<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Cherryo_0juice</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_93577963</link>
        <description>آب آلبالوی نعشه!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:14:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4139839/avatar/Ybfb1B.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Cherryo_0juice</title>
            <link>https://virgool.io/@m_93577963</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نور آگاهی.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93577963/%D9%86%D9%88%D8%B1-mixtybpsxj28</link>
                <description>نور‌ِ آگاهی.یک روز عصر، وقتی خورشید داشت به آرامی در آسمان غروب می‌کرد و رنگ‌های نارنجی و صورتی را به هم می‌زد، رها مشغول کشیدن نقاشی از همان دنیای آرزوهایش بود. او داشت خانه‌های رنگی می‌کشید که همه پنجره‌هایشان رو به نور بود و آدم‌هایی که دست در دست هم لبخند می‌زدند. در نقاشی او، هیچ دیواری بین آدم‌ها نبود و همه آزادانه در باغ‌های پر از سیب و پرتقال قدم می‌زدند. بوی خوبی مثل بوی سیب تازه در هوا پیچیده بود و صدای خنده بچه‌ها از دور شنیده می‌شد.ناگهان، مگس کوچکی شروع به وزوز کردن دور گوشش کرد. رها اول کمی کلافه شد، اما بعد به مگس نگاه کرد و با خودش فکر کرد: “این مگس هم حق داره پرواز کنه و دنبال غذا بگرده، درست مثل من که حق دارم آرزو کنم و نقاشی بکشم.” این فکر، مثل یک نسیم خنک، ذهنش را پر کرد و باعث شد لبخندی روی لبانش بنشیند. او فهمید که حتی کوچک‌ترین موجودات هم سهمی از این دنیای بزرگ دارند و باید به آن‌ها احترام گذاشت.رها قلم‌مویش را برداشت و یک گل کوچک زرد رنگ، درست کنار راه پرواز مگس، در نقاشی‌اش کشید.رها چند لحظه به گل زردی که کشیده بود خیره ماند.  آن گل، با اینکه کوچک بود،در میان آن همه رنگ، خیلی روشن دیده می‌شد.  مثل یک حق ساده که وقتی نباشد،همه‌چیز را کم‌نور می‌کند.او با خودش فکر کرد که آدم‌ها هم شبیه همین گل‌اند؛  هرکدامشان کوچک یا بزرگ، ساکت یا پرصدا، ثروتمند یا فقیر، فرقی نمی‌کند؛همه باید دیده شوند.  همه باید فرصت داشته باشند که رشد کنند.  همه باید بتوانند در نور زندگی کنند، نه در سایه‌ی ترس.رها به مگس نگاه کرد که هنوز دور گل می‌چرخید.  این بار دیگر فقط یک حشره‌ی مزاحم نبود.  برای او تبدیل شده بود به نشانه‌ای از موجودی که فقط می‌خواهد زنده بماند.  و همین فکر، ذهنش را به جایی دورتر برد.  به آدم‌هایی که در بعضی جاهای دنیا حتی برای نفس کشیدن،برای حرف زدن،برای درس خواندن یا برای راه رفتن آزادانه، باید بجنگند.رها کمی قلم‌مو را روی بوم نگه داشت.  بعد آهسته یک خط آبی کنار گل کشید.  آبی‌ای که شبیه آرامش بود.  شبیه حقی که باید برای همه وجود داشته باشد.  حقِ امنیت.  حقِ زندگی.  حقِ انتخاب.  حقِ این‌که کسی به تو بگوید:  «تو هم ارزشمندی.»او در ذهنش خانه‌های رنگی‌اش را نگاه کرد.  خانه‌هایی که پنجره‌هایشان رو به نور بود.  با خودش گفت:  «شاید خانه‌ی واقعی آدم‌ها فقط چهار دیوار نباشد.  شاید خانه‌ی واقعی، جایی باشد که در آن تحقیر نشوی.  جایی که از ترس جمع نشوی.  جایی که مجبور نباشی خودت را پنهان کنی.»بعد یک پنجره‌ی بزرگ‌تر برای یکی از خانه‌ها کشید.  پنجره‌ای که از آن می‌شد بیرون را بهتر دید.  انگار می‌خواست بگوید آدم‌ها هم باید بتوانند دنیا را ببینند، خبر داشته باشند، آگاه باشند و در سرنوشت خودشان نقش داشته باشند.نسیم عصر از لابه‌لای برگ‌های باغ گذشت.  رها موهایش را پشت گوش زد و ادامه داد. داخل نقاشی، چند کودک را کشید که کنار هم ایستاده بودند اما لباس‌هایشان شبیه هم نبود.یکی لباس ساده داشت،یکی رنگی،یکی کهنه‌تر و یکی هم کفش نداشت.  رها برای لحظه‌ای مکث کرد و بعد آهی کشید.  چند خط دیگر اضافه کرد تا کفش‌های آن کودک هم کامل شوند.با خودش گفت:  «هیچ بچه‌ای نباید فقط به خاطر شرایطی که توش به دنیا اومده،از بقیه عقب بمونه.»  این جمله را در دلش چرخاندو بعد با دقت بیشتری نقاشی را ادامه داد.کمی آن‌طرف‌تر، یک زن و مرد را کشیدکه کنار هم ایستاده بودند و هر دو خسته به نظر می‌رسیدند،اما دست‌هایشان محکم در هم گره خورده بود.  رها فکر کرد شاید این یعنی امید.  یعنی حتی وقتی زندگی سخت می‌شود،آدم‌ها هنوز می‌توانند کنار هم بمانند.  هنوز می‌توانند از هم مراقبت کنند.  هنوز می‌توانند نگذارند کسی تنها بماند.مگس دوباره وزوز کرد.  این بار رها از آن نترسید.  حتی حس کرد مگس هم مثل انسان‌ها  دنبال سهمی از جهان است.  مثل آدم‌هایی که فقط می‌خواهندکار کنند،بخورند،بخوابند، یاد بگیرند و بدون ترس زندگی کنند.  چه چیز ساده‌تری از این؟  اما گاهی همین چیزهای ساده،برای بعضی‌ها آرزو می‌شود.رها به آسمانِ نقاشی نگاه کرد.  برای آسمان، چند رنگ آبی روشن و بنفش ملایم کنار هم زد.  آسمانی که هم غروب را داشت،هم امیدِ فردا را.  و در میان آن، یک پرنده‌ی سفید کشید.  پرنده‌ای که انگار از دلِ آزادی آمده بود.او زیر لب گفت: «حقوق بشر یعنی همین..یعنی هیچ‌کس فقط به خاطر اسم، زبان، رنگ پوست، جنسیت، یا جایی که زندگی می‌کند،کمتر از دیگری نباشد.»بعد انگار این حرف‌ها در بوم جاری شد.او یک خط نورانی از کنار خانه‌ها رد کرد تا همه‌ی آدم‌ها به یک آفتاب واحد وصل شوند.آفتابی که برای همه می‌تابد،نه فقط برای بعضی‌ها.در گوشه‌ی نقاشی، یک درخت سیب کشید. روی شاخه‌هایش سیب‌های قرمز و سبز آویزان بودند.رها گفت:«سیب‌ها هم با هم فرق دارند، ولی همه‌شان می‌توانند بخشی از یک درخت باشند.»این فکر را دوست داشت.چون یادش می‌داد تفاوت،دلیل دشمنی نیست. می‌تواند دلیل زیبایی باشد.بعد چند کودک دیگر کشیدکه یکی کتاب به دست داشت،  یکی توپ،یکی مدادرنگی و یکی هم فقط داشت آسمان را نگاه می‌کرد.رها فهمید که حقِ کودکان فقط بازی نیست.حقِ کودکان این است که یاد بگیرند،بپرند،سؤال بپرسند و آینده‌شان را خودشان بسازند.او برای یکی از کودک‌ها یک کیف مدرسه کشید و برای دیگری یک صندلی کنار پنجره.  بعد نوشت:  «آموزش، حق است نه امتیاز.»  این جمله را خیلی آرام نوشت،اما وزنش در دلش زیاد بود.انگار می‌دانست که اگر کسی نتواند درس بخواند.بخشی از صدایش خاموش می‌شود.رها رنگ زرد را دوباره برداشت.  این بار زرد فقط برای گل نبود.  برای نورِ آگاهی هم بود.  برای روزی که کسی به خاطر ندانستن،  بیشتر آسیب نبیند.  برای روزی که آدم‌ها همدیگر را بهتر بفهمند.برای روزی که مهربانی، اتفاقی عادی باشد.او از خودش پرسید:  «اگر همه حق دارند زندگی کنند،  پس چرا بعضی‌ها مجبورند فرار کنند؟  اگر همه حق دارند آزاد باشند،  پس چرا بعضی‌ها در ترس بزرگ می‌شوند؟  اگر همه حق دارند محترم باشند،  پس چرا بعضی صداها شنیده نمی‌شوند؟»جواب این سؤال‌ها ساده نبود.  اما رها فهمید که نپرسیدن هم اشتباه است.  سکوت، همیشه بی‌گناه نیست.  گاهی باید سؤال کرد، باید دید،باید نوشت، باید نقاشی کشید.او به همین خاطر در گوشه‌ی بوم یک دفترچه کشید و رویش نوشت:  «داستان‌ها باید گفته شوند.»  چون باور داشت هر آدمی یک داستان دارد،  و هیچ داستانی نباید فقط به خاطر ضعیف بودن صدا،  ناشنیده بماند.غروب آرام آرام عمیق‌تر شد.  رنگ صورتیِ آسمان به بنفشِ ملایم رسید.  رها کمی عقب رفت و به نقاشی‌اش نگاه کرد.حس کرد این بار فقط یک منظره نکشیده،بلکه چیزی مهم‌تر ساخته است:  یک یادآوری.یادآوری اینکه انسان بودن،یعنی دیدنِ انسان‌های دیگر.  یعنی فهمیدن اینکه حق فقط برای خودت نیست.  برای همه است.برای کودک،برای پیر،برای زن، برای مرد، برای کسی که شبیه توست و حتی برای کسی که اصلاً شبیه تو نیست.رها زیر لب گفت:  «جهان وقتی قشنگ‌تر می‌شود که همه اجازه داشته باشند در آن باشند.»  و این جمله،مثل آخرین رنگی بود که روی بوم نشست.  یک رنگ نامرئی اما مهم.  رنگِ کرامت.مگس روی همان گل زرد نشست و این بار دیگر مزاحم به نظر نمی‌رسید.رها لبخند زد.  شاید چون فهمیده بود که حتی موجودی کوچک هم می‌تواند یادآوری کندکه زندگی فقط برای قوی‌ترین‌ها نیست.  زندگی برای همه است.او قلم‌مو را آرام زمین گذاشت.  دستانش کمی رنگی شده بود.  اما در نگاهش چیزی روشن‌تر از رنگ‌ها دیده می‌شد.  نوعی فهم تازه.  نوعی مسئولیت.  نوعی حسِ بالغ‌تر از سنش.رها به بوم نگاه کرد و فکر کرد:  «شاید حقوق بشر از همین چیزهای ساده شروع می‌شود؛  از اینکه کسی را نادیده نگیریم،  از اینکه به تفاوت‌ها احترام بگذاریم،  از اینکه نگذاریم ترس، جای مهربانی را بگیرد.»و بعد با خودش قول داد که هر وقت نقاشی کشید،نه فقط زیبایی،بلکه عدالت را هم وارد تصویر کند.نه فقط رنگ،بلکه صدا.نه فقط رویا، بلکه حق.شب آرام آرام از راه رسید.اما در نقاشی رها،نور خاموش نشد.چون آن نور دیگر از خورشید نمی‌آمد.از آدم‌هایی می‌آمد که با هم بودند.از کودک‌هایی که حق داشتند بخندند.از خانه‌هایی که درشان به روی همه باز بود.از باغ‌هایی که هیچ‌کس را بیرون نمی‌گذاشتند و از گلی زرد که کنار راه پرواز یک مگس کوچک،مثل یک پیام بزرگ شکوفه داده بود.قلم‌مو را زمین گذاشتم و به تابلوی خیسم خیره شدم. دیگر خبری از آن وزوزِ کلافه‌کننده نبود؛ حالا مگسِ کوچکم روی گلِ زرد نقاشی‌ام، آرام گرفته بود. تمامِ آدم‌ها، بدون دیوار و با لبخندهایِ واقعی، در کنار هم جا شده بودند. انگار همه‌یِ دنیا، با تمامِ تفاوت‌هایش، تویِ همین قابِ کوچکِ من خلاصه شده بود. با دستمال، رنگِ قرمز را از سرانگشتانم پاک کردم و نفسِ عمیقی کشیدم. حس کردم سبک‌ترم، انگار تکه‌ای از آرزوهایم واقعاً به حقیقت پیوسته است. نورِ ملایمِ غروب روی کاغذ می‌رقصید و آرامشِ عجیبی به اتاق می‌پاشید. فهمیدم که ساختنِ دنیایِ مهربان، شاید همین‌قدر ساده باشد؛ فقط کافی است بلد باشی درست ببینی. حالا دیگر وقتِ خواب بود و من با لبخند، چشم‌هایم را بستم. دنیایِ من، امشب امن و روشن است. آویآویزان بودند.</description>
                <category>Cherryo_0juice</category>
                <author>Cherryo_0juice</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 01:30:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکرار.تکرار.تکرار!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93577963/%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-pjy5nhbdeczg</link>
                <description>ماهی های سبز امید.سلام،از آخرین باری که نوشتم کلی میگذره.از آخرین باری که حالم خوب بود و نوشتم هم خیلی میگذره.راستش خیلی وقته حالم خوب نیست،خیلی وقته همه‌چیز برام اذیت کننده‌ست.روز هام کسل‌کننده،تکراری و رنگ خاکستری شدن،دیگه مثل پارسال و سال های قبل نمی‌نویسم&quot;امروز برام زرد بود.&quot; دیگه نمی‌نویسم&quot;امروز مثل لبخند پر از امید بود.&quot; دلم برای اون رافی تنگ شده. دلم برای روزهای متفاوت و هر روز دردسر های جدید تنگ شده.الان روزها مثل‌هم،تکراری،چرت و پرت و خاکستری میگذرن.هر روز صبح ساعت شیش و نیم زنگ میزارم ولی شیش و چهل‌وپنج دقیقه بیدار میشم.هفت و ربع میرم مدرسه.همیشه ماگ چاییم دستمه و دَرشو از خونه تا مدرسه باز و بسته میکنم.وارد اتاق نگهبانی مدرسه که میشم اگه خانم جوان باشه بغلش میکنم اگه نباشه بی امید میشم. وقتی میام حیاط سمت ماشین نجفی و بوفه رو نگاه میکنم تا ببینم دوستام هستن یا نه،اگه نباشن میرم سر کلاس و همچنان در ماگو باز و بسته میکنم.وارد کلاس میشم،بچها نشستن و حرف میزنن منم میگم سلام صبح بخیر.معمولا هم یچیزایی رو دیشب خسته بودم ننوشتم و تو کلاس مینویسم.تمامی زنگ ها با مسخره بازی و خنده میگذره.میشه گفت تنها جایی که از ته قلبم میخندم مدرسه‌ست.حرفای تکراری و خنده های همیشگی،درسا میخونه دمت گرم خدایی.عشوری و آیناز میخونن بهم کردی بی محلی،تمامی این آهنگا هر زنگ تکرار میشه. از زنگ اول تا آخر هم آیناز میگه ایشالا بمیرم و پشت سرش ما هم میگیم.با این وجود کل حسابداری c میگن ایشالا بمیرم.زنگای آخر پاک‌کن خورد میکنیم با کاترای سبز و آبی یگانه. همیشه همینجوری میگذره و من هنوزم حالم خوب نیست.ساعت دو موقع رفتن دم در مدرسه یگانه میگه میای و بقول یگانه من همیشه دل‌درد دارم.با عشوری کمی تا سرویسش راه میرم و بهش میگم به خاله سلام برسونه اما نمیرسونه.این از مدرسه.میام‌ خونه هیچ اتفاق خاصی نمیوفته.کتاب میخونم،فیلم میبینم.شاید آموزشگاه،شاید پیش ریحانه.در غیر این دو حالت یا حقوق میخونم یا اموال.به عشوری زنگ میزنم.جواب نمیده و باید آهنگ پت و متو گوش کنم.ماشین حسابم همیشه زیر تخته.برای یه مسئله حقوق یکساعت و خورده‌ایی وقت میزارم و با هر عدد که به دست میارم میگم ایشالا بمیرم.اخر شب هم میرم زیر پتو و فندکِ قدیمی رو روشن میکنم و از روشن بودنش خوشم میاد،فوت میکنم.دوباره ساعتو میزارم شیش و نیم و همون اتفاقای همیشگی برام میوفته با همون احساس همیشگی.</description>
                <category>Cherryo_0juice</category>
                <author>Cherryo_0juice</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 22:16:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افکار های تو جیبی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93577963/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%AC%DB%8C%D8%A8%DB%8C-ikhgzpvogg7t</link>
                <description>آزاد.سلام،اینسری از آخرین باری که نوشتم خیلی نمی‌گذره.فکر کنم حالم خوبه،خسته ام،کولداکس خوردم و الان گیج و منگ ام.زیر پتو ام و پادکستِ رندومی که نمی‌دونم از کجا گرفتمش رو گوش میکنم. با موهای شلخته زیر پتو ام.کش موم وقتی میخواستم از اون ور تخت برش دارم افتاد پشت تخت و خیلی پیرتر از اونم که بخوام دستمو ببرم اون ور و بگیرمش.امروز بعد از مدتها با شهرزاد حرف زدم و انگار امید زندگیم برای یه هفته شارژ شد.نمی‌دونم.پارسال در چنین روزهایی با شهرزاد،عشوری و بقیه دوستانم حساب میکردم چند ساعت از آخرین بازدید &quot;سارا&quot;(فقط عشوری می‌دونه چرا سارا؟)گذشته و کی فکرشو میکرد سال بعدش همون &quot;سارا&quot; کی و چی بشه.نمی‌دونم خیلی برام عجیبه.هر سال عجیب تر.اصلا نمی‌دونم دارم چی می‌نویسم و ساعت همین الان دوازده شد و سلام نیمه شب.به نظرم جالبه حتی نیمه شب هم بگیم سلام صبح بخیر.دلم یه کتاب جدید میخواد.یه دفترچه‌ی جدید.خیلی وقته فکر کنم دفترچه و دفتر جدیدی رو برای نوشتن باز نکردم.آخرین دفترم&quot;بیگانه‌ایی برای یگانه&quot; بود.دلم برای حاجی زاده تنگ شده تازگیا اون تنها کسیه که به حرفام گوش می‌کنه و راه حل میده.دیگه مثل قبل از رنگهای زرد و سبز و آبی برای چشمام استفاده نمیکنم،یگانه‌ی درونم دیگه برای روزهایی که میگذره رنگ انتخاب نمیکنه.عجیبه.دارم چرت و پرت میگم و چهارتا کلمه کنار هم میزارم و خودمم نمی‌فهمم چی میگم.خوابم میاد،خوابم میاد،خوابم میاد.آها،امروز آقای حکیمی نیا زیپ کیفمو درست کرد و منو به یه لیوان چایی که باعث شدم آستین کتِ پدرش ذره‌ایی پاره بشه دعوت کرد.حکیمی نیا تو جیبش سیگار داره و من چوب شور.چوب شورهای خورد شده.حس میکنم منم چوب شورم،انگار منم تو کیف یه آدمی‌ام به اسم یگانه که حواسش به چوب شورهاش نیست و چوب‌شور هاش خورد میشن.ساعت شد دوازده و هشت دقیقه.هشت دقیقه بیشتر از نیمه شب.دلم برای مامان تنگ شده‌.دلم برای خیلی چیزا تنگ شده.خیلی دوست دارم خیلی چیزارو درست کنم اما هیچی دست من نیست و من فقط یگانه ام. حتی کامل هم نیستم‌.یگانه‌ی نصفه و نیمه.مثل لیوان های نصفه و نیمه.حرفهای نصفه و نیمه.کارهای نصفه و نیمهنقاشی های نصفه و نیمه.چه فرقی می‌کنه همیشه نصفه و نیمه.و در آخر این پیام،نامه دوست دارم شعری کوتاه از مولانا به‌جا بزارم.عاقبت خاک شود حسن جمال من و توخوب و بد می گذرد وای به حال من و توقرعه امروز به نام من و فردا دگریمی خورد تیر اجل بر پر و بال من و تومال دنیا نشود سد ره مرگ کسیگیرم که کل جهان باشد از آن من و توهر مرد شتربان اویس قرنی نیستهر شیشه ی گلرنگ عقیق یمنی نیستهر سنگ و گلی گوهر نایاب نگرددهر احمد و محمود رسول مدنی نیستبر مرده دلان پند مده خویش میازارزیرا که ابوجهل مسلمان شدنی نیستجایی که برادر به برادر نکند رحمبیگانه برای تو برادر شدنی نییست-مولانای بزرگ.</description>
                <category>Cherryo_0juice</category>
                <author>Cherryo_0juice</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 00:10:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیگانه.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93577963/%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-dkevge34dsdf</link>
                <description>تنها ، تن ها ، وتن هابه دیوار نگاه میکنم،دیواری که تقریبا هر چیزی که جلو دستم بود رو بهش چسبوندم.تازگیا اتفاقات زندگیم هم مثل این دیواره.نمیدونم از کجا و چجوری ولی تمامی تیکه های من هم معلوم نیست از کجا اومده و چجوری در کنار هم من رو تشکیل داده‌ان.بخشی درون من هست که دوست داره زیر چشماش رو آبی کنه،زرد کنه.رنگ باشه.اما بخشی هم هست که ترجیح میده با همون پالت سایه‌ی قدیمیش از زرشکی به پایین چشماش و از ریمل قهوه‌ایی استفاده کنه.من حتی از دیوار هم آشفته ترم.حتی نمیدونم الان که دارم مینویسم علایقم چیه.کمی پیچ خورده‌ام.پیچ. و اما عزیزم بخشی درون من هست که هنوز هم تورو دوست داره.بخشی هست که ازت تنفر داره.تمامی این بخش ها که من رو تشکیل داده‌ان.حتی مطمئن نیستن که خودشون رو هم دوست دارن یا نه.انگار که من فقط یگانه نیستم.انگار من جسمی ام تو خالی اما دو روح در من زندگی میکنن.انگار اون ها به دعوا افتاده‌ان.من نمیدونم رافی‌ام،یگانه‌ام،سهراب‌ام.اما من در واقع کی ام.خودم مقصر این‌ها هستم.من یگانه ام و بقیه‌ی من کسایی هستن که یگانه اون هارو ساخته.من الان خسته ام،خوابم میاد.دلم میخواد با سپیده تو تئاتر شهر و بهارستان گم بشم.با ریحانه آرایش های مسخره بکنم.با عشوری بحث کنم سر لوبیا پلو.با حدیث وسط حیاط مدرسه بشینم گریه کنم.با مرصاد غر بزنم.بله عزیزم،تمامی این لحظاتی که برای من ساخته شده و در قلبم قرار داره متعلق به یگانه ‌ست.من نانه‌ام،همون یگانه‌ی سه ساله که پشت تلفن به مادربزرگش می‌گفت من نانه‌ام.     هستم.براب</description>
                <category>Cherryo_0juice</category>
                <author>Cherryo_0juice</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 01:40:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قوری اما نعشه.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93577963/%D9%82%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%B9%D8%B4%D9%87-mpvut86dco09</link>
                <description>سلام عزیزترینم.خیلی میگذره از آخرین باری که برای تو نوشتم.اما الان شکوفه ایی در قلبم ایجاد شده.شکوفه ی دلتنگی،شکوفه ایی که از بس به تو فکر کردم تو قلبم ایجاد شده.بیا از روزهایم برایت بگم. چند روزی غم زده بودم اما الان حالم خوبه.یادته عاشق آبی بودم؟الان زرشکی مورد علاقمه.امروز صبح وقتی آفتاب به چشمام میخورد از خواب بیدار شدم.باد فرح‌بخشی به صورتم میخورد.بلند شدم پنجره رو بستم و پرده رو کنار زدم،نور بیشتر شد.نور منو یاد تو انداخت.تو هم مثل نوری.میدرخشی مثل خورشید.موهامو تو آینه نگاه کردم که آشفته بود،حتی اونا هم متوجه نبودنت شدن.صدای سوت کتری که مامان گذاشته جوش بیاد،به گوشم می‌رسید.مامان آهنگ تور ماهی‌های ویگن گذاشته بود.امروز زرشکی بود.امروز زرشکی در من رشد کرده بود.بعداز ظهر پادکست همسفر از صابر ابر روشنه و آروم آروم حرف میزنه و میگه&quot;عزیزِ من دو نفر که سخت و بی‌حساب عاشق هم‌اند و عشق،آن‌ها را به وحدتی عاطفی رسانده است واجب نیست که هر دو صدای کبک،درخت ناروند،حجابِ برفی قله‌ی اَلم کوه،رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.&quot;حق با آقای ابره چه دلیلی وجود داره که وقتی دو نفر عاشق هم‌ان عاشق یک چیز باشن و سلیقه های یکسال داشته باشن؟بقول آقای ابر&quot;اگر چنین حالتی پیش بی‌آید باید گفت یا عاشق زائده است یا معشوق!&quot;عشق که به یکسان بودن نگاه نمیکنه،یهو به خودت میای میبینی عاشق کسی شدی که اصلا شبیه به تو نیست ولی تو،تو چون عاشق اونی اخلاق‌های اونو،سلایق اونو تو خودت جای میدی و تمام اولویت های تو میشه اون.اونی که شاید اصلا ندونه تو دوستش داری و عاشقشی.چمیدونم.چند شب پیش خوابی بشدت دوست‌داشتنی دیدم،اونجا تو بودی و شاید چون تو در خوابم بودی اون خواب دوست‌داشتنی به نظر میومد.بارها و بارها وقتی از خواب بیدار شدم با خودم گفتم کاش واقعی بود،کاش واقعیت داشت.اما نداشت.&quot;از تاریکی به تاریکی بازمی‌گردد حلزون دریایی.&quot;هوا کم کم داره زمستونه میشه.خوشحالم،دلم برای هوای سرد تنگ شده بود. فکر کنم وقتشه قوری باشم،با چایی برم دنبال ریحانه و راه بریم و حرف بزنیم.بشینیم تو پارک و ببافیم.همین‌ها کافیه.</description>
                <category>Cherryo_0juice</category>
                <author>Cherryo_0juice</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jan 2026 20:27:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93577963/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-hcyyguasinno</link>
                <description>اسمش پروانه ست.با کاغذهای زباله و کمی آب و چسب چوب ساخته شده،با گواش های قدیمی رنگ شده.من ساختمش.پروانه بیست و هفت سالشه و خیلی تنهاعه،اون سال‌هاست بابت بیماری سرطان زجر می‌کشه.از وقتی که نوزده ساله شد تا به الان.پیش بقیه خجالت می‌کشید از این موضوع، او خودشو دوست نداشت چون کسی بهش یاد نداد خودشو دوست داشته باشه.کم کم اطرافیانشو از دست داد.پدرش رو وقتی خیلی کودک بود از دست داد و مادرش هم بعد فوت پدرش معتاد الکل و شراب شد و با یک مرد ازدواج کرد.ناپدری‌اش یک مرد پیرو بازنشسته بود و مادرش بخاطر اینکه دیگه نمی‌توانست کار کند با او ازدواج کرده بود.پروانه از یازده سالگی شروع به کار کردن کرد.اون تو یک گلفروشی قدیمی که صاحبش یک پیرمرد هشتاد ساله بود شروع به کار کرد.پیرمرد که بعد چند وقت متوجه وضعیت زندگی پروانه شد و میدونست که زندگیِ خودش هم رو به پایانه،گلفروشی رو به نام پروانه کرد.پروانه دوستان زیادی نداشت. اعتماد به نفس پیدا کردن دوست رو نداشت و تو مدرسه،دبیرستان همه تقریبا اونو به مسخره می‌گرفتن.اون هر روز بعد از مدرسه به گلفروشی برای کار می‌رفت.اون زیاد حرف نمی‌زد و پیرمرد خیلی به پروانه کمک می‌کرد تو ارتباط برقرار کردن.بعد از دوسال پیرمرد مرد.پروانه تنها تر از قبل شد.به مادرش که هر شب مست و گیج بود اعتمادی نداشت.به ناپدری‌اش که اصلا،ناپدری پروانه فقط شخصیت پروانه زیر سوال میبرد و تحقیرش میکرد.مادرش هم به دلیل اینکه دوباره بی پول بشه به ناپدری هیچی نمی‌گفت.خلاصه سال‌ها گذشت و پروانه با تک و تنها کارکردن در گلفروشی برای خودش پول جمع می‌کرد تا بلکه از اون شهر لعنتی که کلی زندگی‌اش رو نفرین کرده بود فرار کنه و فصلی جدید از زندگی‌اش باز کنه.پروانه نوزده ساله شد.و بعد از چند ماه متوجه شد سرطان داره.زندگی‌اش سخت تر شد،اوضاع براش پیچیده تر شد.از خونه‌ی مادرش و ناپدری فرارکرد رفت به یک شهر دور و به هیچکس نگفت کجا رفت.خسته بود کسل بود.اون کتاب میخوند و برای یکسال جوری زندگی کرد که آرزو‌اش رو داشت.نه زندگیِ لوکس و مدرن.فقط عادی،عادی بلند میشد عادی قهوه میخورد و عادی زندگی میکرد و عادی لبخند میزد.تا اینکه بیست ساله شد.وضع سرطانش وخیم تر شد.کارش به جایی رسید که کلا تو بیمارستان بستری بود.تا اواخر بیست و هفت سالگی.تا امروز.دکترا جوابش کردن.اون که دیگه نمی‌تونست زندگی کنه،اون نابود شد.اشکش به همراه لبخندی که از درد میومد ریخت روی گونه‌های سرخش.بلند شد و رژی برداشت و به لب‌هایش زد و از همان رژ به گونه‌های ریز و کک‌مکی‌اش زد.لبخند زد به همراه همون اشک.به کنار پنجره رفت و آخرین سیگارش رو هم کشید.سال بعد شد. پروانه بیست و هشت ساله شد ولی دیگه پروانه‌ای نبود.پروانه بیست و هشت ساله شد ولی دیگه پروانه‌ایی نبود.</description>
                <category>Cherryo_0juice</category>
                <author>Cherryo_0juice</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jan 2026 16:29:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه راه.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93577963/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-nqnjatkjnxxn</link>
                <description>شاید اگه راه راه بودمراه راه های آبیراه راه های نارنجیراه راه های رنگیرنگیاز همه رنگرنگمثل بنفشمثل آبیمثل سبزمثل زردمثل نارنجیمثل توآره ، مثل لبخند توتوتو برای همیشهتو برای ماندنتو برای رفتنتو برای راه راهتو برای منتو برای راه راه های منراه راه های من برای تولبخند تو برای منشاید اگه راه راه بودمراه راه های من برای تو میشدشاید به تو هدیه میدادمشاید برای لبخندتشاید برای صدای خنده‌اتبرای ذوق چشمانتبرای دور بودنتبرای توهدیه می‌کردم و می‌فرستادمبه سرزمین های دورتا به تو برسدراه راه های منشاید راه راه های منبرای تو راهی باشد برای فرارفرار از غمفرار از دوریفرار از این زندگیفرار از دردفرار آدمادرسته شایدراه راه های منبرای تو راهی برای فرار باشدبرای پناه بردن به راه راه هاتو فکر می‌کنی این راه راه هابرای فرار تو استاما نیستبرای این‌ است که بگویمتو میتوانی با آن راه راه هابه من پناه ببریمن برای تو پناه بشوم.راه راه های من برای پناه تو هدیه‌ست.</description>
                <category>Cherryo_0juice</category>
                <author>Cherryo_0juice</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jan 2026 16:02:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>