<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسینی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_93528217</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 15:09:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>حسینی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_93528217</link>
        </image>

                    <item>
                <title>راهی جبهه با سفر به گرای 270 درجه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93528217/%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AC%D8%A8%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C-270-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%87-iymk9itnrswe</link>
                <description>زمستان است، شاید اواخر دی. ناصر، شاید دانش‌آموزی دبیرستانی است که به‌خاطر حضور در جبهه از امتحانات جامانده و حالا مشغول امتحانات است. دلتنگ جبهه است، اما روی در میان گذاشتن با خانواده را ندارد. پدر و مادرش مثل بیشتر پدر و مادرهای آن روزها چندان موافق حضور پسرشان در جبهه‌ نیستند. پدر، مرد خودداری است. مخالفتش را به زبان نمی‌آورد، فقط نارضایتی‌اش را با اخم و پک زدن به سیگار نشان می‌دهد. ناگهان علی، هم‌رزم ناصر، یکدفعه سر می‌رسد و پدر را راضی می‌کند. علی، ناصر را با خود می‌برد و داستان وارد فاز اصلی می‌شود. داستان، چنان‌که من فهمیدم برداشتی واقع‌گرایانه از عملیات کربلای پنج است، پرهزینه و پرتلفات‌ترین عملیات دفاع مقدس (به شهادت ویکی‌پدیا). خواندن این کتاب درک حال مردم غزه را برایم آسان‌تر کرد؛ تحت‌فشار بودن، ازدست‌دادن، دل کَندن وقتی تعلق‌خاطرت تا مغز استخوان رسوخ کرده و ترسیدن. این داستان نشانم داد که می‌توانی شجاع‌ترین آدم روی زمین باشی و جانت را کف دستت بگذاری و برای نبرد بروی و درعین حال ترس را وقتی آرام‌آرام می‌خزد و در جانت چنبره می‌زند، بچشی. از طرف دیگر، از خودمان بودن و زمینی بودن شهدای آسمانی‌مان را نشان داد. علی، شاید شیطنت می‌کرد و شوخ‌طبع بود، اما آنقدر آسمانی و پاک بود که از راننده حلالیت بطلبد. همیشه خوب بودن را در ذکر گفتن مداوم و نماز شب خواندن نباید دید، شاید پیش‌پاافتاده‌ترین اعمال مقبول‌ترینشان باشد. به نظرم آمد مرگ ماهی‌ها در این داستان نمادی باشد از تلاش برای حفظ وطن؛ مثل ماهی‌ها که دست و پا می‌زنند تا رشته حیات خود را، موطن خود را برای زنده ماندن حفظ کنند، رزمندگان در مصافی مرگبار تقلا می‌کردند که وطن خویش را حفظ کنند.در سفر به گرای ۲۷۰ درجه با آدم‌هایی از جنس بشر طرفیم؛ آدم‌هایی که دانش آموز، مهندس، راننده و کشاورز بودند. پسرها، برادرها و پدرهایی معمولی بودند، بچه‌های همین کوچه و بازار.متن ساده و روان بود، هرچند هرازگاهی اشکالات تایپی داشت. توصیف‌ها واضح و نزدیک به ذهن بود، چنان‌که برخی صحنه‌ها به‌راحتی قابل لمس و درک بود. اما با همه این‌ها متن چندان جذاب نبود؛ یعنی متنی نبود که بتواند یک جوان یا نوجوان را (بدون پیش‌فرض ذهنی و علاقه به فضای جبهه) جذب کند.شخصیت‌پردازی تا اندازه‌ای قابل‌قبول بود؛ مثلا پردازش و بیان شخصیت علی و میرزا قوی کار شده بود اما درباره دیگرانی همچون مهدی و مسعود هنوز جای کار باقی بود. همینطور درباره شخصیت ناصر. شخصیت ناصر به‌وضوح بیان نشده، اصلا مشخص نبود ناصر شخصیتی فعال و کنشگر در داستان است یا تنها دوربینی برای نویسنده است که حوادث را از زاویه نگاه او بیان می‌کند.   نیز نمی‌دانم این از کج‌سلیقگی نویسنده بوده که گاه از الفاظی با بار معنایی خنثی و حتی منفی درباره شهدا و رزمندگان استفاده کرده یا از تلاش برای بی‌طرفانه نوشتنش اما همین مسئله آسیبی برای قلمش به حساب می‌آید.</description>
                <category>حسینی</category>
                <author>حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Mar 2024 22:32:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مومو، فانتزی‌ای خواندنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93528217/%D9%85%D9%88%D9%85%D9%88-%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C-woxkdg3jyiyt</link>
                <description>بالاخره من هم مومو را خواندم. شگفت‌انگیز بود و خواندنی. شاید سوژه‌اش پیش‌پاافتاده‌ترین اتفاقی است که این روزها برای بشر رخ داده: زندگی نکردن یا همان باختن لحظه‌ها در قمار مدرنیته. زمان بُعد لاینفک زندگی بشر. بُعدی که ظاهرا بین اهالی هر عصر مشترک است، اما از طرفی برای هر شخص، هر ثانیه‌اش به‌طور ویژه در قلب آن شخص متولد می‌شود. نویسنده در مومو با قلمی فانتزی این بُعد حیاتی را به بازی گرفته و الحق زیبا ساخته و پرداخته‌اش کرده.مومو یکدفعه از ناکجاآباد میان زندگی مردم شهری کوچک پیدا می‌شود، با آن‌ها انس می‌گیرد و درنهایت ناجی‌شان می‌شود. مومو خاص است بی‌آنکه مثلا خیلی قوی باشد، یا سخنور خوبی باشد، مومو خارق‌العاده است بی‌آنکه قدرت جادویی داشته باشد. مومو دختربچه‌ای است که با تمام سرمایه‌اش از مهمانانش پذیرایی می‌کند: زمانی برای کنار آنان نشستن و گوشی برای شنیدن. مومو شنونده خوبی است آنقدر که حتی سکوت هم آوایش را در گوش او زمزمه می‌کند. او در کنار مردم ساده و مهربان ان شهر کوچک خوشبخت و شاد است، اما این شادی دوامی ندارد. عالیجنابان خاکستری بی سروصدا بین مردم می‌لولند و لحظه‌هایشان را به تاراج می‌برند. مردم مغبون شهر ساده‌لوحانه می‌اندیشند که در بهترین تجارت دنیا دارند دقایقشان را ذخیره می‌کنند، غافل از آنکه زمانی که خرجِ زندگی کردن نشود، زمانی مرده است و زمانی که بمیرد مفهوم و ماهیتش را از دست می‌دهد. داستان از زاویه دانای کل روایت می‌شود؛ دانای کلی که بااینکه محدود به مومو است، گاه برای دادن اطلاعات بیشتر به مخاطب مجبور می‌شود عقب‌گردی به گذشته داشته باشد و یا در عرض داستان بین شخصیت‌ها گردش کند. ترجمه، ساده، روان و قابل‌فهم است. داستان با توضیحاتی درباره سالن‌های آمفی تئاتر شروع می‌شود، هرچند گشایش داستان برایم دلچسب نبود، اما هرچه فکر کردم نتوانستم گشایش بهتری برای آن بیابم. روند داستان در ابتدا اندکی کُند است، اما به مرور سرعت بیشتری می‌گیرد و درنهایت بخش پایانی خیلی سریع اتفاق می‌افتد. داستان تعلیق خوبی دارد و فرازوفرودها جذاب و گیراست. توصیف‌ها دل‌نشین‌اند و ذهن مخاطب را حسابی به بازی می‌گیرند؛ به نظرم قسمتی که رویش گل‌های منحصربه‌فرد زمان را توصیف کرده بسیار زیبا و حقیقی می‌‌نماید. امیدوارم هرگز هیچ عالیجناب خاکستری‌ای لحظه‌هایتان را ندزدد و ثانیه‌هایتان را مسموم نکند.#کتاب_خواندم#مومو#میشائیل_انده#کتایون-سلطانی</description>
                <category>حسینی</category>
                <author>حسینی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Mar 2024 19:15:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکه‌ای از آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93528217/%D8%B3%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-g98ufsew96ei</link>
                <description>ده روزی می‌شود خواندنش تمام شده، اما هنوز نتوانسته‌ام برای نوشتن یادداشتی درباره‌اش ذهنم را جمع‌وجور کنم. درواقع نمی‌دانم اول باید خوبی‌ها و نکته‌هایش مثبتش را بیان کنم یا نکاتی را که از نظرم منفی بود، بریزم روی دایره.هرچند که بن‌مایه داستان براساس جنگ است، اما این داستان در زمان جنگ رخ نداده. شاید بتوان گفت این داستان ارتعاشی از پس‌لرزه‌های جنگ است؛ جنگی به‌وسعت جهان؛ جنگ جهانی دوم. داستان درباره دختری یازده ساله است که پدرش را در کودکی از دست داده و کمترین زمان را با مادر شاغلش می‌گذراند. درواقع باربارا فلوسی یا همان پنی، بین دو خانواده پدری و مادری‌اش در گردش است. بااینکه درواقع با پدربزرگ و مادربزرگ مادری‌اش زندگی می‌کند، اما خانواده شلوغ پدری نیز تاثیر زیادی روی او دارند.او دو خانواده دارد؛ دو خانواده با دو فرهنگ متفاوت. دو فرهنگ با فاصله‌ای به وسعت بیش از یک اقیانوس. دو فرهنگ از دو قاره متفاوت. شاید به نظرتان فرهنگ مردمان اروپا و آمریکا خیلی به هم نزدیک باشد، اما چنان‌که در این داستان می‌بینم، آن‌ها با هم متفاوتند؛ در سبک زندگی و روابط خانوادگی، در لباس پوشیدن، در غذا خوردن، در عزاداری کردن و حتی در مذاهب مسیحیت. شاید عمده تفاوت دو خانواده به جنگ برمی‌گردد؛ بزرگ‌ترین افتخار پدربزرگ مادری شرکت در جنگ جهانی اول و بزرگ‌ترین حسرت زندگی و اندوهش کشته شدن نوه‌اش در اروپا در جنگ جهانی دوم است. و بزرگ‌ترین مشکل خانواده پدری و یا شاید عمیق‌ترین خلا زندگی‌شان این است که باآنکه در جنگ جهانی دوم همراه آمریکایی‌ها علیه هم‌وطنان ایتالیایی‌شان جنگیده‌اند، اما همچنان در مظان اتهام و مطرودند.  دخترک گاه از خانواده سه نفره مادری (پدربزرگ: پاپ‌پاپ، مادربزرگ: می‌می و مادر) به خانواده پرجمعیت پدری می‌رود با یک عالمه عمو، عموهایی با نسبت خونی و عموهایی صرفا هم‌وطن ایتالیایی.  خانواده پدری پنی مهاجران ایتالیایی هستند که وقتی پدرش دوساله بوده از ایتالیا به آمریکا آمده و در آنجا ساکن شده‌اند و حالا دیگر بیش از آنکه خود را ایتالیایی بدانند، آمریکایی می‌دانند. اما باید دید آیا آمریکایی‌ها هم درباره آن‌ها همین طور فکر می‌کنند؟ مسلما نه! و این همان دلیل مرموز مرگ پدر پنی است که یک جورهایی بخشی از تعلیق داستان است. بخش دیگری از تعلیق داستان مربوط به عمویی است که توی ماشین زندگی می‌کند و فقط با دمپایی این طرف و آن طرف می‌رود و البته پنی بسیار او را دوست دارد. آنقدر که گاه او را در جایگاه پدر می‌بیند و آرزو می‌کند کاش او پدرش می‌شد. بخش دیگری از تعلیق داستان درباره نگرانی‌های به‌جا و بی‌جای مادر پنی است، مثلا ترس از فلج اطفال و یا آسیب دیدن در خانه فلوسی‌ها.  در طول داستان خرده کشش‌هایی نیز وجود دارد مثل رفاقتش با پسرعمه‌اش فرانکی یا گنج پدربزرگ فلوسی یا ماجرای علاقه پاپ‌پاپ به پسرخاله‌ای که در جنگ جهانی دوم در اروپا کشته شده و یا ماجرای ازدواج مجدد مادر.داستان از زاویه اول شخص و از زبان پنی روایت می‌شود. نویسنده تاحدودی توانسته لحن کودکانه و درک یک بچه یازده از مسائل اطراف را نشان دهد؛ به‌ویژه جایی که از دلیل حمله آمریکا به ژاپن سخن می‌گوید و یا زمانی که از تقابل آمریکا و ایتالیا و در نتیجه تقابل آمریکایی‌ها و خانواده‌اش می‌نویسد. اما گاه این زبان کودکانه منحرف می‌شود و کمی از درک کودکان فاصله می‌گیرد. گاهی متن دچار خطاهای زبانی‌ای می‌شود که متوجه نمی‌شدم آیا واقعا نویسنده اینطور نوشته یا این از کج‌سلیقگی مترجم بوده است. چیزی که در نگاه اول کتاب را برایم سخت و دورازذهن کرد، در همان فصل ابتدایی داستان رخ داد، آنجا که از ارتباط نام کتاب و بهشت و اسم دخترک سخن به میان می‌آید و نویسنده (یا بهتر بگویم راوی که همان پنی است) درباره آهنگ‌های بینگ کراسبی و کلمنتین صحبت می‌کند. این باعث شد به این نتیجه برسم که این نه یک داستان فرامنطقه‌ای بلکه داستانی برای آمریکایی‌هاست. چراکه با آنکه داستان در ۱۹۵۳ و براساس جنگ جهانی رخ داده انتخاب این دو ترانه آن را مختص به همان ناحیه کرده است. ریتم داستان به شدت کند و حوصله‌سربر است. پایان‌بندی داستان را دوست داشتم، تلفیقی از پایان خوش و واقع‌گرایی تلخ. از نظر من هرچند این داستان درباره دختری نوجوان بود، اما درک برخی بخش‌ها ورای درک هر نوجوانی بود.پ.ن: آنجا‌هایی از متن که مادر پنی می‌ترسید که پنی فلج اطفال بگیرد، همه‌اش خاطرات کرونا در ذهنم تداعی می‌شد؛ آن اضطراب‌ها، محدودیت‌ها و مرگ‌ها. احتمالا روزی هم داستان ترس‌های ما را می‌خوانند و شاید به نظرشان رفتاری عجیب و دور‌ازذهن بیاید.#کتاب_خواندم#سکه‌ای_از_آسمان#جنیفر_ال_هالم#شهلا_انتظاریان</description>
                <category>حسینی</category>
                <author>حسینی</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2024 12:49:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسر ته کلاس</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-vqnircodl7sh</link>
                <description>سایه شوم جنگ می‌تواند حتی کیلومترها دورتر از میدان جنگ حوادثی شگرف را رقم بزند؛ حوادثی تلخ، جانکاه و گاه حتی افسانه‌گون. حوادثی که می‌توانند بن‌مایه داستان‌ها شوند.بحران پناهجویان یکی از حوادثی است که جنگ‌ها رقم می‌زند؛ برای پناهجویان و برای شهروندان میزبان و برای دولت‌ها و سیاستمداران.کتاب پسر ته کلاس با دیدی کودکانه به این بحران می‌پردازد. قهرمان این داستان دختری نُه ساله است که با چنین چالشی روبه‌رو می‌شود. پسری مهمان کلاس آن‌ها می‌شود که از یک کشور جنگ‌زده آمده است. پسری کردزبان به نام احمت که از سوریه گریخته و تنها به لندن رسیده است. قهرمان داستان با کمک دوستان صمیمی‌اش، جوزی، تام و مایکل تلاش می‌کند به پسر تازه‌وارد کمک کند تا پدر و مادر گمشده‌اش را پیدا کند. زبان داستان تاحدی کودکانه و روان است و با تخیلات کودکان سازگار. زاویه دید داستان اول شخص است و دخترک راوی خود کسی است که رنج از دست دادن یکی از والدین را چشیده و شاید همین یکی از محرکه‌های او برای کمک به احمت است. الکسا، قهرمان داستان در طی داستان با دیدگاه‌های مختلف شهروندان انگلیسی درباره پناهجویان آشنا می‌شود و قدرت رسانه و تیترسازی‌ها را درک می‌کند و این نکته بسیار ظریف نشان داده شده است. در کل روند داستان برای کودکان و نوجوانان پذیرفتنی و حتی شیرین است. باید بگویم من که شهروند کشوری هستم هم جنگ را تجربه کرده و هم سالیان سال است میزبان پناهجویان جنگ‌زده افغان است تا الان از این زاویه به جنگ و پناهجویی نگاه نکرده بودم. شاید چون بیشترین چیزی که از هشت سال جنگ تحمیلی ایران شنیده بودم، دفاع و ایستادگی مردم مناطق جنگ‌زده بود نه فرار و بی‌خانمانی‌شان. شاید چون بیشتر مردم جنگ‌زده کشور ما در شهرهای مختلف ایران ماندند و کشور را ترک نکردند.درباره پناهجویان افغان نیز هرچند گاه زمزمه نارضایتی از حضورشان را از گوشه و کنار می‌شنیدم، اما اغلب مردم حضور این پناهجویان را پذیرفته بودند.این کتاب نگاهی نو برای من داشت و من را با چالش‌هایی تازه روبه‌رو کرد.</description>
                <category>حسینی</category>
                <author>حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Feb 2024 22:27:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بینوایان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93528217/%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-ixcj22u2tev4</link>
                <description>نمی‌دانم این نسخه از کتاب بینوایان کامل بود یا خلاصه شده؛ چون اولین تجربه کامل بینوایان برایم بود. اما جزئیات زیادی داشت؛ ویژگی‌های منطقه جغرافیایی واترلو، موقعیت میخانه کُرنَت، بیان وضعیت سه سنگر مبارزه در آشوب و احوال سرگروه‌های آن بعد از آشوب‌ها، ویژگی‌ها و احوال لویی فیلیپ، وضعیت فاضلاب‌های پاریس قبل و بعد از ناپلئون و... . آرزو می‌کنم روزی بتوانم یک نسخه کامل زبان اصلی‌اش را بخوانم (البته اول باید زبان فرانسه یاد بگیرم).بینوایان، چنان‌که بسیار درباره‌اش خوانده بودم، شاهکار بود؛ زیبا، بدیع و البته پر از غم؛ گویی نویسنده با مرکبی از اندوه آن را نوشته بوده.بینوایان، شرح تیره‌روزی و بخت‌برگشتگی است، شرح فرو رفتن در ظلمت فقر و جهل، شرح درد و رنج بینوایی. در عین حال شرح محبت است؛ محبتی که کسی را از قعر تاریکی به بلندای نور عروج می‌دهد. شرح نور است؛ نور دانایی. شرح امید است؛ امیدی که انقلاب‌ها را رقم می‌زند. انقلاب‌هایی که می‌توانند رهایی‌بخش باشند و بشر را به قله‌های پیشرفت و سعادت برسانند.بینوایان، داستان زندگی ژان والژان است؛ مجرمی سابقه‌دار و مطرود که سال‌ها قبل خودش و سپس خدا را برای سرنوشت شومی که داشت، محاکمه کرده بود. سال‌ها سکونت در زندان قلب او را خشکانده بود. رهایی از زندان و زندگی چندروزه میان مردم به او نشان داده بود که شاید بتوان از زندان خارج شد، اما هیچ‌گاه نمی‌توان از محکومیت رهایی یافت. اما همه‌چیز یکباره تغییر کرد. او با محبت اسقف دین‌ای زندگی دوباره پیدا کرد و پس از آن، چنان زیست که شایسته آدمیت است. اما همچنان آزموده شد. ابتدا بین مردم احترام یافت، اما از آن گذشت. سپس به عشق و خانواده دست یافت، اما باز نیز آزموده شد و محبتی را که به آن انس گرفته بود، فدای شرافت کرد.این، داستان آزمون‌هایی است که بر سر راه آدم‌هاست تا ضمیر خود را به‌ نمایش بگذارند. برخی روشنایی درون خود را به جهان و مردم می‌تابانند و برخی تا جایی که توان دارند خباثت و پستی را ارزانی جامعه می‌کنند. انسانی می‌تواند بدون هیچ پیوند خونی چنان پدرانه با دخترکی بینوا الفت بگیرد که به محض از دست رفته دیدنش از دنیا دل ببرد و انسانی دیگر تمام پیوندهای خونی با فرزندانش را زیر پا می‌گذارد و آنان را رها می‌کند و یا اجاره می‌دهد. عبارات بسیار محکم و استوارند و توصیف‌ها به‌خوبی در ذهن مجسم می‌شوند. نویسنده به تاریخ وفادار است و تجربه زیسته خوبی از جامعه موردبحث خود دارد. او حتی درباره زبان بینوایی هم سخن می‌گوید؛ زبان پست‌ترین مردم جامعه.نویسنده برای انقلاب و هشیاری توده‌ها و رشد جامعه بسیار ارزش قائل است و به هر بهانه‌ای فضایل انقلاب را برمی‌شمرد.وقتی سفر را به تجربه پیوسته زنده شدن و مردن همانند کرده بود، وقتی از  بدبختی آنکه میراثش ظلمت است سخن گفته بود، وقتی از عشق خدا که سرتاسر وجود ژان والژان را فراگرفته بود، نوشته بود، وقتی از نظام عدل الهی و تاثیر ناله‌های اسرارآمیز ملت‌ها در تغییر جهت عالم سخن گفته بود تصور کردم نویسنده عارفی به تمام معناست.هر بند از این داستان در وجود من احساسی متفاوت را برانگیخت؛ اندوه، لذت دیدن عشق، نفرت و حسرت، به‌خصوص حسرت؛ حسرت اینکه کاش قلمی متعهد پیدا می‌شد و انقلاب ما را که انفجار نور بود، به تصویر می‌کشید و می‌ستود.کاش کسی می‌آمد و از آزادمردان و فداکاران ایرانی می‌نوشت.</description>
                <category>حسینی</category>
                <author>حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Feb 2024 21:52:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ربه کا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93528217/%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7-bhhzu4pzaaql</link>
                <description>کتاب ربه کا نخستین تجربه صوتی بود. نخستین داستان بلندی بود که می‌شنیدم. البته هیچ‌چیز جای کتاب و خواندن و نوش کردن کلمات را نخواهد گرفت، اما تجربه بدی نبود. توصیف‌ها چنان عینی و ملموس بود که می‌توانستی همراه شخصیت تک‌تک لحظه‌ها را لمس کنی؛ گرمای سواحل مونت کارلو و بوی گل‌های مندرلی و سرمای کتابخانه مندرلی در بامدادهای بهاری را. می‌توانستی نسیم دریا را وقتی از صخره‌های کنار ساحل مندرلی بالا می‌رفتی، حس کنی. می‌توانستی کف‌هایی که کناره دریا را سفید کرده، در ذهنت مجسم کنی. می‌توانستی حس ترس و گم‌شدگی را در راه‌روهای بخش غربی بچشی و در تاریکی اتاق‌های آن بخش نفس کم بیاوری. نویسنده قلم قدرتمندی داشته، چنان‌که حتی فرآیند ترجمه و آسیب‌های بسیار آن نتوانسته از جذابیت آن بکاهد.اولین چیزی که در این داستان توجهم را جلب کرد، بازی نویسنده با نام برای نشان دادن جایگاه اجتماعی شخصیت‌ها بود. شخصیت زن راوی داستان، دختر جوانی که خدمتکار مخصوص زنی آمریکایی است و در مونت کارلو با آقای دووینتر آشنا می‌شود و بعد از مدت کوتاهی با آقای دووینتر ازدواج می‌کند، هیچ نامی ندارد. نویسنده از این ترفند برای نشان دادن جایگاه پست اجتماعی این زن در بین مردم استفاده کرده و همین طور به‌خوبی دیدگاه مردم، حتی خدمه مندرلی به این زن را نشان داده است. در مقابل، شخصیت ربکاست. شخصیتی که در داستان حضور ندارد، اما قهرمان داستان است؛ ربکای زیبا، شجاع، مدیر و پرآوازه. زنی که همگان او را می‌ستایند و همین ستایش‌های بی‌حد و مرز و عشق همگان به یک مرده، راوی داستان، خانم دووینتر جدید را می‌آزارد و همچنین داستان را پیش می‌برد. داستان تعلیق خوبی دارد و این کشش تا آخرین بند داستان به‌قوت خویش باقی است. داستان صبغه‌ای جنایی دارد و فرازها و فرودها و دلهره‌هایی حساب‌شده حس کنجکاوی مخاطب را برمی‌انگیزد و مخاطب را تا پایان همراه خود می‌کند.شخصیت‌پردازی قوی است. طیفی از شخصیت‌ها با ویژگی‌هایی منحصر به‌فرد در داستان حضور دارند؛ از شخصیت تااندازه‌ای معصوم و کودکانه راوی داستان تا شخصیت جذاب ربکا و شخصیت پیچیده خانم دانورس. اما این شخصیت‌ها دستخوش تغییر می‌شوند. راوی به‌قول خودش یک‌شبه بالغ می‌شود. همان یک شبی که پرده از شخصیت دوگانه و سیاه ربکا برداشته می‌شود و شخصیت مرموز آقای دووینتر زلال می‌شود. و وقتی پرده‌ها فرو می‌افتد، مخاطب متوجه می‌شود که نویسنده از تمام ابزارها برای نمایش شخصیت‌ها بهره گرفته، مثلا با نمایش ظرافت و تجمل وسایل اتاق‌ها پوسته ظاهری شخصیت ربکا را نشان داده و با تاریکی و خفقان اتاق‌ها شخصیت درونی او را به تصویر کشیده.هنگام گوش دادن به داستان متوجه شدم متاسفانه رمان‌های ترجمه خیلی به دستور زبان فارسی در نگارش افعال توجه ندارند؛ چنان‌که اغلب فعل‌ها بدون قرینه حذف شده‌اند.بعد از آناکارنینا این چندمین داستان خارجی است که متوجه شدم به موضوع خیانت به ازدواج آن هم از سوی زن پرداخته است. ظاهرا این موضوع در همان غرب بی‌قید نیز روزگاری موضوع منفوری بوده، اما این روزها متاسفانه به‌منظور عادی‌سازی وارد داستان‌ها و رمان‌های وطنی نیز شده.چند فصل ابتدایی داستان حس کنجکاوی مرا برانگیخت تا فیلم‌هایی که براساس این رمان ساخته شده را تماشا کنم. با جست‌وجو در گوگل متوجه شدم دو اثر سینمایی براساس این داستان ساخته شده اولین آن‌ها را هیچکاک در سال ۱۹۴۰ به تصویر درآورده است. دیگری در سال ۲۰۲۰ به کارگردانی بن ویتلی ساخته شده است. از روی کنجکاوی ابتدا فیلم دوم را باز کردم، اما متاسفانه فقط چند دقیقه را توانستم تحمل کنم و به نظرم فاصله زیادی با متن داستان داشت. سپس دقایقی از اثر هیچکاک را تماشا کردم،‌ ظاهراً اقتباس هیچکاک به متن نزدیک‌تر است و پیوند بهتری با داستان دارد.یک سوال که ذهنم را حسابی مشغول کرده این است که چرا روی جلد کتاب نوشته ربه کا؟ مگر ربکا چه ایرادی دارد؟</description>
                <category>حسینی</category>
                <author>حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Feb 2024 21:48:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقیقت آن طور که میسون باتل گفت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93528217/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%A2%D9%86-%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B3%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%84-%DA%AF%D9%81%D8%AA-opfkzczebo6c</link>
                <description>نوشتن درباره کتاب حقیقت آن طور که میسون باتل گفت کمی سخت است. راستش نمی‌دانم از کجا باید شروع کنم. تصور کنید می‌توانستید احساسی را که دیگران در وجودتان ایجاد کنند، ببینید. فکر کنید هر حسی رنگی مختص به خودش داشت. احتمالا دنیای جالبی می‌شد، نه؟ اما برای میسون جالب نیست؛ شاید حتی گاهی زجرآور است به‌خصوص که بیشترین رنگی که می‌بیند سبز کثیف و زشت است. میسون خیلی مشکل دارد، خیلی عرق می‌کند و نمی‌تواند ذهنش را روی یک مسئله متمرکز کند و از همه مهم‌تر نمی‌تواند درست بخواند چون اختلال خوانش پریشی دارد. میسون، خیلی تنهاست؛ چراکه تنها دوست میسون مدتی پیش مرده و میسون آخرین نفری بوده که او را زنده دیده و اولین کسی بود که جسد او را پیدا کرده است. پلیس مرتب از میسون درباره اتفاقات آن روز می‌پرسد و از او می‌خواهد حوادث آن روز را بنویسد، اما میسون نمی‌تواند.حالا دو فصل از مرگ دوست میسون گذشته و بالاخره میسون دوست جدیدی پیدا کرده، اما یک روز دوست تازه میسون، کالوین گم می‌شود و سیل سوالات پلیس بیشتر از قبل میسون را آزار می‌دهد. و حالا بعد از گذشت روزهای بسیار از مرگ بنی، میسون تازه متوجه معنای نگاه &quot;از دیدنت غمگینم&quot; مردم را می‌فهمد و می‌اندیشد: &quot;آن‌ها تمام این مدت فکر می‌کرده‌اند من بنی را کشته‌ام&quot;. این دردناک‌ترین بخش کتاب بود، پسری حدودا یازده دوازده ساله دو سال تمام بار نگاه &quot;از دیدنت غمگینم&quot; را به دوش می‌کشد و یکباره با فهمیدن مفهوم این نگاه فرو می‌ریزد و فقط می‌خواهد به همه بفهماند گناهی ندارد.داستان با معرفی شخصیت اصلی داستان، یعنی میسون شروع می‌شود و با اولین گره‌افکنی داستان در همان چند بند اول داستان و با این جمله رخ می‌دهد: &quot;بچه‌ای مثل من نباید توی مسابقه هجی شرکت کند&quot;. و خواننده مشتاقانه می‌خواهد بفهمد بچه‌ای مثل میسون چطور بچه‌ای است. این گره‌افکنی با یادآوری مرگ بنی، دوست میسون ادامه پیدا می‌کند و نامعلوم بودن حقیقت پشت مرگ بنی این گره‌افکنی را تقویت می‌کند.داستان از زاویه اول شخص روایت می‌شود؛ یعنی ما از نگاه میسون حوادث را پی‌ می‌گیریم.این داستان عاشقانه نیست، ولی در آن محبت موج می‌زند. محبتی که آدم‌ها را سرپا نگه می‌دارد. این داستان جنایی نیست، اما جنایتی در آن رخ داده که بر اثر یک شیطنت کودکانه رخ داده است. نوشتار داستان با سبک گفتار یک بچه دوازده سال مطابقت دارد و حضور نویسنده حس نمی‌شود؛ همه‌اش میسون است که دارد نقش‌آفرینی می‌کند و این قوت قلم نویسنده را به رخ می‌کشد.توصیف‌‌ها از باغ سیب، انباری، ایوان و کرامبل‌دان (خانه‌ میسون) زیبا و دل‌نشین است، به‌طوری که هر لحظه می‌توانی خودت را با میسون و کالوین در این مکان‌ها ببینی.نویسنده به‌خوبی توانسته احساسات یک پسر بچه مشکل‌دار و تنها را منتقل کند و خواننده را درگیر کند. یک جاهایی با داستان گریه کردم. شاید برای مرگ بنی، برای اندوه پدر و مادر بنی، برای تنهایی میسون و شاید بیشتر  برای معنای نگاه از دیدنت غمگینم.پایان تااندازه‌ای شاد و امیدوارکننده داستان، این حقیقت را که زندگی ادامه دارد، به خواننده القا می‌کند. درواقع نور امیدی که به قلب شخصیت‌ها می‌تابد، اهالی کرامبل‌دان را زنده می‌کند و به زندگی برمی‌گرداند.</description>
                <category>حسینی</category>
                <author>حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Feb 2024 21:45:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهوه سرد آقای نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93528217/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-tybubcy2kfpn</link>
                <description>همان خط اول کتاب قهوه سرد آقای نویسنده را که خواندم، دلم را زد. کتابی که به زبان محاوره چاپ شده باشد نوبر است. این جمله مدام توی ذهنم چرخ می‌خورد. رگ پاسداری از زبان معیارم حسابی باد کرده بود. اصلا دلم به خواندنش نبود. باوجوداین باید می‌خواندم. داستان از اعتراف به یک عشق شروع می‌شد؛ عشق پسربچه‌ای نابالغ به زنی جوان. هرچند کمی باورش دشوار بود، ولی تلاش کردم به آقای نویسنده اعتماد کنم. خواندم و خواندم تا فهمیدم سبک نویسنده برای نشان دادن داستانش استفاده از دو زبان محاوره و معیار بوده است. درواقع آنچه شخصیت اصلی ماجرا می‌نگاشته با زبان محاوره نوشته شده و شرح داستانی که برای این شخصیت و دوستانش رخ داده، با زبان معیار نگاشته شده است. پیش‌تر که رفتم به داستان علاقه‌مند شدم. آرمان، یعنی همان شخصیت اصلی داستان که از قضا نویسنده هم هست، همه حرف‌ها و مکنونات قلبی‌اش را به زبان داستان بیان می‌کند. آرمان قصه‌پرداز خوبی است و البته گاهی تشخیص اینکه دارد داستان می‌بافد یا حقیقت را بیان می‌کند بسیار سخت است. داستان اصلی از کافی‌شاپ شروع می‌شود؛ جایی که مارال، دوست و درواقع معشوق آرمان، شروع می‌کند به خواندن دست‌نوشته‌های آرمان یعنی همان فصل اول کتاب. مارال گیج می‌شود. پس از آنکه سال گذشته خواستگاری آرمان را رد کرد، آرمان غیبش زده بود. حتی همه معتقد بودند آرمان از دنیا رفته است. و حالا نامه‌هایی از آرمان، روح و روان مارال را به هم می‌ریزد. مارالی که مطمئن است آرمان نمرده، مارالی که از پاسخ منفی به آرمان پشیمان است. مارال داستان‌های آرمان را دنبال می‌کند و به تیمارستان می‌رسد. با بیمارانی روانی آشنا می‌شود که عجیب‌اند. شک‌های مارال و نامه‌های آرمان، مارال را به خانه‌باغی می‌کشاند و آنجا پرده‌ها کنار می‌رود. یک قهوه سرد انتظار مارال را می‌کشد. از همان قهوه‌هایی که هر وقت با آرمان زمان می‌گذارند سرد می‌شد و با این حال خوردنش برایشان دلچسب بود. اما این قهوه بلیت یک‌طرفه‌ای بود که نگار برای فرستادن مارال به آن دنیا آماده کرده بود.داستان در مجموع جالب بود. پر از داستان‌هایی که ذهن باز نویسنده را نشان می‌داد. تم معماگونه داستان به‌نوعی قلاب داستان بود و خواننده را تا آخر با خود همراه می‌کرد. در پایان داستان هم شاهد خلاقیت نویسنده برای ترغیب خواننده به بازخوانی داستان هستیم. </description>
                <category>حسینی</category>
                <author>حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Feb 2024 21:43:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا با خودت ببر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93528217/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%A8%D8%B1-mlf0jxmouffw</link>
                <description>کتاب مرا با خودت ببر رمانی است تاریخی با طعمی عاشقانه. شیعیان همچنان درگیر نشیب‌وفرازهایی هستند که حکومت بر ایشان اعمال می‌کند. فضای اختناق‌آور دوران عباسی در کنار امامت اولین امام در سن کودکی، باورهای شیعیان را دچار تزلزل کرده است. در این بین جوانی از شیعیان عاشق می‌شود و عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها. ابراهیم دمشقی پله‌پله نردبان عشق را بالا می‌رود و به آمالش دست می‌یابد، اما شیرینی وصال دیری نمی‌پاید و ابراهیم با معجزه‌ای از بند تزلزل رها می‌شود و به بند عباسیان گرفتار می‌شود. معجزه‌ای که اگرچه دور از ذهن نیست از آنجا که پایه‌های حکومت عباسی را به لرزه می‌اندازد، دروغ معرفی می‌شود. معجزه‌ای که نه فقط قلب ابراهیم را روشن می‌کند، چراغ راه بسیاری از شیعیان می‌شود.داستان اگرچه عاشقانه‌ای شیرین داشت، به هر مناسب گوشه‌ای از فضایل، مناقب و مظلومیت امام جواد علیه السلام را معرفی می‌کرد.</description>
                <category>حسینی</category>
                <author>حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Feb 2024 21:37:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعبل و زلفا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93528217/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B9%D8%A8%D9%84-%D9%88-%D8%B2%D9%84%D9%81%D8%A7-ihifb7ihcryi</link>
                <description>برای من دعبلِ ابتدای داستان، بیش از آنکه شخصیتی حقیقی باشد یک نماد بود. نماد تک‌تک شیعیان در هر دوره و زمانی به‌ویژه دوران حاضر. شیعیانی که همواره پای تشیع‌شان می‌لنگد. هم شیفته اهل بیت و امام زمانشان هستند، هم درگیر دنیای فریبنده صاحبان قدرت. بیشترشان به قول سهراب خرده هوشی دارند و سر سوزن ذوقی، اما اغلب استعدادشان را هدر می‌دهند. اغلب به جای نشر معارف اهل بیت یا درگیر مسائل کم ارزش روزمره می‌شوند یا دچار کمال گرایی افراطی شده، منتظر الهامات خاص می‌مانند. اما توجه خاص یکی از یاران امام کاظم علیه السلام، دعبل را از تاریکی دنیای عباسیان نجات می‌دهد و به روشنایی رستگاری می‌رساند.کتاب دعبل و زلفا عاشقانه‌ای پر فراز و نشیب است که در دوران پر خفقان عباسی می‌گذرد. رنج‌ها و مصائبی که این دو دلداده از سر می‌گذرانند آن‌ها را برای شیعه بودن آبدیده می‌کند.و باز عشق است که ضمیمه داستان می‌شود و داستان را از بُعد تاریخی_مذهبی خارج می‌کند.عشق می‌آید و دعبل را شفا می‌دهد. عشقی که نردبان آسمان است و دعبل را تا بهشت همراهی می‌کند.هرچند درمجموع داستان گاهی خسته‌کننده بود، برای من زیباترین قسمت داستان جایی بود که دعبل برای امام رضا شعرهایش را خواند.</description>
                <category>حسینی</category>
                <author>حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Feb 2024 21:33:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>