<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پاراگراف|حنانه سندگل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_93571708</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 11:26:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3722419/avatar/gGA2wc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پاراگراف|حنانه سندگل</title>
            <link>https://virgool.io/@m_93571708</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خوشمزه‌ی بی‌خاصیت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%85%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B5%DB%8C%D8%AA-anlg2ww6zqcc</link>
                <description>تا به حال سوال شده براتون که چرا با وجود پیش‌رفت راه‌های ارتباطی‌‌و در دسترس‌بودن انواعِ موادغذایی در همه‌ی‌فصل‌های‌سال؛ هنوز غذایِ جدیدی اختراع نشده.به خصوص این صد سال اخیر که با جنگِ جهانی شروع شد اما پایانِ خوبی داشت.درسته که اختراعاتی مثله نودل فوری، هات داگ و... صورت گرفته اما به سمتِ سریع وبی‌دردسر بودن و البته خاصیتِ کم رفتند.نتیجه چند تا پرس‌و جو داخلِ گوگل فهمیدم که یکی از عواملش؛ بحران های غذایی بوده که باعث‌ شده فلسفه‌ی پشتِ کار فقط سیریِ شکم باشه.و با گذشتنِ سالیانِ سال؛ فرهنگِ غذایی سریع و بی‌دردسر؟ در جوامع جا افتاده.هرچند ک همه‌ی مواداولیه از پاپایا تا سس سویا در دسترسمون هست اما نسلِ بشری دیگه نیاز نمی‌بینه که این قدر زمان و حوصله خرج کنه.و خوب یا بد شرایط فعلی همینه؛ یا به سمتِ غذاهای کم دردسر و خوشمزه رفتن و یا در نهایت بومی‌سازی کردن.مثله اسپاگتی در غذای ایرانی که کلن کوبیدن و از اول ساختن.و حالا مسئله اینه که با وجود پیش‌رفت تکنولوژی؛ پسرفت نکردیم؟و اگه یک آشپز بودی؛ چه غذایی برای این بشرِ کم‌حوصله‌‌ اختراع می‌کردی؟۱۴۰۴/۶/۲۸</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Fri, 19 Sep 2025 09:52:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز محشر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%AD%D8%B4%D8%B1-ecameuv8lkeh</link>
                <description>با لبخندی که خبر از پیروزی می‌داد؛ پشتِ سرِ‌ جبرئیل حرکت می‌کرد.قرار بود خدا رو ملاقات کنند تا شخصِ خدا پاداشِ فداکاریش را بدهد.چیزی نمی‌پرسید، لازم نبود هم بپرسد.داشت صحنه‌ای که چند دقیقه بعد اتفاق‌ می‌افتاد را بازسازی می‌کرد.خدا چه پاداشی به او خواهد داد؟چند کنیز؟ چند رودِ عسل؟با توقفِ جبرئیل، بندِ افکارش پاره شد.از دور؛ مردی را می‌دید که روی صندلی نشسته .ردایِ سفیدِ بلند‌ و دستی که زیرِ چانه؛ تکیه‌گاه شده بود.لبخندش پر‌رنگ‌تر شد، حداقل لباسِ خدا را درست تشخیص داده بود و این بویِ پیروزی می‌داد.آرام‌و سر‌ به زیر؛ نزدیکِ خدا شد.خدا لبخند زد و گفت: شنیدم برای لشکرِ خدا روی زمین، فداکاریِ زیادی کردی؟_بله.+چگونه کشته شدی؟_ با تبری در مغزم.+داوطلبانه به جنگ رفتی؟_با تمامِ وجود.+پس خانواده‌ات چی؟_وظیفه‌ی اول جهاد در راهِ خداست و حفظ مرز‌ها‌ی لشکرِ خدا.+آن‌ها گرسنه‌اند، همسرت بی‌کس شده، بچه‌ها را می‌خواهند از او بگیرند._من به نیروی خدا اعتقاد دارم.+من لشکری روی زمین ندارم._امکان ندارد.یخ کرد و با خود گفت که این شوخیِ جدیدِ خداست شاید می‌خواهد ایمانِ مرا بسنجد.+حکمِ تو، قتلِ نفس است._چرا؟ باور نمی‌کنم من برای سپاهِ خدا جنگیده‌ام.+گفتم که سپاهی روی زمین ندارم؛ اولویتِ تو خانواده‌ات بود که با بی‌فکری آن‌ها را رها کردی._پس مرا برگردانید؛ نمی‌دانستم، کسی به من چیزی نگفت، عالمانِ دین مرا تشویق می‌کردند.+کدام عالمان؟_همان‌ها که جانشینِ پیامبران روی زمینند.+اما تو عقل داشتی._گول خوردم، مرا گول زدند.+راهِ برگشتی نیست باید عذاب بکشی.و با سر به جبرئیل اشاره می‌کند.۱۴۰۴/۶/۲۰</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 12:21:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی که ماه رنگ عوض می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-vhzsd21bip5j</link>
                <description>دیشب، ماه قایم شده بود و ساعت‌ها لباسِ قرمز به تن داشت ولی برای کسی اهمیت نداشت.صدایِ موتور و ماشین هنوز از کوچه و خیابان می‌آمد، انگاری چراغِ ستون‌ها بیشتر خودنمایی می‌کردند.به‌ یادِ گذشتگانم می‌افتم، نه فقط آن‌هایی که خاطراتشان با من عجین شده؛ گذشته‌تر.آن‌هایی که فقط اسمشان را می‌دانم یا شاید از زیرِ دستِ راویانِ خاطرات جا مانده‌اند.ماه‌گرفتگی برای آن‌ها چه معنی داشت؟صدایِ جیغِ زنان، گریه‌ی بچه‌ها، استغفارِ مردان، قربانی‌ کردنِ حیواناتِ بی‌زبان.برای آیندگانم چطور؟تورِ فضایی با سفینه‌ی مَستر همراه با لیدریِ قُزمیتی از منظومه‌‌ی گردنه‌ی زحل و ماندن دراقامتگاهِ بوم‌گردیِ بی‌بی سه‌گردن.۱۴۰۴/۶/۱۷</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Mon, 08 Sep 2025 09:31:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی همه‌چیز قهوه‌ای می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-hkvzohjcfsfz</link>
                <description>آفتاب بالا آمده، صدای چمن‌ زن بیخِ گوشم است؛ در مغزم.چشم‌های ورقلمبید‌ه‌ام؛ ورقلمبیده‌تر می‌شود.سرم تیر می‌کشد، می‌خواهم بلند شوم اما اسید معده‌ با گلو سلام و علیکی می‌کند.ساعتِ دیواریِ روبه رویم را نگاه می‌‌کنم؛ هنوز زود است.درگیرِ رنگِ ساعت می‌شوم، چرا سبز؟ چرا سبز فسفری؟ از کجا راهش به خانه‌ی ما کج شد؟صدایِ چمن زن کمتر می‌شود.بلند می‌شوم؛ پتوی قهوه‌ای را تا می‌کنم، پا روی موکتِ قهوه‌ای اتاق می‌گذارم، واردِ آشپزخانه با گلیمِ قهوه‌ای می‌شوم.چایِ سیاه دم می‌کنم. در استکان؛ مایعِ قهوه‌ای رنگ است.نانِ قهوه‌ای را روی سفره می‌گذارم.دلم هوسِ چیزِ شیرین کرده؛ نه به شیرینیِ عسل، نه به شوریِ پنیر.تهِ یخچال ذره‌ای کره‌بادام زمینی پیدا می‌شود؛ کره‌ی بادام زمینی هم قهوه‌ای است.امروز؛ میزبانِ صدای چمن زن با تمِ قهوه‌ای هستیم‌.۱۴۰۴/۶/۱۵</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Sat, 06 Sep 2025 08:54:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزش افزوده‌ی ماکارانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D9%88%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-trfcgeckt4oc</link>
                <description>امروز بعد از مدتها ماکارانی داشتیم؛ ماکارانی که بیشتر از صاحابش ادعای پختگی داشت و به دلیلِ بیظرفیتی؛ شفتهی وارفته شده بود؛ به دیوار پرتاب میکردی تابلوی مینیالیستی میشد.تکههای مرغ زردچوبهای فاقد نمکی که لابه لای رشتهها خودنمایی میکرد.قیافه؛ دماغِ جهانگیری. مزه در حدِ یتیمچهی موشِ سر آشپز.تهدیگیش هم در لولِ دیگری از ماجرا بود؛ تنبلی که تبدیل به معجزه شد.سیب زمینیهای نگینی را به جای سرخ کردن؛کفِ ماهیتابه پر روغن ریختیم و ماکارانیها را چپاندیم رویش و برای چهل دقیقه روی شعلهی چشمی گذاشتیم مغز پخت شود.ته دیگی نرم و تردی شد که ارزش داشت آن ماکارانی شفته را بخوری.بعضی کارها در زندگی هم جوری که دلمان میخواهد پیش نمیرود؛ خسته کننده و ناامید کننده اما شاید در آخرش تهدیگی باشد که همهچیز را جبران کند.۱۴۰۴/۶/۱۱</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Wed, 03 Sep 2025 17:50:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مَدرازما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D9%85%D9%8E%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7-qmmcstthud5i</link>
                <description>*موجودی افسانه‌ای* شجاعت‌سنج*شخصیتِ منفورِ داستان*زامبی زمانِ معاصر*هربار به یک شکل با سلیقه‌ی گوینده‌ی داستان*سلاحِ کاربردیِ مادر‌بزرگ‌ها*ترومای دروانِ کودکی*در گویش‌های مختلف:مدوزما(هرمزگان) _ مرتزما(لرستان)_ مردآزما(خراسان جنوبی)_ جوان آزما(کردستان)_مدرازما(سیستانی)*اصطلاح‌های مشابه:آقا دزده میاد می برتت_ ممد قلی رو صدا کنم_ لولو تو شلوارته و...*ریشه‌ی کلمه:از مرد( مردانگی و دلاوری) + آزما( آزمودن) تشکیل شده که به معنی آزمایشِ مردانگی و به عبارتی سنجشِ میزانِ شجاعتِ آدمی است.*کاربرده‌ شده در:این کلمه در کتابِ&quot; کوچه‌&quot;ی احمد شاملو به عنوانِ&quot; مردآزما &quot;معرفی شده.ودر کتابِ&quot; شما که غریبه نیستید&quot; هوشنگ مرادی کرمانی هم &quot;من دزما&quot; خوانده‌شده.نمونه داستانِ خراسانی:نیمه‌شب، مردی تنها در بیابان راه می‌رفت. ناگهان بزغاله‌ای کوچک جلوی پایش ظاهر شد و گفت: «نترس، من مدرازما هستم.» مرد با تعجب ایستاد. بزغاله ادامه داد: «اگر مرا برداری، به تو آسیبی نمی‌رسد.» مرد بزغاله را در آغوش گرفت، اما ناگهان بزغاله تبدیل به کودکی شد که در آغوشش گریه می‌کرد. مرد نترسید، کودک آرام شد و ناپدید گشت. از آن شب به بعد، مرد دیگر هرگز از تاریکی نترسید.۱۴۰۴/۶/۸</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 13:42:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمکشِ کور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D8%A2%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%B4%D9%90-%DA%A9%D9%88%D8%B1-e0ipfs2iadwh</link>
                <description>رمانی از نویسنده‌ی کانادایی مارگارت اتوود که با نیش زبان و کنایه‌های ظریف، پرده از زندگی زنان طبقه‌ی مرفه در دوران جنگ جهانی دوم برمی‌دارد. اتوود نشان می‌دهد آنچه از دور ؛ زیبا به نظر می‌رسد، درونش می‌تواند یک آشغال‌دونی باشد.آشغال‌هایی که حتی عمیق‌تر از آن چیزی‌ست که طبقات فرودست تجربه می‌کنند.🎭 زنانِ بی‌صدا، خانه‌های بی‌روحداستان دخترانی که بیشتر شبیه اشیایی در خانه بودند.زنانی که یاد گرفته بودند اطاعت کنند، نه انتخاب.مادری که آن‌قدر درگیر کمک به دیگران بود که فراموش کرد دو دختر دارد و آن‌ها بیش از هر کسی به حضور و حمایت او نیاز داشتند حتی بارداری‌اش هم با بی‌توجهی و کارهای سنگین همراه بود که آخرِ جان خود و زندگی دخترانش را نابود کرد.⚖️ قضاوت با خواننده استاتوود قضاوت را به خواننده واگذار می‌کند. او از خوی حیوانی انسان می‌گوید، اما نه با محکومیت مستقیم بلکه با عذاب وجدانی که خواننده را وادار به قاضی شدن می‌کند.🧠 قدرت، اجبار، و برچسب «دختر خوب»خواهر بزرگ‌تر، کودکی بود که ناگهان مسئولیت سنگینی بر دوشش گذاشته شد. نه آمادگی داشت، نه علاقه فقط پاسخی بود به مادری که در بسترِ مرگ؛ انتظارِ پاسخ مثبت داشت.در ادامه ازدواج با مردی که فقط می‌دانست شریکِ پدرش است.و وقتی فهمید قدرت دارد، مرموزانه از آن استفاده کرد و به رابطه‌ای پنهانی پرداخت که تاوانش؛ دوری از دختر و نوه‌اش تا پایان عمر بود.🧠 دو تصویر از خداصحبت درباره‌ی خدا در میانِ دیالوگ ها زیاد است اما خواننده گیج می‌شود که به خدای سنتی ایمان داشته باشد و یا خدایی که نمی‌دانیم چه شکلی است و مستبدانه به خلق و تماشای مخلوقاتش پرداخته است.۱۴۰۴/۶/۷</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Fri, 29 Aug 2025 15:14:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهِ عاقلانه چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%90-%D8%B9%D8%A7%D9%82%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-yyh6vu9ti6ot</link>
                <description>همیشه صحبت از عاقل بودن و انتخابِ عاقلانه‌داشتن است؛ افرادِ عاقل تقدیر می‌شوند و افرادِ احساسی مسخره.البته کسانی هم هستند که احساسی عمل می‌کنند و احساسی از آن‌ها تقدیر می‌شود؛ تشویق‌های بلندمدت با حافظه‌های کوتاه‌مدت.در جوابِ منصحانِ غیورِ عاقل‌پسند می‌گویم؛تنها راهِ عاقلانه‌ای که در شرایطِ حاضر به ذهنم می‌رسد این است که یک قبر خریداری و خرجِ کفن و دفنم را به دلار تبدیل کنم.و خودم را در شبی از ماه‌های حرام؛ شالاپ در بزرگراهی شلوغ پرتاب کنم و البته جنسیتم را تغییر بدهم چون مرد‌ها بیشتر از ما زن‌ها دیه می‌گیرند.به هرحال؛ یک خانه‌ای یک تکه‌زمینی که به وراث می‌رسد و خدا بیامرزی شبِ جمعه‌ام را هم به نحوی تضمین کرده‌ام.ای عقلا؛ زیادی عاقلانه نیست؟اما واقعن راهِ عاقلانه چیست؟راهِ عاقلانه در بحرانِ اقتصادی که طی می‌کنیم چیست؟وام با بهره‌ی بالا از بانک‌های اسلامی‌نما؟خیانت به اقتصادِ کشور و خریدِ دلار؟نخوردنِ نانِ شب و تامین روزمرگی‌های زندگی؟دزدی؟حق‌ الناس؟حق النفس؟حق الله؟ ( البته اگر با‌قی مانده باشد.)#اقتصاد۱۴۰۴/۶/۶</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 13:07:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چاه مکن بهرِ کسی /اول خودت؛ دوم کسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%DA%86%D8%A7%D9%87-%D9%85%DA%A9%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%90-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-rwl81uwba7yx</link>
                <description>حنانه به گوشیِ مامان زنگ زد‌ و بوق‌های پشتِ سر هم خبر از این می‌داد که هیس اهالیِ خانه خوابند و ناگهان در بوقِ سیزدهمی، گوشی برداشته شد و الویی بلند با پس‌زمینه‌ی جلزوپلز روغنِ داغ؛ خبر از نیمروی صبحانه می‌داد.به مامان خبر داد که امروز نمی‌تواند خودش را به ناهار برساند و تعارفی پاره کرد و گفت: مامان؛ ظرف‌های ناهار رو بگذارید من بشورم.و مامان هم در مقابل تعارفی شرحه‌ شرحه کرد و گفت: نه عزیزم تازه صبحانه می‌خوریم و شما خسته‌ای.حنانه به صفحه‌ی خاموش شده‌ی موبایل لبخندی زد و بدونِ توجه به چایی که آب‌زیپو شده بود به سوختنِ نوبتِ ظرف‌شستنش می‌اندیشید.قانونی که مامان بر عهده‌ی همه‌ی اعضای خانواده گذاشته‌بود تا به نوعی اخلاقیات را به مغزِ آنها میخکوب کند.حنانه با گام‌هایی تند و در‌حالیکه مقنعه را سایبانِ سر خود کرده بود به درِ خانه رسید. بوی قورمه سبزیِ همسایه با زمختیِ دسته‌کلیدِ داخلِ کیف یکی شده بود.واردِ خانه شد و کاش زمان به عقب بر‌می‌گشت.ناهار قورمه‌سبزی بود با مهمانِ اضافه.و ظرف‌های برنج‌، خورشت، ماست، دوغ و ترشی که به همراه ماهیتابه نیمرویِ صبحانه در سینک خودنمایی می‌کرد.#داستانک۱۴۰۴/۶/۴</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Tue, 26 Aug 2025 12:50:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستگاهِ تردید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%90-%D8%AA%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%AF-rfu37j7uxggy</link>
                <description>خودش را جلوی آینه برانداز کرد مثله همیشه زیبا. بالاخره چهارسالِ دانشگاه تمام شده بود و آرزوی‌ مادرش برای معلم شدنش برآورده شده بود.و اکنون زمانِ رفتن به مدرسه بود.آن هم کجا روستای دور افتاده در پنج کیلومتری مرز.پدر و برادرش ناراضی بودندو مادر دلش برای اتفاقاتِ آینده شور می‌زد. برادرش می‌گفت: اگه من چندسال اونجا درس دادم به دردِ یک قرون  نمی‌خوره؛ فردا می‌ریم اداره کل شکایت می‌کنیم مگه شهرِ هرته که دخترِ مجرد رو اونجا بفرستن.گذشت‌ و یک مهر شد. او با نیسانِ آبیِ وسایل و چند تن از هم‌خانه‌های جدیدش وارد روستا شدند و در خانه‌ی پیرزنی نزدیکِ مدرسه بیتوته کردند.اوایل همه‌چیز قشنگ بود؛ سرسبزیِ روستا، رودخانه‌ی پر آب، مردمانِ مهمان‌نواز، هم‌‌خانه‌ای های شاد و باصفا.تا اینکه جوانِ همسایه با ساکی به دست از سربازی به خانه بازگشت.روزِ اولی که او را دید محو تماشایش شد. همان زنی که در رویاهایش می‌دید. از دختر عمویش اطلاعاتِ خانم معلم را به تهدید گرفته بود و کارش شده بود نشستن دمِ در خانه و دید زدنِ خانه‌ی پیرزن که چه زمانی او بیرون می‌آید.اما دختر محلش نمی‌گذاشت شاید فکر می‌کرد این هم شبیه‌ بقیه‌ی علاف‌های روستا.بی‌محلی ها کارساز نبود و این چشم چرانی به تعقیبِ او از دمِ خانه تا دم مدرسه و بالعکس شده بود و حتی انداختنِ نامه‌ی عاشقانه داخلِ حیاطِ پیرزن.مسئله را با مدیر در میان گذاشت؛ کار به دهیاری و پاسگاه رسید اما او دست‌ بردار نبود و گفت می‌خواهد به خواستگاریش برود؛ همه می‌خندیدند اما جوان مصمم تر می‌شد.بالاخره دخترک جلویش ایستاد و محترمانه سیلیِ حقیقت را در گوشِ کرش زد.و کاش هیچ‌وقت به آنجا نمی‌رفت.عصرِ روزِ بعد؛ وقتی که داشت برگه‌های امتحان مستمر دختر‌ها را امضا می‌کرد. پیرزنِ همسایه صدایش زد و گفت: کسی دمِ در کارت دارد.و در کوچه کسی جز جوانک منتظرش نبود و البته بختِ سیاهی که روی آینده‌‌اش اسید پاشید.۱۴۰۴/۶/۱</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 16:42:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر نشود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%AF-e560taxmctnj</link>
                <description>داستان از آنجا شروع شد که اگر نشود چه؟بعد از سال‌های کنکور؛ اولین بار است که به یک هدف؛ جدی نگاه می‌کنم. برایم بی‌اهمیت نیست، در برابرش احساسِ خستگی نمی‌کنم، مسئله ‌ی مرگ‌و زندگی در میان است.نامِ هدف؟ خب معلوم است نوشتن است.جلوی خودم مسیری قرار دادم و هر ماه دوست دارم یک قدم به سمتِ قله‌های آرزویم پیش‌برم.هرچند که نمی‌دانم تاریخِ انقضای این رویا هم به اندازه‌ی معلمی و دانشگاه فرهنگیان موقت و پوچ هست یا نه.به قولِ یک بزرگی که می‌گفت هروقت دیدی دلت برای هدفی به&quot; ایلی ویلی&quot; می‌رود؛ بدان راه درست است.خب حالا به فرضِ که هدف را پیدا کردیم؛ بعدش چی؟ اگر نرسم؟ اگر نشد؟ اگر اشتباه بود؟ اگر بهای زیادی داشت؟آروم و صبور باش و خوب دقت کن. طبیعت جواب تو را به خوبی داده.از هزار اسپرم چند تا تبدیل به جنین می‌شوند؟ و از این تعداد جنین؛ چه تعداد به دنیا می‌آیند؟ و از این تعداد به دنیا آمده چند تا بزرگسالی را می‌بینند؟ و از این تعداد چند نفر موفق می‌شوند؟می‌بینی همیشه موفقیت آن چیزی نیست که در مغزمان هجی کرده‌اند؛ تلاش کن و لذت ببر از چالش‌های مسیرت.البته که آسان نیست مقایسه نکردن به خصوص اگر جنست مونث باشد اما کار نشد هم ندارد.پی‌نوشت: اگر در مسیرِ نوشتن هستی شاید تو هم به این مسئله رو به رو شوی؛ در عمل چه می‌کنی؟ایلی‌ویلی: کنایه از قند سابیدن در دل از روی هیجان و شادی.۱۴۰۴/۵/۳۱</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 12:47:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی که قلب کلفت می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D9%84%D8%A8-%DA%A9%D9%84%D9%81%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-hfa2p6hrqjlu</link>
                <description>دکتر عینکِ خود را دوی تیغه‌ی بینی جابه جا کرد و خودکار را چرخاند و گفت: با عرضِ تاسف؛ قلبتان کلفت شده.این کلفتیِ قلب چه مصیبتِ جدیدی است؟ نکند همان لوزه‌ی سوم سابق است که بعد از عمل باید بستنی به خوردِ بیمار داد؟فردا نکند که مد شود و قلبِ نازک هم به لیستِ بیماری‌های مند درآوردی اضافه شود؟: خانوم، خانومِ محترم. یعنی اینکه قلبتان بزرگ شده است.: وا مگر قلب هم رشد می‌کند و ما خبر نداشتیم؛ نکند چند تا قلبِ شیری هم آن زیر‌میر‌ها هست.: خانومِ محترم؛ عملیات پمپاژِ خون دچار مشکل شده و ماهیچه‌ی قلب ضعیف شده.: مثله مغزم که آکبند مانده؟: دکتر مغز نیستم.:چه کار کنم ماهیچه‌ی قلبم قوی شود؟:جوابش موقعِ خوردنِ ناهار چرب‌و چیلی و قیلوله‌ی بعد ناهار بوده که شما رعایت نکردی.:خب چه کنم؟: کار از &quot;چی‌چه‌کنم&quot; گذشته. ورزشِ سبک کن، کم بخور، سبزی زیاد بخور، غم سر ریز نکن و راستی سری هم به دکترِ مغز بزن.پی‌نوشت:  خلاصه ‌که حواستان به کلفتی قلب باشد که زندگی و نفس کشیدن را برایتان زهر می‌کند.۱۴۰۴/۵/۳۱</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Fri, 22 Aug 2025 18:48:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدیر و محیط و مریض</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%B6-iswyjqtntuy2</link>
                <description>عقیده دارد اگر ساعاتِ حضوریِ کاری فقط دو‌روزِ از هفته است؛ تو باید همه‌ی روزها حضور پیدا کنی.( چون حقوقِ وزارتِ نفت را داریم.)اگر مملکت به خاطرِ بحرانِ انرژی تعطیل است؛ تو باید بیای درمحلِ کار و زیرِ کولر گازی بنشینی.اگر برق رفت به ما ربطی ندارد در گرمای چهل درجه جهنم را باید تحمل کنی.اگر من رفتم شما هم اجازه دارید بروید؛ زودتر از من رفتی گناهِ کبیره مرتکب شدی.اگر جلویش راه رفتی و دست به کمر ایستادی یعنی کارِ فراوان کردی.اگر جوابش را بدهی؛ یک آدمِ تنبل هستی.اگر سلیقه‌ای است فقط سلیقه‌ی حضرت والاست.اگر دستور ندهد؛ غذای دیشبش هضم نمی‌‌شود .و اگر بگویی : برو تو یک‌ماه مرخصی داری. در جواب می‌گوید: در خانه با همه دعوایم می‌شود و تحمل ندارم‌.البت که این همه انرژی در جایی باید تخلیه شود تا بنیانِ خانواده تحکیم شود.۱۴۰۴/۵/۳۰</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 18:46:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمی‌ترین یا شیرین ترین واژه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D8%B3%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-gmuswy5y48db</link>
                <description>اگر از منِ چند سالِ قبل می‌پرسیدی: سمی‌ترین واژه چیست؟ بی‌شک و بی‌ذره‌ای مکث می‌گفتم : عزیزم.واژه‌‌‌ای که زیبا بود و هست و خواهد‌ماند اما در لجنزارِ دورویی غوطه ور شده و بهایش به اندازه‌ی پولِ سیاه می‌ارزد.شده‌ است کلمه‌ای برای رام کردنِ اهلش.کلمه‌ای برای هموار کردن راه‌ها.برای کشیدنِ آن حرف‌هایی که بازپرس ساواک نمی‌توانست از آدمی دربیاورد.کلمه‌ای که مانندِ به &quot;خدا قسم&quot; دیگر تاوانی ندارد و شده نقل‌و نباتِ محافل.هنوز که هنوزه؛ نیمچه حساسیتی دارم و نسبت به بعضی عزیزم‌ها، عطسه‌ی انزجار می‌‌پرانم.اما دسته‌‌ی دیگر انگار جنسشان فرق می‌کند تا مغزِ استخوانت می‌رود.دوست داری روی دیوارِ دلت قاب کنی.گاهی هم از زبانِ گوشتی‌ِ بی‌استخوانت می‌لغزد برای هدیه به دیگری.بدونِ توجه به اینکه طرفِ مقابلت؛ اصل حسابش کند یا قلابی.اوایل با خود می‌گفتم: صبر کن شاید او شایسته این محبت نباشد اما خب که چه؟ این کاشتِ من است نه برداشتِ دیگری. بهتر است تا وقتی بیات نشده؛ حواله‌اش کنم به آدم‌های واقعی.۱۴۰۴/۵/۲۸</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Tue, 19 Aug 2025 19:27:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشتی‌کنونِ من و طبیعت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D8%A2%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86%D9%90-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-fwjei6ndxctz</link>
                <description>یه وقتایی هوس می‌کنم که با طبیعت آشتی کنم، با خاک دوست بشم، صدای آبشار رو تو گوشام بشنوم، کنجشگ به افتخارِ دوستی‌مون جیک جیک کنه.پس دست به کار میشم.سراغِ مدیتیشن و یوگا دوست ندارم برم چون همون یه‌ ذره حسی هم دارم می‌پره، میره هوا.(به‌ هرحال تجملات‌و چیتان و پیتان بی‌تاثیر نیست.)دوست دارم علاقه‌مو با آشپزی نشون بدم مثه مامانی که با عشق غذا می‌پزه؛ هروقت هم که بپرسی نمک چه قدر بریزم؟ میگه چشمی خودت اندازه بگیر.(اما اون چشمی بودن اندازه‌ی دورِ قلبشه که برای ما یعنی عشق می‌تپه).آشپزی‌که بدونِ گول‌زنکِ مرغِ سرپرکنده‌ای باشه، بدون قطعِ بع‌بع گوسفندی باشه.فقط و فقط با دونه‌ها جشن بگیریم.دونه‌ی برنج رو خیس کنیم با نمک تا جون بگیره.دونه‌ی عدس را از سنگ‌ریزه بالاو پایین کنیم و بندازیم تو دیگ.شوید‌های تازه‌ رو ساطوری کنیم.با رنده به جونِ پیاز بیفتم و آهش؛ اشکمون رو دربیاره.سیب‌زمینی‌‌ها رو واسه‌ی کفِ قابلمه‌ حلقه حلقه کنیم.و کمی زعفرونِ خوشبوی‌ قائنی بسابیم.کنجدی‌ بپاشیم.به‌به که چه شود.یک وعده‌ بدونِ قربونی و با همکاریِ دونه‌ها و سالادِ شیرازی که وسطِ سفره دلبری می‌کنه.۱۴۰۴/۵/۲۷</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Mon, 18 Aug 2025 19:05:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ معمولی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D9%85%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-blg7izfqchgn</link>
                <description>دوباره‌ که برگشتیم به جایگاهِ اول. تاسم چهار آورد و مارگزیده‌ی تنبلی شدم و برگشتم به همان‌جایِ اول.سه‌سالی‌ هست که سوا از هفت‌سال درسِ مدرسه‌، زبان می‌خوانم اما هنوز در همان سطحِ مبتدی در جا می‌زنم.رهایش میکنم اما باز می‌بینم او را لازم دارم؛ حکایتِ همان دندانِ لقی ‌است که برای جویدنِ تهدیگِ ماکارانی به او نیاز داری اما از طرفی هربار؛ زبانِ گوشتیت را می‌خراشد.این‌بار ولی تصمیم گرفتم رهایش نکنم مثله کنه خونش را بمکم؛ زنده نگذارمش چون زیادی دارد به من ضربه می‌زند.بالاخره که چی؛ نباید این پرونده بسته شود؟ظالمِ انگلیسی سرِ جای خود بشیند و منِ مظلوم او را همه‌فن حریف شوم.۱۴۰۴/۵/۲۶</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Sun, 17 Aug 2025 13:26:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کریشنا؛ پژواکی از همه‌ی فرهنگ‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D9%BE%DA%98%D9%88%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7-iaeo4wng8kte</link>
                <description>در گذشته‌های بسیار دور در هندِ باستان؛ سرزمینی به ‌نام&quot; ماتورا&quot; وجود داشت که پادشاهی به اسم &quot; کانسا&quot; حکومت آن را بر‌عهده داشت.روزی از روز‌ها ندایی از آسمان به او وحی شد که&quot; هشتمین فرزندِ خواهرت تو را نابود خواهد کرد.&quot;کانسا به چاره اندیشی پرداخت و تصمیم گرفت تمام شش اولادِ خواهرش را از بین ببرد و او را در زندانی مخوف حبس کند اما بی‌خبر از آنکه خواهرش بچه‌ی هفتم را باردار بود و به خواستِ خدای هندو به طورِ معجزه‌آسایی به شکم یک زنِ روستایی منتقل شد تا در امنیت، زندگی خود را سپری کند.( که این هم داستانِ خودش را دارد)و بچه‌ی هشتم؛ در شبی طوفانی و عجیب در زندانِ ماتورا به دنیا آمد کودکی با پوستِ آبی که &quot; کریشنا&quot; نام‌گذاری شد. در همین هنگام کلامِ وحی به پدرِ کریشنا نازل شد و به او دستور داد که نوزاد را نوزادی دیگر در کنارِ رودخانه تعویض کند. او به سمتِ رودخانه رفت و در آنجا نوزادِ دختری را دید که داخل سبد خوابیده است. کریشنا را داخلِ سبد گذاشت و نوزاد را به مارِ هفت‌سر رودخانه سپرد تا به جای ‌امنی برساند.و نوزادِ دختر را با خود به زندان باز گرداند.فردا صبح کانسا به زندان رفت تا هشتمین فرزندِ خواهرِ خود را نیز سر به نیست کند با نوزادی دختر مواجه شد و از شدتِ عصبانیت او را به سمتِ دیوارِ زندان پرتاب کرد و ناگهان نوزاد تبدیل به یک فرشته‌‌ایج زیبا شد و کانسا را به زنده‌بودن کریشنا و از بین رفتنِ حکومتِ او بشارت داد.پی‌نوشت: به نظر می‌رسد که این فقط یک افسانه‌ی هندی نیست بلکه زمزمه‌ای از ریشه‌ی همه‌ی فرهنگ‌هاست. از تولد مهر در شب یلدا، موسی در رودِ نیل، شجاعتِ فریدون در مقابلِ ظالمین و هزاران داستان دیگر.۱۴۰۴/۵/۲۵</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 11:55:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ارتوپد تا بزکگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%88%D9%BE%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%B2%DA%A9%DA%AF%D8%A7%D9%87-zazyh2dp8w2r</link>
                <description>یکی از پاهایش از چند‌جا شکسته بود و تازه دو‌هفته‌ای بود که می‌توانست راه برود.تا واردِ مطب شد منشیِ دکتر که کم از دکتر ارتوپد نداشت با آن هیکلِ رستمیش، لبخندِ گوگولی زد و گفت: به به بالاخره راه افتادید.و دخترِ زیبارو که زیباییش با کمی بوتاکس و عمل بینی بیشتر هم شده بود؛ با لبخندی از خوشحالی و شاید هم کمی شرم گفت: سلام خوبین؟ آره خداروشکر. دستِ آقای دکتر درد نکنه با این عملِ خوبی که انجام دادن.و مکالمه‌ی بینِ منشی و دختر ادامه پیدا کرد.طوریکه فهمید سرکارِ خانم چند سالش است، آناناس دوست ندارد، بیمه‌اش رد نشده، خواهرش آلمان است، کفشش را از فلان فروشگاه گرفته وغیره‌و ذالک.و بالاخره جنابِ آقای دکتر شرف‌یاب شدندامان از روزگار. دکتری کچل که نصفش داخلِ زمین پنهان شده بود.( ولی ما به قیافه‌ی دکتر چه کار داریم؛ مهم تخصص و کاردانیش است.)بهتر است که نگویم اولین کسی هم که واردِ مطبِ دکتر شد همان خانم بود البته نوبتِ شخصی دیگر بود که ایشان هم خانوم اما بدونِ لعبت بودند وطبقِ صلاحدیدِ جنابِ منشی با هم واردِ مطب شدند.سلامی کرد و تا خواست کلامِ بعدی را از نورونِ مغز به نوکِ زبان برساند، ایشان فرمودند:&quot; سلام آقای دکتر، چه خوشتیپ شدید امروز، خدا خیرتون بده، خیلی عملِ خوبی بود، دستتون واقعا سبک بود، آقای دکتر بی‌زحمت داروی تقویتی هم برام بنویسید، راستی من چی کار کنم دردم کمتر بشه، دیگه لازم نیست بیام پیشتون، خب پس دلتنگیم رو چی‌کار کنم؟آقای دکتر چه قدر شما مهربونید، می‌تونم بشینم آقای دکتر؟ آخه خیلی پام درد می‌کنه.&quot;و مراجعِ سردرد گرفته از این همه پرحرفی منتظر بود که با یک تیکه به سبکِ پزشکان، حال مریض جا بیاید و دلش خنک شود اما او با لبخند به حرف‌‌هایش گوش می‌کرد و همراه با ویزیتِ خودِ بیمار؛ ویزیتِ مادرش را هم انجام داد.و نیم‌ نگاهکی هم به او کرد و گفت: بفرمایید.در مسیرِ رفتن به شهرِ کتاب؛ راهش را کج کرد و به اولین فروشگاهِ لوازمِ آرایشی پا گذاشت.۱۴۰۴/۵/۲۴</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 15:12:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیزده‌فرمان برای اهل تاهل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%84-%D8%AA%D8%A7%D9%87%D9%84-fcbdwdqavtp0</link>
                <description>زندگی زناشویی مهم است اما تا وقتی که آب را گل نکنیم.حرف را نچرخانیم.سرکی نکشیم.بالا و پایینی را نگاه نکنیم.در جایگاهِ قضاوت نشینیم .خانه‌ی پوشالی نباشیم.درز ندهیم.از کنار راه برویم.با زلم و زیمبوی وعده تزیینش نکنیم.گذشته را رها کنیم .آینده را بسازیم.هدف را معیّن کنیم.و به بهانه‌ی تغییر؛ سرمان را مثله کبک در زیر برف‌ِ تقدیر نکنیم.پی‌نوشت: خلاصه‌‌‌ای از رازِ موفقیتِ زندگی زناشویی به سبکِ خودمانی؛ باشد که رستگار شویم.#دلنوشته</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 15:44:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او از حج گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93571708/%D8%A7%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%AC-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-qpwx2g1kugmy</link>
                <description>دارم از تاریخی حرف می‌زنم که اوایلِ اسلام بود و ستونِ محکمش؛ حج بود و مقام حضرت ابراهیم.نرفتن به آن؛ گناهی بزرگ و نابخشودنی.اما امام‌حسین(ع) نرفت؛ فهمید نماندنش مهم‌تر از ماندنش است.و حالا در سال ۱۴۴۷هجری قمری؛ اربعین حسینی است؛ چهلمی برای زنده‌ نگه داشتن مظلومیت، تشنه بودن، گرسنه بودن.کشور عزیزمان از یک جنگِ دوازده روزه بیرون آمده و آسیب‌های زیادی به پیکرش وارد شده است.بهتر نبود‌ که امسال را می‌گذاشتیم &quot;نذرِ حسینی&quot; کشورمان.هزینه‌های موکب‌هایمان در عراق را جمع می‌کردیم بلکه یک نیروگاه سروپا می‌شد.یک دریاچه احیا می‌شد.یک کودک بیماری خاص تحت پوشش قرار می‌گرفت.یک بسته گوشت سالم به خوانده‌ی نیازمند می‌رسید.و اصلن نه؛ به یک‌کودک در غزه غذا می‌‌رسید.نمی‌شد؟ چرا نمی‌شد مگر در روز‌های کرونا ما پیاده‌روی داشتیم؟این هم یک کرونای دیگر که البته شاملِ اقلیت نمی‌شود.بدتان نیاید اما این ناعاقلانه‌ترین کاری بود که انجام دادید.همیشه برچسبِ احساسی بودن را به زنان می‌زنید اما یک مادر تا وقتی کودکش گرسنه باشد؛ تصمیم به برگزاریِ عروسی مجلل نمی‌کند.۱۴۰۴/۵/۲۲</description>
                <category>پاراگراف|حنانه سندگل</category>
                <author>پاراگراف|حنانه سندگل</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 14:40:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>