<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کولی درونِ آتش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_91758036</link>
        <description>با سینه‌یِ خالی‌ام فریاد می‌زنم، هنوز هم من را می‌شنوی؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:22:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4860195/avatar/co9GXr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کولی درونِ آتش</title>
            <link>https://virgool.io/@m_91758036</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هشتم( معایب سانتیمانتال بودن)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91758036/%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-xpqpz3057ead</link>
                <description>من سانتیمانتالم؟ نمی‌دانم. لابد هستم.یک چیزهایی یادم می‌ماندو دفن نمی‌شود زیر هیچ گوری که سرم سوت می‌کشد. مثلا چرا باید یادم باشد رها بعد از دیدن آن فیلم توی تاریکی اتاق ازشدت هیجان به پهنای صورت اشک ریخت؟مثلا چرا باید یادم باید الف آن روز که برایش ویس کلاس را فرستادم پیراهن راه‌راه پوشیده بود و با ذوق بستنی‌اش را لیس می‌زد؟چرا یادم نمی‌رود مردی که توی اتوبوس نشسته بود و سه‌روز هفته درحال تحلیلش بودم همیشه پای چپش را کج می‌گذاشت زمین؟بعد بشینم و زارزار گریه کنم برای این تصاویر؟چرا آدم‌ها را یادت نمی‌رود زهرا؟ چرا هوتوتو نمی‌شوند این خاطرات؟خوابیده روی مبل دارم می‌نویسم چون دیگر از قرص خوردن و حبس کردن خودم توی اتاق خسته شده‌ام.خوابیده روی مبل، با ضربان خفه‌کننده قلبم دارم می‌نویسم چون کلافه شدم انقدر بین تصاویر هذیانی یاد آدم‌ها کردم و غصه‌ام بیشتر شد.اه لعنتی‌ها، چطور انقدر زود بعد از خداحافظی از هم می‌روید روی پله‌ی بعدی؟حسادت می‌کنم؟بلهبلهبلهرشک می‌ورزم؟بلهبلهبلههمه‌ی افعال مربوطه را، با بارِ مثبت و منفی‌شان ردیف کن و تا ابد پاسخم را بشنو که می‌گویم:بلهبلهبلهمهم نیست که هستی و  کی هم را شناختیم، نه تنها یادم نمی‌روی، تمام ویژگی‌هایت سنجاق می‌شود به تنت، بعد که دارم راه می‌روم، گلبرگی می‌بینم روی خطی، یاد تو می‌افتم چون مثلا گل‌ِ سرت فلان‌روز رنگ گلبرگ‌های یاسی این گل بود.بعد کامل یادت می‌افتم، زنده می‌شوی، اشک می‌ریرم برای قلبی که از دلتنگی فشرده می‌شود، تصویرت را درآغوش می‌کشم.هزاربار که تکرار شود مگر از یادم می‌روند این آدمیزادها؟تمام توها بدن حافظه‌ام را پر کرده‌اند، چطور بتوانم یکی‌شان را پاک کنم؟ اصلا چطور آدم‌ها هم را فراموش می‌کنند؟ من چرا وسط سوپ خوردن یاد سرما خوردن دوستِ صمیمی هفت‌سالگی‌ام می‌افتم و قلبم فشرده می‌شود؟بعد کل شب خوابش را می‌بینم.چرا قلب من انقدر توی مشت این و آن و خودم مچاله می‌شود؟اوپا می‌گوید:&quot;عیبی نداره سخت آدم‌ها رو فراموش کنی، تو این شکلی هستی!&quot;ولی اوپا شخصیت یک سریال است، چه می‌داند توی واقعیت چقدر درد دارد انقدر دلتنگیدلتنگ هزارنفر بودن. بعد هم دیدن اینکه کسی دلتنگ تو نیست.</description>
                <category>کولی درونِ آتش</category>
                <author>کولی درونِ آتش</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 20:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفتم(هیچ‌چیز جز یک مشت تصویر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91758036/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AC%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-wwc1r5u4lp7n</link>
                <description>نباید فکر کنم، باید سعی کنم بنویسم، یادم نیست از کی شروع شد. فقط تصویرها می‌آیند توی سرم. مهم است از کی شروع شود؟علی گفت بنویس، جای کلماتی که توی حلقت گیر می‌کنند و فقط هق‌هق می‌شوند بنویس چه می‌بینی.من به سختی می‌توانم تایپ کنم، مدام دست‌هایم می‌لرزند، بستن دکمه‌ی لباسم، ورق زدن کتاب‌ها یک دقیقه از من زمان می‌برد، فکرم که توی هپروت.فقط یک مشت تصویر می‌بینم.این چیزها خجالت ندارد، آدمِ انتزاعی خاورمیانه‌ای حمله‌ی اضطرابی بهش دست ندهد به کی دست بدهد؟زن می‌بینم، مدام پشت چشم‌هایم زنی می‌بینم با رژ قهوه‌ای که دارد سر بچه‌ی خودش را می‌جود.پروانه می‌بینم، مروانه‌های نارنجی وسط گندمزارنور می‌بینم، بعد انگار داریم راه می‌رویم روی نور. پاهایم روی زمین نیست.اینجا، توی واقعیت، کل رگ‌هایم درد می‌کنند، می‌توانم جریان درد را روی بخش خارجی لوله‌ای‌شان احساس کنم، هرچقدر قرص می‌خورم فایده ندارد.تازه قرص خوردن اصالت درد کشیدن را می‌برد زیر سوال. ولی از یک‌جا به بعد وا می‌دهی، نمی‌توانی با اصالت درد بکشی چون ظرفیتش را نداری.همه‌جا سایه می‌بینم، کل اطرافم سایه است، مرگ، همه‌جا مرگ می‌بینم.توی جسد گربه‌ی ول شده وسط خیابان تا درخت‌ها، تا عشاق.همه‌جا. زندگی کجا غیبش زد یکدفعه؟، فقط بلدم بلرزم.نه، توی مرداب فرو می‌روم.می‌بینم زنی، له می‌کند زیر پایش گلبرگ‌های زرد آفتابگردان را. من این‌ها را می‌بینم..علی  می‌گوید خودت خودت را بدبخت کرده‌ای انقدر اصرار داری دچار زیستن باشی، می‌گوید ساده بگیر، فرو برو در روزمره.می‌گویم یک‌جایی به بعد مرز نتوانستن و نخواستن برایم مخدوش شد.اصلا نمی‌فهمم همه‌ی این توهم‌ها خودخواسته است یا جبر.بدنم درد می‌گیرد، فقط دراز می‌کشم روی زمین. دلم برای وقتی که فکرم درگیر چیزی جز مرگ بود تنگ شده.فقط دراز می‌کشم روی زمین. هربار که داستانم را می‌خوانم تازه عمق فاجعه را می‌فهمم. کل بدنم تیر می‌کشد.انسان واقعا این بار امانت را چطور می‌کشد، چه شانسی بود این قرعه‌ی لعنتی.</description>
                <category>کولی درونِ آتش</category>
                <author>کولی درونِ آتش</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 23:35:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ششم(متجاوزانی که رسیدند به پوست تن)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91758036/%D8%B4%D8%B4%D9%85%D9%85%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%86-avbfbmyjsaz0</link>
                <description>از یک طرف مخروبه  برای دیدن داشتو از طرف دیگرش، برگ سبز درختیک‌جایی از تنم درد دارد، یک‌جا که نه. کل تنم درد می‌کند.وقتی مامان نشست توی اتاق و درباره‌ی خواستگار صحبت کدد، فکر کردم کل تنم می‌سوزد.هربار مردی می‌خواهد نزدیکم شود_به‌معنایی غیردوستانه_، حس می‌کنم یک‌نفر افتاده به جانم و با دندان‌هایش کل پوست تنم را می‌کند.حس می‌کنم به زمینِ وجودم تجاوز کرده‌اند، کل بدنم درد می‌گیرد، می‌سوزد.مامان می‌پرسد چرا نه؟ ، من بلندبلند می‌خندم و می‌لرزم.بعد که می‌روم توی خیابان خنده‌ام گریه می‌شود ولی هنوز می‌لرزم.یاد عین می‌افتم روی نیمکت وقتی چشم‌هایش برق می‌زد و فال عاشقانه را برمی‌گرداند به خودش.چطور آن لحظه نلرزیدم؟توی خوابگاه زارزار زدم زیر گریه.نه. راجع‌به مردها نیست فقط. آن دختر توی Slowly. آن شب با نامه‌اش تا خود صبح لرزیدم و درد کشیدم.وقتی کسی من را نمی‌شناسد و اینطور می‌گوید از من خوشش آمده، حس می‌کنم کسی از خط مرزهای تنم عبور کرده، بی‌اجازه، توده‌ی سیاه حضورش را فرو می‌کند زیر پوست تنم.فقط تو من را شناختی، حالا کم‌کم دارم یاد می‌گیرم خودم هم بشناسم.حالم خوب نیست. یک چیزهایی تمام‌شده به‌نظر می‌رسند. مثل عمیق حس کردن احساسات.پشت پلک‌هایم فقط تصویرهای مرده می‌بینم، توی بدنم نیستم، یک جایی نزدیکش قدم برمی‌دارم.خواسته و ناخواسته هرلحطه به مرگ فکر می‌کنم. همه‌چیز روی خاک سست بنا شده.از هیچ‌چیزی مطمئن نیستم. زندگی خیلی بی‌شکل به‌نظر می‌رسد، دست‌های من ولی برای شکل دادن به این گل خسته‌اند. خسته که نه، انگار قطع شده‌اند.بی‌دست، بی‌دست مشک را به دندان کشید توی آن اسطوره‌های مذهبی.با هر عضو دیگری که تلاش می‌کنم، زندگی زشت درمی‌آید.نمی‌توانم منسجم بنویسم  نمی‌توانم منسجم فکر کنم. یکدفعه منفجر می‌شود یک پشت خون پشک پلک‌هایم. چرا انقدر مرگ را می‌بینم؟کاش نجاتم بدهی. نمی‌دانم این را خطاب به لوکا می‌گویم یا اوپا. یا لورکا.یا خودم.اصلا از چه چیزی باید نجات پیدا کنم؟فکر می‌کنم کاش مطمئن بودم آدم‌ها نمی‌میرند، اگر مطمئن بودم همین حالا می‌رفتم از خانه. نه دلم برای لحظاتی که مامان بغلم بود تنگ می‌شد، نه برای مهدی.می‌خواهم بروم و باز خودم را با سریال غرق کنم، چندقسمت دیگر که تمام شود هم دلم برای چشم‌های عسلی هارام تنگ می‌شود هم برای لباس‌های مشکی اوپا.وقتی مامان نشست بغلم و با عصبانیت پرسید چرا نه، من زل زدم به صفحه‌ی لپ‌تاپ، چون همان چندلحظه که به مامان نگاه کردم انگار سردار سپاه متجاوزان شده بود، زشت شده بود، کریه.زل زدم به صفحه‌ی لپ‌تاپ و مامان که رفت فکر کردم دلم می‌خواهد اوپا را بغل کنم.این یک سیکل تکراری‌ست، وقتی از آدم‌ها ضربه‌ای می‌بینم تصور می‌کنم چقدر آدمی که دوستیش دارم بی‌نظیر است و دلم می‌خواهد محکم بغلش کنم.در تخیلاتم خفه شده‌ام. مهم نیست.خسته‌ام، کل پوست تنم می‌سوزد.</description>
                <category>کولی درونِ آتش</category>
                <author>کولی درونِ آتش</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 22:40:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجم (یک قدم قبل از مرگ)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91758036/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-oxuxsz0eb8vw</link>
                <description>شاتی از فیلم &quot;ضد مسیح&quot; اثر لارس فون تریهخوب نیستم، بدم. شاید بد هم نیستم، شاید نیستی هم نیستم.خالی‌ام.امشب عاشق نیستم، تنها نیستم، امشب مرده‌ام. نمی‌دونم چطور خودم از بدنم جدا می‌شم و می‌ایستم گوشه‌ای. اینطور وقت‌ها باز نگه داشتن چشم‌هام برام سخته، بزور پاهام رو می‌کشونم تا راه برم، اگر سوالی ازم بپرسن، نمی‌تونم لب‌هام رو از هم باز کنم، با آواهایی که توی گلوم می‌سازم جواب می‌دم.اینطور وقت‌ها فقط چشم‌هام پر و خالی می‌شه و کلمه‌ها تو سرم آوار می‌شن روی هم.کلماتی که اصلا کافی نیستن برای شرح دادن وضعیتم. من چم می‌شه؟شبیه کسی که روحش رو فروخته به شیطان، موجودی از درونم وسط سینه‌م رو خنج می‌کشه، زندگی خالی می‌شه. ماهیِ عزیز و سرخ زیستن که با انگشت‌هام بهش غذا می‌دادم، می‌شه اسکلت پوسیده‌ای که خرچ‌خرچ لای دندونای مرگ صدا می‌ده.امان از این استعاره‌ها، چقدر خودم رو می‌بینم درحال پوسیدن زیر خاکِ دور ریشه‌های یک درخت.چرا انقدر همه‌ی چیزهایی که چندلحظه‌ی پیش معنا داشتن خالی بنظر می‌رسن؟دیگه نمی‌تونم حتی بزور خودم رو مجبور کنم برای جواب دادن به آدم‌ها، اینکه فلانی چی گفت و فردا کوییز داریم و پلات و صحنه‌ی اول هنوز آماده نیست و چه و چه و چه‌.فقط اشکام جاری می‌شه که چرا من اینجا نیستم. پس من کجاام؟شات دیگری از همان فیلمنمی‌دونم. مطمئنم فون‌تریه دست روحم رو گرفته و توی جنگل داره جلوش می‌بره.توی مه گم می‌شم. دوست دارم بدنم رو سوراخ کنم. دوست دارم وسط سینه‌ام رو سوراخ کنم و با خون پرش کنم، بعد توی خون‌ها گل بکارم، گل بکاریم.دوست دارم جیغ بکشم، از توی دهنم پروانه آزاد بشه و پرواز کنه. ولی پلک‌هام رو که می‌‌بندم، پشت سیاهی چشم‌هام فقط پرنده‌های مرده می‌بینم که از آسمون سقوط می‌کنن روی خاک.مامان معتقده من رو طلسم کردن، هرارتا دعا و فال و کوفت‌و زهرمار گرفت که خوب بشم، نشدم. خودم نمی‌دونم چمه، فقط از اینکه مامان اینطور وقت‌ها شبیه یک بیگانه‌یِ ترسناک بهم زل می‌زنه قلبم تیر می‌کشه.من فقط حس می‌کنم کسی از توی بدنم داره خودشو محکم می‌کوبه به دیواره‌ها.این خیلی تلخه که نه تنها خودت خودت رو نمی‌شناسی، کسی که تو رو زاده هم ازت می‌ترسه.نکنه فون‌تریه راست می‌گه و زن شره؟ ولی اگر این شرارت حاصل زنانگی‌عه چرا مامان با اون نگاهِ پر از ترس بهم زل می‌زنه؟دلم می‌خواد کتاب لورکا رو بردارم و بزنم به دل خیابون. دلم می‌خواد کفش نپوشم. یادم می‌آد آخرین‌بار چجوری یه معتاد مزاحمم شد، توان ایستادگی ندارم. می‌شینم تو خونه و چشم می‌بندم و تصور می‌کنم دستام تو دستای فون‌تریه، دارم تو مهِ آبی جنگل قدم می‌زنم. وقتی می‌خوام تصور کنم که بال دارم، کسی از وسط قیچی‌شون می‌کنه و خون فواره می‌زنه.نمی‌دونم چرا، انگار پات باید اسیرِ خاک باشه.نمی‌تونم دراز بکشم زیر خاک و بپوسم، کسی نگهم داشتهیک قدم قبل از مرگ.</description>
                <category>کولی درونِ آتش</category>
                <author>کولی درونِ آتش</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 20:40:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارم (رقصیدنِ بدن‌های خشک‌شده)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91758036/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%AF%D9%86%D9%90-%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B4%DA%A9-%D8%B4%D8%AF%D9%87-uy54fnusyoz3</link>
                <description>که کشیدگی حاصل از حرکت ما را زنده نگه دارد.بعد از نمی‌دانم چندسال_شاید بشود گفت نزدیک پنج سال_  زیر نور قرمز چراغ می‌رقصم.نور چراغ را تنظیم می‌کنم روی کم‌سوترین حالت ممکن، Nuits را پخش می‌کنم و می‌رقصم.آخرین‌بار را یادم نیست دقیقا کی رقصیدم، ولی می‌دانم این دومین‌باریست در عمرم که می‌رقصم، آن هم به بهانه‌ی شناختِ آرزو. آرزو شخصیتِ دوم داستانی‌ست که قرار است بنویسم، اگر قرار باشد توی یک لاگ‌لاینِ طولانی آرزو را معرفی کنم می‌گویم، زنی آزاد، باموهای قرمز که با سرطان خون می‌میرد اما حرف‌های او از زبان یک فلامینگو روایت می‌شوند. آرزو همان فلامینگو است؟ نمی‌دانیم.رقصیدن برای آرزو چیزی شبیه پرواز کردن است، در طول تمام کش‌وقوس‌هایی که به بدنش می‌دهد فقط می‌خواهد بالاتنه‌اش را حس کند که شبیه ابری در هوای اطراف شناور است.آینه‌ی کوچک را می‌گذارم روی میز، می‌گوید:&quot; وقتی خودت رو رها کنی، دیگه نه به سایه‌ت خیره می‌شی، نه به تصویرت توی آینه، رهایی.&quot;تلاش می‌کنم روی نتی که انگار از گلوی آرزو می‌آید بیرون برقصم. اولش چشم‌هایم را می‌بندم که بدنم را نبینم، تمام تنم درهم فشرده و بسته، تنها تکان می‌خورد.یادم می‌افتد یک روز توی دانشکده، یک اجرای تجربی درحال برگزاری بود، در آخرین بخشش باید روبروی پروژکتور می‌ایستادی، هدفون را می‌زدی و بیخیالِ تمام آدم‌هایی که توی سالن هرکدامشان درگیر یک بخش از اجرا بودند می‌رقصیدی. روی پروژکتور بزرگ نوشته بود خودت را رها کن و با آهنگ تکان بخور. کنارش هم تصویرِ اکسپرسیونیستیِ سیاه‌گون خودت را می‌دیدی، انگار که با چراغِ یووی ثبتت کرده باشند در یک قاب.من فقط توانستم پایم را تکان بدهم، شرم طوری گلوله‌ام کرده بود که دلم می‌خواست چشم ببندم و از وسط سالن محو شوم. کل بدنم درد می‌کرد. بعد که هدفون را درآوردم و به کارگردان دادم، لبخندِ تلخ و چشم‌هایش که داد می‌زد این شرم را می‌شناسد اذیتم کرد.با بدنِ‌مان چکار کرده‌اند؟قطره اشکی می‌چکد روی گونه‌ام.نزدیک می‌شوم و دور از چراغ. کم‌کم چشم‌هایم را باز می‌کنم. سایه‌ام روی دیوار شبیه قلم‌مویی روی صفحه‌ی سفید بوم می‌رقصد. دست‌هایم را آزادانه تکان می‌دهم.از &quot;من رقصیدن بلد نیستم آرزو&quot; می‌رسم به گرفتن دستش و دونفری رقصیدن، می‌گویم :&quot;چه حس عجیبی‌عه،انگار با هیچ بخشِ تنم ستیزی ندارم. انگار این تن منم و هیچ شرمی بابتش نیست. انگار اگر کسی بهم زل بزنه تو خیابون، دیگه تقصیر من نیست. اگر وسط اون سالن تنم رو تکون بدم با آهنگ توی هدفون، دیگه خجالت‌آور نیست. به آدمایی که فردا قراره باهاشون چشم‌توچسم بشم تو دانشکده فکر نمی‌کنم، به هیچ چی فکر نمی‌کنم. به قولِ منا، زوربای درونم بیدار شده.&quot;آرزو لبخندی می‌زند گرم، موهایِ سرخش در نورِ قرمز چراغ گم می‌شوند، آینه سرمی‌خورد و می‌افتد رویِ میز. زل می‌زنم به چشم‌های مشکی‌اش که قد یک چاه عمق دارند انگار. کاش نمی‌مردی آرزو، کاش می‌شد تا ابد باهم برقصیم.</description>
                <category>کولی درونِ آتش</category>
                <author>کولی درونِ آتش</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 00:42:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارونیم(غرغرهای شبانه)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91758036/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%BA%D8%B1%D8%BA%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-jl8ssufuy6i1</link>
                <description>نمی‌دانم می‌گذارم این پست باقی بماند یا قرار است حذفش کنم. چون می‌خواهم فقط غر بزنم. یک پستِ نمی‌دانم چند کاراکتری، حاویِ غر کامل._نه که قبلی‌ها چیزی غیز از این بودند!_ البته اگر ویرگول لطف کند و این یکی را منتشر کند.پست قبلی‌ام را که وسط راه خورد. دوستش داشتم، تنها پستی بود که خیلی دوستش داشتم. درباره‌ی تجربه‌ی عجیب و تازه‌ام در رقصیدن بود، اینکه خودت را در بدنت حس کنی.حالا نمی‌دانم در بدن حس شدن حرف سیاسی محسوب می‌شود یا چی‌چی. منتشر نشد دیگر، من هم دلم خواست با ویرگول قهر کنم و گم و گور شومو می‌بینید که چقدر خواسته‌ام را عملی کردم!میم عصبانی‌ام می‌کند، نوع رفتار کردنش با آدم‌ها شبیه شکلی‌ست که سرمایه‌دارها با کالاها برخورد می‌کنند. تولیدِ انبوه، تولیدِ خیلی خیلی انبوه.از اینکه آدم‌ها با آدم‌های دیگر شبیه موجوداتی تکراری برخورد می‌کنند عصبانی می‌شوم. از اینکه این کار را با تک‌تک اجزای زندگی می‌کنند بیشتر‌.نمی‌دانم چرا انقدر عصبانی می‌شوم، زندگی خودشان است، به من چه نه؟نمی‌دانم، خودم تمام تلاشم را می‌کنم اثر انگشت مختص هرچیز را کشف کنم. من خیلی از ملال زخم خورده‌ام. می‌دانم چقدر مستعدِ خاکستری و یکدست دیدن زندگی و بعد تلاش برای تمام کردنش هستم. پس می‌ایستم عقبِ خط. سعی می‌کنم با هر لحظه شبیه یک آیین ناشناخته برخورد کنم.هر آدمی را که می‌بینم، تلاش می‌کنم از شیوه‌ی نگارشش گرفته تا شکلی که موهایش را می‌راند عقب گوشش و پلک می‌زند، برایش شناسنامه‌ای در ذهنم دست‌وپا کنم. منحصربه‌فرد ببینمش. بویِ زرشک‌پلو و مرغ‌های هردفعه را متفاوت استشمام کنم. از تیزیِ این‌دفعه، شتاب داشتنِ مامان را حدس بزنم، از شوریِ دفعه‌ی بعد، آشپز بودن مهدی را تشخیص بدهم.سخت است، خسته‌م می‌کند این چیزها اما انگار می‌ارزد، آنقدری می‌ارزد که دیگر فکر مردن به‌سرم نزند.ولی آی قلب لعنتی، چرا انقدر دلتنگ همان یک نفر می‌شوی؟ چرا او سرخ‌پوش‌ترین بود میانِ همهمه‌ی آدم‌ها؟ که از هرکوچه‌ای رد بشود شبیه لکه‌ی سرخ خون روی لباسِ عروس او را می‌بینی و درآغوش می‌کشی؟قلبم تیر می‌کشد، یک‌چیزهایی دست خود آدم نیست. با هیچ بخشی از فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم هم نمی‌توانی وانمود کنی که درونشان اختیار داری.یک‌چیزهایی مثلِ جنگ، مثلِ مرگ، مثلِ عشق.خودم هم نمی‌دانم سه راس این مثلث لعنتی ممکن است چه ارتباطیِ عمیقی با هم بسازند. فقط خائوس(ترجمه‌ی دم‌دستی‌اش می‌شود آشوب) می‌آید توی ذهنم.می‌دانم که من فقط می‌نشینم توی اتاق و با صدایِ کینگ‌رام یادت می‌افتم و گریه‌ام می‌گیرد و تو نه.فرقی هم ندارد فلانی گفته باشد این چیزها وابستگی‌هایِ ناسالمِ حاصلِ طرحواره‌هاست و بهمانی تاکید کرده باشد که من دوست دارم در سوگ یک نفر باقی بمانم.حتی فرقی ندارد اگر بدانم احتمالا تو یک نفر دیگر را در آغوش گرفته‌ای و برایش شعر می‌خوانی.گفتم که، یک‌چیزهایی دست خود آدم نیست. من هم انقدر خودم را بلد شده‌ام که بدانم تمامِ این اشک‌ها چیزی بیشتر از یک &quot;میلِ به سوگواریِ دائمی&quot; است.دست من نیست که بین لحظاتِ شگفت‌انگیز جهان، بین تمام انسان‌هایِ دوست‌داشتنی دنیا، تو به‌شکل غریبی زیباتر و پرستیدنی‌تر هستی.می‌توانم به تمامِ موهایی که حلقه می‌شوند دور انگشت‌ها، به تمامِ سایه‌ی بی‌انتهای درخت‌های کاج، به گندم‌زار بی‌انتهایی که خط افقش را تنه‌یِ سایه‌گون بره‌ها قطع می‌کند فکر کنم و به هزار قابِ حیرت‌انگیز دیگری که امروز دیدمولی بدانم همه‌چیز چطور ساکت می‌شود وقتی به چشم‌های تو زیر آن نورِ طلایی چراغ خیره شده بودم.و لبخندت، لبخندت از همه‌چیز جهان واقعی‌تر بود.گریه‌م می‌گیرد، بلند، برای جای خالی‌ات که می‌دانم قرار نیست هیچ‌وقت پر شود. من اصلا بلد نیستم این یکی را نبینم، حالا آدم‌ها هر اسم کوفتی‌ای که می‌گذارند رویش باشد.از وابستگی گرفته تا عشق، مهم نیست کلمه‌اش چه باشد، خودم که می‌دانم توی سینه‌ام چه غوغایی‌ست.</description>
                <category>کولی درونِ آتش</category>
                <author>کولی درونِ آتش</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 23:12:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوم(Mi corazón azul vacío)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91758036/%D8%B3%D9%88%D9%85mi-coraz%C3%B3n-azul-vac%C3%ADo-idyrz4ica0dz</link>
                <description>این عکس برایم شکلِ &quot;یک انتظارِ دردناک برای هیچ&quot; است.لطفا این رو بشنوید.دوشنبه ۰۰:۱۶آدم‌ها چجوری آروم می‌شن پس؟، لبام می‌سوزه چون جای یک قاشق، دوقاشق فلفل ریختم رو گوجه‌های آبلیمویی. چون نمی‌خواستم سرخی‌شون ولعم رو برای بیشتر خوردن بیشتر هم کنه.دلم برات تنگه ولی خوشحالم که نیستی. در با خود صادق نبودن‌ترین ورژن خودمم. دلم گوشواره‌ی گیلاسی می‌خواست ولی نخریدم. دلم خیلی چیزا می‌خواد و ازشون دست می‌کشم، مثل توت قرمز، مثل لازانیایِ مهدی، مثل تو.بارسا دوتا گل زده و من نباید بیدار بمونم چون فردا هزارتا کار دارم. ورزش و زبان هم دارم. هرچیزی که ازش متنفرم. به گپ‌جی‌پی‌تی می‌گم &quot;قلبِ آبی خالیِ من، به اسپانیایی چی می‌شه؟&quot;می‌گوید: &quot;Mi corazón azul vacío&quot;می‌خوام موهامو با آسمون یکی کنم. رنگ‌شون رفته، همرنگِ دریا شدن.دوشنبه ۱۱:۰۳دارم از خواب بیهوش می‌‌شم. به نبودن که فکر می‌کنم سرم گیج می‌ره. اصلا باورم نمی‌شه زندگی انقدر شبیه خواب باشه برام. چیزی از گذشته‌م یادم نمی‌آد، ترسیده‌ام. دوست دارم وقتی می‌میرم یکی دستم رو بگیره. البته که فرقی نداره، در نهایت تنهایی. شبیه همیشه.استاد می‌گه سارتر درباره‌ی ژُنه(نویسنده‌ی فرانسوی و تقریبا ابزوردنویس) می‌گه امیال همجنس‌خواهانه‌ش نوعی شورش آگاهانه علیه چهارچوب‌های پذیرفته شده‌ی جامعه‌ است، نه اینکه یک میلِ ناخودآگاه. البته سارتر زیاد به آگاهی انسان باور داره و دشمنی‌ای با فروید. ولی حرفش درباره‌ی ژنه، خیلی تکونم می‌ده. همه‌چیز یادم می‌آد. دلم نمی‌خواد بمیرم، دلم می‌خواد یکم نباشم. همین.دوشنبه ۲۰:۵۰یک چیزی حالم رو بد کرده که نمی‌شناسمش. اتصالم به زندگی رو کسی با قیچی قطع می‌کنه. روبان‌های قرمز همه بریده می‌شن.نمی‌دونم کجاام، کی‌ام، چی شده و حتی چی می‌خوام. شبیه وقتی که تازه از خواب بیدار شدی. شبیه وقتی که سه تا مسکن رو باهم خوردی.حتی وقتی می‌نویسم هم تو فکر اینم که چطور قشنگ‌تر بنویسم تا اینکه واقعا آزادانه بنویسم. این اخلاق نمایشی‌بودنِ کوفتی‌م دست از سرم برنمی‌داره. حتی وقتی با خودم مهربونم هم باهامه. گریه‌م می‌گیره وقتی با آدم‌های کمی کاریزماتیک حرف می‌زنم و صدام نازک می‌شه، از اینکه حتی خودمم متوجه نیستم ولی هرچیزی آدم مقابلم می‌گه نظرم می‌شه مشابه اون، از اینکه انقدر تو تنهایی با خودم هم تنها نیستم حالم بد می‌شه.کل روزها، کل روزها منتظری یک نفر دیگه تو رو ببینه تا خودتم باور کنی وجود داری.نه، دردم اینم نیست. یه چیزی وسط سینمه که مشت می‌کوبه به تنم ولی نمی‌دونم چمه.باورم نمی‌شه هیچ‌چیزی رو، انگار بخشی از زندگیِ یک فرد رو سپرده بودن بهم و حالا باید تحویلش بدم. ولی اینکه جسم اصلی‌م کجاست رو نمی‌دونم.تموم نمی‌شه. این درد لامصب.</description>
                <category>کولی درونِ آتش</category>
                <author>کولی درونِ آتش</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 21:10:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوم (تنهایی چکار که با آدم نمی‌کند!)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91758036/%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-dzfzvpv8i8lx</link>
                <description>این عکسم را خیلی دوست دارم، سوگ و تنهایی و موسیقیِ خاصی دارد انگاربدم می‌آید، از اینکه بخاطر فرار از تنها بودن با آدم‌ها ارتباط برقرار کنم بدم می‌آید. بدم می‌آید ولی برای میم تایپ می‌کنم :&quot; کسی رو می‌شناسی برای چت کردن؟&quot; بدم می‌آید ولی برای مهرانا دوتا کامنت طولانیِ طولانی تایپ می‌کنم. مهرانا را  توی بهخوان پیدا کردم، دیدم او هم دارد لورکا می‌خواند، نوشته‌هایش عجیب بود، ذهن شوریده و زنده‌ای داشت. دلم می‌خواست کاملا صادقانه برای تعریفِ از او برایش کامنت می‌گذاشتم. حقیقتش ۴۰ درصدش تعریف بود، ۶۰ درصدش میل به برقراریِ ارتباط.قربانِ خودم شوم دنبال ارتباطات سطحی هم که نمی‌گردم، می‌خواهم یک بشکن بزنم و یک دوستِ عمیق و انتزاعی برایم از آسمان بیفتد روی زمین.نمی‌دانم چرا باز این حالتِ &quot;تورو خدا از تنهایی نجاتم بده&quot;‌ام پیدایش شده. این چند روز خودم را به‌بهانه‌ی یاد گرفتن زبان با سریال‌های نتفیلیکسی خفه کردم. شاید اثراتِ همان داستان‌های کلیشه‌ای و پررنگ‌ولعاب باشد. آخر آنجا همه‌شان هزارتا دوست دارند و یک معشوقه‌ی واقعی.نه مثل من. معشوقه‌ی اولم واقعی بود، دومی نیست. نه که واقعی نباشد، فقط زنده نیست و احتمالا من را ندیده. می‌گویم &quot;احتمالا&quot; چون چند شب پیش که از او خواستم با من حرف بزند به‌نظر رسید یک علامتی از جهانِ مردگان برایم فرستاد.معشوقه‌ام لورکاست. این را بعد از اینکه نزدیک یک ماه است شب و روز برایم نمانده ازبس اشک ریختم از فقدانِ حضور واقعی‌ش در زندگی‌ام پذیرفتم. از آنجایی که منطق در جهانِ من کمی دورتر از جایی‌ست که دستم به آن برسد، این پذیرش آنقدرها هم سخت نبود.تراپیستم می‌گفت من نمی‌توانم عاشقِ آدم‌هایی شوم که به‌صورت فیزیکی با آن‌ها در ارتباطم.بنده‌ی خدا این را درباره‌ی رابطه‌ی لانگ‌دیستنسم می‌گفت، احتمالا اگر هنوز جلساتم را ادامه می‌دادم و قضیه‌ی لورکا را به گوشش می‌رساندم سکته می‌کرد.داشتم می‌گفتم، علامت چه بود.من هرشب کتابِ شعرش را باز می‌کنم و زیر نور مهتاب، کنار پنجره، برای خودم شعر می‌خوانم، از شدتِ وسعتِ وجودش صورتم خیس می‌شود و بعد کتاب را می‌چسبانم به سینه‌ام، بعد هم بوسه بارانش می‌کنم میان حرف‌هایی که با او می‌زنم.آن شب حالم خوب نبود، قلبم تیر می‌کشید، دلم می‌خواست واقعا اینجا بود و درباره‌ی طبیعتی که دیده با من حرف می‌زد، دلم می‌خواست صدایش را وقتی از بهارنارنج‌ها حرف می‌زند بشنوم.گفتم می‌شود با من حرف بزنی؟ کتاب را باز کردم. ترانه‌یِ آب آمد:من به راهِ خویش می‌رومپس از گذار هزارسالتو مرا خواهی دیدآیمعشوقِ شبانه‌منزدیک صدسال از مرگ او گذشته، من معشوقِ شبانه‌ی لورکا هستم؟خودم هم هنوز نمی‌دانم نگاهم به جهان بعد از مرگ چیست. نمی‌دانم واقعا باور کردم لورکا چیزی به من گفته یا چون انتظار داشتم چیزی بگوید نشانه‌ها را خودخواسته کشیده‌ام بیرون.نمی‌دانم. دلم برای لورکا تنگ شده. نیاز دارم با کسی حرف بزنم. واقعا نیاز دارم. نمی‌دانم چرا برایم سخت است بروم سراغ آدم‌هایی که می‌شناسم، انگار دلم نمی‌خواهد بدانم آدمِ مقابلم قرار است چه چیزی به من بگوید. یا شاید دلم می‌خواهد از گذشته‌م کنده شوم.نمی‌دانم چندروز است کسی را ندیده‌ام. این‌همه توی غار ماندن برای من رکورد به‌حساب می‌آید. اولش سخت بود، بعد کم‌کم عادت کردم، بعدش احساس کردم نمی‌خواهم با آدم‌ها در ارتباط باشم و چقدر در تنهایی به من خوش می‌گذرد، بعد ولی دوباره افتادم تویِ چاه.نمی‌دانم چرا انقدر بشر موجود پیچیده‌ای است، یکذره نمی‌ایستد یکجا، مدام در حرکت است. مواجه‌اش با چیزها هزار شکل به خودش می‌گیرد. در صورتی که احتمالا چیزها ثابت‌اند.آه، نمی‌دانم واقعا. سر خودم را گرم می‌کنم با بازی و کتاب و سریال و کوفت و زهرمار‌. کیوی می‌گذارم گوشه‌ی لیوانِ آب‌توت‌فرنگی و می‌دهم تحویلِ مشتریِ توی بازی. می‌گوید:&quot;مشتری ثابتتم.&quot;خوب است همین یک آدم به ثبات توی یک‌چیزی رسیده. شاید هم بقیه می‌رسند و من نه. نمی‌دانم.تنهایی که زیادی فشار می‌آورد، می‌نشینم و شخصیت خلق می‌کنم برای داستان کوتاه‌هایم. بعد باهاشان می‌روم بیرون، حرف می‌زنم، غذا می‌خوریم، زل می‌زنیم به سایه‌ها، آشپزی می‌کنیم، شعر می‌خوانیم. بستگی دارد آن‌ها دلشان بخواهد چکار کنیم، همان‌کار را می‌کنیم.ولی این کار خیلی ازم انرژی می‌برد، بعد از چند روز یا تب می‌کنم یا مجبور می‌شوم حداقل دوازده ساعت بخوابم و دووعده غذایی پشت‌سر هم بخورم. سرم مدام داغ است و بزور قدم برمی‌دارم.نمی‌دانم واقعا دارم چکار می‌کنم. نه که نپذیرم تنهایی را. فقط دلم نمی‌خواهد انقدر شعاعش زیاد باشد و من در مرکزِ مرکزش گیر کرده باشم.آدم‌ها چطور با تنهایی مواجه می‌شوند؟، کاش برای چند روز می‌توانستم آدمِ دیگری باشم.</description>
                <category>کولی درونِ آتش</category>
                <author>کولی درونِ آتش</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 18:50:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اول (از اینجا شروع می‌کنیم‌.)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91758036/%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-emosrn3pkkss</link>
                <description>چون این عکسم را دوست دارم. از اینجا شروع می‌کنیم.اولاتاق را تاریک کرده‌ام. گذاشته‌ام novella پخش شود‌. این آهنگ من را دیوانه می‌کند‌. شده با آهنگی پرت شوید توی حس و حال زمانی که آن را می‌شنیدید؟البته که شده، این آهنگ را عید دوسال قبل گوش می‌کردم.بابا آمده بود تهران. من را از خوابگاه برد هتل. توی هتل نشسته بودم و به او پیام می‌دادم. می‌دانستم وقتی پایم را از آن هتل بگذارم بیرون تازه متوجه می‌شوم چه گندی زده‌ام با دوباره از سر گرفتن این رابطه. ولی به خودم اجازه دادم توی آن اتاقِ دونفره، حالم خوب باشد.خوب که نبودم. مست بودم. هربار آهنگ را می‌گذارم بوی ملافه‌های سفید می‌پیچد توی دماغم، بوی شب‌بوهای کنار پنجره‌ی هتل. چشم که می‌بندم نور زرد آباژور روی عسلی پخش می‌شود پشت پلک‌هایم.البته که دلم برایش تنگ شده.ولی آدم وقتی از نو عاشق می‌شود، خواه‌ناخواه خاطرات گذشته را هل می‌دهد زیر فرش. مگر یک آهنگی مثل novella پخش شود و بوی شب‌بوها را یادش بیاورد و آن نسیمِ شب‌های فروردینِ تهران را.دوماگزیستانسیالیسم همیشه برایم یک حفره‌ی گنده و ناشناخته بود. هربار می‌رفتم سراغش عاصی‌شده می‌کشیدم عقب. این فلسفه همانقدر که عصبانی‌م می‌کرد مطمئنم می‌کرد یک چیزی برای من دارد.اینکه آدم خودش هدفش را برگزیند همانقدر که تو را رها می‌کند تو را مسئول هم می‌کند. انگار اول یک نفر اضطراب را از روی شانه‌هایم بردارد و درست وقتی که وسطِ نفس راحت کشیدن هستم، بگذاردشان سرجایشان.استادِ ادبیات معاصرمان درباره‌ی سارتر که حرف می‌زند باز دلم می‌خواهد ناخونکی بزنم. می‌پرسم منبعی برای شناخت فلسفه‌اش پیدا می‌شود؟ استاد می‌گوید باید &quot;هستی و نیستی&quot; را بخوانم. نخواندم. یعنی خواندم ولی انقدر سخت‌خوان بود با آن چاپ قدیمی که حوصله‌ی تمرکز کردن را نداشتم. یک مقاله توی نت بود، همان را خواندم.نوشته بود در رمانِ تهوع، شخصیتِ اصلی در مواجه با اشیاء دچار تهوع می‌شود و فقط زمانی که موسیقی پخش می‌شود این تهوع برطرف می‌شود.با خودم فکر می‌کنم تهوع مگر این نیست که چیزی را خورده باشی و بخواهی دفعش کنی بدون هضم کردن؟من هم زیادی دچار تهوع می‌شوم، تهوع نسبت به زندگی، اسمش را می‌گذارم ملال البته. همه‌چیز تکراری به‌نظر می‌رسد.ولی چطور موسیقی می‌تواند تهوع را از آدم بگیرد؟ مگر غیر از این است که موسیقی یک تجربه‌ی زنده است؟یعنی احساس آدم نسبت به اشیاء چیزی از پیش تعیین شده است، همه‌مان به مداد می‌گوییم مداد و انگار توافق کرده‌ایم از ان در زمان و مکان مشخص با حسی مشخص استفاده کنیم.ولی موسیقی، هر تجربه‌ای را منحصربه‌فرد می‌کند.به‌گمانم فهمیدم پروسه‌ی benig to becoming شدنی که استاد از آن حرف می‌زد چه بود.وقتی این تحلیل‌ها به ذهنم رسید انگار درخشان‌ترین خورشید جهان طلوع کرده بود. نور می‌تابید به چشم‌هایم و همه‌چیز رنگ دیگری داشت.فهمیده بودم جایِ اینکه بخواهم &quot;من&quot;م را کشف کنم، باید اجازه بدهم &quot;من&quot;م شکل بگیرد.یعنی به‌جای پذیرش اینکه چیز ثابتی در جهان وجود دارد، چه به نام سرنوشت یا هرچیزی، من فقط تلاش می‌کنم باشم و چیز جدیدی خلق کنم.هیچ‌کس حتی منِ گذشته‌ام نباید احساسات حال حاضرم به جهان اطرافم را به من تحمیل کند‌.مواجه‌ی من با درخت‌های جهان اطراف، با آسمان و ستاره‌ها و حتی معشوقه‌ام باید لحظه‌به‌لحظه تعیین شود.من در همین احساساتِ لحظه‌ای است که شکل می‌گیرم.سوممتاسفانه از دانستن تا عمل کردن خیلی راه است. آنقدر خیلی که حتی همان لحظه که فهمیدم باید در لحظه زیست کنم هم باز اضطرابِ طرح داستان و فیلمنامه‌م یقه‌م را گرفت. برنامه‌ی روتین هرروزه‌ام می‌گفت باید زبان اسپانیایی بخوانم. گفتم اسپانیایی یادِ لورکا می‌افتم. امروز هم برایش اشک ریختم. دلم می‌خواهد یک پرتره بکشم از او. کاش حوصله‌ام بکشد از جایم بلند شوم.چهارمنمی‌دانم چطور می‌توانم وضعیت را شرح بدهم. طوری بین زندگی کردن و نکردن در نوسانم که دهان خودم هم باز مانده. برای لحظاتی انگار کسی سرم را فرو می‌کند‌ زیر آب، تا می‌آیم بپذیرم غرق شده‌ام من را می‌کشند بیرون. نمی‌دانم چرا دلم نمی‌خواهد بگویم این سختی بد است. یک گوهری درونش دارد انگار. همین زیستِ وسط دو غشا را می‌گویم.استادِ ادبیات ایرانمان می‌گوید آخوندزاده را می‌شود با یک نگاه تازه خواند. اینکه بیچاره را نه ایرانی‌ها می‌خواستن، نه خارجی‌ها. البته که با نوعی سهل‌انگاری عصاره‌ی صحبتِ یک ساعته‌اش شد این. دلم برای آخوندزاده تیر کشید ولی حالا حس می‌کنم تعلق نداشتن همانقدر بد است که خوب.به هرحال این هم یک نوع جدیدی از زیست است نه؟پنجبلد نیستم خودم را معرفی کنم واقعا‌. می‌خواهم آزادانه بنویسم، کولیِ شعرهای لورکا باشم.</description>
                <category>کولی درونِ آتش</category>
                <author>کولی درونِ آتش</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 19:42:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>