<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سفیرپاکی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_91757330</link>
        <description>شکر که خدا هست?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:49:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1664744/avatar/eNSU1z.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سفیرپاکی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_91757330</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وقتی نفرت،وطن را نشانه می گیرد.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91757330/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-dtktgrkty1cc</link>
                <description>---تو که نشسته‌ای و از آن‌سوی جهان  برای کشورت بمب آرزو می‌کنی،  اسمش را نجات نگذار.  نجات، صدای موشک ندارد.  نجات، بوی گوشت سوخته نمی‌دهد.  تو آزادی نمی‌خواهی،  تو انتقامِ ناکامیِ خودت را می‌خواهی.  فکر می‌کنی تاریخ،  با بمبِ خارجی،  برای تو دموکراسی می‌نویسد؟  آمریکا منجی نیست،  پیمانکارِ ویرانی است؛  کشورها را آزاد نمی‌کند،  آن‌ها را قابلِ استفاده می‌کند.  تو از ظلم خسته‌ای،  اما حاضری  میلیون‌ها بی‌صدا را  قربانیِ خشمِ شخصی‌ات کنی.  اگر جنگ راه‌حل بود،  عراق باید بهشت می‌شد،  افغانستان الگو،  لیبی رؤیا.  تو از جمهوری اسلامی عبور نکرده‌ای؛  تو فقط می‌خواهی  کسی قوی‌تر بیاید  و به‌جایش تصمیم بگیرد.  آزادی را وارد نمی‌کنند،  آن را می‌سازند؛  با هزینه،  با زمان،  با مردم زنده،  نه با جنازه‌های «لازم».  و تاریخ؟  همیشه به کسانی می‌خندد  که فکر می‌کردند  بمب،  به‌جای مردم  می‌تواند کشور بسازد.</description>
                <category>سفیرپاکی</category>
                <author>سفیرپاکی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 11:56:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای اولین دیت زندگیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91757330/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-x2kssyz2by0d</link>
                <description>سلاام بر همگی..آقا قرار بود که من این پادکست رو سه ماه پیش قرار بدم ولی برای درست کردنش دو دل بودم...از یه طرف مرور این خاطره به شدت برام سخت بود چون در اون روز،اندازه ۲۵ سال زندگیم سوتی دادم! و از طرف دیگه این که اهمال کاری مانع میشد!خلاصه که من چند ماه پیش برای اولین بار با دختری برای ازدواج  رفتم سر قرار....یعنی هیچی نگم بهتره...خودتون گوش بدین چه شاهکار هایی خلق کردم!فقط لطفاً اگه دختر هستین فقط در صورت با جنبه بودن این پادکست رو گوش بدین...چون یکی دو جا حرفایی زدم که ممکنه ناراحت بشین...بابت خنده هام هم به شدت عذرخواهی میکنم...چون حال ادیت نداشتم،باقی موند اون خنده های قشنگم!خخخخفعلا بای</description>
                <category>سفیرپاکی</category>
                <author>سفیرپاکی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 15:50:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به درد نمیخوره این دنیا!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91757330/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-hj54hwgevocm</link>
                <description>زندگی سرتاسر میدان مبارزه هستش...تو زندگی باید بچه پر رو باشی...اصلا نباید از رو بری!هرچی شرایط زندگی سخت تر...اجر‌ و پاداش بیشتر!دنیا مثل هتل نیست...دنیا یه مسافرخونست...میای و میری و بعدش هم ابدیت در پیش داری که بر اساس نمره ای که در این دنیا گرفتی اون دنیا بهت جایگاه میدن...دنیا نمیتونه بهشت باشه...ببین؟...بهشت واقعی اون وره...این دنیا همه چیش با رنج همراهه...هیچکس زندگیش همه جوره کامل نیست...دنیا محل رشده...تو دنیا نوشش با نیش همراهه...ولی تو بهشت اینجوری نیست...هیچکسی رو نمیتونی پیدا کنی که همه چیش کامل باشه...این که انتظار داشته باشی خواهرت باهات خوب باشه و بابات باهات خوب باشه و سلامت باشی و خانومت همه جوره خوب باشه و خونه و ماشین داشته باشی و همه چی تموم باشی...خب نمیشه دیگه...زندگی دنیا همینه...دنیا یه جاییه که رشد کنیم و اخلاق و رفتارمون خدایی بشه...اصلا زندگی در دنیا هتل نیست...یکهو می بینی عزیزت می میره...واقعیت دنیا همینه دیگه...بپذیر اینو...در ضمن من امتحان رو به این معنی که خدا مارو تست بزنه و بشناسه اصلا قبول ندارم...امتحان یعنی همون اسباب خدا برای رشد...خدا دیده تو این موقعیت بیشتر رشد میکنی و به خاطر همین اینو رزق و روزیت کرده...حالا این تویی که باید انتخاب کنی با این چیزی که خدا برات مقدر کرده میخوای رشد کنی یا نه...این دیگه انتخاب خودته...این نارضایتی اگه منجر به انگیزه بشه باعث یه سوخت خوب میشه...از این سوخت استفاده کن برای پیشرفت...اگه از زندگیت ناراضی باشی و این نارضایتیت باعث بشه تصمیم بگیری برای پیشرفت خیلی هم عالیه...کسی که دنبال بهونه باشه برای خوبی کردن....سیگنال هاش کار می‌کنه و راهشو پیدا می‌کنه...ببین؟من نمی‌دونم از زندگیتون راضی هستید یا نه...ولی برعکس اون چیزی که فکر میکنی رضایتمندی در زندگی ربط زیادی به پول نداره...رضایت از زندگی به این ربط داره که یه ارزشی خلق کرده باشی و یه دلی رو شاد کرده باشی و خوش اخلاق باشی و یه کار خوبی در حق کسی کرده باشی و چراغی رو در دل کسی روشن کرده باشی و کارای معنادار بکنی...اینا رضایت از زندگی رو بالا میبره...وگرنه آنقدر هستن کسایی که پول دارن اما از زندگیشون رضایت ندارن...وقتی روزتو جوری به پایان رسانده باشی که خدا ازت راضیه،این یه ارزشی تولید می‌کنه که منجر به رضایت از زندگیت میشه...ولی وقتی در طول روز کارای بد کرده باشی اصلا نمیتونی با احساس رضایت بخوابی و بیدار بشی...ولی وقتی مثلا عیادت مریض میری و دلی رو شاد میکنی...بعدش رضایت از زندگیت بالا می‌ره...اگه تلاش کنی و نق و غر نزنی و به سمت اهدافت بری بعدش احساس خوبی نسبت به خودت داری...آخر شبا هم قشنگ پاداش خدارو حس می‌کنی و با احساس خوب سرتو روی بالشت میذاری...یا اگه بتونی با پدرمادرت تندی نکنی و جواب ندی و مادر پدرتو اذیت نکنی و کینه به دل نگیری،نتیجه همه این ها میشه یه احساس خوبی که همیشه همراهت هست.پ.ن۱:منبع این نوشته کتاب فقط برای خدا زندگی کن هست.پ.ن۲:به زودی خاطره اولین دیت عاشقانه ای رو که رفتم میذارم،به همراه سوتی های ویرانگرم😂</description>
                <category>سفیرپاکی</category>
                <author>سفیرپاکی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 22:07:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داره انقلاب میشه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-icim7oe6rig6</link>
                <description>همین اولش بدون تعارف  بگم که من به شدت در حوزه سیاست و تاریخ فرد کم سوادی هستم.هیچ ادعایی هم ندارم و حرفام صرفا یه دلنوشته هست که ممکنه درست باشه یا غلط!۱_به نظرم یکی از مهم ترین مشکلات در کشور ما نگفتن تاریخ واقعی به دانش آموز هاست.نوجوون ها در کتاب هاشون میخونن که مردم از حکومت پهلوی ناراضی بودن و بعد اومدن توی خیابون و بعد هم شاه فرار کرد!چنین مطلبی میشه الگوی ذهنیشون و فکر میکنن با چند تا تظاهرات هیجانی این حکومت ساقط میشه.در صورتی که انقلاب و سقوط هر حکومتی چند تا پیش شرط اصلی داره.مثل پشت کردن نیروی نظامی حاکمیت یا همون نیروی سرکوب به نظام،مثل وجود یک آلترناتیو قوی و....نمیخوام بیشتر صحبت کنم ولی وقتی آدم منطقی فکر می‌کنه می فهمه که احتمال انقلاب در این کشور خیلی خیلی کمه و شاید نشدنی!در گذشته انقلاب های بیشتری در جهان رخ می داد.چون ابزار های کنترل دولت به شدت پایین بود.مثلا صد سال پیش یه سازمان امنیتی میخواست از مخالفش جاسوسی کنه.باید یکیو میفرستادن که توی جوب می‌خوابید! یا این که بره زیر تختش تا شاید از میون صحبت کردن های طرف با همسرش چیزی درباره برنامه هاش بشنوه!ولی الآن چی؟دولت ها به وسیله همین گوشی و کلی امکانات اسرار آمیز میتونن مردم رو کنترل کنن.حدود ده سال پیش کلیپی رو از انگلیس دیدم.برای جلوگیری از شورش های مردمی دوربین هایی رو در خیابون نصب کرده بودن که چهره یاب‌ بود.یعنی طرف ماسک هم میزد،کامل شناسایی میشد.هم اطلاعات هویتیش و هم آدرسش.تازه این مال ده سال پیش بود.الان که معلوم نیست دولت ها چه امکانات مخوف تر و پیشرفته تری دارن.۲_این که بگیم صدای اعتراض مردم رو شنیدیم و بعدش دیگه کاری نکنیم نه تنها کافی نیست بلکه به شدت طنزه!صدای اعتراض مردمو شنیدی؟بیا و حقوق کارمندهارو به جای ده بیست درصد،پنجاه درصد بیشتر کن.صدای اعتراض مردمو شنیدی؟بیا در شهر های محروم کارخونه بزن.صدای اعتراض مردمو شنیدی؟کیفیت و سرعت اینترنت رو بالاتر ببر.صدای اعتراض مردم رو شنیدی؟بیاین بازنگری کنین در همه سیاست ها.۳_این سری آمار کشته ها از هر دو طرف خیلی بالا بوده.از یه واسطه شنیدم که فقط در اصفهان شصت تا پلیس یا به آتیش کشیده شدن یا سرشون بریده شده!خیلی از اطلاعات سانسور شده طبیعتا...ازون طرف هم عده ای جونشون رو از دست دادن....۴_قضیه کمک های ترامپ هم خیلی درس داشت.ایرانی ها کی می‌خوان بفهمن که بقیه کشورها فکر منافع خودشون هستن و آمریکایی ها توی کله سیاه خاورمیانه ای رو به پشم صورتشون هم حساب نمیکنن!کی می‌خوان بفهمن‌ تو برای اسرائیلی هایی که در کتاب تحریف شده آسمانیشون غیر یهود رو حیوان می بینن ذره ای مهم نیستی!آخه خفت تا کجا....چقدر آدم می‌تونه حقیر باشه که مثلا عکس ترامپ یا نتانیاهو رو بذاره پروفایلش...با کی لج میکنی عزیزم...به خاطر نفرت از حکومت چرا فطرت پاک خودت رو خراب میکنی...آمریکایی که به شاه برای اقامت موقت بیماریش یه ویزای موقت نداد،حالا شده کشور محبوب سلطنت طلب ها!الحق که احمقین و ساده لوح۵_چند سال پیش قرار بود به خاطر طرحی دولتی،امنیت شغلیم ضعیف بشه.دقت کنین که نگفتم شغلم رو از دست بدم!گفتم امنیتش ضعیف بشه.اون چند روزی که این خبرو شنیدم به شدت ناراحت شدم و حتی حال عبادت رو نداشتم.برای همین وقتی خودمو جای جوونی میذارم که ۳۰ سالشه ولی نه کاری داره،نه پولی و نه خونواده ای که حمایتش کنن می بینم حق داره!ولی نمیدونه این حقش رو چطور بگیره.من خیلی صریح میگم که با تغییر نظام مخالفم و اصلا پسر شاه رو در حدی نمی‌دونم که یه طویله دستش بدن.چه برسه دولت گذار تشکیل بده.ولی خب این جوون ها باید چکار کنن؟خیلی هاشون پر شدن از عقده های جنسی و مالی و....دیگه آب از سرشون گذاشته.هی بابا  چی بگم.بی خیال.امیدوارم در آینده بهترین اتفاق ها برای کشورمون رخ بده....قطعا ملت ایران شایسته زندگی بهتری هستنو قطعا هم اسراییل و آمریکا چیزی جز دشمن برای ما نیستن!</description>
                <category>سفیرپاکی</category>
                <author>سفیرپاکی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 15:39:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از نامزد رفیق تا هم کلاسی معتاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91757330/%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B2%D8%AF-%D8%B1%D9%82%DB%8C%D9%82-%D8%AA%D8%A7-%D9%87%D9%85-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%AA%D8%A7%D8%AF-xg5vkvwmntgp</link>
                <description>۱_چند وقت پیش هم کلاسی دوره دانشگاهم بهم پیام داد و گفت اگه میشه پس اندازت رو بهم بده تا امتیاز وامم بالا بره چون می‌خوام نامزد کنم.با این که پسر خیلی خوبی بود ولی چون سابقه بدحساب بودن داشت بهش گفتم من پس اندازمو خرج کردم و الان فقط میتونم سه تومن!بهت پول بدم...اون هم گفت مشکلی نیست و همونو بفرست و زود پس میدم...خلاصه الآن پنج ماهه که قراربوده پس بده ولی بدقولی‌کرده...فکر کنم کلا از یادش رفته...با خودم میگم اگه حماقت میکردم و پس اندازم رو بهش می دادم الآن پول اومدن داخل ویرگول رو هم نداشتم!متاسفانه مشکلی که من دارم اینه که یا کلا به کسی پول قرض نمیدم یا وقتی هم قرض میدم اصلا پیگیرش نمیشم!جالبه که همین شخص یه ماه پیش دوباره پیام داد و گفت امتیاز وام داری که بهم بدی...می‌خوام برای نامزدم گوشی بخرم...آخه پیاز جعفری تو بیا پول منو پس بده...بعد برو خودتو برای نامزدت شیرین کن۲_نمی‌دونم چرا با هر دختری برای ازدواج آشنا میشم خط قرمز هاش دقیقا همون رفتارهایی هست که خودش نشون میده!مثلا یه دختری میگفت خط قرمز من دو روییه.همین دختر مدام از من تعریف میکرد.میگفت وای چه فامیلی قشنگی داری.وای چه سرعت تایپ بالایی داری.وای از چهرتون معلومه خوش اخلاقین.وای چه عقاید قشنگی دارین.بعد همین دختر با مادرش حرف میزد و عقاید منو مسخره میکرد!مامانش زنگ زده بود به مامانم و می‌گفت پسرت چرا این طور حرف هارو زده و بعد با مامانم به من می خندیدن خخخخخیه دختر دیگه بود که می‌گفت خط قرمز من بی توجهی هست.اون وقت خودش حتی جواب احوال پرسی هم بلد نبود!پیام بهش می دادی جواب نمی داد اصلا آنلاین نمیشد خخخخبعد جالبه مامانم میگفت چون با پسری دوست نبوده بلد نیست چطور رفتار کنه...آخ من دوست داشتم سرمو بکوبونم به دیوار...یعنی برای این که جواب احوال پرسی بدی باید چند تا پارتی شرکت کنی؟!البته خیلی زود مادرم هم فهمید که طرف از لحاظ عاطفی خیلی سرده...این موردی که دربارش گفتم میشه یه پادکست طنز جالب ازش درآورد که چی به سر من گذشت در دوره آشنایی چند هفته ای!۳_بعد از چند ماه دوباره اومدم مسافرت...قم...چند بار قبلی هتلی رفتم که واقعا تمیز بود...در حد پولی که می دادی خوب بود...این سری کمی بیشتر(در حد صد تومن!)خرج کردم و با خودم گفتم بذار یه جای بهتری برم و کمی تجربه کنم...همین یه ساعت پیش وارد این هتل شدم و واقعا خیلی توی ذوقم خورد.دیوار ها کثیف.نه خمیر دندونی داره و نه مسواکی.حتی دستشوییش آینه نداره خخخیعنی فقط برای خواب خوبه...الآن معنی این ضرب المثل رو می فهمم که چرا میگن یه سال پادشاهی از صد سال بندگی بهتره!یعنی تو دو سالی یه بار مسافرت بری و یه هتل خوب بگیری و حسابی خرج کنی خیلی بهتر از اینه که سالی دو سه بار بری مسافرت ولی کیفیت نداشته باشه!۴_قبلا درباره دانشگاهم صحبت کردم.که الآن به لطف یکی از اساتید ترم پنجم ارشد هستم.استادی که داشتیم خیلی سخت گیر بود.ازون تیپ شخصیت هاست که اگه داره توضیح میده جزوه ننویسی ممکنه باهات لج کنه!برای همین این ترم الکی کاغذی میذارم جلوی دستم و فقط روی اون با خودم صحبت میکنم!یکی از هم کلاسی هام اصلا جزوه نمی نویسه.با خودم گفتم عجب پسر بی خیالی.این ازوناست که الکی قبول شده و کلا هیچی براش مهم نیست.خلاصه یکی دو جلسه گذشت و دیدم همین پسر بی خیال از هممون سطح سواد بیشتری داره.یعنی طوری درباره مباحث جامعه شناسی مسلط حرف میزنه که انگار کارشناس بی بی سیه...چند هفته بعد همین شخص رو در چند بار قبل کلاس دیدم که داشت سیگار می کشید...واقعا دلم براش سوخت.با خودم گفتم آخه چرا پسر به این خوبی باید اعتیاد داشته باشه.پسری که از ممنون سطح علمیش بالاتره.گذشت و گذشت تا این که در گروه درسی بحث راجع به تعطیلی افتاد و گفت نمی‌دونم چرا فقط اینجارو‌تعطیل نکردن...بعد یکی ازش پرسید الآن ناراحتی؟پسره جواب داد نه بابا دیگه هیچی مهم نیست.این جمله هیچی مهم نیست خیلی بارمعنایی زیادی داره!خیلی از جوونا الآن از سر ناامیدی به این نقطه رسیدن که میگن دیگه هیچ چیزی مهم نیست و آینده ای نداریم و....تازه دلیل اعتیادش رو فهمیدم.اون پسر ناامید بود کلا.جلسه اول هم وقتی استاد بهش گفت چرا این رشته رو انتخاب کردی گفت به خاطر فرار از سربازی...استاد گفت بالاخره که باید بری.و اون هم جواب داد حالا تا اون موقع یکاری میکنم و...واقعا تورم انگیزه یه ملت رو نابود می‌کنه و از لحاظ اخلاقی یه جامعه رو به فنا میده...چون ممکنه بعضیا با خودشون بگن ما که نمی‌توانیم با پولامون کار خاصی انجام بدیم،پس بیا همین پول رو خرج سرگرمی های زود گذر وآسیب زا کنیم و....شاید با حرفم مخالف باشین اما خیلی از دخترا فقط به خاطر عقده ی کافی شاپ رفتن و یه کادو خریدن با پسرا دوست میشن.یعنی پدرشون یه مانتو بخواد واسشون بگیره جونش در میاد...که حق هم داره البته به خاطر گرونی...دیگه بعضی دخترا با خودشون میگن این پسره که قرار نیست مارو بگیره،پس حداقل کمی خوشی کنیم و چیزی ازش بکنیم.هووف</description>
                <category>سفیرپاکی</category>
                <author>سفیرپاکی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 15:17:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پولداری باهام چکار کرده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91757330/%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%85-%DA%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-hvpnfe91ym8k</link>
                <description>قبل از این که شمارو به خوندن این متن دعوت کنم،باید دو نکته کنکوری بگم:۱_این کاملا معلومه که شخصیت و اخلاق هم در کنار پولدار بودن خیلی مهمه ولی چون این اصل برای خوانندگان فهیم و روشنفکر ویرگول بدیهی هست دیگه در متن بهش اشاره نمیکنم!۲_وضع مالی خودم کاملا متوسط هست و زندگی لاکچری ندارم.هدف از عنوانی که انتخاب کردم صرفا جلب توجه بود!خب بریم برای یکی از پست های ناب سفیر پاکیسکانس اول:سوم ابتدایی درسم خیلی افتضاح بود چون معلم کلاس دومم اصلا باهام خوب کار نکرده بود.حتی جمع و تفریق ریاضی هم خوب بلد نبودم.تا این که والدینم چند جلسه کلاس خصوصی از معلمم برام گرفتن و بعد از سه چهار جلسه از نمره ی ۱۲ رسیدم به نوزده!و وقتی که نمره بالایی رو در درس ریاضی گرفتم انگار کل دنیارو بهم دادن.چون همیشه قبل امتحان استرس زیادی داشتم و برام کابوسی شده بود!یادمه اون موقع هزینه کلاس خصوصی جلسه ای ده هزار تومن بود.الآن با خودم میگم اگه خانوادم نمی‌تونستن اون هزینه رو تقبل کنن،الآن وضع زندگیم چطور بود؟با توجه به این که هیچ مهارت فنی هم کنار درس خوندن بلد نبودم.سکانس دوم:در دانشگاه اکثر دانشجو ها مدام غیبت دلار و طلا و...رو چک میکردن و به زمین و زمان فوش می دادن.بعد از ماجرای گرونی بنزین هم که دیگه بدتر...ولی من کاملا بی خیال بودم و این برای خیلی از دوست هام غیر قابل تحمل بود.اول فکر میکردم این آرامش و بی خیالی به خاطر شخصیت خودم هست که کلا ریلکس هستم،ولی الآن که دقیق تر بهش نگاه میکنم می بینم که به خاطر حمایت مالی خونوادم از من هستش که باعث میشه زیاد نگران آینده مالی خودم نباشم.سکانس سوم:جوون هستم و در اوج نیاز جنسی و عاطفی.ولی نیاز هارو دارم کنترل میکنم و هیچ طوره نمیتونم تصور کنم که برم سراغ رل زدن و...چون عذاب وجدان شدیدی می گیرم.البته این نیاز ها زندگی روزمره منو با مشکل مواجه نکرده چون همیشه به ذهنم میگم من به زودی ازدواج میکنم و  تو کمی بیشتر تحمل کن...قرار نیست تا آخر توی کف بمونی..سکانس چهارم:دیروز آخرین جلسه آموزش رانندگی رو با مربیم رفتم.به شوخی بهم گفت که اگه بار اول قبول نشدی بار دوم و سوم میتونم پارتی راه بندازم.منم به شوخی و جدی گفتم عزت نفسم برام مهمه و دوست دارم خودم قبول شم.امروز رفتم برای آزمون و سوتی های بدی هم دادم.فقط بیست ثانیه با چشم نگاه کردم تا جای گاز و ترمز رو پیدا کنم خخخخاصلا یه وضعی بود...افسره هم دلش به حالم سوخت و فقط گفت دور یک فرمون برو...همون رو هم نتونستم و ماشین خاموش کرد خخخخدهنت سرویس علیرضا چقدر تو اسکلی...خب دیگه شوخی کافیه...وقتی رد شدم با خودم گفتم مربی قبلی دیگه فایده نداره و چون باهاش راحت هستم،استرس نمی گیرم.باید سه چهار جلسه هم با مربی های مختلف کار کنم تا ترسم از آزمون و امتحان بریزه.الآن با خودم میگم اگه پدر و مادرم نمی‌تونستن هزینه کلاس خصوصی رو وقتی نه سالم بود پرداخت کنن،در سال های بعدی معلم ها بهم برچسب کودن و عقب افتاده میزدن...ولی سال ها بعدش همون درس ریاضی رو در کنکور ۵۵ درصد زدم...شاید تنها تفاوت من و اون شاگرد تنبل در کلاس سومم،پول بود!با خودم میگم منم اگه پدر و مادرم مدام هی بهم دلداری نمی دادن و در مواقع حساس به صورت انقلابی و جهادی بهم پول نمی دادن مثل بقیه هم سن های خودم در دانشگاه مدام درگیر فحاشی و فاز منفی و... بودم.پس شاید اصلی ترین تفاوت من با هم کلاسی هام وضع مالی خونوادم باشه.الآن فهمیدم که اگه سراغ رابطه نامشروع نمیرم دلیل اصلیش اعتقادات مذهبیم نیست.دلیل اصلیش اینه که شرایط ازدواج رو دارم و نیازی به رابطه های کوتاه مدت و زیر پا گذاشتن عقایدم برای برطرف کردن نیاز هام ندارم.به احتمال زیاد اگه وضع مالی خیلی بدی داشتم با خودم میگفتم من که تا ده سال دیگه نمیتونم ازدواج کنم،پس بذار حداقل دوست دختری(حتی مجازی)داشته باشم تا نیاز هام کمی برطرف بشه.اون موقع که مربیم بهم گفت برات پارتی راه میندازم،در صورت فقیر بودن قطعا قبول میکردم و حتی بهش التماس میکردم.چون پول دوباره شرکت کردن در کلاس رو نداشتم.بحث عزت نفس هم می‌رفت روی هوا.(هرچند در آزمون عملی هم خیلی پارتی بازی میشه و امروز شاهدش بودم!فقط در همین حد بگم که این که مربی میگه کی اول بشینه هم تصادفی نیست!!!)اره دوست عزیزبارها اتفاق هایی‌ در زندگیم افتاده که بهم ثابت کرده پول چرک کف دست نیست.پول همه چیزه...و اگه انسان در حد سی درصد هم جنبه داشته باشه،حتی اگه صد میلیارد هم بهش بدن بازم راه خطا نمیره...</description>
                <category>سفیرپاکی</category>
                <author>سفیرپاکی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 14:41:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی دختری بهم نخ داد🤐</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91757330/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D9%85-%D9%86%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%F0%9F%A4%90-dlmkalp8bvpt</link>
                <description>امسال ترم پنجم کارشناسی ارشد هستم.البته دروس ارشد به جز پایان نامه ترم سوم تموم میشه.ولی من به لطف استاد مسئولیت پذیری که ترم اول من رو در درس نظریه تجدید کرد،توفیق اجباری پیدا کردم که به علمم اضافه کنم!همون استادی که چند هفته پیش تو گروه خداحافظی کرد و انگار رسالتش فقط تجدید کردن من بود...بگذریم...در کلاس ورودی های جدید انگار تافته جدا بافته هستم.چون فقط یک درس مشترک باهاشون دارم زیاد با همکلاسی ها نتونستم ارتباط برقرار کنم و شوخی خاصی هم باهاشون نمی کنم.آخ که چه طعم بدی داره غریبی.بعد از دو جلسه استادمون عوض شد و من هم خداروشکر کردم.چون اگه اون استاد سخت گیر باقی می موند،باید مثل کلاس اولی ها هر هفته مشق می نوشتیم و اگه کل جزوه رو هم کپی میکردی،نمره بالاتر از دوازده نمی گرفتی.استاد جدیدمون با این که فوق دکترا داره اصلا تسلط علمی استاد سابق رو نداره.ولی مگه این مسأله برای دانشجوی تجدیدی مهمه؟من باید نمرمو بگیرم و برم.دیگه چکار دارم که کدومشون بهتر نظریات دورکیم و وبر و میرزا قلندر رو توضیح میدن.جلسه اولی که با اون استاد داشتیم من مثل همیشه زود سرکلاس رفتم.چند دقیقه ای گذشت که چند نفر از هم کلاسی هام اومدن.بینشون یه دختر حدود ۲۴ـ۲۵ ساله بود.وقتی منو دید نیشش رو تا بناگوش باز کرد و بهم لبخند زد.از رفتارش یکم تعجب کردم.آخه در وضعیت مناسبی نبودم و چند هفته ای آرایشگاه نرفته بودم و مثل میرزا کوچک خان شده بودم.(از لحاظ ظاهری)چون کلا در نخ گرفتن از دخترا هم شوت هستم با خودم گفتم که انگار حواسش نبوده!گذشت و گذشت تا جلسه بعدی.استاد آزمون پرسید کی قراره مبحث جلسه بعدی رو کنفرانس بده.کنفرانس های دانشگاه هم واقعا وقت گیر هستن و برای آماده شدن باید دو سه روز خوب مطلب رو بخونی.برای همین کسی دستشو نیاورد بالا.بعد من جوگیر شدم و گفتم استاد من داوطلبم.بعد که من داوطلب شدم یکهو دو تا دختر هم گفتن ما هم داوطلبیم!(فکر کنم عاشقم شده بودن و میخواستن بحث رو با من باز کنن)خلاصه که یکی از دختر ها برای هم‌گروهی توسط استاد انتخاب شد.هم گروهی مؤنثم منبع ارائه رو پیوی من فرستاد تا تقسیم کنیم.من هم قبل مطالعه منبع! رفتم پروفایلشو چک کردم...دیدم عع این که زن زندگی آزادیه.البته بعد مدتی دیدم عکس های بی حجابشو برداشت.با خودم گفتم بدجوری بهم دل بسته و میخواد تورم کنه!!!در بین صحبت هامون ازم پرسید شما معلم هستین؟من هم گفتم بله.بعد دیگه کلا هیچ چیزی نگفتم.بعدش گفت برای این ازتون پرسیدم که اگه مشغله زیاد دارین به استاد بگیم حجم کمی از مطالب انتخاب کنیم.منم دیگه چیز خاصی نگفتم و فقط گفتم من مشکلی ندارم و هرطور خودتون صلاح میدونین.خلاصه گذشت و گذشت و بعد از یه روز شماره استاد رو برام فرستاد تا خودم باهاش هماهنگ کنم و....بگذریم.روز ارائه فرا رسید.وقتی داشتم کنفرانسم رو بدون از رو خوندن و استرس بیان میکردم نمی‌دونم چرا اون دختره با ذوق به من نگاه میکرد...اصلا عجیب بود...آقا بعد دیگه مطمعن شدم عاشقم شده خخخخحالا جدای از شوخی این اولین باری بود که دختری این طوری مستقیم بهم نخ می داد.(البته دومین بار بود.یک بار هم دختری تو کتابخونه ازم پرسید ببخشید شما دانشجوی پزشکی هستین؟چون داشتم کتاب داستان انگلیسی می‌خوندم این فکرو کرده بود خخخخبعد من خر فکر کردم میخواد مشاوره کنکوری ازم بگیره و بهش گفتم خیر!بعدشم بدون هیچ حرفی رفت...خدا نابودش کنه که اول پیشنهاد ازدواج میده و بعدم دیگه خبری از خودش نمیده)چون در خیابون مثل عارفی وارسته چشم هامو کنترل میکنم اصلا متوجه نخ دادن و نگاه کردن دخترا نمیشم.ولی موقع ارائه طبق عادت معلمی نگاه هام رو تقسیم کردم و متوجه نگاه های اون دختر شدم)خلاصه وقتی اومدم خونه با خودم گفتم شاید این دختر کیس مناسبی برای ازدواج باشه.که انقدر‌ هم عاشقم شده.بعد یه صدایی بهم میگفت این سر کلاس لاک میزنه و کسی که لاک میزنه معمولا اهل نماز خوندن هم نیست و به من نمیخوره.یه صدای دیگه هم میگفت خب بگیرش و بعد هدایتش کن و مهم اینه دیوونه وار عاشقته خخخخخلاصه بین این دو صدا درگیر بودم که جلسه بعد فرا رسید.این دفه نوبت اون دختره بود که کنفرانس بده.یه مانتوی زرد پوشیده بود و یه لاک جیغ تر زده بود...جدای از همینا در قسمتی از کنفرانسش گفت که اصلا من نمی‌دونم که دین به کجای زندگی روزمره انسان میاد و چه فایده ای داره.آقا اینو که گفت انگار دیگه تیر خلاص بهم شلیک شد.فهمیدم کلا هیچ جوری بهم نمی‌خوریم.آخه وقتی آدم مورد های مناسب خودش هست مگه مرض داره بره با یکی ازدواج کنه که صد و هشتاد درجه باهاش فرق میکنه؟مثل این می مونه که شما یه دختری هستین که کلا اعتقاد به حجاب ندارین.بعد دو تا خواستگار براتون میاد.هر دو پسرای خوبین ولی یکیشون مشکلی با بی حجاب بودن شما نداره و اون یکی خیلی مذهبی و به شدت هم تعصبیه.خب عقل میگه به پسری که هم فکرت هست جواب مثبت بده!جدای ازین جریان یه صدایی همیشه بهم میگفت که اون دختری که انقدر‌ راحت به تو نخ داده حتما با بقیه پسر ها هم صمیمیه.و زمان که گذشت فهمیدم این حرف زیاد هم اشتباه نبود.اون دختر زیاد قرتی و اپن مایندی هم نبود ولی در نوع خودش برای تور کردن پسرای باشخصیت کلاسمون کارهایی میکرد که.......(کلا تایپش پسر باشخصیت بود خخخخ)حالا جدای ازین جریان ننم همیشه بهم میگه بعضی دخترا با ده نفر حرف میزنن و میرن توی رابطهتا بالاخره یکی اون هارو بگیره.البته من رفتار اون دخترو از لحاظ اخلاقی ارزشگذاری نمیکنم.شاید جایگاه اون پیش خدا از من بالاتر باشه.هیچ رفتار سبک خاصی هم ازش ندیدم ولی به نظرم دلیل خیلی از طلاق ها همینه که دو طرف به مشترک بودن عقایدشون توجه نمیکنن و پسره یه دخترو می بینه و هورمون هاش بهم میریزه و خودشو به فنا میده...یه بار در یه سایتی یه دختر محجبه ای نوشته بود که چرا خیلی از پسرای مذهبی میرن و با دختر بی حجاب ازدواج میکنن.الان که این مسأله برای خودمم پیش اومده به نظر خودم دلیل اصلیش کنترل نکردن نگاهه.پسره یه دختر سانتی مانتال می بینه و بعد با خودش میگه اوف اول صاحبش شم و بعد خودم هدایتش میکنم...در حموم!آقا فقط قبل از این که متنو تموم کنم بگم که منظورم این نیست دخترایی که محجبه نیستن شایسته نیستن ها.فقط میگم که هرکسی باید با هم عقیده خودش ازدواج کنه.تو اگه پسر مذهبی میخوای باید خودت هم حداقللشش در پوششت مذهبی باشی تا بتونی یکیو تور کنی.نه این که کلی لاک بزنی و ....بعد انتظار داشته باشی سفیر پاکی به پیشنهاد ازدواجت جواب مثبت بده خخخخخپ.ن:تمام پسر های کلاسمون جز یک نفر دیدگاهشون کاملا مذهبیه.به نظرم اون دختر اگه دنبال شوهر پیدا کردن در کلاسه باید کمی زرنگ باشه و ظاهرش رو کمی عوض کنه!</description>
                <category>سفیرپاکی</category>
                <author>سفیرپاکی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 13:03:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارمندی خوبه یا نه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91757330/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-qky1na1k240z</link>
                <description>قبل از اینکه اصل حرفامو بزنم چندتا نکتهٔ کنکوری بگم:  ۱- من تو یه خانوادهٔ صددرصد کارمندی به دنیا اومدم. بابام کارمند، مامانم کارمند، داداشم هم کارمند شد، خودمم همینم.  ۲- هیچ ادعای اقتصادی ندارم، تخصصم صفره.  ۳- تو عمرم تقریباً هیچ‌وقت توی تنگنای مالی جدی نیفتادم؛ همیشه یه حمایت خانوادگی بود که نذاره خیلی به زمین بخورم.ولی مدتی بود تو سرم یه چیزی می‌چرخید:  خیلی‌ها فکر می‌کنن کارمندی یعنی امنیت مطلق، ولی به نظرم توی شرایط الان ایران، بازار آزاد و تجارت شانس موفقیت بیشتری داره.  کارمند که باشی هر سال باید بشینی نگاه کنی دولت خسیس بگه «ده درصد» یا نهایت «بیست درصد» به حقوقت اضافه کرد (اونم وقتی تورم سالی پنجاه درصد می‌ره بالا!).  ولی اگه مغازه یا کسب‌وکار خودت رو داشته باشی، هر وقت دلت خواست می‌تونی روی جنست سود بکشی، هیچ سقفی هم نداری.  مثلاً همین یه ماه پیش یه کفش رو از یه جا ۲ میلیون و ۸۰۰ قیمت کردم، یه هفته بعد همون کفش تو همون مغازه شده بود ۳ میلیون و ۹۰۰! هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده بود، دلار هم تکون نخورده بود. یعنی فروشنده خودش تصمیم گرفته سودشو ببره بالا. همین!الان خیلی از کارمندا از حقوقشون شاکی‌ان. بدون اغراق فقط بانک و نفت و پتروشیمی و مخابرات حقوق درست‌ِ درست می‌دن، بقیه واقعاً دارن تلف می‌شن. خیلی‌ها شغل دوم آوردن؛ معلم که دیگه جای خودش، من پرستار هم می‌شناسم که محصولات آرایشی و بهداشتی می‌فروشه!  یعنی اگه رویای بزرگ داشته باشی، با حقوق کارمندی اصلاً نمی‌رسه. یه سقف شیشه‌ایِ سفت و سخت داره.از اون طرف کارمندی آدمو تنبل و بی‌خلاقیت می‌کنه. با خودت می‌گی «آخر ماه حقوقم میاد، چرا خودمو به زحمت بندازم؟ چرا مهارت جدید یاد بگیرم؟» آدم می‌مونه تو حالت بقا و هیچ ریسکی نمی‌کنه.وقتی من درس می‌خوندم (دهه هشتاد و اوایل نود) کارمندی هنوز خیلی ارزش داشت. پول ارزش داشت، یه کارمند معمولی می‌تونست خونه و ماشین بخره. پدرمادرها هم بچه‌هاشونو هل می‌دادن که «درس بخون، استخدام شو».  ولی الان دیگه والدین بیدار شدن! با خودشون می‌گن: «باشه درس بخونه، آخرش ماهانه بیست تومن؟ همون بره از اول شاگرد مغازه بشه بهتره!»  (درسته که درس خوندن کلی فایدهٔ دیگه داره و شاید نگاهمون یه کم مادی شده باشه، ولی خب خیلی از پدرمادرها تو عمرشون یه کتاب هم نخوندن، براشون موفقیت یعنی فقط پول.)خودم اگه معلم نبودم، قطعاً دوست داشتم برم تو بازار آزاد. شغلمو خیلی دوست دارم و اصلاً حسرت نمی‌خورم، ولی یه مدت طولانی تو ذهنم بود که «واقعاً مغازه‌داری و بازار آزاد از کارمندی بهتره».تا اینکه چندتا اتفاق ساده نظرمو عوض کرد:سکانس اول:  کافی‌نت محل برگه‌های امتحانمو پرینت کرد، یهو گفت: «خوش به حالت کارمندی، آخر ماه حداقل یه حقوق ثابت داری. من نمی‌دونم آخر ماه بیست و پنج تومن دستم میاد یا پنج تومن!»  اونجا تازه فهمیدم بازار آزاد از نظر روانی چقدر فشار میاره. فقط چند روز مشتری نیاد، هزار جور فکر توی سرت می‌چرخه.سکانس دوم:  یه کم درباره آنلاین‌شاپ و کسب‌وکارهای اینترنتی تحقیق کردم. دیدم اگه وارد بازار آزاد بشی رقبای دیوونه‌کننده‌ای داری. یا باید جزو اولین‌ها باشی یا جزو بهترین‌ها. برای بهترین شدن هم باید برند بسازی، صبر داشته باشی، خلاق باشی، مشتری‌مداری کنی... اصلاً به این سادگی‌ها نیست، احتمال موفقیتش شاید پنجاه‌پنجاه هم نباشه.سکانس سوم:  آرایشگر همیشگیم یه بار نیومد سر کار. منم رفتم پیش یکی دیگه، اونم موهامو عالی کوتاه کرد. از اون به بعد دیگه «خیانت» کردم و کمتر رفتم پیشش.همین یه خاطره کوچیک نشون داد بازار آزاد چقدر بی‌رحمه. نمی‌تونی مرخصی بگیری، نمی‌تونی بگی امروز حال ندارم. هر لحظه ممکنه مشتریتو از دست بدی. ولی کارمند که باشی، آخر هفته جلوی بخاری لم می‌دی، مرخصی می‌ری، حقوقت هم همون‌قدر واریز می‌شه.این چندتا اتفاق ساده باعث شد از اون ذهنیتِ «بازار آزاد = بهشت، کارمندی = جهنم» بیام بیرون.  شاید مسخره به نظر بیاد، ولی الان به این نتیجه رسیدم که بهترین حالت ترکیبیه: یه شغل دولتی کم‌استرس که ساعت مشخصی داره + یه فعالیت کوچیک تو بازار آزاد که یه کم هیجان و درآمد اضافه داشته باشه.خب دیگه، اینم از توصیه‌های اقتصادیِ تاجر سفیر پاکی :)  من برم دیگه، بای</description>
                <category>سفیرپاکی</category>
                <author>سفیرپاکی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 14:30:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجوای خالق با دل خسته😭</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91757330/%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%84-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87%F0%9F%98%AD-kfkkaddkmvez</link>
                <description>فرزند عزیزم،  می‌دانم خسته‌ای... نه از تن، از درون. می‌دانم سال‌هاست با چیزی می‌جنگی که گاهی حس می‌کنی تو را کوچک کرده، شکسته، یا از من دور کرده.  اما گوش کن، عزیزِ من:  من بینِ ما هیچ دیواری نمی‌بینم. هیچ فاصله‌ای نیست.  در چشم من، تو هنوز همان کودکی هستی که با امید و اشک و لبخند آفریدم. من تو را از گناهت تعریف نمی‌کنم، من تو را از عشقم تعریف می‌کنم.  هر بار که افتادی و گفتی «خدایا ببخش»، زمین نریختی—بلکه دانه‌ای شدی که برای دوباره‌روییدن، خاک را لمس کرد.  هیچ سقوطی برای من ننگ نیست؛ هر تلاشی برای برخاستن، شعفِ خلقتِ توست.  یادت باشد، من از تو خواسته‌ام به‌سوی من برگردی، نه بی‌لکه، بلکه با تمام شکست‌هایت.  اگر  سال هاست هنوز می‌جنگی، یعنی هنوز زنده‌ای، هنوز امید داری، هنوز من تو را صدا می‌زنم.  هر اشتیاقی که در قلبت به پاکی می‌جوشد، نشانه‌ای از حضور من در کار است.  جنگت با خواهش‌ها، خودش عبادتی است بزرگ‌تر از بسیاری نماز‌ها.  من تو را برای پاکی آفریدم، اما نه برای تنفر از خود.  اگر لغزیدی، فقط به‌سمت من برگرد — نه با نفرت، بلکه با مهربانی.  من آن‌قدر بزرگم که شکستت را به زیباترین رشد بدل کنم.  روزی خواهی دید، همین زخمِ امروزت می‌شود گلِ فردا.  همین دردِ چندساله، روزی منبع نوری می‌شود که با آن به دیگران آرامش می‌دهی.  پس برخیز، فرزند من.  نه برای اثبات، بلکه برای بازگشت.  من هنوز همین‌جا هستم.  همان عشقِ قدیمی.  همان آغوشِ بی‌قید.  **دوستت دارم همیشه،  خالقِ آرامِ تو.**---</description>
                <category>سفیرپاکی</category>
                <author>سفیرپاکی</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 02:13:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از مدرسه چه خبر؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91757330/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-g62tjfv1nhaw</link>
                <description>۱_سال دوم تدریسم فقط به خاطر انتقاد یکی از والدین معاون پرورشی با لحن حق به جانبی روش تدریسم رو زیر سوال برد.منم اصلا جوابی بهش ندادم و حرفشو‌ظاهری قبول کردم.با خودم گفتم کسی که تو عمرش سه تا کتاب نخونده چی از آموزش مدرن می فهمه.گذشت و گذشت و الآن که چهارمین سال تدریسم هستم خودش هر کارورزی که به مدرسه میاد رو می‌فرسته سر کلاس من!تا بهش ثابت کنه دانش آموز های این مدرسه اصلا هم بد نیستن و فقط باید مدیریت کلاس بلد باشی...یاد اون جمله افتادم که میگن اول نادیدت می گیرن،بعد مسخرت میکنن و بعد تحسینت میکنن!۲_هر معلمی در طول هفته باید ۲۴ ساعت تدریس داشته باشه.یعنی جز پنج شنبه ها و جمعه ها که تعطیله باید چهار روز به انتخاب خودش در مدرسه باشه.یکی از معلم ها به خاطر اشتباه سیستمی فقط سه روز درس داشت و بعد از دو ماه که اداره فهمید ازش خواستن که بیاد و ساعت کاریش رو اصلاح کنن.توی دفتر زنگ زده بود به یکی از معاونین اداره و می‌گفت جون من کی بهت گفت که من یه روز کم دارم؟واقعا کلی تعجب کردم.خب مردک تو اصلا فکر کن کسی نمی فهمید.چطور وجدانت راضی میشه که پولت حلال باشه؟۳_اگه خواهر یا برادر نوجوون دارین خیلی حواستون بهش باشه.الآن اکثر معاون های آموزشی مدارس نسبت به نابهنجاری های دانش آموزها مثل سیگار کشیدن و...کاملا بی تفاوت هستن.یعنی بار ها شده که مثلا از فلان دانش آموز سیگار یا ویپ و...گرفتن ولی اصلا صداشو در نیاوردن و به خانواده هم اطلاع ندادن.چون حوصله درد سر ندارن و می‌خوان همه چیز سریع حل و فصل بشه.یه تعهد الکی از دانش آموز می گیرن و خلاص.۴_کلا ساختار مدرسه جوری طراحی نشده که شما علم مفید ازش یاد بگیرین.حد نرمال دانش آموزها در یک کلاس باید حداکثر بیست تا باشه.یا خیلییی خیلییی شلوغ باشه باید ۲۵ باشه.ولی مدارس ایران خیلی هاشون از سی یا چهل به بالا هستن.خب در چنین شرایطی اکثر تمرکز معلم باید بره روی حفظ نظم و ساکت کردن بچه ها.با این وجود معلم درسش رو هم تا پایان سال به زور تموم می‌کنه.چه برسه به این که نکات غیر درسی بگه.واقعا زیاد وقت نمیشه.در این مورد کمترین تقصیر رو معلم ها دارن.فضای کلاس همون طور که خودتون هم میدونین ایده آل نیست.این طوری هم نیست که دانش آموزها بیان و بگن آخ جون امروز میخوایم چی یاد بگیریم و کجا استفاده بشه و...بعضی هاشون ذهنشون جای دیگست۵_این همه سختی از معلمی گفتم ولی واقعا خوبی های خاص خودشم داره.به طرز عجیبی اعتماد به نفس و فن بیان آدم رو تقویت می‌کنه.دیگه از سخنرانی در جمع و نه شنیدن از بقیه و این که دو ساعت بری توی مغازه و آخر چیزی نخری،نمی ترسی خخخیعنی اون لحظه ای که همه در کلاس ساکت هستن که به تو گوش بدن خیلی حس قدرت داره.حس فرمانروایی و شاخ بودن...در کنارش بعد دو سه سال تدریس هم آدم شناس خوبی میشی.یعنی قشنگ از روی قیافه میتونی تشخیص بدی که یه فرد چه اخلاق هایی ممکنه داشته باشه.(توضیحش یکم سخته)۶_امسال یه دانش آموز سال هفتم دارم که خوندن و نوشتن هم به زور بلده.یعنی جونش در میاد تا یه خط رو بنویسه.اول کمی بهش هشدار دادم بعد طبق تجربه کلا بی خیالش شدم.چون چنین دانش آموزانی طبق تجربه پایه تحصیلیشون افتضاحه و فقط یه معجزه و حمایت خانواده می‌تونه اون هارو به فرآیند تدریس بر گردونه.یه بار در کانال مدرسه دیدم که به عنوان همیار مشاور کلاسش توسط مشاور مدرسه انتخاب شده.نیشخندی زدم و گفتم بابا این نوشتن هم اصلا بلد نیست.فایده زیادی نداره این کار که بهش اعتماد به نفس بدی.گذشت و گذشت و بعد از چند جلسه دیدم سوال هایی که جا مونده بود رو بعضی هاش رو با همون خط عجیبش در یک دفتر نوشته بود!از چهار سوالی هم که ازش پرسیدم دو سوالش رو بلد بود.پیشرفت محسوسی کرده بود و از بچه ها خواستم تشویقش کنن.فکر کنم مشاور مدرسه راهنماییش کرده بود.واقعا اگه فقطط سه نفر،فقططط سه نفر در هر مدرسه ای وظیفه خودشون رو درست انجام بدن،خیلی جامعه بهتری خواهیم داشت.</description>
                <category>سفیرپاکی</category>
                <author>سفیرپاکی</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 19:47:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیصد میدم،ماچ میکنم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91757330/%D8%B3%DB%8C%D8%B5%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%85%D8%A7%DA%86-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-kg07pdjazrjf</link>
                <description>مدتیه انگیزه خاصی دیگه برای نوشتن در ویرگول ندارم.هرچقدر هم که کتاب میخونم احساس میکنم مطالب خیلی خاصی نداره که ارزش به اشتراک گذاشتن رو داشته باشه.این مدت هم انقدر‌ مشغله و جریانات مختلف داشتم که به تنها چیزی که فکر نمی‌کردم ویرگول بود!تقریبا یه ماه پیش هم اولین دیت زندگیم رو رفتم!برای آشنایی...ولی خب به نتیجه نرسید و اگه حس و حالشو داشتم تبدیلش میکنم به یه پادکست طنز ولی واقعی!فقط پسرا در همین حد بدونن که وقتی تصمیم قطعی برای ازدواج می گیری،میفهمی که دخترا یکی از یکی از بقیه بدترن!در واقع تو باید بین بد و بدتر یکیو انتخاب کنی.بگذریم...همین دیشب یه کلیپی رو دیدم که واقعا منو به فکر فرو برد...یه دختر جوونی که در ماشین نشسته بود از پیرمردی به صورت پنهانی فیلم گرفته بود و گویا پیرمرد هم مزاحمش بود.دختره از پیرمرده می‌پرسه چرا میخوای اسم منو بدونی؟پیرمرده می‌پرسه من خیلی بد تیپم؟دختره میگه نه خوبی.بعد پیرمرده آب از دهنش میفته و میگه خب شما هم خیلی خوشگلین و سیصد میدم و سوار ماشین میشم و ماچی میکنم و پیاده میشم!از پیرمرد اصرار و از دختر انکار...این کلیپ رو اگه آدم نگاه کنه کلی ممکنه بخنده ولی در اصل قضیه یک‌نکته مخوف داشت.اون هم اینه که شهوت واقعا هیچ تهی نداره.اون پیرمرد ظاهرا موجه بود و بیشتر از هفتاد سال میزد.ولی در همین سن هم باز نمیتونست خودشو کنترل کنه.هیچ چیزی مثل شهوت واقعا جنس پسر رو خوار و بی ارزش نمیکنه.فقط شهوت می‌تونه کاری کنه که مدام رسیدن به آرزوهات رو عقب بندازی.فقط شهوت باعث میشه که به چنان خفتی بیفتی که حاضر بشی از آبروت بگذری برای یه لحظه لذت.واقعا مثل یه چاهیه که هرچی درش فرو بری بازم انتها نداره.هوووفاون پیرمرد حشری کلی درس بهم داد.این که الآن اگه جلوی خودم رو نگیرم و به نفسم رو بدم روز به روز بیشتر سقوط میکنم.این که شیطان تا آخرین لحظه در کمینهحالا جدای از بحث مذهبی،یعنی اون پیرمرد با خودش فکر نمی‌کرد که با گفتن چنین حرفی چقدر من بی ارزش میشم؟</description>
                <category>سفیرپاکی</category>
                <author>سفیرپاکی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 14:29:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا قدرت مارو تبدیل به هیولا میکنه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91757330/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%87-sz9hqxgl50y3</link>
                <description>در سال ۱۹۷۱ یه روان شناس به اسم زیمباردو یه آزمایش اجتماعی در دانشگاه استفورد آمریکا انجام داد.اون ۲۴ دانشجو رو انتخاب کرد.دانشجوهایی که هیچ کدوم مشکل اخلاقی و شخصیتی خاصی نداشتن و کلا نرمال بودن.به دوازده نفرشون گفت که شما زندانی هستین و به دوازده نفر هم گفت که شما زندانبان هستین.یه محیط دقیقا شبیه سازی شده مثل زندان هم برای آزمایش در نظر گرفت.اما بعد از دو سه روز اتفاق های عجیب و ترسناکی افتاد.دانشجو هایی که زندانبان بودن بعد از مدتی رفتار های سادیستی از خودشون نشون دادن.مثلا زندانی هارو وادار میکردن که دستشویی هارو با دست تمیز کنن یا اون هارو نصف شب مدام بیدار میکردن و غذاهای خیلی بدی بهشون می دادن.کار به جایی رسید که زندانی ها داشتن افسرده می شدن و آزمایشی که قرار بود دو هفته طول بکشه در کمتر از چهار پنج روز تعطیل شد!فهمیدین که چی شد؟همون دانشجوهایی که از لحاظ اخلاقی سالم بودن،وقتی کوچکترین قدرتی گرفتن به شدت ظالم شدن و بقیه رو آزار می دادن...ازین آزمایش عجیب میتونیم بفهمیم که قدرت پدیده ترسناکی هستش که از خیلی از انسان ها هم می‌تونه هیولا بسازه.قدرت باعث میشه که انسان های کم ظرفیت گذشته و هم نوع خودشون رو فراموش کنن و بخوان اعمال برتری جویانه انجام بدن.بگذریم...چند تا مثال میزنم شاید منظورمو بهتر بفهمین.مثلا ما کلی از برنامه نویس های ویرگول انتقاد میکنیم که چرا طراحی سایت این طور هست یا الگوریتم ایراد داره و به نظرات توجهی نمیشه و...حالا کافیه خودمون یه روز بشیم رییس ویرگول.واقعا تضمینی هست که شخصیت سابق خودمون رو حفظ کنیم؟نکنه خودمون دیکتاتور تر بشیم و وقتی کاربری کوچکترین انتقادی می‌کنه مسدودش کنیم و توی دلمون بگیم هه!برو از ویرگول بهتر پیدا کن...من یه بار در این پست یه خاطره تلخ از معلمیم تعریف کردم.گفتم نزدیک امتحان خرداد یک دانش آموز به شکل بدی در گروه درسی منو مورد انتقاد قرار داد که چرا سه چهار درس آخر رو توضیح ندادم و درس آخر سوالاتش رو نگفتم.در صورتی که سوال درس آخرو گفته بودم ولی فقط چهار نفر از بچه ها سرکلاس اومده بودن.جدای ازین اصلا وظیفه معلم درسی مثل مطالعات این نیست که هم سوال بگه و هم همه چیو دقیق توضیح بده.من یادمه اون زمان به علت مطالبه گریش تشویقش کردم و اصلا باهاش برخورد بدی نداشتم و کلی کیف کردم که روی نفسم پا گذاشتم!ولی الآن که فکرشو میکنم می بینم که من در اون موقع در موضع ضعف بودم و قدرت زیادی نداشتم!چون اون سال به خاطر دانشگاه هر هفته از مدرسه مرخصی می گرفتم و مدیر مدرسه هم باهام همکاری کامل داشت.تنها معلمی هم بودم که در اون مدرسه به جز یکی دو مورد حاشیه خاصی نداشت.ترس ازین که منو وارد حاشیه کنن و زیرآبم رو بزنن باعث شد اون طوری خوب رفتار کنم!شاید اگه قدرت خیلی خیلی زیادی داشتم و رییس آموزش پرورش شهرمون برادرم بود و ده میلیارد هم توی حسابم بود اون دانش آموز رو از گروه درسی مستقیم اخراج میکردم و میرفتم پیوی بهش میگفتم برو هر غلطی میخوای بکن عمه ننه!واقعا تا کسی قدرت نگیره شخصیت خودشو نشون نمیده.یه اصل هست که میگه اگه میخوای بدونی کسی خوش اخلاق هست یا نه ببین با زیر دست هاش چطور رفتار می‌کنه!وگرنه همه در برابر رییس و بازرس و طلبکار ها خوش اخلاقن!واقعا ما در برابر کسایی که قدرت چندانی ندارن چطور رفتار میکنیم؟در برابر خواهر یا برادر کوچکترمون رفتارمون چطوریه؟در برابر مشتری فقیری که زیاد ازمون سوال میپرسه چطور رفتار میکنیم؟کرامت انسانیش رو حفظ میکنیم؟وقتی در جایی مسئول هستیم و پارتیمون هم کلفت هست به انتقادات ارباب رجوع چطوری جواب میدیم؟خوبه که این سوالات رو از خودمون بپرسیم.</description>
                <category>سفیرپاکی</category>
                <author>سفیرپاکی</author>
                <pubDate>Fri, 31 Oct 2025 18:30:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش دریا باشیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91757330/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-sesni1avmrp6</link>
                <description>می‌خوام در این پست یکی از بهترین داستان های زندگیم رو که شنیدم براتون تعریف کنم.داستانی که هر چقدر که میگذره مثال های بیشتری براش پیدا میکنم و به درست بودنش پی می برم.میگن یه روز پیرمرد حکیمی به شاگردش گفت یه مشت نمک توی لیوان آب بریز و بعدش آب رو بخور.شاگرد آب رو نوشید و بعدش گفت خیلی شوره‌.پیرمرد گفت حالا همون نمک رو داخل این رودخونه بریز و بعدش ازش بخور.شاگرد این کارو کرد و بعد گفت کاملا شیرینه و اصلا اذیت نمیشم.پیرمرد در جواب گفت مشکلات زندگی هم مثل همین نمک هستش.اگه ظرفیت روحمون مثل دریا باشه میتونیم باهاش کنار بیایم.ولی اگه مثل لیوان باشیم زیر بار مشکلات خم میشیم.زندگی سرشار از نمک هاست.این ما هستیم که تصمیم می گیریم دریا باشیم یا لیوان...واقعا میشه گفت که تموم انسان ها روی کره زمین به دو دسته ی لیوان و دریا تقسیم میشن!بعضی از دانش آموزها بد بودن وضع مالی خونوادشون باعث میشه که انگیزه پیدا کنن و شدیداً درس بخونن یا این که جایی شاگردی کنن.ولی بعضیا با خودشون میگن ما که فقیر هستیم و در ایران هم که به دنیا اومدیم.گور پدر درس و تلاش.بیا بریم درگیر مواد بشیم و دوست دختری پیدا کنیم تا کمی بهمون تسکین بده!یا یه فردی ممکنه پدر مادرش رابطه خوبی نداشته باشن و مدام دعوا کنن.اگه ظرفیت روحیش بزرگ باشه از همین شلوغی ها برای افزایش صبر و خودسازیش استفاده می‌کنه و برای مطالعه کردن انگیزه میگیره تا بعدا زندگی گرمی رو بسازه.ولی اگه انسان ضعیفی باشه می‌ره داخل اتاقش و فقط گریه می‌کنه!آخرم به خاطر کمبود محبت و سادگیش گیر یه پسر یا دختر لاشی میفته...جالبه که بدونین طبق آمار ده سال پیش بیشترین علت خودکشی در جوون ها نه به خاطر فقر و مشکلات خانوادگی بوده و نه به خاطر پوچی!مهم ترین دلیلش شکست های عشقی بوده.تو همین مدرسه ای که درس میدم میگفتن چند سال پیش دانش آموز سال هشتم عاشق یکی از فامیل هاش شده بود و چون اون دخترو بهش ندادن با تفنگ پدرش خودشو کشت...!یعنی تا چه حد می‌تونه ظرفیت روحی یک انسان پایین باشه که به خاطر یه نفری که معلوم هم نیست به صورت قطعی در آینده خوشبختش می‌کنه خودشو بکشه!بتهوون که یکی از مشهورترین موسیقی دان های تاریخ هست چند باری عاشق دخترایی از طبقه اشراف شده بود.یعنی اونایی که وضع مالیشون خوبه و به شدت زیبا هستن.ولی اون دخترا مدام بتهوون رو مسخره میکردن و اصلا بهش محل نمی دادن.چون اون زمان موسیقی دان بودن اصلا شغل حساب نمی شد.این دلشکستگی ها باعث شد که بتهوون احساسات عمیق تری نسبت به موسیقی پیدا کنه وحتی بعضی ها میگن که قطعه ی سونات مهتاب که یکی از شاهکار هاش هستش رو به خاطر همین شکست هاش سروده!چقدر یه آدم می‌تونه روحش بزرگ باشه!با یکی از کشتی گیر های ایرانی که قهرمان جهان شده بود مصاحبه کردن و گفتن راز موفقیتت چی بود؟و اون گفت که میخواستم چرخه فقر رو در خونوادم بشکونم.یعنی این شخص هم پدرش فقیر بود.هم پدرش بزرگش.هم هفت جدش.ولی چون دریا بود از سختی هاش درس گرفت و گفت تا کی بدبختی و فلاکت؟و آینده ی خودشو تأمین کرد.واقعا ما انسان ها هر لحظه در حال انتخاب هستیم.مخصوصا موقع به وجود اومدن چالش ها.باید بین دریا بودن یا لیوان بودن یکی رو انتخاب کنیم!</description>
                <category>سفیرپاکی</category>
                <author>سفیرپاکی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Oct 2025 19:36:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۳۶۵ روز من وخدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91757330/%DB%B3%DB%B6%DB%B5-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D9%88%D8%AE%D8%AF%D8%A7-rdqkjt28ccjf</link>
                <description>تقریبا هممون اسم کتاب ۳۶۵ روز بدون تو رو شنیدیم.کتابی که در اون نویسنده هر روز چند تا جمله ی غم انگیز و عاشقانه درباره دوری از معشوقش نوشته.جمله هایی که با روح و روان هرکسی که کوچکترین رابطه عاطفی داشته باشه بازی می‌کنه.کتابی برای عاشق های زمینی که میتونن باهاش گریه کنن و بغض های فرو‌ خوردشون رو بیرون بریزن.یه شایعه مشهور هم هست که میگه نویسنده ی این کتاب بعد از روز دویستم خودکشی کرده و کتاب رو به پایان نرسونده...ولی نه...نویسنده نه تنها خودکشی نکرده بلکه کتاب جدیدی رو نوشته به اسم ۳۶۵ روز من و خدا....این دفه به جای امیدبستن به عشق سطحی وگذرا رو به نیایش آورده و انگار بهتر از هرکسی فهمیده که عشق واقعی خداست و باید به برنامه هایی که برای زندگیمون داره اعتماد کنیم.آنقدر جملات این کتاب آرامش دهنده هست که من ترجیح دادم بیشتر از این درباره این کتاب صحبت نکنم و فقط قسمت هایی از جملات این کتاب رو براتون بذارم.تا به آرامش برسین و بفهمین خدایی هنوز وجود داره._وقتی خدا تورو از شر نجات میده دیگه نیفت دنبالش._منتظر کار خدا موندن همیشه راحت نیست.ولی همیشه ارزششو داره._کسی که خدا برات در نظر داره تورو به خدا نزدیک تر می‌کنه._دلم میخواد ازدواجم از عروسیم قشنگ تر بشه._خدا هیچ وقت نمی‌ذاره چیزی که از دست دادی بهترین چیزی باشه که توی زندگیت داشتی._اگه به کسی علاقه داری اول دعا کن؛یکهو خودت رو وسط ننداز که آخرش ببینی خواست خدا نبوده و صدمه ببینی._امیدوارم این دفه که عشق میاد سراغت از طرف خدا باشه:امن،مطمئن،دلگرم کننده و ختم به ازدواج._گاهی خدا قلبتو می‌شکنه تا روحتو نجات بده._خدا هنوز داره داستانت رو می نویسه،مدام قلمش رو ندزد،به نویسنده اعتماد کن.</description>
                <category>سفیرپاکی</category>
                <author>سفیرپاکی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Oct 2025 23:48:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی مترجم دختر عرب شدم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91757330/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B9%D8%B1%D8%A8-%D8%B4%D8%AF%D9%85-lii2w4rzdxoc</link>
                <description>سلااام بر همگی.بالاخره من بعد از مدتی غیبت صغرا برگشتم.ممنون از کاربرایی که مدام بهم ایمیل میدادن و حالمو می پرسیدن.سعی میکنم به خاطر احترام به مخاطبینم فعالیتم رو کم نکنم.چون من هراعتبار و شهرتی که در ویرگول دارم همش لطف شماها بوده.بگذریم...می‌خوام یه خاطره جالبی تعریف کنم که در قم برام رخ داد...وقتی که مترجم یه مادر و دختر عرب شدم!</description>
                <category>سفیرپاکی</category>
                <author>سفیرپاکی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Sep 2025 23:56:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هَر وَری گو !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91757330/%D9%87%D9%8E%D8%B1-%D9%88%D9%8E%D8%B1%DB%8C-%DA%AF%D9%88-qcapgycxlcwe</link>
                <description>۱_چه دیالوگ جالبی از سریال مؤسسه شنیدم.جریان ازین قراره که یه باندمخفی نوجوون های باهوش رو در جایی زندانی می‌کنه تا آزمایش های ژنتیکی روشون انجام بده.اون مکان انقدر‌‌ امنیتی هست که یکی از نوجوون ها از فرار کردن پشیمون میشه و به دوستش میگه وقتی قراره ببازیم چرا باید بجنگیم؟و دوستش بهش میگه«:گاهی وقتا فقط با نشون دادن این که هنوز حاضری بجنگی،برنده میشی!»۲_شیطان هیچوقت بهت نمیگه: رشد کن ،وارد رابطه شو عشق رو تجربه کن و سکس کن.یادت باشه‌شیطان تورو تشویق میکنه خودارضایی کنی بهت میگه کی حوصله داره جلو بره ،وارد رابطه های سطحی شو، کی حوصله داره رابطه مطمعن بسازه،همه دارن پسرفت میکنن تو هم رشد نکنی چیزی نمیشه که!نا امید باش و حس حقارت کن   .و دوباره خود ارضایی کن جیگرت حال بیاد. تهش کسی نمیشه کسی... الکی دارن تلاش میکنن!۳_خودمم ارز دیجیتال دارم و با کریپتو مخالف نیستم ولی چقدر چرتن تبلیغاتی که مدام میگن اگه سال ۹۷ فلان چیزو می خریدی الآن پولت چند برابر شده بود یا پارسال فلان ارز رو از دست دادی و امسال به نظرت چه فرصتی ازدست میدی؟خب گوسفند تو اگه پفک هم بخری بعد سه سال قیمتش پنج برابر میشه!این چرندیات چیه میگین.۴_امنیت رو خدا میده...نه خودت...نه بابات...نه پولات...نه دولت....نه خونه محکمی که توشی...نه پلیس و نه همسرت و نه تدبیر خودت...امنیت رو فقط و فقط خدا میده.گول‌نخور.فقط روی خدا حساب کن.امام علی:هیچ بنده ای خالص نخواهد شد،مگر این که اعتماد او به آن چه در دست خداست،بیشتر از آنچه در دست خود دارد باشد.۵_سال اولی که معلم بودم اصلا محتاط نبودم و با دانش آموزها درباره هرچیزی حرف میزدم.از شکست عشقی و عاشقی بگیر تا مواد مخدر و....یه بار واسشون توضیح دادم که چرا تو این سن نباید رفت دنبال دختربازی و عاشقی و این که باعث افت تحصیلی و نرسیدن به هدف میشه.دیدم آخر کلاس یکی از دانش آموزها یه کاغذ بهم داد که دقیق محتواش رو الآن یادم نیست ولی قسمتی از متن این بود که استاد دوستی با جنس مخالف خودش   یه نوع سرگرمیه!(اون لحظه دلم برای دختری که باهاش توی رابطه بود سوخت!اون عشق ابدی می دید و این سرگرمی!)۶_چند وقت پیش یه فیلم هندی دیدم به اسم سیلی.جریان ازین قرار بود که یه دختر جوان در مهمانی از همسرش سیلی میخوره و به خاطر همون سیلی سعی می‌کنه طلاق بگیره!هرچقدر دوستان و شوهرش می‌خوان پشیمونش کنن،قبول نمیکنه.برای خودم تا مدت ها دلیل رفتار این زن سوال بود تا این که زندگی اطرافیانم رو دیدم!واقعیت اینه که اولین حرمت شکنی بین زوجین باعث میشه که روشون به همدیگه باز بشه و نتیجش هم بشه فرزندانی که در یک محیط ناسالم روز به روز پژمرده تر میشن!چه زندگی هایی که ادامه پیدا کردن ولی از طلاق بدتر بودن!</description>
                <category>سفیرپاکی</category>
                <author>سفیرپاکی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 16:58:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب مخزن الاشرار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91757330/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%AE%D8%B2%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D8%B1-qvnsa1ksxljq</link>
                <description>وقتایی که آدم خیلی بی حوصله میشه نه می‌تونه فیلم و سریال نگاه کنه ونه این که خیابون هارو متر کنه.نیاز به یه تفریح خیلی جمع و جور داره تا دوباره خودشو بتونه پیدا کنه.شعر خوندن و علی الخصوص شعر طنز یکی از اون کارهایی هست که انگار روح مارو می‌تونه شارژ کنه.می‌خوام کتابیو بهتون معرفی کنم که تونست حال من رو برای مدت کوتاهی هم که شده خوب کنه!</description>
                <category>سفیرپاکی</category>
                <author>سفیرپاکی</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 23:44:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه برای خدای مهربونم</title>
                <link>https://virgool.io/eyvoon/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D9%88%D9%86%D9%85-gf0jmdchigtt</link>
                <description>سلام ای خدای مهربونگفتم مهربون چون اگه این طوری نبودی گناهکار هایی مثل ما هیچ وقت فرصت توبه پیدا نمی کردن...هرچند خیلی وقتا از لطف تو سوء استفاده میکنیم و خودمونو به فراموشی می‌زنیم.فراموش کردن این که گناه مثل یک سرابهسرابی که اولش شاید جذاب به نظر بیادولی وقتی میری طرفش تشنه تر میشینه تنها نیازت برطرف نمیشهبلکه شرمنده ی‌وجدانت میشیهمون وجدانی که ته موندش باعث شد این متنو بنویسم....تو بزرگترین تکیه گاهی هستی که هر انسانی می‌تونه برای خودش انتخاب کنه.پول،پدر،مادر،عشق و...همه ی اینا یه روز میرن...فقط خودتی که باقی می مونیحتی تو لحظه ی مرگ و....ولی چیزی که عجیبه اینه که خیلی وقتا اعتقاداتمون رو فدا میکنیمبه خاطر چیزایی که قطعا یه روز تنهامون میذارن...به خاطر هوس های کوتاه مدت چه آینده ای از خودمون تباه میکنیم...نه اشتباه نکن...منظورم از آینده جهان آخرت نیست...من خیلی کوتاه بین تر از اونی هستم که به فکر توشه جمع کردن برای اونجا باشم...منظورم همین روز ها و هفته هاست...که داره با گناه هدر می‌ره و انگار نه انگار...اون هم روزهایی که مهمترین دوره ی عمرموم هست..چیزی به اسم جوونی که شیطان با سرباز هاش مدام میخواد تسخیرش کنه...گاهی با شهوتگاهی با غیبتگاهی با ناامیدیو گاهی با دل بستگی...واقعا من خیلی ضعیفم...در برابر همه چیز خیلی ضعیفم...یه مدت فکر میکردم به خاطر بعضی شرایط راحت میتونم به خواسته هام برسم...ولی الآن می‌دونم که تو پشت همه چیز بودی...چه پیروزی ها و چه شکست ها...شکست هایی که اگه رخ نمیدادن الآن نابود شده بودم!چون تو خیلی وقتا نقشه های منو نابود کردی تا نقشه هام منو نابود نکنن...ازت ممنونم...واقعا بیشتر از لیاقتم بهم لطف کردی...هیچ طوره نمیتونم ازت ایراد بگیرم...کاش همون طور که تو خداییت رو بلد بودی منم بندگی رو بلد بودم....منم بلد بودم روی عهدم بمونم و بلد بودم خودمو برای همیشه از گرداب گناه دور نگه دارم...ولی انگار شرمندگی قسمت منهو بخشندگی تقدیر تو!</description>
                <category>سفیرپاکی</category>
                <author>سفیرپاکی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Aug 2025 17:16:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا کمکم کنین🚨</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91757330/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%DA%A9%D9%85%DA%A9%D9%85-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%86%F0%9F%9A%A8-d5zjgs5olen9</link>
                <description>متنفرم از این که در ویرگول درباره تجربیات تلخم صحبت کنم.از یه طرف اون خاطرات زنده میشه و از طرف دیگه حس میکنم انرژی منفی ساطع میکنم!ولی مشاوره هایی که تاحالا از کاربرای ویرگول گرفتم خودش بزرگترین امتیازه که هر تجربه تلخی رو اینجا درمیون بگذارم.در این پست درباره ماجرای یک فرد همجنس باز صحبت کردم که اولش بهم گفت با هم قدم بزنیم و من هم قبول کردم.چون تجربه رو به رو شدن با فرد همجنس‌باز نداشتم و به اصطلاح پاستوریزه بودم!کمی که گذشت و از شدت زود صمیمی شدنش فهمیدم که اوضاش خرابه و بعدش هم پیچوندمش.گذشت و گذشت تا یه تجربه تلخ دیگه برام پیش اومد.تجربه ای که انقدر‌‌ روح منو بهم ریخته که الآن در ساندویچی!مجبور شدم برای تخلیه روحی این متنو بنویسم.چند هفته پیش وقتی از کلاس رانندگی برگشتم رفتم توی پارک مرکز شهرمون.دقیقا نزدیک ترین پارک به آموزشگاه.دیدم یه فرد تقریبا ۳۲ ساله ای داره بهم نگاه می‌کنه.منم که دیر دانلود شده بودم یکی دو باری نگاش کردم.از سر کنجکاوی.گذشت و گذشت تا ازون پارک رفتم.چند قدمی از پارک فاصله نگرفته بودم که اون مرد شیطان صفت بهم گفت میای با هم دوست بشیم؟منم که این بار با تجربه تر شده بودم همون اول گفتم نه.هرچند صدام می لرزید.بعد گفت ازت خوشم اومده.قدم هامو تند تند کردم.ولی باز افتاده بود دنبالم.کمی که گذشت دیدم پشت سرم نیست.خیالم راحت شد و یکهو دیدم کمی جلوتر داره راه می‌ره و حواسش زیر چشمی به من هست.خیلی دچار اضطراب شدم.تصمیم گرفتم برگردم به پارک.چون دقیقا جلوی همون پارک چند تا پلیس بود.رفتم اونجا و دیدم کمی با فاصله،منو زیر نظر داره.اول خواستم به پلیس ها اطلاع بدم ولی نتونستم.با خودم گفتم الآن بهم میخندن!و من هم که مدرکی ندارم.بعد سریع اسنپ گرفتم و رفتم خونه.وقتی رسیدم خونه تا ۱۵ دقیقه فقط روی مبل ولوشده بودم.نمی‌تونستم هیچ کاری کنم.با خودم میگفتم آخه چرا من؟مگه من چه وایب خاصی به این افراد مریض میدم؟نکنه مشکل از لباس پوشیدن منه؟که ست می‌پوشم یا بعضی وقتا لش می پوشم.یکهو یادم افتاد که وقتی هم جنس باز اولی طرف من اومده بود پولیور تنم بود و اصلا لباسی نداشتم که جلب توجه کنه.از هوش مصنوعی کمک گرفتم و گفت باید با لحن محکم تری باهاش حرف می‌زدی یا بهش میگفتی که می‌دونم داری تعقیبم می‌کنی و...و حتی می‌گفت زنگ بزن ۱۱۰ و بگو یه فردی داره تعقیبم می‌کنه و من حس امنیت ندارم و لطفاً مأمور بفرستین!مشاوره هاش کمی برام جالب و در عین حال عجیب بود.فکر نمی‌کردم زیاد کار به اون مرحله برسه.تا این که امروز دوباره اون اتفاق افتاد...رفتم به همون پارک...با کتاب خوانم در حال مطالعه بودم.چند دقیقه که گذشت دوباره همون فرد نحس رو دیدم!با فاصله تقریبا زیادی از من نشسته بود.این سری به من نگاه نمی‌کرد ولی آژیر خطر دوباره فعال شد.بطری که باهام بود رو انداختم سطل آشغال و سریع از اون پارک خارج شدم.بعدش کمی که راه افتادم،رفتم داخل یک پاساژ زنونه زیرزمینی.در حد دو سه دقیقه اونجا گشتم و وقتی دیدم ازش خبری نیست خوشحال شدم و به راه افتادم.ولی این پایان ماجرا نبود!کمی که گذشت متوجه شدم از فاصله تقریبا دوری داره منو تعقیب می‌کنه!به شدت هول شدم و اضطراب گرفتم.اول تصمیم گرفتم برم خونه مادر بزرگم که دقیقا نزدیک همون پارک و مرکز شهر بود...ولی اون نباید اونجارو یاد می‌گرفت!چون از تجربه تعقیب قبلی یه جورایی حدس زدم که دنبال محل سکونت من هست.بعد خواستم برم داخل آب میوه فروشی که صاحبش دوستم هست.ولی گفتم خب چه فایده...تا کی باید اونجا بمونم؟همین طوری به راهم ادامه دادم و البته خیالم هم کاملا راحت بود که در مرکز شهر هستم و خیابون ها هم شلوغن.یکهو به سرم زد که از اون فرد عکس بگیرم و برای خانواده بفرستم.ولی گفتم مادرم همین طوریش هم وقتی میرم بیرون کلی اضطراب الکی داره.دیگه چه برسه وقتی یه نفر منو تعقیب می‌کنه.باز پشیمون شدم و گفتم حداقل عکسشو بگیرم تا بعدا بتونم ازش شکایت کنم.وقتی گوشی رو از توی کیفم در آوردم یکهو دیدم گوشیم قفل هوشمند شده...یعنی تا نیم ساعت دیگه نمیتونم وارد برنامه هاش بشم...(برای این که کمتر از فضای مجازی استفاده کنم این کارو میکنم)یعنی این نیم ساعت باید چکار میکردم؟به راهم کمی تند ادامه دادم و مرتب جاهام رو عوض میکردم که دیدم از دور فرشته نجات رسید!یکی به اون فرد شیطان صفت حرومزاده سلام کرد و مشغول صحبت شد و منم بدو بدو رفتم به پارک کنار سینمای شهرمون که بهم نزدیک بود.چند باری پشت سرم رو نگاه کردم و دیدم خبری نبود.خیالم راحت شد.ولی باز دچار وسواس عجیبی شده بودم.شاید نزدیک ده بار دور و بر رو نگاه میکردم که ببینم اون فرد کنارم هست یا نه...دیگه این بار خیالم راحت شد و مشغول مطالعه شدم.کمی که گذشت گرسنم شد و رفتم ساندویچی.و از همینجا و همین الآن دارم متنو می‌نویسم.مادرم بهم پیام داد که من درپارک هستم واگه خواستی بیا اونجا!دقیقا همون پارکی که ازش دیگه کمی میترسم!و من هم قطعا الان نمیرم اونجاکلا حس بدی ازون پارک گرفتم.بچه ها واقعا نمی‌دونم چکار کنم.یعنی دخترایی که مدام تحت تعقیب یا تیکه انداختن قرار گرفته میشن چکار میکنن؟من با این که پسرم به شدت دچار اضطراب شدم با این که کلا آدم آرومی هستم.نمی‌دونم در موقعیت بعدی چکار کنم.یه صدا بهم گفت دیگه اون پارک نرو ولی چرا به خاطر یه فرد مریض باید خودمو از تفریح محروم کنم؟واقعا در برابر این مسأله در بن بست ذهنی قرار گرفتم.امیدوارم به دخترا برنخوره ولی با این تجربیاتی که داشتم خدارو بابت پسر بودنم شکر میکنم!با این مریض های جنسی ما پسرا هم انگار امنیت نداریم چه برسه به دخترا!جالبه که هوش مصنوعی هم گفته بود که تو اگه بدترین تیپ رو هم می‌زدی باز دلیلی نداشت که اون مرد حریم هارو رعایت نکنه...بگذریم...لطفا بهم مشاوره بدین.چکار کنم؟پ.ن۱:یاد پست بشیر صابر افتادم که می‌گفت بعضیا تهدیدش کردن و اونم رفت اسپری فلفل درست کرد!اون لحظه حرفشو نفهمیدم و راستش کمی برام مسخره بود ولی الآن کاملا درکش میکنم!شاید داشتن اسپری فلفل حداقل فایدش این باشه که کمی احساس امنیت کنی!</description>
                <category>سفیرپاکی</category>
                <author>سفیرپاکی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jul 2025 21:36:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توبه ی شیطان را بپذیرید!</title>
                <link>https://virgool.io/estekbar/%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AF-zrfh2wuv2erz</link>
                <description>به شیطان بگویید توبه کنددیگر نیازی به فریب آدم نیستو به خداوند هم بگویید جهنمش را خاموش کند!چراکه قساوت انسان ها باعث تعجب شیطان شده و هیچ آتشی نمی تواند پلید ترین موجودات تاریخ را قصاص کند.به مسلمانان هم بگویید رسم مسلمانی را ترک گویند.سال هاست که دیگر مناسبتی با دین خود ندارند!به روضه خوان ها بگویید کربلا را فراموش کنند.هزاران علی اصغر در جای دیگر از جهان در حال پر گشون هستند.و به انسان ها بگویید دیگر از انسانیت دم نزنندوقتی کشتار هم نوعان برایشان صرفا تبدیل به عدد شده!و به کاتبان هم بگویید که دیگر قلم به دست نگیرندچرا که مردم غزه نیاز به آذوقه و اسلحه دارند نه همدردی های پوشالی!</description>
                <category>سفیرپاکی</category>
                <author>سفیرپاکی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jul 2025 12:56:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>