<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Count bennet</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_93089183</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:14:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Count bennet</title>
            <link>https://virgool.io/@m_93089183</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قاتل استپنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93089183/%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%BE%D9%86%DB%8C-lk0wkbynjdcp</link>
                <description>در هوای مه آلود و چرکین قرن نوزدهم ،سال 1850 جایی در شرق لندن شب های خونین استپنی،کابوس مردم شدمردم وحشت زده درها و پنجره های فکستنی شان را چفت و بست میکردندزاغه نشین ها شب را با ترس تا صبح سر میکردندهیچ کس قاتل را ندیده بود ،گویی سایه ای است که بعد از به خون کشیدن خاک در تاریکی ناپدید میشود«شب اول»:اولین قتل برای بیست و پنجم مارس سال1850استاولین قربانی زنی جوان و زیبا به نام وایولت مگنوس است وایولت دختری دو رگه با سن حدودا 17سال بودموهای بلوند و پوست سفیدی داشتپدر و مادر او شری و ویلیامز از عامه مردم بودند اخلاق بدی داشتند ،همواره دائم الخمر بودندآنقدر از فقر رنج می‌بردند که دخترشان را در سن پانزده سالگی مجبور به تن فروشی کرده بودندو از آن پول برای خرید الکل و شراب استفاده میکردنداز آن پس وایولت تعداد زیادی خواهر و برادر داشت و وظیفه مراقبت از آنها را نیز به عهده داشتدر شب به قتل رسیدن وایولت او همراه تعدادی از دوستانش در باری مشغول نوشیدن بودند وایولت برای لحظه ای از آنها جدا شد و بیرون رفتحس میکرد که کسی به او خیره شده اطرافش را نگاه میکرد آنقدر نوشیده بود که سرش گیج می‌رفت اما هنوز هوشیاری اش را از دست نداده بودساعت یازده شب بود و او تصمیم گرفت دیگر در بار نماند ،حال خوبی نداشت از دوستانش خداحافظی کرد و راه افتادسرش به شدت گیج می‌رفت چند باری به دیوار برخورد کردزخمی روی دستش ایجاد شده بود ایستاد و به زخمش نگاه کردمدام احساس میکرد کسی به او خیره شدهلحظه ای به عقب برگشت اما هیچ کس در آن خیابان نبودناگهان از داخل تاریکی دستی روی شانه وایولت قرار گرفتبه عقب نگاه کرد جز یک کلاه لبه دار چیز دیگری نمی‌دیدمات و مبهوت بود تصور کرد توهم زدههیچ کس در خیابان نبود ساعت دیگر به دوازده نزدیک بودناگهان محکم به داخل کوچه تاریک و تنگی پرتاب شد احساس میکرد که پوست کمرش به شدت آسیب دیدهمردی قد بلند کم کم به او نزدیک شدوایولت خواست فریاد بزند اما قاتل به سرعت گلویش را بریدخون قرمز فوران میکرد و به همه جا میپاشیدسپس قاتل سر وایولت را کامل برید شکمش را پاره کرد تمام اعضا را بیرون ریخت و سر را داخل شکمش قرار دادبه طوری که تا نصفه سر قابل مشاهده بوددستش را داخل خون کرد و روی دیوار چیزی«این یکی اتفاقی بود،اما خوش گذشت،دفعه بعد حتما شکار رو انتخاب میکنم »بعد خنجر را با پارچه ای پاک کرد و داخل دست وایولت قرار دادبعد دستمال را کاملا با خون اقشته کرد و گوشه ای از دیوار گذاشت و ناپدید شدادامه دارد....</description>
                <category>Count bennet</category>
                <author>Count bennet</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 18:14:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>