<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فائزه. ن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_93347178</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-09 09:07:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>فائزه. ن</title>
            <link>https://virgool.io/@m_93347178</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک کتاب تقریبا زنانه: مثل نهنگ نفس تازه میکنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93347178/%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D9%82%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%86%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-bkznadt20byl</link>
                <description>با کتاب میشود در تاریخ و جغرافیا سفر کرد.. در زندگی ها.. در خاطرات.. در آموخته ها.. و از همه مهیج تر در ذهن ها..میشود جهان را از دریچه نگاه های مختلف دید.. نگرش های گوناگون را حس کردبا بعضی کتاب ها میشود همذات پنداری کرد.. میشود خود را وسط روزمره ها و حوادث پیدا کرد.. و قطعات پازل زندگی را حساب شده تر بررسی کرد و چید.« مثل نهنگ تازه میکنم » برای من چنین کتابی بود...این کتاب برای من همه ی این ها بود.دستم را گرفت و برد وسط شرجی جنوب و انداختم درست وسط گرمای آغوش یوما.. از یوما آموختم و دل به حرف هایش دادم.. با اسپند دود و چهار قل خواندنش دلم آرام شد و طفل کوچکم را برای ساعتی رها کردمو افتادم وسط زندگی مستوره و امیریل.. ( خواستم بنویسم زندگی عاشقانه، که دیدم نه! زندگی عاقلانه، باز هم دیدم نه! عاشقانه، عاقلانه هم نه! بلکه یک زندگی واقع بینانه.. یک زندگی منحصر به فرد مثل زندگی هر یک از ما مخاطب ها.. که به نظرم این درست هنر نویسنده بود که از یک زندگی طبیعیِ خاصِ مستوره و امیریل نوشت نه الگوهای هرچند زیبا اما تکراری )و درست وسط همین زندگی بود که از وسط زندگی خودم سر بلند کردم و اطرافم را پاییدم و کم و کاستی هایش را با عینکی جدید دیدم. گاهی با خودکار قرمز از خودم ایراد گرفتم و گاهی هم راه حل پیدا کردم و زیر نکات مهم خط کشیدم.آری.. « ارزش هر دل به حرف هایی ست که برای نگفتن دارد. »اما گاهی حرف های نگفته ی دل یک زن آنقدر زیاد میشود که ارزش و ضد ارزش با هم آمیخته میشود.. می‌رسد به پوچی.. به افسردگی..پس یک نفر از این جمع باید سر بلند کند و قلم بگیرد و بنویسد از حال دل یک زن درست لحظه ی مثبت شدن تست بتا.. درست لحظه ی پر استرسی که کنار دستگاه سونوگرافی دراز کشیده تا از سلامت پاره ی تنش مطمئن شود.. از شعف لحظه ای که دردانه اش در دلش تکان میخورد و دلش قنج میرود.. از شیرینی خرید یک جفت جوراب پنج سانتی.. از حس یک تهوع عاشقانه.. از وحشت از دست دادن عزیزی که گاهی ورجه وورجه هایش کم می‌شود و اضطراب نفس نکشیدنش چنگ می اندازد روی تمام روح مادر.. از یک صبر و درد مادرانه که گواهیست بر مهر بی مثال مادری.. از لحظه ی ترس از ناتوانی توانمندترین زنان در مقابل یک طفل دو سه روزه.. از آرزوی چند ساعت متوالی خوابیدن.. از تمام فکر و خیال های جاده ی تربیت.. از نفس کم آوردن با سرفه های یک طفل معصوم.. و از آن لحظه که مادر میشوی و غیر از مادری، باید برای تمام شئون و افعال زندگی ات دلیل کاملا قانع کننده بیاوری.. یک نفر باید بیاید و بگوید ما زن ها تنها نیستیم.. با همه ی عواطف درک نشده و با همه ی بیم و امید و احساسات ناشناخته، ما همه شبیه یکدیگریم و حال دل هم را میفهمیم و شاید این بهترین دلیل باشد تا در کوچه و خیابان، همدیگر را به یک لبخند دعوت کنیم.همه ی زنان جهان - اگر دنبال هویت واقعی خود باشند - چه باسواد و چه بی سواد، چه آشنا و چه بیگانه با قلم، چه اهل درس و بحث و کتاب و چه اهل هرچیز دیگر، همه لااقل بخشی از صفحات این کتاب را زیسته اند. لحظاتی درست مثل یک نهنگ، سر از بحر سختی ها و مسائل شیرین و تلخ بیرون آورده و لاجرم میخواهند در همین وانفسای شهر نفسی تازه کنند.و ارزش کار نویسنده به نظر من دقیقا همین القای حس تنها نبودن است. حس یک صحبت و همنشینی کاملا زنانه.همین ساده ندیدن زنانگی، مادری، همسری و ...چیزی که نه فقط جامعه ی زنان، بلکه مرد ها هم به آن محتاجند.« بین رفتن و ماندن  دست و پا میزنم. رفتن همیشه کنده شدن و خط زدن یک اسم از شناسنامه نیست، میشود ماند و مادری نکرد، زیر یک سقف نفس کشید و همسری نکرد. من اما این آدم نیستم. من چنین زنی نیستم، یعنی نمیخواهم باشم. » https://taaghche.com/book/122238   </description>
                <category>فائزه. ن</category>
                <author>فائزه. ن</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jan 2023 00:39:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمانی برای سفر به دل تاریخ : حریر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93347178/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D8%B1-l0paprl0aclo</link>
                <description>نمیدانم چه شد که با وجود ناآشنا بودن نامش، دستم رفت روی علامت نشان کردن و آن گوشه مانده بود تا وقتی که بی حوصله، به بهانه ی لطافت طرح جلدش بازش کردم و انگار خیلی هم بی مناسبت نبود.. تمام آن لطافت و رنگ گل‌بهی روی جلد، با نقش حنای روی دستان حریر عجین شد و شور خواندش بر جانم نشست.. آنقدر تند که نفهمیدم کی آغاز شد و کی به پایان رسید.راستش قرار نبود بشود سوژه ی چالش کتاب تاریخی من.. کتاب های دیگری از ذهنم گذشته بود.. اما مزه ی آخرین کتاب بیشتر از بقیه زیر زبان هویداست. ( البته که همین الان که این جمله را مینویسم، کتاب هایی از ذهنم یک یک عبور میکنند که ناقض حرفم باشند.. اما بگذریم )حریر عاشقانه ای بود میان بوی خانه های کاهگلی و روانی آب جوی و نسیم لطیف بهار.. درست وسط بازی های کودکانه و عشق های ناب و بی آلایش روزگار قدیم.. صفا و صمیمیت و نشاطی گرم و دوست داشتنی حسن مطلع این قصه بود.اما امان از استبداد و خودکامگی که گذرش هرجا بیفتد، آبادی ها را ویران و زندگی ها را مردگی میکند.و قلم نویسنده هم از این اصل دور نماند و بعد هجوم زور و قلدری مزدوران حکومت رضا شاه، گویی که آفت هجوم آورد به باغ زندگی یک ده.و قصه از همین باغ آفت زده ی زندگی حریر ادامه پیدا کرد و رسید به کاخ اعیانی رضا شاه؛ که البته همان کاخ هم میتواند برای آزاد دلان زندان باشد.داستان از پیراهن عروس حریر سرخ کشیده شد به چادر های حریر بدن نمای زنان دربار در حرم حضرت معصومه (س) و سرخی زخم ها و خون هایی که برای حفظ حجاب بر سر زنان این خاک ریخت.حریر روایت حیا بود و عفت.. غرور و غیرت.. مبارزه و مقاومت..رمانی گرچه شاید تخیلی اما در بستر واقعیتی نه چندان دور.واقعیتی که فقط برای پنجاه سال پیش نبود.. بلکه هرکجا غیرت و عفت برود، همین قضایا تکرار میشود. عفت که برود، دست درازی و جسارت مردان هوس بازی همچون محمد بغدادی و تیمورتاش و ... رو میشود و غیرت هم که برود دیگر سنگ روی سنگ بند نمیشود.ما امروزی ها، داستان دزدیدن عروس و زندان و کتک به جرم تن ندادن به خواسته های یک غریبه و طعنه ی بی آبرویی شنیدن را از سر نگذرانده ایم که گاهی سنگ آزادی به سینه می‌زنیم.حریر دختری بود مثل خیلی از دختر های امروز ایران.. دختری که زن بودن و زندگی و آزادی، همه را در حفظ حجاب و حیایش میبیند و آنجا که چادر از سرش میکشند، گویی زنانگی و زندگی و آزادی و همه چیزش را به یک بار گرفته اند. هستند هنوز حریر هایی که از حجم لطافت، در نگاه و محاسبات خیلی از امروزی ها گم میشوند. اما بودنشان را نمیشود انکار کرد.+ رمان بود و به تبع روان.. اما کثرت واژگان و عبارات قدیمی و ناآشنا، گرچه متن را زیبا و دلنشین کرده بود اما از درک مخاطب دور میکرد. تا انتها منتظر بودم که نویسنده یک جا بیاید و دست مخاطب را بگیرد و معنی کلمات ناآشنا را برایش بگوید اما نبود!+ چه از لحاظ محتوا و چه از لحاظ متن، کتاب بیشتر مناسب جوانان بود تا نوجوانان ( در طاقچه به عنوان کتابی برای نوجوانان معرفی شده )+ کتاب حریر - نوشته ی فاطمه سلطانی - انتشارات کتابستان https://taaghche.com/book/102881 </description>
                <category>فائزه. ن</category>
                <author>فائزه. ن</author>
                <pubDate>Tue, 13 Dec 2022 12:44:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>