<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mohadeseh. ghiasi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_91618387</link>
        <description>گزیده‌ای از زیسته‌ها،دیجیتال مارکتینگ و تکه‌ای فشن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:14:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1580308/avatar/T7GVYA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mohadeseh. ghiasi</title>
            <link>https://virgool.io/@m_91618387</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان من و سگ سیاه افسردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91618387/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B3%DA%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-rn8o5wuzi9f2</link>
                <description>&quot;امروز دیگه باید فرق کنه، امروز رو جوری زندگی می‌کنم که انگاری آخرین روز عمرمه&quot; این اولین جمله‌هاییه که هرروز و هرروز بعد از بیدار شدن با خودم تکرار می‌کنم، اما نتیجه؟؟هیچ.. هیچ به معنای واقعیهنوز از تخت جدا نشده به قدری افکار عجیب و بی‌رحم بهم هجوم میارن که حتی بلند شدن و انجام دادن همون روتین ساده صبحگاهی هم برام مثل بلند کردن یک وزنه ۱۲۰ کیلویی میشه. انگاری که سگ سیاه افسرگی هرروز بزرگ‌تر از روز قبل میشه و متاسفانه زورش هم از توان من بیشتر شده انقدری که هر صبح تازه یه گفتگوی عجیبی بینمون شکل می‌گیره گفت و گویی تکراری و اما همیشگی _ باید بلندشم باید کاری بکنم× چکار می‌خوام بکنم؟ چه کار مفیدی دارم آخه؟ _ بلندشم قهوه بخورم درست می‌شم× قهوه واسم سمه، همین یکی دو روز در هفته هم زیادیه_ پاشم خونه رو مرتب کنم درست می‌شم× واقعا چه کار مفیدی، به به 🙄👏 هر روز بشور بساب، اینه آرمان‌های من؟_ پاشم یه‌کم طراحی کنم درست می‌شم× اگه لوازمم تموم بشه!! وای قیمت هرکدوم خداااتومنه_ پاشم یه‌کم به پوستم برسم درست می‌شم× کو لوازم پوستی درست حسابی بچه؟؟ _ پاشم برم بیرون، درست می‌شم× آخه تنها، این وقت روز؟_ پاشم استارت پیجم رو بزنم خدا بزرگه، درست می‌شم× اگه دوباره فلکه نت رو بستن چی؟ بعد با این قیافه می‌خوام بشینم جلو دوربین؟× تو اینستاگرام، تو همین مدت، چقدر همه پیشرفت کردن، چقدر همه خوشحال‌تر شدن، چقدر همه خوشگل‌تر شدن، چقدر سفر.. چقدر خریدای تازه.. چه روابط حسنه‌ی جدیدی  _ پاشم خودم رو بکشم، درست می‌شمبدترین قسمت داستان اینجاست که وقتی اطرافم رو نگاه می‌کنم احساس می‌کنم فقط این منم که انقدر درگیر روزمره موندم.. چرا دنیایی که من توشم با دنیایی که بقیه توشن فرق داره؟؟ چرا جنگ و اعتراضات و وضعیت کشور فقط روی من تاثیر گذاشته؟ </description>
                <category>Mohadeseh. ghiasi</category>
                <author>Mohadeseh. ghiasi</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 15:22:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام من یک .... هستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91618387/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-fqp2aksu6qmi</link>
                <description>سلام و عرض ادب، امیدارم که خوب باشید. من محدثه قیاسی هستم کارشناس محتوا، محتوانویس...این جمله و جمله‌های بعدی مرتبط با آن جزو بیشترین جمله‌هایی بوده که این چند وقت اخیر از جانب من در پیامرسان‌‌های مختلف ارسال شده و پشت تک به تک این واژگان شمعی نیمه‌جان و امیدوار بوده که با جمله‌ی &quot;متاسفانه ما فعلا شرایط همکاری نداریم&quot; و &quot;ما رزومه و موارد ارسالی شما رو مشاهده کردیم، بسیار عالی اما..&quot; و بسیاری جمله‌های اینچنینی شعله‌اش خاموش شده.و این شرایط مثل بختکی، پهن شده روی تمام بیزینس‌هاست.این تجربه تلخ فقط تجربه من و اندک نفرات دیگه نیست بلکه بسیاری از مشاغل مرتبط با اینترنت به همین شکل با سر سقوط کردند ته دره و به تاریخ پیوستند.با وضعیتی که دارو، مواد غذایی و پوشاک هم دیگه جزو کالاهای لوکس حساب میشه هر &quot;متاسفانه شرایط همکاری نداریم&quot; مثل یک پتک محکم بر پیکره‌ی نیمه‌جان روح و روان ماست. روح و روانی که مثل یک بار سنگین روی جسم ماست، جسمی که حتی برای نوشیدن یک لیوان آب به زور خودش را از جا بلند می‌کند.بگذریم که جز گذشتن راهی نیست :)من محدثه‌ام یک محتوانویس و کارشناس محتوا که علی‌الحساب دانش و سابقه را گذاشتم در کوزه و آبش را می‌نوشم.</description>
                <category>Mohadeseh. ghiasi</category>
                <author>Mohadeseh. ghiasi</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 13:00:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چک لیست برای زندگی پس از سوگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91618387/%DA%86%DA%A9-%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%88%DA%AF-vtfgs3e7nuc0</link>
                <description>این چک لیست صرفا کمکی است برای زنده ماندن.در خانواده، من همیشه به این معروف بوده وهستم که در شرایط بحرانی و سخت خیلی زود استرسی و احساساتی می‌شوم و کنترلی روی خودم ندارم و این یک ضعف بزرگ است. اما من کاملا برعکس فکر می‌کنم به نظر خودم من آدمی هستم که اتفاقا در جایی که باید گریه کنم، گریه می‌کنم و در جایی که باید احساساتم را بُروز بدهم اینکار را می‌کنم تا بعد از دوران گذر از بحران بتوانم ادامه بدهم که خب تا حالا هم جواب داده. در تقریبا چهل روز گذشته مفیدترین کارِ من تلاش برای بقا بوده، غذا خوردن، خوابیدن و قانع کردن مغزم که فقط ده دقیقه دیگه زنده بمانم.ولی حالا شرایط متفاوت شده، ما باید بمانیم، قوی بمانیم چون وقت عزا نیست که هنگامه‌ی جنگ است و چند روزی است که دارم تمام تلاشم را می‌کنم که زنده ماندن را به روش‌های بهتر ادامه بدهم.نکته خیلی مهم: تاکید می‌کنم &quot;زنده ماندن&quot; نه زندگی کردن.. چون در شرایط الان هیچ &quot;زندگی کردنی&quot; معنا و وجودیت ندارد. من خیلی وقت پیش لیستی درست کردم از کارهایی که می‌توانند حکم طناب نجات به وقت سقوط از پرتگاه رو برایم داشته باشند. و حالا این لیست 30تایی از فعالیت‌های نجات‌بخش را برای شما هم به اشتراک می‌گذارم و یکی یکی باهم پیش می‌رویم.1: کتاب خواندن و مطالعه: از روزی یک صفحه و 5 دقیقه شروع کنید. با کتاب‎‌های سبک و ترجیحا داستانی.کتاب من این روزها: رمان &quot;دختر مهتاب&quot; نوشته &quot;سولین تن&quot; با فضای تخیلی، درام و جنگی.2: مدیتیشن: بستن چشم‌ها، قرار گرفتن در یک موقعیت کاملا راحت و سعی برای تمرکز روی موسیقی آرام بخش.من از کانال پادکست &quot;زندگی مایندفول با مدیتیشن&quot; و &quot;مدیتیشن پادکست&quot; استفاده می‌کنم.3: رفتن به طبیعت: کوه، دریا، جنگل، یک پیک نیک نصف روز و حتی پارک نزدیک خانه.. جایی که رنگ سبز قالب باشد4: داشتن خوشحالی‌های کوچک: چه کاری کمی، ذره‌ای ته دل شما را گرم می‌کند؟ خریدکردن؟ یک تغییر دکوراسیون کوچک؟ یک تغییر در ظاهر؟ نوشیدن قهوه؟ تا ده روز هر روز یک خوشحالی کوچک برای خودتان رقم بزنید.5: ساختن یک روتین کوچک و منظم: روتین صبح، روتین پیاده روی عصر، روتین پوستی، روتین شب و هر روتینی. یک سری کارهای کوچک و پیوسته که هرروز در زمان مشخص آنها را انجام دهید.تجربه خودم: یک روتین صبح، یک روتین شب و یک روتین غذایی منظم که از آنها پیروی می‌کنم.6: وقت گذراندن با آدم‌های امن: خانواده و دوستانی که بتوان در کنار آنها خودتان باشید بدون سانسور.7: از خانه بیرون رفتن: باور کنید دنیای بیرون از چارچوب‌ خودتان دنیای بسیار وسیع و متفاوتی است، به مکان‌های موردعلاقه‌تان بروید. کتابخانه؟ کافه؟ بازار؟ 8: پناه بردن به هنر: هنر مورد علاقه شما چیست؟ طراحی؟ نقاشی؟ موسیقی؟ شیرینی‌پزی؟ هر هنری که شما را از فضای سیاه و سرد ذهنتان خارج و شما را به زندگی وصل کند. من این روزها بیشتر از هروقت دیگر به طراحی و شیرینی‌پزی پناه برده‌ام.9: فیلم و سریال: موضوع‌های سرگرم کننده و سریال‌هایی که داستانی جذاب و گیرا برای شما داشته باشند. سریال‌هایی که باعث شوند تمام ذهنتان درگیر موضوع سریال باشد.سریالی که من شروع کرده‌ام: &quot;این دریا طغیان خواهد کرد&quot; محصولی از ترکیه با ژانری عاشقانه، درام و کمی جنگی10: شروع یک چالش تازه: یک رشته ورزشی جدید، یک ساز جدید، یک مهارت جدید، یادگیری یک مهارت جدید. بهانه‌ای که روزی یکی دوساعت ذهن شما را درگیر کند.من یادگیری زبان ترکی استانبولی را آغاز کردمپایان بخش اول.و نکته مهم: خیلی‌ها این روزها به بهانه‌ی اینکه عادی‌سازی نکنید مدام از مردم طلبکارند. آنلاین‌شاپ‌ها کار نکنند، به خرید نروید، ورزش نکنید و غیره و غیره.دوست زیبای من، ما بیشتر از هر وقت دیگر نیاز به انرژی برای ادامه دادن داریم. امان از روزی که ناامیدی سوار بر مردم شودما نیاز داریم زنده، شجاع و قوی بمانیم. برای آینده و برای عزیزانمان.این عادی‌سازی نیست این تلاشی است برای بازسازی خودمان. 1401 وقتی موجی عظیم راه افتاده بود که عادی سازی نکنید عزیزی آمد و نوشت: ما الان دقیقا در وضعیتی هستیم مانند کسی که پاره تنش را از دست داده، درد سوگ هیچوقت خوب نمی‌شود شفا نمی‌یابد، بلکه جایش تاابد روی جسم و روح بازمانده باقی می‌ماند. شاید ما به ظاهر زندگی می‌کنیم اما مگر جای این زخم را می‌شود فراموش کرد؟حواسمان باشد در زمین دشمن بازی نکنیم، ما با سرکوب و سرزنش یکدیگر به هیچ جا نمی‌رسیم. ساز بزنید و برقصید و ادامه دهید ما باااااااید زنده، قوی و شجاع بمانیم.</description>
                <category>Mohadeseh. ghiasi</category>
                <author>Mohadeseh. ghiasi</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 15:23:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک ماهی که نگذشت..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91618387/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-ugr2dp6l1xtv</link>
                <description>یک ماه است که هربار می‌خندم عذاب وجدان دارمهربار که سعی می‌کنم بلندشوم و از اول شروع کنم عذاب وجدان دارمیک ماه است هروقت احساس خوبی (از هرچیزی) دارم عذاب وجدان دارمیک ماه است که وجب به وجب این وطن بوی خون می‌دهدیک ماه است که هیچ نشانی از زندگی نیستیک ماه است که هزاران &quot;آدم&quot; ، هزاران &quot;جانِ عزیز&quot; کنار ما نفس نمی‌کشند.. هزاران آرزوی بر باد رفته و هزاران خانواده‌ای که تا همیشه بخش بزرگی از وجودشان در زیر خلوارها خاک خوابیده.یک ماه گذشت از ثانیه‌هایی که به خاطر خانه بودنم هزاربار می‌مردم و به هر دین و خدایی متوسل بودم که نگهدار تک تک قهرمانان در خیابان باشد.یک ماه گذشت و من همچنان هرشب به دختران و پسرانِ قهرمانی فکر می‌کنم که اسیر بند ضحاک شدند و تنها امیدشان به دنیا و آدم‌های بیرون از زندان است.یک ماه گذشت.. و من بیشترین جمله‌ای که گفته‌ام (آخ یادم رفت..!) بوده، یک ماه است که هرروز مشت مشت موی ریخته شده از گوشه گوشه خانه جمع آوری می‌شود.. سی روز است که حرف زدن را فراموش کرده‌ام و در هر جمله پنج کلمه‌ای چهاربار تُپُق می‌زنم.. سی روز حواس پرتی و سی شب بی‌خوابی و این روزها قرار بود بهترین روزهای عمر ما باشد، مگر ما چندبار جوانیم؟گیریم که آزادی و آبادی و شادی هم به ما خاورمیانه‌ای‌ها هم رو کرد با این غمی که بر شانه‌هایمان نشسته چه کنیم؟سی روز است که بیش از پنج دقیقه در شبکه‌های اجتماعی دوام نمی‌آورم و آخ از داغی که بر دل‌ها نشستهسی روز است که فقط صبح را شب و شب را صبح می‌کنم و آخ از جان‌های عزیز در خاک خفتهسی روز است که تنها زنده‌ایم و آخ از وارثان دردهای بی‌شمارسی روز است که فقط تماشاگرم، بدون قطره‌ای اشک، بدون ذره‌ای گریه و تنها بغض و بغضگریه‌ها را گذاشتم به وقتش، جایی که تبدیل به خشمی کنترل نشونده شود و فرو ریزد در زمان و مکان مناسبشاین بغض‌ها اگر تبدیل به اشک شود و خالی شود شاید جایی که باید دیگر شجاعتش نباشد.. من این بغض‌ها را نگه می‌دارم تا تبدیل به فریادی شود که گوش جهان را کر کندسی روز گذشت و ذکر روز و شبم آن سروده‌ی سیف فرغانی‌ست که می‌گوید:در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفتاین عوعو سگان شما نیز بگذردآنکه اسب داشت غبارش فرو نشستگرد سم خران شما نیز بگذردو دیگر هیچبیستم بهمن خونین 404</description>
                <category>Mohadeseh. ghiasi</category>
                <author>Mohadeseh. ghiasi</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 16:04:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای اصلاح سبک زندگی بعد از بحران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91618387/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-m0fry2l39mto</link>
                <description>اگر شما هم هرروز برای برگشتن به روتین خود با خودتان درگیری داریداگر نمی‌دانید اصلا باید از کجا شروع کنیداگر زندگی کردن یادتان رفتهاگر هنوز انجام دادن ساده‌ترین کارها برایتان یک چالش بزرگهاگر نمی‌توانید بیش از 5 دقیقه تمرکز کنیداگر نمی‌دانید قبل از جنگ کجای زندگی بوده‌اید و چه شکری می‌خوردیداین مقاله مخصوص شماست.تقریبا سه هفته از روز مثلا آتش‌بس گذشته و من هنوز نمی‌دونم از کجا و چگونه باید شروع کنم، اصلا به کل روتین زندگی رو فراموش کردم و هنوز مغزم آماده پذیرفتن مسائل ابتدایی نیست..خودم رو سرزنش می‌کنم؟ خیرچون من روزهایی رو زندگی کردم که خودم متعجبم چطوری؟!و حالا که دارم برای بازگشت به روتین روزانه و اصلاح سبک زندگیم تلاش می‌کنم گفتم این مسیری که آغازش کردم رو باهم طی کنیم.قدم اول: چرا تمرکز از بین میره؟🟥 استرس و اضطراب‌های لحظه‌ایوای الان می‌زنن، فلان جا رو می‌زنن، فلانی رو می‌زنن، یه ساعت دیگه چی میشه؟ و از این قبیل خوره‌های ذهنی.🟥فرسودگی ذهنی، خستگی ذهنی، فرار کردن مغز از تصمیم‌گیری🟥 آشفتگی ذهنی🟥 افزایش افکار مزاحم و حواس پرتیاگر دوباره شروع بشه، اگر شرایط بدتر بشه، تکلیف کار و بارمون چی میشه؟ اوضاع اقتصادی چی میشه؟ و الی آخردوست عزیز، از مغزی که دوهفته فقط برای بقا تلاش کرده انتظارات زیادی نداشته باش :)قدم دوم: راهکارهای بازگشت تمرکز:فعالیت فیزیکی مثل پیاده‌‌روی، شنا، دو، بدنسازی، یوگاتنظیم ساعت خوابمدیتیشن و مراقبه، اگر دوست داشتید عبادت، نماز و دعامحدود کردن اخبار (روزی یک ربع تا نیم ساعت کافیه)قانون 10 دقیقه (من ورزش می‌کنم فقط 10 دقیقه، کتاب می‌خونم فقط 10 دقیقه در ادامه شگفت‌زده خواهید شد)نوشتن چک لیست کارهای مهم (فقط بنویس مهم نیست همون روز انجام بدی یا نه!)ساختن روتین‌های کوچک (مثلا روتین سبک برای صبح یا روتین چند دقیقه‌ای قبل از خواب)رژیم سوشال مدیا (استفاده محدود از شبکه‌های اجتماعی و بازگشت به دنیای واقعی)استفاده از تکنیک‌های تمرکز مثل POMODOROنوشتن روزانه، احساسات و تجربه‌های خودتون رو تحویل کاغذها بدید و سبک بال پرواز کنیدتمرین تنفس (4ثانیه دم، 4ثانیه مکث، 4ثانیه بازدم، 4ثانیه مکث)مرتب کردن محیط زندگی (محیط منظم = مغز منظم)رفتن به طبیعت هرچند کوتاهیادآوری اهداف و رویاهااگر اهل برنامه‌ریزی و هدف‌گذاری بودید به دفترتون نگاهی بیندازید تا به خودتون یادآوری کنید زندگی‌تون قبل از جنگ چطور بوده.چندتا نکته دوستانه 🤍:خودت رو سرزنش نکن، هیچکدوم از ما شرایط عادی رو نداشتیم که بخواهیم عادی رفتار کنیم. سرزنش کردن خودمون هیچ کمکی به برگشت سبک زندگی قبلی‌مون نمی‌کنه فقط سگ سیاه افسردگی رو تغذیه می‌کنه.برای شروع فقط و فقط روزی سه تا کار مفید، اونهم کوتاه و مختصر انجام بده، کم کم کارهات رو طولانی و سخت‌تر کن.شکرگزاری کن، یادت میندازه هنوز هم چیزهای چیزی وجود دارند که تو رو به این دنیا وصل می‌کنن.حالا تو بهم بگو، آیا به روتینت برگشتی؟ یکی از راهکارهات رو بنویس تا ماهم استفاده کنیم :)</description>
                <category>Mohadeseh. ghiasi</category>
                <author>Mohadeseh. ghiasi</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jul 2025 02:50:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشتی از روزهای جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91618387/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-cglsm9u5gspc</link>
                <description>از روزهای اول هیچ تصویر و متنی موجود نیست، انگار که آن سه چهار روز اصلا جز روزهای زندگی‌ام به حساب نیامدهروزهایی که فقط شوک بود و شوک بود و بهت‌زدگیروزهایی که باورمان نمی‌شد آنچه را می‌دیدیم و می‌شنیدیم، انگار که صدای انفجارها فقط صدای ترقه و فشفشه‌های چهارشنبه‌سوری بود و نمی‌خواستیم قبول کنیم که موشک‌ها واقعا موشک بوده‌اند و ستاره‌ای در کار نبود.انگار که این سرزمین مادری ما نبود که داشت موشک باران می‌شدانگار که شتری بود که در خانه همسایه خوابیده بودو امان از شب‌هایی که گذشت.. امانخداحافظی با خانهروز پنجم: خداحافظی با خونهامروز خدا رو شکر کردم برای قابلیت داشتن زندگی در لحظهاز اینکه وقتی لباس نو خریدم در اولین فرصت پوشیدماز اینکه همیشه بهترین قسمت غذا رو اولش خوردماز اینکه همیشه تلاش کردم ذوق زندگی رو تو خودم زنده نگه‌دارماگر هر لحظه، هر اتفاقی برام بی‌افته می‌تونم شکرگزار باشم که زندگی رو زندگی کردم.روز ششمدر مسیر همدانروز ششم: فرار برای زندگیروز هفتمروز هفتم: تلاش برای زنده‌ نگه‌داشتن جریان زندگیو تلاش فرار از فکر کردن به آنچه پیش رو داریم ☕️شب دهمده شب و ده روز گذشتشب و روزهایی که وقتی قبلا بهش فکر می‌کردم حتی تصور هم نمی‌کردم که بتونم دوام بیارم چه برسه به اینکه حتی زندگی نزدیک به عادی‌م رو داشته باشم.ده شب و ده روز که لباس‌هام جلو در آماده‌ستده شب و ده روز که هرشب با لباس فرار می‌خوابمده شب و ده روز که با هر تلفن آماده شنیدن خبری وحشتناکمده شب و ده روز که ثانیه به ثانیه نفس کشیدن عزیزانم برام مقدسهبه خونه برگشتیم، خرید می‌کنیم و یخچال‌مون رو پر نگه می‌داریم، غذا می‌پزیم، لباس اتو می‌کنیم و به گلدون‌ها آب می‌دیم و داریم خودمون رو گول می‌زنیم که انگار همه‌چیز عادیه..ده شب و ده روز گذشت و ما هنوز هرثانیه منتظر صدای انفجاریم و اخبار رو با هیجان دنبال می‌کنیم و تند تند رفرش می‌کنیم به‌دنبال خبر خوشحال‌ کننده.امروز داشتم به این فکر می‌کردم که وقتی هایده رفت، خوند &quot;روزهای روشن خداحافظ&quot;ما حتی همین هم نمی‌تونیم بخونیم چون ما &quot;روزهای روشن&quot; نداشتیمما در عادی‌ترین روزهامون هم در حال جنگیدن بودیم.چند روزی میشه که قرص برای آروم شدن نمی‌خورم انگار مغزم یادگرفته خودش رو با شرایط وفق بده.ده روز و ده شب گذشت و ما هنوز در خونه خودمون زنده‌ایم..برای تو:از عشق، از امید از فردا نمی‌ترسیمی‌بوسمت در بین صهیون‌ها نمی‌ترسی 🤍روز دوازدهم: آتش‌بس (عکسی موجود نیست)دقیقا وقتی تهران زیر آتیش بود اعلام آتش بس شد، آتش بسی که من هیچ اعتمادی بهش ندارم چون هیچکدام از طرفین دعوا قابل اعتماد نیستندبه هرحال این روزها هم گذشت و شاید هفته دیگه این موقع اصلا یادمون نیاد که چطور این ۱۲روز رو زنده موندیم.این جنگ خیلی چیزها رو بهم یاد داد و خیلی چیزها رو محکم‌تر بهم یادآوری کردیادآوری کرد که تا ابد خانواده مهم‌ترین دارایی انسانهیادآوری کرد روزی هزار بار باید بیشتر شکرگزار باشم برای وجود آدم‌های دلگرم کننده تو روزهای سختیادآوری کرد که چقدر بیشتر باید قدر هر ثانیه زندگی‌م رو بدونم و تلاش و تلاش و تلاش کنم یادآوری کرد که برخلاف ادعاهام چقدر عاشق &quot;ایرانم&quot; با هر موشکی که به این زمین مقدس می‌خورد چطور دل و جانم پر پر می‌شد.این دوازده روز هم گذشت و تمام شد نمی‌دونم دوباره ممکنه این روزها رو تجربه کنم یا نه (که البته بعید نیست)اما چیزی که دیگه برنمی‌گرده و هیچوقت جاش پر نمی‌شه سلامت روانیه که پر کشید و رفتتکه‌هایی از روحمونه که تکه تکه شد و هیچوقت جای زخمش فراموش نمی‌شه.و حالا.. روزهای بعد از جنگ، روزهایی که کمتر اخبار را دنبال می‌کنیم و کمتر منتظر صدای انفجاریم و کمتر آماده فرارولی همچنان در حال جنگیم اما این‌بار متفاوت‌تردرحال جنگ با سگ سیاه افسردگی که رویمان چمبره زدهدرحال جنگ با انواع و اقسام تروماهای جدید، نه اینکه درمانشان کنیم، نه فقط تلاش برای اینکه عادت کنیم باهاشان زندگی را ادامه دهیم، مگر چاره‌ی دیگری هم داریم؟درحال جنگ برای اینکه دوباره لپ‌تاپ‌هایمان را باز کنیم و ویرگول بنویسیم و پروژه‌های لینکدین را یکی یکی تیک بزنیم و رزومه بفرستیم و وانمود کنیم خوشحالیم، مگر گزینه‌ی دیگری هم داریم؟در حال جنگ برای اینکه انسان‌هایی را تحمل کنیم که سندرم استکهلم را در آغوش گرفته‌اند و همچنان معتقدند که آتش بس کاری بیخود بوده و ایران می‌توانسته پیروز قطعی باشد و نخواسته.و در حال جنگ برای اینکه با دستانمان خفه نکنیم انسان‌هایی را که از آنطرف افتاده‌اند و معتقدند  آنطرفی‌ها خیلی هم آدم‌های خوبی هستند و می‌توانستند بیشتر بکشند و نکشتند و این‌هایی هم که کشته‌اند  حتما حقشان بوده و اصابت موشک به بیمارستان و زندان هم سیاه‌نمایی‌ست و باید ازشان تشکر هم بکنیم و همچنان منتظر باشیم تا نماد اختلال شخصیتی‌ای مانند ترامپ بیاید و کاوه آهنگر ما باشد.به هر حال چه می‌شود کرد، حق انتخابی در این مورد نیست و باید ادامه دادتا ببینیم مردان لجن‌زار سیاست چه برنامه‌ای برای آینده‌مان دارند..</description>
                <category>Mohadeseh. ghiasi</category>
                <author>Mohadeseh. ghiasi</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jul 2025 01:07:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رابطه عجیب رنج و آدمیزاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91618387/%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%88-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF-ey0yogland2m</link>
                <description>می‌دونی، امروز داشتم به این فکر می‌کردم که آدمیزاد چقدر ناجوانمردانه به درد و رنج عادت می‌کنه.همین چندوقت پیش وقتی کسی رو می‌دیدم که چند روز بعد از مرگ عزیزی می‌خنده و یا کارهای روزمره‌ش رو مثل همیشه انجام میده یه جای پسِ ذهنم قضاوتش می‌کردم. و یا متعجب می‌شدم که چطوری اینطوری میشه..راستش یه جایی پسِ ذهن من اینطوری نقش بسته بود که وقتی انسان در حال تحمل رنجی بزرگه تا مدت‌ها خبری از لبخند و زندگیِ عادی نیست تااینکه دست سرنوشت زد پَسِ کله‌میکی از عزیزترین افراد زندگیم درگیر دیو زشت و سیاه &quot;سرطان&quot; شد، دوهفته اول بعد از شنیدن این اتفاق جوری از هم پاشیدم که زندگی کردن رو فراموش کرده بودم و حالا.. حالا که چندماهی گذشته شاید شرایط نسبت به قبل 50درصد بهتر شده باشه اما تغییر زیادی رخ نداده اما از خودم متعجبممن می‌خندم گاهی از ته دل، برای آینده برنامه‌ریزی می‌کنم، با دوستان و خانواده‌ام وقت می‌گذرونم و هربار بیشتر از قبل متعجب می‌شم که چطور ممکنه؟!چند وقت پیش تو یک پادکستی شنیدم که مغز به مرور زمان اتفاقات بد رو از ذهن پاک می‌کنه تا انسان قادر به ادامه دادن باشه، نمی‌دونم واقعا اینکه آدمیزاد با هر رنجی به طور کامل متلاشی می‌شه اما هر بار هم خودش رو جمع می‌کنه و ادامه میده به این قابلیت مغز برمی‌گرده یا خیر ولی به هر حال باید به‌خاطر وجود اینچنین آپشنی شکرگزار بود.تو آخرین روزهای آخرین ماهِ سالِ گذشته روی بوردم با ماژیک آبی نوشتم &quot;شب‌های هجر را گذراندیم و زنده‌ایم         ما را به سخت جانی خود اینچنین گمان نبود&quot;من 7ساعت پشت در اتاق عمل انتظار کشیدم اما بعدش زندگی کردممن شب‌هایی رو تا صبح گریه کردم و لرزیدم اما بعدش زندگی کردممن غروب‌هایی رو طلوع کردم که به یک دقیقه بعدش امید نداشتم..آدمیزاد ناجوانمردانه به رنج کشیدن عادت می‌کنی و به زندگی ادامه میدی و حتی از ته دلت می‌خندی.📜چهارمین بامداد سومین ماهِ 04</description>
                <category>Mohadeseh. ghiasi</category>
                <author>Mohadeseh. ghiasi</author>
                <pubDate>Sun, 25 May 2025 01:49:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندکی تا بزرگسالی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91618387/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-nvpspjypyqwx</link>
                <description>چند روز پیش یکی توییت زده بود «بزرگسالی اینه که تو زدبازی به جای هیدن با جی جی حال کنی» من که متوجه نشدم این بنده خدا چی میگه ولی یکی ری‌توییت کرد که: «بزرگسالی اینه که رپ گوش ندی» خیلی باهاش موافق بودم تا اینکه ری‌توییت بعدی رو خوندم: «بزرگسالی یعنی کلا آهنگ گوش ندی» حالا اینکه کلی آدم دیگه اومدن و این بنده خدا و نظرش رو مورد عنایت قرار دادن کاری ندارم ولی همین چراغی رو توی ذهنم روشن کرد که واقعا بزرگسالی یعنی چی؟ یعنی کی؟ یعنی کجا؟ به کی میگن بزرگسال؟ واقعا سن رابطه‌ی مستقیمی با بزرگسالی داره یا اینجا هم سن فقط یک عدده؟بنده‌ی خود خویشتن یه دو سه سالی بیشتر فاصله تا سی‌سالگی ندارم و هروقت یادم میوفته یه شوک تازه‌ست..و همین خیلی بیشتر من رو وادار می‌کنه که فکر کنم «آیا من یک بزرگسالم؟»•به نظر من بزرگسالی اونجاییه که الویت‌هات از کار و پول و پیشرفت تبدیل میشن به خانواده، آرامش و سکون•به نظر من بزرگسالی یعنی  ترجیح دادن چایی و دمنوش به قهوه و متعلقاتش •بزرگسالی یعنی دوستات رو می‌پیچونی تا کنار خانوادت باشی•بزرگسالی یعنی حوصله نداشتن برای ساختن ارتباطات جدید•بزرگسالی یعنی بغل کردن تنهایی•بزرگسالی یعنی اینکه ببینی کمر &quot;بابا&quot; داره خم میشه اما مجبوری به روی خودت نیاری•بزرگسالی یعنی می‌بینی موهای &quot;مامان&quot; داره می‌ریزه اما مجبوری به روی خودت نیاری•بزرگسالی یعنی شرکت کردن تو مراسمایی که هیچ علاقه‌ای بهشون نداری اما طبق قوانین انسانی مجبوری•بزرگسالی یعنی زرت و زرت غصه خوردن برای بقیه•بزرگسالی یعنی وقت نداشتن برای گریه کردن•بزرگسالی یعنی روزا دلت می‌خواد جهان رو فتح کنی شب‌ها دلت نمی‌خواد طلوع روز بعد رو ببینی•بزرگسالی یعنی دوستی‌های پیچیده•بزرگسالی یعنی غمِ همیشگی و شادی‌های گاه به گاه •بزرگسالی یعنی پذیرش بیشتر•بزرگسالی یعنی مسئولیت•بزرگسالی یعنی پوست پرتقال ریز کردن تو سکوت•بزرگسالی یعنی ترجیح دادن غذای خونگیِ مامان‌پز به فست فود و غذاهای رستورانی•بزرگسالی یعنی «همین ضدآفتاب کافیه، کی حواسش به منه؟»علی الحساب چیز دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسه شما فعلا همین‌ها رو داشته باشید تا بعد :)یازدهم اردیبهشت ماه 04</description>
                <category>Mohadeseh. ghiasi</category>
                <author>Mohadeseh. ghiasi</author>
                <pubDate>Thu, 01 May 2025 00:39:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب باشد و غم باشد و می</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91618387/%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%D9%88-%D8%BA%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%D9%88-%D9%85%DB%8C-weh2bbk2itue</link>
                <description>امروز تا لنگ ظهر خوابیدملوبیاسبزایی که از یکشنبه تو یخچال بودن و شستم و پاک کردم و سرخ کردم و بسته کردم گذاشتم فریزرقرمه سبزی پختمویگن گوش دادم و به گلدونام آب پاشیدمخونه رو حسابی سابیدم و گرد و غبار چند روز رو به باد دادمبالکن و آب‌پاشی کردم و چراغش رو روشن گذاشتمکتاب ورق زدم و چایی تازه دم نوشیدمکولر رو روشن کردم و به تابستانی که مثل همیشه زودتر از موعد خودش رو رسوند خوش‌آمد گفتم...اما امان از شب،از وقتی که یه بقچه‌هایی رو از گوشه ذهنت می‌کشه بیرون و باز می‌کنه که اصلا یادت رفته بود اونها هم هستندامان از شب، از وقتی که تو رو مجبور می‌کنه به &quot;زندگی&quot; فکر کنیامان از شب..داشتم به این فکر می‌کردم که شاید به‌خاطر همینه که شب‌ها آدم‌ها علاقه بیشتری به مست کردن پیدا می‌کننشاید به‌خاطر همینه که شب‌ها می‌خونه‌ها شلوغ‌تر از وقتای دیگه‌ی روزهآدم‌ها می‌خوان از &quot;شب&quot; فرار کننبه هر روی.. به ما که می و از این صحبتا نرسیدعلی‌الحساب با بهارنارنج و هل خودمون رو گول زدیممی‌دونی، داشتم به این فکر می‌کردم آدم‌ها یه وقتایی یه جوری احساس خوشبختی می‌کنن که انگار هیچوقت &quot;غم&quot; رو تجربه نکردنو یه وقتایی یه جوری احساس بدبختی می‌کنن که انگار هیچوقت خوشبخت نبودنبه هر حال.. می‌دونی که چی میگم؟به وقت پنجم اردیبهشت 04</description>
                <category>Mohadeseh. ghiasi</category>
                <author>Mohadeseh. ghiasi</author>
                <pubDate>Fri, 25 Apr 2025 01:42:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعه‌ها جور دیگری باید زیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91618387/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA-wfkcecgkslei</link>
                <description>برای من آخر هفته‌ها طعم مخصوصی دارد، طلوعش متفاوت است گویی که در هوایش گرد خاصی پاشیده‌اندبرای من پنجشنبه با بوی قرمه سبزی و  عطر نان تازه و برنامه ریزی برای چگونه گذراندن جمعه عجین شدهبرای من جمعه یعنی صدای خنده‌های پدربزرگ، چای در استکان کمرباریک، پلو در دیس گل سرخی و آش در دیگ مسی..اصلا مگر می‌شود روزهای آخر هفته با دیگر روزها تفاوتی نداشته باشد؟ آن‌هم آخرهفته در زمستان..هنگامی که برف روی زمین نشسته و سوزی که نوک بینی را قرمز می‌کند مجال نمی‌دهد بیشتر از یکی دوساعت را بیرون از خانه بگذرانی، درون خانه باید غرق باشد از گرمای عشق انسانی، باید صدای قهقهه باشد و دعوا بر سر اینکه چه کسی تقلب کرده..گاهی فکر می‌کنم هرکسی یک روز خاص در هفته دارد، روزی که با شوق بیشتری از تخت جدا می‌شود روزِ مورد علاقه مانند فصل مورد علاقه، مانند ماه مورد علاقهبرای من پنجشنبه و جمعه آن روزهای خاص‌اند، روزهایی که انتظارشان را می‌کشم انتظار دورهمی با طعم خانواده، انتظار دیدار، انتظار پیچاندن کارهای روزمره، انتظار خواب تا لنگ ظهر، انتظار چای در استکان کمر باریک و پلو در دیس گل سرخی و آش در دیگ مسیانتظار غروبی که نوید آغاز یک هفته تازه را می‌دهد، برای من حتی غروب جمعه‌ها هم طور دیگری‌ست برخلاف عُرف.. غروب جمعه میز عصرانه می‌چینم، پرده را کنار میزنم و قهوه را دم می‌کنم و شمع را روشن می‌کنم و رو به روی یار می‌نشینم تا برایم بگوید از هفته‌ای که گذشت و بگویم از هفته‌ای که پیش رو دارم.جمعه باید متفاوت باشد بلاخره جمعه است دیگر.. جمعه یعنی دست‌های مادربزرگ، جمعه یعنی قیلوله زیر چادر گلی، جمعه یعنی بوی پرتقال و نارنج، جمعه یعنی شوخی‌های شوهرعمه‌ای، جمعه یعنی &quot;شاطر دوتا کنجدی بزن بی‌زحمت&quot;، جمعه یعنی &quot;بچه کم شلوغ کن سرظهره&quot;، جمعه یعنی زیستن و دیگر هیچ</description>
                <category>Mohadeseh. ghiasi</category>
                <author>Mohadeseh. ghiasi</author>
                <pubDate>Sat, 08 Feb 2025 23:48:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>33 پیشنهاد برای حال بهتر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91618387/33-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-xlfcr5cyvd2u</link>
                <description>این مطلب برای روزهایی نوشته شده که بلند شدن از تخت شجاعانه‌ترین کار ممکن محسوب می‌شود. بلندشو و فقط انجامش بده.1. پیاده روی کردن2. ورزش3. استخر رفتن4. یوگا 5. رقصیدنبه طور کلی تحقیقات ثابت کرده که داشتن فعالیت فیزیکی می‌تواند به بهتر شدن حال و خالی شدن ذهن کمک بسیاری کند.6. آشپزی کردن7. خوردن غذای مورد علاقه8. نوشیدن یک فنجان نوشیدنی داغ (قهوه، شیرکاکائو، انواع دمنوش و..)9. نوشیدن چند لیوان آب10. خوردن خوراکی‌های مورد علاقه که به هر دلیلی (رژیم) از خوردنش خودتون رو محروم کردید. مثلا شیرینی11. کشیدن نقاشی12. مطالعه کتاب13. نوشتن و خالی کردن افکار14. گوش دادن به موسیقی، پادکست یا کتاب صوتی15. دعا، نیایش و عبادت (اگر معتقد هستید)16: خارج شدن از خونه حتی بدون مقصد (مقصد خودش پیدا خواهد شد)17: رفتن به کافه18:رفتن به سینما19: خرید کردن20: یک سفر کوتاه یک روزه (روستاهای اطراف شهرتان، گشت و گذار و صرف ناهار)21: selfcare: انجام روتین پوستی، مرتب کردن موها، عوض کردن لباس، چند حرکت کششی کوچک22: تماشای فیلم یا انیمیشن23: مرتب کردن محیط اطراف (ثابت شده که هرچه محیط اطراف تمیزتر، ذهن هم تمیز و بازتر)2. صحبت کردن با یک آدم امن25. وقت گذراندن با عزیزان26. کاری کوچک برای کسی انجام دهید مثلا پختن کیک و تقسیم آن با همسایه (برای احساس مفید بودن)27. دوش گرفتن و حمام کردن (آب داغ را بازکنید و اجازه دهید غم‌هایتان شسته شود)28. مدیتیشن29. با احساساتتان بدون قضاوت رو به رو شویداول از همه بدانید چرا ناراحت هستید کاملا شفاف و واضح. خشم، غم و یا سرخوردگی؟ در مرحله بعد آن را بپذیرید و بدانید داشتن این احساس کاملا امری طبیعی است و از داشتن آن خجالت نکشید. 30. به دنبال فرار کردن از احساستان نباشید:از بزرگترین ایرادهایی که می‌شود به روانشناسی انگیزشی وارد کرد همین ماجرا است که اصرار دارند غم‌هایتان را دور بریزید. نه! غم‌ها بخشی از وجود شما هستند و تصور اینکه بشود از آنها فرار کرد بشدت تصور نادرستی است. غم‌ها از بین نمی‌روند و تلاش برای از بین بردن آنها بیهوده است. ما تنها می‌توانیم با آنها کنار بیاییم و یاد بگیریم چگونه می‌شود زندگی کرد درحالی که بار بزرگی بر دوش داریم. پس احساساتتان را بپذیرید و تلاشی برای شکست دادن آنها نکنید. بلکه بدانید آنها هستند حتی زمانی که احساس می‌کنید شادترین انسان روی زمین هستید.31. کار مورد علاقه‌ات را انجام بده:نگاهی به لیست بالا بیندازید کاملا طبیعی است که کار مورد علاقه شما در بین آنها وجود نداشته باشد چون به اندازه تمام انسان‌های روی زمین کارهای متفاوتی برای انجام دادن است. شاید کار مورد علاقه شما نواختن ساز، خیاطی کردن و یا اسکی باشد. به هر حال به آن مشغول شوید تا علاوه بر احساس توانمندی کمی ذهنتان فارغ شود.32. با طبیعت آشتی کنید: به تماشای غروب خورشید بنشینید، آفتاب بگیرید، درختان را در آغوش بگیرید، به پارکی بروید و چند نفس عمیق بکشید، اگر دریا در نزدیکی‌تان است به آنجا بروید و چند ساعتی وقت بگذرانید. باورکنید طبیعت مهربان‌ترین مادر است.33. یک کار جدید را امتحان کنید: مجددا نگاهی به لیست بالا بیندازید، شاید هرکدام از آنها به نظرتان مسخره و بی‌فایده بیاید اما چه اشکالی دارد یک بار امتحان کنید؟ شاید همان که به نظرتان مسخره‌ترین باشد نجات‌دهنده شما باشد. از تجربه‎‌های جدید نترسید. بنویسید، برقصید، بنوشید، بپزید، در آغوش بگیرید و بخندید.. نجات دهنده در گور خفته است، خودت را دریاب</description>
                <category>Mohadeseh. ghiasi</category>
                <author>Mohadeseh. ghiasi</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2025 17:23:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من زندگی رو زندگی می‌کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91618387/%D9%85%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-mhcqly2wn30k</link>
                <description>یک: طعم شیرین زندگیمن لیوان چاییم رو قبل از اینکه سرد بشه دستم می‌گیرم تا گرماش رو حس کنممن هربار قبل از نوشیدن قهوه اون رو بو می‌کنممن بنده خریدن گل‌های تازه‌اممن بهترین قسمت غذا رو اولش می‌خورملباسی که می‌خرم همونجا تو مغازه می‌پوشم و خارج می‌شمهر ظرف و ظروفی که وارد خونه میشه برای استفاده ازش لحظه شماری می‌کنممن عاشق زیر بارون خیس شدن و نشستن برف روی موهامم به همین خاطر هم همیشه #چتر_بی_چترمن دیوانه پیچیدن عطر غذا توی خونه‌ام، دیوانه اجاق روشن و میوه‌های چیده شده تو ظرفِ روی کابینتمن هر صبح در تراس رو باز می‌کنم تا هوای تازه به خونه صبح بخیر بگه و هر ظهر پرده رو کنار می‌کشم تا نور خورشید گل‌هام رو قلقلک بدهمن از دسته آدم‌هایی‌ام که با یه نم بارون بساط حلیم و آَش رو پهن می‌کنم و با یه نیم سانت برف فرنی و چای دارچین روی میز می‌چینممن با هر طلوع و غروب خورشید از نو تازه می‌شممن محکومم به زندگی پس زندگی می‌کنم.دو: شد شد، نشد می‌ریم آلمان حالا که سفر کنسله پس همه چی باهم کنسله!این اولین جمله‌ای بود که بعد از بهم خوردن برنامه یلدا از ذهنم گذشت و بشدت اصرار داشتم که بهش پایبند بمونم.کات.. 24ساعت قبل از یلدا، مکان: حماماینطوری نمیشه، مگه تموم عمر چندتا یلداست؟ قرار بود بشه، حالا که نشد من تسلیم نمی‌شمما به این دنیا نیومدیم که جهان به کاممون باشه پس تسلیم و غم و شکست در کار نیستدفترم رو باز می‌کنم و تیتر می‌زنم &quot;لیست کارهای فردا&quot;✔پختن آش و غذای ویژه (چونکه اجاق قبل از هرکاری باید روشن بشه)✔خونه تکونی و خرید شمع (برای دور کردن اهریمن)✔پرکردن گلدون از گل‌های تازه (چونکه زشتی‌ها دور باد)✔چیدن آجیل و دون کردن انار و پهن کردن سفره (سپاس به خاطر برکت‌های بی پایان)✔موسیقی و پایکوبی (برای پایان پاییز و استقبال از زمستانی شاد)کات.. 24ساعت بعد از یلدا، مکان: خونهته دلم احساس رضایت موج می‌زنه، هم به خاطر اینکه پایان شب سیه سپید است و هم اینکه من زندگی رو بردم.پایانبه وقت دوم زمستان 1403</description>
                <category>Mohadeseh. ghiasi</category>
                <author>Mohadeseh. ghiasi</author>
                <pubDate>Sun, 22 Dec 2024 18:33:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو که احساس شکست می کنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91618387/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C-k8gcry0fwpex</link>
                <description>افراد زیادی همین حالا احساسی مشابه تو دارندافرادی که بعد از کلی دوندگی و پرداخت هزینه های خیلی سنگین ویزاشون ریجکت شدهدانش آموزانی که کنکور رو مهم ترین امتحان زندگی می دونند اما طعم قبولی رو نچشیدندافرادی که بعد از سال ها کلاس های مختلف و مطالعه صدها کتاب، آیلتس رو رد شدندورزشکاری که از خانواده و دوست و سفر و غیره و ذالک خودش رو محروم می کنه اما تو المپیک نفر چهارم شدهفوتبالیستی که تمام عمر، خودش رو برای جام جهانی آماده می کنه و بازی آخر مصدوم میشهاشخاصی که برای به دست آوردن شغلی سال ها دوندگی می کنند اما تو چندمین مصاحبه رد شدندکسانی که با هزار رویا بیزینسی رو راه اندازی می کنند اما ورشکست شدندآشپزی که تو حیاتی ترین مسابقه زندگیش غذاش شور میشهدانشجویی که یک ترم بی خوابی کشیده اما روزِ ژوژمان کارهاش رو تو اسنپ جا گذاشتهاستادی که تو یک کنفرانس خیلی مهم تُپُق های شگفت انگیز زدهو هنرجویی که بعد از فشار و استرس بسیار روز آزمون شهری دوبل رو گند می زنه :)دیدی؟ تو اولین نفر نیستی و قطعا آخرین نفر هم نخواهی بوداین اولین شکستت نبود و قطعا آخریش هم نخواهد بودزندگی همین تجربه هاست، همین لحظه های پیروزی و شکست..گریه کن، غر بزن، تو تنهایی خودت غرق شو، بنویس، بشکن و به خودت فرصت بده اما بعدش بشین تجربه هات رو مرور کن و خودت رو برای ادامه دادن تشویق کن.اینکه یک توقف کوتاه داشته باشی اصلا بد نیست اینکه توقفت همیشگی بشه بده.. این اتفاق الانت یک تجربه شده اما اینکه پلن b نداشته باشی شکسته!🔲شب بخیر🔲بیست و هفتِ آذرماه 🔲1403</description>
                <category>Mohadeseh. ghiasi</category>
                <author>Mohadeseh. ghiasi</author>
                <pubDate>Tue, 17 Dec 2024 01:52:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استعفا برای حفظ انرژی زنانه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91618387/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%81%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D9%81%D8%B8-%D8%A7%D9%86%D8%B1%DA%98%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-yfvsw2ueegmr</link>
                <description>سلام من محدثه هستم و می خوام تا اول آذر عضو یک تیم کاری خفن بشم..بعد از تقریبا دوسال و نیم کار و کار و کنارش درس و دانشگاه و از طرفی هم دغدغه های زندگی و استقلال، یک جایی مغزم فرمان ایست داد! راستش اصلی ترین دلیل استعفام حقوق کم بود اما بعد از استعفا و مرخصی از دانشگاه فهمیدم کهواااو چه بلایی دارم به سر خودم میارم؟ به طرز باور نکردنی وزنم بالا رفته و پوست صورتم طفلکی داره error 404میده، هیچی دیگه برای اولین قدم تمام هدف های کوچک و بزرگ رو دور ریختم و گفتم این بار نوبت انرژی زنانه است که براش وقت بذارم. کار رو با خرید روتین پوستی و نوشتن یک برنامه رژیمی و مشاوره گرفتن از چت جی بی تی و گوگل کردن های بسیار شروع کردم. تقریبا یک ماه از اون روزا گذشته، راضی هستم؟ بسیار بسیاربه اندازه دو سال و نیم کمبود خواب داشتم طوری که دو هفته اول از 24ساعت 18ساعتش رو خواب بودم. انگار به این توقف بشدت نیاز داشتم و خودم اصلا متوجه نبودم. تو این تقریبا یک ماه فقط به خاطر لذتش طراحی کردم نه تکالیف دانشگاه، مدیتیشن کردم و به غروب آفتاب خیره شدم..و اما امروز..از جایی که حفظ انرژی زنانه بنده رابطه مستقیمی با کار کردن و داشتن شغل داره پس روتین پوستی و رژیم غذایی و مدیتیشن تا یه جایی جواب میده و از یک نقطه ای به بعد مغز بنده دوباره فرمان error میدهپس از امروز برنامه کمی تغییر می کنه و وارد یک فاز جدیدتر و جدی تر میشهیک بار تو یه پادکستی می گفت: مغز انسان طوری طراحی شده که آدم رو از هرگونه کار و فعالیت اضافه دور نگه داره. چرا؟ چون مغز اینگونه طراحی شده که انسان رو زنده نگه داره و در شرایط نرمال آدم وقتی می خواد کاری جدید و تازه انجام بده مغز به شدت مخالفت می کنه چرا که ممکنه اون کار جدید به نابودی انسان منجر بشه.به خاطر همین هم هست که برداشتن هر قدم تازه برای انسان یک چالش بزرگه. خب منی که این رو می دونم پس این رو هم می دونم که اگر بخوام به حرف این عضو دوست داشتنی گوش بدم در نهایت به یک انسان تنبل با ضریب هوشی زیر 40 و توانایی بدنی 0 تبدیل می شم :) پس از امروز، هر روز یک قدم تازه بر می دارم برای هدفی که دارم و رویایی که باید بسازمش.OK?🔴1403/7/17</description>
                <category>Mohadeseh. ghiasi</category>
                <author>Mohadeseh. ghiasi</author>
                <pubDate>Tue, 08 Oct 2024 17:48:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او به شنیدن اعتیاد داشت..</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%A7%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-lssm8fqmrex1</link>
                <description>موهایش را آشفته بافته بودتیشرت گشادی پوشیده و در آشپزخانه سر و صدایی برپا کرده بود.صدای موسیقیِ سنتیِ شیرازی پخش بود، او عادت داشت همیشه گوش هایش مشغول باشد.(جینگ و جینگ ساز میاد و از بالوی شیراز میاد..)موقع خواب یا کار فرقی نداشتاو اعتیاد داشت همیشه (بیلبیلَکی) در گوش هایش باشد. انگار آن بیلبیلَک بال های پروازش بودند برای سفر کردن، چشمانش را می بست و می رفت می نخورده مست بود.موهای شلخته بافته شده را تاب می داد و سعی می کرد مانند زنان کولی پاهایش را به هم بپیچدجسمش در مطبخ، پای اُجاق بود اما روحش کنار کولی ها.دیروز چنان با آب و تاب قصه ی عشاق خیابان شانزلیزه را تعریف می کرد که اگر تمام دیروز را کنارش نبودم باورم میشد یک روزه به فرانسه رفته و برگشته.خدا می داند در آن بیلبیلک چه ها می گذرد که او را چنان هوایی کرده.او اعتیاد دارد همیشه گوش هایش مشغول باشد. تاریکی شبروشنایی روزدر میان هیاهوی انسان هایا در خلوتگاه خودشموسیقی و صدای ساز از چیزهایی هستند که انگار  با آنها قسم وفاداری خورده.برای خودش دنیای عجیبی دارد، دنیایی که صداها قدرت بیشتری نسبت به هر چیز دیگری دارند.صدای ساز، سور و سات، قل قل سماور، صدای گربه سیاهه در ایوان، صدای سگی که سکوت شب را در هم می شکند، صدای سوت سربازِ شبگرد..او صداها را مانند معشوقه اش می پرستد.</description>
                <category>Mohadeseh. ghiasi</category>
                <author>Mohadeseh. ghiasi</author>
                <pubDate>Fri, 19 Aug 2022 18:56:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم ها رو از صافی رد کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91618387/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%B5%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%86-cl5tkddfxbuo</link>
                <description>امروز خوندم (اگر از بیشتر کسانی که در روی زمین هستند اطاعت کنی تو را از راه درست گمراه می کنند.)به خودم اومدم و اطرافم رو نگاه کردم. به آدمایی که باهاشون سر و کار دارم فکر کردم..به آدمایی که تو شبکه های اجتماعی مختلفی مثل توییتر و اینستاگرام و فلان و فلان دنبال می کنم فکر کردم.توی دنیایی که سانتی مانتالیسم و سرعت در انتشار، حرف اول رو می زنه من چقدر دنبال کیفیتم؟توی جهانی که بیشتر روزمون رو داریم توی اینترنت می گذرونیم (حالا به هردلیلی) چقدر به محتوایی که به خوردمون میره توجه داریم؟ امروز با این جمله تکون خوردم،انگار که وسط یه منجلاب درحال دست و پا زدن بودم یک لحظه توقف کردم،از بیرون و تو یه قالب دیگه به خودم نگاه کردم..خیلی خودم رو آدمی نمی بینم که با هر جمله ای جبهه و جهت عوض کنم، اما این قضیش فرق داشت، انگار که یه پدر خیلی خیلی مهربون اومده بود و بهم داشت درس زندگی می داد.اولین قدم؟ از خیلی  آدم های بیهوده ای که چرا نمی دونم داشتمشون دست کشیدم.دومیش؟ تصمیم گرفتم از این به بعد یه صافی بگیرم دستم و با هرکی خواستم وارد دنیای رابطه بشم اول از اون صافی ردش کنم.ساختن مسیر با آدمها ممکنه ،بلاخره ما انسانیم و موجودی اجتماعی، پس نباید نقش دیگران رو دست کم گرفت.درس امروز: اِمای عزیز، لطفا حواست را برای ادامه ی راه بیشتر جمع کن :)به تاریخ: چهارشنبه نوزدهمِ اَمرداد 1401.</description>
                <category>Mohadeseh. ghiasi</category>
                <author>Mohadeseh. ghiasi</author>
                <pubDate>Thu, 11 Aug 2022 00:01:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اجبارِ زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91618387/%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-z70qzhmrcxch</link>
                <description>از وقتایی که خودم رو مجبور به زندگی کردن می کنم متنفرم. این جمله ای بود که امروز غروب وقتی داشتم مواد ماکارونی رو هم می زدم و نگاهم به سیب زمینی سرخ کرده بود که نسوزه مدام در ذهنم تکرار می شد.عمیق تر بهش فکر کردم.. پروژه تحویل داده بودم و در حالت نرمال باید در اعماق وجودم بسی عروسی برپا می بود اما نبود. بی حوصله تر از همیشه زیر کتری را روشن کردم و میوه را از یخچال خارج کردم که برای بعد از شام آماده باشد.همایون می خواند: (کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو..) و من بغض پشت بغض قورت می دادم.به برنامه های فردا فکر کردم، ولش کن این هفته باشگاه نمیرم! قرار بود آش بپزم و با در و همسایه تقسیم کنم، بیخیال! صبح زود بیدار شوم که چه؟ یکی را پس از دیگری به ناکجا آبادِ ذهنم منتقل می کردم. حوصله ی هیچکدام نبود.در آن لحظات خسته تر از آن بودم که بخواهم با حرفهای انگیزشی که به زور در مغزم چپانده بودمشان حال خودم را خوب کنم.به اواخر بهار و اوایل تابستان فکر کردم. چه حال خوشی داشتم و لا به لای آن حال خوشی ها که چقدر برنامه ها برای تابستان که نریختم.فهمیدم آدم وقتی حالت خوب باشد شوق عجیبی برای همه چیز داری، دوست داری کارهای تازه انجام بدهی، به سینما و باشگاه بروی و پیاده روی های عصرگاهی را جدی تر از همیشه دنبال کنی.اما وقتی حالت خراب باشد حتی حوصله شانه زدن موهایت را هم نداری و پایین آمدن از تخت هم برایت به یک چالش تبدیل می شود. وقتی حالت خوب است دوست داری تمام چراغ های شهر را روشن کنی اما وقتی دلت می گیرد حتی حوصله تک لامپ داخل پذیرایی را هم نداری.وقتی حالت خوب است با آغوش باز حتی آهنگ های زرد هم را هم می پسندی اما وقتی غم در دلت لانه کردی هر صدایی به غیر از همایون جان حالت را بهم می زند.وقتی حالت خوب است تلفن را بر می داری و به بهانه های مختلف به صغیر و کبیر زنگ می زنی اما وقتی گرفته ای حتی پیامک ایرانسل هم نمک بر روی زخمت می شود.امروز غروب دلم می خواست یک نفر خیار و گوجه ی سالادِ شام را از دستم بگیرد و با جمله ی (گوربابای همه چیز) مرا مجبور کند تا خودم را مجبور کنم دست از زندگیِ اجباری بکشم.دلم می خواست یک نفر پارچ دوغ را از دستم بگیرد و همانجا یک لحاف رویم بزند و اجازه بدهد حتی برای چند لحظه از همه چیز فارغ باشم.عجب دنیای عجیبی است این دنیای بزرگسالی.. فکرش را بکن در حالی که یک وزنه ی پنج کیلویی در قلبت جا خوش کرده مجبوری به پهنای صورت بخندی و بغض پشت بغض قورت بدهی.در دنیای بزرگسالی کمتر کسی حوصله ی خودش را دارد.. چه برسد به تو :)اینجا زنی معمولی درگیر جنگ با اجبار زندگی است.خداحافظ.دوازهم اَمرداد 1401</description>
                <category>Mohadeseh. ghiasi</category>
                <author>Mohadeseh. ghiasi</author>
                <pubDate>Wed, 03 Aug 2022 00:22:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوتِ بلوغ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91618387/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%D9%90-%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%BA-mqb98ruknups</link>
                <description>این روزا یکی از درگیری های ذهن آشفته من بلوغ و نشانه هایش بوده، نه بلوغ به معنای عام که نشانه هایش رویش موهای زائد و بم شدن صدا و جوش های ناهنجاره، نه! بلوغ به معنای یادگرفتن راه و روش زندگی و آموختن چگونه زیستن با انسان های دیگه.برای منِ به شدت برونگرا همیشه یکی از چالش های زندگی زیادی سخن گفتن بوده، بیهوده و نابخردانه سخن گفتن بوده به نوعی که وقتی زبانم در دهان می چرخید نگه داشتنش کار گاو نر بود و مرد کهن. موقعیت و جا و مکان و فرد مهم نبود.. حرف زدن مهم بود و بس.چند وقت پیش، سر یک ماجرایی، مغزم یه تکان هایی رو احساس کرد، اینکه آها.. میبینی بستن دهان و باز کردن گوش هم چه لذت هایی دارد که تو غافل بودی.فهمیدم سکوت چه ارزش والایی دارد و ما تشنه لب به دنبال دریای بالغ شدن بودیم در حالی که یکی از مهم ترین نشانه ها به همین راحتی و دم دستی ست. فهمیدم وقتی لب ها را به هم میدوزیم مغز چقدر بیشتر فرصت کارِ مفید دارد.بله رفیق! اگر تو هم این روزها زیستن در میان آدمیان برایت تبدیل به چالش شده کمی سکوت رو در آغوش بگیر به مغزت اجازه کار مفید بده، از چشم ها و گوش ها بیشتر کار بکش.در آخر و برای جمع بندی بگم، این نکته رو هم در قسمت دانسته های مغزم کنار تمام آشفتگی ها بزرگ حک کردم:بلوغ نشانه ی عجیب و غریب و دور از انتظاری ندارد، همینکه به اطرافت بادقتی کمی بیشتر از قبل نگاه کنی و قدمی هرچند کوچک برای بهتر شدن تجربه های زیسته برداری، یعنی بلوغ.</description>
                <category>Mohadeseh. ghiasi</category>
                <author>Mohadeseh. ghiasi</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jul 2022 00:06:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طهران، شهری که این روزها در حقش کم لطفی میشه.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91618387/%D8%B7%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D9%82%D8%B4-%DA%A9%D9%85-%D9%84%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-qagz0oe3wppm</link>
                <description>ساعت از یازده شب گذشته بود، داشتم کتاب می خوندم و رادیو دیو گوش می دادم. هنوز متنی که دستم بود نصفه و نیمه مونده بود اما یه جرقه بزرگ به سرم زد.. موضوع بعدی (تهران).تمام وجودم رو سپرده بودم به ترانه ای که داشت از رادیو دیو پخش می شد.معمول این طور بود که بریتانیکا رو باز می کردم، توی تاریخ ها می لولیدم تا اینکه یک موضوع مورد پسند پیدا کنم. اما اینبار مثل ماشینی که از جاده مستقیم با 120 تا سرعت منحرف شده باشه، منصرف شدم.عمیقا در نمی دانم غرق شده بودم. نمی دونستم از کجا شروع کنم، نمی دونستم سر فصل ها چی باید باشه، نمی دونستم مقدمه و بدنه و نتیجه چی باشه فقط قلبم بهم فرمان می داد که بنویسش.پیام دادم: ..(با اجازتون موضوع بعدی تهرانه.) تایید شد.چالش هام شروع شد! گوگل و باز کردم و سرچ کردم تهران، هیچی دستگیرم نشد. یوتیوب، سرچ، تهران.. نتیجه؟ هیچی.آپارات، سرچ، تهران.. باز هم هیچی. برگشتم گوگل اینبار جور دیگه ای سرچ کردم اما چیز دندون گیری گیرم نیومد.تعجب کردم و تاسف خوردم. انگار واقعا این بار کارِ خودمه که این کم لطفی در حق تهران رو یه جوری جبران کنم. مگه میشه که شهری به این ارزشمندی چیزی در موردش نباشه که باعث بشه که یک نفر قلبش تندتر بزتد؟دوست همیشگی رو برداشتم، قلم. رفیق کار خودمونه.. بسم الله..</description>
                <category>Mohadeseh. ghiasi</category>
                <author>Mohadeseh. ghiasi</author>
                <pubDate>Sat, 23 Apr 2022 22:47:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به وقت روزمره نویسی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91618387/%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-f0sntwsx4ync</link>
                <description>امروز وقتی از مهد اومدم خونه، وقتی که تمام سلول هام احساس خستگی می کردن برای بار دوهزارم گفتم (معلمی مزخرف ترین شغل دنیاست و بچه ها مزخرف ترین موجودات دنیا) می دونستم دارم چرت میگم اما خستگیِ فهموندن ساده ترین چیزای دنیا به یک سری بچه که اصلا هدفشون یاد گرفتن نیست و جواب دادن به دوهزار تا سوال تو دو ساعت و جانم جانم گفتن به دوهزار تا خانوم معلم خانوم معلم اجازه نمی داد خون به مغزم برسه.وقتی که منتظر بودم دومین لیوان چایی دارچینم سرد بشه تا با نمی دونم چندمین نون خرماییم بخورم ذهنم پرواز کرد..رفت به پارسال دقیقا همین موقع که هدف گذاری کرده بودم :(تابستان، پیدا کردن کار در مهد کودک) احتمالا اون موقع فکر می کردم این جزو ایده آل ترین شغل هام خواهد بود..منکرش نمیشم، اگر به دستش نمیاوردم واقعا تا همیشه غصه دار میموندم.اما بحثم سر چیز دیگه اییه، اینکه چرا آدمیزاد با خودش اینجوری میکنه؟ مدتهااا نقشه میکشی برای رسیدن به یه چهارچرخ به نام ماشین که سوارش بشی و یکی از آرزوهات رو تیک بزنی.. اما لذت داشتنش همون دو روز اوله و اولین بار که لاستیکش پنچر میشه فلکه غرغر کردن باز میشه و بعد از اون دغدغه عوض کردنش به یه مدل بالاتر رو پیدا می کنیم.یا مدت ها خودمون رو میندازیم تو باتلاق کنکور و درس و کلاس و جزوه و بگیر و ببند اما اولین امتحان استاد همانا و آغاز هشتگِ استادِ مزخرف همانا..خب چرا با خودمون این کار رو می کنیم؟ چرا به اصطلاح جوانانِ کف بازاری (حالش و نمیبریم؟) چرا همش دنبال به دست آوردنیم و به محض به دست آوردن گند میزنیم به حال خودمون؟واقعا ارزشش رو داره؟چرا تا وقتی توشیم ازش لذت نمی بریم؟ .اِمانوشت: به تاریخ 1401/1/30</description>
                <category>Mohadeseh. ghiasi</category>
                <author>Mohadeseh. ghiasi</author>
                <pubDate>Tue, 19 Apr 2022 00:51:45 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>