<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هدا ترخان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_93120210</link>
        <description>یک نویسنده که آموزش دادن را دوست دارد و عاشق بوی گلپرِ توی اسپند است!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:37:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1462694/avatar/volTdm.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هدا ترخان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_93120210</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معجزهٔ یادداشت‌برداری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93120210/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87%D9%94-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-dlglos88ohvs</link>
                <description>معجزه یادداشت‌برداریهمه‌ی ما در کمد خانه‌هایمان آلبوم داریم. از بعضی لحظات ویژه‌ی زندگیمان عکس داریم. این طبیعی است! ما نمی‌توانیم قبول کنیم که نقطه‌های برجسته‌ی عمرمان را بدون یک یادگاری از دست بدهیم.عکس می‌گیریم که یادمان بماند در چنان روزی، چنان اتفاقی ما را خشنود کرده است. این خشنودی حتی سال‌ها بعد که دوباره آلبوم را ورق می‌زنیم لبخند به لب‌هایمان می‌آورد.یادداشت برداری همین است! چطور می‌توانید یک کتاب ارزشمند را کنار بگذارید بدون آنکه از گلستانش خوشه‌ای چیده باشید؟حیفتان نمی‌آید سال‌ها بعد وقتی به کتاب مورد نظر نگاه می‌کنید یادتان بیاید که وقت خواندنش خیلی کیف کرده‌اید اما اینکه از چه چیزش کیف کرده‌اید یادتان نیاید!یادداشت‌برداری می‌کنیم که یادمان بماند در چنان کتابی، چنان جمله‌ای ما را به وجد آورده. این وجد حتی سال‌ها بعد که یادداشت‌هایمان را ورق می‌زنیم ما را سرشار از کیف خواهد کرد.یا حتی نه، اگر حوصله‌ی نوشتن جملات زیبای کتاب را ندارید، همت کنید و بعد از پایان آن در چند خط حستان را به کتاب و دلیل این حس را بنویسید. این یادداشت کوچک سال‌ها بعد چنان برایتان ارزشمند است که شما را به دوباره‌خوانی دعوت می‌‌کند. یا نشانتان می‌دهد که از چندین سال قبل در رابطه با خوانش کتاب‌ها چه رشدی کرده‌اید.من هر بار که می‌خواهم اسباب‌کشی کنم یک کارتون سررسید و دفتر را با دقت و وسواس خاصی بسته‌بندی می‌کنم. این دفتر و سررسیدها یادداشت‌های من است. یک دفتر مخصوص توصیفات زیبایی که در کتاب‌ها خوانده‌ام. یکی مخصوص واژه‌های جالبی که در متن‌ها پیدا کرده‌ام. یکی نقد و بررسی تکنیکی کتابی که خوانده‌ام. دیگری جملات ماندگار رمان‌ها. دیالوگ‌های ناب. و حتی کاربرد ضرب‌المثل‌ها.این یادداشت‌ها برای من از جان عزیزتر است. مثل یک چکیده‌ی طلایی که از سالهای زیاد مطالعاتم برایم باقی مانده. امروز شاید نتوانم برایتان از سیر تا پیاز مجموعه داستان «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» را تعریف کنم. اما تشبیهاتی که در فلان صفحه‌اش آمده و یا توصیفی که از زن میان باد و باران آورده را به خوبی در خاطر دارم. من آن قسمت‌های طلایی را در دفترهایم یادداشت کرده‌ام و بعد از سه بار ورق زدن‌های گاه و بی‌گاه و از سر لذتِ یادداشت‌هایم به حافظه‌ی بلندمدت راهی‌شان کرده‌ام.شگفتی یادداشت‌برداری در همین است. شما می‌توانید کتابی را تنها یک‌بار بخوانید اما بارها بارها جملاتش را نقل کنید، نظرتان را بگویید و به راحتی به دیگران توصیه‌اش کنید.داشتن یک دفتر پر از یادداشت‌های طلایی، موتور ذهن شما را روشن خواهد کرد. شما می‌توانید بارها در هنگام نوشتن به ایده‌های خلاقانه‌ی نویسنده‌های بزرگ نگاه بیندازید و ذهنتان ایده‌ پمپاژ کند.این‌ها کمترین نتایج یادداشت برداری است.کسی که به یادداشت‌برداری عادت کرده است به راحتی از کنار اتفاقات نمی‌گذرد. مکالمات عادی روزانه‌ی مردم برایش یک یادداشت محسوب می‌شود. دیدن یک خبر کوتاه در روزنامه. شنیدن سرگذشت یکی از اقوام دور که مادربزرگ تعریفش می‌کند. تجربه ی چشیدن یک طعم جدید. تاثیر عطر یک گیاه بر روح و...تمام این‌ها گنجینه‌های زندگی زیسته‌ی یک نویسنده است. چیزهایی که ایده‌ها را در ذهن شکل می‌دهند و واژه‌ها را به قلمتان سرازیر می‌کنند.چراغ‌های کوچکی که وقتی در ذهنتان روشن می‌شوند، شهر قصه‌هایتان را پررونق و نورانی می‌کنند!هدا ترخان</description>
                <category>هدا ترخان</category>
                <author>هدا ترخان</author>
                <pubDate>Wed, 13 Sep 2023 17:07:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب بخوانیم یا برویم بازارگردی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93120210/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-zcinkfksynha</link>
                <description>کتاب بخوانیم یا برویم بازارگردی؟این سوال بسیار مهم است. ما بارها خواسته و ناخواسته به آن پاسخ داده‌‎ایم!همان وقت‌ها که ترجیح دادیم لم بدهیم روی کاناپه و کانال‌‎ها را بالا و پایین کنیم. یا وقتی که زنگ زده‌ایم به دوستانمان تا آخرشب را کمی خوش بگذرانیم. غروب‌هایی که بیکار بوده‌ایم و تصمیم گرفته‌ایم کمی بخوابیم. یا ساعت‌هایی که توی صف انتظار مترو و اتوبوس به مدل مو و دستبند و آرایش دیگران نگاه کرده‎ایم...ما تمام این وقت‌ها انتخاب کرده‌ایم که کتاب‌هایمان توی قفسه‌ها خاک بخورند!تمام این وقت‌ها پشت کرده‌ایم به جوابمان در انشاهای دوران مدرسه. «علم بهتر است یا ثروت؟»خب معلوم است. هیچکدام! جواب سوم ما «وقت‌کشی» است!ما «وقت‌کشی» را در این دنیا بیش از هرچیزی دوست داریم. ذهن ما خوشش نمی‌آید به کار کشیدن وادارش کنیم. پس هی ما را حواله می‌دهد به دست و پا و چشم‌هایمان. در بهترین حالت می‌رویم پیاده‌روی. یا کاری جور می‌کنیم برای سرگرمی. در نهایت هم بیشترین انتخابمان کار کشیدن از چشم‌هاست. خیره شدن به ال‌سی‌دی‌ها!می‌دانم قبول کردن این «تنبلی» از قبول کردن «افسردگی» هم بدتر است. اما بدانید و آگاه باشید که این مقاومت هم از سوی ذهن شما هدایت می‌شود.ذهن شما می‌خواهد با هر ترفندی منصرفتان کند. اولین بهانه‌اش هم این است: «تو به قدر کافی بلدی!»ما اگر باور می‌کردیم که در این دنیا چه چیزهای جالبی برای آموختن وجود دارد هیچ وقت از بیشتر یادگرفتن سیر نمی‌شدیم.همین است که همیشه گفته‌اند: «بزرگترین دشمن انسان، خودش است!»اگر توانستید خودتان را قانع کنید که بجای خریدن پاپ‌کورن و یا شکلات فندقی، یک کتاب کوچک بخرید، شما از خودتان برده‌اید!من حتم دارم شیرینی شکلات فندقی زودتر به کام ما می‌نشیند اما شما هم قبول کنید که شیرینی کتاب خیلی دیرتر از کام آدم می‌رود.ما می‌توانیم با اشیا برخوردهای متفاوتی داشته باشیم. چیزی را ببلعیم و هضم و دفع کنیم. یا چیزی را بخوانیم و ارسالش کنیم توی سرمان برای یک زیست همیشگی!واژه‌هایی که شما در کتاب‌ها می‌خوانید هیچ‌وقت از بین نمی‌روند. بلکه منظم و مرتب می‌نشینند گوشه‌ی ذهنتان تا به وقتش یک بهره‌ی حسابی نصیبتان کنند!واژه‌ها سپرده‌های بلند مدت شما هستند. همان‌ها که در نهایت یک فرق بزرگ می‌گذارند بین شما و آدم‌های دیگر!این بار که تصمیم گرفتید برای وقت خالی میان روزتان کیف بیندازید روی دوش و بازار را انتخاب کنید، یک لحظه به کتاب‌هایتان فکر کنید. آن‌ها، آرام و سربه‌زیر، گوشه‌ی قفسه‌های کتابخانه منتظرتان هستند!هدا ترخانکتاب‌خوانی</description>
                <category>هدا ترخان</category>
                <author>هدا ترخان</author>
                <pubDate>Wed, 13 Sep 2023 16:58:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهم‌ترین راز نویسندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93120210/%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-oxerzlxprhpm</link>
                <description>هر هنری استعداد می‌خواهد اما نوشتن بیش از هرچیز، عشق می‌خواهد!تا قلبت برای نوشتن نتپد، تا واژه‌ها اسیرت نکنند، تا بیچارۀ کلمات نباشی، نویسندگی معنا ندارد. چه بسیار آدم‌هایی که در ابتدای راه به شهوت شهرت یا میلی زودگذر، تن به این راه سپردند اما نمی‌دانستند اول باید دل ‌سپرده باشند. این مهم‌‎ترین راز نویسندگی است!بگذارید از همین ابتدا تکلیفمان را با قلبمان روشن کنیم. کسی که محتاج نوشتن باشد نمی‌تواند روزی را بی‌واژه سر کند. کلمات به سرش فشار می‌آورند. تا نرسند به انگشت‌ها و نریزند روی کاغذ، به نویسنده مجال تنفس نمی‌دهند. این خاصیت کلمات است. می‌چسبند به ته ذهن نویسنده و هربار در قوارۀ جمله‌ای جدید خودشان را نشان می‌دهند. همین است که نویسنده‌ها بعد از اتمام متنشان احساس سرخوشی دارند. احساس آزادی و سبکی. آن‌ها پرندۀ کوچک درون قلبشان را رها کرده‌اند و آرام شده‌اند.کمی با خودت خلوت کن. از خودت بپرس چرا این راه را شروع کرده‌ای. اگر پاسخت در نهایت به مسیرهایی از قلبت منتهی می‌شود، خوشحال باش. اگر نوشتن را برگزیده‌ای چون در این جهان بزرگ چیزی جز واژه‌ها آرامت نمی‌کند، اعتماد کن. اگر صدای قلبت را شنیده‌ای و یافته‌ای که از آینده‌ات چه می‌خواهی، به خودت ببال.زندگی چیزی جز این نیست؛ ایستادن در مسیر لذت‌ها! و چه لذتی ماندنی‌تر از هم‌جواری با واژه‌ها؟!از این جا به بعد آن‌هایی که می‌مانند نامشان «نویسنده» است. آن‌ها که در دل‌بستگی کلماتند و روزشان با کتاب‌ها سر می‌شود. آن‌ها که هرکجا بروند، هر مسیری را امتحان کنند، باز هم به کاغذهایشان بازمی‌گردند. همان‌ها که گاهی ممکن است حتی خسته و دلزده شوند اما می‌دانند که برایشان گریزی از این راه نیست.نویسندگی نمی‌تواند شغل دوم باشد. نویسندگی تمام زندگی انسان را می‌خواهد. کسی که قدم در این راه گذاشت نگاهش با نگاه دیگر مردم متفاوت است. او می‌تواند به سرزمین‌های دوری سفر کند، بدون آن‌که جسمش تکانی خورده باشد. او می‌تواند به‌جای مردمان بسیاری زندگانی کند، بدون آن‌که مرده باشد. این‌ها امکانات ذهنی است که نویسنده بار آمده باشد. ذهنی که آزاد است و هر لحظه در هزارتوی خیال تاب می‌خورد.نوشتن اگرچه ممکن است گاهی جانتان را بگیرد اما هر بار جان تازه‌ای تقدیمتان می‌کند. مهم این است که با تمام جانتان آمده باشید. آن‌وقت خواهید دید که واژه‌ها تا چه اندازه مهربانند و نویسندگی تا چه اندازه لذت‌بخش!هدا ترخانراز نویسندگی</description>
                <category>هدا ترخان</category>
                <author>هدا ترخان</author>
                <pubDate>Wed, 13 Sep 2023 16:37:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد فقدان و چیزهای دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93120210/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%81%D9%82%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%88-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-ebez8ylp6lyp</link>
                <description>مغز من خیلی بهتر از بقیهٔ اعضای بدنم کار می کند.اصولا اینطور است که بقیهٔ اعضای بدنم هیچ‌وقت حوصله ندارند. مخصوصا دستم.یعنی توی مغزم همیشه یک عالمه ایده است و مطمئنم اگر بنویسم عالی می‌شوند اما اصولا بدنم حوصله ندارد بنشیند پشت سیستم و انگشت‌هایم حال ندارند تایپ کنند. اینطور می‌شود که قیدش را می‌زنم.مخصوصا در چنین وقت‌هایی که قلبم زخم‌خورده است و روحم خسته.از شما چه پنهان، آدم بزرگی را از دست داده‌ام. آدمی که خیلی بود. نه که حالا سری توی سرها باشد و این‌ها. نه.برای من خیلی بود. از آن موقع که از دستش داده‌ام نتوانسته‌ام درموردش چیزی بنویسم. نبودنش سنگ شد و ماند سر راه گلویم. مچاله‌ام کرد. سختم کرد.نمی‌دانم انگار چیزی در پشت و پسله‌های قلبم مرد. اینطور حس می‌کنم. از آن روز چیز زیادی حس نکرده‌ام. مثل کسی که سرما می‌خورد و کربو می‌شود. دیگر نمی‌تواند بویی را حس کند. یعنی می‌فهمد بوهایی هست. اما نمی‌تواند از بوها لذت ببرد. نسبت من و زندگی انگار این چند روز اینطور شده است.می‌فهمم که زندگی است و باید لابد خوشی‌هایش را ببینم و لذت ببرم. اما نمی‌توانم. اما نمی‌شود. یک چیزی جایش توی قلبم خالی است.خواستم برای فلانی که دیگر نیست بنویسم ممنون که نیستی.ممنون که دارم درد فقدان می‌کشم.ممنون که مرا مبتلا به این زخم کردی.راستش درد کشیدن،‌ مخصوصا اگر دردی باشد که طبع شعری‌ات را راه بیندازد، خیلی هم بد نیست.</description>
                <category>هدا ترخان</category>
                <author>هدا ترخان</author>
                <pubDate>Fri, 08 Apr 2022 17:39:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند لقمه کلمه و دلبرهای ظالم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93120210/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%84%D9%82%D9%85%D9%87-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B8%D8%A7%D9%84%D9%85-dnaawobwmyj1</link>
                <description>دیشب از خستگی رو به موت بودم و خب، وقت‌هایی که رو به موتم نوشتنم می‌آید. ویرگول را باز کردم که شتحیات ذهنم را لااقل جایی ثبت کنم که نرود توی چاه تاریک فراموشی‌ام. اغلب اینطور است آخر. وقت‌هایی که ایده‌ای می‌آید و حال نوشتنش را ندارم زود قهر می‌کند و می‌رود گم‌وگور می‌شود.القصه. توی رختخواب ویرگول را باز کردم. گوشی سر ناسازگاری برداشت و هرچه کردم نتوانستم متنم را بنویسم.حالا صبح است. خسته نیستم. قهوه‌ام را زده‌ام به بدن که کارگرهای ذهنم کنترات فعالیت کنند تا شب.باورتان می‌شود از آن جمله‌ها حتی یک کلمه‌اش در یادم نیست؟فقط می‌دانم که خیلی خوب بود. و می‌فهمم که چه چیز ارزشمندی را از دست داده‌ام. لعنت به ایده‌های زودقهر و لوس. لعنت به ایده‌هایی که انگار همه‌جا خانهٔ ننه‌شان باشد هی می‌خواهند برایمان گربه‌رقصانی کنند. باید زیرلفظی بدهی تا بیایند. وقتی هم که می‌آید کافی‌ست یک لحظه نگاهت را از سرشان برداری. سریع چمدان جمع می‌کنند که ترکت کنند.ذات این دنیاست البته. هرچیزی را که خیلی بخواهی هی برایت مسخره‌بازی درمی‌آورد. هی خودش را لوس می‌کند. هی کرشمه و ناز می‌آید.بابا نخواستیم. ما به همین چند لقمه کلمهٔ خودمان راضی هستیم. دلبر ظالم به چه کارمان می‌آید؟از این به بعد برنامه همین است. کم‌توجهی و بی‌تفاوتی.ببینیم ایده‌ها کی قرار است سر عقل بیایند!...پانوشت: این هم دومین یادداشت وبلاگ‌نویس سرّی شما! همانی که بوی گلپر توی اسپند را دوست دارد و ویرگول را پیدا کرده‌ است که بیاید مخفی‌ترین حرف‌هایش را بنویسد و برود.امضا: خدا بی‌نقطه!</description>
                <category>هدا ترخان</category>
                <author>هدا ترخان</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jan 2022 10:19:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین یادداشت یک وبلاگ‌نویس سرّی!</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%B3%D8%B1%D9%91%DB%8C-pr5focoabqob</link>
                <description>من یکی از سرّی‌ترین وبلاگ‌نویس‌های قرن هستم. از آن خوره‌ها. دوران ما تازه مد شده بود. جوانک‌های سیستم‌دارِ تنها معمولا یک وبلاگ داشتند تا راهی پیدا کنند برای ارتباط با جهانی بزرگتر.راستش وبلاگ‌نویسی هنوز هم مثل یک علاقهٔ مخفی توی دلم تازه است. هرچند که دیگر وبلاگ ندارم و مطمئنم هیچ‌وقت نخواهم داشت. از مد افتاده. باید به‌روز بود!نمی‌دانم چرا بعد از ده سال وقتی به ویرگول رسیدم دقیقا همان حس‌ها برایم زنده شد. یک آن فکر کردم هنوز شانزده‌ساله‌ام. دیدم آدم‌ها چقدر فعالیت‌های مفید دارند. کمی ترسیدم اما عقب نکشیدم و به حسم اعتماد کردم. حسابم را باز کردم و آمدم که اولین نوشته ام را پست کنم.راستش این جمله که «هرچی دوست داری بنویس...» خیلی خیالم را راحت کرد. حس کردم بله. اینجا همان جایی است که یکی از سری‌ترین وبلاگ‌نویس‌های قرن می‌تواند دوباره به علاقهٔ عجیبش برگردد. به دوران شانزده‌سالگی‌اش. بدون آنکه فکر کند کسانی هستند برای قضاوت کردن!امروز دیگر مجبور نیستم با اسم مستعار متن بنویسم. پوستم کلفت شده. دیگر یاد گرفته‌ام خودم باشم. مجبور نیستم جلوی نام نویسنده بزنم: «یخ فروش جهنم» یا « خدا بی‌نقطه» یا «یشم»... دیگر خودم هستم.«هدا ترخان»!و اینجا هرچی دوست داشته باشم می‌نویسم!همین خوب است!</description>
                <category>هدا ترخان</category>
                <author>هدا ترخان</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jan 2022 12:19:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>