<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sanam</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_91933144</link>
        <description>نوشتن مرا بە جهانی دگر میبرد...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:22:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Sanam</title>
            <link>https://virgool.io/@m_91933144</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سفر جادە ای...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91933144/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%DB%95-%D8%A7%DB%8C-xuwokas3axq5</link>
                <description>شبی بود که اندیشه‌ی سفر در جانم جوانه زد. بی‌آن‌که مقصدی در سر داشته باشم، پای در راه نهادم و اندک اسباب خود را فراهم کردم. تنهای تنها در جاده‌ای تاریک پیش می‌رفتم. صدای موسیقی را تا نهایت توان بلند کردم؛ نغمه‌ای که انگار از دوردست‌ها هم فریاد می‌کشید. من نیز هم‌صدا با آن، حسرت‌های نهفته‌ام را به باد می‌سپردم.ره می‌پیمودم و شب آرام‌آرام از چهره‌ی جهان رخت برمی‌بست. ستارگان یک‌به‌یک خاموش می‌شدند و ماه، آن همراه خاموش و مهربان، در امتداد جاده رنگ می‌باخت. سحر نزدیک می‌شد و آفتاب، با شوقی نهفته، تاریکی را می‌درانید. پرتوهایش بر تنِ آسفالتی که تنها رهگذرش من بودم، گسترده می‌شد.اما من همچنان مسافر بودم؛ مسافری با مقصدی ناپیدا. دلم پیامی پنهان زمزمه می‌کرد؛ می‌گفت جایی، جایی دور، چشم‌انتظار من است. جایی که یارم روزی در آن نفس می‌کشید. اما سایه‌ای از تردید نیز همراهم بود؛ آیا او هنوز همان‌جا بود؟ آیا مرا به خاطر داشت؟ آیا شوق دیدارم هنوز در دلش زنده بود؟ پاسخش را نمی‌دانستم و راه همچنان مرا می‌کشید.رفتم و رفتم تا به شهری رسیدم؛ شهری آراسته به مردمانی خوش‌چهره، جامه‌هایی بارنگ و نگار، گل‌هایی که عطرشان در هوا می‌رقصید و لهجه‌هایی شیرین که دل را نرم می‌کرد. بااین‌حال، میان همه‌ی آن زیبایی‌ها، او نبود. پس بار دیگر از آن‌جا گذشتم و سفر را از نو آغاز کردم.خورشید دوباره به سوی غروب می‌رفت؛ نور زرینش بر جاده‌ها پهن شده بود و کم‌کم از جهان جمع می‌شد تا بار دیگر شب را بر تخت بازگرداند.در دل همین راه و میان همین خیال‌ها بودم که ناگاه از خواب پریدم… و دانستم که آن‌همه، تنها رؤیایی بلند و بی‌سرانجام بوده است؛ نه یاری، نه سفری، نه جاده‌ای. تنها من مانده بودم… و خاموشی اتاق.🌚🖤اگر بخواهی حتی شاعرانه‌تر از این هم بنویسم.</description>
                <category>Sanam</category>
                <author>Sanam</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 20:07:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن کوردی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91933144/%D9%85%D8%AA%D9%86-%DA%A9%DB%95%D8%B1%D8%AF%DB%8C-dldg052gvzbe</link>
                <description>ماوەیەکی زۆرە(: دوای ئەو ئێوارەیە، ڕەنگە زۆر کەس هاتبێتە ناو ژیانمانەوە، ڕەنگە ئێستاش من یان تۆ لە پەیوەندیدا بین، بەهەر حاڵ تا کۆتایی تەمەنمان تەنیا نابین، بەڵام بەبێ ئەوە ئەو ڕۆژانەم لەبیرە.هەستی نێوان من و تۆ تەنها هەستێک نەبوو. ژیان بوو. ئێمە یەکترمان دەژیا. ڕەنگە هەرگیز بە ڕێکەوت لە شەقام یان لە کوچەدا نەتبینم. بەڵام تو ئاواتی من بوویت . بەڵام ئەوە بزانە کە من زۆر  به حەسرەتی تۆ بووم🌚🖤.</description>
                <category>Sanam</category>
                <author>Sanam</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 12:06:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاموشی(:</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91933144/%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-sxhed7mgjwm0</link>
                <description>گذر میکنیم از کوچه ها به یاد می‌آوریم خاطرات را بو‌میکنیم عطر یار را زنده میکنیم یاد هارا آنچه پنهان بود ز چشمانم آشکار شد روبه‌رویم به چشمانت قسم ندیدم بهتر از تو ندیدم بدتر از تو ز یاد بردم حرف های تلخت را نگه داشتم دروغ های شیرینت را در گوشه ذهن میمانی همان گوشه‌ی خاک خورده چه میدانم تو در یاد داری مارا؟روحم در کنارت و جسمت در کنارش بگو چه گذاشتم کم برایت دردت به جانمنبودم کامل شاید ولی همان ماندم که باتو بودم ای جانمهستم به یادت هستم به یادت ، من هستم گر نیاز داشتی به من صدایم کن در دشت ها صدایم کن در خواب ها من میایم تو‌که باشی در هرجا(:⁷⁷⁷</description>
                <category>Sanam</category>
                <author>Sanam</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 22:53:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوشە ای از درون من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_91933144/%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%88-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86-x6zchdxlgaac</link>
                <description>میگویند بی اهمیت باش تا دنبالت باشدشاید اینگونه باشد..البته شاید که نه صدرصدولی هر بار که رفتی منتظرت ماندم ;چرا؟چون میگفتم شاید بیاید و اینبار اگر قبولش نکنمدیگر از دست برود..چه می‌دانستم.. به گمانم آنهارافرصت میدیدم, ولی آنقدر در تو غرق شدم که           خودم را فراموش کردم(:شاید ندانی حالم را ولی این را می‌گویم تا بدانیآری سخت است بی تو.. من بی اهمیت نشدم چون هر لحظه احساس می‌کردم از دستت میدهم ترس؛ نماندنتآری ترس نماندنت وجودم را در بر گرفت حالا ماندم من و من . به گمانم این قصه باید در جایی تمام می‌شد.. شاید اینبار نیایی شاید دیگر تمام شد و اینبار آن منه نیمه را که در تو یافتم نیز جا گذاشتی برای این است که می‌گویم شایددیگرتمام شد هر آنچه بود بینمان دیگر نیست حالا دیگر دیر استما شده ایم غریبه هایی که تمام راز های همدیگر را بلدند(:</description>
                <category>Sanam</category>
                <author>Sanam</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 22:22:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>