<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا حا‌جی‌زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_93044809</link>
        <description>کارشناس برنامه ریزی و مدیریت فرهنگی و مادری که عاشق نویسندگی است. کانال تلگرام: z_h_writer@</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:10:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>زهرا حا‌جی‌زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_93044809</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مهاجرت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93044809/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-gixw42r9qsfv</link>
                <description>من نمی‌تونم. خودمو می‌شناسم. آدم این کار نیستم.اینکه همه چیزو بذارم و برم.‌ عزیزان. دوستان و از همه مهمتر خاطرات ریز و درشتی که طی این سالها تو گوشه‌گوشه‌ی مملکتم ساختم و دلمو خوش کردم به داشتن‌شون. گرچه خیلی‌ها جاشون حتی تو خاطره‌هام هم خالیه اما چون می‌دونم تو همون هوایی نفس می‌کشن که من، برام کافیه که از حس داشتن‌شون خوش باشم.رفتن و ساختن خاطرات جدید تو یه دنیای متفاوت آدم خودشو می‌خواد. دل و جرات می‌خواد، کار من نیست. منی که بخشی از زندگیم مرور خاطراتیِ که با خونواده‌ام دارم. برادر خواهر. مادر؛ حتی سنگ قبر پدرم.....بدم نمیاد همه جای دنیا رو ببینم اما اینکه برم و بر‌نگردم از عهده‌ام‌ خارجه.بعضی‌ها خیلی راحت از مهاجرت حرف میزنن.مثل اب خوردن. کنارشون حس تنهایی غم‌انگیزی گلومو می‌گیره. من نفسم به ادم‌های دور‌و‌اطرافم بنده.حتی دوست‌هام حتی اونهایی که مدتهاست رو پنحره‌ی اتاقشون پرده‌ی چند لایه زدن تا روشنایی‌اش به من نرسه؛ من حتی به ادم‌های شهرم تعلق خاطر دارم.به فیلم‌های تکراری تلویزیونبه صدای خنده‌ای که از خونه‌ی همسایه میاد.به کیک تولدمآبگوشتی که عزیزم با عشق بار می‌ذاره. کوچه و خیابون.پیرزن همسایه که هنوز  چشم‌به‌راهه....خنده‌های از ته‌دلی که تو دورهمی‌ها حسش می‌کنمزائرهایی که با چشم خندون و  دل گریون پر از غصه و قصه‌اند. ان‌وقت نمی‌دونم چطور بعضی‌ها که فکر مهاجرت به سرشون میزنه، بند می‌کنن به بقیه و اینقدر چرت‌و‌پرت میگن تا اگه رفتن و موندنی شدن هوای برگشت به سرشون نزنه که ممکنه دل پیچه بگیرن و بالا بیارن غلط‌های اضافی رو که کردن و خط‌قرمزهایی رو که رد کردن.نمی‌دونم دلشون بزرگه یا خط و ربطشون رو گم کردن؟خدا آخر عاقبت هممون رو ختم به خیر کنه...پاک‌دل بمونیم که میگن تو تورم ساعتی گوشت‌و‌ مرغ رزق و روزی خیلی‌هاست...!✍زهرا حاجی زاده‌</description>
                <category>زهرا حا‌جی‌زاده</category>
                <author>زهرا حا‌جی‌زاده</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jun 2024 12:59:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حماسه‌ای بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93044809/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-wk7vh5gz7zmr</link>
                <description>خسته نباشیم خدا قوترای دادیمبدون شناسنامهبا کارت ملی و دفترچه بیمهگواهینامه و حتی پاسپورت و گذرنامه چیزی هم نشد. آب از آب هم تکان نخورد...‌پس می‌شود کارها را سهل کرد و سخت نگرفت به مردم....می‌شود از کاغذ‌بازی‌ها کم کرداز بالا و پایین‌رفتن پله‌ها و طبقات اداری کاست....و به وقت و انرژی مردم بهای بیشتری داد. دختر من رای اولی بود. شناسنامه‌اش در دسترس نبود و کارت ملی‌اش هم صادر نشده بود، اما اشتیاقش برای رای‌دادن به اندازه‌ی گنجشک تازه سر از تخم بیرون‌‌آورده برای زندگی بود.می‌خواست بخشی از حماسه و شور مردمی باشدو خودش انتخاب کند.پای مناظره‌ها نشسته بود و چنته‌اش پر بود از دانستن..‌.حیف بود که از قافله جا بماند و مُهر حسرت بخورد بر پیشانی‌اش...با پاسپورت و کارت دانشجویی کارش راه افتاد و این حس‌بودن و موثر‌بودن شیرینی ملموسی بود که به گمانم مزه‌اش حالا حالاها از بین نمی‌رود.خدا کند که منتخبین کاری کنند کارستان، به خواب سنگین نروند و با چشم‌باز و هوشیار بخوابند تا اوضاع معیشت مردم بهتر شود و ذوق بچه‌ها گُر نگرفته خاموش نشود که‌ مردم ما نازنین‌هایی هستند که دومی ندارند...بی‌شک عمر سختی‌ها کوتاه است و خیلی زود قدم در فردای روشنی خواهیم گذاشت که خورشیدش حرفهای تازه‌ای برای گفتن دارد.، فقط باید کمی صبور بود و به شعارهای کاندیداهای منتخب شده باور داشت...😍✍زهرا حاجی زاده @z_h_writer</description>
                <category>زهرا حا‌جی‌زاده</category>
                <author>زهرا حا‌جی‌زاده</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2024 02:09:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرمان‌ خونین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93044809/%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-ktmvzqiu2kiu</link>
                <description>نمی‌دانم عصبانی‌ام یا ناراحت؟گریه کنم یا خشمگین باشم و فریادم را چون گلوله‌ای آتشین آوار کنم روی اسرائیل که جنگ غزه را تا منطقه پیش کشیده است.این چه وضعی است؟چرا تاریخ در کشور ما مدام تکرار می‌شود؟زخم‌ روی زخمخون‌ روی خوندرد روی دردو داغ روی داغ دلمان آرام نمی‌گیرد بس که بغض‌مان را قورت دادیم.به گواه تاریخ امت زخم‌خورده‌ایم.همیشه هدف حمله‌های تروریستی بوده‌ایم.رجایی‌ها و بهشتی‌هادانشمندان هسته‌ایشهدای شاهچراغ هواپیمای مسافربری ۶۵۵ و هواپیمای اوکراینیحاج‌قاسم و سید ‌رضی و امرور هم زائران‌ حاج‌قاسم که از فاطمه شهادت را هدیه گرفتند.خدا را شکر که دشمن احمقی داریم.نمی‌داند که ما تمام‌شدنی نیستیم، که اگر قرار بود، نباشیم زمان جنگ در همان کانال نام‌آشنای کمیل، شلمچه، فکه و اروند به تاریخ می‌پیوستیم.ما زنده‌ایم چون شهدا زنده‌اندما زنده‌ایم چون فرزندان زهرابیم چون سربند یا‌زهرا داریمما زنده‌ایم چون هدف داریممنتظریم...منتظر منتقم زهرا...پس عجل فی ظهورک ایها العزیز✍زهرا حاجی زاده @z_h_writer@</description>
                <category>زهرا حا‌جی‌زاده</category>
                <author>زهرا حا‌جی‌زاده</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jan 2024 11:05:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد یک‌سال...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93044809/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-mqueen2jql8q</link>
                <description>یک سال بیشتر است که این حوالی گذرم نیفتاده...دور بودم و یادم رفته بود که اینجا خانه‌ی امیدی دارم که چراغش روشن به نگاه پر‌مهر شماست.دلتنگی ناگزیرم کرد تا به گوشه‌گوشه‌ی دلم سری بزنم و آب‌و‌جارو کنم دردهای کوچک و بزرگم را و باز‌کنم پنجره‌ی نگاهم را به روی تک‌تک نوشته‌هایم تا شاید آرام بگیرد، لنج طوفان‌زده‌ی دلم.شکر خدا در مسیر سبک‌کردن بار سنگین  فایل‌های گوشی‌ام به اشاره‌ی دخترم ویرگول را دیدم و به یاد شما دقایقی در زمین تک‌تکتان‌ به یاد آن روزها که همسایه بودیم، قدم زدم.نوشته‌هایتان را خواندم و کیف کردم از قلم و پیشرفت چشمگیری که کردید.حالا اینجایم تا دوباره هم‌مسیر شوم با شما و بنویسم و یاد بگیرم از تک‌تکتان که اگر فرصت کنید و سری هم به کلبه خرابه‌ام در تلگرام بزنید، هست چای و شیرینی که شرمنده‌تان نشوم.✍زهرا حاجی‌زاده📍آیدی تلگرام: @z_h_write</description>
                <category>زهرا حا‌جی‌زاده</category>
                <author>زهرا حا‌جی‌زاده</author>
                <pubDate>Fri, 29 Dec 2023 17:52:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنخ‌‌های عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93044809/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D8%AE-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-bu2pykqsu7vv</link>
                <description>«سرنخ های عاشقانه» را از طاقچه دریافت کنیدhttps://taaghche.com/book/132772 سرنخ‌های عاشقانه کتابی است پیرامون مسائل خانوادگی با رویکرد روانشناسی و ارائه راهکارهای ساده و منطقی  برای عبور از چالش‌های زندگی.۱۰۰ راهکار برای ۱۰۰ چالش مهم‌ زندگی که برای اولین بار به صورت کلیدی و کوتاه به نگارش در آمده است.امیدوارم برای شما که دلتان می‌خواهداز بزنگاه‌های زندگی به سلامت عبور کنید و‌ زندگی پر شور و نشاطی داشته باشید، خالی از لطف و فایده نباشد.لطفا با خرید کتاب از طاقچه از اولین کتابم حمایت کنید.✍زهرا حاجی زاده @z_h_writer</description>
                <category>زهرا حا‌جی‌زاده</category>
                <author>زهرا حا‌جی‌زاده</author>
                <pubDate>Wed, 16 Nov 2022 07:00:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشق شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93044809/%D9%85%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%A8-srx7hsecvwsp</link>
                <description>شب که اهل خانه جمع می‌شوند و بساط شام و حرف‌های خودمانی داغ می‌شود. وقتی هر کس از کارهایی که انجام داده می‌گوید، تازه یادم می‌افتد که باز چیزی ننوشتم و فرصت بازی با واژه‌های سرگردان را پیدا نکردم.وقت نکردم مرخصی ساعتی بگیرم و فارغ از کارهای خانه و بچه‌ها پشت میزم بنشینم و از نزدیک حال و احوال کتابها و دفتر یادداشتم را بپرسم.عذاب وجدانم تا خرتناق پیشروی می‌کند و من گوشه رینگ با دنیایی حسرت تنها می‌شوم!با خودم می‌گویم چه اشکالی دارد بعد از اینکه شهر و آدم‌هایش همه به خواب رفتند، زمانی که زمین بی‌اعتنا به پاییز، دلخوش به خاطرات بهار و تابستان به کمر خمیده‌اش استراحت می‌دهد و قولنجش را می‌شکند، وقتی از پشت پنجره اتاقم سلام خاموش تیر‌چراغ‌ برق را می‌شنوم. به دور از سر‌و‌صدای بچه‌ها و تلویزیون قصه نیمه‌تمامم را تمام می‌کنم و سرانجام خوبی برای دختر بازیگوش که در مغازه اسباب‌‌بازی فروشی مات و مبهوت لباس گل‌منگولی و چشم‌های رنگی عروسک زیبای پشت ویترین از مادرش جدا افتاده رقم می‌زنم و نقطه پایان قصه ‌ام را می‌گذارم.غرق فکر و خیال به آشپزخانه می‌روم. ظرف‌های خشک‌شده را در کابینت می‌گذارم.‌ قوری را می‌شورم و آب سرد‌شده کتری را پای گلدان‌ها می‌ریزم و پنجره را  می‌بندم.سری به اتاق بچه‌ها می‌زنم تا آخرین مشق مادرانه‌ام را هم انجام بدهم. با دیدن‌ آنها که در خواب نازند پلک‌هایم سنگین و خواب مهمان سرزده چشم‌هایم می‌شود. خمیازه‌کشان به سمت اتاقم می‌روم به امید فردا که شاید شانس بیشتری برای نوشتن داشته باشم.✍زهرا حاجی زاده @z_h_writer</description>
                <category>زهرا حا‌جی‌زاده</category>
                <author>زهرا حا‌جی‌زاده</author>
                <pubDate>Tue, 08 Nov 2022 07:12:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93044809/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D9%86-t4mslkac8x22</link>
                <description>امروز از آن‌ روزهایی بود که اگر پخت‌پر و نظافت منزل و شست‌‌و‌شوی لباسها را از آن فاکتور بگیرم، چیزی جز بیهودگی و بطالت ته آن باقی نمی‌ماند  اما نه..... دو ساعتی مشغول گپ‌و‌گفت تلفنی با تنی چند از دوستان وقت‌نشناس بودم.. دقایقی حرص خوردم و ساعتی را هم با نگاه کردن به فیلم دلخواهم گذراندم.‌  فیلم‌ پلیسی_ جنایی خانم مارپل اثر آگاتا کریستی را بارها دیده‌ام و حتی بیشتر دیالوگ‌هایش را هم حفظم؛ اما هر وقت پخش می‌شود نگاه می‌کنم و از نقد و بررسی و موشکافی که ساری در لحظه‌‌های پر‌استرسش است، لذت می‌برم.  نمی‌دانم شاید چون دوست دارم در زمان پیری دست‌و‌‌پا‌گیر و غُرغُرو نباشم و فارغ از دغدغه‌های زندگی به صدای دلم گوش کنم و رَسته از تکاپو مثل رودخانه‌ای که خودش را از تک‌و‌تا نمی‌اندازد به دریا برسم و از زنگ تفریح زندگیم استفاده کنم از این جنس فیلم‌ها خوشم می‌آید...!  اعتراف می‌ کنم ساعتی هم الله بختکی و الکی غصه خوردم به خاطر هیچ و همه‌ چیز اما خب با یک درجه ترفیع اصلا گریه نکردم. چند وقت پیش در کتابی خواندم که خدا انسان را خلق کرده تا زندگی کند و شادی، غم‌و‌غصه و حتی شکست و موفقیت را تجربه کند که اگر غیر از این بود، چه تفاوتی بین ما و سنگ و چوب و اشیاء بی‌جان...‌  این بحث را دوست ندارم ..‌می‌روم سراغ زندگیم که همیشه تنورش به بهانه‌ای گرم است!  چقدر هوا سرد شده، بچه‌ها سراغ بخاری را می‌گیرند( خانه ما مجهز به پکیج نیست) و من شانه خالی می‌کنم از شنیدن و پذیرفتن.   معلوم‌ نیست این همه باران از کجا می‌اید؟ هی می‌بارد و هی می‌بارد. انگار دل آسمان هم پر است از غصه و شاید هم حرف که بغض‌اش دل زمین را خیس کرده و مجبور است در دل شب به نوازشی گهواره زمین را آماده برای مادری کردن بکند..‌  آخر این روزها گلهای زیادی نقش زمین شدند و خونشان سنگفرش کوچه و خیابان را نیلی کرد.. که شاید بیشترش به خاطر این بود که مدیران و مسئولان بدون شناخت منابع انسانی و بدون درک حرف و درد مشترک مردم صرفا پشت میز نشستند و هی سیگار برگ کشیدند. و دودش را به ریه خلق‌الله دادند...   خدا را شکر که آقای همسر سیگار نمی‌کشد وگرنه در این وانفسای گرانی و تورم حتما برای تهیه‌اش دچار زحمت می‌شدیم.‌‌‌.. شب شده. آسمان اینجا هم مثل آسمان شهر دور پر از ستاره است.‌ به دنبال ستاره خودم به یاد بچگی‌ها گردنم را از درگاه پنجره بیرون می‌برم. قطره‌ای آب بر روی چشمم می‌افتد  آب بارانی که زمین نیفتاده و به اراده خدا گوشه‌ی  دیوار جا خوش کرده تا دل مرا بدست آورد..  سر کیف می‌آیم و درِ تراس را باز می‌گذارم تا باد با سرعت بیاید و روکش خاکی دلم را با خودش ببرد که من دزد فرصتم برای خوب کردن حال خودم و حال دل بقیه, نباید نفس کم بیاورم که اینجا ایران است و ایرانی جماعت با امید دست امروزش را می‌گیرد و به دل فردا می‌رود که شادی و نشاط تکلیف حذف نشدنی از مشق‌های شب اوست!✍زهرا حاجی زاده</description>
                <category>زهرا حا‌جی‌زاده</category>
                <author>زهرا حا‌جی‌زاده</author>
                <pubDate>Sat, 05 Nov 2022 06:51:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه تکانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93044809/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C-gnzzwe2ihngm</link>
                <description>نزدیک عید که می‌شود تقریبا تمام روزهایم شبیه هم می‌شوند و جنس دغدغه‌هایم خاص! تمیز کردن خانه و سرک کشیدن به زوایای داخلی و ناپیدای کابینت‌ها و عرض سلام و خداحافظی هم‌زمان به گرد‌و‌خاک‌های پنهان شده در منتهی‌الیه وسایلی که کمتر از آن استفاده می‌شود و مثل نوعروس خجالتی گاه حتی به حساب هم نمی‌آیند از معماهای حل شدنی این روزهای من است...روزم شب نمی‌شود مگر اینکه بخشی از کارهایم را به سرانجام رسانده باشم. امروز به کمد لباس آقای همسر توجهی کردم. دلم برایش سوخت. بس که لباس نداشت و نسبت به من و دخترهایم در فقر کامل بود، تصمیم گرفتم از روی خیرخواهی در یک اقدام محبت‌آمیز لباسی برایش بخرم، این هم از مزایای خانه تکانی که امروز کشف کردم و البته کمد لباسهایش آنقدر پر از خالی بود که به راحتی مرتب شد و وقت چندانی از من نگرفت و من توانستم کمد لباسهای خودم را هم مرتب کنم. و در فرصت باقیمانده چند صفحه‌ای کتاب خواندم و کمی با کلمات قایم‌باشک بازی کردم تا بچه‌ها خسته و گرسنه از راه برسند و خودشان را برایم لوس کنند تا من طَبَق به دست با منوی از قبل تعیین شده برای رفع گرسنگی‌شان چاره‌اندیشی کنم.. کاری که مثل تمام مادرها خوب بلدم و از تماشای غذا خوردن بچه‌ها باز هم مثل همه مادرها لذت می‌برم و وجودم پر از حس رضایت می‌شود.. یواشکی به شما می‌گویم، شما هم درِ گوشی به خدا بگویید که کاری کند در این شبها و روزهای عزیز هیچ مردی شرمنده خانواده حنجره‌اش مملو از بغض‌های خاموش نشود...✍زهرا حاجی زاده</description>
                <category>زهرا حا‌جی‌زاده</category>
                <author>زهرا حا‌جی‌زاده</author>
                <pubDate>Sun, 06 Mar 2022 15:55:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمان ابری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93044809/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-fwpgxs2s8mx4</link>
                <description>امروز با خودم فکر می‌کردم من که مرتب کتاب می‌خوانم، تقریبا تمام پست‌های دوستان را اگر فرصتی دست دهد، با جان و دل و با اشتیاق از نظر می‌گذرانم پس چرا نشخوارهای  ذهنی‌ام اینقدر کم شده؟ چرا نمی‌توانم روان و ساده بنویسم، نکند کرونا روی سلول‌های خاکستری مغزم اثر گذاشته؟! هر کاری می‌کردم دو‌دوتای من چهار‌تا نمی‌شد. بدجور کلافه و مستأصل شده بودم که ناگهان جرقه‌ای به ذهنم زد. یاد  پادکست جناب کلانتری افتادم که سینه‌چاک در مدح پیاده‌روی سخن‌ها گفته بود، بنابراین گالش‌هایم را به پا کرده و با اکراه به راه افتادم، آخر دلم برای نوشتن درست‌و‌حسابی تنگ شده بود، می‌خواستم‌ با اشتیاق از همه چیز بنویسم، از هر چیزی که پا‌برهنه درون ذهنم راه می‌رود و شلنگ تخته می‌اندازد؛ اما خب بلد نبودم و این ناراحتم می‌کرد!برای پیدا کردن ایده به درخت‌های کوچه، خیابان، مغازه‌ها و حتی زیر چشمی به آدم‌ها نگاه کردم اما دریغ از یک تلنگر کارآمد...! سوژه مناسبی برای نوشتن پیدا نکردم و بی‌اختیار آه از نهادم بلند شد.قطره بارانی روی دستم چکید. به آسمان نگاه کردم ابری شبیه خانه پدری‌ام را دیدم، درست همان در و همان پنجره‌ها و حتی چهار اتاق نور‌گیر و طاقچه‌هایی که با دکورهای گچی سفید و شیشه‌های کوچک رنگی زیبایی‌اش دو چندان شده بود. باورتان نمی‌شود کتابخانه‌ بزرگ پدرم را هم دیدم. کتابخانه‌ای که بیشتر وقت پدرم در آنجا سر‌می‌شدپاهایم قفل شد، اشک گوشه چشمم حلقه زد، روی نیمکت نشستم و نگاهم را به پنجره شکسته اتاق پدرم دوختم و از همان جا زل زدم به آقا جانم که داشت کتاب می‌خواند. دلم هرّی ریخت! زهرا جان بیا تو چرا پشت شیشه واستادی؟ تا سر‌و‌کلّه‌ات رو زخمی نکردی بیا تو و این استکان چای رو که سرد شده عوض کن. چه حس و حال قشنگی بود... حواسم پرت خانه شد و پیاده‌روی بالکل  یادم رفت،  دیگر حوصله نداشتم، دست از پا درازتر به خانه برگشتم و خسته‌تر از همیشه ولو شدم روی مبل راحتی که دخترم گفت: مامان جون دستهات رو بشور لطفا و ماسکت رو بنداز دور و بعد بشین. تازه بیدار شدم، من دیگر بچه نبودم، بزرگ شده بودم. استکان چای را که در دست دخترم دیدم، نگاهم رو به بالا کج شد،  به آسمان نگاه کردم...هیچ چیز نبود، خبری از ابرها و خانه پدری نبود، فقط سقف بود، سقفی که بین من و خانه پدری‌ام حائل شده بود...!✍زهرا حاجی زاده @z_h_writer </description>
                <category>زهرا حا‌جی‌زاده</category>
                <author>زهرا حا‌جی‌زاده</author>
                <pubDate>Tue, 01 Mar 2022 22:07:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عیدی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93044809/%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C-ko3543wr3uh4</link>
                <description>در منزل ما عید که می‌شود بچه‌ها اتوماتیک وار انتظار هدیه و کادو دارند. در این روزهای خاص معمولا پدر خانواده چند گزینه روی میز می‌گذارد و بچه‌ها در کمال آرامش و آزادی حق انتخاب دارند?البته ناگفته نماند که من هم در تیم بچه‌ها قرار می‌گیرم چون از کادو‌ گرفتن حتی اگر یک شاخه گل هم‌ باشد، لذت برده و کیفم کوک می‌شود. گزینه‌های پیشنهادی پدر: کارت هدیه، شام به انتخاب بچه‌ها، رفتن به سینما و یا پارک و گشت‌و‌گذار در خیابان‌های شهر و تخلیه انرژی بچه‌ها، خرید از بازار و در نهایت دورهمی خانوادگی، بازی و دیدن فیلم‌ و شادی به رسم خودمان که با اکثریت آراء عیدی نقدی تصویب شد که بچه‌ها محبت کرده و گفتند کارت هدیه زمانبر است، لطفا به کارت‌هایمان بزنید.....و بعد مثل اینکه در یک تدبیر از پیش تعیین شده موفق شده باشند، جیغ و هورایی کشیدند و پدرشان را بوسه باران کردند&quot; همین خود‌شیرینی‌های معمول دختر و پدری&quot; شاید میزان این عیدی‌ها از نظر خیلی‌ها مختصر باشد و ناچیز و به چشم‌شان نیاید؛ اما این یک سنت خانوادگی است تا اعیاد مهم را از یاد نبریم، بهانه‌ای است برای شادی‌کردن، دوست‌داشتن و دیدن همدیگر که در طی این چند سال بسیاری از اطرافیان ما هم به این کار اهتمام ورزیدند? پول‌هایمان را روی هم گذاشتیم و برآورد قیمت کردیم و قرار شد حدود ۱۵ روز دیگر در نهایت جانفشانی و عشق برای جناب پدر در یک غافلگیری، قبل از فروردین‌ تولد بگیریم! خب خدا را شکر تکلیف عیدی‌هایمان هم روشن شد و جای نگرانی نیست?? ✍زهرا حاجی زاده</description>
                <category>زهرا حا‌جی‌زاده</category>
                <author>زهرا حا‌جی‌زاده</author>
                <pubDate>Tue, 01 Mar 2022 15:35:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم‌های تشنه</title>
                <link>https://virgool.io/meplusyou/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B4%D9%86%D9%87-ou1cnl8a4fbf</link>
                <description>چشم‌های تشنهتازه چشم‌هایم گرم خواب شده بود که آفتاب سراسیمه خودش را از گوشه پرده تور‌توری سفید اتاقم بالای سرم رساند و‌ ولو شد روی پلک‌هایم و با لبخندی نچسب آمدن صبح را خبر داد.خبری که دلم نمی‌خواست با رسیدنش پاشنه دلم از جا کنده شود؛ آخر هنوز از خواب سیر نشده بودم و چشم‌هایم التماس می‌کردند تا در مرخصی ساعتی کمی بیشتر بسته بمانند....یکی نبود به آفتاب بگوید، بی‌انصاف تو که می‌دانی چند روزی است برنامه خوابهایم بهم ریخته و آش شله‌ قلمکاری شده که برای روتین کردن آن به زمان بیشتری نیاز دارم... تو که میدانی بعد از نماز صبح خواب را در آغوش گرفتم پس چرا قبل از همه  آیفون تصویری چشم‌های مرا روشن کردی و بر طبل رسوایی‌ام زدی که من باز هم خیال کنم خواب مانده‌ام و زندگی چند کوچه بالاتر از من در حال دویدن است!گرچه در روزگاری که کُرک و پر انصاف ریخته و نفس‌های آخرش را می‌کشد چه انتظاری از آفتاب می‌توان داشت که نه سواد خواندن دارد و نه شعور فهمیدن! چاره‌ای نبود، به هر زحمتی بود کیسه‌های شن را از روی پلک هایم برداشتم و راهی آشپزخانه شدم. از بی‌خوابی اشک از چشم‌هایم می‌آمد و با هر پلک زدنم خمیازه‌ای خجالت‌آور راه صحبت‌کردنم را می‌بست. خواب را بغل کردم و با احترام روی اُپن آشپزخانه گذاشتم تا دم دستم باشد و باز با  دلخوری از من دور نشود که این روزها بدجور بی‌تاب داشتنش دست‌و‌پا می‌زنم!چای را دم کرده و میز صبحانه را طبق سلیقه بچه‌ها چیدم و به زعم خودم راه هر‌گونه اعتراض را تا اطلاع ثانوی بسته نگه داشتم.در دقایق آخر سوگلی سفره صبحانه را هم که نان‌و‌پنیر بود، در گوشه سفره کنار پیاله عسل گذاشتم و خیلی سریع خوابم را بغل کرده و به اتاقم برگشتم.روی پاشنه اتاق به بچه‌ها گفتم: لطفا بیدارم نکنید تا دو ساعت دیگر بدون خمیازه‌ و البته در بیداری و هوشیاری کامل در خدمتتان خواهم بود!✍زهرا حاجی زاده</description>
                <category>زهرا حا‌جی‌زاده</category>
                <author>زهرا حا‌جی‌زاده</author>
                <pubDate>Sun, 27 Feb 2022 13:31:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر بی‌بازگشت کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93044809/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-r3a2ssfafxip</link>
                <description>امشب اخبار از بازگشایی مدارس و دانشگاه‌ها خبر داد. راستش من با راست‌و‌دروغ این خبر کاری ندارم؛ اما تو عالمی که کرونا میهمان ناخوانده شهر‌و‌دیارمون شد، و خیلی از کسب‌و‌کارها رو از خیابون و بازار به خونه ها کشوند؛ یه چیزهایی تو خونه تغییر کرد. مدل حرف‌زدن‌ها، مهمونی‌ها، دورهمی‌ها، فیلم دیدن و بازی‌کردن‌ها؛ البته اینها سوای اثرات منفی دیگه‌ای بود که تو عمق زندگی‌ها تاثیر گذاشت و کلا جهت باد و نسیمی رو که گهگاه دلمون به وزیدنش خوش بود رو عوض کرد... مرگ‌و‌میر، ورشکستگی، افزایش خشونت، دست‌و‌پنجه نرم کردن کادر درمان و معلمان با بیماری و البته و صد‌البته افزایش فقر‌و‌نداری...من با اینها کاری ندارم، چون بارها و بارها در موردش حرف زده شده. دلم می‌خواهد در مورد خانه و‌ و چهار‌دیواری خودم برایتان حرف بزنم. مسافرت نرفتیم اما قانون بازی‌های دسته‌جمعی رو تصویب کردیم تا روزی یکی دو ساعت همبازی بچه‌هامون بشیم! روزی یک ساعت در خانه ورزش کردیم و خب دیدن فیلم و سریال‌های خانوادگی هم از برنامه‌های ثابت هر شب ما بود. اینجوری حس دوست‌داشتن، مهربونی و همدلی بین ما تقویت شد و اجازه ندادیم کرونا تو قلب اهل خونه جا خوش کنه و باعث سردی روابط‌مون بشه...! حالا این خبر که قراره مدارس و دانشگاه‌‌ها باز بشه؛ گر‌چه در جای خودش خیلی خوبه و بچه‌ها از حبس خانگی خارج میشن اما من مطمئنم دلم برای دورهمی و دیدن فیلم ‌های آخر هفته و بازی‌هایی که منو به دوران کودکیم می‌برد، حتما تنگ میشه! ✍زهرا حاجی زاده</description>
                <category>زهرا حا‌جی‌زاده</category>
                <author>زهرا حا‌جی‌زاده</author>
                <pubDate>Sat, 26 Feb 2022 22:45:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قراردادهای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93044809/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-oe54cqbfoagu</link>
                <description>نمی‌دونم برای شما مناسبت‌ها و تاریخ قراردادها چه مفهومی داره؟ اصلا براتون مهمه که به خاطر بسپارید روز و ساعت اتفاق های تاثیر‌گذاری رو که جهت زندگیتون رو عوض می‌کنن و خیلی قشنگ‌ با یه تغییر ۱۸۰ درجه‌ای افق تازه‌ای پیش روتون باز می‌کنند ؟!البته همشون نه ولی خدایی بد نیست که بعضی از تاریخ‌ها رو فراموش نکنیم، این یه آلارم خاموش و قشنگه.  یه هشدار که میگه من هنوز خودم رو دوست دارم و به دیروز های تلخ و شیرین‌ تعلق خاطر دارم و دلم نمی‌خواد تو کوچه‌پس‌کوچه‌های تنگُ تاریک‌ و گاه سرد زندگی فراموشکار بی‌احساسی بشم که موقع نگاه کردن به پشت سرش جز آسمون تاریک و جاده‌ پر از مه چیزی خاطرش رو قلقلک نده...دلم نمی‌خواد با از یاد بردن بعضی چیزها دفتر خاطراتم پر از روزهای خالی از احساس بشه و سفیدی و سیاهی مطلق برق نگاهم رو تو ساعات دلتنگی خاموش کنه..‌‌‌... می‌خوام موج نگاهم به فردایی باشه که حال دلم بهتر از امروز و دیروزهای گذشته است!✍زهرا حاجی زاده</description>
                <category>زهرا حا‌جی‌زاده</category>
                <author>زهرا حا‌جی‌زاده</author>
                <pubDate>Mon, 21 Feb 2022 18:01:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب&quot;کاش وقتی ۲۰ ساله بودم&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93044809/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DB%B2%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-lehties7at3a</link>
                <description>کتاب. کاش وقتی بیست ساله بودم، می فهمیدم  ما‌ انسان ها با قوانین ساختگی برای خودمان زندان هایی می سازیم و زندگی را برای خودمان سخت می کنیم. با مطالعه این کتاب پی به فرصت های طلایی اطراف خود برای دست یافتن به هر چیزی که‌ افکار ما را به خود مشغول کرده است، می بریم. فقط باید به خودمان و توانایی هایمان اعتماد کنیم   دنیا پر است از انتخاب های ما که به واسطه نگرش و باور ما شکل گرفته اند. دنیا پر است از فرصت ها و امیدها که فقط باید کشف شوند خواندن این کتاب فرضیات ما را در مورد مشکلات و شکست ها تغییر می دهد. روش فکر کردن صحیح را در مورد زندگی با یک فرمول و نگرش خارق العاده به ما می اموزد یاد می گیریم که هر مشکلی یک فرصت است و ما باید به پتانسیل های موجود در دست اندازها توجه کنیم تا مسیر ناهموار موفقیت را به سلامت طی کنیم.   ارزیابی مجدد همه چیز و با دید تازه به محیط پیرامون خود و واکنش ها نگاه کردن، روشی سودمند در جهت متحول کردن زندگی ماست که با تغییر نگرش ما و اعتماد به توانایی های فردی نهفته در درونمان به راحتی امکان پذیر است.  مشکلات گریز ناپذیرند؛ اما با شناسایی و پردازش درست، می توان بدون جا خالی دادن راه را برای عبور هموار کرد.✍زهرا حاجی زاده</description>
                <category>زهرا حا‌جی‌زاده</category>
                <author>زهرا حا‌جی‌زاده</author>
                <pubDate>Sun, 13 Feb 2022 23:26:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاب تاب عباسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93044809/%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-clr6tbmzkevh</link>
                <description>نمیدونم شما هم این حس‌و‌حال رو تجربه کردید یا نه... اینکه بخوایید بچه بشید و بچگی کنید، تمام قید و بندها رو از دست‌ و پاتون باز کنید و دلتون رو بسپارید به زمان و تو عالم رویا پر بکشید به جایی که متعلق بهش هستید و دلتون می‌خواد تو همون حال و هوا نفس بکشید، فارغ از دغدغه های رنگارنگ‌ دنیای بزرگترها. اینکه یه روز قید مادربودن رو بزنید و خودتون بچه بشید...!بی‌توجه به سرمای هوا و گریه‌های نفس‌گیر ابرها پاتون رو تو یه کفش کنید که بریم پارک! مجبورید ناپرهیزی کنید، به ساز دلتون برقصید که اگه ساز دلتون ناکوک باشه گرمای خونه و لبخند دائمی بچه‌ها از لبشون پاک میشه.تو حال‌و‌هوای دل نفس کشیدن کار سختی نیست، چکمه‌های قرمز بچگیت رو پا کن و برو پارک. حالا فارغ از هیاهوی شهر تو سکوت معنا‌دار  پارک در پی نگاه مهربون و دست‌های گرمی بنشین تا بیان و صمیمانه تابت‌ بدن، آخه دیگه بابا و مامان، هم‌ بازی تو نیستن! تاب تاب عباسی خدا منو نندازی... می‌خندی، قهقهه می‌زنی و دور‌تا دور پارک رو مثل بچه‌ها با شادی می‌دوی حتی زمین می‌خوری.... با اینکه هوا سرده و انگشت‌هات کرخت شدن، بستنی قیفی رو با ولع می‌خوری و بی‌توجه به دنیای اطرافت سرمست از خنده میشی و لپ‌هات از سرما گل میندازه! ماشین زمان در حرکته، فرصت زیادی نداری. پس با تمام وجود تو ثانیه‌های باقیمونده بچگی می‌کنی که شاید این آخرین باری باشه که زمان تو ایستگاه دلت متوقف میشه! ✍زهرا حاجی زاده</description>
                <category>زهرا حا‌جی‌زاده</category>
                <author>زهرا حا‌جی‌زاده</author>
                <pubDate>Sun, 13 Feb 2022 23:15:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه پدرم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93044809/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%85-yzhphdgy1syq</link>
                <description>دست خودم نیست به روز پدر و میلاد آقا امیرالمومنین که نزدیک می‌شویم، خیالاتم پا درمی‌آورند و به همه جا سرک می‌کشند، راست راست راه می‌روند و در نهایت سر از خانه پدری در می‌اورند‌ خانه دوران بچگی. بی‌خیالی و بازی‌های کودکانه. جایی که بعد از خانه خدا تنها خانه‌ای است که درِ آن همیشه به روی بچه‌ها باز است.از موارد استثناء که بگذریم، معمولا تنها خانه‌ای است که در آن آرامش داری و هر وقت با دلت پا به درون اش می‌گذاری لحظه به لحظه‌اش برایت خاطره‌ساز می‌شود.هوایش سبکترین هواست که در آن به راحتی نفس می‌کشی چون واقعا خودت هستی با همان حال‌و‌ هوای سالهای دور.خوش‌به حال شما که پدرتان در قید حیات است و فرصت دارید عاشقانه‌هایتان را با هم تقسیم کنید.فرصت دارید با یک شاخه گل و با یک لبخند محبت‌آمیز به وجودش افتخار کنید.فرصت دارید به دستهایش بوسه بزنید و دنیا و آخرت خود را بهشتی کنید.کاش من هم‌ هنوز فرصت دوست‌داشتن پدرم را داشتم! ✍زهرا حاجی زاده</description>
                <category>زهرا حا‌جی‌زاده</category>
                <author>زهرا حا‌جی‌زاده</author>
                <pubDate>Sat, 12 Feb 2022 23:04:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناله‌های آبکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93044809/%D9%86%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%DA%A9%DB%8C-cbuzyf6sim7u</link>
                <description>از زمانی که خودمو شناختم‌ و به قول بزرگترها سری تو سرها در‌آوردم و از مرحله کودکی یه پله بالاتر رفته و تو عوالم نوجوانی سیاحت کردم، قریب به اتفاق آدم‌هایی که شناختم‌ و یا به طریقی خبر زندگی‌شون رو داشتم، درگیر مشکلات کوچک و بزرگی بودند که به قول خودشون مهریه زندگی دنیوی شون بود و راه خلاصی نداشتند. یعنی همه زندگی‌ها وامدار مشکلاتی هستند که گاهی خودمون هم از پیدا شدن سر‌و‌کله‌شون متعجب میشیم؛ اما وجود دارند و‌ راحت تو راهروهای زندگیمون سَرَک می‌کشند.خُب اگه مشکلات همیشه بوده و از قرار معلوم قراره که تا آخر هم کنارمون باشن پس چرا ناله می‌کنیم، نق می‌زنیم و حال بقیه رو هم‌ خراب می‌کنیم؟ احتمالا برای بقا و دوام بیشتر. برای جلب محبت و توجه که حس لذت و شیرینی خاصی به دنبال داره؛ چرا که بودن ادم‌ها کنار هم اجازه نمیده که حس تنهایی به هیچکسغالب بشه.چه بسا اگه خونه و زندگیمون تو جنگل و دل طبیعت و خارج از محدوده ادم‌ها بود، بی‌شک از تنهایی و بی‌کسی خوراک حیوانات وحشی می‌شدیم‌؛ اما حالا که میون آدمها هستیم، برای جلب توجه و احیانا بازار‌گرمی و دلسوزی اطرافیان گاهی اوقات ساز ناکوک می‌زنیم‌ که البته این ناله کردن در دراز مدت از اعتبار عاطفی ما کم کرده و ما رو از جامعه طرد می‌کنه. یعنی از یه جایی به بعد دل هیچکس که‌ برامون نمی‌سوزه هیچ، این زنجموره زدن اینقدر عادی میشه که برای حرفهای معمولی ما هم تره خرد نمی‌کنن. و این عکس‌العمل بقیه یه ناراحتی و اندوه مضاعف برامون به ارمغان میاره که به مراتب سنگینی‌اش از درد‌ و رنج خودمون هم بیشتره. پس حالا که مشکلات برای همه هستن، بهتر نیست کمی ملاحظه همدیگه رو بکنیم و مته به خشخاش نزاریم؟! ✍زهرا حاجی زاده</description>
                <category>زهرا حا‌جی‌زاده</category>
                <author>زهرا حا‌جی‌زاده</author>
                <pubDate>Sat, 12 Feb 2022 22:44:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرار عاشقی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93044809/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-xktwfisg75mo</link>
                <description>قرار نامزدی‌اش را گذاشته بودیم، آخرین پنجشنبه همین ماه؛ اما همه‌ کاسه کوزه‌های ما را بهم زد.‌ گفت: مادر به من فرصت بدهید باید کمی فکر کنم. گفتم: پسرجان این خانواده چند سال است که منتظر ما هستند، بخدا شیرمو حلالت نمی‌کنم اگه پای دختر دیگه‌ای وسط باشه. بوسه‌ای به دستم زد و گفت: نه مامان جون تمام حرف من اینه که من با این دختر خانم‌ هیچ وجه مشترکی ندارم.‌ حرفهای منو متوجه نمیشه، کلّا تو عالم دیگه‌ای سیر می‌کنه. گفتم: این حرفها یعنی چی؟ تازه بعد از سه سال یادت افتاده این دختر وصله ما نیست، اگه پدرت بفهمه قشقری به پا می‌کنه که بیا و ببین! تازه هفته پیش با پدر مریم یه قرارداد همکاری بسته. صدای اذان را که از مسجد محل شنید به بحث ادامه نداد و رفت. گفتم: آرمان جان اگه پدرت بفهمه به مسجد میری ناراحت میشه ها... این امّل بازی ها برای چیه؟ والله منم‌ راضی نیستم که نماز بخونی و مسجد بری. گفت: مامان‌ جون شب میام صحبت می‌کنیم‌ و رفت. شب که از مسجد آمد. دو زانو مقابل من و پدرش نشست و گفت: اقا‌جون. مامان جون تمام کارهایی رو که شما گفتید، انجام میدم؛ فقط خواهش می‌کنم اجازه بدید تا دو ماه برم جبهه،  بعد از دو ماه شما هر امری کنید من می‌پذیرم.پدرش چشم غرّه‌ای به من رفت و گفت: از کی تا حالا تو این خونه حرف جبهه و جنگ زده میشه. خانم اینجا چه خبره؟ چند روز گذشت و من‌آقا رضا را راضی کردم که اجازه بدهد. به آقا رضا گفتم که دو ماه چیزی نیست، تا چشم بهم بزنیم‌، تمام می‌شود؛ آنوقت دستش را می‌گیریم‌ و سر سفره عقد می‌نشانیم و تمام‌ مشکلاتمان حل می‌شود.  در نهایت آرمان جان را با ناراحتی بدرقه کردیم. روزها گرچه سخت و تلخ اما بلاخره گذشتند و روز موعود فرا رسید. خانه را مهیای جشن کردیم. کوچه را چراغانی و حیاط را آب‌و‌جارو کردیم که تلفن‌خانه به صدا در‌آمد. آرمان‌ طبق وعده آمد، در حالیکه روی دستهای مردم تشییع می‌شد.✍ زهرا حاجی زاده</description>
                <category>زهرا حا‌جی‌زاده</category>
                <author>زهرا حا‌جی‌زاده</author>
                <pubDate>Fri, 11 Feb 2022 23:41:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دورهمی دوستانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93044809/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-dfi1xqjtdnpg</link>
                <description>وقتی حالم خیلی بده. وقتی بی‌حوصله و دلتنگم. وقتی حالی به حالی میشم و خاطرات سالهای دور در یک کودتای هماهنگ شده همه فکر و ذهنم رو درگیر می‌کنن، تنها چیزی که آرومم می‌کنه پیاده‌روی و البته آشپزی کردنه.نوشتن هم یه حس خوب بهم میده. یه حال خوب که معمولا بعد از نوشتن و نوشتن و خالی شدن از هجمه‌های افکار مسموم و ناراحت کننده بهم دست میده.امروز تو اوج بی‌حوصلگی به یک مهمونی و دورهمی دوستانه دعوت شدم، دلم نمی‌خواست برم؛ اما به اصرار بچه‌ها رفتم و چه خوب شد که در جمع دوستان سالهای دور و نزدیکم قرار گرفتم. گفتیم و خندیدیم. خاطره بازی کردیم و در آخر با گفتن اندوه‌های کوچک و بزرگی که در خانه دلمان جا خوش کرده بودند، کمی اشک ریختیم، بار دلمان که سبک‌تر شد، آرزوهایمان را دوباره بغل کردیم تا  در کوچه‌پس‌کوچه‌های زندگی از قاب عکس‌ها حذف نشویم و ستاره خاموشی نباشیم که حسرت خوابهای بی‌تعبیر شویم و سعی کردیم دوباره با حس خوب مادرانه به آغوش زندگی و خانه‌هایمان برگردیم!✍ زهرا حاجی زاده</description>
                <category>زهرا حا‌جی‌زاده</category>
                <author>زهرا حا‌جی‌زاده</author>
                <pubDate>Fri, 11 Feb 2022 23:35:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب &quot;مرگ قسطی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93044809/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%82%D8%B3%D8%B7%DB%8C-ei6bzj2tfwci</link>
                <description>داستان پسری است که در یک خانواده فقیر زندگی می‌کند که پدر کارمندی است با اخلاقی تند و درآمدی بسیار کم و ناچیز. خانواده مغازه‌ای در پاساژ دارند که اجناس قدیمی را به فروش می‌رسانند. فردینان پسری است که درس نمی‌خواند و بعد از پایان دوره ابتدایی وارد بازار کار می‌شود.در طی چند سال چندین شغل عوض می‌کند. و زندگی پرفراز و نشیبی را می‌گذراند.  در نهایت به کمک دایی ادوارد خود، یک نظامی وظیفه شناس می‌شود و با ورود به این عرصه به تمام خواب‌های آشفته خود پایان می‌دهد‌.✍زهرا حاجی زاده</description>
                <category>زهرا حا‌جی‌زاده</category>
                <author>زهرا حا‌جی‌زاده</author>
                <pubDate>Wed, 09 Feb 2022 22:16:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>