<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پاراگراف|حنانه سندگل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_93571708</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 22:29:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3722419/avatar/atLT24.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پاراگراف|حنانه سندگل</title>
            <link>https://virgool.io/@m_93571708</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اگر شما جای من بودید، چه می‌کردید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%AF-kq9iqa3mived</link>
                <description>امروز از آن روز‌هاست که من سوال دارم و اگر شما جای من بودید چه می‌کردید؟موضوع از این قرار است که برای پروژه‌ی جشنواره خوارزمی ( یکی از جشنواره‌های متوسطه اول هست که در محور های مختلف هنر، ریاضی، علوم و...برگزار می‌شود و سه مرحله شهرستان، استان و کشوری دارد که توسط دبیران هر درس به عنوان معلم راهنما پیش می‌روند) اتاقم به مدت یک ماه در اختیار دبیران و دانش‌ آموزان بود و دیروز برای انجام کاری رفتم آنجا که متوجه شدم کمترین اتفاقی که می‌توان تعریف کرد وقوع زلزله است.همه‌چیز بهم ریخته، میزها جابه جا شده، سه راهی سیستم نبود،کتابخانه بهم ریخته و...و درپاسخ به اعتراضم، مدیر گفت: الان که بیکاری پس خودت تمیز کن.</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 08:55:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شخصیت مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-vyrzrzsapj7z</link>
                <description>امروز از بچه‌های کلاس خواسته بودم تا برای تکلیف داخل کلاس؛ تیپکال مادر‌های ایرانی را توصیف کنند و شخصیتی برای مامان خود بسازند.یکی از بچه‌ها، مادر خود را  شخصیت بد داستان تبدیل کرد چون به نظرش، کسی که خشونت کلامی و لحن انتقاد گونه دارد، به درد شخصیت خوب داستان نمی‌خورد.و دیگری، مادرش را شخصیت مثبت و اصلی داستان که شاهزاده شهر پریان بود، تبدیل کرد وبه نظرش رفیق‌ترین آدم دنیا، مادر اوست.شاید بهتر است برای کودکانمان که فقط قد کشیدند، کمی بیشتر مهربانی و همدلی کنیم، آنها هنوز فرق بین دوستی خاله خرسه و دوستی حقیقی را نمی‌بینند.</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 12:53:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر ادامه دادن در روزهای سخت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-wzm66rtrkwba</link>
                <description>احتمالا برایتان پیش آمده که دچار مشکل‌خانوادگی،سوگ  و بدهی یا هرچیز دیگر شده باشید و تمرکز کافی برای انجام پروژه یا وظایف خود ندارید.انگار که یک کوه غم سنگین روی سینه‌تان چسبیده و هرگز جدا نمی‌شود.در این مواقع چند راه‌پیشنهادی که البته تجربه‌‌ی خودم است پیشنهاد می‌کنم، امیدوارم که در مواقع دشوار به کارتان بیاید.۱.افکارتان را روی کاغذ پاره بنویسید: هرچیزی که هستند و آزارتان می‌دهد را بنویسید. منظور انشا نیست حتا خط خطی، فهرستی از فحش‌های آبدار، هرچیزی که بشود این حس خفه را دفن کرد.۲. اگر در محیط کارتان حیاط، فضای سبز یا حتا چند تا گلدان دارد؛ برای لحظه‌ای به آن‌ها پناه ببرید و از رنگ سبزشان کمی آرامش به خود تزریق کنید.۳. پنجره اتاق خود را باز کنید و چند نفس عمیق بکشید.۴. با یک نفر که مورد اعتماد شماست در محیط کاری صحبت کنید.۶.لیوان آب دم دستتان باشو واز مصرف نوشیدنی‌های کافئین‌دار پرهیز کنید.</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 13:22:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب لباس فرم مناسب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D9%81%D8%B1%D9%85-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8-mh1hts4hf1io</link>
                <description>لباس فرم از آن چیز‌هایی است که حداقل ۸ساعتی از وقتتان را در آن می‌گذرانید مانند کفنی که قابلیت شست‌و شو و تعویض دارد.حالا چه عواملی باعث می‌شود که در این کفن کارمندی حس راحتی داشته باشید و عمر طولانی تری داشته باشد؟۱. انتخاب پارچه و جنس مناسب: باور کنید قیمتِ کارمندی فرم اداری مستلزم جنس، ایستایی و دوخت خوب آن نبوده است و ممکن است ناگهانی پاره شود و در گرمای تیرماه، بوی ناخوشایند از شما تراوش شود.۲.استفاده از مدل‌هایی که هیچ وقت قدیمی نشوند: گاهی اوقات طراحان فرم‌های اداری به منظور ایجاد تنوع، تصمیم به ابداع و خلق مدل‌هایی می‌کنند که فقط به درد آژانس‌های مسافرتی و یا شرکت‌های تازه تاسیس می‌خورد که البته بعد از مدتی هم کارایی خود را از دست می‌دهد و هم حس راحتی با آن ندارید.۳.رنگ پارچه: استفاده از رنگ‌های خنثی مانند خاکستری، مشکی، سرمه‌ای و مدل‌های راه راه دیپلمات از آن مدل هایی است که برای هیچ وقت کارایی و زیبایی خودشان را از دست نمی‌دهند.استثنا: یک مورد استثنا هم داریم، آن هم وقتی است که شمامعلم ابتدایی و یا مهدکودک هستید که بهتر است استفاده از رنگ‌های تیره را کناری بگذارید و از رنگ‌های شادی چون سبز، ارغوانی،خردلی، صورتی، آبی و ... را با توجه به رنگ پوست خود انتخاب کنید.۴. کوتاه و بلند بودن فرم: اگر در محیط کاری مردانه کار می‌کنید، قدتان بلند است و یا علاقه‌ای به پوشیدن لباس‌های کوتاه ندارید پس اندازه‌ی فرم را حتما در نظر بگیرید.</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 09:06:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وزارت ناساختارمند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-xroofk2dntsp</link>
                <description>اگر فکر می‌کنید که آموزش و پرورش یکی از ساختارمند ترین ارگان‌های دولتی است بهتر است بگویم کاملا در اشتباه هستید.ساختاری که از بیرون به نظر سازمان‌یافته می‌آید اما از داخل دچار موریانه‌ی دخالت‌، بی‌سوادی‌ و هزارپا بخشنامه‌‌ها شده که قادر به بهره‌وری بیشتر نیست.از یک طرف حقوق کارکنان که چندسالی از تورم عقب‌‌ است و از طرفی کیفیت آموزش که هنوز در مرحله‌ی دیتا و سیستم چند سال پیش‌ مانده است که در مقایسه با سیستم‌های آموزشی کشور‌های پیشرفته، درجا زدن است. برای دست‌یافتن به نتیجه‌ای که ناشی از عملکرد مثبت باشد دست‌ آویز بخشنامه‌های زود گذر، فاقد عمق و چند‌‌پاره شده اند مانند دوپامین موقتی است که فقط برای چند مدت خوب است و کیفیتِ تدریس و پرورش را دچار نوسانات بیش از پیش کرده است.کلاس درسی که از سال‌های کرونا تا به الان نه محتوایش عوض شده و نه تکنولوژیش.</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 11:16:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ جدید الورود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF-wvmdvfgdiwcr</link>
                <description>اگر برای اولین بار وارد فضای آموزشی و مدرسه جدید شدی، این چند نکته را دریاب.۱.برای شناخت روحیه‌ی مدیر و کادر آموزشی حتما با دبیران که در آن مدرسه کار می‌کنند، اولیای دانش‌آموزان و کادر سابق که آنجا مشغول به کار بودند، صحبتی داشته باشید.۲. تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیز‌ها: همیشه به شایعاتی که در مورد مدرسه می‌گویند، گوش کنید چون معمولا درست است.۳.خود دانش‌آموزان برگ برنده‌ای برای آشنایی بیشتر با محیط هستند زیرا تمامی سوراخ و سنبه‌ها مدرسه را مانند کف دستشان می‌شناسند.</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 12:24:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودتجربه ‌گری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-qgo0gaqzphoy</link>
                <description>همیشه به عنوان معلم قرار نیست آن چیزی که شما دوست دارید، او هم دوست بدارد.آن مسئله‌ ریاضی که برای شما سخت است، برای او هم سخت باشد.گاهی به عنوان یک انسان کمی تحصیل‌کرده‌تر و یا بزرگ‌تر حس می‌کنیم که ما صلاحش را بهتر می‌دانیم و در خشت خام می‌بینیم که چه اتفاقی می‌افتد ولی در واقع باید بگذاریم که دانش‌آموز به خصوص نوجوان آن‌را بچشد و لمس کند تا درس لازم را از بر شود.</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 13:15:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر کارزاییدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D9%87%D9%86%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF%D9%86-mkvomvf4pfvq</link>
                <description>کنترل کردن کلاس در ماه های بعد از عید نوروز جزو سخت‌ترین کارهاست و حتا می‌توان با کار در معدن هم مقایسه‌اش کرد.چرا؟ چون دانش‌آموزان نه آن اخلاق خوب قبل از عید را دارند و نه دیگر رودروایسی.و از طرفی درس‌ها هم غالبا تمام شده است. و هرچه سن دانش‌آموزان کمتر باشد این موضوع بیشتر خودش را نشان می‌دهد اما با چندتا کار می‌توان این موضوع را ختم به خیر کرد.۱. ساعت‌های اول که هوا هم مطبوع‌تر است، آن‌ها را داخل حیاط ببرید و کلاس را برگزار کنید.۲.هنگام مرور درس‌ها، فضای رقابتی و گروهی ایجاد کنید که باتوجه به رده سنی با هم فرق می‌کند.۳.صبحامه سلامت داخل حیاط برگزار کنید، شاید یک زیرانداز باشد و دوتا چیپس و پفک ولی برای آتها بسیار ارزشمند است.۵.کاردستی.های جدید یاد بدهيد. و هزاران کار دیگرکه با کمی حوصله و زیرکی می‌توان انجام داد.</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 13:48:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تربیت تک‌بعدی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%DA%A9-%D8%A8%D8%B9%D8%AF%DB%8C-dtobe8c4uikx</link>
                <description>تا به حال شده که فرزندتان با خوشحالی به خانه‌ بیاید و بگوید: &quot;سلام مامان، امروز من برای گروه سرود مدرسه انتخاب شدم.&quot;واکنش شما چیست؟ آیا بعد از آفرین گفتن ظاهری در دل، یاد‌آوری از درس عقب‌افتادن، کارهای اضافی، نمره پایین به دلیل عدم حضور در کلاس و هزاران چیز دیگر یادتان نمی‌آید؟ و البته منتظر فرصتی برای گلایه‌اش از گروه سرود و اعضا می‌مانید و با گفتن: &quot;دخترم مهم درس خوندن هست، اصلن انصراف بده.&quot; ضربه‌ی نهایی را وارد می‌کنید.ولی این وسط‌های کار یادمان باشد که هدف از تربیت فرزند، تبدیل او به یک موجود تک‌بعدی نیست بلکه کم‌ترین چیزی که در آن گروه سرود درب‌و داغان مدرسه یاد می‌گیرد؛ مشارکت در کار گروهی، مسئولیت پذیری، افزایش دامنه ارتباط، دفاع کردن از حق و مهم‌تر از همه کسب تجربه است.اختیار دست خودتان است اما برای تربیت یک انسان همه‌فن حریف فقط درس جوابگو نیست.</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 12:52:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه ساز مدیر را کوک کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%88%DA%A9-%DA%A9%D9%86%D9%85-aoqzu7we430s</link>
                <description>اگر ارتباط موثری با مدیر ندارید و نمی‌توانید حرفتان را به کرسی بی‌منطقی مدیر بنشانید این تجربه مخصوص شماست.( چه قدر شبیه ریلز اینستگرام شد.)در ابتدا به مدیر و بالادست خود حق بدهید که به حرف‌های شما گوش ندهد. حکایت شما و مدیر همان داستان باتجربه و بی‌تجربه است تا وقتی که شما تجربه کافی کسب نکرده و خودتان را ثابت نکرده باشید، ضمانت کافی برای اثبات خود ندارید.و نکته‌ی بعدی این است که در ماه‌های اول مشاهده‌گر باشید. مشاهده گر محیط، ارتباط‌های انسانی، اخلاقیات اطرافیان و البته کارمندی که بیشترین تاثیر را بر روی مدیر مجموعه می‌گذارد.لازم نیست که رفتار آن کارمند نمونه را تقلید کنید بلکه با رایزنی با همان کارمند‌ محبوب در به کرسی نشاندن حرف‌هایتان گام مثبت بردارید.</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 10:00:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معجزه‌ی به اسم صدا کردن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-lacum2ius1tl</link>
                <description>شاید برای شما هم در جمع‌های خانوادگی و محیط کاری پیش آمده است که با نام کوچک صدایتان کنند.نحوه‌ی بازخورد شما در مقایسه با زمانی که با فامیلی خود خوانده می‌شوید، چه فرقی می‌کند؟احساس اینکه مانند خانواده با شما برخورد می‌شود و  صمیمت ایجاد شده و مورد قبول آن فرد یا گروه قرار گرفته‌اید.پس همین مورد را تعمیم بدهیم به نوجوانان.وقت‌هایی که به نوجوان، شخصیت بدهیم و او را با اسم کوچک صدا بزنیم، تاثیرات به مراتب شگفت آوری نسبت به زمانی که فامیلیش را صدا می‌زنیم، ایجاد می‌کند.لازم به باز کردن پرانتز هم هست که اسم کوچک صدا زدن باعث بی حرمتی یا به قولی&quot; رو باز شدن&quot; نمی‌شود که بالعکس گاهی باعث افزایش اقتدار و البته محبوبیت در میان نوجوانان می‌شود.</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 11:10:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه عملی در قالب آچار فرانسه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D8%A2%DA%86%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%87-j30jvhc4c9h0</link>
                <description>تذکر : من را بدون سیبیل تصور کنیداگر معلم هستی یا علاقه ای به معلمی داری و با وجود حقوق کم هنوز هم برای تربیت، قلبت می تپد. این نوشته واین کانال برای توست. جایی که بعضی تجربه های ریز اما موثر بیان می شود و کار را باب دل در می آورد، آن طور که همیشه تصورش می کردی.بیاییم از یک معرفی با خود شروع کنم. من حنانه هستم 27 ساله که پنج سالی هست با سمت معاون پرورشی در مدرسه های مختلف از جمله نمونه دولتی، روستایی، پسرانه، دخترانه و... شهرم کار می کنم و در این چندسال متوجه شدم بعضی مسائل و موضوعات برای همکاران تازه ورود یا حتا والدین آسیب زا شده وقادر به حل آن نیستند. به عنوان مثال دلیل لجبازی دانش اموز کلاس هفتمی سرکلاس و حرف گوش نکردنش.البته که هزاران  کتاب منتشر و میلیون ها مقاله در سیویلیکا و نورمگز نوشته شده  وخواهد شد ( من هم در این لحظه می نویسم)اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟چرا که اگر تجربه بود حرفی از مسئله نبود واین شد زیربنای این موضوع نوشتنم.هرچند که شاید با خود بگویید:پرورشی؟ دبیر ریاضی یا یک مدیر بهتر نمی تواند تجربیات خود را منتقل کند؟ درست است اما  راستش را بخواهید، مدیر من وقتش را ندارد و معلم ریاضی مان هم درگیر تصحیح کردن اوراق امتحانی است. می شود به من آچار فرانسه مدرسه به عنوان یک تربیون تجربه نگری اعتماد کنید ؟ شاید خوشتان آمد و یا توانستید یک موضوع کوچک را حل کنید.</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 10:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسش هایی در باب حماقت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%82%D8%AA-b2wvi5c8yw01</link>
                <description>حماقت؛ شاید نام فرشته ای باشد.حماقت چیست ؟از کجا می آید؟وقتی حماقت می کنیم چه شکلی می شویم؟ریشه حماقت چیست؟یک موقعیت را نام ببرید که بتوان حماقتش خواند؟می توانید برایم بگویید؟ دقیقن اولین چیزی که به ذهنتان رسید.چند وقت از آن می گذرد؟چه حالی دارید؟برای خودم گوش کردن به حرف های انسان هایی بود که زندگی را از نگاه دیگری می دیدند که ضربه ی سختی  از ان خوردم.بقیه مطلب در روز های بعدی</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 11:43:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلدان نامرئی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%DA%AF%D9%84%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A6%DB%8C-svmcg5ccgf7j</link>
                <description>هرکس نظری داد. یکی گفت :گلدان خوشگلی است. و دیگری گفت: بهتر از این نمی شود.آن یکی گفت:باید برای خانه هم یکی بگیرم.  نوبت به تو می رسد تا دهانت را باز می کنی که حرفی بزنی، می پرند وسط حرفت مانند یک موشک هسته ای. ته چاه گلویت خشک می شود. خودت را به نفهمی می زنی. تنها کاری که توانستی تا به الان یاد بگیری.خب که چی نباید یاد بگیری از حقت دفاع کنی. تازگی ها شجاعت به خرج می دهی، سر به اعتراض میزنی: ای بابا پس من چی؟در جوابت می گویند: (باز شروع کرد) چیز مهمی نیست دیگه! این قدر سخت نگیر.با خودت ور می روی که متقاعد شوی با روانشناس حرف بزنی.من: خب؛مثلن برم پیش روانپزشک بهش چی بگم، منو نادید می گیرن! نمی خنده به ریشم که اینم شد مشکل! هزار نفر میان ومیرن توی این مطب بعد تو میگی چرا منو نادیده میگیرن. تازه کدوم یک از روانشناس ها دوروبر، آدم حسابین؟باور کن یک پولی هم می گیرن وپشت سر به ریش من وتو هم می خندن.اما بالاخره فشار می آید و می بینی نشسته ای روبه روی روانشناس.با این پا وآن پا کردن، نگاهش میکنی و سفره ی دل را به ازای پول برایش پهن میکنی.می گوید: ریشه در بسیاری چیزها دارد از گروه نادرستی که در کنارشان قرار گرفتی تا کمبود اعتماد به نفس در خودت.من: برای من کدام یکی است؟: شاید هر دو.من: اما همه از من فرار می کنند، همانطور که از کرونا.: می ترسی!: از چی؟:از خودت.</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 18:11:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاس درس کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-plkaemkjsycd</link>
                <description> چندسالی از معلم ریاضی شدنش در این شهر می گذشت.  اهل این شهر نبود اما آشیانه کرد بود وریشه اش از این شهر شده بود. طوریکه شهر را چشم بسته هم بلد بود.عاشق دانش آموزان پر تلاشی بود که راه خودشان را پیدا کرده بودند وبی توجه به حرف های دیگران برای موفقیت می جنگیدند. تا اینکه جنگ شد و پرپر شدن فرزندان میناب.  از آن روز به بعد؛ کلاس ها مجازی شدند و بستر شاد آمد با همه ی نواقصش. یاد چند دانش آموزش در روستاهای دور افتاد که در&quot;شاد&quot; تکلیف نمی فرستادند، دختران باهوشی که اگر حمایت می شدند کم از رتبه های برتر کنکور نداشتند. از مدیر مدرسه پرس وجو کرد و فهمید که اینترنت برایشان ضعیف است ویا دسترسی به گوشی ندارند.خوب می دانست که اگر جنگ هزینه ای داشته باشد اولین ضربه اش آسیب به دخترانی است که نمی توانند با کیفیت کلاس حضوری درس را بخوانند.نگاهش به  عالیه؛دختر نوجوانش افتاد که با جدیت برای کنکور درس می خواند، دانش آموزانش هم مانند دختر خودش. چگونه می توانست اجازه دهد  که غم به چشمانشان بیاید و از درس هایشان عقب بمانند.  دستش به انجام خیلی کارها نمی رسید اما یک کار را که خوب می دانست آن هم ریاضی بود. پس فکری کرد و  با حمایت همسرش که او هم فرهنگی بود،تصمیم گرفتند که هر روز هفته به یک روستا در حاشیه مرز تجن بروند وبه رفع اشکال درس ریاضی بپردازد. در یک روستا مسجد محل؛ مدرسه بود و در روستایی دیگر؛ کارگاه خیاطی مادر یکی از دخترها.آسمان نگاه می کرد،  پل خاتون کل می کشید و تجن می نوشت این کلاس درس کوچک را.تقدیم به سرکارخانم نفیسه صاحبی معلم ریاضی گرانقدر دبیرستان نمونه دولتی  مهدیه شهرستان سرخس و همسر محترم جناب آقای کاظم نوری</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 17:11:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشمزه‌ی بی‌خاصیت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%85%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B5%DB%8C%D8%AA-anlg2ww6zqcc</link>
                <description>تا به حال سوال شده براتون که چرا با وجود پیش‌رفت راه‌های ارتباطی‌‌و در دسترس‌بودن انواعِ موادغذایی در همه‌ی‌فصل‌های‌سال؛ هنوز غذایِ جدیدی اختراع نشده.به خصوص این صد سال اخیر که با جنگِ جهانی شروع شد اما پایانِ خوبی داشت.درسته که اختراعاتی مثله نودل فوری، هات داگ و... صورت گرفته اما به سمتِ سریع وبی‌دردسر بودن و البته خاصیتِ کم رفتند.نتیجه چند تا پرس‌و جو داخلِ گوگل فهمیدم که یکی از عواملش؛ بحران های غذایی بوده که باعث‌ شده فلسفه‌ی پشتِ کار فقط سیریِ شکم باشه.و با گذشتنِ سالیانِ سال؛ فرهنگِ غذایی سریع و بی‌دردسر؟ در جوامع جا افتاده.هرچند ک همه‌ی مواداولیه از پاپایا تا سس سویا در دسترسمون هست اما نسلِ بشری دیگه نیاز نمی‌بینه که این قدر زمان و حوصله خرج کنه.و خوب یا بد شرایط فعلی همینه؛ یا به سمتِ غذاهای کم دردسر و خوشمزه رفتن و یا در نهایت بومی‌سازی کردن.مثله اسپاگتی در غذای ایرانی که کلن کوبیدن و از اول ساختن.و حالا مسئله اینه که با وجود پیش‌رفت تکنولوژی؛ پسرفت نکردیم؟و اگه یک آشپز بودی؛ چه غذایی برای این بشرِ کم‌حوصله‌‌ اختراع می‌کردی؟۱۴۰۴/۶/۲۸</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Fri, 19 Sep 2025 09:52:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز محشر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%AD%D8%B4%D8%B1-ecameuv8lkeh</link>
                <description>با لبخندی که خبر از پیروزی می‌داد؛ پشتِ سرِ‌ جبرئیل حرکت می‌کرد.قرار بود خدا رو ملاقات کنند تا شخصِ خدا پاداشِ فداکاریش را بدهد.چیزی نمی‌پرسید، لازم نبود هم بپرسد.داشت صحنه‌ای که چند دقیقه بعد اتفاق‌ می‌افتاد را بازسازی می‌کرد.خدا چه پاداشی به او خواهد داد؟چند کنیز؟ چند رودِ عسل؟با توقفِ جبرئیل، بندِ افکارش پاره شد.از دور؛ مردی را می‌دید که روی صندلی نشسته .ردایِ سفیدِ بلند‌ و دستی که زیرِ چانه؛ تکیه‌گاه شده بود.لبخندش پر‌رنگ‌تر شد، حداقل لباسِ خدا را درست تشخیص داده بود و این بویِ پیروزی می‌داد.آرام‌و سر‌ به زیر؛ نزدیکِ خدا شد.خدا لبخند زد و گفت: شنیدم برای لشکرِ خدا روی زمین، فداکاریِ زیادی کردی؟_بله.+چگونه کشته شدی؟_ با تبری در مغزم.+داوطلبانه به جنگ رفتی؟_با تمامِ وجود.+پس خانواده‌ات چی؟_وظیفه‌ی اول جهاد در راهِ خداست و حفظ مرز‌ها‌ی لشکرِ خدا.+آن‌ها گرسنه‌اند، همسرت بی‌کس شده، بچه‌ها را می‌خواهند از او بگیرند._من به نیروی خدا اعتقاد دارم.+من لشکری روی زمین ندارم._امکان ندارد.یخ کرد و با خود گفت که این شوخیِ جدیدِ خداست شاید می‌خواهد ایمانِ مرا بسنجد.+حکمِ تو، قتلِ نفس است._چرا؟ باور نمی‌کنم من برای سپاهِ خدا جنگیده‌ام.+گفتم که سپاهی روی زمین ندارم؛ اولویتِ تو خانواده‌ات بود که با بی‌فکری آن‌ها را رها کردی._پس مرا برگردانید؛ نمی‌دانستم، کسی به من چیزی نگفت، عالمانِ دین مرا تشویق می‌کردند.+کدام عالمان؟_همان‌ها که جانشینِ پیامبران روی زمینند.+اما تو عقل داشتی._گول خوردم، مرا گول زدند.+راهِ برگشتی نیست باید عذاب بکشی.و با سر به جبرئیل اشاره می‌کند.۱۴۰۴/۶/۲۰</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 12:21:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی که ماه رنگ عوض می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-vhzsd21bip5j</link>
                <description>دیشب، ماه قایم شده بود و ساعت‌ها لباسِ قرمز به تن داشت ولی برای کسی اهمیت نداشت.صدایِ موتور و ماشین هنوز از کوچه و خیابان می‌آمد، انگاری چراغِ ستون‌ها بیشتر خودنمایی می‌کردند.به‌ یادِ گذشتگانم می‌افتم، نه فقط آن‌هایی که خاطراتشان با من عجین شده؛ گذشته‌تر.آن‌هایی که فقط اسمشان را می‌دانم یا شاید از زیرِ دستِ راویانِ خاطرات جا مانده‌اند.ماه‌گرفتگی برای آن‌ها چه معنی داشت؟صدایِ جیغِ زنان، گریه‌ی بچه‌ها، استغفارِ مردان، قربانی‌ کردنِ حیواناتِ بی‌زبان.برای آیندگانم چطور؟تورِ فضایی با سفینه‌ی مَستر همراه با لیدریِ قُزمیتی از منظومه‌‌ی گردنه‌ی زحل و ماندن دراقامتگاهِ بوم‌گردیِ بی‌بی سه‌گردن.۱۴۰۴/۶/۱۷</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Mon, 08 Sep 2025 09:31:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی همه‌چیز قهوه‌ای می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-hkvzohjcfsfz</link>
                <description>آفتاب بالا آمده، صدای چمن‌ زن بیخِ گوشم است؛ در مغزم.چشم‌های ورقلمبید‌ه‌ام؛ ورقلمبیده‌تر می‌شود.سرم تیر می‌کشد، می‌خواهم بلند شوم اما اسید معده‌ با گلو سلام و علیکی می‌کند.ساعتِ دیواریِ روبه رویم را نگاه می‌‌کنم؛ هنوز زود است.درگیرِ رنگِ ساعت می‌شوم، چرا سبز؟ چرا سبز فسفری؟ از کجا راهش به خانه‌ی ما کج شد؟صدایِ چمن زن کمتر می‌شود.بلند می‌شوم؛ پتوی قهوه‌ای را تا می‌کنم، پا روی موکتِ قهوه‌ای اتاق می‌گذارم، واردِ آشپزخانه با گلیمِ قهوه‌ای می‌شوم.چایِ سیاه دم می‌کنم. در استکان؛ مایعِ قهوه‌ای رنگ است.نانِ قهوه‌ای را روی سفره می‌گذارم.دلم هوسِ چیزِ شیرین کرده؛ نه به شیرینیِ عسل، نه به شوریِ پنیر.تهِ یخچال ذره‌ای کره‌بادام زمینی پیدا می‌شود؛ کره‌ی بادام زمینی هم قهوه‌ای است.امروز؛ میزبانِ صدای چمن زن با تمِ قهوه‌ای هستیم‌.۱۴۰۴/۶/۱۵</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Sat, 06 Sep 2025 08:54:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزش افزوده‌ی ماکارانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D9%88%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-trfcgeckt4oc</link>
                <description>امروز بعد از مدتها ماکارانی داشتیم؛ ماکارانی که بیشتر از صاحابش ادعای پختگی داشت و به دلیلِ بیظرفیتی؛ شفتهی وارفته شده بود؛ به دیوار پرتاب میکردی تابلوی مینیالیستی میشد.تکههای مرغ زردچوبهای فاقد نمکی که لابه لای رشتهها خودنمایی میکرد.قیافه؛ دماغِ جهانگیری. مزه در حدِ یتیمچهی موشِ سر آشپز.تهدیگیش هم در لولِ دیگری از ماجرا بود؛ تنبلی که تبدیل به معجزه شد.سیب زمینیهای نگینی را به جای سرخ کردن؛کفِ ماهیتابه پر روغن ریختیم و ماکارانیها را چپاندیم رویش و برای چهل دقیقه روی شعلهی چشمی گذاشتیم مغز پخت شود.ته دیگی نرم و تردی شد که ارزش داشت آن ماکارانی شفته را بخوری.بعضی کارها در زندگی هم جوری که دلمان میخواهد پیش نمیرود؛ خسته کننده و ناامید کننده اما شاید در آخرش تهدیگی باشد که همهچیز را جبران کند.۱۴۰۴/۶/۱۱</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Wed, 03 Sep 2025 17:50:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>