<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد حسین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_93290508</link>
        <description>وقتی حالم بهتر شد از خودم می‌نویسم

کانال تلگرام https://t.me/the_yellowhouse</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:04:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4636478/avatar/tcxTHk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد حسین</title>
            <link>https://virgool.io/@m_93290508</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مسئله‌ی کامنت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93290508/%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%AA-jxvusnvgxlsy</link>
                <description>ویرگول یکبار روح درهم‌شکسته و ذهن خسته‌ام رو در وقایع دی ماه نجات داد. به همین خاطر امروز از باز شدن دوباره‌ی این سایت بی‌اندازه خوشحالم. اما این وسط مسئله‌ای وجود داره. در اون روز‌های تاریک، بیشتر از خوندن و نوشتن پست‌ها، کامنت گذاشتن و کامنت گرفتن بود که حالم رو خوب می‌کرد.ارتباط با آدم‌هایی که نمی‌شناختم از حس تنهاییم کم می‌کرد. همه غمگین و خسته بودیم. اما بازخورد دادن و بازخورد گرفتن روی پست‌ها بهم حس خوبی میداد. جامعه‌ای رو پیدا کرده بودم که شباهت‌های زیادی رو بین خودم و اعضاش می‌دیدم. و هر کامنت برام یه دنیا ارزش داشت. چون نشانه‌ی مهمی بود از اینکه یک نفر نوشته‌ی من رو خونده و ازش خوشش اومده. از طرف دیگه در این مدت قلم های بسیار زیبایی رو اینجا خوندم و احساس وظیفه می‌کردم حس خوبی رو که دریافت کرده بودم بهشون پس بدم.اما امروز مطلب اکانت ویرگول رو خوندم که نوشته بود بخش نظرها فعلا فعال نیست. بسیار جای تأسف داره چرا که وقتی ارتباطمون با هم دوطرفه نباشه، کمترین اتفاقی که میوفته اینه که انگیزه‌مون برای نوشتن کمتر میشه - حداقل برای من اینطوره - در ضمن ما در شرایط ویژه‌ای به سر می‌بریم که در چند ماه اخیر بیش از چند هزارساعت به اینترنت واقعی دسترسی نداشتیم و هنوز هم دسترسی نداریم. کاش حداقل همینجا تو ویرگول می‌تونستیم از همدیگه احوالی بگیریم.پی نوشت: عکس صرفا جنبه‌ی تزیینی دارد :)))</description>
                <category>محمد حسین</category>
                <author>محمد حسین</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 02:15:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به پایان آمد این دفتر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93290508/%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-lhdawck5dcos</link>
                <description>بهار سال گذشته بود که تصمیم گرفتم به نوشته هام راجع به فیلم و موسیقی نظم بدم و طوری بنویسم که تاریخ‌دار و ثبت شده باشه. هدفم اون موقع یه چیز بود. اینکه خودم رو مجبور کنم قاعده‌مندتر و بیشتر بنویسم. به همین خاطر یه قانون برای خودم گذاشتم. قانون این بود که هر فیلم سینمایی که دیدم یا هر آلبوم موسیقی که گوش دادم رو بدون استثنا توی دفترم با تاریخ ثبت کنم و راجع به هرکدوم حداقل یک پاراگراف بنویسم.این‌ کار از همون اول خیلی برام جذاب بود. شرح و نقد نوشتن درمورد آثار هنری باعث میشد که دیدگاه حقیقی خودم و نکاتی که تو ذهنم ماندگار شدن رو بهتر درک کنم. متن، با عنوان فیلم یا آلبوم و تاریخی که اون‌ رو دیده یا شنیده بودم، شروع میشد و سپس جملات رو بدون وسواس پشت هم ردیف می‌کردم تا نظرم رو راجع به اون اثر ابراز کنم. پدال گاز زیر پام بود ولی ترمز نه، چونکه ویرایش و حذف و اضافه به متن رو برای خودم ممنوع کرده بودم. به همین خاطر نتیجه، اکثر اوقات به جای یه نقد واقعی یه یادداشت خام و شلخته از آب در می‌اومد. اما این یک ضعف نبود. من با اینکار می‌تونستم همزمان که می‌نویسم، دید بهتری نسبت به اثر و حسی که به من داده داشته باشم. نظر واقعی من راجع به اون فیلم یا آلبوم حتی گاهی در حین نوشتن شکل محکمی به خودش می‌گرفت. درسته که این روش نظم نوشتاری خاصی نداشت اما مثل یک مکاشفه بود.‌‌ الان هم که نوشته هارو مرور می‌کنم می‌بینم که انصافا بعضی از اون ها خیلی خوب از آب در اومده بودن و انسجام قابل قبولی داشتن. با این حال بیشترشون برای اینکه با دیگران به اشتراک گذاشته بشن زیادی شخصی بودن. به همین خاطر به جز یه مورد خاص هیچوقت هیچکدوم از این متن ها رو با کسی به اشتراک نذاشتم.خلاصه که اینکار رو از سال پیش داخل دفتری که برای روزمره‌نویسی استفاده می‌کردم، شروع کردم. اما چند ماه بعد که کوله‌پشتیم رو توی اتوبوس دانشگاه گم کردم، اون دفتر و نوشته هاش رو از دست دادم. قضیه گم شدن اون کوله و ضرر مالی و معنویش، خودش یه داستان جداست که اینجا جاش نیست. اما میتونم بگم که اون دفتر باارزش ترین چیزی بود که اون روز از دست دادم. نه فقط این یادداشت‌ها بلکه هرچیزی که تو اون مدت در هر قالبی نوشته بودم برای همیشه از دستم رفت.بعد از اون یه دفتر جداگانه برای این کار خریدم.‌ یه دفتر ساده‌ی زرد رنگ هشتاد برگ. و از تاریخ ۱۴ آذر ۱۴۰۳ شروع به نوشتن کردم تا امروز که این دفتر تموم شد. اولین متن مربوط به آلبوم Remind Me Tomorrow از sharon van etten بود و آخریش هم در وصف فیلم کمدی Monty Python and the Holy Grail.الان که دفتر قدیمی رو ورق میزنم باورم نمیشه این همه رو من نوشته باشم. تجربه‌ی بسیار شیرین و جذابی بود که بی‌شک ارزش ادامه دادن داره. به همین خاطر امروز یه دفتر جدید و خوشگل‌تر خریدم. تا مطمئن باشم که هیچ فیلم یا آلبومی تو این مدت از دستم در نمی‌ره.دفتر جدید و دفتر قدیمی</description>
                <category>محمد حسین</category>
                <author>محمد حسین</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 02:40:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روتین منفی یک ذهن از هم پاشیده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93290508/%D8%B1%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86%D9%81%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%87-kkmidjftcsty</link>
                <description>ساعت یازده به سختی از خواب پا میشم. تا یکی دو ساعت منگم. صبحانه که دیگه وقتش گذشته، گرسنگی می‌کشم تا ناهار. بعد از ناهار برنامه چای یا قهوه‌اس. شاید تنها بخش خوب روز همین باشه. حتی با وجود کافئین بازم باید یه چرت نیم ساعته بزنم.از ساعت پنج و شش تازه واقعا به خودم میام. از همون موقع هم یه جنگ درونی دارم. تمام زورم رو میزنم که درس بخونم و هربار شکست می‌خورم. ذهنم جمع نمیشه. حتی افکار پخش و پلا هم ندارم. مغزم خسته و خالیه. یه ربع زل میزنم به صفحه ولی فقط یه پاراگراف میرم جلو. میگم بذار یه نیم ساعت دیگه برگردم ببینم اون موقع چی میشه. یک ساعت و نیم دیگه برمی‌گردم. این بار چند صفحه می‌خونم ولی بازم گیر میوفتم. مابین این تلاش های نافرجام سرم تو گوشیه. اینترنت پر از غم و غصه‌اس پر از ناراحتیه، حق هم دارن. با اعصاب تَرَک‌خورده‌ات میری سراغ توییتر و تلگرام و خورده‌ریزه‌هاش رو به زور جمع می‌کنی و میای بیرون.شب که میشه تلویزیون رو روشن می‌کنم فوتبال ببینم. بعضی شبا بازی خوب هست بعضی شبا هم نه. خیلی حوصله همینم ندارم ولی تنها سرگرمیمه پس به زور پاش می‌شینم. چند روز پیش که کتاب می‌خوندم وضعیت ذهنم آروم‌تر بود ولی برای خودم قدغن کردم. چون مثلا امتحانات نزدیکه. مثلا می‌خوام درس بخونم. یه طوری به هر حال باید رد کنم این واحد هارو.فوتبال که تموم میشه خوابم نمی‌بره. بیدارم تا ساعت دو و نیم، سه. سخت میشه خوابید و در عین حال سکوت شب از سر و صدای روز قابل تحمل‌تره. وقتش که می‌رسه بالاخره خوابم می‌بره. یه خواب بی‌رویا و سیاه. تا اینکه صبح ساعت ده و نیم یازده به سختی بیدار میشم. گیج و منگم. صبحانه دیگه وقتش گذشته، گرسنگی می‌کشم تا ناهار... و تکرار.At Eternity&#039;s Gate - Vincent van Gogh</description>
                <category>محمد حسین</category>
                <author>محمد حسین</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 00:23:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن کتابفروشی مثل گذشته‌اش نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93290508/%D8%A2%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D9%84-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-jeud8gdb0hmh</link>
                <description>از زمان نوجوونی تا الان کتابفروشی بزرگ مرکز شهر برام یک مکان رنگارنگ، پر از حس خوب و امن بود. خاطرات خوش بی‌شماری به یاد دارم که با دوستانم به کتابفروشی می‌رفتیم و اون‌قدر آدم‌ها و کتاب های جذاب پیدا می‌کردیم که دیگه گذر زمان رو حس نمی‌کردیم. حتی از یه زمانی به بعد عادتم شد که جدا از جمع و به تنهایی، مرتب به اونجا سر بزنم. هیچوقت محیط کتابفروشی ناامیدم نمی‌کرد. تقریبا هربار که می‌رفتم یک دوست قدیمی که انتظار دیدنش رو نداشتم رو لا به لای قفسه ها پیدا می‌کردم. حتی اگه کسی رو نمی‌دیدم، می‌دونستم که آقای کتاب‌فروش که اطلاعات و سلیقه فوق‌العاده ای داره، اونجاست و منتظره که یکی بره باهاش صحبت کنه. جدا از این ها چرخیدن بین قفسه ها خودش یه لذت تموم‌نشدنی بود. اگه با دقت نگاه می‌کردی کلی کتاب جدید می‌دیدی از نویسنده‌های آشنا و نشرهای آشنا و مترجم‌های آشنا.اما امروز که بعد از تمرین، خسته و کوفته رفتم یه سر به کتابفروشی بزنم، به خودم اومدم و دیدم که خیلی چیزا مثل قدیم نیست. نه دوستی اونجا بود و نه آدم های انگشت‌شماری که اونجا بودن برای هم‌صحبتی مناسب به نظر می‌رسیدن. و بدتر از همه، حتی اون آقای کتاب‌فروش رو که می‌شناختم پیدا نکردم. بین قفسه ها که قدم می‌زدم اون حس خوب اکتشاف رو نداشتم. همه‌ی کتاب ها قدیمی و تکراری به نظر می‌رسیدن و اون‌هایی هم که جدید بودن، واضح بود که برای من نبودن.خلاصه که نمی‌دونم تقصیر کیه. نمی‌دونم من بیشتر عوض شدم یا کتابفروشی. شاید این منم که  دیگه دوستان کمتری اونجا دارم یا اینکه از پرسه زدن بین کتاب‌هاش کمتر لذت می‌برم. به هر حال اونجا دیگه برام یه جای رنگارنگ و پر از حس خوب نیست. اما هنوز برام یه جای امنه. هرچقدر هم که شرایط عوض شده باشه باید بگم که اونجا هنوز آرامش دارم. می‌تونم بشینم رو یه صندلی و فقط دور و برم رو نگاه کنم و راضی باشم. هرچقدر که آدما و کتابا غریبه شده باشن.یه اعتراف تا حدی خجالت‌آور هم باید بکنم😄 همیشه یه تصور و رویای سینمایی داشتم که مثل فیلم ها کسی که دوستش دارم رو قراره تو کتابفروشی پیدا کنم. و هربار هم همین کتاب‌فروشی به ذهنم می‌اومد. اینکه یه روز که تنهایی اومدم تا کتاب بخرم با یه نفر آشنا میشم که هم زیباست و هم یه کتاب‌خونِ درجه یکه. و تو اون رویا شهامت و جسارت کافی رو دارم که به یه قهوه دعوتش کنم تا داستان ما شروع بشه. هرچند تصور این رویا روز به روز برام سخت‌تر میشه.عکس از گوگل مپس. عکاس: فرناز خزایی</description>
                <category>محمد حسین</category>
                <author>محمد حسین</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 20:02:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من مجبورم که این جا بنویسم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93290508/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%AC%D8%A8%D9%88%D8%B1%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-zamhpcquw0bt</link>
                <description>نوشتن در ویرگول به من اجبار شده. چرا که اگه الان در بیستمین روز قطعی اینترنت بین‌الملل نبودیم، این سایت رو پیدا نمی‌کردم و نمی‌اومدم اینجا چیزی بنویسم. البته که از ویرگول گله‌ای ندارم. اومدم تو این سایت چون آدمی هستم که نیازمندم به خوندن نوشته‌های آدما. بعضی اوقات کتاب های نویسنده های بزرگ دوای درد نیستن. وقتی تو این شرایطِ عجیب باشی و انقدر حالت خراب باشه، خوندن یه متن ساده‌ی یه شخص ناشناس (که ایرادات متنش به چشمت بخوره) برای آرامش ذهن و روانت بهتر کار می‌کنه. مُسکن بهتریه چون خوندن یه آدم دیگه درد تنهایی رو کمتر می‌کنه. آدمی که احساس کنی به خودت شبیهه.و دوما من از بچگی عاشق نوشتن بودم و در بزرگسالی ازش متنفر شدم. ازش متنفر شدم چون روز به روز کمتر و کمتر سراغش رفتم و بیشتر و بیشتر به اینکه تو این کار توانایی دارم شک کردم. اما هنوزم سردردی که نوشتن بهم میده رو دوست دارم. حداقل هنوز اون‌قدر اذیتم نمی‌کنه که جلوم رو بگیره ‌و بعضی اوقات هم مثل الان تا حدی چینش کلمات تو ذهنم ساده و روان و لذت‌بخشه.این هم از اولین پست من برای سایت ویرگول. هنوز نمی‌دونم که نوشتن در اینجا برام یه روتین میشه یا نه. امیدوارم که اینطور باشه. و امیدوارم حداقل یک نفر پیدا شه که این متن رو بخونه.</description>
                <category>محمد حسین</category>
                <author>محمد حسین</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 00:43:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>