<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الاحضرت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_92245061</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:28:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4856837/avatar/fp2RdL.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الاحضرت</title>
            <link>https://virgool.io/@m_92245061</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مناره کج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_92245061/%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AC-vfuhx1onftas</link>
                <description>”در اصفهان مسجد بزرگی می‌ساختند.ساخت مسجد تمام شده بود و معمار و کارگرها جمع شده بودند و آخرین خرده‌کاری‌ها را انجام می‌دادند.پیرزنی از آنجا رد می‌شد، وقتی مسجد را دید به یکی از کارگرها گفت: فکر کنم این یکی مناره کمی کج است!کارگرها خندیدند.اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید! چند کارگر هم بیایند! چوب را به مناره تکیه بدهید، فشار بدهید، فشااااررر…!!!و مدام از پیرزن می‌پرسید: مادر، درست شد؟!مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله! درست شد! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت…کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را از معمار پرسیدند!معمار گفت: اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت می‌کرد و شایعه پا می‌گرفت، این مناره تا ابد کج می‌ماند…این است که گفتم بهتر است در همین ابتدا جلوی کجینگاه ها را بگیرمنگاه‌ها را بگیرم!“</description>
                <category>الاحضرت</category>
                <author>الاحضرت</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 11:40:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرشه ای به نام مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_92245061/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-zk9rwswqy344</link>
                <description>”کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:«می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»خداوند پاسخ داد: «در میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام، او از تو نگهداری خواهد کرد»اما کودک که هنوز اطمینان نداشت که می‌خواهد برود یا نه، گفت: «اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این‌ها برای شادی من کافی هستند.»خداوند لبخند زد: «فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»کودک ادامه داد: «چگونه می‌توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آن‌ها را نمی‌دانم؟»خداوند او را نوازش کرد و گفت: «فرشته‌ی تو، زیباترین و شیرین‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.»کودک سرش را برگرداند و پرسید: «شنیده‌ام که در زمین انسان‌های بدی هم زندگی می‌کنند، چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟»خدا پاسخ داد: «فرشته‌ات از تو مواظبت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.»در آن هنگام بهشت آرام بود؛ اما صداهایی از زمین شنیده می‌شد…کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: «خدایا! اگر من باید همین حالا بروم پس لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگویید»خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: «نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد، می‌توانی او را مادر صدا کنی.کنی.»“</description>
                <category>الاحضرت</category>
                <author>الاحضرت</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 11:30:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهنم و بهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_92245061/%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-dmup90a2frav</link>
                <description>”روزی فرشته‌ای به کنار تخت‌خواب پیرمردی رفت و او را بیدار کرد و گفت: با من بیا تا تفاوت بهشت و جهنم را نشانت دهم.آن مرد که فرصت جالبی به دست آورده بود آن را از دست نداد و با فرشته همراه شد.وقتی به جهنم رسید، فرشته او را به تالار بزرگی برد که میز بزرگی در آن قرار داشت و روی میز از انواع غذاهای لذیذ، نوشیدنی‌های گوارا و شیرینی‌های خوشمزه انباشته بود.اما در انتهای تالار همه ناله می‌کردند و می‌گریستند.وقتی به آن‌ها نزدیک شد دریافت که همه‌ی آن‌ها بندی روی بازوان خود دارند که مانع خم شدن دست‌های آنان است، در نتیجه آنان نمی‌توانند حتی لقمه‌ای در دهان خود بگذارند.سپس فرشته مرد را به بهشت و تالار بزرگ برد که در آن‌جا نیز میزی بزرگ با انواع غذاهای مطبوع، نوشیدنی‌های رنگارنگ و شیرینی قرار داشت.اما در این‌جا بر عکس جهنم، مردم می‌خندیدند و اوقات خوشی را در کنار هم می‌گذراندند.وقتی مرد به آنان نزدیک شد، دقت کرد و دریافت که آنان نیز همان قید و زنجیرها را دارند و دستشان خم نمی‌شود تا بتوانند غذا در دهان خود بگذارند.اما تفاوتشان با کسانی که در جهنم بودند در این بود که بهشتی‌ها غذا را بر‌می‌داشتند و در دهان یکدیگر می‌نهادند و به این ترتیب به کمک یکدیگر از خوردنی‌ها و آشامیدنی‌های لذیذ بهره می‌بردند…ما انسان‌ها از جنبه‌ای مثل حیوانات کوچک هستیم که حتی برای دفاع از خود، پشم یا دندان تیز هم نداریم، آن‌چه از ما محافظت می‌کند، شرارت ما نیست بلکه انسانیت و قدرت ماست برای دوست داشتن دیگران و پذیرش عشقی که آنان به ما می‌دهند.“</description>
                <category>الاحضرت</category>
                <author>الاحضرت</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 12:40:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان گفتوگوبا(خدا)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_92245061/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AF%D8%A7-t6ps7jraleer</link>
                <description>خواب دیدم در خواب گفتگویی با خدا داشتم.خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟گفتم : اگر وقت داشته باشید.خدا لبخند زد و گفت : وقت من ابدی ست. چه سئوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟گفتم : چه چیز بیشتر از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟خدا پاسخ داد : این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند. عجله دارند بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند. این که سلامت شان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند. این که با نگرانی به زمان آینده زمان حال فراموش می شود. آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال.این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.خداوند دستهایم در دست گرفت و مدتی هردو ساکت ماندیم. بعد پرسیدم : به عنوان خالق انسان ها می خواهید آنها چه درسی از زندگی بگیرند ؟خدا با لبخند پاسخ داد : یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن کرد. اما می توان محبوب دیگران شد. یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد. بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد. یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخم عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم.و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.با بخشیدن بخشش یاد بگیرند . یاد بگیرند که کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست بدارند امابلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.یاد بگیرند که میشود دو نفربه یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.ببخشند. همیشه</description>
                <category>الاحضرت</category>
                <author>الاحضرت</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 20:51:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستا روح سرگردان(قسمت۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_92245061/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%B1-e5p6xuehb4o4</link>
                <description>در شهری بزرگ و شلوغ پسر بچه ای زندگی می کرد .اسم این پسر بچه (اندی)بود.اندی پس از مرگ پدر بزرگش به همراه خانواده اش به روستا رفتند تا در کنار مادر بزرگش باشند.وقتی به روستا رسیدند اندی به کمک پدرش وخواهرش (دایا)وسایل رو از داخل ماشین برداشتند و در خانه مادر بزرگ گذاشتند.از انجایی که اندی زیاد اهل ماندن در خانه نبود، رفت تا در روستا بگردد.از کوچه ها که می گذشت صدای هوهوی باد نمی گذاشت صدای اطراف را به خوبی بشنود،اما با همه این حال اندی صدای دخری را شنید که میگوید:کمک!کمک!اندی توجهی نکرد و به راه خودش ادامه داد.دخترک دوباره صدا زد :کمک!کمک!این بار اندی کنجکاو شد که ببیند این صدا از کجا می اید.اندی صدا را دنبال کرد تا به خانه ای تاریک رسید.</description>
                <category>الاحضرت</category>
                <author>الاحضرت</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 11:40:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان پادشاه و کنیزک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_92245061/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%88-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%B2%DA%A9-gwypz3prh8kf</link>
                <description>پادشاهی به‌نام شهریار که در اوج قدرت و ثروت زندگی می‌کرد، در یکی از سفرهایش دختری زیبا و جوان را در بازار بردگان دید. از همان لحظه که نگاهش به کنیزک افتاد، قلبش بی‌اختیار به تپش افتاد. برای پادشاهی که همه‌چیز داشت و کمتر به چیزی علاقه‌مند می‌شد، این احساس کاملاً جدید بود. بدون معطلی، او کنیزک را خرید و به قصر خود برد. به او لباس‌های بسیار زیبا و جواهرات گران‌بها بخشید و تمام آنچه داشت، به پای او ریخت.روزی دختر بیمار شد و از شدت ضعف به بستر افتاد. پادشاه، درمانده و پریشان، تمامی پزشکان بزرگ سرزمین را به قصر خود فراخواند. هرکدام دارویی و تدبیری پیشنهاد می‌دادند؛ اما هیچ‌یک از درمان‌ها نتیجه‌ای نداشت. روزها می‌گذشت و پادشاه که همه دارایی‌ خود را برای درمان کنیزک خرج کرده بود، کم‌کم امیدش را از دست داد. در دلش از خداوند کمک خواست و از ته قلب برای شفای کنیزک دعا کرد. همان شب، در خواب به او الهام شد که حکیمی دوردست می‌تواند به او کمک کند.پادشاه بلافاصله قاصدی فرستاد تا آن حکیم را پیدا کند. حکیم به قصر آمد و پس از دیدن حال کنیزک، گفت: «این بیماری جسمانی نیست. این دختر از فراق کسی در وطنش بیمار شده است.» سپس، از پادشاه خواست او را آزاد کند تا به نزد محبوبش بازگردد. پادشاه که در اوج عشق قرار داشت، ابتدا از پیشنهاد حکیم ناراحت شد؛ اما در نهایت تصمیم گرفت به حرف او گوش دهد. او با دلی شکسته، دختر را آزاد کرد.چند ماه بعد، پادشاه با خبری شگفت‌انگیز روبه‌رو شد. شنید که کنیزک نه‌تنها سلامت کامل خود را به دست آورده،‌ بلکه با محبوبش ازدواج کرده و زندگی جدیدی را آغاز کرده است. پادشاه از آن روز به بعد فهمید که عشق حقیقی تنها در داشتن نیست، بلکه در آزاد گذاشتن وخواستن بهترین‌ها برای دیگری است.خواستن بهترین‌ها برای دیگری است.</description>
                <category>الاحضرت</category>
                <author>الاحضرت</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 20:30:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان زیبا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_92245061/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-w17i26vo4osg</link>
                <description>هر داستانی که بخای اینجا هستاز داستان های ترسناک تا طنزو....فقط کافیه وارد سایت ویرگول بشی وپیج الاحضرت رو دنبال کنی⬇️⬇️⬇️⬇️هر داستانی که بخای اینجا هستاز داستان های ترسناک تا طنزو....فقط کافیه وارد سایت ویرگول بشی وپیج الاحضرت رو دنبال کنی⬇️⬇️⬇️⬇️</description>
                <category>الاحضرت</category>
                <author>الاحضرت</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 00:10:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیرعلی بیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_92245061/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D9%87-akekku86aoiy</link>
                <description>عکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکسعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشهعکس امیر علی بیشه</description>
                <category>الاحضرت</category>
                <author>الاحضرت</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 13:00:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>