<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های &quot; تَمَنایِ روُشَنی... &quot;</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_92058152</link>
        <description>مَن بِه رَنجِ تَرانه ها گِریستِه ام؛ باران صِدایَم کُن...!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:26:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3672932/avatar/2Dzqa1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>&quot; تَمَنایِ روُشَنی... &quot;</title>
            <link>https://virgool.io/@m_92058152</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزی که مرا به خاطر بیاوری؛</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C-kf3kkgznf2hf</link>
                <description>یه روز میرسه...یه روزی که سرتو میذاری رو بالشت و یه جوری، یه طوری من به خاطرت میام. شاید آروم و پیوسته، شاید سراسیمه و عجول همینطوری که همیشه هستم. البته، امیدوارم این اتفاق بیفته. امیدوارم که یه روز، یه جایی منو به خاطر بیاری. شاید با عطر همیشگیم، همون عطری که روی لباس هام می‌مونه... یا شاید با لبخند های گله گشادم که موقع زدنشون، تمام دندون هام دیده میشه، نمیدونم.ولی، دلم نمیخواد از آدمایی باشم که نصفه شب به خاطرت میاد. آخه نصفه شب، مثل گذر نسیم از روح، همه چیز رو از خاطرت میگذرونه. همه خوب و بد هارو. همه تلخ و شیرین هارو. من دوست دارم یه روز، یه جا، وسط شلوغی روز به خاطرت بیام. همونجایی که بالای دفترچه ات مینویسی:&quot;هوالحق&quot; و یادت میاد من اینو همیشه مینوشتم. وسط غوغای خورشید وسط آسمون ظهر، همونجایی که آدم هایی خاطرت میان که جای نبودنشون، مثل یه بریدگی با کاغذ میسوزه.وسط شلوغی روز. وسط هیاهو ی آدم ها. مثلا وقتی بستنی قیفی یه پسر بچه رو میبینی، به یادت بیاد من سردرد های سینوزیتم رو برای بستنی خوردن، به جون می‌خریدم. وقتی از جایی رد میشی و بوی پرتقال به مشام میرسه. و البته وقتی توی پلی لیست آهنگات، نگاهت به آهنگای چاووشی میفته.من میتونم بی پروا خوب میشناسمت. خیلی خوب، چون دقیقا میدونم وقتی ذوق تو چشمات موج میزنه، چه شکلی میشی. توهم میتونی، چون میدونی عاشق گل های یخ ریز صورتی و پتوس های مرمری ام. چون میدونی مثل یک طفلک دبستانی، لوازم تحریر نو منو سر ذوق میاره. چون میدونی شعر هام رو بی هیچ آموزشی مینویسم و برای اون کج و کوله ان. و حتی میدونی وقتی از آخرین پیام عزیزانم زیاد بگذره، چقدر نگران میشم زندگی همینطوره، عزیزدلم. با این چیزایی که الان مسخره به نظر میرسن یه روزی از گوشه فکرت میگذرم. فقط، امیدوارم اون لحظه روی لب هات، لبخند باشه و شاید، تکیه کلام هام که تو وجودت جا مونده.گاهی، یادآوری نیاز به یه تلنگر داره. برای یادآوری از من، چایی میتونه اون تلنگر باشه. چایی تلخ بدون قند. و بعدش احتمالا یادت بیاد اگه قند بخورم، انرژیم خیلی زیاد میشه. و بعدش احتمالا صورت گل انداخته و لب های برچیده ام رو، بعد از یه ورجه وورجه طولانی به یاد بیاری و حرصی که از دستم میخوردی. حرفایی که از سر بی احتیاطی نصفه می موندن. حتی لحظه هایی رو که بدون هیچ کنترلی، صدام از شدت ذوق بلند میشد و کفری میشدی. بعد، ممکنه یاد سربه هوا بودنم بیفتی و یادت بیاد عادت داشتم زیاد زمین بخورم و بعدش طوری بلند شم که انگار اصلا درد نداشته، در حالی که هنوز لنگ میزدم!می بینی؟ همه چی همینجوری پیش میره. یه چیز کوچولو منو دوباره به خاطرت میاره. به هرحال، امیدوارم هرموقع بیتی شعر خوندی یا نگاهت به مداد رنگی افتاد، آرزو های منو به خاطر بیاری و مسیری که باید میرفتم، یا حتی هرموقع انگشت کوچیکه پات گیر کرد به مبل و همونجا از شدت درد، یه مصرع ناب برای اول شعرت پیدا کردی.دوست دارم ازت بخوام با پنکیک های یک اندازه نیمه طلایی و موهای قهوه ای و ساز قانون و سنتور یادم بیفتی. دلم میخواد هرموقع از ته ته دلت به درددل های دیگری گوش دادی، همون درددل هایی که گوشه دل خاک میخورن، من به خاطرت بیام. دوست دارم نارنجی پرتقالی منو یادت بندازه. یا هرموقع کسی رو دیدی که حافظه خوبی داره و یا عاشق عکاسیه.هر موقع لجبازی های الکیم جلوی زندگی یادت اومد، فقط لبخند بزن. یا هر زمان دیدی جزوه‌ی زیست شناسی یه نفر، پر از نقاشی های کوچیک و بزرگه... هرموقع دلت برای صحبت کردن راجع به جزئیات کوچولو تنگ شد. هرموقع یادت اومد باید الان امید رو اطرافت پخش کنی، نمیدونم...صادقانه عزیز دلم، یادآوری چیز تلخیه. تلخ و دلنشین. شیرین و دردناک. و من دلم نمیخواد ذره ای احساس دلتنگی کنی. هرچند، شاید هرگز، آه لعنتی. نمیدونم... اما، الان تردید دارم که آرزو کنم که یادم بیفتی یا نه. اما میدونی، فکر میکنم بعیده که از خاطرت نگذرم، حتی اگه این آرزو رو نکنم، چون هم سفر بودن کم چیزی نیست که به این راحتی فراموش بشه.گرچه همسفر خوبی نبوده باشم.میدونی چیه؟ ناچار یاد من خواهی افتاد، عزیز کوچولوی من. موقع غروب، موقع غروب که نور عسلی رنگ خورشید هیکل ابرهای سفید و نرم رو در آغوش میگیره، تو نگاهت به آسمون خواهد افتاد. و بخوای یا نخوای، یادت میفته که عاشق ابر ها بودم. و اون موقع من رو به خاطر خواهی آورد، به حرمت تمام ابرهایی که موقع غروب و طلوع آفتاب، با تو معنی پیدا کردن.پ.ن: من حقیقا داستان چالش رو نمیدونم=) و ایده ای هم ندارم که این نوشته های زیبای دوستان مال کِی بوده! فقط موضوع بسی قابل نوشتن بود و زیبا:)</description>
                <category>&quot; تَمَنایِ روُشَنی... &quot;</category>
                <author>&quot; تَمَنایِ روُشَنی... &quot;</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 22:05:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی بهارکم؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_92058152/%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%85-k2hkh3c0h74a</link>
                <description>نهالکم!این روزها از صدقه سری این رنج ها، اینجا ایستادن و مدح روزگار گفتن و در نکوهش زندگی گریستن، نه چیزی از تقلای ناگزیر تو خواهد کاست و نه چیزی به عمر این تنه خشکیده جان بر کفم می افزاید.و صبح، بی رحمانه از راه می رسد.به چشم، می بینم داری تمام می شوی. نسیم، سبک‌سرانه برگ های کلافه کم سن و سالت را، به دلخواه خود می رقصاند. شاخه های تو بلندند و سر‌سبز... و این رد تبر بر شریان های زنده ات، به راستی سزاوار نبردی چندین ساله است.هیچ کس چون من نخواهد دانست هنوز، هیچ کدام راه درازی نیامده ایم و این همه زخم تیشه بر پیکره ات، نشان بلندی قد درد‌هایت است، نه عمر بلندت!زمانی که عمر دست نخورده‌ی‌ شاخه ای محکوم که پایان باشد، فرقی نمیکند ضربه های تبر کی از صدا بیفتند. فرق نمیکند، به حال تنه‌ی نیمه جانی که از روز جوانه زدن فقط طوفان دیده و بس... و نه به حال منِ هیچ و نسیم دیوانه صبح.تو از همان جایی که درد هایت را به خاک سپرده بودی، جوانه می زدی. از کنار لبخندت، یا چشمان پرفروغت... نمیدانم، ولی وقتی به سختی از پس تنه ی بریده ات می روییدی، می دیدمت. تماشایت میکردم، بی هیچ کلمه ای، در استیصالی که بوی یقین می داد. تو بودی و تو و تنه بریده ات و روزگار نیمه کاره ات و قامت بلند حکایات عمرت... نسیم متوجه خطر نبود. با فریادی خفه می رقصید بر سر مزار شاخه های شکسته ات و برگ هایی که بوی زندگی می دادند هنوز... و هنوز، هوای نفس های من کفاف تکاپویشان را نمی داد.آن زمان که برگ های کوچکت هنوز، بر سر شاخه های مهموم مرده ات زندگی را حریصانه نفس می‌کشیدند، سبز روشنشان به نقره ای بی جانی می‌گرایید... تو اما، با سکوت بی نیاز یک درخت هزار ساله، هنوز آنجا بودی. و هنوز ریشه در خاک داشتی آنجا. لابه ‌لای جسد شاخه های بریده ای که میان دو طوفان برای روییدنشان جنگیده بودی!حق با توست، بی بهارکم: درختی که در طوفان بِرویَد، فرصتی برای نهال بودن پیدا نمیکند.ارغوانکم! عادت کرده ام به تو نمی‌شود گفت همه چیز تمام است، حتی زمانی که هر تلاشی احمقانه به نظر می رسد. باید دور نشست و تماشایت کرد چون، شاخه های من نرم تر از آنند که قدرت نگاهت را تاب بیاورند. من، بسیار برای دوباره رستن سست بودم شاید! اما با زبان بی زبانی جنگ می آموختی به ریشه های مجنون من، که تنها سلاحشان عقب کشیدن بود.لعنتی! ارغوان بودن هم دردسر های خودش را دارد. از چشمانت هیچ چیز قابل حدس نیست؛ لبخندت منافاتی با دردی که می‌کشی ندارد. تو خودت هم خوب می‌دانی گاهی این ایستادن جلوی روزگار گران تمام می‌شود... و اما این مکافات، بهای زنده بودن توست. بهای زنده بودن، زنده بودنی که نفس کشیدن نیست، بلکه اعجاز آموختن مسیر است. تاریکی که بساطش را جمع میکند، درخشش مغز‌پسته ای شاخه های جوانت که از پینه زخم های تبر روییده اند، طلوع صبح را با تو تماشا می نشینند. و نگاه مملوء از سرور و سرِ برافراشته من، همگی خوب می‌دانند که می‌ارزد... و چشمان خودت هم و غرور ریشه های من... و این رویش غنیمت تو از جنگ با روزگار است و شکرانه ایستادگیت، ارغوان! این جوانه زدن های پس از آشوب، می ارزند، چه بسا به بهای درد کشیدن باشند.&quot; تقدیم به تو که از گذشته تا همین حالا، به غایت ارغوان بودی.&quot;</description>
                <category>&quot; تَمَنایِ روُشَنی... &quot;</category>
                <author>&quot; تَمَنایِ روُشَنی... &quot;</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 18:44:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ختم به خیر.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_92058152/%D8%AE%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%B1-dxwc4enyxdxb</link>
                <description>در تمام جهانی که من باشم، سراسر صدای جیرجیرک می آید.و شفیره ای، دوسه روزه، آواز نخوانده پا به سن می گذارد.و پروانه های رنگین، ابریشمین، که برای ابد در پیله ها خفته اند.در رکود مرداب من، قورباغه ها بلند و بی پروا می خوانند... صدایشان پا به نیمه شب می گذارد.هیهات! شب از نیمه می گذرد.در جهش نبض رگ هایم، ماده آهویی پیشانی تکیه داده به لوله های داغ تفنگ...و تفنگ، بی امان پر از نیستی ست!در پس پریشانی دوچشمم اما، دخترکی ایستاده.در سرش رهایی ست. بر گودی استخوان کتف هایش یک جفت بال.بالهایی در سودای آینده. بال هایی که خو گرفته اند به آسمان!و در پر های بریده من، فقط آخرین نفس های حسرت پرواز است... و بس.در نگاهش دگرگونی ست، گونه گونی، در نور چشمانش یک تحول! سکوت یک تغییر؛و بر سرخی گونه هایش باغ سیب روییده، از جنس سیب ممنوعه و از جنس رویایی که خون بهای گیسوان بریده اوست، شاید.گیسوانی از جنس نغمه و بی تب و تابی یک روزگار.&quot;عاقبت یک روز تجلی وطنت می‌شوی.&quot; رویا فروش پیر می گفت.و قامت بلند این دخترک نجوا گونه، تجلی من است، تجلی آرزوی خفته در چشمان تو سرزمینم! و منِ تو.میهن خانه است، می سوزم و تب میکنم و شعله می کشم و از خانه برایت می نویسم.و از دخترک رویا. که گیلاس دوقلو به گوش آویخته و عطر سیب آورده و نگاه.از فردا برایت می گویم، از آفتاب گردان هایی که روییده اند کنج باورمان.و از همان دختری که خلوت می شکند، سبز می رقصد و سرخ می گرید و سفید هم قدم فرشته ها می شود.از تو می گویم: از نفس های بریده ات. از تن خشکت، از رگ های نیلگونت، حق با توست!از تو شعر خواهم خواند، از بر خواهم خواند و دوباره،تا عاقبت روزی، در یک کوچه بم بست منتهی به دریاهایت، یا شاید در خاک نم خورده مشرق زمینت، ختم به خیر شوم.برگشتم:)هرچند که کمی عجیب ولی...</description>
                <category>&quot; تَمَنایِ روُشَنی... &quot;</category>
                <author>&quot; تَمَنایِ روُشَنی... &quot;</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 00:49:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>