<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دنیا اسکندرزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_93137899</link>
        <description>دانشجو و نویسنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:23:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>دنیا اسکندرزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_93137899</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عصای موسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93137899/%D8%B9%D8%B5%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C-cmiovqxwgwjo</link>
                <description>#دنده عقب با اتو ابزاردنیا اسکندرزادهآخرین قطار توی ایستگاه توقف کرده بود و مردم برای سوار شدن به آن سر و دست می شکستند. هر چقدر خودم را به دل دریای جمعیت می سپرم، باز موج ازدحام پسم می زد.ـ نه! اینجوری فایده نداره! محاله اینطوری بتونم سوار بشم.کاپشنم را درآوردم و مچاله کردم. هیچ کس حواسش به من نبود. کاپشن را زیر مانتو جاساز کردم و ژست زنان باردار را گرفتم. ناگهان انگار عصای موسی دریای جمعیت را شکافت. زن و مرد از جلوی در قطار کنار رفتند و راه را برایم باز کردند. سوار قطار که شدم، لبخند زدم.ـ همیشه میشه روی مهربونی این مردم حساب کرد. </description>
                <category>دنیا اسکندرزاده</category>
                <author>دنیا اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 21:51:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدر و پسر برفی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93137899/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C-mgcguj3cqfeb</link>
                <description>#دنده عقب با اتو ابزاردنیا اسکندرزادهپدر من یک راننده تاکسی است.البته قبلاً در یک کارخانه کار می کرد اما کارخانه نیروهایش را تعدیل کرد و پدرم بیکار شد.او یک تاکسی خرید و در تاکسیرانی ثبت نام کرد و شد راننده تاکسی.پدرم رانندۀ بسیار خوبی است.او یک رانندۀ به شدت مقرراتی است و حتی یک بار هم جریمه نشده و تصادف نکرده.خاطره ای که تعریف می کنم کاملاً بر اساس واقعیت است.زمستان سال گذشته،برف سنگینی بارید و تهران را سپید پوش کرد.من معمولاً پیاده به مدرسه می روم اما آن روزها هوا آنقدر سرد بود که پدرم خودش مرا به مدرسه می رساند.البته بر خلاف بعضی از راننده های تاکسی که در روزهای برفی و بارانی مسافر نمی برند،سر راه مسافر هم می زد.می گفت به خاطر پولش نیست.گناه دارد مردم در این هوای سرد زیر باران و برف منتظر ماشین بمانند.یک روز صبح،وقتی با پدرم به مدرسه می رفتیم و علاوه بر من،دو نفر دیگر هم در صندلی عقب نشسته بودند،پدرم متوجه تعدادی سنگ در وسط خیابان شد.او به خاطر مهارت بالایش در رانندگی توانست به موقع از کنار سنگها عبور کند اما چند متر جلوتر فلاشر ماشین را روشن کرد و در کنار خیابان توقف کرد.من که باید ساعت هشت به مدرسه می رسیدم پرسیدم برای چه ایستاده.پدرم لبخندی به من زد و رو به دو مسافر دیگرش گفت:«اگه ممکنه چند دقیقه به من فرصت بدید تا برم و اون سنگها را از کف خیابون جمع کنم.اگه تو این هوای برفی و جادۀ لغزنده یکی از راننده ها حواسش نباشه و بره روی اون سنگها،تصادف بدی ایجاد میشه و باعث به خطر افتادن جون همشهری هامون میشه.»یکی از مسافرها قبول کرد اما یکی دیگر که مثل من دلش شور کار خودش را می زد،با ناراحتی گفت:«سنگ توی خیابون به شما چه مربوطه آقا؟شهرداری خودش میاد جمع می کنه.بشین بریم به کار و زندگیمون برسیم.»پدرم گفت:«متأسفانه من نمی تونم بی تفاوت باشم.به خاطر بارش برف همۀ مأموران شهرداری درگیر نمک پاشی و باز کردن راه ها هستند.تا وقتی شهرداری از وجود این سنگها مطلع بشه و اقدام کنه،ممکنه چندین تصادف اینجا اتفاق بیفته.شما اگه عجله دارید،میتونید با ماشین دیگه ای تشریف ببرید.با وجودیکه تقریباً به پایان مسیر رسیدیم اما من هیچ کرایه ای از شما نمی گیرم.»مرد عصبانی شد و پیاده شد و رفت.من هم دیرم شده بود اما نمی توانستم به پدر اعتراض کنم.با چند دقیقه دیر رسیدن من به مدرسه اتفاقی نمی افتاد اما شاید با وجود آن سنگها وسط خیابان اتفاق بدی برای سایر همشهریهایمان می افتاد.پدرم دوان دوان رفت وسط خیابان و شروع به جمع کردن سنگها کرد.دلم طاقت نیاورد.کلاه کاپشنم را روی سرم گذاشتم و من هم به کمکش رفتم.دوتایی خیلی زود سنگها را جمع کردیم و خیابان را ایمن کردیم.اما سر تا پایمان خیس شده بود.نوک انگشتهایمان زخم شده بود و از سرما داشتیم مثل بید می لرزیدیم.بعد از جمع کردن سنگها نشستیم توی ماشین.پدرم بخاری را روی من تنظیم کرد و از مسافرش به خاطر تأخیر عذرخواهی کرد.آن روز من چند دقیقه دیر به مدرسه رسیدم.پدرم خودش با من آمد و تأخیرم را برای معاون مدرسه موجه کرد.چند روز از این ماجرا گذشت.برف ها آب شدند و تهران دوباره آفتابی شد.یک روز که داشتم از مدرسه بر می گشتم،دیدم دم خانۀ ما شلوغ پلوغ است.نگران شدم و با دو خودم را به خانه رساندم.دیدم چند نفر دارند با پدرم صحبت می کنند و یک نفر هم دوربین در دست دارد و مشغول فیلمبرداری است.با تعجب خواستم جلو بروم که آقایی مانعم شد و گفت در حال تهیۀ گزارش تلویزیونی هستند و از من خواست توی کادر نروم.با تعجب به آنها نگاه کردم و گفتم اینجا خانۀ ماست و آن آقا هم پدرم است.آقا لبخندی زد و گفت من باید به داشتن همچین پدری افتخار کنم.من که متوجه منظورش نشده بودم کنار ایستادم تا کارشان را تمام کنند اما داشتم از فضولی می مردم تا بدانم داستان چیست.می دانستم پدرم کار خیر زیاد می کند اما یواشکی.اخلاقش اینطوری نبود که کارهایش را در بوق و کرنا کند و شهر را خبر کند.وقتی گزارششان به پایان رسید،رفتم کنار پدرم و پرسیدم که ماجرا چیست.آنقدر عجله داشتم که سلامم را هم خوردم.پدرم با لبخند گفتک«یادت هست چند روز پیش که هوا برفی بود،چند سنگ در خیابان افتاده بود و ما رفتیم جمعشان کردیم؟»آن روز را خوب یادم بود.چون بعدش پدرم سرمای سختی خورد و مریض شد.پدر ادامه داد:«انگار آنجا دوربینی بوده و این دوستان از طریق آن دوربین داشتند ما را تماشا می کردند.حالا هم آمده اند برای یک برنامۀ تلویزیونی گزارشی از آن روز تهیه کنند و با نشان دادن کار ما،بی تفاوت نبودن شهروندان در برابر مشکلات شهری را فرهنگ سازی کنند.»بعد از آنکه فیلم آن روز و گزارشش از تلویزیون پخش شد،من و پدرم حسابی معروف شدیم.اسممان را گذاشته بودن پدر و پسر برفی.هر کس ما را می دید،با دست نشانمان می داد و می گفت اینها همان پدر و پسرِبرفی هستند.من هم تا مدتها هر جا می رفتم و به هر کسی می رسیدم،ماجرای آن روز برفی را با آب و تاب تعریف می کردم.پدرم به همه می گفت:« ای کاش همۀ ما باور داشتیم خداوند هم مثل همان دوربین در همه جا ناظر اعمال ماست.اگر ما به همدیگر رحم کنیم،خدا هم به ما رحم می کند و جهان گلستان می شود.» </description>
                <category>دنیا اسکندرزاده</category>
                <author>دنیا اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 21:28:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسابقه وارونه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93137899/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%87-ysc91lm6vxfn</link>
                <description>#دنده عقب با اتو ابزاردنیا اسکندرزادهپارسال به پیشنهاد شهرداری منطقۀ ما و با همکاری پلیس راهور، در بوستان جنگلی چیتگر یک مسابقۀ اتومبیل رانی مخصوص پدربزرگ ها و نوه ها برگزار شد. البته این مسابقه با مسابقات اتومبیل رانی دیگر کمی فرق داشت. ماشین های این مسابقه همه فولکس های قورباغه ای قدیمی بودند. پدربزرگ من هم یکی از این فولکس های قورباغه ای دارد. رنگش هم عین قورباغه سبز است. پدر و عمویم هر چقدر به پدربزرگ می گویند آن را بدهد اسقاط کنند و به جایش یک ماشین نو بگیرد، قبول نمی کند. پدربزرگ به ماشین قدیمی اش خیلی وفادار است. به گفتۀ خودش اولین ماشینی است که خریده و با آن کلی خاطره دارد. با اینکه ماشینش هم مثل خودش پیر شده اما سرحال است و هر سال خیلی راحت تر از ماشین ما معاینۀ فنی می گیرد. شاید باورتان نشود اما من و پدربزرگ با همین فولکس پیر قورباغه ای یکی از برندگان مسابقۀ اتومبیل رانی شدیم. روز مسابقه، من و پدربزرگ به بوستان چیتگر رفتیم و پدربزرگ اسممان را در لیست مسابقه دهندگان ثبت کرد. پارک پر شده بود از فولکس های رنگی که منظرۀ جالبی ایجاد کرده بودند. بیشتر فولکس ها سبز، آبی و قرمز بودند اما چند تایی از رنگ های دیگر هم بینشان دیده می شد. پلیس های راهور مقررات مسابقه را برای راننده ها توضیح دادند و گفتند مسیر مسابقه با نوار سبز مشخص شده است. سکویی هم وسط پارک درست کرده بودند و چند تا دوچرخۀ زیبا وسط سکو گذاشته بودند که کلی بادکنک رنگی به دسته هایشان آویزان بود. آن دوچرخه ها جایزۀ برندگان مسابقه بودند. من دوچرخه نداشتم و از ته دل آرزو کردم بتوانیم مسابقه را ببریم و من هم صاحب دوچرخه شوم. بالاخره همه پشت خط جای گرفتند و با صدای سوت یکی از پلیس ها مسابقه آغاز شد. فولکس های قورباغه ای مثل قورباغه از جا کنده شدند و وارد مسیر مسابقه شدند. همان اول کار ما از خیلی ها عقب ماندیم اما کم کم پدربزرگ سرعتش را تنظیم کرد و به آنها رسیدیم اما اشکال کار اینجا بود که پدربزرگ سر هر پیچی به شدت سرعتش را پایین می آورد و با سرعت خیلی کم دور می زد و همین باعث می شد دوباره از مسابقه عقب بیفتیم. بعضی جاها هم که مسیر مسابقه با دیگر راه های پارک تلاقی پیدا می کرد، یک ایست کوتاه می کرد و دوباره به حرکت ادامه می داد. یکی دو جا هم که کنار زمین بازی کودکان خط عابر پیاده بود، همین کار را کرد. این ایست های مکرر و کم کردن سرعت سر پیچ ها باعث شد کلاً از همه عقب بیفتیم. من که برای برنده شدن خیلی هیجان داشتم و آرزوی به دست آوردن یکی از آن دوچرخه های زیبا را داشتم، با ناراحتی به صندلی ام تکیه دادم و غرغرکنان به پدربزرگ گفتم:« میشه یه کم بیشتر گاز بدید؟ با این رانندگی لاک پشتی شما، احتمالاً از آخر اول می شیم و باید خواب دوچرخه را ببینیم.» پدربزرگ به حرفهایم خندید اما باز هم حاضر نشد بیشترگاز بدهد و با همان سرعت لاک پشتی به قول من و سرعت مطمئنه به قول خودش راه را ادامه داد تا بالاخره به خط پایان رسیدیم و همان طور که حدسش را می زدم، از آخر اول شده بودیم. همۀ ماشین ها قبل از ما رسیده بودند و ما آخرین نفری بودیم که به خط پایان رسیدیم. آنهایی که اول از همه رسیده بودند با خوشحالی و هیجان با هم صحبت می کردند و کنار ماشین هایشان عکس یادگاری می گرفتند. اما من غمگین و ناراحت نشسته بودم توی ماشین. پدربزرگ رانندۀ خیلی ماهری بود. ما خیلی راحت می توانستیم مسابقه را ببریم فقط اگر پدربزرگ آن همه سر پیچ ها سرعتش را کم نمی کرد و در تقاطع ها و کنار خطر عابر پیاده آنقدر ایست الکی نمی کرد و یک کمی بیشتر گاز می داد. کارکنان شهرداری با آبمیوه و کیک از ما پذیرایی کردند و از همه خواستند تا به محل شروع مسابقه برگردند. ما هم همین کار را کردیم. با حسرت به دوچرخه های تزیین شده با بادکنک نگاه می کردم. هنوز هم در دلم از پدربزرگ عصبانی بودم. همه با بی صبری منتظر اعلام نتایج بودند. همه به جز ما و چند نفری که مثل ما آخر شده بودند. پلیس ها در اتاقکی نشسته بودند و داشتند فیلم های مسابقه را بازبینی می کردند. هیچ کدام از رانندگان نمی دانستند که در مسیر مسابقه دوربین هست. پس از حدود نیم ساعت، بالاخره وقت اعلام برنده ها شد. یکی از پلیس ها پشت تریبون رفت و بعد از اینکه از همه برای شرکت در مسابقه تشکر کرد، شروع به خواندن اسم برنده ها کرد. وقتی اسم من و پدربزرگ را به عنوان نفر اول مسابقه برد، هیچ کدام باور نکردیم و جلو نرفتیم. آقای پلیس دوباره اسم ما را خواند. چطور ممکن بود؟ ما که آخر شده بودیم؟ معجزه شده بود؟ من و پدربزرگ با تعجب به هم نگاه کردیم و از ماشین پیاده شدیم و رفتیم روی سکو. یکی از راننده هایی که اول از همه به خط پایان رسیده بود، اعتراض کرد و گفت:« تا جایی که یادم میاد، شما آخرین نفری بودید که به خط پایان رسیدید. پس چرا اسم شما را خوندند؟» پدربزرگ با لبخند گفت:« بله درسته. من آخر شدم. حتماً اشتباهی شده.» اما من فقط به دوچرخه ها فکر می کردم و توی دلم خدا خدا می کردم که اشتباهی نشده باشد. آقای پلیس که داشت حرف های آنها را می شنید گفت:« اشتباه نشده پدرجان. شما کاملاً درست و به جا به عنوان برندۀ مسابقه شناخته شدید. دلیلش را هم الان عرض می کنم خدمتتون.» آقای پلیس که نگاه متعجب همه را روی ما دیده بود، گفت:« بر خلاف تصور همه این مسابقه، مسابقۀ سرعت نبود. مسابقۀ رانندۀ ایمن بود. هدف ما از این مسابقه شناخت رانندۀ مقید به قوانین بود نه راننده ای که اول از همه خودش را به خط پایان برسونه. آن هم به هر قیمتی. ما در طول مسیر دوربین کار گذاشته بودیم و رانندگی عزیزان را تماشا می کردیم. متأسفانه بیشتر راننده ها بدون توجه به علائم راهنمایی و رانندگی، سرعت مجاز سر پیچ ها، حق تقدم در تقاطع ها و خطوط عابر پیاده فقط به فکر برنده شدن بودند. در حالی که بعضی از راننده ها هم مثل شما همۀ قوانین راهنمایی و رانندگی را رعایت کردند و حتی به خاطر برنده شدن، حقوق دیگران را زیر پا نگذاشتند.» همه با شنیدن توضیحات او، برایمان دست زدند. من از خوشحالی روی پا بند نبودم و کم مانده بود از روی سکو بیفتم پایین. آقای پلیس لوح تقدیر را به پدربزرگ داد و دوچرخه را به من. من با خوشحالی پدربزرگ را بغل کردم و از او به خاطر غرغرهایم عذرخواهی کردم. بقیۀ برنده ها هم اعلام شدند و جایزه هایشان را گرفتند و بالاخره مسابقۀ وارونۀ اتومبیل رانی با خوبی و خوشی به پایان رسید.</description>
                <category>دنیا اسکندرزاده</category>
                <author>دنیا اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 21:22:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وظیفه مقدم بر همه چیز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93137899/%D9%88%D8%B8%DB%8C%D9%81%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-edg5jxaiues8</link>
                <description>#دنده عقب با اتو ابزاردنیا اسکندرزادهخانوادۀ ما یک خانوادۀ چهار نفری متشکل از من،پدر،مادر و برادرم است.پدرم عضوی کوچک از خانوادۀ بزرگ پلیس است.او،یک پدر خوب،یک همسر وفادار و یک افسر وظیفه شناس و منضبط است.من،پایه دوازدهم هستم.برادرم تازه ریش و سبیلی به هم زده و در آستانۀ کنکور است اما بیش از آنکه نگران کنکور و آینده اش باشد،نگران جوشهای غرور جوانی روی صورتش است و از کنار آینه جم نمیخورد.ما یک خانوادۀ ساده و معمولی هستیم مثل خیلی از خانواده های دیگر میهن عزیزمان ایران.از همان ها که تا به عید نزدیک می شوند،هم خوشحال می شوند و هم غمی پنهان قلبشان را به درد می آورد.ما از فرارسیدن عید باستانیمان و جواننه زدن شکوفه ها بر شاخسار درختان و نو شدن طبیعت خوشحال می شویم اما گاهی غصه هایمان به شادیهایمان می چربد.نزدیک عید که می شود و وقت خرید رخت و لباس نو و فراهم کردن سور و ساط مهمانی های عید،حقوق اندک پدرم در برابر غول بی شاخ و دم گرانی بیش از پیش به چشم می آید.خانوادۀ ما به قناعت عادت کرده و ماههای دیگر سال،دخل و خرجمان با هم می خواند اما امان از اسفند ! اسفند از آن ماههای چاق و شکموی سال است که هر چقدر هم حقوق و عیدی و حتی پس اندازمان را در شکمش می ریزیم،باز هم سیر نمی شود و یک جای کار می لنگد.امسال هم به لطف رشد صعودی قیمت ها،به جای یکی،چند جای کار می لنگید.این شد که با هم به شور نشستیم تا راهی برای کم کردن هزینه ها پیدا کنیم.فکر کردیم و فکر کردیم و راه حل های مختلف را پیشنهاد دادیم تا اینکه رسیدیم به گزینۀ سفر.پیشنهاد خوبی بود.نشستیم دو دو تا چهارتا کردیم و دیدیم اگر فقط به دیدن اقوام درجۀ یک برویم و از رفتن به بقیۀ جاهای غیر ضروری صرف نظر کنیم؛هفتۀ دوم عید می توانیم به سفر برویم.فکر هزینه ها را هم کردیم.کافی بود به جای خریدم لباس نو،از لباسهای سال قبل استفاده کنیم و اگر شب ها در چادر بخوابیم و برای غذا به رستورانهای گران نرویم،می توانیم یک سفر چند روزۀ کم هزینه ترتیب بدهیم.گزینه های زیادی برای سفر بود اما بین شهرهای پیشنهادی،مشهد با اکثریت آرا به پیروزی رسید و باعث شد قلب من از همان لحظه برای زیارت امام رضا(ع) بتپد.خلاصه،سال1401 با همۀ اتفاقات تلخ و شیرینش به پایان رسید و سال 1402،خرامان خرامان از راه رسید و ایران را غرق در شادی و سرور کرد.دید و بازدید ها انجام شد و عیدی ها رد و بدل شد و یک هفته از عید گذشت و وقت سفر فرا رسید.پدر از طریق سایت پلیس راهور وضعیت جاده ها را کنترل کرد و من هم اخبار هواشناسی را رصد کردم و بالاخره،صبح یک روز آفتابی را برای شروع سفرمان انتخاب کردیم.همگی دوست داشتیم از جادۀ گلستان سفر کنیم و زیباییهای بهار را در جاده به تماشا بنشینیم اما به دلیل احتمال وقوع سیل در استان گلستان و خطرناک بودن آن جاده ها،جادۀ کویری سمنان را انتخاب کردیم.نماز صبح را در خانه خواندیم و به دل جاده زدیم و تا نزدیکی های ظهر،بدون توقف رفتیم.نهار را در یکی از استراحتگاه های بین راه خوردیم و پس از رفع خستگی مجدداً به راه افتادیم.اتوبان امام رضا(ع)،مثل نوروز هرسال شلوغ بود و نیروهای پلیس،در فواصل مختلف راه ها را کنترل می کردند.شب از راه رسیده بود و تنها پانزده کیلومتر به مشهد باقی مانده بود.پدرم با آنکه خستگی از سر و رویش می بارید اما راضی به استراحت نشد.می دیدم که از ترافیک ورودی شهر کلافه شده و کامیون بزرگی هم که ساعتی بود جلوی ما حرکت می کرد و هیچ رقمه راه را برای ما باز نمی کرد،مزید بر علت شده بود.پدر هر چه چراغ داد و بوق زد اما رانندۀ کامیون سرخوش تر از این حرفها بود و همچنان راه را بند آورده بود تا اینکه پدر عصبانی شد و با تکیه بر مهارت بالایش در رانندگی،سر یک پیچ،سرعتش را بالا برد و اقدام به سبقت کرد و بالاخره کامیون را پشت سر گذاشت.همۀ ما برایش دست زدیم و آفرینی جانانه گفتیم و او هم بادی به غبغب انداخت و شروع کرد از دست فرمانش تعریف کردن.هنوز از این موفقیت بزرگ لبخند بر لب داشتیم که ناگهان،تابلوی ایست دایره ای شکلی مقابل چشمانمان به رقص درآمد.پدر با دیدن افسر راهنمایی و رانندگی،رنگش پرید و ما هم لبخند بر لبهایمان ماسید.پدر ای بخشکی شانسی زیر لب گفت و ماشین را در حاشیۀ جاده و کمی جلوتر از ماشین پلیس متوقف کرد و پس ازبرداشتن مدارک از ماشین پیاده شد.ما با نگاهی مضطرب او و افسر پلیس را تماشا می کردیم اما چیزی از حرفهایشان نمی شنیدیم اما انگار مزاکراتشان نتایج خوبی به همراه نداشت چون افسر پلیس مشغول نوشتن برگ جریمه شد و در ضمن اینکه با بیسیم حرف می زد،آن را به پدر تسلیم کرد.پدربا قیافۀ دمغ آمد و گفت:«پیاده بشید بچه ها ! مرغ این بندۀ خدا فقط یک پا داره!»با نگرانی پرسیدم:«دیگه برای چی باید پیاده بشیم؟مگه جریمه اتون نکرد؟خب راه بیفتیم بریم دیگه!»پدر با تأسف سری تکان داد و گفت:«میگن باید ماشین به پارکینگ منتقل بشه!»برق از سرم پرید و گفتم:«یعنی چی؟خب اگه خلاف کردیم،جریمه مون کنند دیگه!پارکینگ بردن نداره که!»مادر زیر لب نالید:«وای!مسافرتمون چی میشه؟ما بدون ماشین وسط جاده و توی شهر غریب چی کار کنیم؟»برادرم با بی خیالی پرسید:«بابا؟مگه پلیسها خودشون رو هم جریمه می کنن؟»ناگهان مادر با خوشحالی گفت:«میگن حرف راست رو از دهن بچه باید شنید.خب راست میگه دیگه!پلیس ها که خودشون رو جریمه نمی کنند!»پدر که متوجه منظورش نشده بود،نگاهش کرد و مادر ادامه داد:«خب میخواستی بهشون بگی تو خودت درجه داری!من مطمئنم اگه کارت شناسائیت رو ببینن،جریمه و پارکینگ رو بی خیال میشن!»پدر با تعجب نگاهش کرد و به ثانیه نکشیده اخمهایش در هم رفت و داد زد:«یعنی میگی برم و از درجه ام سوءاستفاده کنم؟یک عمر از همه این پیشنهاد رو شنیدم اما از تو یکی دیگه توقع این حرف رو نداشتم خانم!خلاف قوانین رفتار کردم،جورش رو هم می کشم.»مادر با ناراحتی گفت:«خب حالا مگه من چی گفتم؟اگه بری و خودت رو معرفی کنی و به خاطر این همه سالی که با شرافت به مملکت و مردمت خدمت کردی،همکارهات یه بار خطای تو رو نادیده بگیرن،آسمون به زمین میاد؟»پدر با خشم نگاهش کرد و گفت:«خودت داری میگی یک عمر با شرافت خدمت کردم!حالا به خاطر چندرغاز جریمه و یه کم سختی کشیدن،بزنم زیر همه چی؟دیگه این حرف رو تکرار نکن.جلوی بچه ها خوبیت نداره!دوست ندارم تصورشون از پدرشون خراب بشه!پیاده بشید تا از ایشون خواهش کنم یه آژانس برامون خبر کنه تا دیرنشده خودمون رو برسونیم مشهد و سر فرصت یه مسافرخونۀ خوب پیدا کنیم.»مادربا تعجب گفت:«آژانس؟مسافرخونه؟تو مثل اینکه حواست نیستا.میدونی هزینۀ رفت و آمد با آژانس چقدر میشه؟میدونی توی تعطیلات مسافرخونه های مشهد شبی چنده؟»و بعد آهسته و طوری که مثلاً او نشنود،گفت:«آخه مگه تو چقدر پول همراه داری که داری این حرفها رو میگی؟»پدر شنید و محکم تر از قبل گفت:«پیاده بشید بچه ها.»من هم با مادر موافق بودم اما می دانستم اصرار بی فایده است و پدر وقتی پای شرافت کاری اش در میان باشد،قید همه چیز را می زند. همگی از ماشین پیاده شدیم و به طرف همان افسر جوانی که ما را جریمه کرده بود،رفتیم.پدرداشت چیزی توی گوشی تایپ می کرد و حواسش به ما نبود.مادررو به افسرگفت:«سلام جناب سرگرد!سال نو مبارک!خسته نباشید.»او، با ادب و متانت جواب داد:«سلام خواهر!عید شما هم مبارک باشه!ممنونم اما من سرگرد نیستم.»مادر تعجب ساختگی از خود نشان داد و گفت:«واقعاً؟ببخشید تو رو خدا.با اینکه همسر من هم درجه داره اما من هیچ وقت درجه ها رو از هم تشخیص نمیدم.»جوان با تعجب به پدر نگاه کرد و پرسید:«مگه همسرتون درجه دار هستند؟»من که تازه پی به هدف مادر برده بودم،فوراً با خوشحالی گفتم:«بله!»مأمور جوان زیر لب گفت:«پس چرا خودشون رو معرفی نکردند؟»و با دستپاچگی به طرف پدر رفت.ما که همه چیز را حل شده می انگاشتیم،به آنها نگاه کردیم و دیدیم که مأمور جوان پس از گفتگویی کوتاه، به پدرم احترام نظامی گذاشت.مادر گفت:«فکر کنم همه چیز درست شد بچه ها. بدویید برید سوار ماشین  بشید!»در همین حال ماشین یدک کش نیروی انتظامی از راه رسید و در برابر چشمان حیرت زدۀ ما، پدرم و مأمور جوان،چمدانهای ما را از ماشین خارج کردند و ماشین یدک کش،ماشین ما را برداشت و برد!با نا امیدی کنار جاده نشستیم و ماتم گرفتیم.مادر گفت:«چه مسافرتی شد!کاش در خانه می ماندیم و اینطور توی شهر غریب آلاخون والاخون نمی شدیم.»در همین حال یک جعبۀ کوچک شکلات مقابل صورتمان قرار گرفت.افسر جوان بسته ای شکلات مقابلمان گرفته بود.کسی حال و حوصلۀ شکلات خوردن نداشت.همگی دستش را رد کردیم.جوان با لحنی شرمنده رو به مادر گفت:«بفرمایید دهنتون رو شیرین کنید!من شرمندۀ شما شدم اما خب می دونم شما که همسرتون نظامی هستند بهتر منو درک می کنید و توقع ندارید که به خاطر همکار بودن چشمم رو روی تخلفشون ببندم.»من با ناراحتی گفتم:«کاش حداقل فقط جریمه مون می کردید و ماشین رو به پارکینگ نمی فرستادید.»افسر جوان با لبخند گفت:«باز هم معذرت می خوام اما واقعاً امکانش نبود.پدر شما دو تخلف حادثه ساز سبقت و سرعت غیر مجاز رو همزمان مرتکب شدند و من به خاطر سلامت خودتون،مجبور به اعمال قانون بودم.»دوباره شکلات تعارف کرد و ما این بار تسلیم چشمهای خسته و لبخند بی ریایش شدیم و یکی برداشتیم.او ما را به طرف ماشین پلیس راهنمایی کرد و ما تا رسیدن آژانس در ماشین پلیس نشستیم و از سرما دور ماندیم.حدود یک ساعت بعد،به جای ماشین آژانس،سمند سفید رنگی کنار ماشین پلیس توقف کرد و با اشارۀ پدرم ما از ماشین پیاده شدیم و به طرف آن رفتیم.افسر جوان با راننده دیده بوسی کرد و به کمک هم چمدانهای ما را در صندوق گذاشتند.وقتی ما سوار ماشین شدیم،بحثی بین افسر جوان و راننده و پدر درگرفت که دلیلش را نمی دانستیم.افسر جوان و راننده چیزی به پدرم می گفتند که او به شدت با آن مخالفت می کرد.سرانجام پدر با استیصال به مادرگفت:«چی کار کنیم؟این آقا رضا دست بردار نیست و مدام اصرار می کنه.»مادر پرسید:«آقا رضا کیه؟به چی اصرار می کنه؟»افسر جوان نگاهش کرد و گفت:«رضا منم.برادر کوچیک شما.تو رو به امام رضا نه نیارید خواهر!»پدر با اخم براندازش کرد و گفت:«قسم نده آقا رضا.من نمیتونم این کار رو بکنم.همینکه اخوی شما ما رو تا یه مسافرخونه ببره،یک دنیا ممنونتون هستم.دیگه بیشتر از اون قبول نمی کنم.»افسر جوان یا همان آقا رضا خنده ای کرد و گفت:«مگه من میذارم مهمون امام رضا از من دلخور بشه.الان دیگه خورش مادرم جا افتاده و برنجش هم دم کشیده.اگه نرید،زحمت مادرم هدر میره.توی خونۀ ما هم تا دلتون بخواد اتاق هست.اصلاً فکر کنید رفتید مسافرخونه و ما هم غلام و نوکر شماییم.»پدر با شرمندگی دستی بر شانه اش زد و گفت:«آقایی جوون!نزن این حرفها رو!»بالاخره با وجود مخالفت مادر و پدر،آقا رضا و برادرش محمد که رانندۀ همان سمند بود،زورشان بیشتر شد و دست آخر،ما از آقا رضا خداحافظی کردیم و همراه آقا محمد به طرف خانۀ آنها در مشهد رفتیم.خانوادۀ آنها که شامل پدر و مادر و خواهر و برادرش بود،چنان گرم و خودمانی از ما استقبال کردند که انگار ما از اقوام و عزیزانشان هستیم و بهترین اتاق خانه را در اختیارمان گذاشتند.فردای آن روز،آقا رضا هم بعد از تمام شدن شیفت کاریش به ما پیوست و پراید صفر کیلومترش را در اختیار ما قرار داد تا با آن در مشهد تردد کنیم.وقتی وارد حرم امام رضا شدم،اولین چیزی که به ذهنم آمد،دعای خیر بود برای همۀ نیروهای وظیفه شناس و شریف پلیس در هر لباس و پست و مقامی که هستند مخصوصاٌ برای آقا رضایی که مثل صاحب اسمش مهربان بود و البته بیش از حد وظیفه شناس.در تمام مدتی که مهمان او و خانواده اش بودیم،او اجازه نداد آب در دلمان تکان بخورد و حتی خودش به دنبال ترخیص ماشین رفت و پس از هفتاد و دو ساعت،آنرا جلوی در منزلشان به پدرم تحویل داد.سفر ما،بر خلاف انتظارم،شیرین ترین سفرمان شد علی الخصوص که قرار است در اولین فرصت دوباره راهی مشهد شویم و خواهر آقا رضا را برای عمویم خواستگاری کنیم.</description>
                <category>دنیا اسکندرزاده</category>
                <author>دنیا اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 21:19:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثانیه های سرنوشت ساز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93137899/%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-znhczbg5xmrt</link>
                <description>#دنده عقب با اتو ابزاردنیا اسکندرزادهروز اول مدرسه بود و من از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. دلم برای مدرسه، همکلاسی ها و معلم هایم تنگ شده بود و برای دیدنشان لحظه شماری می کردم. آخرین لقمۀ نان و پنیرم را خوردم. باقی چای شیرینم را هورت کشیدم و حاضر و آماده کنار در منتظر بابا ایستادم. مدرسۀ من کمی از خانه  دور بود و قرار بود صبحها بابا قبل از رفتن به سرکارش مرا به مدرسه برساند. داشتم برای خودم سرود معروف همشاگردی سلام را می خواندم که صدای تق و تق کفشی روی سرامیک ها حواسم را پرت کرد. سرم را به طرف منبع صدا برگرداندم.چشمتان روز بد نبیند! با دیدن مامان که مانتو و روسری پوشیده و سوئیچ را دور انگشتش می چرخاند، ناگهان همۀ حس و حال خوبم پرید و نگرانی و اضطراب به جایش نشست. سرم را بالا گرفتم و به خدا گله کردم و گفتم:«خدایا؟ مگر من چه گناهی به درگاهت مرتکب شده ام که همین روز اول مدرسه ای قصد جان مرا کرده ای؟ قبول! یک چندتایی گناه کرده ام اما مطمئنم آن گناه ها آنقدر بزرگ نیستند که سزایش مرگ دردناک با پراید باشد. تو رو به خودت قسم منو نجات بده!» ظاهراً خدا به خاطر همان چند گناه کوچک با من قهر کرده بود چون صدایم را نشنید و مامان با همان کفشهای پاشنه بلند، تق تق کنان از مقابلم گذشت و به طرف ماشین رفت. بابا که معلوم نبود از ترس مامان کجا قایم شده، از سنگرش بیرون آمد و وقتی نگاه مغموم مرا دید،گفت:«متأسفم بابا جان! برو به خدا توکل کن.»سرم را با تأسف تکان دادم و قبل از خارج شدن، شماره تلفن و آدرسی را روی کاغذ نوشتم و به دست بابا دادم. بابا با تعجب به شماره نگاه کرد و پرسید:« این چیه؟»گفتم:«آدرس و تلفن یک مرکز مشاوره است.تبلیغشو توی تلویزیون دیدم. بهتره سری به اینجا بزنید و با راهنمایی مشاور توانایی نه گفتن به بقیه مخصوصاً مامان رو پیدا کنید.» بابا سرش را پایین انداخت و گفت:«من خیلی سعی کردم متقاعدش کنم اما ... » میان حرفش آمدم و گفتم:«برای مواردی که پای مرگ و زندگی در میان است، سعی کافی نیست بابا جون. شما باید یک نه محکم و قاطع به مامان می گفتید. درسته که مامان دست و پا شکسته رانندگی بلده اما گواهینامه نداره.شما با این تصمیم جون من، مامان و خیلی های دیگه رو به خطر انداختید.» بابا بغلم کرد و گفت:«ان شاالله اتفاقی نمی افته.از اینجا تا مدرسه که راهی نیست.» گفتم:«یک متر رانندگی کردن با اون کفشها خودش معجزه است بابا چه برسه به از اینجا تا مدرسه. به هر حال اگر بار گران بودیم،رفتیم. فقط اگه اتفاقی برای من افتاد، یادتون باشه پول توی جیبی هام رو توی بالشم قایم کردم. اونها رو از طرف من به یه دانش آموز اهدا کنید تا درس بخونه و به آرزوهاش برسه.» اینها را گفتم و رفتم سوار ماشین شدم. خوشبختانه مامان کمربندش را بسته بود. من هم کمربندم را بستم و خود را به خدا سپردم. با اولین گازی که داد، ماشین مثل گلوله از جا کنده شد و با تیک آفی پر سر و صدا وارد خیابان شد. خواستم اعتراض کنم که مامان غرغرکنان گفت:«ای بابا! چه بدشانسی! پاشنۀ کفشم به پدال گاز گیر کرده.»و بعد فرمان را رها کرد تا کفشش را آزاد کند. ماشین داشت به سرعت به طرف لاین مخالف کشیده می شد و رانندگان داشتند با بوق هشدار می دادند. فوراً فرمان را چرخاندم و داد زدم:«مامان؟چی کار داری می کنی؟ الان تصادف می کنیم!» مامان با خونسردی فرمان را گرفت و گفت:«چه خبرته اینقدر کولی باز درمیاری؟ با چند ثانیه رها کردن فرمون هیچ اتفاقی نمی افته.» خواستم بگویم در رانندگی دقیقاً همین چند ثانیه ها سرنوشت ساز هستند که چشمم به ثانیه شمار چراغ سبز سر چهارراه افتاد. بیشتر ماشین ها با نزدیک شدن به چهارراه داشتند سرعتشان را کم می کردند که ناگهان مامان با سرعتی سرسام آور و درست در ثانیۀ آخر چراغ سبز از چهارراه عبور کرد. لبخند فاتحانه ای به روی من پاشید و گفت:«کیف کردی؟ثانیۀ آخر رد شدما !» خواستم بگویم کیف کجا بود مادر من؟ من از ترس دارم قبض روح می شوم که صدایی ملکوتی ناجی من شد و جانی دوباره به من بخشید. صدایی که داشت از پشت بلندگو می گفت:«رانندۀ پراید نوک مدادی به شماره پلاک ... لطفاً هر چه سریعتر اتومبیل را در سمت راست متوقف کنید.» حالا جای من و مامان عوض شده بود. من لبخند ژکوندی ناشی از آرامش بر لب داشتم درحالی که از چشمهای مامان استرس چکه می کرد و زیر لب نمی دانم به کدام بخت برگشته هایی بد و بیراه می گفت. ماشین ما ایستاد و اتومبیل سفید و آبی رنگ پلیس راهنمایی و رانندگی هم پشت سر ما توقف کرد. آقای پلیس پیاده شد و چند تقه به شیشه زد. مامان شیشه را پایین کشید و سلام کرد. آقای پلیس اخمی نثار مامان کرد و گفت:«سلام خانم. صبحتون بخیر!» بعد نگاهی گذرا به من کرد و با دیدن فرم مدرسه و کیفم اخمهایش باز شد و با لبخند گفت:«به به! تبریک میگم دخترم! بالاخره بعد از دو سال و اندی کرونا دارید میرید مدرسه. خوشحالی نه؟» خندیدم و گفتم:«بله جناب سروان! خیلی خوشحالم!» آقای پلیس نگاهی به ساعت مچی اش کرد و گفت:«پس اجازه بده زودتر به تخلفات مادرت رسیدگی کنم که مدرسه ات دیر نشه.» مامان گفت:«وا تخلف چیه جناب سروان؟من که کار خلافی نکردم.» افسر دستش را به طرف مامان گرفت و گفت:«شما فعلاً مدارک ماشین و گواهینامه رو لطف کنید. تخلفاتتون رو هم عرض می کنم.» من و مامان به هم نگاه کردیم. مامان مدارک ماشین را از داشبود برداشت و به دستش داد. آقای پلیس نگاهی به مدارک کرد و گفت:«گواهینامه؟» مامان با ناراحتی سرش را پایین انداخت. آقای پلیس با تعجب پرسید:«نگید که گواهینامه ندارید!»مامان سرش را تکان داد و آقای پلیس با تحکم گفت:«گواهینامه ندارید و پشت فرمان نشستید؟ گواهینامه ندارید و با اون سرعت سرسام آور از چهارراهی که پر از دانش آموز بود،عبور کردید؟ اگر به قانون احترام نمی گذارید حداقل به فکر بچۀ خودتون باشید. پیاده بشید لطفا ! شما باید اعمال قانون بشید.» مامان با عجز و التماس نگاهش کرد و گفت:«شما بزرگواری کنید و این دفعه رو ببخشید جناب سروان! نذارید روز اول مدرسۀ دخترم خراب بشه و خاطرۀ بدی توی ذهنش شکل بگیره.» آقای پلیس دوباره به من نگاه کرد و گفت:« بچه های الان از همه آگاهتر هستند. دخترتون حتماً ما رو درک می کنه. اتفاقا به خاطر امنیت دخترتون هم که شده، شما باید اعمال قانون بشید.» سپس در حالی که جریمۀ مامان را ثبت می کرد، خطاب به رانندۀ ماشین پلیس گفت:«سروان اکبری؟ این ماشین به پارکینگ منتقل میشه. لطفاً کنار خانم بمونید تا از مرکز جرثقیل بفرستند.» و بعد به من که با ناراحتی کیفم را بغل کرده بودم لبخند زد و گفت:« اگر مادرت اجازه بده، من می رسونمت مدرسه.» با این حرف در دلم عروسی بر پا شد و از ذوق سوار شدن به ماشین پلیس، مامان و جریمه و پارکینگ را فراموش کردم و توی دلم حق به جانب و بی رحمانه گفتم خب می خواست خلاف مقررات عمل نکنه. هر کی خربزه می خوره پای لرزش هم میشینه دیگه. خانوم بدون گواهینامه و با کفش پاشنه میخی نشسته پشت فرمون، تازه ویراژ هم میده. سعی کردم ذوقم را پنهان کنم و به مامان گفتم:«مامانی؟اجازه میدی باهاشون برم؟» مامان سری تکان داد و گفت:«مگه چارۀ دیگه ای هم دارم؟» ممنونی گفتم و مثل برق پریدم پایین و سوار ماشین پلیس شدم. بعد از پیاده شدن سروان اکبری، همان آقای پلیس جای او را پشت فرمان گرفت و پس از بستن کمربندهایمان راه افتادیم. آنقدر خوشحال بودم که در جایم بند نمی شدم. آقای پلیس نگاهی به من کرد و پرسید:«از دست من ناراحت شدی؟» گفتم:«نه اصلاً! شما به وظیفۀ قانونیتون عمل کردید.» لبخندی زد و گفت:«معلومه دختر فهمیده ای هستی. راستی تو که مدرسه ات دوره چرا از سرویس استفاده نمی کنی؟ اینطوری هم برای خودت بهتره و هم خانواده ات. ایمن تر هم هست چون راننده های سرویس مدارس از فیلترهای زیادی رد میشن و مهارت و تجربۀ لازم برای رانندگی رو دارند. علاوه بر این با انتخاب سرویس برای رفت و آمد دانش آموزان، تعداد قابل توجهی از ماشین های تک سرنشین کم میشه و در نتیجه از بار ترافیکی خیابونها هم کاسته میشه. بحث آلودگی هوا هم که دیگه جای خودش رو داره.» گفتم:«چشم جناب سروان. امروز حتماً به پدرم میگم که با سرویس مدرسه هماهنگ کنه.» جلوی مدرسه رسیده بودیم. توجه خیلی از بچه ها به ماشین پلیس جلب شده بود و بعضی از هم کلاسیهایم مرا که توی ماشین نشسته بودم شناخته بودند و درگوش هم پچ پچ می کردند. آقای پلیس در جای مناسبی پارک کرد و گفت:« خب دخترم! این هم از مدرسه! برو به سلامت اما یادت باشه از اتفاق امروز درس بگیری و همیشه به قوانین احترام بگذاری.» پرسیدم:« الان مامانم دستگیر میشه؟» خندید و گفت:« نه اما جریمه میشه و باید تعهد بده که بدون گواهینامه پشت فرمون نشینه.» در دلم گفتم خدا خیرت دهد جناب سروان و از او تشکر کردم و پیاده شدم. به محض پیاده شدنم، بچه ها محاصره ام کردند و رگبار سؤالاتشان بر سرم باریدن گرفت. یکی گفت:«واووو! چه خفن! با ماشین پلیس میاد مدرسه.» یکی پرسید:«بابات پلیسه؟»یکی گفت:«دستگیرت کرده بودند؟» یکی پرسید:«مگه چی کار کرده بودی؟دستبند هم بهت زده بود؟» صبر کردم تا سؤالاتشان تمام شود و گفتم:«ماشین پلیسو دیدید و منو کلاً از یاد بردیدا ! اول یکی یکی بیایید بغلم که دلم براتون یه ذره شده. بعد همه چی رو براتون تعریف می کنم.» با تک تک بچه ها دیده بوسی کردم و سپس همه چیز را با آب و تاب برایشان گفتم. هرکس نظری می داد. اکثر بچه ها حق را به پلیس می دادند اما چند نفری هم دلشان برای مامان سوخته بود. هنوز در حال تبادل نظرات بودیم که چند اتومبیل ون سبز رنگ که رویشان بزرگ نوشته شده بود«سرویس مدرسه»، پشت سر هم جلوی در مدرسه توقف کردند و بچه ها آرام آرام پیاده شدند و هر کدام به سمت دوستانشان رفتند. با دیدن این صحنه به یاد توصیۀ آقای پلیس افتادم و تصمیم گرفتم شرایط استفاده از سرویس را از مدرسه بپرسم و در صورت موافقت پدرم از فردا با سرویس به مدرسه رفت و آمد کنم.</description>
                <category>دنیا اسکندرزاده</category>
                <author>دنیا اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 21:14:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاز دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93137899/%D9%81%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-w5lac9yefefl</link>
                <description>#دنده عقب با اتو ابزاردنیا اسکندرزادهـ از عقاب به همۀ پرنده ها ... از عقاب به همۀ پرنده ها! من در موقعیت هستم. همه جا امنه. یکی یکی آشیانه هاتون رو ترک کنید و سریعاً خودتون رو به موقعیت برسونید. تمام.بیسیم را به گوشم چسباندم و منتظر اعلام آمادگی بچه ها شدم. بیسیم خش خشی کرد و آریا گفت:ـ از کرکس به عقاب ... از کرکس به عقاب! پیام دریافت شد. تمام.کمی منتظر ماندم اما از بقیۀ بچه ها خبری نبود. فرکانس بیسیم را روی موج امیر تنظیم کردم وگفتم:ـ از عقاب به شاهین ... از عقاب به شاهین! امیر؟ معلوم هست کدوم گوری موندی؟ چرا جواب نمیدی پس؟چند ثانیه بعد صدای خواب آلود امیر در بیسیم پیچید. امیر در حالی که سعی داشت خمیازه اش را پنهان کند، گفت:ـ از شاهین به عقاب ... به گوشم. ببخشید نمی دونم چطوری خوابم برد. دستور چیه؟با حرص غریدم:ـ حیف اسم شاهین برای تو. آخه آدم ساعت 9 می خوابه؟ از این به بعد اسم رمز تو مرغه. از عقاب به مرغ! من توی موقعیتم. هر چه زودتر خودت رو برسون. تمام.امیر فوراً اعتراض کرد:ـ مسعود؟ تو رو خدا اسمم رو عوض نکن. بچه ها دستم میندازن. قول میدم دیگه تکرار نشه. الان میام.قبل از اینکه جوابی به امیر بدهم، بیسیم خش خشی کرد و صدای ظریف دخترانه ای در بیسیم پیچید:ـ از طاووس به عقاب! پیام دریافت شد. تمام.پرسیدم:ـ پس چرا نمیای سارا؟ من درخت زیر پام سبز شد دیگه.سارا گفت:ـ آخه دارم شام می خورم. الان نمیشه بیام.با عصبانیت غریدم:ـ قرار ما برای ساعت 9 بود سارا. زود باش بیا. کارمون زود تموم میشه و بر می گردی سر شامت.سارا من و منی کرد و گفت:ـ آخه شام پیتزا داریم. تا بیام و برگردم، داداش سهیلم همه اش رو می خوره.با شنیدن پیتزا آب دهانم راه افتاد و گفتم:ـ راست میگی! پیش سهیل امنیت نداره. بردار با خودت بیار اینجا.سارا خنده ای کرد و گفت:ـ اِ ... راست میگی؟ اون وقت پیش شما امنیت داره؟ شماها از سهیل هم بدترید. پیتزام رو با جعبه اش می خورید.دلخور گفتم:ـ باشه بابا خسیس! بخور و بیا. فقط زود.بیسیم را توی جیبم گذاشتم و منتظر ماندم. کمی بعد آریا و امیر آمدند و خودشان را به مخفیگاهمان رساندند. پرسیدم:ـ شیرید یا روباه؟آریا سوئیچ را در هوا تکان داد و گفت:ـ من که شیرم.امیر هم دست توی جیبش کرد و سوئیچ دیگری بیرون آورد و گفت:ـ من هم شیر شیرم.سوئیچ ها را گرفتم و گفتم:ـ فقط مونده سارا. اگه اون هم بتونه کارش رو درست انجام بده، همه چی حله.در همین حال صدای تق و تق کفشی در پارکینگ پیچید و به دنبالش سارا دوان دوان خود را به ما رساند. سوئیچ را توی بغل من پرت کرد و نفس نفس زنان گفت:ـ سلام بچه ها. ببخشید من نمی تونم بمونم. الان سپهر دخل پیتزام رو میاره. خداحافظ!سوئیچ را در هوا گرفتم. به دویدن سارا نگاه کردم و با افسوس گفتم:ـ نامرد یه قاچ نیاورد بخوریم!آریا و امیر خندیدند. سوئیچ ها را در جعبۀ کوچک گذاشتم و گفتم:ـ فردا سعی کنید خیلی عادی برخورد کنید. مخصوصاً تو امیر. وقتی هول میشی قیافه ات خیلی تابلو میشه. اگه دیدید مامانهاتون خیلی پیگیر شدند، هی غر بزنید که مدرسه مون دیر شد تا بی خیال بشن. اون وقته که من پیشنهادم رو میدم و اونها هم مجبور میشن که قبول کنند.از بچه ها خداحافظی کردم و راهی خانه شدم. جعبۀ محتوی سوئیچ ها را زیر تختم پنهان کردم و با خیال راحت خوابیدم.صبح مثل همیشه مامان بیدارم کرد. خودش لباس پوشیده و آماده بود و صبحانۀ مرا هم روی میز چیده بود. به خاطر استرسی که داشتم صبحانه از گلویم پایین نمی رفت اما مامان مجبورم کرد تا لقمۀ آخر را بخورم. سپس سوئیچ و مدارک ماشینش را برداشت و با هم به طرف پارکینگ راه افتادیم. همانطور که حدس می زدم در پارکینگ غوغایی بر پا بود. مادر آریا و امیر کنار ماشین هایشان ایستاده بودند و با حرص و عجله همه جای ماشین را می گشتند. مامان با تعجب به تقلای آن دو نگاه کرد و گفت:ـ سلام خانمها. چیزی شده؟ چرا اینقدر پریشونید؟مادر آریا سرش را بلند کرد و گفت:ـ سلام همسایه. چی بگم والا. سوئیچ ماشینم گم شده. از صبح هر چی می گردم پیداش نمی کنم. گفتم شاید توی ماشین جا مونده باشه اما اینجا هم نبود.مادر امیر متوجه صحبت کردن آنها شد و بعد از سلام و احوالپرسی گفت:ـ عجیبه! من هم سوئیچم رو گم کردم.بعد با دست به امیر و ما اشاره کرد و گفت:ـ هر چیه زیر سر این بچه هاست.با این حرف رنگ و روی هر سه مان پرید. از کجا فهمیده بود؟ داشتم به راهی برای فرار فکر می کردم که مادر امیر ادامه داد:ـ از بس آتیش می سوزنند حواس برای آدم باقی نمیمونه که.من و آریا و امیر نفس حبس شده مان را بیرون دادیم. در همین حال سارا و مادرش نیز از راه رسیدند. من سلام کردم. مادر سارا که سرش توی گوشی بود، برای لحظه ای سرش را بلند کرد و وقتی همۀ همسایه ها را در پارکینگ دید متعجب شد و گفت:ـ سلام! صبح همگی بخیر!مادرها جوابش را دادند و او غرغر کنان گفت:ـ از صبح دارم درخواست اسنپ میدم اما هیچ کس قبول نمی کنه.مامان نگاهی به ماشین او کرد و پرسید:ـ اسنپ؟ مگه مثل همیشه سارا جون رو با ماشین خودتون نمی برید؟مادر سارا صفحۀ گوشی اش را بست و گفت:ـ نه عزیزم. از صبح هر چی دنبال سوئیچ می گردم پیداش نمی کنم. قشنگ یادمه دیروز آویزون کردم به جا کلیدی ها اما انگار آب شده رفته توی زمین.مامان با نگاهی مشکوک همه را زیر نظر گرفت و زیر لب گفت:ـ عجیبه! چرا همه توی یک روز سوئیچ هاشون رو گم کردند؟من زمزمه اش را شنیدم. مامان مشکوک شده بود و اگر دو دقیقۀ دیگر به فکر کردن ادامه می داد، نقشه مان کاملاً لو می رفت. چشمکی به امیر زدم تا سیاه بازی اش را شروع کند. امیر پیغامم را گرفت و با صدای بلند گفت:ـ من دیرم شده مامان! اگه دیر برسم آقای ناظم مجبورم میکنه دور حیاط بدوم. زود باش دیگه.حواس مامان به امیر و اشک تمساحش کشیده شد و از ماجرای اصلی پرت شد. در همین حال مادر سارا رو به او گفت:ـ همین جا بمون تا من برم سوئیچ یدک رو پیدا کنم.اشاره ای به سارا و آریا کردم. حالا نوبت آنها بود. سارا مثل دخترهای لوس و ننر پایش را بر زمین کوبید. بغض کرد و با لبهایی برچیده گفت:ـ من امروز می خواستم سر صف شعر بخونم مامان. تا تو بری و برگردی بچه ها دیگه رفتند سر کلاس.و بعد ادای گریه کردن درآورد. آریا هم نگاهی به ساعتش کرد و گفت:ـ من امتحان ریاضی دارم مامان. اگه آقا معلم برگه ها رو پخش کنه دیگه توی کلاس راهم نمیده.مادرها مستأصل و درمانده به شکوائیۀ بچه ها گوش می دادند و حالا وقت هنرنمایی من بود. بادی به غبغب انداختم و به مامان گفتم:ـ مامان؟ میشه شما بچه ها رو هم برسونید؟مامان نگاهی به من کرد و گفت:ـ اما مدرسۀ شما که توی یک مسیر نیست.گفتم:ـ مدرسۀ من و امیر که یکیه. مدرسۀ آریا هم رو به روی مدرسۀ ماست. فقط کافیه از پل عابر هوایی رد بشه. مدرسۀ سارا هم که یه خیابون اون ورتره.مامان نگاهی به امیر و سارا و آریا انداخت و روی من مکثی معنادار کرد. سپس با خنده گفت:ـ میگن حرف راست رو از بچه بشنو. نیم ساعته اینجا وایستادیم و عقلمون به این نمیرسه. مسعود راست میگه. من که سوئیچم سر جاشه. امروز بچه ها رو من می رسونم.گل از گل مادرها شکفت. همه بی تعارف پذیرفتند و از مامان تشکر کردند. با تعجب نگاهشان کردم. نا سلامتی پیشنهاد از جانب من من بود اما چرا هیچ کس مرا تحویل نمی گرفت!مامان با دزدگیر قفل دربها را باز کرد. سارا جلو نشست و من و آریا و امیر در صندلی عقب جای گرفتیم و به نشانۀ موفقیت مشتهایمان را به هم کوبیدیم اما این حرکت پیروزمندانه از چشمهای تیزبین مامان مخفی نماند. مامان سوار شد و بعد از اینکه از پارکینگ خارج شدیم، از توی آینه نگاهی مچ گیرانه به ما کرد و گفت:ـ خب! تبریک میگم بچه ها. نقشه تون گرفت. حالا یکیتون توضیح بده ببینم هدفتون از این کار چی بوده؟سارا برگشت و با نگرانی ما را نگاه کرد. آریا خواست خودش را به آن راه بزند که زیر لب گفتم:ـ فایده نداره بچه ها!امیر پچ پچ کنان گفت:ـ من استاد پیچوندنم. صبر کن خودم الان یه جوری می پیچونمش که کیف کنی.خنده ام گرفت و گفتم:ـ تو مامان من رو نمی شناسی امیر. وقتی اینطوری نگات می کنه یعنی ته خطی و مقاومت بی فایده است.مامان این بار فقط مرا نگاه کرد و گفت:ـ خودت بگو مسعود!آب دهانم را قورت دادم و گفتم:ـ ببخشید مامان اما شما هیچ راه دیگه ای برامون نذاشتید. ما به خاطر مردم و شهرمون مجبور شدیم این کار رو بکنیم.مامان پشت چراغ قرمز توقف کرد و گفت:ـ من نمی فهمم چهارتا بچه مدرسه ای چه ربطی به مردم و شهر دارند؟سارا به کمکم آمد و گفت:ـ خاله جون! درسته که ما بچه مدرسه ای هستیم اما به هر حال جزء مردم این شهر هستیم دیگه.چراغ سبز شد. مامان حرکت کرد و گفت:ـ باشه! اصلاً همینی که شما میگید اما اینها چه ربطی به گم شدن سوئیچ ماشینهای شما دارند؟در این هنگام از جلوی تابلوی شاخص آلودگی که در محلۀ ما نصب شده بود عبور کردیم. آریا آن را نشان مامان داد و گفت:ـ خاله! شما این روزها از شاخص آلودگی هوای شهرمون اطلاع دارید؟ هیچ می دونید شاخص الان در وضعیت هشدار قرار داره و اگر میزان آلاینده ها به همین ترتیب بالا بره، وضع از این هم بدتر میشه و ممکنه کار به تعطیلی مدارس و حتی شهر بکشه؟مامان نگاهی به ماشین های توی خیابان کرد و گفت:ـ حالا فهمیدم. شما با این کار می خواستید از تعداد ماشین های توی خیابون کم کنید اما چرا به خودمون نگفتید؟امیر گفت:ـ گفتیم خاله! چندین بار هم گفتیم اما قبول نکردید. مثلاً مامان من میخواد همیشه خودش من رو برسونه تا خیالش راحت باشه.و زیر لب غر زد:ـ نیست که خیلی هم رانندگیش خوبه!آریا و سارا هم حرف امیر را تأیید کردند. مامان کنار مدرسۀ سارا توقف کرد. سارا از او تشکر کرد و از همه خداحافظی کرد و وارد مدرسه شد. مامان دوباره به راه افتاد و گفت:ـ نفس کارتون قشنگه بچه ها اما با کم شدن یکی دو تا ماشین دردی از هوای این شهر دوا نمیشه.گفتم:ـ میشه مامان! مثلاً مدرسۀ ما حدود چهارصد و پنجاه دانش آموز داره. اگه همۀ بچه ها با ماشین شخصیشون بیان مدرسه، روزانه چهارصد و پنجاه ماشین وارد خیابونهای شهر میشن و این برای هوای شهرمون فاجعه است. حالا حساب کنید ببینید اگه نصف بچه ها از سرویس مدرسه استفاده کنند و نصف دیگه هم مثل ما چند نفری با یک ماشین بیان مدرسه، چقدر از این چهارصد و پنجاه ماشین کم میشه؟ چقدر از آلودگی شهرمون کم میشه؟کنار پل عابر رسیده بودیم و حالا نوبت آریا بود که خداحافظی کند و برود. آریا هم از مامان تشکر کرد و از پله های پل بالا رفت. مامان صبر کرد تا آریا از پل عبور کند و وقتی او وارد مدرسه اش شد، دوباره به راهش ادامه داد و چند دقیقه بعد، جلوی مدرسۀ ما توقف کرد. من و امیر پیاده شدیم. مامان نگاهی به ترافیک ایجاد شده با ماشین های تک سرنشین کرد و گفت:ـ دلایلتون من رو قانع کرد بچه ها. فقط امیدوارم بقیۀ مامانها هم با این دلایل قانع بشن.من و امیر خنده کنان بالا پریدیم و گفتیم:ـ ای ول! فاز اول نقشه مون گرفت. حالا باید وارد فاز دوم بشیم.مامان با تعجب پرسید:ـ فاز دوم دیگه چیه؟ این دفعه قراره چی کار کنید؟من و امیر ساکت ماندیم.مامان گفت:ـ بگید دیگه.گفتم:ـ آخه نمیشه. ما سوگند خوردیم اسرار تیم رو فاش نکنیم.مامان خنده اش گرفت و گفت:ـ اما من هم الان توی تیم شمام. پس باید بدونم نقشه چیه؟امیر شانه ای بالا انداخت و من گفتم:ـ توی فاز دوم نقشه قراره سوئیچ ماشین باباها گم بشه تا اونها هم مثل ما مجبور بشن چند نفری با یک ماشین برن سرکار.مامان بلند بلند خندید و گفت:ـ نه بچه ها! خواهش می کنم فاز دوم رو بی خیال بشید. باباها حوصله شون اندازۀ ما مامانها نیست. بو ببرند چی کار کردید، تیکه بزرگه تون گوشتونه.من با اقتدار سرم را بالا گرفتم و گفتم:ـ اما ما نمیتونیم از ترس کتک جا بزنیم. باید فاز دوم رو هم اجرا کنیم.امیر هم مثل سربازهای وفادار بلند گفت:ـ به خاطر شهرمون و به خاطر مردم شهرمون.مامان سری تکان داد و گفت:ـ آفرین که اینقدر مصمم هستید اما لطفاً اجرای فاز دوم رو به ما مامانها بسپارید. شما از پس باباها بر نمیایید.مامان پر بیراه هم نمی گفت. به ناچار قبول کردیم. من بیسیم خودم را از کیفم درآوردم و گفتم:ـ پس این بیسیم پیش شما باشه. فرماندهی فاز دوم هم با شما.مامان با تعجب بیسیم را گرفت و گفت:ـ من الان با این چی کار کنم؟دکمۀ ارتباطی بیسیم را نشانش دادم و گفتم:ـ این دکمه رو که فشار بدید، میتونید با اعضای تیم تماس برقرار کنید. اسم رمز من عقابه. آریا کرکس. سارا هم طاووسه. امیر هم مرغه. شما هم اسم هر پرنده ای که دوست دارید انتخاب کنید تا توی بیسیم با همون صداتون بزنیم.امیر سقلمه ای به پهلویم زد و گفت:ـ صد بار گفتم من مرغ نیستم. اسم من شاهینه.مامان پقی زیر خنده زد. به هیکل تپل امیر نگاه کرد و گفت:ـ ولی همون مرغ بیشتر بهت میاد امیر!</description>
                <category>دنیا اسکندرزاده</category>
                <author>دنیا اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 21:10:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همکاران کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93137899/%D9%87%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-bjqh5fbbo6uv</link>
                <description>#دنده عقب با اتو ابزاردنیا اسکندرزادههمۀ وسایل را به ماشین ها بار زده بودیم و فقط مانده بود همسفران خود را انتخاب کنیم و به دل جاده بزنیم. من هم مثل بقیه هیجان این سفر را داشتم. بعد از پایان کرونا و دوران سخت قرنطینه، این اولین سفر دسته جمعی بود که قرار بود برویم و همه خوشحال بودیم. پدر و عمو طاها مثل بازیهای کودکانه شروع به یارکشی کردند. پدر که معمولاً در رانندگی بی پرواتر از عمو بود گفت:ـ طاها؟ آقاجون و مادرجون با تو بیان. ممکنه توی ماشین من بهشون استرس وارد بشه. اگه موافقی من بچه ها رو می برم.عمو طاها موافقت کرد و کمک کرد تا آقا جون و مادر جون در ماشین بنشینند. مادر و زن عمو هم به انتخاب خود در ماشین عمه مینا نشستند تا با خیال راحت تا خود شمال غیبت کنند. پدر اشاره ای به ماشین خودش کرد و گفت:ـ خب! تکلیف بزرگترها که معلوم شد. بچه ها بپرین بالا که قراره تو جاده چالوس سرسره بازی کنیم.بچه ها جیغی از سر هیجان کشیدند و همین طور که بر سر و کلۀ هم می زدند، سوار شدند. من هم به طرف ماشین پدر راه افتادم اما همینکه خواستم سوار شوم، پدر من و من کنان گفت:ـ دنیا؟ چیزه! می خوای تو با ماشین عمو طاها بیای؟با تعجب به پدر نگاه کردم و پرسیدم:ـ مگه نگفتید بچه ها با شما بیان؟پسر عمویم مهیار مزه ریخت و گفت:ـ تو که بچه نیستی دنیا. تو وقتی توی ماشین می شینی تبدیل میشی به یک ننه بزرگ غرغرو که همه اش می گه آروم برو...احتیاط کن...سرعتت بالاست...اینجا نپیچ...اونجا سبقت نگیر...مهیار در حین گفتن این جملات ادای پیرزنها را هم درآورد و باعث خندۀ همه شد. من که دلخور شده بودم، کلاه همیار پلیسم را بر سرم گذاشتم و دفترچۀ ثبت تخلفاتم را نشانش دادم و گفتم:ـ مهیار خان! بهتره بدونی من یک همیار پلیسم و وظیفه دارم اگر راننده ای از قوانین راهنمایی و رانندگی تخلف کرد، بهش گوشزد کنم و اگر به هشدارهام توجه نکرد،جریمه اش کنم. حتی اگر اون راننده پدر خودم باشه.مهیار خندید و ادای ترسیدن درآورد و گفت:ـ عه! عه! ننویس جناب سروان! ننویس!بچه ها و پدر خندیدند. عمو طاها که متوجه ناراحتی من شد، دستم را گرفت و سوار ماشینش کرد و گفت:ـ ناراحت نشو عمو جون! بیا تو ماشین خودم بشین و هر چقدر دلت خواست به من هشدار بده.اخمهایم را باز کردم و گفتم:ـ شما یه رانندۀ نمونه هستید و نیاز به هشدارهای من ندارید عمو جون! کاش بابا هم یه ذره مثل شما بود.در همین حال صدای تیک اف ماشین پدر در گوشم پیچید و ماشین او در میان جیغ و خندۀ بچه ها مثل باد از جا کنده شد و ما را جا گذاشت. من و عمو با تأسف نگاهی بین هم رد و بدل کردیم و به دنبال آنها حرکت کردیم. در تمام طول راه، پدر با سرعتی باورنکردنی در پیچ و خم های جاده می تاخت و به هر ماشینی که بر سر راهش قرار می گرفت آنقدر بوق می زد و چراغ می داد تا راه را برای سبقتش باز کنند. کاری هم نداشت که در تمام جادۀ پیچ در پیچ چالوس سبقت ممنوع است. گاهی آنقدر نگرانش می شدم که مجبور می شدم با تلفن همراه مهیار تماس بگیرم و در میان صدای موزیک ماشین که گوشم را کر می کرد، از او بخواهم به پدر توصیه کند تا دست از این رانندگی جنون وار بردارد اما پدر نه تنها گوشش بدهکار توصیه هایم نبود بلکه تلفن را از دست مهیار می گرفت و در همان حالی که یک دستی و با سرعتی سرسام آور در محل های ممنوع سبقت می گرفت، پوست تخمۀ توی دهانش را از شیشه به بیرون پرت می کرد  و می گفت:ـ نترس بابا جان! حواسم به افسر هست. حالا که خبری ازشون نیست و می تونیم حسابی خوش بگذرونیم، تو ضد حال نزن به ما.و من مجبور می شدم برای اینکه بیش از آن در حین رانندگی با تلفن همراه صحبت نکند و حواسش پرت نشود، زود تماس را قطع کنم. متأسفانه علی رغم همۀ تلاشی که کرده بودم تا به پدر بفهمانم رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی نباید از ترس جریمه و پلیس باشد بلکه باید برای حفظ جان خود و دیگران از رفتارهای پرخطر در رانندگی پرهیز کنیم، پدر همچنان بر رویۀ غلطی که در پیش گرفته بود،پافشاری می کرد. هر چقدر پدر در رانندگی بی مبالات بود، در عوض عمو قانونمند و با حوصله بود. آنقدر آرام و با احتیاط رانندگی می کرد که آقا جون و مادرجون با خیال راحت خوابیده بودند و من هم به جای اینکه مرتب حواسم به تخلفات او باشد، داشتم از مناظر زیبای اطراف لذت می بردم اما طبیعت سرسبز و جاده باعث نشده بود از وظیفه ای که بر شانه های کوچکم سنگینی می کرد، غافل شوم. عمو طاها فکر می کرد آنچه تند و تند در دفترچه ام یادداشت می کنم، خاطرات این سفر است و یا مثل همۀ بچه ها، فیلمهای کوتاهی را که با تلفن همراهم می گیرم، در اینستاگرام استوری می کنم اما من خوابهای خوبی برای پدرم و همسفرانش دیده بودم و امیدوار بودم این کار بتواند پدر را به خود بیاورد.عمو عادت نداشت موقع رانندگی چیزی بخورد بنابراین به پیشنهاد مادرجون تصمیم گرفتیم در جایی توقف کنیم تا او و دیگران استراحتی کرده و چیزی بخورند. من با زرنگی شانۀ خاکی را که ماشین پلیس راهور هم آنجا توقف کرده بود پیشنهاد دادم. عمو پذیرفت و من با تلفن به پدر و عمه هم اطلاع دادم تا به ما بپیوندند. وقتی جمعمان جمع شد و همه چای و میوه ای خوردیم، به طرف پدر رفتم. دفترچه ام را باز کردم و تخلفات پدر را برایش شمردم و با جدیت گفتم:ـ سبقت و سرعت غیرمجاز تا دلتون بخواد، آلودگی صوتی و صدای بلند سیستم صوتی، خوردن و آشامیدن و صحبت با تلفن همراه در حین رانندگی، پرت کردن زباله از ماشین و از همه بدتر، عدم توجه به هشدارهای همیار پلیس... بابا خندید و به شوخی کلاه همیار پلیسم را تا روی چشمانم پایین کشید و یک اسکناس از جیبش بیرون آورد و به طرفم گرفت و در حالی که چشمکی می زد،گفت:ـ جناب سروان! سفرمون رو تلخ نکن دیگه. بیا این شیرینی رو بگیر و چشمت رو روی تخلفات من ببند.اخمهایم را در هم کشیدم و خودکارم را برداشتم و در دفترچه ام نوشتم« پیشنهاد رشوه به همیار پلیس» و دورش را یک خط قرمز کشیدم و گفتم:ـ متأسفم بابا! تخلفات شما در حین رانندگی بیش از حد شده و من ادامۀ رانندگی شما رو برای سلامت خودتون و همراهانتون خطرناک می دونم. از نظر من شما باید اعمال قانون بشید.پدر چنان قهقهه زد که اشک از چشمانش روان شد اما من در میان خندۀ او و دیگران، به طرف افسر پلیس راهور رفتم و بعد از احترام نظامی و سلام و احوالپرسی و تبریک عید، خودم را معرفی کردم و دفترچه را به همراه تلفن همراهم به او دادم. افسر، بعد از خواندن نوشته ها و دیدن فیلم ها، با من همراه شد و سراغ پدر آمد. پدر که کم کم بوهایی به دماغش خورده بود، با رنگ و رویی پریده با افسر چاق سلامتی کرد و گفت:ـ اتفاقی افتاده جناب سروان؟افسر، مدارک ماشین و گواهینامه پدر را خواست و بعد از مطابقت آنها با پلاک ماشین، رو به پدر کرد و گفت:ـ متأسفانه و طبق اظهارات مستند و مستدل همیار پلیس ما، شما صلاحیت ادامۀ رانندگی در جاده رو ندارید. اتومبیل شما از این لحظه به مدت هفتاد و دو ساعت توقیف میشه و به پارکینگ منتقل میشه. همچنین گواهینامۀ شما هم از درجۀ اعتبار ساقط میشه و شما باید در چندین جلسه از کلاسهای آموزش قوانین راهنمایی و رانندگی شرکت کنید و مجدداً آزمون آیین نامه بدید و در صورت قبولی و بعد از تعهدنامۀ محضری می تونید دوباره مجوز رانندگی بگیرید.افسر، دفترچه را به من برگرداند و لبخندی زد و گفت:ـ از شما به خاطر وظیفه شناسیتون ممنونم. اگر همۀ خانواده ها به توصیه های همیاران پلیس کوچک ما گوش می کردند، هیچ کدوم از این اتفاقات بد و تصادفاتی که هر روز شاهد هستیم، رخ نمی داد.افسر کمی از ما فاصله گرفت. پدر هاج و واج نگاهی به من کرد و گفت:ـ شوخی می کرد نه؟سری به معنای نه تکان دادم و گفتم:ـ من بارها بهتون تذکر دادم بابا اما شما به هیچ وجه توصیه های من رو جدی نگرفتید.پدر که رنگش از عصبانیت به سرخی می زد، گفت:ـ یعنی می خوای بگی اون پلیسها به حرف تو یه جغله بچه می خوان ماشین من رو بخوابونند و گواهینامه ام رو باطل کنند؟ از کی تا حالا همیارهای پلیس میتونند این کارها رو بکنند؟سرم را بالا گرفتم و با افتخارگفتم:ـ اولاً من یه جغله بچه نیستم و یک همیار پلیسم. دوماً بهتره بدونید که از امسال، همیاران پلیس هم مثل افسران راهنمایی و رانندگی حق اعمال قانون و جریمه دارند.پدر به طرفم خیز برداشت و گفت:ـ که همیار پلیسی آره؟ ماشین بابات رو می خوابونی آره؟ من یک پدری از تو دربیارم که تو تاریخ بنویسند.من عقب عقب رفتم و با خنده گفتم:ـ بابا؟ حواستون باشه شما الان دارید یک مأمور قانون رو تهدید می کنید. بهتره موقعیت خودتون رو از اینی که هست بدتر نکنید. تهدید مأمور قانون مجازاتش حبسه ها.پدر باز به طرفم دوید اما قبل از آنکه دستش به من برسد، افسر پلیس سر رسید و پدر مجبور شد دست از تعقیب من بردارد. افسر نگاهی به پدرکرد و در حالی که سعی می کرد لبخندش را بروز ندهد، مدارک را به طرفش گرفت وگفت:ـ بفرمایید. سفر خوش بگذره.پدر با دهان باز نگاهش کرد و گفت:ـ  یعنی چی؟ پس جریمه و توقیف و کلاس و ... من نمی فهمم جریان چیه؟ چه خبره اینجا؟افسر خنده ای کرد و گفت:ـ متأسفانه با اینکه تخلفات شما کاملاً محرز هست اما قانون فعلاً به همیاران پلیس اختیارات این چنینی که جریمه کنند و توقیف کنند و از این حرفها نداده اما ما داریم سعی می کنیم که دست همیاران پلیس متعهدمون مثل دختر شما رو در مواجهه با رانندگان بی پروایی مثل شما باز بذاریم و اگر خدا بخواد به همین زودی حدود اختیارات قانونی همکاران کوچک ما تعیین و بهشون ابلاغ میشه.پدر که از استرس زیاد پیشانی اش به عرق نشسته بود، دستی به پیشانی کشید و چشم غره ای به من رفت و لب زد:ـ من پدر تو رو درمیارم. یه دور سکته کردم از دستت.افسر که زمزمۀ پدر را شنیده بود، باز خندید و گفت:ـ همکار ما رو اذیت نکنید آقا ! شما باید به داشتن چنین دختر زرنگ و باهوشی افتخار کنید.پدر دهانش را کج و کوله کرد و گفت:ـ حتماً ! حتماً ! یادم باشه برای این شاهکارش براش یه جایزه هم بخرم.با شنیدن این حرف چند قدم جلو آمدم و گفتم:ـ راست میگی بابا؟ پس یه گوشی نو برام بخر. آخه گوشیم دیگه قدیمی شده.پدر چپ چپ نگاهم کرد و افسر با جدیت رو به من گفت:ـ آهای همکار کوچولو؟ یادت باشه شما نباید از موقعیت خودت سوء استفاده کنی.خندیدم و احترام نظامی گذاشتم و گفتم:ـ چشم قربان! اطاعت میشه.  </description>
                <category>دنیا اسکندرزاده</category>
                <author>دنیا اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 21:08:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیزده به در کرونایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93137899/%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-smqkwk9fvfaw</link>
                <description>#دنده عقب با اتو ابزاردنیا اسکندرزادهماجرا از یک شب قبل از سیزده به در شروع شد. شبی که بر خلاف هر سال سوت و کور بود و هر کدام از ما بی حوصله روی مبلی لم داده بودیم و چند تایی کوسن هم این طرف و آن طرفمان چیده بودیم و مگس می پراندیم. راستش من خودم به شخصه خیلی دلم می خواست با یک غلط کردم بزنم زیر همۀ حرفهایم و بدون ترس از کرونا، مثل هر سال بار و بندیل سفر ببندم و سیزده را در جاده های سرسبز شمال به در کنم اما متأسفانه نظر مامان و بابا مخالف نظر من بود. زیرا در خانوادۀ ما بیرون نرفتن و ماسک زدن و جدی گرفتن کرونا کلاسی داشت که سوار ماشین دو در آخرین مدل شدن نداشت و از آنجا که آنها بعد از شیوع کرونا خودشان را علامۀ دهر و یک کرونا شناس نشان داده بودند و در همۀ گروه های خانوادگی به همۀ دوستان و اقوام توصیه های بهداشتی من درآوردی می کردند، هیچ رقمه نمیشد زیرآبی بروند.از این رو ما بدون اینکه هیچ تصمیمی برای به در کردن سیزده داشته باشیم،در حالیکه لعنت به کرونا و سازندگان آن ورد زبانمان بود، رفتیم خوابیدیم.اما انگار این فقط ظاهر ماجرا بود و درست وقتی که من بی خبر از همه جا خوابیده بودم و در رویاهایم مثل یک شوالیۀ شجاع با کرونا می جنگیدم و حرص سیزده به در نشده را بر سرش خالی می کردم،مامان و بابا طی یک تصمیم ضرب العجلی برنامۀ یک سفر ممنوعۀ یواشکی را چیده بودند.صبح که بیدار شدم،در حالیکه با چشمهای پف کرده به پسته های خندان آجیل هایمان زل زده بودم،مامان،با سیخهای کباب جلویم ظاهر شد و چنان اسمم را صدا زد که خیال کردم به جرم نگاه ناپاک به آجیل ها قصد دارد با آن سیخها چشمهایم را دربیاورد اما تمام تصوراتم غلط از آب درآمد و قصد مامان درآوردن پدرم بود نه چشمهایم.مامان بی آنکه از من بپرسد آقا آیا اصلاً دلت می خواهد در جوار کرونا به دل جاده های شمال بزنی یا نه، تمام انباری را بار من کرد و من آنقدر در راه پله ها رفتم و آمدم و بار و بندیل سفر را بردم و آوردم که نه تنها آن چند تا شیرینی و پسته ای که شب قبل یواشکی خورده بودم،بلکه سبزی پلو ماهی شب عید هم قشنگ از دماغم...نه...یعنی بینی ام...درآمد و همه اش سوخت و خاکستر شد و خاکسترش را هم باد برد! بابا هم فقط زحمت کشیده و کنار ماشین ایستاده بود و وسیله ها را با چنان دقتی توی صندوق عقب و باربند می چید که انگار دارد یک تن بمب هسته ای را جاساز می کند!دست آخر هم با آن همه مهندس بازی،قابلمۀ حاوی جوجه های زعفرانی هیچ جایی جا نشد و من مأمور شدم تا رسیدن به جاده های سرسبز شمال،آن را چون جان شیرین در بغلم نگه دارم.خلاصه با هر مشقتی که بود،بالاخره تن به این مسافرت نطلبیده دادیم و راهی شدیم و همگی مطمئن بودیم که بر خلاف هر سال خبری از ترافیک نخواهد بود و مردم به توصیۀ وزارت بهداشت و از ترس کرونا مسافرت نخواهند رفت. اما زهی خیال باطل! انگار نصف تهران دیشب با هم سر پیچ جاده چالوس قرار گذاشته بودند. همشهری های عزیز ما هم درست مثل خود ما، انگار نه انگار که کرونایی هست، بار و بندیل بسته و راهی شمال شده بودند و دست در دست هم،ترافیک سنگینی به وجود آورده بودند. چنان که ما نه راه پس داشتیم و نه راه پیش و تقریباً گیر افتاده بودیم. بالاخره تا نزدیکی های ظهر مورچه وار خود را به عوارضی کرج رساندیم و دیدیم ای دل غافل! مأموران زحمت کش انتظامی راه را بسته اند و همۀ ماشین ها را بر می گردانند. بابا که استاد پیچاندن در این گونه مواقع است، فوراً کاپشنش را از تن درآورد و داد به مادرم و گفت:« زود این را گلوله کن و بگذار زیر مانتویت و ادای زن های حامله را دربیاور.»مامان که همیشه دست راست بابا در انجام نقشه هایش است و به خوبی با این شگردهای او آشناست، فوراً دست به کار شد و چنان ماهرانه کاپشن را زیر مانتویش جاساز کرد که من فکر کردم راست راستکی باردار است و قرار است به همین زودی ها یک خواهر یا برادر نازنازی به خانواده مان اضافه شود و با شادی در اینترنت شروع کردم به جستجوی اسمی که به اسم من بیاید! ماشین جلویی ما با همۀ عزّ و جزّ کردن هایش مجبور به دور زدن شد و نوبت به ما رسید. من، قابلمه به دست داشتم نمایش بابا و مامان را تماشا می کردم و در دل به حال جامعۀ سینمایی کشورم افسوس می خوردم که چرا تا به حال چنین اعجوبه هایی را کشف نکرده اند! بابا در قالب یک مرد عاشق خانواده و همسر پا به ماهش فرو رفته بود و مامان،دستش را روی شکمش گذاشته بود و بچۀ فرضی اش را طوری نوازش می کرد که من حسودی ام شد! اما مأموران محترم ناجا مثل من ساده نبودند که گول این نمایش رمانتیک را بخورند. خلاصه از بابا اصرار که زنم باردار است و الّا و بلّا موقع وضع حمل باید پیش مادرش باشد و از مأموران انکار که وضعیت شیوع کرونا در شهرهای شمالی وخیم است و الّا و بلّا اجازۀ عبور خودروی پلاک غیر بومی را به جاده های شمال نمی دهند. بابا که دیگر نمی دانست چه ترفندی بیندیشد، عصبانی شد و گفت:« به زنم رحم نمی کنید، لا اقل به این طفل معصوم زبان بسته رحم کنید.»من که نمی دانستم کدام طفل معصوم را می گوید،هاج و واج به صندلی کنارم نگاه کردم و هیچ طفل معصوم زبان بسته ای توی ماشین ندیدم.مأمور، کمی سرش را خم کرد و اول به قابلمه و بعد به من نگاه کرد و گفت:«زبان بسته را نمی دانم اما این بندۀ خدا چندان هم طفل معصوم نیست.ماشاء الله دو تای من قد دارد.»من که همیشه غصۀ کوتاه ماندن قدم را می خوردم، با این حرف مأمور خرکیف ... نه ... غرق در کیف شدم! اما مامان ادای گریه کردن درآورد و بابا گفت:« نگاه به قد و بالایش نکنید. طفلکی سرطان دارد.دکترها جوابش کرده اند و گفته اند بهتر است روزهای آخر عمرش را به یک جای خوش آب و هوا برود.شما را به جان عزیزتان اجازه بدهید ما به شمال برویم. شاید آب دریا این غصۀ بزرگ را از دل کوچک ما بشوید و نسیم فرح بخش جنگلهای شمال، آن را با خود ببرد.»مامان داشت زار می زد و من که حالا مطمئن شده بودم منظور تمام حرفهای بابا خودم هستم،بغض کرده بودم و با خود فکر می کردم پس بیخودی نبود که در این اوضاع خطرناک کرونایی، یک هو هوای این سفر به سرشان زده بود. طفلکی ها چطور می توانستند با وجود غصۀ این بزرگی ادای آدم های بی خیال را دربیاوردند؟! اما هر جور فکر می کردم باز هم خودم طفلکی تر بودم. مگر من چند سال داشتم ؟ هنوز ریش و سبیل هایم هم درست و حسابی درنیامده بود و صورتم هزار تا جای سالم دیگر برای جوش درآوردن داشت!یعنی چند روز دیگر راهی بهشت می شدم! آهی برای خودم کشیدم. افسوس می خوردم که چرا بابا زودتر نگفت به همین زودی ها دارم می میرم تا لااقل بیهوده آن همه خرخوانی نکنم و پدر مغزم را با آن همه فرمول اجق و وجق فیزیک و شیمی درنیاورم. آخ آخ ! گوشی ام را بگو که قبل از مردن یک پاکسازی اساسی لازم داشت! مأمور ناجا که مات من شده بود، انگار دلش سوخت  و کمی مردد گشت. اما همینکه می خواست دستش را برای همکارانش بالا ببرد تا راه را برای ما باز کنند، چشمش به قابلمۀ توی بغل من افتاد و به ثانیه نکشید که تبسم دلسوزانه اش جای خود را به یک من اخم داد و رو به بابا گفت:«خجالت بکش مرد حسابی! بوی جوجۀ زعفرانی کل ماشین را برداشته.زن و بچه ات را بردار و زود دور بزن و برگرد تا دستور نداده ام ماشینت را بخوابانند.»مامان محکم روی گونه اش زد و گفت:« واه واه ! چرا بهتان می زنی جناب سروان.من اصلاً به جوجه ها زعفران نزده ام.فقط توی پیاز و نمک و آبلیمو خوابانده ام.»بابا که با اعتراف صریح مامان هوا را پس دید، فوراً دور زد و بعد از اینکه تا شعاع چند کیلومتری از آنجا دور شدیم،تازه رجزخوانی اش گل کرد که می خواستم بروم پایین و ال کنم و بل کنم، فقط شما ماندید توی گلویم و مامان هم قربان صدقۀ بر و بازوی نداشتۀ او می رفت اما من در حال و هوای دیگری سیر می کردم و ماسکم را کنار زده بودم و بوی بهشت را که با بوی جوجه قاطی شده بود نفس می کشیدم. دیگر حواسم به هیچ کدام از حرفهایشان نبود و با بغضی قد یک گردو در گلو،سرم را به صندلی تکیه داده بودم و به کارهای بدم فکر می کردم و تنها دغدغه ام این بود که آیا خدا با آن چند تا شیطنت بچگانه که در کارنامۀ اعمالم داشتم، باز هم کلید درهای بهشت را به من خواهد داد یا نه باید صاف راهی جهنم بشوم؟.وقتی بابا و مامان نان هایشان را به هم قرض دادند و هندوانه هایشان را زیر بغل هم گذاشتند، مامان کاپشن بابا را پس داد و بالاخره یادش به من افتاد و با دیدن قیافۀ زارم پرسید:«تو یک هو چرا پنچر شدی؟تا همین چند دقیقۀ پیش که خوب بودی؟» نگاه غمگینم را به او دادم و گفتم:« کاش زودتر به من می گفتید مامان.اگر می دانستم لااقل دیشب آن همه بچه ها را در فضای مجازی اذیت نمی کردم.»مامان، نگاه عجیبی به من کرد و گفت:« چی را می گفتم؟» بالاخره سد اشکهایم شکست و در حالی که از ترس کباب شدن در آتش جهنم عر... نه ... زار می زدم،گفتم:«همین که من سرطان دارم دیگر!»مامان و بابا برّ و برّ نگاهم کردند و ناگهان هر دو چنان زدند زیر خنده که کم مانده بود کنترل ماشین از دست بابا در برود و هر سه با هم به دیار باقی بشتابیم. من که اصلاً درک نمی کردم چطور یک عدد مامان و بابا در روزهای آخر تنها فرزندشان می توانند چنین سرخوشانه قهقهه بزنند، با حرصی فرو خورده گفتم:«می خندید؟تنها پسرتان امروز و فردا می میرد و شما قهقهه می زنید؟»بابا که از شدت خنده اشک بر چشمهایش نشسته بود، سری با تأسف تکان داد و گفت:«ما را باش با کی آمده ایم سیزده به در!»و مامان هم در تأیید حرفهایش،دستش را به معنای خاک بر سرت به طرفم پرتاب کرد و گفت:« من مانده ام تو با این آی کیو چطور تا دبیرستان درس خوانده ای؟» بی شک تنها جواب این سؤال، تقلب بود و بس اما من دیگر حوصلۀ جواب دادن هم نداشتم. نگاهی غم زده به قابلمۀ حاوی جوجه های غیر زعفرانی انداختم و باقی راه تا خانه را دعا کردم جوجه کباب برای بیمار سرطانی ضرر نداشته باشد و جناب عزرائیل فرصت دهد لااقل قبل از مردن، یک جوجه کباب مشتی بر بدن بزنم و دلی از عزا دربیاورم!کرونا هم برود به درک!</description>
                <category>دنیا اسکندرزاده</category>
                <author>دنیا اسکندرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 21:03:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>