<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مسیحا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_91530962</link>
        <description>نویسنده رومان و نتورگر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:01:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2877688/avatar/Ayychy.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مسیحا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_91530962</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ما مهاجران اندرآبیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91530962/%D9%85%D8%A7-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D8%A8%DB%8C%D9%85-mzzmbvjyvcja</link>
                <description>سرآغاز صبح یکی از روزها این چهار دوست از دروازه مسجد جامع که بر بلندای کوه بنا شده بود یکی پیش و دیگری از عقب او خارج، و در حال که داشتند از کوچه ی قلعه ای ها، می گذشتند، لیاقت با چهره آشفته ای ?گ?ف?ت :- دیگه بسه... آخه تا کی باید با این بیماری سر کنیم... خونواده ها مونو  از دست دادیم. تحملش سخته... خیلی طول کشیده، معلوم نیس تا کی خودمون سالم بمونیم! اصن شاید دیدی فردا پس فردا خودمونم این مریضیو گرفتیم و مردیم...دوستان اونوخت چی؟؟؟ هر روز مردم دره ی ما نابود میشه بیاین بریم پیش شیخ... اون بهتر از ما علم داره بریم ازش کمک بخوایم.&quot;شیخ از جوزجان بود و از این که خانه اش را سیل برده بود با خانواده خود مدام در سفر بسر میبرد و چند وقت میشد به روستای دیگری اندر آب آمده بود و زندگی میکرد...سه دوست دیگر بهم نگاه کردند،  و نزدیک لیاقت آمدندمیر شمس الدین دستی روی شانه لیاقت برد و گفت : ـ لیاقت ما که اسم اون شیخ رو نمی دونیم اون از استان جوزجانه میدونی چند هفته باید راه کنیم تا به جوزجان برسیم یه چیزی دیگه هم بگم ما  نمیدونیم کجای جوزجان زندگی میکنه ! چطور پیداش کنیم آخه؟&quot;لیاقت چند قدمی برداشت و از میر شمس الدین دور شد و  لب به سخن گشود  : - رفقا من از شیخ باخبرم، الان اون تو همین بالای اندر آب ما اومده و ساکن شده نظر من اینه بریم بالای اندر آب، اونجا آدرس محل زندگی شیخ رو از هرکی دیدیم بپرسیم.&quot; یکی پیدا خواهد شد که محل زندگی شیخ رو بدونه. رازالدین دستهایش را از جیب کفشنش در آورد سپس در حالیکه دستمال گل سیب را از دور سر خود رها می کرد سرش را چرخاند و گفت :- آره اگه واقعا بالای اندر آب اومده باشه میتونیم اینجوری پیداش کنیم. ثمین خان  هم با آشفتگی لب به سخن گشود :- باید از این مشکل خلاص بشیم. اگه واقعا میخواین بریم اول خونه بریم خوراک برداریم. کفش بپوشیم، اسب بگیریم که از دریاچه راحت بتونیم عبور کنیم وگرنه هم برامون سخته و هم دیر میرسیم. آنها بعد از دقایقی دستان یکدیگر را فشردند و با هم خداحافظی کردند و به سمت خانه های خود رفتند تا آماده رفتن شوند و با هم از پایین اندر آب پیش شیخ بروند و در مورد کارشان با او مشورت کنند. چون محل زندگی  شیخ کمی با آنها فاصله داشت طبق گفته دوست ثمین خان کفش پوشیدن، کمی قوت سفر آب و اسب برداشتند، وقتی بعد از چند روز به جایی که محل زندگی شیخ بود رسیدند،میر شمس الدین از چند نفر محل زندگی شیخ را پرسید : - عموجون یک شیخ تو همین بالای اندر آب زندگی می کنه متسفانه ما اسمشو نمی دونیم حتی نمی دونیم خونه اش تو کجای این دره کوهساره. شما آیا اسمشو  با آدرس خونه اش میدونید بهمون بگید میخوایم پیداش کنیم؟تعداد شان با آنها سخن نگفتند تعداد دیگری با آنها هم کلام‌ شدند: - متاسفانه نمی شناسیمش  حتی نمی دونیم کجا زندگی می کنه.بلاخره بعد از این که آدرس شیخ را از خیلی ها پرسیدن یکی از این اشخاص راه رو که لباس خراسانی به تن دارد و از صورتش عرق سرازیر است به آنها گفت : - او اسمش شیخ چوپانه و تو دره پل حصار زندگی می کنه.همین آدرس شیخ را شنیدن لبخند زدند و به همدیگر نگاه کردند، از همان شخص قدردانی نمودند سپس به سمت  منطقه پل حصار به راه افتادن بعد از مدتی به منطقه پل حصار رسیدند در آنجا پسری دیگری را دیدند و لیاقت داد زد :- آی پسر جون بیا اینجا کارت داریم آدرس خونه شیخ رو میخوایم بپرسیم؟پسر زمانی که شنید نزدیک آمد و لیاقت برایش گفت :داداش ببخشید که مزاحم شدیم، ما می خوایم خونه شیخ چوپان بریم اما نمی دونیم او کجا زندگی میکنه، میشه خونه اش رو به ما نشون بدی پسر لبخندی زد و گفت :- آره میدونم دنبال من بیایید تا خونه اش رو بهتون نشون بدم. آنها را جلوی خانه او برد و آنها مثل قبل از آن پسر با گفتن ممنونم و مرسی قدردانی کردند پسر برگشت و آنها نیز از اسب پایین شدند، اسبها را به درختان نزدیک بستند، لیاقت نزد درب خانه شیخ رفت و درب خانه او را به صدا درآورد و چند قدم از در خانه شیخ دور شد. چند دقیقه گذشته بود شیخ در را گشود آن چهار دوست به شیخ سلام دادند و باهم احوالپرسی کردند... </description>
                <category>مسیحا</category>
                <author>مسیحا</author>
                <pubDate>Sun, 10 Sep 2023 18:57:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما مهاجران اندرآبیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91530962/%D9%85%D8%A7-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D8%A8%DB%8C%D9%85-aq7ncuygo8lu</link>
                <description>همه ی افسانه ها، از دل داستانهای قومی و قبیله ای هر منطقه سر بلند میکنند، &quot;افسانه ما مهاجران اندر آب هستیم&quot; هم داستان ساکنان دره بزرگی به نام &quot; اندر آب&quot; است که مردمی ساده و صمیمی، با دلی پاک و اندیشه ای بلند برای بهتر زیستن بر اساس حرفهای بزرگانشان شکل گرفته است.!!مردم  دره اندر آب، بر خلاف دیگر مردم زمان خودشان جزو پیشروان فرهنگ و تمدن بودند تقریبا همه از آنها به دانایی و هوشمندی یاد میکردند... اما در واقع حالا آنها سواد ندارند و اندر آب به سرزمینی روستانشینان کوچک در دره دره وسیعش است, مساجد تمامی روستاهای اندر آب دارای امامان به نام &quot;عبدال&quot; و لیاقت است که البته آنها هم سواد چندانی نداشتند و در نگارش هم ضعیف بودند بنابر این درست هم نمی توانستند بخوانند! حتی خیلی وقتها اشتباه هم میخواندند. با وجود آن چند روزی در یک مسجد سرزمین اندر آب می رفتند و نماز میدادند و شاگردان، را تدریس می نمودند و چند روزی دیگر، هم در مسجد دیگر..مردمان اندر آب  پسر  ها, جوانان و هر کس که میخواست چیزی از خواندن و نوشتن بداند را,  در همان چند روز نزد همین امامان به هجره مسجد جامع روستایشان میفرستادند تا لااقل سلامت عقل و ایمان آنان را به این وسیله نمایان کنند!بنابر روایاتی که از گذشته تا به حال زبان به زبان و نسل به نسل بیان شده و به زمان ما رسیده, موقعیت مکانی سرزمین اندر آب برای زندگی اجنه جای مناسبی بوده و هست... سرزمین روستایی دور از شلوغی انسانها و رفت و آمدشان با کوهستانات، جنگل ها و مغاره های در دل کوه هایش.در زمانهای قدیم, وجود بیماریهای ناشناخته با وجود دانش کم, و نبود قانون هم کشت و کشتارهای قومی و هرچه که به بدویت انسانها دامن میزد فراوان بود, اما بیماری جان مردم را میگرفت زخم میزد گاهی گم میشد و گاهی چنان میماند که گویی از گوشت و پوست مردم است... افسانه ی ما, با شیوع یک بیماری آغاز شد! در یکی از روستاهای اندر آب یک مرد ناگهان چنان بیمار شد که به چند روز نکشیده جان خود را از دست داد... بعد از مرگ او در نقاط دیگر اندر آب چندین تن دیگر هم مانند او به همان سختی بیمار شدند, درد کشیدنها و از دست دادنها هم ادامه یافت..کاری از دست هیچکس بر نمی آمد, بیماری چون طاعون به سرعت پخش میشد و جان مردم را میگرفت, ناشناخته بودن بیماری, عذابی دیگر بود و این باعث ناامیدی مردم و پریشان حالی آنان بود...مردم اندر آب در جمع و خلوت به فکر راه حلی برای حل این مشکل بودند، اما راهی نبود که نبود... تا اینکه چهار دوست به نامهای &quot;ثمین خان&quot;،&quot;لیاقت&quot; ،  رازالدین و &quot; میر شمس الدین &quot; تصمیمی گرفتند که شاید با عقل جور نمی آمد... گفته بودم آن سرزمین محل خوبی برای زندگی اجنه بود و مردم هم خوب ازین موضوع خبر داشتند، این چهار دوست هم برای رفع مشکل به قرآن و آیات مبارک آن برای تسلط و تسخیر بر جنیان و یاری آنان برای درمان بیماری، تصمیم به مراجعه به شخصی که بر این کار تسلط داشت کردند!! طبق گفته ها، این آیات اجنه را وادار به اطاعت میکرد... این فکر، مدتها ذهن آنان را اشغال کرده بود، شاید واقعا اجنه میتوانستند کمک کنند... آن چهار شخص با کسانی ارتباط گرفتند، پنهانی حرف می زدند... شاید اگر کسانی با اجنه ارتباط بر قرار کند آنها واسطه ای برای خوب شدن حال باقی مردم میشدند!!!?????</description>
                <category>مسیحا</category>
                <author>مسیحا</author>
                <pubDate>Sun, 10 Sep 2023 18:10:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>