<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دکتر نریمان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_92131340</link>
        <description>دکتری تخصصی مهندسی مواد، پسادکتری دانشگاه موناش، سخنران کلیدی کنفرانس‌های جهانی. اینجا از نانوداروها و سرطان می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:49:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4857791/avatar/o91xJN.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دکتر نریمان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_92131340</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پست ششم: پدرم به من یاد نداد چه فکر کنم، یادم داد چطور فکر نکنم! (پدر همه دهه شستی ها )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_92131340/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DA%86%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%85-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D9%86%D9%85-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%B4%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7-abpzz0znija4</link>
                <description>داستان پسری که اول جوش بد می‌زد، بعد رفت سراغ نانو، اما باز هم مشکل «ایجاد ترک» بود.در پست‌های قبلی گفتم دکتری چه بود، پسادکتری چه بلایی بود. از نانوکامپوزیت‌ها و سد خونی مغزی گفتم. اما امروز می‌خواهم یک قدم عمیق‌تر بروم. به روزهایی که هنوز نمی‌دانستم «نانو» یعنی چه، و تنها چیزی که بلد بودم، گرفتن یک الکترود جوش و کشیدن یک خط مذاب روی فولاد بود... و بعد، نگاه کردن به آن خط مذاب با همان حسی که آدم به نتیجه‌ی امتحان ریاضی سال دوم دبیرستان نگاه می‌کند. به دوران لیسانس خوش آمدید؛ جایی که من «مهندسی مواد گرایش تکنولوژی جوشکاری» می‌خواندم.   همان جا که استاد کارگاه، روز اول با لبخندی گفت:  برو یک الکترود E7018 بردار، بیا یک جوش لب‌به‌لب روی دو صفحه‌ی ۶ میلی‌متری بزن.رفتم. الکترود را گرفتم. دستکش چرمی را پوشیدم (که بوی گاوداری می‌داد). ماسک را پایین کشیدم. جرقه زدم و... جرقه که زدم، همه‌چیز قشنگ بود. تا وقتی که جوش تمام شد.یک جوش بسیار بد و پر از ترک که حتی خود استاد هم نگاهش کرد، چیزی نگفت، فقط برگشت و رفت. راستش را بخواهی، برگشتنِ بدونِ حرفِ اون استاد، از هر فحش مفصلی دردناک‌تر بود.آن شب در اتاقم به دیوار زل زدم و فکر کردم: احتمالا راهم را اشتباه رفتم. شاید من اصلاً برای دست گرفتن الکترود به دنیا نیامده‌ام. نکنه رشتم را اشتباه انتخاب کردم...اما امروز، بعد از سال‌ها، می‌دانم که  &quot; همان ترک‌های جوشکاری بودند&quot; که به من یاد دادند چطور ترک‌های پوشش نانوسرامیک را در دکتری پیدا کنم چون یک قانون فیزیک در هر دو جا یکسان است: تنش پسماند، انقباض ناهماهنگ، و یک نقطه‌ی ضعف که همه‌چیز را خراب می‌کند. حالا برویم عقب‌تر. به دوران دبیرستانجایی که هیچ چیز شبیه امروز نبود. نه خبری از مجله‌های ISI بود، نه از نانوذرات. اما یک چیز بود که مسیر زندگی مرا عوض کرد:  رفتارهای پدرم،  ( پدر دهه شستی ها)پدرم مهندس مکانیک و کارمند بود.. اما یک خصوصیت عجیب داشت:او هرگز به من نگفت « تو موفق می‌شوی » – اما با رفتارش به من یاد داد که چطور موفق شدن را از ته دل متنفر باشم... نه، شوخی می‌کنم. یادم داد چطور به دستش بیاورم. چند خاطره از رفتارهایش1.       صبح‌های ساعت ۵    پدرم هر روز ساعت ۵ صبح بیدار می‌شد، وضو می‌گرفت و بعد «الله‌اکبر» قامت بستن‌اش را آنقدر بلند می‌گفت که حتی همسایگان هم فکر می‌کردند نماز جماعت در خانه ما برگزار می‌شود 😄. چه برسد به من که عادت داشتم در سالن خانه، مثل یک نمونه‌ی بی‌جان، روی موکت پهن باشم.به لطف ایشان، تا امروز هیچ آلارمی نمی‌تواند من را از خواب بیدار کند، مگر صدای «الله‌اکبر» با تُنِ بَس. 2.  جمله‌ای که هیچ وقت نگفت:هیچ وقت به من نگفت  { می‌توانی}فقط زمانی این جمله را به کار می‌برد که می‌خواست کاری به من محول کند. مثلاً:  می‌توانی از این به بعد خودت مخارجت را تامین کنی؟    می‌توانی دیگه از من چیزی طلب نکنی؟ می‌توانی این قابلمه سوخته را طوری تمیز کنی که انگار هیچ وقت سوخته نبوده؟  ۳. تعمیر وسایل خراب، نه خرید وسایل نو:هر وسیله‌ای در خانه خراب می‌شد – از یخچال گرفته تا دوچرخه – پدرم اول سعی می‌کرد تعمیرش کند. حتی اگر یک ساعت وقت می‌گرفت.می‌گفت:  وقتی چیزی را تعمیر می‌کنی، می‌فهمی چطور کار می‌کند.این شد که من در آزمایشگاه، به جای دور انداختن نمونه‌های ترک‌خورده، آنها را زیر میکروسکوپ می‌گذارم تا ببینم «خرابی» چه چیزی به من یاد می‌دهد. ( راستش را بخواهی، خرابی خیلی بیشتر از سلامتی به آدم یاد می‌دهد. نمونه‌های سالم حوصله‌مان را سر می‌برند)   رفتارهایی که دوست نداشتم، اما بعداً فهمیدم حق با پدرم بود: - گاهی از من می‌خواست یک کار تکراری را ده بار انجام بدهم.  الآن می‌دانم که تکرار، مادر دقت است – همان چیزی که در نانوساختارها به آن «بازپذیری» می‌گویند.(آن موقع فکر می‌کردم فقط دارد اعصابم را با چیدن مکرر مهره‌های شطرنج خرد می‌کند.)-  به من یاد نداد که  موفقیت یعنی زندگی شاد.  در تلاش بود که یادم دهد موفقیت یعنی داشتن پول زیاد.   حق داشت، بنده خدا. در ایران زندگی می‌کنیم. اینجا  پول از علم ارزشمندتر است ، مخصوصاً با این تورم های ساعتی. نتیجه‌گیری که شاید نخندی، اما واقعیت داره   پدرم به من یاد نداد که چه فکر کنم.یادم داد که چطور &quot; فکر نکنم &quot;  فکر نکنم که فلان چیز غیرممکن است. فکر نکنم که من به‌درد نمی‌خورم. فکرنکنم که همان جوش بدِ ترم اول، یعنی پایان دنیا.و استاد کارگاه جوشکاری؟ او هم به من یاد داد که گاهی بهترین درس‌ها، در سکوت و پشت‌کردنِ آدم‌ها پنهان است. (یا شاید هم فقط عجله داشت برود قلیان بکشد، نمی‌دانم 😄)</description>
                <category>دکتر نریمان</category>
                <author>دکتر نریمان</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 13:10:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور یک مهندس جوش به جنگ سرطان رفت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_92131340/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3-%D8%AC%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B3%D8%B1%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%81%D8%AA-jyjodtr782tg</link>
                <description>قصه‌ی واقعی مندرود. من ایمان باقرپور هستم. دکتری تخصصی مهندسی مواد. اما شاید برایتان جالب باشد که اولین مدرک من کارشناسی مهندسی مکانیک – گرایش جوشکاری بود. بله، روزی روزگاری با الکترود و جوشکاری سر و کار داشتم. اما امروز در آزمایشگاه‌های دانشگاه موناش استرالیا روی نانوکامپوزیت‌هایی کار می‌کنم که می‌توانند داروی سرطان را دقیق به سلول تومور برسانند. این قصه‌ی آن سفر است.سال‌ها پیش، وقتی پایان‌نامه‌ی کارشناسی‌ام را با عنوان «آلیاژهای حافظه‌دار در پزشکی» می‌نوشتم، هیچ فکر نمی‌کردم روزی در مرکز تحقیقات سرطان معتمد روی پوشش‌های نانوساختار برای ایمپلنت‌های استخوانی کار کنم. اما مسیر زندگی گاهی از یک قطعه فولاد ضدزنگ 316L شروع می‌شود و به یک نانوذره ختم می‌گردد ( در جراحی ارتوپدی، فولاد 316L  به‌طور گسترده در ساخت پلاتین‌ها، پیچ‌ها و ایمپلنت‌های ستون فقرات استفاده می‌شود)در دوره‌ی دکتری، من نانوکامپوزیتی از جنس هاردستونیت (یک بیوسرامیک شگفت‌انگیز) و گرافن اکسید احیاشده ساختم. نتیجه؟ ماده‌ای که هم زیست‌فعال بود و هم در برابر نمونه‌های سرامیکی و کامپوزیت‌های مشابه، مقاومت مکانیکی بالاتری داشت. یعنی سلول‌های استخوانی روی آن به خوبی و با سرعت زیاد شروع به رشد کردند. من این نتیجه را در مجله‌ی Frontiers in Bioengineering and Biotechnology  (با ضریب تأثیر ۵.۷) منتشر کردم. اما برای من مهم‌تر از ایمپکت فکتور، آشنایی با اساتید مجرب، بااخلاق، مهربان و باسواد بود.من به‌شدت باور دارم که علم وقتی شیرین می‌شود که با دیگران به اشتراک گذاشته شود. به همین دلیل این صفحه را در ویرگول ساختم. می‌خواهم هر هفته یک داستان علمی واقعی از پشت‌صحنه‌ی پژوهش‌هایم بگویم؛ از شکست‌ها و پیروزی‌های یک محقق ایرانی در مرزهای دانش.اگر شما هم به بیومواد، نانوتکنولوژی، یا آینده‌ی پزشکی علاقه دارید، مرا دنبال کنید. در بخش نظرات بنویسید چه موضوعی برایتان مبهم یا جذاب است. من قول می‌دهم پاسخ بدهم – آن‌هم نه با کلیشه، بلکه با زبانی که خودم پای تخته‌سیاه دانشگاه‌های شیراز و موناش یاد گرفته‌ام.   اولین سوال علمی من از شما:  آیا فکر می‌کنید ایران می‌تواند در تولید ایمپلنت‌های هوشمند نانوپایه به قطب منطقه تبدیل شود؟  منتظر نظراتتان هستم.</description>
                <category>دکتر نریمان</category>
                <author>دکتر نریمان</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 18:25:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سد خونی مغزی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_92131340/%D8%B3%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%BA%D8%B2%DB%8C-wp5zae0aymwf</link>
                <description> دیواری که از مغز ما محافظت می‌کند، اما داروها را هم راه نمی‌دهددر پست قبلی گفتم که در استرالیا یاد گرفتم به جای عجله، به شکست‌ها با دقت نگاه کنم. اما یک پروژه هست که مرا در ملبورن نگهداشت،  از نانوسرامیک‌های استخوانی به نانوذراتی برای مغز تبدیل کرد: درمان بیماری‌های عصبی مثل آلزایمر و پارکینسون.بعد از اتمام پسادکتری در دانشگاه موناش، پیشنهادی از مرکز تحقیقات سرطان معتمد (پژوهشکده‌ی سرطان معتمد) دریافت کردم. قرار نبود روی سرطان کار کنم – عجیب است نه؟ رفتم برای سرطان، اما به بیماری‌های عصبی رسیدم. دلیلش یک چیز بود: سد خونی مغزی (Blood-Brain Barrier).بیایید ساده بگویم. بین خون شما و مغزتان یک دیوار بسیار سفت و سخت وجود دارد که فقط تعداد معدودی از مواد مجاز به عبور هستند. این سد از مغز محافظت می‌کند، اما وقتی کسی به آلزایمر یا پارکینسون مبتلا می‌شود، همان سد جلوی رسیدن دارو به سلول‌های عصبی را می‌گیرد. یعنی دارو را تزریق می‌کنی، اما به مقصد نمی‌رسد – همه‌اش هدر می‌رود.اولین باری که مقاله‌ها را خواندم، فکر کردم باید یک راه‌حل انقلابی پیدا کنم. اما خیلی زود فهمیدم که این مسئله، مشکل خیلی از محققان جهان است. من در ایران و استرالیا دیده بودم که چطور نانوذرات می‌توانند از سدهای بیولوژیکی عبور کنند. پس گفتم:  چرا از نانوذرات معدنی برای عبور از سد خونی مغزی استفاده نکنیم؟همان شد که یک مقاله‌ی مروری کامل نوشتم با عنوان:«سیستم‌های دارورسانی مبتنی بر نانوذرات معدنی برای درمان بیماری‌های عصبی» که در مجله  بسیار معتبر پزشکی (با ضریب تأثیر ۲.۶) منتشر شد. در این مقاله نشان دادیم که چطور نانوذرات مختلف – از طلا و سلنیوم گرفته تا نانوذرات پلیمری و پروتئینی – می‌توانند:·         از سد خونی مغزی عبور کنند.·         دارو را دقیق به سلول‌های آسیب‌دیده برسانند.·         عوارض جانبی را به حداقل برسانند.اما مهم‌ترین چیزی که در این پژوهش یاد گرفتم، یک درس انسانی بود:گاهی بهترین کاری که می‌توانی بکنی، این است که قبول کنی به تنهایی از پس یک مسئله برنمی‌آیی و تمام تحقیقات مشابه جهان را جمع‌آوری کنی، تحلیل کنی و یک قدم به جلو بگذاری.من در این مقاله راه را برای محققانی باز کردم که می‌خواهند نانوذراتی بسازند که مانند یک «اسب تروا» از سد خونی مغزی عبور کنند و دارو را به اعماق مغز برسانند. خودم مستقیم دارویی نساختم، اما نقشه‌ی راه را کشیدم – و گاهی یک نقشه می‌تواند به اندازه‌ی یک دارو جان انسان‌ها را نجات دهد.</description>
                <category>دکتر نریمان</category>
                <author>دکتر نریمان</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 18:23:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملبورن،  وقتی یک استرالیایی به من گفت : چرا اینقدر عجله داری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_92131340/%D9%85%D9%84%D8%A8%D9%88%D8%B1%D9%86-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%AC%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-ocqd9ejvjdmd</link>
                <description>در دو پست قبلی گفتم که چطور از جوشکاری به نانومواد رسیدم و چطور بعد از تلاش های بسیار ، پوشش بدون‌ترک روی فولاد را پیدا کردم. اما یک نقطه‌ی عطف بزرگ در زندگی علمی من وجود دارد که تا حالا در هیچ مصاحبه‌ای در موردش حرف نزده‌ام: تجربه‌ی پسادکتری در استرالیا.بعد از دفاع از دکتری، به عنوان پژوهشگر پسادکتری به دانشگاه موناش در شهر ملبورن رفتم. قرار بود روی نانومواد برای درمان سرطان کار کنم. اولین روز که وارد آزمایشگاه شدم، همه چیز برایم عجیب بود: دستگاه‌هایی که در ایران فقط عکسشان را دیده بودم، تیمی که هر هفته جلسه‌ی «شکست‌های خود را جشن می‌گیریم» برگزار می‌کرد، و یک پروفسور استرالیایی که سر صبحانه می‌گفت:  چرا اینقدر عجله داری؟ علم مثل شراب خوب است، باید بماند تا برسد .برای من که در ایران عادت داشتم هر پروژه‌ای را حداکثر شش ماهه تمام کنم (چون بودجه کافی نداشتم و قیمت مواد اولیه روز به روز افزایش قیمت پیدا میکرد و از طرفی چون کار میکردم وقت زیادی نداشتم ) این حرف خیلی عجیب بود. اما کم‌کم فهمیدم که سرعت زیاد گاهی باعث می‌شود از کنار کشف‌های بزرگ عبور کنی.یک روز که با روش الکتروفورز داشتم روی یک زیرلایه‌ی جدید پوشش می‌دادم، نتیجه باز هم ترک خورد – درست مثل همان روزهای اول دکتری. استاد استرالیایی‌ام آمد، نگاه کرد و گفت: « بیا قهوه بخوریم. بعد برگردیم و ببینیم ترک‌ها به ما چه می‌گویند.» من در ایران یاد گرفته بودم که باید سریع پارامتر را عوض کنم و دوباره امتحان کنم. اما او به من یاد داد که گاهی خود شکست بهترین راهنماست.همان ترک‌ها را زیر میکروسکوپ الکترونی بررسی کردیم. متوجه شدم که ترک‌ها از یک الگوی مشخص پیروی می‌کنند. آن الگو به من نشان داد که مشکل از انقباض حرارتی ناشی از خشک شدن سریع پوشش است. یک تغییر ساده در برنامه‌ی خشک‌کردن – نه ولتاژ، نه دما – تمام مشکل را حل کرد. نتیجه‌اش شد مقاله‌ای در Frontiers in Bioengineering and Biotechnology (با ضریب تأثیر ۵.۷) – همان مقاله‌ای که الان در رزومه‌ام افتخار می‌کنم.</description>
                <category>دکتر نریمان</category>
                <author>دکتر نریمان</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 18:00:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکست خوردن در آزمایشگاه را دوست دارم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_92131340/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B2%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-de2tzdvkn3iu</link>
                <description>راز پژوهشگری که از جوشکاری شروع کرد در پست قبلی گفتم که از مسیر جوشکاری به نانومواد رسیدم. امروز می‌خواهم چیزی بگویم که در هیچ رزومه‌ای نوشته نمی‌شود: بیشتر پژوهش‌های من در ابتدا شکست خوردند. بله، همان پروژه‌هایی که الان مقاله‌ی Q1 شده‌اند، روزهای اول نتیجه‌ی معکوس می‌دادند. اما من یاد گرفتم شکست را دوست داشته باشم. چرا؟ چون هر شکست یک درس پنهان دارد.یادم می‌آید اولین باری که می‌خواستم نانوسرامیک هاردستونیت را تولید کنم، بیش از دو کیلو مواد آزمایشگاهی مصرف کردم. اما هر بار، محصول تولیدشده آن سرامیک مطلوب نبود. در نظر بگیرید: مواد آزمایشگاهی که مبلغ بسیار زیادی برای خریدشان پرداخته بودم، وقت و زمانی که صرف کردم – همه دود می‌شد و به هوا می‌رفت. ناامید بودم، خیلی ناامید. از استادم سؤال می‌پرسیدم، اما استاد اولم در این زمینه تخصص نداشت. آخه می‌شود گفت این سرامیک از لحاظ ساختار خیلی پیچیده بود.بعد از گذشت بیش از سه ماه و آزمایش‌های مکرر (انجام تست‌های شناسایی و...) بالاخره موفق به تولید نانوبیوسرامیک هاردستونایت شدم. بعد از تولید نانوبیوسرامیک باید به سراغ انواع پوشش‌ها می‌رفتم؛ پس از مطالعات زیاد، یک روش خوب برای پوشش سرامیک روی فولاد انتخاب کردم. خب، بعد از مدتی یک روش پوشش‌دهی که برای سرامیک من مناسب‌تر بود پیدا کردم، اما آن هم با مشکلاتی روبرو بود. در حین شروع به پوشش نانوبیوسرامیک روی فولاد با اشکالاتی مواجه شدم. اولین بار که خواستم روی فولاد 316L  پوشش بدهم (با روش الکتروفورز)، پوشش ترک خورد. نه یک ترک، صدها ترک ریز. استاد راهنما گفت: « یا پارامترها را عوض کن یا موضوع را عوض کن.» من آن شب تا صبح در آزمایشگاه ماندم. ولتاژ را کم کردم، زمان را تغییر دادم، حتی دمای حمام اولتراسونیک را تنظیم کردم. بعد از 21بار تلاش ناموفق، بالاخره پوششی یکدست و بدون ترک گرفتم. همان نمونه شد پایهٔ مقالهٔ من در IET Nanobiotechnology.</description>
                <category>دکتر نریمان</category>
                <author>دکتر نریمان</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 11:20:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور یک مهندس جوشکار به جنگ سرطان رفت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_92131340/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3-%D8%AC%D9%88%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B3%D8%B1%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%81%D8%AA-nyhvqgpxkv5i</link>
                <description>قصه‌ی واقعی منسال‌ها پیش، وقتی پایان‌نامه‌ی کارشناسی‌ام را با عنوان «آلیاژهای حافظه‌دار در پزشکی» می‌نوشتم، هیچ فکر نمی‌کردم روزی در مرکز تحقیقات سرطان معتمد روی پوشش‌های نانوساختار برای ایمپلنت‌های استخوانی کار کنم. اما مسیر زندگی گاهی از یک قطعه فولاد ضدزنگ 316L شروع می‌شود و به یک نانوذره ختم می‌گردد ( در جراحی ارتوپدی، فولاد 316L  به‌طور گسترده در ساخت پلاتین‌ها، پیچ‌ها و ایمپلنت‌های ستون فقرات استفاده می‌شود)در دوره‌ی دکتری، من نانوکامپوزیتی از جنس هاردستونیت (یک بیوسرامیک شگفت‌انگیز) و گرافن اکسید احیاشده ساختم. نتیجه؟ ماده‌ای که هم زیست‌فعال بود و هم در برابر نمونه‌های سرامیکی و کامپوزیت‌های مشابه، مقاومت مکانیکی بالاتری داشت. یعنی سلول‌های استخوانی روی آن به خوبی و با سرعت زیاد شروع به رشد کردند. من این نتیجه را در مجله‌ی Frontiers in Bioengineering and Biotechnology  (با ضریب تأثیر ۵.۷) منتشر کردم. اما برای من مهم‌تر از ایمپکت فکتور، آشنایی با اساتید مجرب، بااخلاق، مهربان و باسواد بود. من به‌شدت باور دارم که علم وقتی شیرین می‌شود که با دیگران به اشتراک گذاشته شود. به همین دلیل این صفحه را در ویرگول ساختم. می‌خواهم هر هفته یک داستان علمی واقعی از پشت‌صحنه‌ی پژوهش‌هایم بگویم؛ از شکست‌ها و پیروزی‌های یک محقق ایرانی در مرزهای دانش.اگر شما هم به بیومواد، نانوتکنولوژی، یا آینده‌ی پزشکی علاقه دارید، مرا دنبال کنید. در بخش نظرات بنویسید چه موضوعی برایتان مبهم یا جذاب است. من قول می‌دهم پاسخ بدهم – آن‌هم نه با کلیشه، بلکه با زبانی که خودم پای تخته‌سیاه دانشگاه‌های شیراز و موناش یاد گرفته‌ام. اولین سوال علمی من از شما:  آیا فکر می‌کنید ایران می‌تواند در تولید ایمپلنت‌های هوشمند نانوپایه به قطب منطقه تبدیل شود؟  منتظر نظراتتان هستم.</description>
                <category>دکتر نریمان</category>
                <author>دکتر نریمان</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 11:50:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>