن با ماشین و متن عاشقانه و بحث در مورد فلسفه‌ی رابطه قشنگه ولی نمکش همین بازیه.بزار با دستات بازی کنم. بزار با موهایی که مثل شاخه‌های بید مجنون روپام ریختن ور برم. دستت رو بنداز لای مو و ریشم و به همشون بزن. دهنت رو باز کن تا انگشتم رو وارد کنم و سعی کن گازش بگیری. منم سعی میکنم قبل گاز گرفتنت دستم رو بیرون بکشم. قلقلکم بده. بزار وقتی کنار همیم، حتی شده به زور قلقلک بخندیم.بزار تو این بازی به هم یاد بدیم که میشه بازی‌ها دو برنده داشته باشن و هردوطرف، روی سکوی مدال برن.باهام بازی کن تا افتخارم این بشه که فرصتشو پیدا کردم تو میدون عاشقی هم بازی ❤️تو❤️ باشم.که ندیدم کسی بهتر از تو بازی رو بلد باشه...</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 13:17:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوختن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91497836/%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%86-p6tbpvc3xltd</link>
                <description>محمد!به روال بودن و بابِ میل بودنِ روزگار معتاد نباش... نباید همیشه به خوشیِ زندگی چشم بدوزی.باید گاهی هم بسوزی.سوختن همیشه بد نیست.سوختن همیشه ویرانی و تباهی نیست.گاهی لابه‌لایِ دامنِ صحرا و فرشِ سبزِ چمنزار، علف‌هایِ هرز در میاد.علف‌هایِ هرزی که شروع می‌کنن به خوردنِ زیبایی‌ها و گسترش دادنِ زشتی‌ها.لحظه به لحظه سبزی صحرا کم میشه و زردی علف خشک، جاشو پر میکنه. 🌾آسمونِ خدا، وقتی حالِ نزارِ مَرغزار رو می‌بینه، از شدتِ عصبانیت، یه زبونه‌یِ آتیش از جنسِ صاعقه می‌فرسته و چمنزار رو به کوره‌یِ آتش تبدیل می‌کنه...اینجاست که تَر و خشک با هم می‌سوزن...و سوختنِ تر و خشک با هم... گریه داره!آسمونم با اون دل‌نازکش شروع می‌کنه به اشک ریختن...آبِ حیاتِ آسمونی وقتی میرسه رو تنِ خسته‌یِ صحرا، می‌غلته روی خاکسترای گرم.آب می‌شه میلِ اولِ بافتنی و خاکستر می‌شه میلِ بعدی.تا از زیرِ اون خاکسترا، دوباره لباسِ گل‌گلی و زیبایِ زمینِ خدا بافته بشه.تا چمن از روزِ اول زیباتر و زنده‌تر و این‌بار بدونِ هیچ علفِ هرزی از دلِ خاک بیرون بزنه...گاهی باید مثلِ عقابی که منقارِ تیزش دیگه کُند شده و برندگیِ سابق رو نداره، به فکرِ نوکِ تیز و تازه باشی.همون عقابی که وقتی از شکار با نوکِ کهنش ناامید می‌شه، شروع می‌کنه به کوبیدنِ منقارش به یه تیکه سنگِ سخت.انقدر می‌زنه و می‌زنه و انقدر از شدتِ درد می‌سوزه و می‌سوزه...تا اینکه کاملاً نوکِ کهنه رو از جا می‌کنه.با کنده شدنِ نوکِ کهنه، مغزش به خودش میاد و می‌فهمه بدونِ منقار، نه غذایی هست نه زندگی‌ای...پس، شروع می‌کنه به متولد کردن یه عقاب با منقارِ تیز و جدید ...از این تولدهایِ دوباره که مقدمه‌ش سوختنه، تو طبیعت زیاد پیدا می‌کنی...پس اگه گاهی سوختی... بیتابی نکن محمد!شاید دارن جایِ حرارتِ صاعقه و کوبیدنِ دهنت با سنگِ سخت، با گرمایِ خشمْ آتیشت می‌زنن.آتیشت می‌زنن که ققنوسِ عشقتو دوباره با شورِ اولش زنده کنن و علفایِ هرزِ چمنزارِ دلت رو پاک کنن.که بیشتر آماده بشی...بیشتر آماده بشی برای عاشقی،برای تحملِ بارِ دلدادگی...برای آمادگیِ داشتنِ چیزی که اگه قبلش نسوخته باشی، هیچ‌وقت اون‌جور که باید و شاید قدرش رو نخواهی دونست...اگه آجرِ دیوارِ عشق، محبت و سازش باشه حتماً سیمانِ بینِ اون آجرا همین سوختن از دست ❤️حلیای❤️ عزیزته ...</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Fri, 08 Aug 2025 14:02:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیبایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91497836/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-hy7ohwgp8svw</link>
                <description>حلیا جان!زیبایی در هر چیزی، با یک نگاه خاص به اون، معنا پیدا میکنه.مثلاً زیبایی سلطان جنگل، به دهان بدبوش و دندونای زرد و کثیفش نیست؛به وحشی بودن و درنده‌خوییِ آهوکُشش نیست؛به اینکه برای جفت‌گیری، توله‌های نرِ قبلیِ گله رو می‌کشه، نیست؛به یال و کوپال بلندشه...به شجاعـــت و جسارتشــــه...به لاشخور نبودن و شکارچی بودنشه...خواستنی بودن برف، بخاطرِ سرمایِ استخوان‌ سوزش نیست...بخاطر خراب شدن جوونه‌ی درختا و به باد رفتن زحمت یک‌ساله‌ی باغبون بیچاره نیست...بخاطر بسته شدن راه‌ها و بهمن و کولاکش نیست...بخاطر یک‌رنگ کردنشه...بخاطر سفید و تمیز بودنشه...بخاطر برف‌بازی و آدم‌برفی ساختنشه...به استثنای تو، هر چیزی توی این دنیا فقط از یک زاویه‌ی دید زیباست...گاهی عینکمو تمیز می‌کنم و دقت و حواسمو جمع می‌کنم تا ببینم زیبایی عشق من چیه؟چیه که عشق منو از بقیه متمایز می‌کنه؟می‌گردم...زیاد بودنش؟ تکراریه.عمیق و از ته دل بودنش؟ بازم تکراریه.مشغولیت ذهنم و از همه‌ی کارام افتادن؟ نه! اینم نیست.ضربان قلب تند و خشکی گلو و تری چشم؟ اصلاً چنین چیزی نمی‌تونه باشه...من زیباترین عشق رو «قبل از تو» وسط کلمات این بیت پیدا می‌کردم و گمانم این بود که نهایت زیبایی عشق همینه:مـــا از تـو بـغــیـرِ تـو نـداریـم تــمــــنّـاحلوا بده آن را که محبت نچشیدهولی «بعد از تو»، فهمیدم عشق این نیست که سعدی شیرازی گفته.زیبایی عشق من به تو، اینه که فقط دوست دارم بهت محبت کنم؛درحالی‌که هیچ توقعی برای بازگشت جوابِ اون محبت رو به خودم ندارم...مثل کسی که دوست داشته باشی بهش سلام کنی،ولی اگه جوابتم نده، فرقی تو اشتیاقت برای سلام کردن دوباره ایجاد نشه...شاید اگه من درحالی که عشق ❤️تو❤️ توی سینمه جای سعدی بودم، اینطور می‌سرودم:مــا از تــو، تـــو را نـــیـــز نــداریـم تـمــنـاحلوای محبت به تو را کَس نچشیده...</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 07:18:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرطان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91497836/%D8%B3%D8%B1%D8%B7%D8%A7%D9%86-j1gnkvbzubgs</link>
                <description>عزیز دلم!از وقتی اون کلیپ رو در مورد سرطان برام فرستادی، قلمم داره دستم رو مدام لگد میزنه که بنویسم.از سرطان، متن عاشقانه نوشتن سخته ولی استعدادی که تو شکوفاش کردی حتما از پسش برمیاد.در یک معنای دور از ذهن، سرطان میشه اسم یه برج فلکی که سابقا به جای تقویمای امروزی باهاش ایام سال رو محاسبه میکردن.رفتم ببینم سال ۱۳۷۷ برج سرطان تو کدوم ماه بوده که دیدم حدسم درسته.۳۱ خرداد تا ۳۰ تیر ماه ...وسط برج سرطان، با نگاه عاشقانه‌ی خورشید الهی به ستاره‌یِ دوردست سهیل، خدا یه دختر کوچولوی ناز رو برای من آفرید و سپردش دستِ خورشید و ستاره، تا امانت دستشون باشه و امروز برسه به دست من ...بگذریم...معنی دوم سرطان یعنی تکثیر بی‌رویّه‌ و غیر‌عادیِ سلول‌ها.بعد فرستادن اون کلیپ گفتی محمد نمیدونه حلیا چه سرطانیه و منم کنجکاو شدم.انواع سرطان رو که نگاه کردم دیدم واقعا راست میگی.فقط این که یادت باشه تو برای من فقط یه سرطان نیستی بلکه سرطانایِ مختلفِ نشأت گرفته از تو، همه‌ی بدنم رو پر کرده...تو در اولین مرحله برای من سرطان سینه شدی.سینه‌ای که تا دیروز یه اتاق کوچیک و بی رمق‌ بود و امروز با رشدِ سرطانِ تو، شده برجِ خلیفه‌ی دُبِی ...دیروز گندابِ مرده بود و امروز با نگاهِ تو شده دریایِ کلماتِ جوشیده از نای نِی...دیروز وسطِ بهار، زمستون بود و امروز از گرمای  وجود تو، شده بهارِ وسطِ ماهِ دی...در نگاه بعدی میشه تو رو سرطان مغز دید. مغزی که تا دیروز تو فکر پول و مادیات و این چرندیات بود و امروز با پیدایش سرطان حلیا وسطش، شده ماده‌ی احساس ...دیروز به خون و خونریزی بی تفاوت بود و امروز با عینک وجود تو به آزار یه مورچه‌ هم شده حساس ...ذهنی که تا دیروز خالی از عشق بود و امروز  خونه‌ی همیشگی حلیاست...سرطان بعدی‌ای که به جونم انداختی سرطان غدد بزاقیه.همون سرطانی که موقع دیدنِ چشمایِ درشت و لپّای گاز گرفتنیت، به غده‌های بزاقیم فشار میاره تا ببارن...بارونی که رودِ پرِ آبش رو با تند تند قورت دادنِ آبِ دهنم تخلیه میکنم.اگه خوب به سیبِ آدمِ گلوم که داره اون پایین مدام از شوق بودنت میرقصه نگاه کنی، پمپِ اون چاه تخلیه رو میبینی و می‌فهمی موقع دیدنت چقدر هوسِ گره زدن دستام دور تنه‌ی سنوبرت رو دارم...دلپذیرترین سرطان زندگی من!شیرین‌ترین بیماری طول عمر من!زنده‌کننده‌ترین، مریضیِ کشنده‌یِ ایام دهر من!التماست میکنم انقدر در بدن من رشد کن و رشد کن که تک تک نفسام فقط با لمس کردنِ تنِ ❤️تو❤️، تو سینم برن و برگردن ...</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 18:27:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91497836/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7-qz0w5b6icbut</link>
                <description>عزیز دلم!تا حالا به این فکر کردی که، زبونم لال، دور از جونت، فردا ممکنه زنده نباشی؟ به این که چشمای قشنگت رو، از این دنیا ببندی و دیگه فرصت دیدنش رو نداشته باشی؟به این که ممکنه این پاها که داغیشون، زمستون رو بهار میکنه و تو رو نگار، فردا سرد و بی روح، روی تخت غسال خونه افتاده باشن؟به این که دوست و آشنا و فامیل، کینه و کدورت‌ها رو کنار بزارن و بیان تا باهات وداع کنن و با گریه صدات بزنن ولی جوابی نشنون؟حالا کاری به در و دیوارای گوشه‌یِ قبرستون ندارم که دست انداختن روی شونه‌های لرزون یه مرد آشفته و دلداریش میدن ...خوشبختانه اصلا بحثم چیز دیگه‌ایه ...به نظرم زیباترین و شادترین زندگی‌ها، قسمتِ اونایی میشه که سوالات زیر رو برای خودشون جواب میدن««و دقیقاً هر روز طبق همین پاسخ‌ها عمل میکنن ...»»انگار نه مصلحت اندیشن، نه فردایی دارن و نه آینده ای ...اینا کسایی هستن که دارن در لحظه از‍ زندگیشون، بیشترین استفاده و لذت رو میبرن ...آخرین سکه‌ی پولتو خرج چی میکردی؟به کیا بد کردی؟ از کیا حلالیت میگیری؟وقتی فقط یکبار، فرصِت هدیه دادنِ نگاهت به اطرافیانت رو داشته باشی، به چهره‌ی کی نگاه میکردی؟با آخرین نفَست، که تا الان زحمتِ درست کردنِ دلرباترین صدا رو می‌کشیده، اسم کی رو صدا می‌زدی؟فک کن کوچه‌ها برایِ بارِ آخر، بهت تعارف میزدن تا کف پات رو، رویِ بالِ خاکیشون بکشی. بهم بگو به کدوم مسیر افتخارِ حضور میدادی؟کاغذ و خودکار، اگه بوسه‌یِ سرِ انگشتانِت رو تمنا میکردن، در آخرین لحظات برای کدوم آدمِ خوشبختی قلم میزدی؟آخرین نفری که توی دفتر تلفن گوشیت بهش فرصت میدی و اسمش رو لمس میکنی تا باهاش هم‌کلام بشی، کدوم شاهزاده‌ایه؟آخرین قطره‌ی خونت رو به عشق چه کسی به سلولای بدنت پمپاژ میکردی؟شب آخر عمرت، دوست داشتی نوکِ سروِ قامتت رو، رویِ سینه‌یِ سینایِ کدوم کوه خم کنی؟اگه فقط یه روز از این دنیا مونده باشه که تموم بشه، عشق و محبتت رو، نگاه و توجّهت رو، زیبایی و طراوتت رو و تمام وجودت رو با گفتن کلمه‌ی «دوستت دارم» پیشکش چه کسی میکردی؟اگه پاسخ سوال آخری منم ...بدون دارم تو سیلِ آرزویِ شنیدنش ازت، غرق میشم و شاید فردا دیگه فرصتش رو پیدا نکنی که این دلِ رُو به قبله‌یِ مشتاق و منتظر رو که لَه لَه میزنه برای در لحظه زندگی کردنِ ❤️تو❤️، دریابی و در آغوش بکشی...🥹</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Mon, 04 Aug 2025 14:49:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>