<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Shadan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_93420393</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 16:31:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2094970/avatar/6MlOCe.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Shadan</title>
            <link>https://virgool.io/@m_93420393</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پارت دوم همه چیز بایک روز شروع شد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93420393/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B4%D8%AF-fgmwjnpeijja</link>
                <description>باهم قرار می زارید و جایی هم را می بینید تو پیشنهادش را قبول می کنی یه روز قرار می زارید برید لباس بخرید اون میاد دنبالت اما توی راه تصادف میکنه و به بیمارستان میره بهت زنگ می زنن و این موضوع را بهت میگن سریع میری بیمارستان توی بیمارستان حالت بد میشه و بیهوش میشی وقتی بیدار میشی فقط یه چیز می گفتی اونم اسم جیمین بود رفتی ببینیش وقتی از اتاق بیرون میری یه نفر وارد اتاق میشه و اکسیژن را می کشه و سریع میره وقتی میای می بینی دکتر ها بالا سر جیمین هستن خدا را شکر میکنی که سالمه یهو یه از پشت می دزدند آره اون همون پسره ی قاتله توی ماشین ازش می پرسی چرا اینکار را کرده و فقط میگه عشق حرف نمی فهمه جانک کوک میاد و می برتت خانه میری بیمارستان اما می فهمی اون مرخص شده با خوشحالی میری خونه و میبینیش بقلت میکنه و باهم لباس عروسی را سفارش میدین روز عروسی از ساعت ۶ از خواب بیدار شدی و رفتی اریشگاه خیلی خوشگل شده بود جیمین از پله ها بالا میاد و گل را بهت میده همو بغل میکنید و گریه ات میگیره سوار ماشین می شید و باهم میرید توی عروسی بهتون خیلی خوش میگذره اولین شب شما بود روی تخت گل های زیادی بود و ورودی اتاق پر از شما بود باهم به تخت میرین و تا صبح می خوابید وقتی بیدار میشی جیمین نیست به آشپزخانه میری و جیمین را درحال آشپزی میبینی باهم سر میز صبحانه می خورید انغدر باور نکردنی بود که نگو ۴ سال میگذره یه شب دیر به خونه میاید تو روی تخت بودی بهت میگه ببخشید تو هم میگی الان واسه چی دیر اومدی یعنی کارت از من مهم تره جیمین با لحن کیوت نه ببخشید باشه بخشید صبح بلند می شید و میرین بیرون بهش میگی من خیلی دیشب تنها بودم بهت میگه می خوای یه کوچولو تو دلت بکارم تا تنها نباشی ؟ جیمین خیلی لوسی میرین کنار دریا باد موهایت را تکون میداد و بارون ایشون می کرد نور خورشید چشمات را به درخشش در می یاره روی صورتت محو میشه بعد چند دقیقه ازش میپرسی جیمین جیمین جیمین خوبی بر میگرده و میگه آره آره .</description>
                <category>Shadan</category>
                <author>Shadan</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 00:24:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93420393/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-fhsj0ounytxc</link>
                <description>سلام بچه ها من شادان هستم ارمی هستم و قراره فیک و چیز های زیادی از بی تی اس بلک پینک و......براتون بنویسم به فیک هام یه سر بزنید هر سوالی درباره ی مهاجرت کتاب های متفاوت آموزش ها و هر چی داشتین ازم بپرسین خوشحال میشم</description>
                <category>Shadan</category>
                <author>Shadan</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 00:06:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93420393/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-f1mkm7mniyrr</link>
                <description>سلام من شادان هستم و ارمی بی تی اس هستم اینجا فیک های بی تی اس و رمان و کتاب های زیادی نوشته میشه لطفا از من حمایت کنید لایک کنید ازتون خواهش میکنم راستی اگه پیشنهاد یا چیزی را می خواین کشف کنید برام بنویسد از تئوری تا داستان گرفته هرچی روش های ورود به سایت تستچی یا تستچی ویرگول سوال در مورد مهاجرت یا داستان تئوری های ترسناک هرچی لطفا بهم بگید بای</description>
                <category>Shadan</category>
                <author>Shadan</author>
                <pubDate>Wed, 01 Feb 2023 20:12:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز بایک روز شروع شد (فیک جیمین )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93420393/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B4%D8%AF-%D9%81%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86-hwahym47iqks</link>
                <description>تو یک دختر ۲۴ هستی که تازه به کره مهاجرت کردی توی یه خونه ی کوچک آپارتمانی زندگی می کنی و زندگی مجردی داری شب اول که از فرود گاه میای مستقیم به خانه میری  بعد از یک هفته دوست صمیمیت باهات تماس میگیره و میگه پدر و مادرش از خانه بیرونش کردن پس قراره بیاد خونه ی تو بعد از چند هفته و یک نیمه شب ساعت ۲ در خانه را می زنن خوب همون طور که حدس می زدی دوست صمیمیت بود خانه ی تو که فقط یک اتاق داشت باید یکی روی زمین بخوابه و یکی روی تخت باهم دعوا میکنید تهش اون برنده میشه و روی تخت می خوابه صبح آن روز صبحانه حاضر میکنی و می خوری ولی جمع نمیکنی چون لیا هنوز بیدار نشده سریع میری تا لباس بپوشی یه بلیز سفید با یه شلوار مشکی میکنی کت کارت را می پوشی و کراوات می زنی می هات را جمع میکنی و دفتر کارت را بر می داری و حرکت می کنی توی راه می خوری به یه فرد و دوتاشون می خورین زمین شروع میکنی به غر زدن که می فهمی جیمین عضو بی تی اس است لحظه ای ساکت می مونی و دوباره برای اینکه کم نیاری شروع به غر زدن می کنی ازت عذر خواهی می کنه و دستت میگیره تا بلندت کنه کمکت وسایل را جمع میکنه اوه لعنتی عینکت شکسته به محل کارت میری ساعت ۵ عصر به خانه برمی گردی لباست را عوض کردی و خوابیدی تا ساعت ۶ ساعت ۶ بیدار شدی به لیا گفتی لباس بپوشه تا باهم به رستوران برین وقتی سر میز نشستین جیمین میاد سر میز شما و شمارت را میگیره ساعت دوی شب بهت پیام میده که فردا باشگاه دی پلاس ببینتت اونجا میرسن و ورزش میکنین اوه عینکت را درست کرده ازش تشکر می کنی و به خانه بر می گردی هفته ها میگذره بهت پیام میده که بری رود سامدو اونجا بهت درخواست ازدواج میده بهش میگی ۳ ماه بهت زمان میدم تا عشقت را بهم سابت کنی اون هم قبول میکنه روز بعد به باشگاه میری تا ورزش کنی چه تصادفی اون هم اونجا بود یه پسر اونجا داشت ورزش میکنه چشمات را میبندی و بهش فکر می کنی روز بعد وقتی لیا بیرون بود پنجره را می شکنه می برتت در اتاق و در را قفل میکنه و بهت میگه من ترو را یه روزه به دست نیاورم که به خام با یک دقیقه به اون  بدمت تو هم جواب میدی این جوری نمی تونی خودت را سابت کنی اگه من می خوای پس بدستم بیار تو هم در را باز می کنی و میری ازت معذرت خواهی میکنه و تو هم قبول میکنی پنجره را هم درست میکنه و میره روز بعد یک گل دم در خانه میرسه روش اسم جیمین را نوشته بود اوف بازم اون بود شب قبل خواب جیمین را می بینی که میگه نجاتم بده انگار تو هم عاشقش شده بودی </description>
                <category>Shadan</category>
                <author>Shadan</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jan 2023 13:46:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمان تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93420393/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88-zxv7ov3kckus</link>
                <description>تو یه دختر ۲۴ ساله هستی که تازه به کره رفتی این اولین روز کاریت هست پس باید بخوابی میری تا بخوابی زنگ در را می زنند خوب معلومه کیه دوست صمیمیت در را باز میکنی تا بیاد تو حدود ساعت ۲ نصفه شب بود بهش گفتی نمی خوای درس خونه لیا جواب میده من دیگه خونه ندارم پدر  و مادرم به دلیل دوست پسرم از خونه پیام کردن بیرون ? ات : خوب پس بی خونه شدی اما اینجا جا نداره پس باید روی مبل بخوابی ? لیا : برعکس تو رو مبل و من رو تخت ببینم ملافه اش تمیزه دیگه ? ات : ببخشید نا سلامتی خونه ی منه همین که میتونی بمونی خودش خیلی است باهم د عوا می کنید تهش اون روتخت میخوابه صبح پا میشی میز را می چینی و صبحانه می خوری بعد هم سریع تیپ می زنی و یه بلیز قرمز و یه شلوار لش مشکی بعدم سریع راه میفتی توی راه می خوری به یه فرد با ماسک مشکی و شپلق می خوری زمین داشتی داد می زنی که فهمیدی پرام جیمینه و لحظه ای ساکت میشی بعد کم نیاری و دوباره شروع میکنی آقا جلو پاتو نگا کن چیکار میکنی ازت معذرت خواهی میکنه دستت را میگیره و بلندت میکنه و بعد خداحافضی میکنه و میره میری خونه کل داستان را برای لیا میگی داد میزنه بی شعور تو باید عذر خواهی میکردی احمق نا دیدش میگیری چون اون عادتش هست فردای اون روز نسرین کافه جیمین وقتی تورا می بینه سریع میاد سر میز شما و پیشینه لیا ازش خواهش میکنه باهاش عکس بگیره بعد ازت می خواد شماره ات را بهش بدی تو ام قبول میکنی وقتی رفت لیا داشت از حسودی میمرد شب ساعت دوی شب بهت پیام میده و ازت می خواد فردا به کافه  بری اما تو اینو به لیا میگی چون می ترسی دیونه بازی در بیاره یه کراپ بنفش و یه شلوار مشکی می پوشی یه آرایش ساده میکنی یه رژ صورتی و یه سایه ی سفید زری مو های صاف خودت را جمع کردی و یه پالتوی قهوه ای پوشیدی و یه کلاه مشکی روی سرت گذاشتی و راه افتادی.   از زبان جیمین :منتظر نشسته بودم که بلخره اومد خیلی خوشگل شده بود چشم های سبزش زیر نور می درخشید روبه روی من نشست از زبان ات : خجالتی نیستم ولی خیلی خجالت کشیدم ? از زبان جیمین : نمی دانستم کی باید حلقه را بهش نشان  ات  بدم از زبان ات :  حلقه را بهم نشون داد و ازم خواستگاری کرد منم قبول کردم ?می خواستم برم خونه اون من را رساند نمی دانم چرا برف گرفت زنگ در را زدم و لیا  در را باز کرد بهم گفت کجا بودی گفتم کافه گفت با کی گفتم با جیمین وقتی حلقه را دید گفت این دیگه چیه از کی این را داری و وایسا ببینم نکنه نکنه ازت خواستگاری کرده ها بگو دیگه  ات : آره آره فهمیدی ? ای شیطون هر شانس بگو ببینم چی شد بدو ببین من رفتم اونجا حلقه را نشانم داد منم قبول کردم همین از زبان جیمین: به خانه رفتم ...................</description>
                <category>Shadan</category>
                <author>Shadan</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jan 2023 13:05:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>