<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ملکا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_93133580</link>
        <description>:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:49:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1782181/avatar/puKJwk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ملکا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_93133580</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در باب دوست داشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93133580/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-vnyzcaao44mn</link>
                <description>قبلنا آدم ها رو با همه وجودم دوست داشتم.اگر درباره کسی پیش قضاوت غلطی داشتم و اون فرد رفتار خوبی انجام می‌داد،من خودم رو ساعت ها سرزنش می کردم که چرا در دوست داشتنم خلوص نبود. با خودم می گفتم ببین چه آدم خوبی بود و زود قضاوت کردی.میدونم باور داشتم و دارم همه آدم ها خاکستری هستند. اما خب اون آدم خاکستری نمیتونست والدینم باشه دوست صمیمیم باشه یا عشقم باشه.جدیدا دیگه نمیتونم مثل کودکی هام آدم ها رو دوست داشته باشم. بیست و دوسالمه و تازه انگار قانون بیز مغزم راه افتاده.داشتم با دوستم صحبت می کردم و گفتم دیگه جدیدا حتی دوست داشتن ادم ها یا دوست نداشتنشون از لحاظ منطقی نمیتونه باعث ناراحتیم بشه‌.‌باور کردم یه آدمی دیوانه وار دوستم داشته اما آدم سالمی نباشه به هیچ دردی نمیخوره که چه بسا زیان آوره. که بیشتر از اینکه تشنه محبت باشم باید آرزو کنم شبکه ای از آدم های سالم رو کنار خودم داشته باشم. و به درگاه خدا زانو بزنم و بخوام که خودم امن باشم و امیدوار باشم که کسی هم از من خوشش بیاد آدم امنی باشه.‌نمیدونم منو یاد یکی از دوستای سابقم میندازه ربطی به محتوا ندارهدر یکسال گذشته دوست های زیادی رو از دست دادم. آدم هایی که حالا از من متنفرن. هر وقت به این فکر می کنم سعی می کنم این اهنگ eastside رو زمزمه کنم و با خودم بگم گویا این بخشی از پروسه بزرگ شدنه:Seventeen and we got a dream to have a familyA house and everything in betweenAnd then, oh, suddenly we turned twenty-threeNow we got pressure for taking our life more seriouslyWe got our dead end jobs and got bills to payOur old friends are now our enemiesNow I, I&#039;m thinking back to when I was youngBack to the day when I was falling in loveمیگن شرم حس بد از گناهیه که انجام ندادید. مثلا شرم از قدتون یا خانوادتون و درمانش سخته. چون گناهی نیست.من شرمگینم به خاطر دوست هایی که حالا نمیگم دشمن اما دیگه به زور بهم سلام می کنیم و نمیدونم دقیقا ارتکاب کدوم گناهم بوده. ایا اصلا میشه گفت گناهی مرتکب شدم؟من واقعا سعیم رو کردم به کسی آسیب نزنم. یا حداقل در اون لحظه سعی کردم صلح آمیز باشم و بهترین تصمیمم رو بگیرم.دلم برای اون ورژنشون که هیچ وقت وجود نداشت ولی فکر می کردم وجود داره، تنگ میشه. دلم برای زمانی که زاییده خیالم رو باور می کردم تنگ شده.اما نباید از اون ور بوم افتاد‌. همه آدم ها لکه های جوهر تو صفحه سفید زندگی شون دارن و نباید سفیدی ها رو هم فراموش کرد.حسم مثل حس بندباز ها می مونه. هیچ لحظه ای تعادل نداری. هر لحظه فقط تلاش می کنی بدنت رو در بخش مخالفی که قبلا وزنت (افکارت) قرار بود بندازی‌. تعادل چیزی جز دیدن همه افکار و اومدن و رفتن شون نیست.‌عمیقا به این نتیجه رسیدم دوست داشتن آدم ها سختترین کار دنیاست. به خاطر همینه آدم ها ترجیح میدن مفاهیم و اشیا رو دوست داشته باشن تا آدم ها رو. آدم ها ترجیح میدن خدا،مفهوم آزادی و عشق، کودک، سگ و گربه رو دوست داشته باشن. چون دوست داشتن آدم ها کار سختیه‌.‌چند وقت پیش یک پسری تو کانال شخصیش درباره عشق مادرش به خودش می گفت. می گفت این ارزشمند ترین عشقه. چون وابسته به  پول و جایگاه نیست و بی قید و شرطه من فقط با خوندن این حرفش یک جمله در گوشم طنین انداز شد:تو از از درخت سیب انتظار داری انبه بده.این نه به معنا اینه که سیب بی ارزشه نه به معنا اینه که انبه خوب نیست. مادرت دوست داره چون مادرته. چون بپذیری یا نپذیری به سختی میشه مادری رو پیدا کرد که بتونه اعتراف کنه بچه اش رو بد تربیت کرده. اما یه زن غریبه دوست داره چون شاید شخصیتت به دلش نشسته باشه. اون بر خلاف مادرت تو رو انتخاب کرده حداقل در بازه ای از زمان اما مادرت تو رو انتخاب نکرده. در هر حال بدنت هم سیب نیاز داره هم انبه و هر دو ارزشمندن. و بسه اینکه بخوای فقط به یک عشق ارزش بدی و ارزشمندش کنی و بقیه عشق ها رو بی اهمیت جلوه بدی.به هر حال این متن رو برای همه آدم هایی نوشتم که زمانی از بهترین دوستانم بودن و الان دیگه نیستن.  و یک جورایی حس شکست میده بهم.‌حس می کنم چی کار باید می کردم دقیقا ؟که احتمالا مشکلی در من هست که این حجم از شکست رو امسال تجربه کردم. که نمیتونم بهشون هیچ چیز بگم. گاهی دلم براشون تنگ میشه‌. گاهی رفتار خودم رو در دیگری می بینم و متوجه اشتباهاتم میشم. شرمنده میشم اما دیگه نیستن که حضوری عذرخواهی کنم.‌دلم برای دوست داشتن کودکانه ام هم تنگ میشه.‌هر چند آسیب پذیر و سفت و سخت غیر قابل تغییر بود.‌برای سال جدید بیشتر میخوام کتاب بخونم و قسم میخورم بالاخره برنامه ریزی کنم و زندگیم رو از این رو هوا بودن و حس نکردن دربیارم. امیدوارم</description>
                <category>ملکا</category>
                <author>ملکا</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 13:58:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آب تا زانو رسیده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93133580/%D8%A2%D8%A8-%D8%AA%D8%A7-%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%88-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-fihdjlki10ah</link>
                <description>یه متنی خوندم که خیلی جالب بود.داستان درباره مهاجر افغانی هست که سال ۷۷ و ۷۸ که طالبان در افغانستان شیعیان هزاره رو سلاخی می کرد به یکی از روستای مشهد فرار کرده بود. مرد های شیعه رو می کشتن و زن و بچه ها از ترسشون پناه آورده بودن ایران. چون تو ایران نمی‌تونستن خونه داشته باشن به خونه اقوام و آشناهاشون پناه می بردن. خیلی اوقات می ریختن تو خونه هاشون و این زن و بچه ها رو سوار اتوبوس می کردن و دیپورت میشدن افغانستان اگر کارت مخصوص اقامت رو نداشتن.و از اون بدتر واکنش مردم و همسایه ها بود که با ذوق به ضجه زنان و بچه ها گوش میدادن که دیپورت شدن به افغانستان.من هم زمانی که افغانستانی ها رو از کشور دیپورت می کردن خوشحال بودم‌.‌ اون موقع جو ضد افغانستانی خیلی زیاد و عمیق بود و بحث یکسری ارتش هم بود که نمیخوام بیشتر بپردازم بهش. از اون طرف مرد های افغانستانی رو می دیدم که با طالبان مشکل ندارن و مشکلی ندارن که با زن ها در افغانستان به این شکل برخورد میشه و با عصبانیت با خودم می گفتم اگر انقدر عاشق طالبانی، چرا ایرانی ؟؟خلاصه که در برهه ای از زندگیم منم از اون آدم هایی بودم که با ذوق دیپورت شدن زنان و دختر افغانستانی هم نگاه کردم.‌و یکهو این تو صورتم خورد که افغانستان و تفکراتش تو صورتم نفس میکشه. که من می بوسمش و عید رو بهش تبریک میگم چون فامیلمه و نمیشه جنگ راه انداخت.و من خیلی از اون چیزی که میشه فکرش هم کرد به وضعیت اون دختر افغانستانی نزدیکم که به خاطر یک عکس ممکنه برای مسایل ناموسی آزار ببینم. و آینده ام خراب بشه.منم یه دختر خاورمیانه ای هستم. منم شاید و احتمالا با این وضعیت اینجوری پناهنده بودن رو درک کنم.‌و آب داره به بالا کشتی میرسه و من احمق تازه فهمیدم.یکهو حالم از خودم و همه عقایدم بهم خورد.این روزها خیلی این اتفاق میفته. خیلی به این پی می برم در گذشته ام برای چه چیزهایی شادی کردم و در آینده از همون مسئله خون گریه کردم.‌و چه زمان هایی بوده فکر می کردم که اتفاق افتادن همچین رخدادی به دلایل زیادی باعث بدبختیم میشه و می دیدم برعکس. همه اون اتفاق برای من خیر بوده.از اینکه تو یه مدرسه گلخونه ای بودم متنفرم.از اینکه معلم سواد رسانه هشتممون یه آیه قرآن رو خوند و توش گفته بود باید بهترین سخن ها رو شنید و به اون ها گوش داد و بهترین سخن ها اسلامه و من پانشدم از حماقت این حرف از کلاس برم بیرون متنفرم.شاید این حرفمپ اشتباه باشه. نمیدونم. ولی در این بخش زندگیم به نظرم درسته.ماکسول ،باورتون میشه ماکسول! از بزرگترین اذهان تمام دنیا میاد میگه که فقط یک مسیحی هست که میتونه همه افکارش رو شخم بزنه چون فقط مسیحیت اجازه میده همه افکار مورد بررسی قرار بگیرن!!!یا از اون طرف ملاصدرا میاد هزاران صفحه فلسفه برای درستی اسلام میگه ولی از همون اول اینهمه فلسفه میگه که درستی اسلام رو اثبات کنه.ای کاش می‌شد یک دستگاه اختراع کرد که درست فکر کرد. حس می کنم تو زندگیم تا حالا درست فکر نکردم.‌همیشه یا توصیف درد بوده یا زیاده گویی.حالم از شبکه های اجتماعی بهم میخوره. یکی از یکی manipulative تر. چرا فقط افکار شبیه به خودم رو نشون میدن؟ چرا میخواد منو معتاد کنه فقط ؟ چرا افکار جدیدی که باعث میشه ادم های جدید رو ببینم بهم نشون نمیده؟ حالا ما تو شبکه های اجتماعی هم جزیزه های جدا جدا شده ایم.‌شایدم مشکل از منه.‌خلاصه که یه نوت تو گوشیم دارم که فکر می کنم به غیر از انتخاب رشته ام تمام تصمیم هام به نوعی اشتباه بودن. اگرم درست تصمیم گرفته ام احتمالا شانس بوده و اون هم به نوعی اشتباه بوده.دارم فکر می کنم یکی از علت های رفتار سینوسیم همینه که اکثر افکار از فیلتر مغزم عبور نمی کنن.‌ فقط چیز هایی که حس خوبی بهم میدن رو می پذیرم و می گذرم.این نوشتار گند زدن به خودمه.در چپتری از زندگیم قرار دارم که نه خودم رو دوست دارم نه میدونم چه طور میتونم به اون ورژنی که دوست دارم تبدیل بشم.‌عکس هایی که باید بشه گذاشت رو نمیشه اینجا گذاشتاخبار رو میخونم و هی بیشتر میخونم و هی میفهمم چه ساده انگار بودم. که تا وقتی آب کفش هام رو خیس نکرد نفهمیدم. حتی الان هم که آب تا زانو هام رسیدم گاهی یادم میره آب تا زانو هام رسیده ها!کتاب خوندن خالی واقعا ارزش نداره.ارزش کتاب خوندن به زمانیه که کتاب رو می بندی از سر جات بلند میشی و زندگی می کنی و آزمایش می کنی که این حرف درسته یا نه و دیتابیست رو پر می کنی. پاکش می کنی ادیتش می کنی گاهی اوقات هم اتیشش میزنی.به خاطر همینه که با ادیان مخالفم. مهمترین دلیلم همینه. مشکل من با ریشه است. خیلی چیزها رو باید امتحان کنی تا بفهمی. زندگی تجربه کردنیه نه دیکته کردنی‌در واقع فرآیند مشاهده گر کنجکاو بودن و آزمایش کردن باعث تفکر درست میشه.‌ نه دیکته کردن حرف درست از همون اول و سرکوب هر حس یا تفکری که خلاف این دیکته است. و این رو تو کتاب ها نمیشه نوشت. یک شبکه عصبی هست که با انجامش باید تو مغز شکل بگیره.ای کاش میتونستم تجربه کنم و انقدر قدرتمند بودم و قانون قوی پشتم بود و پول داشتم که بتونم خودم اشتباهاتم رو جبران کنم</description>
                <category>ملکا</category>
                <author>ملکا</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 19:33:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا روانشناسی به دردم نخورد قسمت دو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93133580/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88-tloaap0u7tao</link>
                <description>به یک واقعیت رسیدم که خیلی بهش باور دارم...در حقیقت عینک این روزهام شده و باعث شناخت بهتر خودم شده.متوجه شدم که بدنم روحم و روانم و قضاوت هام خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو می کنم معلول احساساتمه.قبلا این طرف قضیه رو دیده بودم اینکه باور داشتم که ما خیلی هم موجودات منطقی نیستیم و خب خیلی احساسی عمل می کنیم. به خودمون دروغ میگیم بیشتر از اون چیزی که فکر می کنیم میتونیم manipulate بشیم و الی اخر. باور داشتم که اینها بخشیش ریشه کودکی داره وغیر قابل درمانه. نمیشه کاریش کرد. یک جورهایی حس می کردم این زخم کودکی باید یک جوری با نامه به خود یا مرور خاطرات یا یه اتفاق عجیب و غریب در زندگیم باعث بشه که از بین بره و تا زمانی که این زخم از بین نره من برده احساساتم هستم و طرحواره ام رو تکرار می کنم.در طی یکسری  اتفاق متوجه شدم احساساتم چه قدر میتونن سینوسی باشن. اولش عصبی بودم. این جوری بودم که من تاحالا این جوری نبودم این چه چیز مزخرفیه که دچارش شدم. الان می بینم که خیلی خوشحال که احساساتم سینوسیه. چه قدر خبر خوبی. چه قدر خوب که میتونیم فراموش کنیم یه جاهایی خشمگین بشیم. و هیچ احساسی قرار نیست همیشگی باشه. هیچ احساسی. نه عشق نه نفرت.این اتفاق باعث شد چشمم به خودم باز  بشه بفهمم که اوکی در چنین شرایطی همچین احساساتی در من فعال میشه.  و خب مثل فارادی که با خودش گفت اگر تغییرات میدان الکتریکی باعث ایجاد میدان مغناطیسی میشن ایا تغییرات میدان مغناطیسی هم باعث ایجاد میدان الکتریکی میشن؟ یا مثل دو بورگی که با خودش گفت اگه نور یک موجه و میتونه ذره بشه ایا ذرات هم میتونن موج باشن و تولد مکانیک کوانتوم اینجا رقم خورد! منم با خودم گفتم اگر احساسات طبق شرایط انقدر راحت تغییر می کنن و ما انقدر معلول احساساتمون هستیم چرا من خودم اگاهانه خودم رو در شرایطی قرار ندم که این حس در من فعال بشه. مثل تاثیر بدن رو ذهن در یوگا. و بالعکس.این کشف خیلی واضح که هفته ها طول کشید در من  واقعا درونی بشه و اصلا کل مسئله همین درونی شدن هست  باعث شد دیگه خیلی دنبال طرحواره و زخم کودکی و این جور چیزها نرم دیگه.پذیرفتم که اوکی بدن من همچین واکنشی نشون میده. چرا ؟ نمیدونم میده دیگه ! اوکی چرا باهاش همش بجنگم شرایط رو عوض کنم که خودش ناخوداگاه خوب عمل کنه. نه اینکه بخوام چیزی رو به زور توش تغییر بدم یا منتظر یک معجزه یا یک جمله یا یک حکمت خاص بشم که طرحواره ام خوب بشه و bam همه مشکلات حل بشه. این اصلا به این معنا نیست که کتاب نخونیم و تلاش نکنیم هر چند یکبار افکارمون رو مورد بررسی مجدد قرار ندیم. اصلا!یادمه همون اوایل که جذب طرحواره درمانی شدم یه ادم مسن اینو بهم گفت. یه جورایی ازش خوشم نمی اومد عصبی میشدم میخواستم سرش داد بزنم به چه حقی دردی که دارم و طرحواره ای که انقدر در من فعاله و دارم عذاب می کشم رو نمی بینی.چرا انقدر این جمله مسخره برنامه ریزی بکن حالت خوب میشه و الکی خودت رو انگولک می کنی رو بهم میگی. خیلی بی انصافی. این درد واقعیه.من درد دارم.اره واقعیه. اصلا طرحواره درمانی کلیک شروع همه چیز بود برام. یکهو متوجه قانون علت و معلول شدم کمتر به ادم ها برچسب خوب و بد زدم فهمیدم که والدین مقدس نیستن. و خب اینها چیزهای خوبی بودن.شکسته شدن یکسری چیزها و اگاه شدنم سفر خیلی خوبی بود. در طی سفر طرحواره درمانی خودم رو بهتر شناختم اما عینکی که بهم داد رو دوست نداشتم و به دردم نخورد اما تغییری که در من داد رو چرا!به خاطر همین شاید اگه بچه من هم بیاد بهم غر بزنه بگه که یه جاهایی کم گذاشتم واسش احتمالا بهش نمی گم دردش از بی دردی هست و مشکلت چیه؟ بهش می گم اره حق داری تو بخشی از سفر بزرگ شدن ادما باید اون تقدس والدین براشون ریخته بشه. باید جلو والدین بایستن.و خب این ریختن تقدس و شک کردن به همه باور های قبلی بخشی از سفر توئه و خشمی که از من داری هم قابل درکه حالا بیا ببینیم از من انتظار داری کجاها تغییر کنم . چی کار کنیم رابطمون بهتر میشه. نمیدونم امیدوارم واقعا اون روز که جلوم ایستاد بتونم اون روزهای تاریک خودم رو به یاد بیارم و درکش کنم. دوست ندارم بهش هیچ رنجی بدم اما خب حس می کنم همه اشتباهاتی دارن طی بزرگ کردن بچشون . ومن هم احتمالا از این قاعده مستثنی نخواهم بود. متاسفانه.من ؟ مثلا من میدونم که اگر خشم فروخورده داشته باشم MD تو من فعال میشه.( خیالپردازی ناسازگار). یکسری خیال پردازی می کنم که مثلا من انقدر قدرتمند شدم که میتونم از هر شرایطی که الان این درد رو در من ایجاد کرده انتقام بگیرم. که دیده میشم. که قدرتمندم. قبلا همش خودم رو سرزنش می کردم که اره اینکه من میخوام مشهور بشم ناشی از یک زخم ندیده شدن در کودکیه. الان اینجوریم که نه الان دارم درد می کشم و نمیتونم چیزی رو تغییر بدم همچین کاری میکنم. این احساس موقته. ماشین احساسم همچین واکنشی نشون داده. چی کار کنم که این احساس در من ایجاد نشه ( مرز گذاری ) یا اگه کاری از دستم بر نمیاد الان چی کار کنم که این مسافری که الان تو اتوبوس احساسم هست  پیاده بشه.یا مثلا من میدونم که وقتی که درس نمیخونم خیلی فرار می کنم. کتاب میخونم اسکرول می کنم و میگفتم من اهمال کارم و چی کار کنم اهمال کاریم درست بشه.الان  اینجوریم که این حس گذرا است من میرم کتابخونه درس بخونم که مجبور بشم درس بخونم و مودم عوض میشه و این حس بهم دست نمیده دیگه.یا مثلا الان واقعا افسرده ام. دارم جدی جدی از غم له میشم دلتنگی یه ادمی یا یه چیزی که نمیتونم تغییرش بدم و خود اون چیز رو تصحیح کنم پس به دوستم زنگ میزنم احتمالا مودم عوض خواهد شد.کلا اینکه پذیرفتم این بدن یک ماشینه و عیبی نداره هر حسی که بهم دست میده موقته خیلی همه چیز راحتتر شده.لازم نیست همه احساسات رو زیر ذره بین قرار بدم و تک به تکشون رو تحلیل کنم بهش میگن روان درمانی به سبک ACT گویا. که دیگه مثل CBT نمیاد بگه که هر مشکلی داری از افکارته و باید افکارت رو تغییر بدی خوب میشی. این روش میاد درباره پذیرش احساسات و موقتی بودنش  حرف میزنه.کلا خیلی برام جالب بود این روش های روان درمانی. اینکه کلییی روش داریم ولی ما کلا درباره CBT فقط میدونیم. و یک دوستم که خیلی روانشناس رفته بود بهم توصیه کرد که حتما از روان شناس بپرسم از چه تکنیکی استفاده می کنه و قبلش تکنیک ها رو با کمک جی پی تی امتحان کنم ببینم کدومش بیشتر به دردم میخوره.پ.ن:الان که دارم فکر می کنم می بینم که اصلا تایتل غلطه! باید بگم طرحواره درمانی. اوه راستی یه طرحواره درمانی داریم که زخم های کودکی رو بررسی می کنه یه طرحواره درمانی داریم که بهش میگن طرحواره موقعیت. طرحواره موقعیت گویا خیلی شبیه فکر منه و اگر من الان بیست سال پیش به دنیا می اومد میتونستم مادر این روش درمانی باشم. حیف شد :)</description>
                <category>ملکا</category>
                <author>ملکا</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 23:51:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دهه 20 سالگی واقعا بهترین سالهای زندگین ؟</title>
                <link>https://virgool.io/Algiiz/%D8%AF%D9%87%D9%87-20-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86-kx5mzf3cll8r</link>
                <description>داشتم لپ تاپم رو خالی می کردم که یکسری اهنگ قدیمیم رو شنیدم . پاها و دست هام سرد شد ‌. یکهو اضطرابم انقدر زیاد شد که حالت تهوعم برگشت . هیچ کس به غیر از جی کی رولینگ نمی تونست برای اضطرابم تشبیه بهتری رو خلق کنه . دیوانه سازها برگشتن و من هیچ خاطره خوبی نداشتم که بتونم خودمو نجات بدم.بو مترو و اتوبوس های دانشگاه به مشامم خورد . کلاس های بی انتها و به درد نخور که آخرش باید از یه جا دیگه یاد بگیری . ددلاین های پشت سر هم . تنها درس خوندن به مدت چندین ساعت تو کتابخونه و دیوانه وار حساب کردن اینکه ایا این درس رو پاس میشی یا نه و با وحشت به نمونه سوال های امتحان نگاه کردن .واقعا ۲۰ سالگی بهترین سالها زندگیه ؟این یه شوخیه دیگه درسته ؟میتونم یک مقاله کامل بنویسم که چرا بیست سالگی بهترین سالها زندگی برای خیلی از آدمها نیست !علاقت رو نمیشناسی دقیق و از کنکور پرت شدی دانشگاه و هر لحظه از خودت می پرسی آیا راهم درسته ؟ نکنه دنیا عوض بشه و همه برنامه های من احمقانه در بیاد؟ نکنه اصلا این رشته رو دوست نداشته باشم ؟ نکنه دارم وقتم رو تلف می کنم . علی الخصوص اگه رشتتون مهندسی باشه میدونین چی میگم . هر روز از خودم می پرسم واقعا تحمل ناکامی ها و شکست های بی انتها محیط آکادمیک رو دارم ؟ آیا میتونم ۴ سال برم دکتری بخونم درس های قدیمی رو مرور کنم و استاد دانشگاه شم درحالی که میدونم اون بیرون یه هندی هست که از من بهتر درس میده .آیا تحمل خود مهندسی رو دارم ؟ آیا در این محیط پر رقابت که دانشگاه آمادت نمی کنه دوم میارم ؟ آیا تحمل یادگیری مداوم رو دارم ؟ من استعدادم رو یه جا دیگه دیدم که اینجا نیست اما نمیتونم به تمام راهی که تا الان طی کردم پشت کنم . نکنه همین بهانه استعداد یک راهیه برای فرار از درس های سنگینی که دارم ؟مکانیسم های دفاعی زیادی داری که باعث میشن نتونی خوب برنانه بریزی . اگر آدم مذهبی باشی خیلی از ستون های اعتقاداتت فرو ریخته و ترس از مرگ همه چیز رو برات بیهوده کرده . ولی راهی رو رفتی سوالاتی رو پرسیدی و جواب نگرفتی .دیگه راه برگشتنی نیست دیگه آرام بخش های گذشته کار نمی کنه . عادت های غلط رو باید کنار بذاری .میگن آزادی !آزادی بدون استقلال مالی ذره ای معنا نداره !و تو در سن بیست سالگی که دانشگاه و مدرسه بهت حل معادلات دیفرانسیل با مشتقات جزئی و مراحل قیامت رو آموزش داده . کار کردن کنار درس خوندن ؟ نه نشد از یکی رونده از اون یکی مونده .با خانوادت در تعارض با ارزش هاش با خودت . از همه مهمتر با خودت !خواستم بگم فقط نگین بیست سالگی بهترین سال زندگیه .</description>
                <category>ملکا</category>
                <author>ملکا</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 21:15:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه سازها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93133580/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7-c0ipkwr8who2</link>
                <description>من خیلی ایده دیوانه ساز های هری پاتر رو دوست دارم.اینکه وقتی سیل غم بیاد گاهی تنها راهش اینه که به یه خاطره خوب فکر کنی و از اون خاطره بتونی از پس این غم روح خورنده خلاص بشی.‌من خیلی طرفدارش بودم. تا اینکه یک بار از هری می‌پرسن که &quot;تو به چه خاطره ای فکر می کنی وقتی ورد ضد دیوانه ساز ها رو میگی؟&quot;و اون میگه من همچین خاطره ای ندارم بیشتر فکر می کنم مادر و پدرم کنارمن.هم غمناک بود که همچین خاطره ای خوبی نداشت. هم اینکه در نهایت همه آدم های زندگی مون میرن و درنهایت یواش یواش روی همه خاطره هامون یک غباری از غم میشینه که درنهایت نمیتونه ورد ضد دیوانه ساز خوبی باشه.شایدم این نکته باعث بشه تلاش کنیم حداقل هر ۶ ماه یه ورد ضددیوانه ساز خوب بسازیم که دیوانه ساز ها روحمون رو از بین نبرن.من فکر می کنم بهترین خاطره ام بغل کردن آدمی هست که دوستش دارم.مگه از این حسم بهتر هست؟آغوش های محکم بهترین و دلگرم کننده ترین خاطره ممکنن.‌امیدوارم هیچ وقت روش غبار غم نشینه.که بعید میدونم.واسه کسایی که به خودکشی فکر می کنن فقط یه توصیه دارمتا زمانی که کسی که خیلی دوستش دارید رو بغل نکنید خودتون رو نکشید جدی خیلی حیفه.‌بیشتر می نویسم واسه ۵ سال دیگه ام که به سیر زندگیم نگاه کنم.به امید آغوش های محکم کنار ادم هایی که عاشقشونیم :)مودی بودن من :) صبح داشتم از غم خل میشدم الان حالم خوبه. بریم برای یه توفان غم بعدی :)</description>
                <category>ملکا</category>
                <author>ملکا</author>
                <pubDate>Sat, 27 Dec 2025 21:13:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژورنال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93133580/%DA%98%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%84-sjccaiwz7f0n</link>
                <description>دلتنگی هام شده موج های سینوسی‌.موج بزرگی از حسرت و غم احاطه ام می کنه‌و بعد باید صبر کنم بره‌.‌ اینکه تا کی طول می کشه.‌اینکه این الان پیک قله است یا هنوز اول موج سینوسیم هستم‌همشهمش نیازمند صبر منه.دردناک اینه که فکر کنم بتونم یک روزی جلو این موج رو بگیرم ولی نمیخوام اضطراب بدتر از دلتنگیه.غلط املایی دارم این روز ها.کلمات اولیه انگلیسی از ذهنم سر میخورن.حس می کنم ذهنم سوراخه.هیچی توش نمی مونه و هیچی قابل یادگیری نیست.هفته اول اینجوری نبود.یادمه که در تکاپو بودم تلاش می کردم جواب پاسخ رو پیدا کنم.اگر ها و شاید ها. اینکه باید چی کار می کردم که اضطراب ضربان قلبم رو به ۱۰۰ نرسونه.چی داشتم اینجوری نمیشد؟استقلال داشتم پول داشتم خونه داشتم چی ؟ و بعد انرژی زیادی بود که حس می کردم.حالاحالا فقط غمه یا بهتر بگم حسرته.یک نوع پذیرشه. اینکه مهمتر از همه دلایل وقتش نبود برام.یا اینکهمن کم کاری کردم؟میتونست وقتش باشه؟من کجا اشتباه کردم ؟من کجا اشتباه کردم؟من اشتباه کردم ؟و امیدوارم این موج هم به پایان برسه...این عکسو باهم گرفتیم 💔ولی در اخر موج حداقل ادم بهتری باشم.</description>
                <category>ملکا</category>
                <author>ملکا</author>
                <pubDate>Sat, 27 Dec 2025 10:04:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه طور روانشناسی کمکم نکرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93133580/%DA%86%D9%87-%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%85%DA%A9%D9%85-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF-vwkms6rypxd3</link>
                <description>دو سال پیش به طور جدی نشستم کتاب های جفری یانگ رو خوندم.طرحواره ها رو. اینکه تله های زندگی از مادر و پدرهایی با چه ویژگی هایی میاد‌. اون موقع واقعا تصور قطعیم این بود که به کلید زندگی و جندول مندلیف آدم ها دست پیدا کردم. با توجه به مادر و پدر هاشون و محیطشون و تجاربشون ترس هاشون رو بشناسم و بفهمم تله ها کجاست.واقعیت اینه که خوندن اون کتاب ها در ماه های اول کمکم نکرد. یادمه تنها کتاب ها رو میخوندم. ورق ها می نوشتم. تو موقعیت جالبی هم تو زندگیم نبودم‌.‌تنها بودم و کسی هم دور و برم درکم نمی کرد. و یادمه ساعت ها کتاب میخوندم یوگا می کردم در حالی که کارهای انجام نشده لحظه به لحظه بیشتر بهم اضطراب می داد و از یه جایی به بعد جز اضطراب حس دیگه ای نداشتم. می نوشتم از خاطرات بدم. شب ها کابوس می دیدم. و بعد از خوندن کتاب بدن هرگز دروغ نمی گوید نفرت و عصبانیتم از والدینم بیشتر شد.بعضی ها کمکشون می کنه این مسئله.ولی به من کمکی نکرد بدتر شدم عصبی تر شدم و با دور شدن از خونه و وقت گذروندن با آدم های متفاوت و تیک خوردن کار ها اضطراب کمتر شد و فکر کردم بهبود پیدا کردم.‌ولی متاسفانه من فقط خاک رو بردم زیر فرش.دو سال بعد یکسری اتفاق تو زندگیم افتاد که فهمیدم این ترس و این عصبانیته کمکم نکرده. انگار فقط از ترس هام غول بزرگتری ساختم. حالا هر اتفاقی می افتاد این حسم بود این یه طرحواره است و من محکوم به شکستم. حس ناتوان تری می کردم.تنفر و عصبانیتم از والدینم بیشتر میشد و بیشتر و بیشتر اون احساس ناتوانی ترس و اضطراب من رو کنترل می کرد. حالا حمله های هراس هم داشتم.حالا منتظرید داستان تموم بشه و کلید معما رو بگم؟ و بگم خوب شدم؟نه :)من هنوز وسط حمله های هراسمم. هنوزم ترسناکن. هنوزم باور دارم گاهی اوقات محکوم به شکستم. که هر کاری کنم این یه نفرین غیر قابل ابطاله.اما واقعیت اینه که این ناتوانی الان بدترین چیز بود. میدونی دو سه بار که داد زدم و از حقم دفاع کردم. دو سه بار که یکی بهم گفت که محکوم به شکستم و نتیجه رو کوبوندم تو صورتش.دو سه بار که باور کردم نظر آدم ها نظره و تجربه شخصی شون.که من هم حق دارم اشتباه کنم. که عیبی نداره و اون قدر هم قضیه بزرگ نیست و از داد و فریاد کسی نترس و بچه آروم باش. داستان کودکیم رو پذیرفتم اما یاد گرفتم اگر الان هم مثل کودکیم حسم رو سرکوب کنم فقط به شبکه های عصبی مغزم اجازه دادم بیشتر و بیشتر در جهت منفی رشد کنن.لحظاتی که حالم بد بود به جا اینکه به مکانیسم های دفاعیم روی بیارم حسم رو درک کردم و یه کاری در جهتش انجام دادم.اون لحظات خود درمان بود.‌درمان برای من لحظه ای بود که حسم رو بروز دادم‌. باور نکردم ترسناک بودن نفرین کودکی بد رو. هیچ چیز جز عمل حالم رو بهتر نکرد.مطمئنم این پاسخ نهایی نیست. شاید به خاطر همین منتشرش کردم. که کمک بخوام ببینم کسی هم مشکل من رو داشته؟از خونه</description>
                <category>ملکا</category>
                <author>ملکا</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 11:55:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا تجربه دیگران واقعا مفیده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93133580/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D9%85%D9%81%DB%8C%D8%AF%D9%87-dbixhjl2c5d9</link>
                <description>دارم کلاس آیلتس میرم و خب عاشقش شدم.‌اینکه مجبور شم هر روز یکسری متن زبان بخونم.‌اینکه تلاش کنم با دقت گوش بدم.‌اینکه تو تسک رایتینگ باید یاد بگیرم چه طور بتونم از ایده ام دفاع کنم، همگی چیزهایی هستن که باعث میشه این آزمون رو چیزی فراتر از فقط یک مانع ببینم.امروز درباره مزایا و معایب افزایش طول عمر صحبت می‌شد.‌ و یادمه یکی از مزایایی که در متن نوشته شده بود استفاده از نظر افراد کهن سال بود. اینکه تجربه اونها میتونه در تصمیم گیری ما تاثیرگذار باشه.شخصا فکر نمی کنم تجربه دیگران بتونه کمک خیلی قابل توجهی در تصمیم گیری ما بکنه. تنها در شرایطی میتونه کمک کننده باشه که افراد بگن چه کسی هستن،چه شخصیتی دارن،چه هدفی دارن....در غیر این صورت یک جمله خشک و خالی که این کار رو بکن یا اون کار رو نکن. تو جونی و نمی فهمی به هیچ وجه کمک کننده نیست.‌و متاسفانه از بخت بدم، اکثر افراد کهن سالی که دیدم نگاه بالا به پایینشون به قدری هست که به خودشون حتی زحمت نمیدن بیشتر درباره شخصیتشون و هدفشون در زمانی که اون تصمیم‌ &quot;درست&quot; رو گرفتن توضیحی بدن.یک جمله زیبا بود از یک دانشمند که &quot;از مراسم ختمی به مراسم ختم دیگه علم به شدت رشد می کنه.‌&quot; این خاصیت عمر هست که باعث میشه بیشتر به خودت و نظراتت اعتماد کنی و رفته رفته گوشت رو بیشتر و بیشتر روی عقاید جدید ببندی. و فکر می کنم من هم از این قائده مستثنی نیستم.واقعیتش اینه که تو زندگی خودم نظر افراد در ۹۰ درصد مواقع نه تنها مفید نبوده،بلکه غلط هم بوده. خودم رو اول باید بشناسم.‌بعد بهتر بفهمم هدفم چیه.‌بیشتر بتونم‌خودم رو پیش بینی کنم و در نهایت تصمیم گیری کنم.‌یک مثال میزنم. تو دانشگاه موقع انتخاب واحد همیشههه دو راهی انتخاب استاد سختگیری که بد نمره میده با استاد آسون گیری که خوب درس نمیده وجود داره.حالا همش بستگی به شخصیتتون داره.اگه آدمی هستی که اضطرابی هستید.‌خودتون علاقه دارید و درس می خونید. یادگیری با ویدیو رو بیشتر ترجیح میدید. و اگه فشار روتون زیاد بشه عملکردتون به شدت افت می کنه انتخاب استاد آسون گیری که خوب نمره میده به شدت عاقلانه تر از استاد سختگیر با تکالیف زیاد هست که بد نمره میده.‌هر چند که ممکنه مسخره بشید که شما علم براتون مهم نیست.‌ولی اگر شخصیتی دارید که باااید زور بالا سرتون باشه تا درس بخونید. سر کلاس خیلی خوب می فهمید هدفتون کانکشن زدنه. اصلا از اون المپیادی هایی هستید که قبلا اینها رو خوندید یا سر کلاس سریع می فهمید خب پاسخ میتونه واضح باشه. همه چی بستگی به هدف و شخصیتتون داره.اما مشکل هنوز شروع نشده.‌مشکل بزرگسالانی هستند که عقایدشون رو بهت تحمیل می کنن چون میخوان آسیب نبینی.‌اونجاست که میخوام فریاد بزنم سرشون که: باور کنید خیلی از شماها فکر می کنید تجربه کردید و تصمیم &quot;درست&quot; داشتید. شما فقط حرف بزرگتر هاتون رو تکرار کردید همین.‌شما هم اونقدر تجربه ای ندارید.‌ شما رو هم خیلی ترسوندن و هیچ تجربه خیلی خاصی نداشتید. ما شخصیت هامون متفاوته.‌و تا جایی بذارید که من اشتباه کنم. این بهتر از اینه که تو قفس زندانیم کردید.یه مشکلی هست که کسی نمی بینه خیلی اوقات مسئله شخصیت هست. شخصیت مستقل داشتن واسه یه زندگی شاد لازمه. ولی اونا فقط نگران اسم و قضاوت دیگرانن.‌نه رشد و شخصیت سالم بچشون.در نهایت یک چیزی رو خیلی خوب یاد گرفتم. اونی که  میخواد بره بالا سکو کلاس و ببینه دیگران براش دست میزنن،خیلی عقب تر از اون بچه ساکت ته کلاسه که سرش رو کار خودشه و داره به علایق خودش میرسه.  البته که این جمله از موقعیت به موقعیت دیگه فرق می کنه.‌ولی فکر می کنم جمله ای که بتونم‌به راحتی بگمش و ازش دفاع کنم اینه که: تجربه دیگران زمانی به دردمون میخوره که اون تجربه رو شخصی سازی کنیم.‌ برای اینکه شخصی سازی کنیم لازم دارم خودمون رو بشناسیم و اول راه جونی باید در نظر گرفتن یکسری احتیاط ها باید تجربه کنیم.‌آیا اشتباه خواهیم کرد؟ صد در صد. گریه خواهیم کرد ؟ بله دقیقا.‌ولی آسیب دیدن خیلی اوقات اجتناب نا پذیره. در آخر میخوام با شعر&quot; Daddy I love him&quot; تیلور داستان رو به پایان برسونم. اولین بار حتی رغبت نداشتم‌ رو آهنگ کلیک کنم. ولی که بعد از ماه ها گوشش دادم.دیدم این اهنگ اونقدر هم درباره یه عشق دبیرستانی که همه نهی می کننش نیست. درباره اینه که زندگی منه و به خودم مربوطه. ای کاش فقط من هم مثل تیلور اونقدر قدرت و پول داشتم که بتونم فریادش بزنم.‌I&#039;ll tell you something right nowI&#039;d rather burn my whole life downThan listen to one more second of all this bitching and moaningI&#039;ll tell you something about my good nameIt&#039;s mine alone to disgraceI don&#039;t cater to all these vipers dressed in empath&#039;s clothingهمین الان، می خوام یه چیزی رو بهتون بگمترجیح می دم تموم زندگیمو، کاملا بسوزونم.تا اینکه یه ثانیه بیشتر به اینناله ها و‌ شکوه ها گوش بدم.می خوام در مورد اعتبارم، یه چیزی بهتون بگم.روسیاهی ش صرفا برای خودمهمن به همه ی این مارهای افعی کهلباس همدلی پوشیدن، رسیدگی نمی کنم.8)God save the most judgmental creepsWho say they want what&#039;s best for meSanctimoniously performing soliloquies I&#039;ll never seeThinking it can change the beatOf my heart when he touches meAnd counteract the chemistryAnd undo the destinyYou ain&#039;t gotta pray for meMe and my wild boyAnd all this wild joyخدا خودش آدم های نفرت انگیز به شدت قضاوتگر رو نجات بده، کسایی که میگن بهترین رو برای من می خوان.تک خوانی هایی که با ریاکاریاجرا می کنن، رو هرگز نخواهم دید.فکر می کنن که حرفاشون می تونه،ضربان قلبمو ، وقتی که لمسم می کنه تغییر بده و اشتیاق عمیق بین مونو خنثی کنه و تقدیر رو باطل کنه.لازم نکرده شما برای من دعا کنید.برای من و دوست پسر سرکشمو همه ی این لذت های بی پروا و شدید.منبع:https://t.me/TSwiftdailyیا یا اوک</description>
                <category>ملکا</category>
                <author>ملکا</author>
                <pubDate>Fri, 03 Oct 2025 07:48:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93133580/%D8%AC%D9%86%DA%AF-imhvwoszrrvh</link>
                <description>امشب داشتم یکسری ویدیو از صحنه جنگ‌ می دیدم.‌ دیدم یک سرباز روسی که کشته شده بود و دقیقا به سرش شلیک شده بود و کشته شده بود. توسط پهپاد با یک شلیک کاملا سرش کنده شد.  و یکهو تو صورتم خورد که چه قدر زندگیمون به تار مو بنده. چه قدر جایگاه پایینی داریم. که ای کاش یکی بود و تو بغلش انقدر گریه می کردم تا خوابم می برد که تو تمام این مدت بهش بگم‌ ببین من خیلی ترسیدم. من تنهام. هیچ کس نبود. هیچ کس منو نمی فهمید.  تو کجا بودی تو این مدت ای کاش بودی.... ای کاش حداقل وقتی واست تعریف می کردم خودت رو مشتاق نشون می دادی. یادمه شب اولی که ایران حمله کرد به اسرائیل و عملیات الاقصی ۱ بود من داشتم به در و دیوار چنگ می زدم.‌دیگه خونه، خونه نبود انگار یکسری لایه های کاغذی بودن  بی دفاع بودم و انگار پتوم تنها چیزی بود که روم زده شده بود و من از آسمان می ترسیدم.‌یا شب آخری که اسرائیل حمله کرد و تمام خونه تمام خونه می لرزید  به وحشتناک ترین شکل ممکن. که من به لرز افتاده بودم از ترس. و هیچ کس ازم نپرسید چه حسی داشتم چه اون موقع چه حتی  بعدش. انگار حتی علاقه هم نداشتن بشنون.به پدرم گفتم چه قدر اوضاع مملکت بده و هر روز داره بدتر میشه و بهم گفت درس بخون.‌میدونی اینو میدونم.   و اون جمله احمقانه ای رو گفت که از وقتی ۱۰ سالم بود بهم می گفت.‌اینکه وضعیت اینجوری نمی مونه. منمن الان پر از ترسم.‌آرزو می کردم فقط میتونستم به سقف کاغذی بالا سرم اعتماد ‌کنم. آرزو می کنم‌ای کاش یکی باشه که این سطور رو بخونه  فقط. بدون دادن جملات انگیزشی احمقانه بهم گوش بده همین فقط.‌آرزو می کنم چند سال بعد این سطر ها رو ببینم و  بگم‌دیدی الکی نگران بودی هیچی نشد.‌آرزو دارم فقط  دانشگاه باشه برم دانشگاه درس بخونم‌ بیام.‌ و مجبور نشم دوباره ساعت ها تو خونه باشم و آرزو‌مرگ کنم.‌من ؟ من فقط یه زندگی معمولی میخوام. نه حتی معمولی... پایین تر از معمولی امکان یه سقف محکم و دانشگاهی که بدونم پا برجاست .‌دانشگاهی که  تنها خونه منه.‌دانشگاه اگه تعطیل بشه من خونه ای ندارم.‌ و من از بی خانمان شدن میترسم.‌همین.‌</description>
                <category>ملکا</category>
                <author>ملکا</author>
                <pubDate>Tue, 30 Sep 2025 22:28:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزش آدم ها  به چیه ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93133580/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%86%DB%8C%D9%87-hszothwnzlml</link>
                <description>
من روانشناس نیستم .اینجا فقط نظرات و افکارم رو به اشتراک میذارم که مجبور بشم برنامه ریزی بهتری داشته باشم هم نظرات موافق و مخالف رو بشنوم هم بهتر بنویسم همین.جالبه که ما ادمها با وجود نقش های متفاوتمون تو جامعه ،  نصفه شبا وقتی تو تخت دراز میکشیم و کلاف پیچیده فکر جلومون ظاهر میشه میریم تلویزیون رو روشن می کنیم و صداش رو بلند می کنیم تا نشنویم و با خنده می گیم با تلویزیون  وبرنامه های اکثرا هجوش خوابمون می بره .  نهایتا  گاهی   تمایلاتمون  شبیه همه  میخوایم کیم کارداشیان باشیم یا ایلان ماسک یا ترامپ انگیزه و ریشه های رفتارهامون شبیه همه .  نمیفهمیم چه قدر برای کسب محبت یا توجه دیگران ناخواسته مثل یک کودک تقلا می‌کنیم حالا یا با لجبازی یا با تسلیم یا با فرار از  عقده های ذهنیمون   .  برای آدمها ارزش میذاریم درحالیکه که یکی از دلایل این ارزش گذاری مزخرف از سیستم های آموزشیمون تو وجودمون نهادینه شده . اگه پیشرفت نکنیم و به جای خوبی نرسیم نمره خوب نگیریم دانشگاه خوب قبول نشیم پولدار نباشیم با ادم های قدرتمند نگردیم زیبا نباشیم  انگار که بی ارزشیم ، حقیریم و  جامون ته کلاسه کسی باهامون دوست نمیشه چون خنگیم یا بی عرضه . حتی محبت والدینمون هم کمتر میبینیم... دچار شرم می شیم و فکر می کنیم اشکال از ماست. محبت ازمون دریغ میشه و دچار نا امنی میشیم .رو ادمها   ارزش میذاریم و وقتی فکر می کنیم از آدمی بهتریم ، با غرور باهاش  صحبت می کنیم و  ارزش وجودیش رو نادیده می گیریم . اگه ازمون بهتر باشه دچار احساس شرم می شیم و سعی می کنیم خودمونو خوب جلوه بدیم یا با تخریب طرف مقابلمون تو خلوت ، به احساس حقارتمون غلبه می کنیم ... و همیشه تا آخر عمرمون داریم می دویم می دویم و نمی رسیم و حالمون خوب نیست . به قول بوکوفسکی ما زندگی نمی کنیم زندگیمون رو به گند می کشیم.اگر نمیدونی دارم چی میگم تبریک میگم خوشا به حالت شکرگزار حال خوبت باش که من میدونم خیلی از آدمها ندارنش .  مدت ها از خودم پرسیدم ارزش آدمها به چیه ؟ به تلاشمون ؟ نه لزوما گاهی ما دچار افسردگی و مشکلات ذهنی میشیم که خیلی از آدمهای دیگه ندارن نمیتونیم مثل اونها وقت بذاریم چون بخشی از ذهنمون درگیره حالمون خوب نیست و اگه معیار رو بذاریم تلاش  ، دچار این خطا شناختی می شیم که چون تلاش نمی کنیم پس بی ارزشیم  و حالمون  تو طول بیماریمون بدتر میشه درحالیکه اون لحظه ما بیماریم. و اکثرا فکر نمی کنیم بیماریم فکر می کنیم ذاتا تنبلیم.به موفقیت هامون ؟‌به دو دلیل نه چون موفقیت حاصل تلاشه پس به خاطر همون استدلال رده ثانیا وقتی آدم بفهمه چه قدررشخصیتش متاثر از رفتار های پیشین والدینیشه و جایگاه فرهنگی و مالی خانوادش تو جامعه  با این قطعیت از موفقیت به عنوان معیار ارزش نمیگه ... نمی خواهم از منفعل بودن و تغییر نکردن حمایت کنم فقط دوست داشتم وقتی خودمو مدام با بقیه مقایسه می کردم کارایی ام پایین اومده بود نمیتونستم تمرکز کنم دچار اضطراب بودم  بهم برچسب تنبل بودن نمی زدن .تکنیک های مدیریت زمان رو بهم نمی گفتن. بهم تمرین تنفس نمی گفتن . نمی گفتن ورزش کنی حتما بهتر میشی . بهم میگفتن ببین درد اصلیت چیه سعی کن در کنار مدیریت زمان و ورزش و..  درد اصلیت رو هم پیدا کنی تله زندگیت رو شناسایی کنی با خودت بیشتر گفت و گو کنی به احساساتت اهمیت بدی . حسادتت رو احساس بدی ندونی که سعی کنی از بینش ببری بله سعی کنی مثل یه بچه نیازمند که همیشه پسش زدی با دقت  و ارامش به حرفش گوش بدی .یه بزرگی گفته ارزش آدمها به چیزیه که دوست دارن و بهش تمایل دارن   . فکر می کنم این معیار بد نباشه چرا ؟ احساسات ما در صادقانه ترین حالتمون با خودمون وقتی کلی فکر کردیم و با خودمون حرف زدیم نشانه های مهمین از روحمون و شخصیتمون تمایلاتمون از تله های زندگیمون میگن از خطاهای شناختیمون که بخشیش نیازمند درمانه نیازمند محبت و توجه مداوم .تلاش برای کشف تله های زندگیمون روان درمانی با خودمون باعث بهتر شدن قابل توجهمون میشه . این معیار خیلی برام عجیبه و دوستش دارم چون این یه معیار شخصیه هیچ وقت نمیتونی خودت رو با یکی دیگه مقایسه بکنی چون تمایلات واقعی افراد اغلب برای ما ناشناخته است . در عین حال یک معیاره که  به زبون بی زبونی میگه نمیتونی انسان ها رو ارزش گذاری کنی .  چون هممون نقاط تاریک زیادی داریم چه بسا نقاط تاریک یه خلافکار از ما کمتر باشه فقط تفاوت من و اون اینه که من بازیگر خوبیم و شرایط من برای ظهور عقده ام با مال تو متفاوته . ممکنه صفحه لینکدین و اینستاگرامم پر باشه از مهارت هام اچ ایندکسم دو رقمی باشه اما در نهایت یه بچه کوچیک باشم که فقط میخواد تایید بشه و همه دوستش داشته باشن  .ولی ممکنه محیط ظهور عقده برای یه  خلافکار این باشه با اعمال زور و قدرت به ادمهای دیگه ارزشمندیش رو به دوستاتش ثابت کنه .چه قدر شبیه ...  در اخر اگر هزینه روان درمانی و تراپی براتون بالاس و امکان رفتن ندارید کلا بیخیال نشید به نظرم با برنامه ریزی مطالعه کنید بنویسید گاهی اشک بریزید نا امید می شید ولی به نظرم ادامه بدید .بهتر از درد کشیدن مداومه  شاید کتاب زندگی خود را دوباره بیافرینید پیشنهاد بدی نباشه متاسفانه ما بیشتر کتاب هایی رو خوندیم که نویسنده فقط حرف میزد و ما گوش می دادیم اما ارزش بالای این کتاب گفت و گوییه که شکل می گیره و شما در خلال گفت و گو خودتون رو بهتر می شناسید  چند بار تست ها رو بدید سریع یه تله رو برای خودتون حذف نکنید .و بدونید فهمیدن سریع اتفاق میفته اما درمان به کندی.و مهم ترین چیز  کمتر خودتون رو سرزنش کنید . ممنون از طاقچه که با گذاشتن کتاب زندگی خود را دوباره بیفرینید  تو چالش کتاب خوانی تشویقم کرد بخشی از سفرم رو به اشتراک بذارم . تا بعد  </description>
                <category>ملکا</category>
                <author>ملکا</author>
                <pubDate>Thu, 03 Aug 2023 15:07:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه به سال کنکورم بر می گشتم چی کار می کردم ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93133580/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85-%DA%86%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-ebzkor2hvkhy</link>
                <description>یا هو سلام علیکمخواستم از سال کنکورم بگم و تجربه هایی که داشتم. خواستم از نا امیدی و استرس و مقایسه های غیر قابل تحملش بگم  . از ۴ صبح بیدار شدن هاش و هدفمند و با برنامه زندگی کردنش .  و خودم آدمی بودم که نه از رقبام بلکه از افکارم شکست خوردم ...  رتبم ۱۲۰۰ منطقه یک  ریاضی شد . اون چیزی نشد که میخواستم اما خداروشکر می‌تونست خیلی بدتر هم باشه ...می‌شه گفت بزرگترین اشتباهم مقایسه خیلی زیاد خودم با دوستانم بود شاید تله ای که خیلی ها توش گرفتارن .نمی‌تونم بگم کامل از این تله خارج شدم اما اگه شما هم در این تله گرفتار باشید ، می‌دونید که چه حجم زیادی از مغزتون اشغال می‌شه  ؛چه قدر نا امیدتون می کنه؛  و چه قدر شکنجتون میده... نمی‌خوام بگم مقایسه نکنید چون تو یه جایی شنیدم این بخشی از تکامل ما بوده! اجداد ما اینجوری بودن اونا  مدام از خودشون می پرسیدن &quot;آیا طرف مقابلم از من قویتره؟&quot;  &quot; آیا یک تهدید محسوب می شه ؟&quot; با پرسیدن این دو تا سوال و  جواب هاشون تصمیم می گرفتن که آیا وارد جنگ با طرف مقابلشون بشن یا نه ...  بدیهیه که کسی که جواب های منطقی تری می داد و تو مقایسه کردن بهتر بود  تو انتخاب طبیعی برنده می شد و احتمال اینکه شما هم فرزندان همون پدران باشید خیلی بالاست ...  اما الان قرن بیست و یکه و باور کنید هزار و یک راه برای اینکه موفق باشید وجود داره ... شما انسان های اولیه اون زمان نیستید. و هر کسی میتونه با تلاش و مسئولیت پذیری  راه خودشو پیدا کنه . پول دربیاره و حالش خوب باشه.    بعلاوه اگر واقعا گرفتار حسادت باشید هر جا دنیا هم باشید مطمئن باشید باز هم کسی وجود داره از شما بهتر کد میزنه روابط خیلی سالم و بهتری از شما داره پولدار تره محبوب تره و... هر چه قدر بیرونتون رو تغییر بدید تا وقتی درونتون رو تغییر ندید اتفاقی نمی افته ...   از همه مهم تر وقتی کسی هدفی برای خودش نداره به اشتباه هدف های دیگران رو هدف خودش بردداشت می کنه . واقعا کار کردن تو گوگل و ناسا  به عنوان کارمند براتون شغل معنی داره یا فقط هدفتون پز دادن به فامیل و دوستاتونه ؟‌از من بپذیرید دوستانتون و فامیل هاتون اون شب هایی که درد می کشید  هیچ وقت نیستن و واقعا  رتبه شما در حد   ۱۰ دقیقه ذهنشون رو درگیر نمی کنه .  باور کنید همه جنگ ها درونی خودشون رو دارن و شما مرکز دنیای اونها نیستید .و بعدم به قول یکی از دوستام من دیگه ۱۸ سالم شده و دیگه به اندازه کافی بزرگ شدم که سعی کنم حداقل برده حرف دیگران نباشم و به طور آگاهانه با این ناخودآگاهم مبارزه کنم . توصیه دومم اینه که اگه ریاضی هستید درس هایی مثل حسابان یا هندسه رو اول یک مقداری درسنامه بخونید  و بقیه اش رو توروخدا فقط تست بزنید نشنید دوساعت درسنامه بخونید باور کنید درسنامه خالی خوندن تو ریاضی مثل  تمرین شنا بیرون از استخره .ریاضی یادتون میده با همه ترستون بپرید تو مسئله و از گند زدن نترسید  به نظرم گاهی ریاضی واقعا مثل زندگی کردن میمونه سخته ریاضت داره ولی در عین حال حس حل مسئله خیلی شیرینه .  و در نهایت اگه واقعا با یه درسی مشکل دارید و تست زدید و درست نشد  با جمله &quot; تست بیشتر  بزنید درست میشه &quot;راضی نشید.  این جمله بعضی اوقات جواب نمیده... خیلی اوقات شما روش درست حل مسئله رو نمیدونید اصلا نمی دونید چه شکلی باید یه درس رو بخونید ... برید و از کلاس های آنلاین معروف استفاده کنید اکثر این کلاس ها  اساتید خوبی میارن اما تو تله کلاس های زیاد رفتن هم گرفتار نشید . اکثریت ارزش یک کلاس خوب به تکالیفشه نه به درس های استاد.  اگه دیدید نمی رسید تکالیف اون کلاس ها رو خوب انجام بدید بدونید راه رو اشتباه دارید می رید .... سعی کنید از همون ابتدا یک آزمون آزمایشی خوب شرکت کنید ، قلم چی یا گزینه دو یا گاج یا هر چی فقط جدی بگیرید و سعی کنید خودتون رو به بودجه اش برسونید . واقعا قصد تبلیغ ندارم اما من خودم سال های پایه گزینه دو  بودم و پشیمون شدم... چون سطح درس هاش آسون بود و قلم چی از همون اول سخت گیر و شما رو دچار توهم نمی کرد(سال ما اینجوری بود ممکنه سال شما فرق کنه حتما چک کنید  ) به علاوه اگه مثل من آدم بی نظمی باشید قلم چی و دو هفته ای بودنش باعث نظم میشه اما سه هفته ای بودن گزینه دو باعث می شه پشتتون باد بخوره ... البته کلی دوست هم داشتم که راضی بودن که گزینه دو سه هفته ای باشه چون احساس می کردن دو هفته ای بودن قلم چی فشار زیادی به آدم وارد می کنه...   این بستگی به خودتون داره ...  هر آزمون آزمایشی نکات مثبت و منفی خودش رو داره  توصیه نهاییم هم اینه که از دوره های رایگان و سایت های معروف (من فقط آلا رو می شناسم ) استفاده کنید خودم مدرسه غیردولتی معروفی درس خوندم اما میتونم با قاطعیت بگم کلی از دوره های رایگان اونها استفاده کردم و ۹۰ درصد اساتیدشون از اساتید ما هم بهتر بودن(همون دوره های رایگان ) خدا خیرشون بده .... از من می شنوید بچه های سمپاد و مدارس غیر دولتی دوتا شاخ اضافه ندارن اونا فقط از همون سال دهم به خودشون سخت گرفتن و کلاس های بیرون خوبی شرکت کردنو زیاد تست زدن ... دوستی از فرزانگان ۱ داشتم که از همون سال دهم کلاس دستور ادبیات می رفت و من یادمه سال دوازدهم  برای اولین بار مواجه شدم با سختی دستور و حتی تصمیم گرفتم حذفش کنم ... میخوام بگم شما واقعا چیزی از اونها از لحاظ استعداد کم ندارید . هدفتون رو بذارید رو درست کردن خوب شخصیتتون ... دکتر شدن و کار کردن تو گوگل و ناسا کسی رو خوشبخت نکرده اگه درگیر افکار سمیتون باشید ناامید باشید همه جا دنیا دارید درد می کشید چه تو ایران چه تو سوئیس  خیالتون راحت بهتون قول می دم .. و در نهایت بدونید دنیا واقعا واقعا بزرگتر از این حرفا شده که درصد ریاضی و فیزیکتون لزوما درآمد آیندتون رو تعیین کنه ... واسه اینکه خوب بفهمید چی می گم پیشنهاد می کنم تو وقتها اضافتون به جایی اینکه با دوستاتون غیبت معلمتون رو بکنید و درصد های هم دیگه رو بپرسید برید پادکست گوش بدید و ببینید چه قدر دنیا بزرگتر از دنیاییه که مدرسه و خانوادتون براتون ترسیم کردن چه قدر راه های غیر از دانشگاه هست و چه قدر آدم های زیادی هستن که رتبشون کد ملیشون شده اما جایگاه اجتماعی شغل و حال خوبشون آرزو کلی بچه های دانشگاه شریفه ... پادکست کار نکن یا کانال ارتیاد یا رادیو دال ...  به خدا هم توکل کنید خدا خیلی دوست خوبیه خیلی آرمتون  می کنه و بهتون یادآوری می کنه  که اینهمه له له زدن واقعا واسه چند صباحه . حرص نخورید خدا خودش بهترین جراح قلبتونه انقدر تو کارش دخالت نکنید شاید یک چیزی به نفعتون باشه و ندونید بذارید جراحیش رو بکنه و یادتون نره چه قدر دوستون داره...ببخشید پرحرفی کردم اگه نقدی داشتید حتما بهم بگید و تو  شروع راهم بهم کمک کنید ... بازهم تاکید می کنم همه این حرفا نظر خودمه و قطعا کلی اشتباه توش هسن  با احترام و ممنون از صبرتون واسه خواندن :) با احترام ?</description>
                <category>ملکا</category>
                <author>ملکا</author>
                <pubDate>Sat, 10 Sep 2022 02:22:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>