<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم احمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_93156258</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:59:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2105605/avatar/BIC339.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم احمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_93156258</link>
        </image>

                    <item>
                <title>#دنده عقب به گذشته با اتو ابزار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93156258/%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1-a6gkdne6c3wh</link>
                <description>هرچه مینویسم و پست میکنم انگار ماهی توی اکواریم کلماتم دور خودم می چرخدو به جایی نمیرسم.مثل ماشینی که بنزین تمام کرده ودرجا میزند. نوشتن از چیزی که ارزویش را داری ممکن است محال به نظر برسد‌.داشتن ماشین حتی تو بگو پراید.صدای بوق ماشین سر چهار راه میپراندم.دم ظهر است وپدر ومادر ها امده اند دنبال بچه‌ها..صدای مادری بلند است :(تو که دیروز املا خوب نوشتی)ماشین ونوشتن از ماشین برای من بال پرواز است.</description>
                <category>مریم احمدی</category>
                <author>مریم احمدی</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 12:29:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزوهای کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93156258/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-k3hjijqpazfp</link>
                <description>#دنده عقب با اتو ابزاربه موجودی حسابم نگاه میکنم، سرانگشتی هم حساب و کتاب کنم ،تا اخر ماه شپش ته جیبم معلق میزند.دست دراز میکنم, تاکسی زرد چند متر ان طرف تر می ایستد. پا تند میکنم .همین که در را باز میکنم راننده که پیرمردی رنگ پریده است می نالد:(دربست دیگه؟)سربالا میکنم .لعنت بر شیطانش را زیر لبی می پراند. از کنار اتو گالری اتومبیل ها می گذریم .زیر نور چراغ می درخشند ،اسم بیشترشان را نمیدانم. فکر میکنم کفه موجودی حساب با ارزو های ادم چقدر نا برابر است.</description>
                <category>مریم احمدی</category>
                <author>مریم احمدی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 12:03:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#دنده عقب بااتو ابزار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93156258/%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%A7%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1-jjyqusdr5vdw</link>
                <description>بابا افتاب نزده از خانه بیرون رفته وهنوز نیامده .مادر توی رختخواب ناله میکند.میروم پشت پنجره مه گرفته بیرون باد بازیش گرفته وسرشاخه درختان را پیچ وتاب میدهد.مثل همیشه شروع میکنم به شمردن .یک .دو ..هزارو....باناله مادر سرمیچرخانم صدای بوق ماشین کوچه را پر کرده انگار کاروان عروسی راه افتاده باشد.می دوم توی حیاط .کسی محکم به در میکوبد .در را باز میکند بابا پر لبخند کنار دست راننده نشسته .علامت میدهد در را بازکنم ‌.کلون دررا میکشم وپیکان قرمز میسرد توی حیاط بابا از شادی روی پا بند نیست ..جعبه شرینی دستش است وازمایش مامان را نشانم میدهد </description>
                <category>مریم احمدی</category>
                <author>مریم احمدی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 10:43:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزاییل وشرکا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93156258/%D8%B9%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%84-%D9%88%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%A7-a7nwxo3jii4c</link>
                <description>#دنده عقب اتو ابزار اتفاق خیلی سریع افتاد‌.اصلا فکرش را نمیکردم .با بردارم رفته بودیم دکتر خیابان غلغله بود وجا برای پارک پیدا نمیشد.-فقط پنج دقیقه وقت داریم.دستش را گذاشت روی بوق:-(یالله حیف نون)ان طرف خیابان یک جای خالی بود .رو کرد به من( بپر جا نگه دار بیام )از بین ماشین ها راه باز کردم ،توی جای خالی ایستادم تا برادرم دور بزند وبرسد که شاستی سفید جا گیر شد .(مگه کوری ادم به این بزرگی رو نمیبینی!؟)خاموش کرد .شیشه ها را بالا کشید .از ماشین پیاده شد،-(چه گه خوردی؟)خون خونم را میخورد (گه خودت خوردی و هفت جد وابادت مردتیکه پفیو)نگذاشت ز از دهانم بیرون بیاید چاقو را فرو کرد توی قلبم ومردم .به همین راحتی !جمعیت دورم حلقه زده بود وهرکسی چیزی میگفت .برادرم توی سر زنان نشست کنارم.از اینجای کار خودم را کنار کشیدم تا روال مراسم ترحیم وسوم وهفتم برگذار شود وخودم شروع کردم نک ونال به درگاه خداوندی.(اخه اینم شک مرگ .به همین راحتی و مفتی!یه ضربه !)حرف مادر بزرگم توی گوشم میپیچید(هرکسی که زودتر از موعد بمیره پا در هوا میمونه تا مرگ واقعیش برسه )یک لنگه پا وسط اسمان وزمین ایستاده بودم زار میزدم که درگاه الطاف الهی باز شد وپیر مردی سر بیرون اورد ,نگاهی به سرتا پام انداخت (حالا که اینقدر از مرگ ناگهانی خودت ناراحتی بهت ماموریتی داده میشه . مسوول مرگهای ناگهانی شهر وحومه هستی)برگه ای دستم داد (هماهنگی ها انجام شد طی یکی دو روز اینده خودت رو به عزراییلک شهرتون معرفی میکنی )برگه را گرفتم (همین الان میرم چرا فردا)عزراییلک روی پل عابر لم داده بود .بی حوصله تیغه داسش را روی لبه پل میکشید .جلو رفتم ( اوهوم ببخشید همکار شما هستم)سر برگرداند از لای چشمهای درشت بیضی نگاهم کرد وبه گوشه ای اشاره کرد .نشستم وبه عبور ماشین ها چشم داشتیم.عزراییلک مثل مار سر بالا کرد ودماغش را دراز کرد وبو کشید .از دور ماشینی را دیدم که پا گذاشته بود روی گاز وقیقاج جلو می امد‌.عزراییلک ایستاد ردای سیاهش در باد تکان خورد .پرواز کرد از بین ماشین ها گذشت و خزید توی ماشین ،چپه شد وچندتا کله معلق خورد و روح دوسه نفر همراه عزاییلک از ماشین بیرون امد.محدوده کارهای ما شامل مرگ حیوان .انسان وگیاه حتی اشیا میشد.گاوی که یکهو میامد توی جاده.جوجه‌ای که گربه میخورد.درختی که با تبر می افتاد .هر روز کلی گزارش رد میکردیم .تا یک روز که روی پل لم داده بودیم که زنی همراه کالسکه وارد خیابان‌ شد ‌.عزاییلک توی کاغذ ها چرخید و انگشت دراز و سیاهش را چرخاند سمت کالسکه .هولم داد پایین .افتادم توی کالسکه بچه با چشمهای ابی زل زده بود گردنم را مشت کرد وسرم را توی دهان برد.بزاقش چسبناک و طعم شیر میداد .دلم نمی امد بکشمش .گفتم حالا حالا ها فرصت زندگی دارد ..مرگ های ناگهانی مخصوص بزرگتر هاس .از دستش خلاص شدم و پریدم بالا گریه اش پشت سرم بالا رفت با انگشتهای کوچک بالا را نشان میداد( به به .قا قا)عزراییک عصبانی فریاد میزد و برگه معرفی نامه ام را پاره کرد, این شد که اولین شعبه مرگه ای ناگهانی در شهر که شعبه دیگری ندارد را باز کردم . حوزه کاری عزراییلک روی همان پل بود ومن بخش های کپر نشین و روستاها را کنترات برداشته بودم .بیشتر مواقع اسم کسانی که توی لیست بودند زیرسیبیلی رد میکردم،برای خودم دلیل میتراشیدم ،این خیلی جوان است .ان یکی پیر است‌‌،تابستان ،زمستان .همینطور گذشت وحومه پر جمعیت در انتظار مرگ بود ‌.نظم همه چیز بهم خورده بود گاوها زیاد شده بودند وشیر شان دور ریخته میشد.پیرها کسی را نداشتند مراقبشان باشد.گربه ها وسگ ها مدام روی سرکول هم میپریدند .که به درگاه الهی احضار شدم.این بار پیرمرد روی صندلی بیرون درگاه نشسته بود .طوماری را نگاه میکرد که هرچه نگاه میکردم تمامی نداشت.جلو رفتم،(کارم داشتین!؟)سر بلند کرد( نه نه ببخشید مصدع اوقات شریف شدیم .این لیست بلند بالای شکایت های شماست!)(شکایت از من !من که این همه راه اومدم با مردم)پرنده ها دسته دسته توی. اسمان چرخ میخورند.می افتادند پایین ‌.ابرها روی هم سوار میشدند و سیل شهر را پر میکرد .پیرمرد دست روی ریش بلند وسفیدش کشید(تو مرگ خودت رو نپذیرفتی ،ماموریتت رو هم درست انجام ندادی)به طومار نگاه کرد -(۱ـشکایت ۱/۱اینجانب ...فرزند....از عزراییلک شهرمان شکایت دارم مادرم را زنده نگه داشته ومن توان نگه داری ندارم.۱/۲اینجانب صاحب چند راس گاو از عزراییلک شهرمان شکایت دارم .گاوهایم زنده اند ومن نمیتوانم گاو جدید بخرم.همینطور به لیست شکایت ها اضافه میشد.کلافه شانه بالا انداختم.(اصلا من استعفا میدم )پشت به پیرمردنشستم .یکهو خودم را دیدم افتاده ام روی پیاده رو خون زیر. تنم جمع شده .به جسمم برگشتم ‌ چاقو از بدنم بیرون امد .شاستی از جای پارک خارج شد و من توی جای خالی بین ماشین ها منتظر برادرم بودم</description>
                <category>مریم احمدی</category>
                <author>مریم احمدی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Nov 2025 20:55:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>