<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سرگردِ دیزونانس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_93068855</link>
        <description>Rien n&#039;est plus drôle que le malheur, je te l&#039;accorde.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:12:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3655237/avatar/fcfcb6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سرگردِ دیزونانس</title>
            <link>https://virgool.io/@m_93068855</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ارتفاع اشباح</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93068855/%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D8%A7%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D8%AD-cyriuwz7cs4u</link>
                <description>عقربه‌ها در دهانِ کلاغِ مفرغی جویده می‌شوند. نه ساعت، نه کلاغ. زنگاری مسموم روی پوستِ مه‌آلودِ شب می‌سرد. رگی نقره‌ای، شیرابه‌ای سپید از خشخاش‌های روییده بر گورِ خدایان، رخنه می‌کند در انجمادِ مغز استخوان. خلسه. رخوتِ لزج. چشمانِ سنگین. نشئگیِ سقوط از پله‌های مومیایی‌شده‌ی تاریخ. قمارِ مدام با تاس‌هایی از جنسِ دندانِ گرگ. ورق‌ها بر زمین می‌ریزند؛ همواره باخت، همواره خماریِ پس از توهمِ گنجشک‌ها.آغوش گشوده شده؛ مه‌آلود، عفن، با بوی جفت‌های سقط‌شده‌ی مادیان‌های اساطیر. بوی مسِ اکسیدشده، آهنِ زنگ‌زده در گلوگاهِ رودخانه‌ی سردِ فراموشی. پس زدنِ دست‌ها. حباب‌های چرک‌آلودِ تنهایی را ترجیح دادن به لمسِ پوست‌های کرم‌خورده. آدم‌ها حشراتی کدر روی شیشه‌ای تاریک؛ باید تف کرد بر صورتِ دنیا تا قبل از تف شدن، تمام شد.تماسِ دو زخمِ باز. هم‌آغوشیِ دو کرم در گودیِ کاسه‌ی سر. پوسته‌ها کنده می‌شوند. عرقِ جیوه‌ای بر سنگ می‌چکد. لیسیدنِ خون‌آبه‌ی سرد از روی ران‌های مومیایی‌شده. شهوتِ کثیفِ متصل به نیستی. هذیانِ رطیل‌ها بر دیواره‌ی ذهن. ترس... ترسی سرخ که از سوراخِ گوش سرریز می‌کند. تکرارِ یک پژواکِ بیمار در فضایی خالی: «ما عبور می‌کنیم... ما عبورِ یک تصادفیم در اتوبانِ متروک...» نه، صدا هم زنگار بسته.جنگ با خویشتن. خنجری دو لبه که در گلو می‌چرخد و خونِ سیاهی که طعمِ قطران می‌دهد. تمامِ معنا را باید بالا آورد؛ خدا، عشق، اسطوره، همه را چون توده‌ای کبود و کریه روی پهنه‌ی زمین استفراغ کرد. هیچ. هیچِ زرد. هیچ به رنگِ رفتن.لبه‌ی صخره. ارتفاعِ کبودِ جیوه. آن شبحِ دیگر با دستانی از چرک‌آبِ ستاره‌ها خیره مانده است. کششِ مغاک. آغوشِ سردِ مرگ، لایِ موهایش موریانه‌ها می‌لولند. رها کردنِ لبه. سقوط. وزشِ بادِ وحشی که پوستِ وهم را می‌تراشد. سقوطِ بی‌پایان در قعرِ تاریکیِ مطلق. رها کردنِ آن پیکرِ تنهامانده بر تارکِ صخره، منجمد، منتظر، در خماریِ ابدیِ یک بوسه‌ی مرده.لغزش لبانِ کبود بر پوستِ زبر و مومیایی‌وارِ. هر تماس، چرکی سیاه و براق. لذتی مشمئزکننده، بلعیدنِ خاکسترهایِ گرمِ مردگان.میلی گزنده برای طرد کردن، برای پس زدنِ هر آنچه بویِ تعلق می‌دهد، از اعماقِ این نیستی. فرار؛ نه از ترسِ دیگری، از ماندن. برای آنکه طرد نشوی، باید تمامِ دست‌هایِ گشوده را با تیغِ بی‌تفاوتی برید. باید تمامِ آدم‌ها را، که چون حشراتی موذی بر تنه‌یِ واقعیت می‌لولند، پیش از آنکه لمست کنند، در ذهنِ خویش به دار آویخت.حسی از هذیان، چون رطیل‌هایِ سپید، بر دیواره‌یِ مغز بالا می‌رود. ترس… ترسی ازلی از اینکه شاید این نیستی هم کافی نباشد. جنگی مدام با سایه‌ای که خودِ توست و هر شب در آینه، گلویت را می‌فشارد. بازنده‌ای همیشه؛ در هر نبرد با خویش، خونِ سیاه است که از دیدگان می‌چکد.بر لبه‌یِ این پرتگاهِ ازلی؛ جایی که باد، استخوان‌هایِ تاریخ را خرد می‌کند. چشمانِ بی‌مردمک، خیره ، تشنه‌یِ یک پیوندِ ابدی در لجن‌زارِ نیستی. مرگ را چون فاحشه‌ای پیر و وفادار در آغوش می‌کشم.نگاهت می‌کنم؛ آخرین جرعه‌یِ مورفینِ خیالت را سر می‌کشم و خود را از تارکِ این صخره‌یِ سیاه به قعرِ تاریکی پرتاب می‌کنم. سقوط؛ گم شدن در وسعتِ یک هیچِ بی‌انتها. تو را آن بالا، بر لبه‌یِ تیزِ باد تنها می‌گذارم؛ گرسنه، لرزان و تا ابد منتظر. من برنده شدم، چرا که در اوجِ نیاز به آغوشت، خود را به کامِ دهانِ بازِ مغاک سپردم.خداحافظ، ای هم‌آغوشِ کریهِ لحظه‌هایِ انجماد. من در سیاهیِ مطلق غرق می‌شوم، جایی که حتی باد هم جرأتِ وزیدن ندارد.</description>
                <category>سرگردِ دیزونانس</category>
                <author>سرگردِ دیزونانس</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 10:11:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>