<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نوامبر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_93589196</link>
        <description>می‌نویسم تا فریاد نشم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:11:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4868151/avatar/u2BafE.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نوامبر</title>
            <link>https://virgool.io/@m_93589196</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کنکور.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93589196/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-euubxdi6atbn</link>
                <description>[اتاقی تاریک، نور لرزان یک چراغ مطالعه سوخته تنها منبع نور است که تصویر را ناقص روشن می‌کند. دست‌هایی لرزان روی سطحی سرد دیده می‌شوند.]دنیا نه، فقط این اتاق کوچک دور سرم می‌چرخد. تاریکی مطلق. چراغ مطالعه سوخته است، [ نمایی نزدیک، دست‌ها که یک کتاب قطور را ورق می‌زنند.]کتاب بعدی. منبع بعدی، قول موفقیت می‌دهند. قول هر آنچه که ندارم.[صداهای پس‌زمینه “پولت را بده. تمام پس‌اندازت را. وقتت را هم،ساعت‌های بی‌خبری از زندگی. روحت را هم ذره ذره، تکه تکه، همه را بده به او”]آنها همه چیز را می‌خواهند. این فقط کنکور نیست، شکنجه‌گاهی مدرن است. هر روز، چکش فولادی ساعت‌هایش، مغزم را می‌کوبد. ناخن‌های بلند بندهای کتاب، روحم را می‌درند، خراش می‌دهند.از اعداد متنفرم. هیچ‌کدامشان کافی نیست. حتی اگر صد بگیرم باز هم کافی نیست،،&quot;امروز چند ساعت خوندی؟”صدای های پرسشگر.“سیزده.”نحسی سیزده.“چند تا تست زدی؟”صفحه‌ی سیاه شده، صد و نود و هشت.من ماشینم، نه انسان.“استرس نداشته باش.”حرف‌های مشمئزکننده‌ی بی‌ثمر.[نمایی از قفسه‌ای پر از کتاب، دیوارهایی که سلولند.]برو، کتاب بعدی. راه دیگری جز این قفس کاغذی نیست.چشم‌هایشان، خیره به مانیتور سرد. رصد می‌کنند.همه‌ی مرا خفه کرده‌اند. کلمات این کتاب‌ها، سرب سنگین شده‌اند و مرا، با این دست‌های لرزان، به این میز سرد بسته‌اند.پنجره بسته است، بیرون معلوم نیست، در بسته است. در این سلول، تنهایم.[نمای نزدیک، چشم‌ها به سقف خیره مانده.]مامان؟ کجایی؟نمی‌توانم بخوابم. نگرانی‌های بیهوده، چشم‌هایم باز، خیره به سقف تاریک.“ فقط یه امتحانه، همین.”همین؟جمله‌ها، تسلی نمی‌دهند.(اوایل خرداد ۱۴۰۵،در حال اماده شدن برای کنکوری که هنوز زمانش مشخص نیست،بمونه به یادگار)</description>
                <category>نوامبر</category>
                <author>نوامبر</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 10:30:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشق من بودی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93589196/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-h2ukxfzgfn58</link>
                <description>ادعاهایت بوی تند ادبیات می‌داد؛ نه بوی حقیقت، می‌گفتی اگر دنیا در یک کفه ترازو باشد و من در کفه دیگر، جهان را به کام نابودی می‌کشی. از جان‌فشانی می‌نوشتی؛ چنان که گویی اگر خنجری به تنت فرو می‌کردم، به‌جای خون، واژه‌های ستایش‌گر از زخمت بیرون می‌زد. چه توصیفات شکوهمندی… افسوس که تمامش، داستانی پرشور بود برای یک مخاطب غایب،اما بیا بی‌نقاب حرف بزنیم، تو هیچ‌گاه &quot;من&quot; را ندیدی. تو تنها در خلوت خوفناکت، در آن سیاهی که هیچ‌کس نبود تا به تو نگاه کند، به من برخوردی. من صرفا اولین جسم متحرکی بودم که در مدار تنهایی‌ات ظاهر شد،، مثل آن غریزه‌ی کور حیوانی که نخستین سایه‌ی متحرک را مادر می‌انگارد. تو نه عاشق من، که معتاد حضور من شدی. تو عاشقِ من نبودی، تو شیفته‌ی مقام عاشق بودی. تو با من زندگی نکردی، تو مرا در دفترچه‌هایت مصرف کردی. من برای تو نه یک انسان، که یک سوژه بودم؛ یک منبع الهام که باید می‌بود تا تو بتوانی دردهای شیک و شاعرانه بسازی.شاید برای همین بود که رفتنم را به سکوت برگزار کردی. نبودن من، خوراک باکیفیت‌تری برای قلمت بود. حالا در کنج تنهاییت می‌نشینی، از فقدان من مرثیه می‌بافی، از صدایم که برایت موسیقی جنون بود، از لبخندی که به قول خودت شب‌های تاریکت را می‌درید… تو از من یک اسطوره می‌سازی تا در دایره‌ی امن نوشته‌هایت، برای همیشه داغدار بمانی،اما بگو… این بار نه برای مخاطبان داستان‌هایت، نه برای دفتری که شاهد اشک‌هایِ جوهری‌ات است؛ در گوشم بگو اگر من واقعی، گوشت و پوست و استخوان بودم… آیا باز هم مرا می‌خواستی؟ یا من فقط یک خلاء بودم که باید با نوشتنم پُر می‌شد؟اگر واقعا عاشق بودی، چرا گذاشتی بروم؟</description>
                <category>نوامبر</category>
                <author>نوامبر</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 01:17:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کجایی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93589196/%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ejbvjkjvmj5g</link>
                <description>باز دارم در به در دنبالشون می‌گردمزیر تشک تخت،طبقه پایین کمد،پشت قفسه کتابا، بالای کمد؟کجاست؟کشوی اول رو نگاه میکنم،دومسوم...همینجانیکی یکی دفترارای سیاه شده رو بیار بیرونصدفای ساحل خزرخودکارای خشک شدههمه رو بیار بیرونهمونه،دیدیش؟همون پوشه دودی،ولی...نه...بیخیالبرش ندارنیارش بیرون....اما میتونم نگاه کنم،نه؟داری از پشت طلق پوشه میبینیشون؟یکم ناواضح و مات دیده میشن، اما هنوز هستنگردنبندی که بهم دادی، بوک مارکی که روش رد بوسه هات هست، رژ لپ مورد علاقت بود، یادته؟متن اهنگی که اون روزا زیاد بهش گوش میدادیم روش نوشته شده،با دست خط تولبخند نزن،،....میبینیش؟اون جعبه کوچیک کاهی رنگتوش نامه هاتو نگه میدارمبعضیاشون هنوز عطرتو دارن،از قصد بهشون از عطرت میزدی؟چون بهت گفته بودم بوش رو دوست دارم؟عطرش روی گردنت و ترقوه هات بیشتر از باقی بدنت بودشروع شد؛!باز دارم تو خاطراتم دنبالت میگردمچرا هر بار باهام اینکارو می‌کنی؟میبینمت، هرچند مات و ناواضح،خوابی،تو اتاقمی، ۶ مرداد بود نه؟ اخرین باری که اینجا پیشم بودی و...نهلبخند نزن،،،اخم کن،نذار چشات خیس شناصلا ...من که دیگه حتی بهش فکرم نمیکنماصلا ،امروز چندمه؟۲۵ ؟۲۶؟تو ...کجایی؟خب اینجا که نیستیتو این اتاق فقط منم و دفترایی که دورم پخش شدنو کشوی باز روبرومتنها چیزی که هنوز ازش بیرون نیاوردم اون پوشه لعنتیه(بهش دست نزن)نه،نیارش بیرونقایمش کن، نباید جلو چشمت باشهیکی یکی دفتر نقاشیای مسخره رو از دورم جمع میکنم و با همون وسواس همیشگی تو کشو جاشون میدممطمئن میشم که پوشه ته کشو بمونهمیبندمش و میرم یه گوشه دیگهٔ اتاق میشینم،میشینم و به تو فکر نمیکنم</description>
                <category>نوامبر</category>
                <author>نوامبر</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 17:50:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93589196/%D8%A7%D8%B2-hok415i6eoyu</link>
                <description>ترس،تند شدن نَبضترس،صدای بلند اون مَردترس، نشستن عرق سَرد ترس،نیمه شب ها، بدون اون فَرد ترس، قلب من و محرکای دَردترس، اون سالن بزرگ با چراغای زَردترس،روزای طی شده با نَبَردترس و اون جسد نشسته به گَرد ترس؟ از؟ تاریکی؟ عقرب سیاه؟ اون تونل تنگ ؟ پوچی بعد از سرنگ؟ بلندی زیر پات وقتی لبه بوم وایسادی؟ ترس؟ از ؟از لحظه ای که مامان مُرد؟فهمیدی که بابا بُرد؟ رفت و بالاخره اونو اوُرد،اتاقای خالی رو شمُرد،مامانو به فراموشی سپُرد، غذاهارو با اشتها خورد، همه رو ازُردبعد دست من رو فشُرد،گفت نباشم دل پژمُرد،، اما شدم افسُرد چون فهمیدم که مامان نبُرد.</description>
                <category>نوامبر</category>
                <author>نوامبر</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 11:11:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93589196/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-mwi20qvv26ty</link>
                <description>خیلی اتفاقی اینجا رو پیدا کردم، داشتم درباره موسولینی یا یه همچین چیزی میخوندم که اشتباهی دستم خورد و وارد صفحه اصلی سایت شدم و بعدش حدود دو ساعت اینجا گیر افتادم،میخوام بجای نوت گوشیم و اون دفتر سفید که دائم باید تمیزش کنم،اینجا بنویسمنمیدونم چراشاید چون عاشق بیش از حد استفاده کردن ویرگولم،،شایدم چون از نگفتن خسته شدم،یا که شاید چون جدیدا حس میکنم به اندازه قبل شجاع نیستم،قبلا از ابراز خودم واهمه ای نداشتم، اما باز دارم ساکت میشم،تو دفترم از فروردین چیزی ننوشتم، روند رمانمو تو زمستون ۴۰۴ جا گذاشتم، نقاشی کشیدنو تو پاییز ۴۰۴باید برگردم به ابراز خودم وگرنه کنکور و افکار پوچ خوابو ازم میگیرن،پس اینجارو به عنوان &#039;سطل زباله افکار و احساسات&#039; جدیدم انتخاب میکنم D:(تنهات میذارم تا از اهنگ لذت ببری)این میشه کاور چیزی که نوشتم ؟از ابراز خودم</description>
                <category>نوامبر</category>
                <author>نوامبر</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 14:50:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>