<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شبیه به هیچکس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_92083490</link>
        <description>در تلاش برای نوشتن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 17:29:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>شبیه به هیچکس</title>
            <link>https://virgool.io/@m_92083490</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دستورالعملِ تماسِ اضطراری برای جعلِ یک واقعیتِ عادی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%85%D9%84%D9%90-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%90-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%B9%D9%84%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-a5bhamefi2m6</link>
                <description>چی می‌شه اگر تا شنبه هفته بعد که قراره دوباره ببینمت بهم زنگ بزنی؟ قول می‌دم ازت نپرسم شمارم رو از کجا گیر آوردی. تو هم از من نپرس از کجا می‌دونم رشتت چیه و کجا درس می‌خونی. چی می‌شه اگر بهم زنگ بزنی و یه سوال رندم بپرسی. می‌دونی که نه تنها جوابت رو می‌دم، بلکه یه چیز رندم‌تر می‌پرسم تا شاید دیرتر قطع کنی. بهم زنگ بزن و ازم در مورد کلاس بپرس. یا در مورد خودم. اصلا زنگ بزن و از خودت برام بگو. قول می‌دم تا فردا صبح گوش بدم. بهم زنگ بزن و وانمود کن زنگ زدنت عادیه. منم قول می‌دم وانمود کنم هربار که موقع حرف زدنم تو کلاس سرت رو بر می‌گردونی که نگاهم کنی متوجه نگاهت نمی‌شم. زنگ بزن و جوری نشون بده انگار چشم تو چشم شدن و با هم خندیدنمون هروقت که اون یکی پسر چرت و پرت میگه برات جالب نیست. منم قول میگم بهت نگم وقتایی که می‌خندی به خط‌های دور چشمت که پشت دسته عینکته توجه می‌کنم. یا اصلا زنگ بزن بگو اشتباه گرفتی. منم به روی خودم نمیارم که صدات رو تو همون چند جمله اولت حفظ شدم. زنگ بزن و ازم در مورد برنامه‌های آیندم بپرس. مطمئن باش طوری جواب می‌دم که تو هم جزوی ازشون باشی. یا اصلا زنگ بزن و از برنامه‌های آیندت بگو. بین جملاتت هم جایی رو واسه من نگه دار. بهم زنگ بزن و واسه یه بار هم که شده بهم ثابت کن قراره اونجوری بشه که من دوست دارم.</description>
                <category>شبیه به هیچکس</category>
                <author>شبیه به هیچکس</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 14:20:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم‌های دمده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_92083490/%D8%BA%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%85%D8%AF%D9%87-q4rodni3ma90</link>
                <description>انگار غم غربت هم دیگر از مد افتاده است. انگار که غم حد وسطی دارد برای درک شدن. اگر تنها کسی باشی که آن غم را داری هیچ‌کس درکت نمی‌کند. اگرم هم عده‌ای باشید غمگین، انگار که غمتان کوچک می‌شود. انگار که غم مقداری مشخص است که هرچه تعداد غم‌داران بیشتر باشد به هرکس سهم کوچک‌تری خواهد رسید.گاهی به این فکر می‌کنم، آن روز که من از اینجا بروم چطور خواهد شد. اولین تولدی که نیستم چطور خواهد بود؟ اولین یلدا. اولین نوروز. اولین تابستان. اولین سفر شمال.حال گیریم در ایران نوروز است. این سر دنیا که یک روز معمولی بهار است. گیریم عروسی فلان دخترعمه و بهمان پسرخاله است. من هزاران کیلومتر دورتر چه سهمی از آن شادی خواهم داشت؟ این جایی که من هستم چه دخلی دارد.به احتمالات غمناک که می‌رسم می‌فهمم شادی‌ها همانجا که متولد شده‌اند می‌مانند و غم‌ها برعکس. غم تا هرجا که بروی دنبالت می‌آید. هرچه را که از عمد جا بگذاری که مبادا غمی لای درزهایش پنهان باشد، از بین درزهای همان چیز می‌خزد داخل چمدانت و دقیقا در همان لحظه که دنبال چیزی برای امیدواری می‌گردی به سراغت می‌آید.</description>
                <category>شبیه به هیچکس</category>
                <author>شبیه به هیچکس</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 22:38:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برف روی کاج‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_92083490/%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%AC-%D9%87%D8%A7-vog6r5lztwfd</link>
                <description>اولین بار که این فیلم را دیدم زمانی بود که در سینماها اکران شده بود. اگر اشتباه نکنم سینما عصرجدید. با عمه و خواهرم رفتیم فیلم را دیدیم. یادم هست زده بود مثبت سیزده سال. هنوز سیزده سالم نشده بود. از عمه پرسیدم اشکال ندارد که من این فیلم را ببینم؟ گفت نه. آن زمان خیلی از فیلم چیزی متوجه نشدم ولی خاطره آن روز دقیق در ذهنم هست. احتمالا بلیط سانس آخر را گرفته بودیم. وقتی از سینما بیرون آمدیم هوا تاریک بود. پاییز یا زمستان بود چون خیس بودن زمین به خوبی یادم هست. از سینما که بیرون آمدیم، پیچیدیم داخل خیابان قدس. از قدس می‌آمدیم بالا به سمت بلوار کشاورز. می‌خندیدیم. یادم نیست به چی. احتمالا به شوخی بین عمه و شیما که آن‌ها از شدت بامزگی است نفسشان بند می‌آمد و پاهایشان سست می‌شد و من به دلیل کم بودن سنم چیزی از آن شوخی نمی‌فهمیدم و فقط از چهره سرخ‌شده عمه که یک دست را به زانو زده و دست دیگرش به درخت چنار خیابان قدس تکیه داده خنده‌ام گرفته. یادم هست دور درخت‌ها می‌چرخیدم. تصویر مبهمی از آواز خواندن هم در ذهنم دارم که نمی‌دانم واقعیست یا نه. یک سری لحظات از بچگی تا به اکنون در ذهنم هست که به غایت، با ساده‌ترین چیزها احساس خوبشختی کرده‌ام و درست در همان لحظات می‌دانستم حس و حال این لحظه تا ابد در خاطرم باقی خواهد ماند. خاطره آن سینما رفتن و پیاده‌روی دیرهنگاممان در خیابان قدس با صدای برگ‌ها و صدای ماشین‌هایی که از خیابان‌های خیس عبور می‌کردند از آن دست خاطرات است.بعدها که بزرگتر شدم دوباره این فیلم را دیدم. نمی‌دانم دقیقا چندسال بعد. احتمالا هفتم یا هشتم بود. دی‌وی‌دی‌اش را خواهرم خریده بود. احتمالا از آن مغازه کنار سینما فرهنگ در خیابان شریعتی که جز یک‌ بار به آن‌جا نرفتم تا سال‌ها بعد که دوباره گذرم به سینما فرهنگ افتادم و فهمیدم مفازه سی‌دی فروشی به آن بزرگی هم زیر چرخ‌های فیلیمو و نماوا کم آورد و مثل هزاران چیز دیگر گم شد. وقتی دوباره این فیلم را دیدم، شد یکی از فیلم‌های مورد علاقه‌ام. دلایل مختلفی هم برایش داشتم. از موسیقی و طراحی صحنه بگیر یا زیبایی لوکیشن فیلم و بازی‌ها.موسیقی‌اش را کارن همایونفر ساخته بود. سال‌ها بعد در ذهنم تداعی شد که موسیقی پس‌زمینه‌ای که در کنار ذکر مصیبت مردم در برنامه ماه عسل پخش می‌شد، موسیقی متن همین فیلم است. شاید هم برعکس. خانه رویا، شخصیت اصلی فیلم خیلی زیبا بود. طبقه پایین یک خانه ویلایی. بچه‌تر که بودم و هنوز با شهرک غرب آشنایی نداشتم، فکر می‌کردم لوکیشن فیلم شمیران است. الان هم دقیق نمی‌دانم آن خانه کجاست ولی گمانم محله ایران‌زمین در شهرک غرب است. اثاث خانه همان بود که باید. ساده و مرتب.</description>
                <category>شبیه به هیچکس</category>
                <author>شبیه به هیچکس</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 22:25:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو می‌توانستی منتظرم نایستی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D9%85-%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-gtjgh0ft3pa7</link>
                <description>تو می‌توانستی منتظرم نایستی. میتوانستی سوییشرتت را بپوشی، عینکت را بزنی، کوله‌ات بندازی پشتت، خداحافظی کنی و بروی. می‌توانستی حتی خداحافظی هم نکنی. بگی: فعلا. و بروی تا هفته بعد. ولی نرفتی. کوله‌ات را انداختی پشتت، ایستادی، صبر کردی، خیره شدی به صفحه موبایلت. نمیدانم منتظر من بودی چون منم، یا منتظر ماندی چون آدم محترمی هستی و آدم‌‌های محترم برای همکلاسی‌هایشان صبر می‌کنند. کارم را آرامتر انجام دادم تا کار تو زودتر تمام شود. تا ببینم وقتی دلیلی برای ماندن نداری، می‌مانی یا نه. ماندی. وسایلم را جمع کردم. رفتیم.از کلاس تا دانشکده هم‌مسیر بودیم. کلاس بعدی‌ام شروع شده بود ولی پا تند نکردم. هم‌قدم آمدیم. آنقدر اعتماد به نفس پیدا کرده بودم که شوخی کنم. خندیدی. رسیدیم به دانشکده. می‌دانستم به اینجا که برسیم تو خداحافظی می‌کنی و می‌روی. نرفتی. با من آمدی. دقیقا خلاف جهت دانشکده. حرفمان گل کرد. رسیدیم به راه پله. خواستم خداحافظی کنم. حرفم نصفه مانده بود. گفتی تا جلوی کلاس همراهم می‌آیی. گفتی می‌خواهی دوستت را هم ببینی. نمی‌دانم آمدی چون منم، یا چون آدم محترمی هستی و آدم‌های محترم راهشان را صدوهشتاد درجه کج می‌کنند تا حرف طرف مقابلشان نیمه تمام رها نشود. تا جلوی در کلاس آمدی. خداحافظی کردیم. من که رفتم داخل کلاس، راهت را کج کردی و رفتی. دوستت را هم ندیدی. نمی‌دانم بدون دیدن دوستت رفتی چون که منم، یا رفتی چون آدم محترمی هستی و آدم‌های محترم دیدن دوستشان را برای چند ‌قدم بیشتر کنار کسی راه رفتن بهانه می‌کنند.</description>
                <category>شبیه به هیچکس</category>
                <author>شبیه به هیچکس</author>
                <pubDate>Sun, 01 Dec 2024 21:22:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای فرستاده نشده به کسی که روزی عزیز بود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_92083490/%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AF-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-1-nqf8omqdsx73</link>
                <description>من عاشقت نیستم. هیچ چیزت شبیه ایده‌آل های من نیست. زیاد صحبت می‌کنی. زیاد می‌خندی. با همه خوش و بش می‌کنی. بقیه رو زیاد نگاه می‌کنی. آدم‌هارو براساس سبک موزیکی که دوست دارن قضاوت می‌کنی. قدت از من کوتاه تره. خیلی بلند باشی هم قدمی. موهات رو شونه نمی‌کنی. البته فکر هم نمی‌کنم اگر بکنی تاثیری داشته باشه روی فر موهات. این‌هارو که می‌گم فکر نکنی من خودم خیلی خوبم. نه بابا. من هم مثل توام. زیادی کم حرفم. سخت تر از تو خندم می‌گیره. با هرکسی، از جمله اون‌هایی که باید، خوش و بش نمی‌کنم. سعی می‌کنم بقیه رو کم نگاه کنم. آدم‌هایی رو که دیگران رو براساس سبک موزیکی که دوست دارن قضاوت می‌کنن قضاوت می‌کنم. قدم ازت بلندتره. موهام رو هم روزی صد بار شونه می‌کنم. برای همینه که مثل ریگ می‌ریزه.اما دوست دارم بهم توجه کنی. با من زیاد صحبت کنی. با من زیاد بخندی. با من خوش و بش کنی. من رو نگاه کنی .دوست دارم وقتی میای توی کلاس دنبال من بگردی. وقتی با بقیه وقت می‌گذرونی من توی ذهنت باشم. با من درس بخونی. با من نمره کم بگیری. با من پروژه تحویل بدی. به خاطر من بیای دانشگاه. دوست دارم توی من یک چیزی ببینی که توی بقیه وجود نداره. توی من یک چیزی ببینی که توی وجود خودم هم وجود نداره. اینجوری دیگه مهم نیست اگر موزیک‌هام رو نپسندی. اگر قدت از من کوتاه تره. اگر موهاتو شونه نمی‌کنی.اگر هیچکدوم از این اتفاق‌ها نیوفته هم مشکلی نیست. عاشقت که نیستم. ولی دوست دارم تو توی ارتباطمون همیشه چند قدم از من جلوتر باشی. از من مشتاق‌تر باشی. از من منتظرتر باشی. این‌ها هم از تعادل روانی نداشته‌ام میاد. همیشه دوست دارم عقب‌تر از دیگران بایستم. همیشه دوست دارم یکی دیگه قدم اول رو برداره. یا حتی چند قدم اول رو برداره. ولی تو جلو نمیای. عقب هم نمیری. قدمی سمت من برنمی‌داری. مشتاق تر از من نیستی. اصلا به نظر نمیاد مشتاق باشی. منتظر باشی.منتظر من باشی.همینجوری برای خودت هستی. منم گوشه های ذهنت برای خودم هستم. یک نقش فرعی مثل بقیه. گاهی جلوی چشمت میام ولی توجه آنچنانی رو جلب نمی‌کنم. بعد هم بی سر و صدا محو می‌شم. مثل بقیه. اما توی ذهن من اوضاع کمی فرق داره. نمی‌گم همیشه خدا داری وسط مغز من می‌چرخی. نه بابا. عاشقت که نیستم. ولی اون وقت‌هایی که هستی، خیلی هستی. حضورت خیلی پررنگه. انگار که فقط تویی. انگار رنگ وجود بقیه از بین میره و سیاه و سفید میشن و فقط تو رنگی می‌مونی. انگار بقیه محو میشن و تو می‌شی نقش اصلی. انگار بقیه غیب و میشن، همه جا سفید می‌شه و فقط تو می‌مونی وسط ذهن من که حالا خالی از هرچیزه جز تو.با این همه من عاشقت نیستم. یک عزیزی هروقت می‌خواست ببینه عاشق شدی یا نه، می‌پرسید اگر نباشه زندگیت لنگه؟ حالا من این سوال رو از خودم می‌پرسم. اگر نباشی زندگیم لنگه؟ نه. لنگ نیست. اگر تو نباشی من باز هم کم صحبت می‌کنم. کم می‌خندم. کم خوش و بش می‌کنم. اما اگر نباشی دیگه همه رنگ خودشون رو از دست میدن و همه چیز سیاه و سفید می‌شه. اگر نباشی نقش اصلی از بین می‌ره و یک مشت نقش فرعی محو توی ذهنم می‌مونن. اگر نباشی دیگه ذهن من، که از هرکس جز تو خالی می‌شد، از تو هم خالی می‌شه و چشمم فقط سفیدی رو می‌بینه. سفیدی زیاد هم چشمم رو می‌زنه و در نهایت کور می‌شم</description>
                <category>شبیه به هیچکس</category>
                <author>شبیه به هیچکس</author>
                <pubDate>Thu, 13 Oct 2022 11:35:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>