<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hanita</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_93582605</link>
        <description>تمام روز غمگین است و کج خلقی میکند...
و زمانی که با خود تنها میشود دستش را روی گلویش میگذارد و میگوید : اینجاست...رد نمی‌شود.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 04:31:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4892070/avatar/lrNbpd.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hanita</title>
            <link>https://virgool.io/@m_93582605</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رمان جنون [Part5]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93582605/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-part5-epwqdtlittpa</link>
                <description>جــنــونــــ🎶🃏 #P5دنیا دور سرم می‌چرخید و هر لحظه حس میکردم قراره تمام محتویات معده م رو بیرون بریزم...سعی کردم بی‌تفاوت باشم آروم از روی تخت بلند شدم و به سمت کمد حرکت کردم بیحوصله لباسام رو درآوردم و چپوندم توی کمد و تیشرت و شلواری بیرون کشیدم و پوشیدم سمت سرویس بهداشتی حرکت کردم و آبی به دست رو صورتم زدم...بیجون سمت کیفم حرکت کردم و از داخل قوطی مسکن خواب آور رو بیرون آوردم  دوتا بیرون کشیدم و بدون آب خوردم به محض خوردنش حس کردم معدم سوخت و اسید بالا اومد...حس سوزش گلوم رو نمیتونستم نادیده بگیرم...هر لحظه سردردم بیشتر می‌شد روی تخت بدون توجه به دردم مچاله شدم....کم کم قرص ها اثر کرد و بدنم بیحس شدو چند دقیقه بعد چشمام روی هم افتاد و توی عالم بی‌خبری فرو رفتم  ****یقه اسکی مشکیم رو پوشیدم و همراهش یه شلوار پاکتی مشکی...بعدش اووکت زرشکیم رو که بیشتر به اناری شباهت داشت رو همراه کلاه لبه دار ستش پوشیدم و در آخر دستکش و بوت های پاشنه بلند مشکیم که جنسشون چرم بود..استایل همیشگیم...لیلا همیشه به این استایلم میخندید و آرامش هم میگفت با این تیپ شبیه یکی از کاراکتر توی یه انیمیشن میشدم اسمش چی بود.... فکر کنم کارمن بود زیاد بهش فکر نکردم و بعد از پوشیدن این لباس من توی بعد تیره ی وجودم فرو میرفتم  از در اتاق بیرون زدم تیز نگاهم رو دور تا دور چرخوندم و با ندیدن کس به سمت  در خروجی رفتم و بیرون زدم...بدون اینکه جلب توجه کنم از کناره ها به سمت فرودگاه خصوصی سازمان رفتم بیشتر شبیه یه محوطه بود....رسیدم و خیلی بی سر و صدا بدن توجه به بقیه روی یه صندلی پشتی نشستم و یکی از پاهام رو روی اون یکی انداختم و ارنجم رو روی پاهام گذاشتم و انگشت شستم روگوشه ی لبم گذاشتم و به اطراف چشم دوختم همه رو زیر نظر گرفتم  هر حرکت مشکوکی رو همشون باد هوا بودن یادم نمیره چه دعوایی با استاد راه انداختم سر اینکه گفت باید یه گروه با خودت ببری گفت که مثل یه آموزشه....ولی خب.....من عمرا حتی یه کلمه هم باهاشون حرف نمیزدم آمار همشونم در آوردم سه تا پسر و دو تا دختر که همشونم توخالی و باد هوا بودنیه یسری مشنگ که فکر میکردن خیلی حالیشونه همشونم سگ های دستی این سازمان بدرد نخور بودن حیف که استاد خیلی واسم زحمت کشید وگرنه از ریشه ی همشون پایین میرفتم این حرومیافهمیدم که یکی از بچه های گروه که زیادی سوسول بود از پشت سر داره بهم نزدیک میشه بدون اینکه واکنشی نشون بدم یا تغیر حالت بدم  به کارم ادامه دادم نشست کنارم و بهم خیره شد....هیچ واکنشی نشون ندادم فقط نگاهم رو به اطراف دقیق تر کردمبعد چند دقیقه عجیب گفت:-میدونی خیلی راجبع بهت شنیدم اهمیتی ندادم که دوباره بدون اینکه بهش بر بخوره با ذوق بیشتری شروع کرد به حرف زدن -میدونی من همیشه آرزو داشتم جنون رو ببینم ....تو محشری همه راجبع بهت میگن و البته خیلی زیاد راجبع به پرونده هایی که حل....دست رو بالا آوردم که حرفاش رو قطع کردمو بیتوجه از جام بلند شدم......استاد اومد و همه به سمتش رفتن بعد چند ثانیه که همه جمع شدن منم به سمتشون رفتم و دورتر از همه وایسادم.....استاد خیلی مرموز همه رو نگاه کرد...از اون نگاه های خاص خودش...تک ابرویی بالا انداخت و گفت-سلام خیلی خوش اومدید....لازم بر توضیح اضافه نیست همه ی اطلاعات مربوط به خودتون رو براتون ارسال کردماسم اعضای گروه رو میگم برای آشنایی به یه دختر لاغر و تقریبا قد بلند و بور اشاره کرد و با همون لحن گفت-fox از ایتالیا بعد به یه دختر دیگه که جا افتاده تر بود و کوتاه اما چهار شونه با چشم ها و موهای مشکی اشاره کرد- sneak از هندبه اون پسره که چند دقیقه پیش کنارم نشسته بود اشاره کرد یه پسر قد متوسط با هیکلی ریز - enginier از آمریکابه یه پسر دیگه کنارش اشاره گرد قد بلند تر و هیکلی تر بود و چشم و ابرو مشکی - Doctor از ترکیهیه پسر بور و چشم رنگی که اونم هیکلی بود-sleep از روسیهدر آخر نگاه خاص و مرموزی بهم انداخت و ادامه داد-فکر نکنم جنون نیازی به معرفی داشته باشه..... به هر حال موفق باشید من فقط میخوام چند نکته رو بگم  هر اشتباه مساویه با حذف شدن همتون غیر از جنون که یه کاراگاه شخصیه و خودش کار میکنه،مامورای غیر رسمی و آموزش دیده ی سازمان غیر دولتی [ QCH ] هستید مواظب باشیدو همینطور رهبری گروه به عهده ی جنونه...بعد از حرفش همونطوری که بهم یاد داده بود و حالا واسه منم یه عادت شده بود نگاهش رو تیز توی محوطه و روی همه ی افراد گردوند  یه دفعه صدای نازکی که مطلق به مار خوش خط و خال گروه بود گفت -استاد اسم ماموریت چیه؟استاد با حالت زیرکانه ای نگاهم کرد...بیتفاوت سری تکون دادم و همزمان عقب گرد کردم و یه کلمه گفتم+U.M از پله های هواپیما بالا رفتم و .....</description>
                <category>Hanita</category>
                <author>Hanita</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 18:29:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان جنون [Part4]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93582605/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-part4-ltbohanqncpq</link>
                <description>جــنــونــــ🎶🃏 #P4آیکون سبز رو کشیدم و مثل همیشه بیتفاوت جواب دادم +بله صدای خش خشی اومد انگار داشت جا به جا میشد -الو......سلام بدون جواب گذاشتمش...نفسش رو با صدا بیرون داد -هعی از دوریت دارم جون میکنم با لحنی اروم گفتم+چی میخوای؟ عوضی که زمزمه کرد گوشم رو نوازش کرد...ولی بازم بدون جواب گذاشتمش... - تشریف نحستو کی میاری؟ با همون صدا ی بی روح گفتم+قطع میکنمکشدار گفت-ایششششش....قطع نکنیااا+بگو-هیچی گفتم ببینم چیکار میکنی ولی لیاقت نداری زمزمه کردم+دیگه زنگ نزن...ماموریتمبا تعجب آشکاری گفت-واقعا ماموریت آمریکا رو قبول کردی؟؟بدون جواب گذاشتمش....وقتی جوابی نشنید صدای مضحکی در آورد و گفت:-دلت در بیاد من هنوز ماموریت 4Fg تموم نکردم استاد گفت نیا ماموریت  برام مهم نبود...درواقع ذره ای برام اهمیت نداشت...+قطع میکنمنفسی گرفتم و آروم گفت -مراقب خودت باش انگار بازم احساساتش فوران کرد...بی‌توجه گفتم+نترس زنده برمیگردم بدون خداحافظی قطع کردم و آروم از جام بلند شدم و سمت پیشخوان رفتم تا حساب کنمپول رو دادم و همین که اومدم از کافه برم توجه م به گوشه ی کافه جلب شد....یه مرد تقریبا قد بلند که معلوم بود صاحب اینجاست روبه روی یه پسر پونزده یا شونزده ساله که انگار باریستا بود وایساده بود و پسره ترسیده نگاهش می‌کرد...تک ابرویی بالا انداختم و خیلی آروم و نامحسوس نزدیکشون شدم و حرف زدن عربی مرد رو شنیدم...به محض شنیدن کلمات تو خاطرات غرق شدم (مگه نگفتم هرچی مشتری گفت همونه) همین حرف ساده مثل تیغی بود به رگ گردن نازکم  همونقدر برنده خاطرات رو یاد آوری میکرد €Flash backداد بلندی کشید که بیشتر توی خودم جمع شدم = که حالا به مشتری توهین میکنی..آره؟ وجهه‌ی من رو خراب میکنی؟اشک هام بیشتر ریخت و سعی کردم چیزی بگم تا بیشتر از این عصبی نشده+نــ..نه بخــ...نذاشت حرفم کامل شه و دستش تاب خورد و بالا اومد و تا به خودم بیام کوبید توی دهنم مزه ی خون رو توی دهنم حس کردم...گوشام زنگ میزد و چشمام تار شد...تنها چیزی که حس میکردم خونی بود که از گوشه ی لبم جاری شد...با نفرت نگاهم کرد و در کمال بی رحمی حقیقت تلخی رو با شدت توی صورتم کوبید =میدونی چیه؟؟تقصیر خودمه از قدیم گفتن به یتیم غذا نده چون برمیگرده و ظرفت رو میشکنه خشکم زد و اشک با شدت بیشتری به چشمام نیش زدنگاه دیگه ای به سرتاپام کرد و گفت=انگل کثافت..بدبخت تو همونی هستی که هیچکس نخواستت دختره ی بی کس و کار از صدقه سریم بهت کار دارم گفتم اشکالی نداره بچه یتیمه ، خانواده نداره ولی نه..... حتما اون خانواده یه چیزی میدونستن که ولت کردن  £ Fenesht سرم نبض میزد... نمیدونم چجوری خودم رو از کافه بیرون انداختم و به هتل رسیدم...واقعا در عجبم...حتی نمیدونم چجوری به اتاقم رسیدم و درش رو باز کردم و وسط اتاق وایسادم... با فکی که از شدت فشار دندون هام درد گرفته بود کتم رو در آوردم و آویزون کردمبا قدم های ناموزونی سمت تخت حرکت کردم و دراز کشیدم... بدون پلک زدن به سقف سفید چشم دوختم...</description>
                <category>Hanita</category>
                <author>Hanita</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 18:25:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان جنون [Part3]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93582605/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-part3-ahirairevcca</link>
                <description>جــنــونــــ🎶🃏 #P4آیکون سبز رو کشیدم و مثل همیشه بیتفاوت جواب دادم +بله صدای خش خشی اومد انگار داشت جا به جا میشد -الو......سلام بدون جواب گذاشتمش...نفسش رو با صدا بیرون داد -هعی از دوریت دارم جون میکنم با لحنی اروم گفتم+چی میخوای؟ عوضی که زمزمه کرد گوشم رو نوازش کرد...ولی بازم بدون جواب گذاشتمش... - تشریف نحستو کی میاری؟ با همون صدا ی بی روح گفتم+قطع میکنمکشدار گفت-ایششششش....قطع نکنیااا+بگو-هیچی گفتم ببینم چیکار میکنی ولی لیاقت نداری زمزمه کردم+دیگه زنگ نزن...ماموریتمبا تعجب آشکاری گفت-واقعا ماموریت آمریکا رو قبول کردی؟؟بدون جواب گذاشتمش....وقتی جوابی نشنید صدای مضحکی در آورد و گفت:-دلت در بیاد من هنوز ماموریت 4Fg تموم نکردم استاد گفت نیا ماموریت  برام مهم نبود...درواقع ذره ای برام اهمیت نداشت...+قطع میکنمنفسی گرفتم و آروم گفت -مراقب خودت باش انگار بازم احساساتش فوران کرد...بی‌توجه گفتم+نترس زنده برمیگردم بدون خداحافظی قطع کردم و آروم از جام بلند شدم و سمت پیشخوان رفتم تا حساب کنمپول رو دادم و همین که اومدم از کافه برم توجه م به گوشه ی کافه جلب شد....یه مرد تقریبا قد بلند که معلوم بود صاحب اینجاست روبه روی یه پسر پونزده یا شونزده ساله که انگار باریستا بود وایساده بود و پسره ترسیده نگاهش می‌کرد...تک ابرویی بالا انداختم و خیلی آروم و نامحسوس نزدیکشون شدم و حرف زدن عربی مرد رو شنیدم...به محض شنیدن کلمات تو خاطرات غرق شدم (مگه نگفتم هرچی مشتری گفت همونه) همین حرف ساده مثل تیغی بود به رگ گردن نازکم  همونقدر برنده خاطرات رو یاد آوری میکرد €Flash backداد بلندی کشید که بیشتر توی خودم جمع شدم = که حالا به مشتری توهین میکنی..آره؟ وجهه‌ی من رو خراب میکنی؟اشک هام بیشتر ریخت و سعی کردم چیزی بگم تا بیشتر از این عصبی نشده+نــ..نه بخــ...نذاشت حرفم کامل شه و دستش تاب خورد و بالا اومد و تا به خودم بیام کوبید توی دهنم مزه ی خون رو توی دهنم حس کردم...گوشام زنگ میزد و چشمام تار شد...تنها چیزی که حس میکردم خونی بود که از گوشه ی لبم جاری شد...با نفرت نگاهم کرد و در کمال بی رحمی حقیقت تلخی رو با شدت توی صورتم کوبید =میدونی چیه؟؟تقصیر خودمه از قدیم گفتن به یتیم غذا نده چون برمیگرده و ظرفت رو میشکنه خشکم زد و اشک با شدت بیشتری به چشمام نیش زدنگاه دیگه ای به سرتاپام کرد و گفت=انگل کثافت..بدبخت تو همونی هستی که هیچکس نخواستت دختره ی بی کس و کار از صدقه سریم بهت کار دارم گفتم اشکالی نداره بچه یتیمه ، خانواده نداره ولی نه..... حتما اون خانواده یه چیزی میدونستن که ولت کردن  £ Fenesht سرم نبض میزد... نمیدونم چجوری خودم رو از کافه بیرون انداختم و به هتل رسیدم...واقعا در عجبم...حتی نمیدونم چجوری به اتاقم رسیدم و درش رو باز کردم و وسط اتاق وایسادم... با فکی که از شدت فشار دندون هام درد گرفته بود کتم رو در آوردم و آویزون کردمبا قدم های ناموزونی سمت تخت حرکت کردم و دراز کشیدم... بدون پلک زدن به سقف سفید چشم دوختم...</description>
                <category>Hanita</category>
                <author>Hanita</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 18:23:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان جنون[Part2]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93582605/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-sos3rvfkdr5e</link>
                <description>جــنــونــــ🎶🃏 #P2-نهههههه...لطفااااا...نکنننننن...تروخدااااااااین رو با جیغ بیان کرد درحالی که از چشماش اشک و خون سرازیر بود و دهنش جر خورده بود.نیشخند آرومی زدم...با اشاره ی ریز دستم انداختنش تو آب و کوسه  به محض بو کردن خون اومد بالای آب و با سرعت به سمتش رفت....هرچی بیشتر دست و پا میزد بیشتر و بیشتر تیکه تیکه میشد و نیشخند گوشه ی لبم پر رنگ تر...گاهی نباید دست و پا زد چون تقدیر مهر خودش رو به پیشونیت زده...وقتی کامل تیکه تیکه شد آروم بلند شدم....این قانون طبیعتهرحم توی جنگل مثل امضا زدن پای قرارداد نابودیته...و این جنگل مال منه...اینجا نخورده، خورده میشه...اینجا دستی که نمیتونی بشکنی رو باید ببوسی...و من...و من از همه قوی ترم کسی هستم که تاریخ رو مینویسه و بجای قلب سنگ توی سینه اش داره ووبا ذهنم تصمیم میگیرمو اشک وخون بپا میکنم...توی ماشین نشستم و آروم سیگار برگم رو روشن کردم و گوشه ی لبم گذاشتم...نفس لرزونی شنیدم و بعدش صدای راننده-عذر من رو پذیرا باشید سرورم  برای رفتن جایی مد نظرتونه؟در یک کلمه گفتم+کاخنفس لرزونش رو که شنیدم تک ابرویی بالا انداختم و گوشه ی لبم کج شد...در که باز شد مثل همیشه با قدم های محکم بی توجه به خبرنگار ها و گارد ها و همه به سمت ورودی حرکت کردم...</description>
                <category>Hanita</category>
                <author>Hanita</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 20:23:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان جنون[Part1]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93582605/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-bhutnvekbpm9</link>
                <description>جــنــونــــ🎶🃏#P1☆موقعیت: کاخ زیرزمینی مافیا های فرانسه《۲۰ژانویه۲۰۲۶》-سر....سرورمنگاه های لرزونشون حتی زیر نور کم سوی چراغ کاخ هم قابل دیدن بود...سکوت های پر ترس تنها جوابم بود...تک ابرویی بالا انداختم که رنگ بدتر از صورتش پرید و سعی کرد لرزش دستاش رو متوقف کنه و با لکنت زبون ادامه داد- ســ....سرو...ورم او...اون مح.. محمول...با یه اشاره ی ریز چونه م دیوار پشت سرش از لکه های سرخ خون رنگین شد و سکوت کاخ رو شکست...زیادی حرف میزد...یکی دیگه اومد جلو و مطیع جنازه اش رو برد....سگ خوبی بود....ولی توی بازار سیاه بیشتر می ارزید...آدم های ضعیف پیش من جایی ندارن...یه جنازه ی بی مصرف بود...با یه اشاره ی سرم  یکیشون اومد جلو تا اومد لرزش دستاش رو مخفی کنه و حرف بزنه....صدای ژیار تو گوشم پیچید-آرسابرو هام بهم نزدیک شدتنها کسی که جرعت داشت اینجوری باهام حرف بزنه...اونم چون از تخم ترکه ی باوانم بود....نزدیک شدنش رو از پشت حس کردم...بهم رسید و جلوم وایسادگوشه ی لبم بالا رفت...+دلت استخر خونو میخواد...نه؟صدای همیشه سرخوشش الان رنگ و بوی نگرانی گرفته بود...-محموله ی ایران که قرار بود واسه بازار سیاه بفرستیمریلکس نیم نگاهی بهش انداختم...نامحسوس فکی روی هم فشرد که گوشه ی لبم کج شد...-زنده ،مرده یه نفر تو کشتی نمونده..!محموله ی مهمی بود....توی این ده سال اخیر همچین اتفاقی نیافتاده بودتک ابرویی بالا انداختم و یک کلمه زمزمه کردم:+کی؟-خوان کارلوسلب هام کش اومد....+سی و هشت دقیقههمه میدونستن که وقتی توی این حالتم نباید کلمه ای حرف بزنه...وگرنه به قیمت جونشون تموم میشدشاید هم به جنازه شون رحم نمیشد...-اجازه ی رفتن هست سرورم؟تکونی به چونم دادم که عقب گرد کردشجاعتکلمه ی جالبی بود...خیلی جالبالبته تا وقتی که به حماقت تبدیل نشهپوزخندی روی صور</description>
                <category>Hanita</category>
                <author>Hanita</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 15:37:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>