<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صبا مددی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_935932</link>
        <description>زیست‌شناس نویسنده‌ای که عاشق خودشناسیه                                                                      sabamadadi.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:35:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/304592/avatar/Hz9F4v.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صبا مددی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_935932</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هی شاعرِ بعد از این! | می‌نویسم تا زنده بمانم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_935932/%D9%87%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%D9%90-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-qgpzmro1aqqf</link>
                <description>تصویر از  Chandra Yosoدر ابتدا کلمه بودم. نه جنسیت معلومی داشتم و نه حتی نام مشخصی. نامم، نام همه‌ی زنان بود. نامم، نام همه‌ی مردان بود. آدم، نامِ همه‌ی ما بود. آن‌وقت هر کسی که نامِ آدم را داد می‌زد، سر برمی‌گرداندیم. مثل کلافِ کاموا، در هم می‌تنیدیم و خسته می‌شدیم و مات از این‌همه آدمی که آدم بودند ولی مخاطب آنی نبودند که داد می‌زد: «هاااای آدم.» بعد مادربزرگ‌مان یا مادرِ مادربزرگ‌مان، یا مادرِبزرگ مادربزرگ‌مان تصمیم گرفت به این غائله پایان دهد. نشست و روی یک طومار بزرگ چندین هزار کلمه نوشت. آن‌ها را تکه‌تکه کرد و هر کلمه را گذاشت لای منقار کلاغی یا کبوتری یا گنجشکی یا پرستویی یا بلبلی. بعد کلاغ‌ها یا کبوترها یا گنجشک‌ها یا پرستوها یا بلبل‌ها، آن کلمه را انداختند توی حوض خانه‌ی آدم‌هایی که به تازگی صاحب یک آدمک شده بودند. پرندگان، کلمه‌ی آدم‌های حوض‌ندار را انداختند روی پشت‌بام خانه‌شان. یا زیر خاک حیاط‌شان خاک کردند. یا گذاشتند لای نان‌سنگگ‌هایی که آدمِ شوهر می‌برد برای آدم‌ِ زن و آدمک‌شان. تن‌پوشی به‌ نام کلمهاز آن روز به بعد دیگر نام هیچ آدمکی، آدم نبود. هر کدام با کلمه‌ای انس گرفته بودند. کلمه‌ی مرا بلبلی لای حافظِ مادر پنهان کرده بود. پدر می‌گوید کلمه‌ی تو از لای یکی از کاغذهای روی میزم به من چشمک زد. خاله می‌گوید من کلمه‌ی تو را خیلی دوست داشتم. همین شد که کلمه‌ی من شد: «صبا». نه یاسمین، نه نازنین، نه دریا، نه دل‌آرام. کلمه‌‌ام چسبید به من و همراه با من، اولین کلمه‌ را گفت، اولین قدم‌ را برداشت، اولین خنده‌ را سر داد و اولین شعر را خواند. کلمه‌ام اولین شعر را که خواند با من غرق شد، با من زلال شد، با من پر کشید و در پهنه‌ی آسمان پرواز کرد. کلمه با من انس گرفت و من با کلمه. لعنت به گورستان کلماتنمی‌توانم از سرزمین کلمه‌های کهن‌سال هجرت کنم به سرزمین کلمه‌های پوشالی، سرزمین کلمه‌های توخالی، سرابِ کلمه‌ها یا لجن‌زارِ کلمه‌ها. نمی‌توانم کلمه‌ها را دفن کنم در گورستانِ کلمات و در حالی که گلوله‌های اشکم، انتقام کلمه‌کُشی‌ را از گونه‌هایم می‌گیرند، سر بلند کنم که حالا کلمه‌ام اسم‌ورسمی دارد. نمی‌توانم خوشحال باشم که حالا کلمه‌ام را همه می‌شناسند. نمی‌توانم خوشحال باشم که بقیه به قصدِ فاتحه‌خواندن برای کلمه‌های دیگر، به گورستان کلمات خواهند آمد و هنگامِ گذر از روی سنگ قبر کلمه‌ی نازنینم، نیم‌نگاهی به او خواهند انداخت. لعنت به گورستان کلمات. هی شاعر بعد از این!سید علی صالحی می‌گوید:هی شاعرِ بعد از این!بعد از این زیرِ همین سایه‌های ناگزیردست از گریبان خود برداربگذار کلمات کهن‌ساللااقل محض رضای احمدِ شاملوبروند برای خودشان چِرتی بزنندشما هم تشریف ببرید... کوچهکمی به آینده بیندیشید!می‌نویسم تا زنده بمانمبا من بود؟ با بغل‌دستیِ من بود؟ اصلا چه فرقی می‌کند که با چه کسی بوده؟ مهم این است که اسم جدیدی پیدا کرده‌ام؛ شاعرِ بعد از این. من یک شاعرِ بعد از این بودم، هستم، خواهم بود. اسم قشنگی‌ست. از علی صالحی ممنونم که مرا یا هر شاعرِ بعد از اینِ دیگری را صدا زد، اما نمی‌توانم از کلماتِ کهن‌سال دل بکنم، کلمات مونسِ جان من هستند. بعد از این، شاعرِ بعد از این خواهم ماند. خواهم نوشت. اما خواهم کوشید تا به قیمت دیده‌شدن ننویسم. می‌نویسم تا کلمات کهن‌سال زنده بمانند و من زیر سایه‌ی مهربان آن‌ها بالنده شوم. می‌نویسم تا زنده بمانم.</description>
                <category>صبا مددی</category>
                <author>صبا مددی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 14:55:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیام مارک تواین برای مخاطبانش | ملاک وجدان ماست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_935932/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D9%85%D9%84%D8%A7%DA%A9-%D9%88%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-my8sxf5vvhbu</link>
                <description>مارک تواین، نویسنده و طنزپرداز آمریکاییسری به هاکلبری ‌فین می‌زنم. از مارک تواین خوشم می‌آید. می‌گویند که صبحش را با مطالعه‌ آغاز می‌کرده و تا بعدازظهر، کار متمرکز انجام می‌داده. بعدا فهمیدم قلمی نقاد دارد و سعی می‌کند بیماری‌های اخلاقی موجود در جامعه‌اش را به زبانی طنز بازگو کند. البته که مخاطب را به حال خودش را رها نمی‌کند و می‌کوشد وجدان خاک‌گرفته‌ی خواننده‌اش را حسابی بتکاند. نمونه‌اش داستان هاکلبری فین. اصلا هاکلبری فین که بود؟ | برای نوجوانان، محبوب بزرگسالانیک نوجوان سیزده، چهارده‌ساله که مثل گیاهی خودرو، در حاشیه‌ی رودخانه‌ی می‌سی‌سی‌پی رشد کرده. به‌جای آن‌که مثل بقیه‌ی هم‌سن‌وسال‌هایش برود مدرسه و حواسش باشد در حضور دیگران با صدای بلند آروغ نزند، ولگردی و ماجراجویی را به مربی‌گری تام‌ سایر آغاز می‌کند. دست بر قضا در یکی از این ولگردی‌ها شش‌هزار دلار گیرش می‌آید. بوی پول در هوا می‌پیچد و می‌رود تا زیر دماغِ پدر دائم‌الخمر هاک را قلقلک بدهد. البته که این بو سرِ راهش سری به زیر‌ دماغ‌های دزدهای سر گردنه هم می‌زند... و ماجرا آغاز می‌شود. در جست‌وجوی هاک | داستان خوش رفاقتپدر ناگهان، یادش می‌افتد که پسری دارد و دزدها هم شال‌وکلاه می‌کنند تا به آن شش‌‌هزار دلار برسند. هاکلبری برای خلاص‌شدن از شرشان وانمود می‌کند که به قتل رسیده و فرار می‌کند. در راه به برده‌ای فراری به‌نام جیم برمی‌خورد و با او هم‌مسیر و هم‌سفر می‌شود. مارک تواین با نوشتن از دوستیِ هاک و جیم، محدودیت‌هایی را که معمولا انسان‌ها برای دوستی متصور می‌شوند، از میان برمی‌دارد و نشان می‌دهد که دوستی نه سن‌وسال می‌شناسد، نه نژاد و نه طبقه‌ی اجتماعی.  خواهی بشوی رسوا، همرنگ جماعت شو | شارلاتان‌ها را دلسرد کنحالا نوبت دوک و کینگ است که وارد صحنه شوند. دو شارلاتان که در ظاهر خیرخواه هستند و در واقعیت فقط و فقط به فکر منافع خودشان هستند. مثل گربه‌نره و روباه مکار که از در دوستی با پینوکیو درآمدند و این دوستی را تا تمام‌شدن آخرین سکه‌ی پینوکیو ادامه دادند. دوک و کینگ مثل شیطان زیر جلد هاک می‌روند تا دوستی‌اش را با جیم بهم بزند. اما مارک تواین با قلمِ توانمندش وجدان هاک را بیدار می‌کند. هاک به‌جای آن‌که همرنگ جماعت شود و قوانین غیر انسانی تحمیل‌شده از جانب جامعه‌اش را بپذیرد، دوستی با جیم و تلاش برای آزادی او را انتخاب می‌کند. چراغِ راه | ندای درون همیشه راست می‌گویدبه گمانم مارک تواین با بیان این نکته خواسته بگوید که حس تشخیص از اول در تنظیمات کارخانه‌ی هر انسانی تنظیم شده و این موضوع به سن‌وسال، تحصیلات یا سطح رفاه ارتباطی ندارد. او خواننده را به صورت غیر مستقیم وادار می‌کند تا کلاهش را قاضی کند و به‌جای سرگشتگی و فرار از تنگناهایی که وجدانش ساخته، مسئولیت‌پذیر باشد و به حس تشخیص خودش اعتماد کند. جان کلام آن‌که او از مخاطبش می‌خواهد که نقادانه به هر چیزی نگاه کند و برای تشخیص درست از غلط، پاکی از ناپاکی، تاریکی از نور، وابسته‌ی عقاید دیگران نباشد و به ندای درونش اعتماد کند.</description>
                <category>صبا مددی</category>
                <author>صبا مددی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jan 2024 14:49:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیچاره سوپنیک | هر چیز سر جای خودش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_935932/%D8%A8%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%BE%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B3%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-ft6n9rdigixe</link>
                <description>منتظرم سوپ‌ها را ببرم‌ سر میز. خاله سوپنیک را می‌دهد به دستم. چه‌قدر آشناست. بوی روزهای دور را می‌دهد. نگاهی به دخترخاله‌ام می‌اندازم و می‌گویم: «یادت میاد اون جشنو؟» آره‌ی کشداری می‌گوید (البته که در اصل به‌جای آره، هَنِ کشداری می‌گوید. چون ما ترکی صحبت می‌کنیم.) و خلاصه که لبخندی هم چاشنیِ آن هَن یا آره می‌کند.آماده‌شدن برای یک جشن بزرگمامان سرِ صبحی صدایش را انداخته  توی سرش. هر صد ثانیه یک‌بار می‌گوید که دیر شد و الان جایزه‌ها را دادند رفت پیِ کارش. با عجله مقعنه‌ی سفیدم را می‌کشم روی سرم. جلوی آینه خودم را نگاه می‌کنم. وسط تابستان یونیفرمم را پوشیده‌ام تا نماینده‌ی مدرسه‌‌ام باشم. این میزان از وفاداری را باید در تاریخ ثبت کرد. یک‌بار از راست، بار دیگر هم از سمت چپ خودم را وَرَنداز می‌کنم. عالی هستم. مامان در حال گفتنِ مشروح پیامدهای دیرکردن‌مان است. جلوی در ظاهر می‌شوم و می‌گویم: «برویم». خواهرم هم ما را همراهی می‌کند. قرار است درخشش خواهرش را به چشم ببیند. بالاخره مقام استانی آورده‌ام. دخترخاله‌ام هم قرار است بیاید. او هم مقام آورده. خیلی ذوق دارم. یک بار از آموزش‌وپرورش تماس گرفته‌اند و یک‌بار هم از مدرسه. قرار است جشن بزرگی برگزار شود.جشنی که جشن نبوددو ساعت گذشته. خمیازه می‌کشم. احساس کسی را دارم که عروسی دعوت شده، اما یک روز دیرتر رفته تالار و حالا نشسته بین مهمان‌هایِ یک غریبه. تنها آیتمِ جالب جشن، دختری است که ارگ می‌نوازد. سعی می‌کنم حواسم را به او بدهم و از شر کسالت جشن رها شوم. وقتی رسیدیم همه‌ی صندلی‌ها پر شده‌بود و به‌علت کمبود جا حقِ گذاشتن زنبیل برای دخترخاله‌ام هم نداشتم. چهار ساعت گذشته. بین آن‌همه مدح و ستایش برای مدیران و آدم‌هایی که من اصلا نمی‌شناسم‌شان، خبری از مراسم تقدیر و تشکر نیست. خودم را راضی می‌کنم که یا ما اشتباه آمده‌ایم یا آن‌هایی که زنگ زده بودند اشتباه کرده‌اند. مامان متوجه خستگی و بی‌قراری‌ام شده. می‌گوید: «بلند شو بریم.» مثل سربازی شکست‌خورده دنبال مادرم راه می‌افتم. به انتهای سالن می‌رسیم. و این مجری‌های لودهآهی می‌کشم و پشت سرم را نگاه می‌کنم. در عین ناباوری صدایم می‌زنند: «خانم صبا مددی» با خوشحالی راه می‌افتم سمتِ سِن. خبری از حس غرور و افتخاری که چند روز پیش توی ذهنم تجسم کرده بودم نیست. با عجله می‌روم بالا تا ببینم آن جایزه‌ای که می‌گفتند چیست. میکروفون را سمت من می‌گیرند و می‌خواهند تا چند کلمه‌ای صحبت کنم. صحبت‌کردنم نمی‌آید. دوست داشتم بگویم: «ای بی‌تربیت‌ها که ما را علاف کرده‌اید، خسته شدیم.» نگفتم. سرم را به چپ و راست تکان دادم که یعنی: «مرسی. میل ندارم.» مجریِ لوده‌ی برنامه هم کمی درباره‌ی اهمیت خجالتی نبودن بچه‌ها چرت‌وپرت گفت. اگر الان بود،همان بالا گِرِهش می‌زدم و می‌آمدم پایین. بچه‌ی لطیفی بودم و دوست نداشتم کسی را شرمنده کنم. پس تظاهر کردم که حرف‌هایش چنان معجزه‌ای در من رقم زد که دیگر تا آخر عمرم خجالتی نخواهم بود. سری‌دوزی آموزش‌وپرورشبالاخره مجری رضایت داد و میکروفون را از مجاورت جفت‌سوراخ دماغِ بچه‌های طفل معصوم دور کرد. پس چرا جایزه نمی‌دادند؟ متوجه شدم که قرار است همه‌ی برنده‌ها را روی سن جمع کنند و یک‌جا، جایزه‌شان را بدهند. بَه بَه. همین کم بود. نیم ساعت گذشت و مراسم دعوتِ افتخارآفرینان ادامه داشت. بالاخره دخترخاله‌ام را هم دیدم. رفتم و بغل دستش ایستادم. جایزه‌ها را با سلام و صلوات آوردند و از همان ابتدا شروع کردند به توزیع‌کردن‌شان. انگار که شله‌زرد نذری پخش می‌کنند. یعنی برای آن‌ها فرقی نمی‌کرد جایزه‌ی من با دخترخاله‌ام که از او کوچک‌تر بودم و در رشته‌ی متفاوتی هم مقام آورده بودم، یکی باشد؟ در همین فکر بودم که یک جعبه‌ی گنده را انداختند توی بغلم. یکی دیگر را هم توی بغل دخترخاله‌ام.ای سوپنیک بیچاره، هیشکی دوسِت نداره آن‌قدر در آن مراسم به مامان و خاله خوش گذشته بود که به محض پایین آمدن از سن، سریع برگشتیم به خانه‌هایمان. وقتی رسیدم، از شدت له‌ولورده‌شدن بین جمعیت و کمبود اکسیژن، درجا خوابم برد. با صدای مادرم از خواب بیدار شدم که با خاله‌ تلفنی حرف می‌زد: «خجالت ده چَهمیللَر. اوشاغی بیدانا سوپنیک‌دَن اوتور چَکیبلر اورا.» ترجمه‌اش می‌شود: «خجالتم نمی‌کشن. بچه‌ رو به‌خاطر یه دونه سوپنیک کشوندن اون‌جا.» غم عالم نشست روی دلم. پس جایزه این بود. مامان بندوبساطِ جعبه و کاغذکادوی جِرخورده را از جلوی چشمم جمع کرد و چپاند توی یکی از کابینت‌ها.هر چیزی جای خودشاین‌خاطره‌ی خنده‌دار و تاحدی مزخرف فراموشم شده بود و دیروز دوباره یادم افتاد. به فکر سوپنیک خودم هستم. در خانه‌ی ما خریدار نداشت اما همتایش همچنان در سفره‌ی خانه‌ی خاله‌ می‌درخشد. یعنی الان کجاست؟ در میان ظرف و ظروف به‌دردنخورِ کابینت در حال اشک‌ریختن است؟ گمان نمی‌کنم دیگر اشکی به چشمش مانده باشد. یا نه، شاید همان‌ سال‌ها مادرم کادوپیچش کرده و شوهرش داده رفته پی کارش؟ هنوز مشخص نیست. اما یک چیزی را خیلی خوب می‌دانم. سوپنیک سرِ جای مناسبش نبود.که اگر بود، می‌توانست خیلی زود مثل همتایانش در سفره‌ها بدرخشد و الان هم با عزت و احترام دوران میانسالی‌اش را بگذراند. شاید اگر آن روز یک جاندار چهارپا مغزِ مسئول برگذاری جشن را گاز نگرفته بود، هم دلِ من و دخترخاله‌ام با جایزه‌ای مناسب سن و سال‌مان خوش بود و هم سوپنیک‌های بیچاره فحشِ بی‌فکری مسئولین را نمی‌خوردند.</description>
                <category>صبا مددی</category>
                <author>صبا مددی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jan 2024 13:48:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه روایت از استیو جابز | مرگ بهترین اختراع زندگی‌ست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_935932/%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-cspok49oujft</link>
                <description>استیو جابز را دیگر همه می‌شناسند، همه. نیازی نبود که بنویسم که بود، که شد و چه‌طور دار فانی را وداع گفت. پس به نوشتن دو روایت شخصی و یک روایت عمومی از او اکتفا می‌کنم.روایت اول | آشنایی با استیو جابزهفت ساله بودم که با استیو جابز آشنا شدم. در یکی از آشرام‌ها درحال زمزمه‌ی دعای مقدس بودم. البته یادم نمی‌آید که کدام دعا بود، اما مقدس بود به‌هر‌حال. استیو با آن تنبان جین و پیراهن مشکی درحال مراقبه بود. من هم به حالتِ لوتوس نشستم کنارش. هنوز چندثانیه از مراقبه نگذشته بود که پای سمت راستم لیز خورد و تالاپ، افتاد روی زمین. آن‌قدر سروصدا راه انداختم که عاقبت استیو، نیم‌نگاهی به من انداخت. بعد دانه‌ی ‌برنجی از ظرف مقابلش برداشت و گفت: «به این برکت قسم. تو تمرکز منو به‌هم می‌ریزی.» سرخِ آسمان هم‌رنگ گونه‌هایم شد و خجالت کشیدم به‌غایت. از او عذر خواستم و استیو با نگاهی بزرگ‌منشانه به من گفت: «پیر شی صبالی.»روایت دوم |  ماجرای استیو و دایره‌ی مقدسهذیان‌هایی که بالا خواندید، صددرصد واقعی نبود. ناشتانوشت‌های ذهنم بود. وقتی که فسقلی بودم، دانشمند یکی از محبوب‌ترین مجله‌هایم بود. یک روز که یا نه‌ساله بودم یا ده یا یازده و بنابه‌روایت‌های مشوش ذهنم دوازده‌ساله، شماره‌ی جدید مجله را خریدم. برخلاف همیشه، چسبیدم به بخش تکنولوژی. اسم استیوجابز، محرکی برای ذهنم شد تا به خواندن آن مقاله علاقه نشان بدهد. مقاله را خواندم. ذره‌ای به نوشته علاقه نداشتم اما نام استیو جابز هم بی‌اختیار رفت سمتِ دایره‌ی مقدسِ افراد محبوبم و کنارِ داروین نشست. بعدها وقتی فیلم استیو جابز را دیدم، کمی شوکه شدم و استیو از آن دایره‌یِ مقدس پرت‌ شد بیرون. وقتی خواست دوباره پیش داروین بنشیند، دید که جایش را گرفته اند و مجبور شد برود پیش آلن تورینگ.روایت سوم | مرگ بهترین اختراع زندگی استاستیو جابز همیشه برایم تحسین‌برانگیز بوده؛ به‌خاطر شجاعتش و دیدگاهی که به مرگ داشته. او در یکی از سخنرانی‌هایش می‌گوید:وقتی هفده ساله بودم، جمله‌ی جالبی را دیدم: «اگر هر روز فکر کنی امروز روز آخر زندگی توست. یک‌روز فکرت درست از آب در می‌آید.» این جمله روی من تأثیر گذاست و در سی‌وسه سال بعدِ زندگی خودم، هر روز در آینه نگاه می‌کردم و هر روز صبح از خودم می‌پرسیدم اگر امروز آخرین روز زندگی من بود، چه کاری انجام می‌دادم و اگر برای چند روز جواب منفی بود، می‌فهمیدم که باید چیزی عوض شود. یادآوری مرگ، مهم‌ترین ابزاری است که برای تصمیمات مهم زندگی خود استفاده می‌کنم. زیرا  ترسِ ازدست‌دادن، غرور، افتخار، شکست و دیگر مسائل دربرابر مرگ بی‌اهمیت است و حقیقت یک چیز است؛ یادآوری مرگ، از تله‌ی ترس ازدست‌دادن و ریسک‌ناپذیری جلوگیری می‌کند. شما چیزی برای ازدست‌دادن ندارید، پس چرا از قلب خود پیروی نکنید؟بهترین انگیزاننده | همین الان اقدام کناز مرگ نمی‌ترسم و به‌حد مرگ از مرگ می‌ترسم. جنسِ ترسِ من از مرگ، حسرت است. حسرت‌ کارهایی که می‌توانستم انجامشان بدهم و قدمی برایشان برنداشته‌ام. شاید بهتر است بگویم ترس‌ها مانعم شده‌اند. ترس‌هایی که از روی ناآگاهی، قوی بنیه می‌دانستم‌شان. اما وقتی مرگ بیاید و مجوز زندگی بر روی کره‌ی زمین را پلمپ کند، آن ترس‌ها هیچ زوری نخواهند داشت. این روزها رفتن به گورستان و دیدن سنگ قبرِ آشنایان و ناآشنایان، بهتر از هر سخنرانی انگیزشی مرا به حرکت وامی‌دارد. به خودم و ترس‌هایم می‌گویم، نهایتش باید این‌جا بخوابی. دیر یا زود. کسی نمی‌داند که تو سی‌وپنج‌سالگی‌ات را خواهی دید یا نه. هیچ کس پای سندِ چهل‌سالگی‌ات را امضا نکرده. هیچ دانشمندی نمی‌تواند به تو بگوید که می‌توانی شمع‌های پنجاه‌سالگی‌ات را فوت کنی یا نه. پس خودت را مدیون صبای کوچولوی درونت و آرزوهای دورودرازش نکن. به او وعده‌ی سرخرمن نده و همین الان اقدام کن.</description>
                <category>صبا مددی</category>
                <author>صبا مددی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jan 2024 12:02:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر ظریف برقراری ارتباط | از لفاظی بکاه پولونیوس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_935932/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D8%A8%D8%B1%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D9%81%D8%A7%D8%B8%DB%8C-%D8%A8%DA%A9%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%88%D9%84%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%88%D8%B3-xizksjacaz9f</link>
                <description>هملت می‌خوانم. پولونیوس (پدر معشوقه‌ی هملت) می‌کوشد تا مادر هملت بپذیرد که پسرش از دست‌ رفته:پولونیوس: خب. این ماجرا هم ختم به خیر شد. شاهنشاه من! شاه‌بانوی من!... بحث‌ها (ی فلسفی و منطقی) درباره‌ی اینکه فرّه پادشاهی چیست و چرا شب، شب است؟ و روز، روز است؟ و زمان، زمان؟ جز اتلاف وقت و بر باد دادن شب و روز و زمان، هیچ نیست. از آن روی که گزیده‌گویی، روح و اصل اندیشمندی‌ست، و درازگویی، تن آن روح محسوب می‌شود، باید به اصل و جان‌مایه‌ی سخن پرداخت. کوتاه سخن آنکه فرزند شما روان‌پریش است. چرا روان‌پریشش می‌خوانم؟ چون اگر یک نفر را دیوانه بخوانیم و معنای روان‌پریشی را هم بدانیم، کفایت نمی‌کند که طرف دیوانه است؟ اما، بگذریم...و ریتم صحبت از دست پولونیوس خارج می‌شودمصیبت از همین جا آغاز می‌شود که نمی‌گذرد. تا بخواهد بگوید که دخترم نامه‌ای به من داده، جان به جان‌آفرین تسلیم می‌کند. البته باید درنظر گرفت که حضور در مقابل شاه‌بانو او را به تته‌پته انداخته و مضطربش کرده یا چه می‌دانم می‌خواسته خیلی با ادب به شاه‌بانو بگوید پسرت خل شده. کسی که ستایشگر سخنِ موجز است و از آدابِ سخن‌راندن صحبت می‌کند، می‌افتد به چرت‌وپرت‌گویی:شه‌بانو گرترود: به لب مطلب بپرداز و از لفاظّی بکاه!پولونیوس: بانوی من! سوگند می‌خورم که قصدم زبان‌بازی و لفاظّی نیست. این گزاره که «هملت دیوانه است، راست است» حقیقت دارد و دریغا از اینکه حقیقت دارد. و چون حقیقت دارد، پس جای دریغ است. چه دور و تسلسل متصنّعانه‌ی خنده‌داری!... ولش کنیم! قرار شد در پی تکلف نباشم. پس، فرض که او روان‌پریش است. اکنون آنچه به جا می‌ماند یافتن علت این معلول خواهد بود. یا بهتر بگویم، این معلول علیل، علتی دارد. (به‌عبارت دیگر) به جامانده آن چیزی‌ست که به جا مانده!... عنایت فرمودید؟... من دارای دختری هستم، دختری دارم. و او، عنایت بفرمایید. بر حسب فرمان‌برداری از من، این (مرقومه) را به من داده.خب عنایت فرمودید؟ پولونیوس که با اشاره به گزیده‌گویی و پرداختن به اصل و جان‌مایه‌ی سخن، دادِ سخن را درآورده بود، با سفسطه‌هایش مغز ما و احتمالا حس شنوایی شاه‌بانو را مورد عنایت خودش قرار داد.استادی که تک‌تک کلمات را حرام می‌کردهمه‌ی سال‌بالایی‌ها از او متنفرند. استادها هم وقتی او را می‌بینند کَجَکی راه می‌روند. برای خودش امپراطوری ساخته. هیچ‌کس نمی‌تواند به او نزدیک شود. اما من باید به همه ثابت کنم که می‌شود با همه‌ آدم‌ها ارتباط برقرار کرد. تصمیم می‌گیرم سر کلاس حواسم را به او بدهم و نمره‌ی خوبی بگیرم. جلسه‌ی اول است. ردیف جلو نشسته‌ام و چشمانم را تا آخرین حد ممکن باز کرده‌ام تا کلمه‌ای را از دست ندهم. کلاس تمام می‌شود. حتی یک کلمه هم نفهمیدم. خب احتمالا جلسه‌ی اول بوده و عدم آشنایی و از این‌ حرف‌ها. جلسه‌ی دوم است. تلاش می‌کنم تا پرش ذهنی نداشته باشم. نمی‌شود. حرف‌هایش از این گوش وارد می‌شود و از گوش دیگر خارج. آیا مشکلی در سیستم یادگیری من به‌وجود آمده؟اسکار بهترین تدریس می‌رسد به چند جلسه تا امتحان پایان ترم باقی مانده. ماهیچه‌‌های اطراف چشمم از کار افتاده‌اند، از بس _برای داشتن تمرکز بیشتر_ به او زل‌زده‌ام. بیشتر بچه‌ها، درس را حذف کرده‌اند. من اما هنوز سر کلاس نشسته‌ام و سعی می‌کنم کلمات را از زبان استاد بدزدم تا شاید به یک جمله‌ی معنادار برسم. کلمه‌ها مثل روغن و آب از هم فراری‌اند و در نتیجه من شکست می‌خورم. شب امتحان فرا می‌رسد و من با کوهی از کلمه‌های نامربوط روبه‌رو می‌شوم. انگار که استاد گرامی، کتاب‌ها را بدون کمترین انسجامی غرغره کرده و من با تف‌هایش جزوه نوشته‌ باشم. نمره‌ها اعلام می‌شود. ده‌ونیم گرفته‌ام. با افتخار.فهرست سؤالاتی که موقع نوشتن باید از خودم بپرسمنوشته‌ام را برای بابا می‌خوانم. می‌گوید: «صبر کن. برگرد و جمله رو دوباره از اول بخون.» می‌خوانم. می‌گوید: «خب، برای کی این حرفا رو می‌زنی؟ نوشته‌ات علمیه؟ ادبیه؟ طنزه؟ نمایشنامه می‌نویسی؟ شعر می‌نویسی؟ برای بچه‌ها می‌نویسی؟ برای نوجوونا؟ برای بزرگسالا؟ برای آدمای باسواد می‌نویسی؟ برای آدمای خرفت می‌نویسی؟ اول مشخص کن ببینم واسه کی می‎نویسی؟ بعدش که مشخص کردی حالا ببین می‌تونی با حرفات چیزی به کسی یاد بدی؟ خیلی ساده. فکر کن سر کلاسی و می‌خوای درس بدی. خودتو بذار جای دانش‌آموزا. به‌نظرت جوری درس می‌دی که بفهمن؟ یا فقط یه سری کلمه می‌چینی پشت سر هم که قشنگ باشن؟ من با قشنگ‌نوشتن مشکلی ندارما. اما هر چیزی سر جای خودش. تو نمی‌تونی موقع حرف‌زدن از بحث‌های علمی، قطعه‌ی ادبی بنویسی. نمی‌تونی وسط نوشتن یه قطعه‌ی پراحساس ادبی، مقاله‌ی علمی بنویسی. حرفت رو راحت بزن و مخاطب رو هم گیج نکن. حالا این جمله رو دوباره به ساده‌ترین حالت ممکن بنویس.»ساده می‌گم، یه لیوان آب بیار واسمجمله‌ها را ساده‌تر می‌نویسم. دوباره برای بابا می‌خوانم. می‌گوید: «آهان. این درسته. مخاطب نباید موقع خوندن متنت به دست‌انداز بیفته. باید تا حد ممکن روان‌بنویسی تا حواسش پرت نشه. یه‌چیزی می‌گم یادت بمونه؛ ببین من بهت می‌گم صبا یه لیوان آب بیار واسم. هیچ‌وقت نمی‌گم ببخشید که مصدع اوقات شریفتون شدم، آیا برای شما این مقوله امکان‌پذیر هست که زحمت بکشید و برای من یک لیوان آب سرد بیارید؟ به هر کی اینو بگی، می‌گه برو بابا.»و در آخر یاد می‌گیریم که پولونیوس می‌توانست به‌جای شعبده‌بازی با کلمات، خیلی ساده بگوید: «بانوی من. هملت‌خان انگار حالش خوش نیست. اینو از نامه‌ای که واسه اوفلیا نوشته فهمیدم.»استادم می‌توانست بعد از سالیان سال درگیری با دانشجویان و اساتید، یک بار بنشیند و از خودش بپرسد که چرا نمی‌تواند دانش زیادش را به اشتراک بگذارد. شاید بهتر بود، بپذیرد که برخلاف درجه‌ی بالای علمی و پژوهش‌های تحسین‌برانگیزش، هنوز بلد نیست که لب مطلب را بگوید و بیشتر از آن دانشجویانش را سردرگم‌ نکند.و من متوجه شدم به‌جای طاقچه‌بالا گذاشتن، ساده‌تر بنویسم تا نوشته‌هایم برای مخاطبانم به دور از ابهام باشد.</description>
                <category>صبا مددی</category>
                <author>صبا مددی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jan 2024 13:45:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهی سیاه کوچولو | سمفونی له‌شدن خاطرات یک ماهی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_935932/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-%D8%B3%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-efgn9biutyqz</link>
                <description>کتاب «روزی ما هم به ماه می‌رویم»ِ هومن نظیفی را ورق می‌زنم. شعرهایش مرا سر ذوق آورده. می‌رسم به این شعر:تهدید شدماز جانبِ جناب جلبکهمان لجن بر صخره‌ها پوشیدههمان مرزبان سبزمیان ماهی‌های آزاد و دریاهای محصور،تهدید شدم به قطع یددر انظار اختاپوس‌های تیترنویس روزنامه،که چرا در آب گل‌آلود نیالودمچرا دریغ کردم از خود حتی یک آهنگ را؟سمفونی له‌شدن خاطرات یک ماهیدر آرواره‌های محتاج امگا 3گفت‌وگویی از جنس ماهی سیاه کوچولونمی‌دانم چه چیزی جرقه‌ی نوشتن از سمفونی له‌شدن خاطرات یک ماهی را در ذهن هومن نظیفی زده. یاد «ماهی سیاه کوچولو» می‌افتم. دلم برای خواندن داستان‌های هم‌چون قندِ صمد تنگ شده. تماشاخانه‌ی بین دو ابرویم دوباره راه می‌افتد؛ قورباغه، مارمولکِ خنجرساز، مرغ سقا، مرغ ماهی‌خوار و ماهی سیاه کوچولو روی آن صفحه‌ی تاریک جست‌وخیز می‌کنند. حرف‌هایشان را می‌شنوم. با گوش نه. شاید حرف‌هایش را می‌بینم. اما دیدن هم نیست. به نوعی حرف‌هایشان را می‌فهمم.کاش می‌شد ذهن صمد را خواندوقتی بچه بودم، دوست داشتم ذهن آدم‌ها را مثل کتاب‌ بخوانم. کاش می‌شد ذهن صمد را هم خواند. یعنی ماهی سیاه کوچولویِ او همتای کدام داستان یا افسانه‌ی پیشین بود؟ هر چه بیشتر فکر می‌کنم کم‌تر به نتیجه می‌رسم. آخر سر هم صفحه‌نمایش ذهنم برفکی می‌شود و صدای بوق ممتدی در گوش‌هایم پخش می‌شود. شاید این داستان... این که داستان نیست. افسانه هم نیست. عین واقعیت است. ماهی سیاه کوچولو من هستم یا تو یا آن کسی که دارد گوشی تو را دزدکی می‌پاید. قورباغه همین انسان‌های به‌دردنخورِ سطحی و پرفیس‌وافاده است. مارمولک هم نماد انسان خردمندی‌ست که راه را نشان می‌دهد، اما حیف که دلمشغولی‌ها و وابستگی‌هایش اجازه‌ی تکان‌خوردن به او نمی‌دهد. مرغ سقا و مرغ ماهی‌خوار هم نماد انسان‌های ظالم است.چرا نمی‌توانم نظیره‌ای برای ماهی سیاه کوچولو بنویسم؟باز بلندپروازی می‌کنم. به فکر آن هستم که نظیره‌ای برای ماهی‌ سیاه کوچولو بنویسم و تصویر جامعه‌ی امروزی را داخل این داستان انعکاس بدهم. باید چند حیوان دیگر هم به داستان اضافه بکنم؛ جانوری که مثل روباه دروغ و دغل از وجناتش ببارد. این جانور باید مثل مار، در ظاهر جذاب اما در عین‌حال خبیث هم باشد. کینه‌توز باشد مثل شتر و مزاحم باشد مثل مگس. اما دلم رضا نمی‌دهد. به سه دلیل:اول آن‌که ماهی سیاه کوچولویی که صمد نوشته باید بی‌همتا بماند و فقط متعلق به او باشد.دوم آن‌که یاد کتاب «اسکارلت» می‌افتم که ادامه‌ی وحشتناکی‎‌ست بر «بربادرفته». تا آن‌جا که اگر اسکارلتِ مارگارت میچل می‌دانست قرار است تا این حد سبک شود، هیچ وقت از قلمِ نویسنده‌اش زاده نمی‌شد.سوم آن‌که نظیره‌‌ها در مشرق زمین هیچ‌وقت به پای اثر اصلی نمی‌رسند. روزی خواهم آمددوست ندارم آفریده‌های خدا را به رذایل انسانی آلوده کنم. از نظر من ‌روباه، مار، شتر و مگس همگی نازنین و دوست‌داشتنی هستند. پس کلا از صرافت نظیره‌نویسی می‌افتم. اما حالا چگونه تصویر جامعه‌‎‌ام را در داستانم انعکاس بدهم؟ جامعه‌ای پر از انسان‌های خوش‌ظاهرِ بدباطن و رجاله‌های دوروبرش که مهر گماشتگی بر پیشانی زده‌اند. نه. این کار من نیست. سکوت بهترین پاداش و جواب برای آن‌هاست. در عوض بهتر است به اصل خودم بازگردم و پیامی بیاورم از جنس نور. و در رگ انسان‌ها بریزم و سر هر دیواری، میخکی بکارم. پای هر پنجره‌ای شعری بخوانم و به هر کلاغی، کاجی ببخشم. به مار از شکوه غوک بگویم و آشتی بدهم مردمان را.به گمانم این‌گونه، روح صمدِ معلم هم از من راضی خواهد بود.</description>
                <category>صبا مددی</category>
                <author>صبا مددی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jan 2024 17:13:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصمیم‌های اشتباهی | چرا بعضی کارها به سرانجام نمی‌‌رسد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_935932/%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D8%AF-e9uvdt0ywq41</link>
                <description>_یادته فیفا بازی می‌کردیم؟_ جیمز باند بود._ نه بابا آی‌جی‌آی بودا._ هان یادم افتاد. تو، جیمز باند بازی می‌کردی.میان پرسه‌زدن لابه‌لای عکس‌های قدیمی و خاطره‌بازی، پسرخاله‌ام یادم می‌اندازد که زمانی بازی محبوبم دو صفر هفت بود. فراموش کرده بودم. ساعت‌ها پشت صفحه‌ی کامپیوتر _بی‌ آب و دانه_ به نیابت از جیمز باند آدم‌ها را منفجر می‌کردم. یکی از بهترین تفریح‌هایم، رفتن توی دیوار بود. دشمن بال‌بال می‌زد که: «بیا منو بکش»  من هم رویم را می‌گرفتم آن سمت و سعی می‌کردم وارد دیوار شوم. مسخره‌بازی وسط آن بازی خشن، برایم لذت‌بخش بود.و این کارهای بی‌سرانجام مرور خاطره‌ی دیواربازی‌ها، دن کیشوت را در ذهنم تداعی می‌کند. حماسه‌سازی که گله‌ی گوسفند را در قالب سپاهیان دشمن می‌دید. یاد برخی از تلاش‌های بی‌ثمرم می‌افتم؛ تصمیمی می‌گیرم. حین عملی‌کردنش، مشکلی پیش می‌آید. با عجله دنبال راه‌حل می‌گردم. تا آخرین لحظه مقاومت می‌کنم تا تصمیم‌ام را نجات بدهم. مدتی می‌گذرد و می‌فهمم مشکل، خودِ تصیممی است که گرفته‌ام. آن را کنار می‌گذارم و دنیا گلستان می‌شود. نمونه‌اش اتفاقی که همین یک ماه پیش برایم رخ داد. (اینجا بخوانید.)تصمیم‌های اشتباهیگاهی‌وقت‌ها به اشتباه درگیر حل مسئله‌ای می‌شویم و همه‌ی انرژی‌مان را به پای آن صرف می‌کنیم. اما آخر سر متوجه می‌شویم که ای دل غافل. صورت مسئله اشتباه بوده و نرسیدن به نتیجه به‌خاطر کم‌کاری ما نیست. چون هر چه‌قدر هم تلاش بکنیم، مسئله‌ی اشتباه جواب ندارد. مثل برخی از سؤال‌های کنکور که حذف می‌شوند و بعدها در پاسخ‌نامه‌های تشریحی مقابل‌شان می‌نویسند، بدون پاسخ.اشتباهی که مرتکب می‌شویمبرنارد راث هم این موضوع را در قالب مثالی ملموس نوشته:در یکی از دوره‌های طراحی، تکلیفی به دانشجویان دادم و در آن تکلیف از هر دانشجو خواستم تا مسئله‌ای شخصی که او را آزار می‌دهد بیابد و آن را حل کند. یکی از دانشجویان کلاس به نام کریشنا گفت که تختخوابش شکسته است و به همین دلیل نمی‌تواند شب‌ها راحت بخوابد. او باید این مسئله را حل می‌کرد و این سرآغاز ماجرایی حماسی شد که هفته‌ها طول کشید. در هفته‌ی اول، کریشنا گزارش داد که نمی‌تواند مفتول سیمی مناسب برای ثابت‌کردن قاب تختخواب را پیدا کند. در هفته‌ی دوم، گزارش داد که کماکان نمی‌تواند ابزار مناسب را بیابد. در هفته‌ی سوم، هنوز نتوانسته بود فنرهای کوچک موردنیازش را پیدا کند. بالاخره کاسۀ صبرم لبریز شد و به او گفتم اگر تا هفتۀ بعد مسئله را حل نکند، او را مردود خواهم کرد. هفتۀ بعد، کریشنا درحالی‌که نیشش تا بناگوش باز بود، وارد کلاس شد؛ می‌دانستم که مسئله را حل کرده‌است. وقتی از او خواستم تا دربارۀ پروژه‌اش گزارش بدهد، صرفا پاسخ داد: «تختخواب جدیدی خریدم.»این مثال نمونه‌ی بارزی از اشتباهی است که مرتکبش می‌شویم و به‌گونه‌ای روی پاسخی خاص تمرکز می‌کنیم که انگار خود سؤال است. در تفکر طراحی روی این نکته تأکید می‌شود که هموار ه باید مطمئن شوید دارید روی مسئله‌‌ای واقعی کار می‌کنید.</description>
                <category>صبا مددی</category>
                <author>صبا مددی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jan 2024 19:03:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اهمیت نوشتن از چسناله‌های کهن | یک ایده‌ی جدید برای برای برنامه‌ریزی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_935932/%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D8%B3%D9%86%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-bifla3hoxhmc</link>
                <description>هوا بس ناجوانمردانه سرد است. به سرم زده پیاده‌روی کنم. دلم می‌خواهد چیزی گوش کنم. پادکستی را به‌صورت رندوم پخش می‌کنم. یادم رفت بگویم، تا اطلاع ثانوی از هدفون استفاده نمی‌کنم. این‌جا درباره‌اش صحبت کرده‌ام. این راهش نیستولوم گوشی را زیاد می‌کنم و وارونه می‌چسبانم روی گوشم. فردی که درباره‌ی اهمیت نوشتن روزانه حرف می‌زند، تقریبا داد می‌زند. منظورم همان فردی است که پادکستش را پخش کرده‌ام. نه‌خیر. نمی‌توانستم از همان اول بگویم صدای پادکستر بلند بود. بله. اگر می‌گفتم جان ‌به‌جان‌آفرین تسلیم می‌کردم. می‌گوید رشدم را اندازه بگیرم. اگر قبلا بود می‌گفتم برو بابا. الان تندتند سرم را تکان می‌دهم. یعنی که خیلی بله. حق با توست باید رشد را اندازه گرفت. از این کار ضربه خورده‌ام. از این‌که رشدم را اندازه نگرفته‌ام و همین‌جوری رفته‌ام جلو. همین‌جوری یعنی الله مددی. باز خدا را شکر، الله مدد کرد. به‌صورت ملایم پسِ گردنم را نوازش داد و گفت: صبا جان یولی تَرسَه گِئدیسَن. ترجمه: صبا جان این راهش نیست. خدایا سپاسگزار انواعِ مددی که می‌فرستی هستم، از جمله صبایش.یک ایده‌ی جدیدمی‌گوید شب‌ها قبل از خواب برنامه‌ات را بریز و بعد بخواب. نگذار برای فردا صبح. نزدیک است سرم از جا کنده شود، از بس به نشانه‌ی تأیید تکانش می‌دهم. ضربه‌ی این یکی را هم خورده‌ام. چندین بار کله‌ی سحر بیدار شده‌ام. بی‌برنامه. در چاه را باز کرده‌ام و لحظات گران‌قدرم را فرستاده‌ام آن تو. چرا؟ چون برای خودم مشخص نکرده بودم که اول باید کدام کار را آغاز کنم و همینجوری انرژی نازنینم را نذر چسناله‌های کُهَنَم کرده‌ام. چسناله‌های کهن همان حرف‌های مفتِ ذهنم است. پادکست را متوقف می‌کنم. فکر می‌کنم. به اهمیت نوشتن. اهمیت نوشتنِ خالی‌ را که پادکستر گفت. منظورم اهمیتِ نوشتن به معنای نوشتن درست‌وحسابی‌ست. ای بابا نمی‌دانم چه‌طور بگویم، منظور این است؛ جای آن‌که به بهانه‌ی برنامه‌ریزی به خودم حکم کنم، این‌بار قبل از خواب ورد را باز کنم و کارهایی را که می‌خواه فردا انجام بدهم، بنویسم. بعد تا هر جا که مغز و دستم می‌کشد راجع به عملکرد ایده‌آل خودم کیبوردفرسایی بکنم. مهم‌ترین بخش برنامهاین برنامه‌ی نوشتن یک بخش دیگر هم دارد. مگر می‌شود چسناله‌های کهن را ننوشت. باید درباره‌ی تمام احتمالات منفی و دلایل به‌ظاهر منطقی که منطقی‌نبودن برنامه‌ام را اثبات می‌کند، بنویسم. خب این یک بخشِ کار است. بخش دیگر هم می‌ماند برای فردا.  فردا، دوباره موقع خواب _قبل از نوشتن برنامه‌ی فردا_ درباره‌ی آن روز وکیفیت کارهای انجام شده می‌نویسم. آخرین کار هم این است: سنجش عملکردم. از این فکر خوشم می‌آید. انگار که رئیس و کارمند خودت باشی و به خودت گزارش روزانه بدهی. رایان هالیدی در کتاب قدرت سکوت ذهن، از زبان چرچیل نوشته:هر شب خودم را در دادگاهی نظامی مجسم می‌کنم تا بفهمم آیا در طیِ روز، کار مؤثری انجام داده‌ام یا خیر. منظورم فقط پنجه و سُم‌کشیدن به زمین نیست. زیرا هر کسی می‌تواند حرکت کند. منظورم حرکت مؤثر است.</description>
                <category>صبا مددی</category>
                <author>صبا مددی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jan 2024 01:48:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با رضا براهنی | خطاب به پروانه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_935932/%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-frn1ihmy2y6b</link>
                <description>مشغول خواندن کتابی بودم که مادرم وارد اتاقم شد. البته به همراه علامتِ سؤال بزرگی که لای در ماند. با اشاره‌ی سر و انگشتانم به او گفتم که تازه موتور تمرکزم گرم شده (+) اما بعدش پشیمان شدم و از او خواستم که با هم صحبت کنیم. بحث درباره‌ی انواع سبک‌های نوشتن و ژانرهای داستان‌نویسی بود. من از رضا براهنی گفتم. از این‌که چطور مقامِ حی‌الله را لابه‌لای حروف «دال» و «ف» شعرِ دف شنیده‌ام و از همان موقع عاشقِ اشعارِ خطاب‌به‌پروانه‌هایش شدم. برای تأثیرگذاری بیشتر، کتاب را آوردم و شروع کردم به خواندن:شیرِ شتربر بام ظهرشطحِ شراببر قامتی زباندَفدَفدَفَست که می‌کوبددریای زنبق است که بر پشت بام مابیتوته می‌کنددَفدَفدَفست که می‌کوبدروی هدف دَفدَفدَفست که می‌کوبددَفدَفدَفستدَفدَفدَفَستدَفدَفدَفَست که می‌کوبدآه، ای جوان! اجازه بده تا ببوسمت!آن حنجرهبوسیدنی‌ستای ارغوان!آه، ای جوان!مشتِ عسل!عطر و عسل!بوسیدنی!ای حنجره!ای ارغوان!دفماهِ من به دور جهان چرخ می‌زندو من لبریز از نوایِ پنهانیِ دف در دل کلمه‌های شاعر، به دور جهان چرخ می‌زنم و می‌رسم به «هـَ ه»:بو چنگی «رودکی» چالسین!بلوچون اوغلودا گلسین، او نازلی قیچکی چالسین!تارین‌دا «شهریار» آلسین، منیم یانیمدا اوتورسونو «حاج صادیق» قاوالی‌لن، برابریمده اوتورسونو پاوه، زابله گئتسین، و بلخ تبریزه گلسینو چال قاوال سسی قاخسین، و چال قاوال سسی قالسینو اوندا من دی یَرَم: «هـَ ه! هَلَه هَلَه‌م هَلَه‌م هَلَه هَلهَل»و ایندی من دی‌ین اولدیو ایندی من دی‌ین اولدیبه نرمی از لا‌به‌لای سیم‌های چنگ سر می‌خورم و پسرِ بلوچِ قیچک‌نواز را می‌بینم. آن‌سو تَرَک «شهریار» با تار، کنار رضا براهنی نشسته و «حاج صادق» با قاوالش، در مقابلِ شاعری که با پروانه‌ها حرف می‌زند. من قاوال را به صدا درمی‌آورم تا بماند و بشنود صدای رضا براهنی را، که می‌گوید: «حالا اونی شد که من می‌خواستم.» و بشنود صدای من را که سرمست از این همسازی و همسویی و همسایگی، زمزمه می‌کنم: «و ایندی من دی‌ین اولدی. و ایندی من دی‌ین اولدی. و ایندی... و ایندی... ایندی.»</description>
                <category>صبا مددی</category>
                <author>صبا مددی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jan 2024 00:25:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست‌خط‌به‌مثابه‌ی جوش | ارتباط حال روحی با دست‌خط</title>
                <link>https://virgool.io/@m_935932/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D8%B7-s7iu1weuldsa</link>
                <description>دست‌خط به گمانم یکی از عوامل بالینی بهم‌ریختگی فکری‌ست، درست مثل جوش. صورت من به هنگام میزبانی از استرس بالا، مثل درخت‌های بهاری به بار می‌نشیند، باری از جنسِ پوستِ ملتهب که انگار نه‌ماهه باردار است اما نمی‌تواند فارغ شود. انگار روح و بدنم آن همه فشار زیاد را تاب نیاورد و تلافی‌اش را سرِ صورتم دربیاورد. آن هم با پرت‌کردنِ گوجه‌فرنگی. بدشدن دست‌خطم هم برمی‌گردد به روح و روان معترضم.از خطِ خوب به خطِ بددر کودکی ساعت‌ها با حسرت به خطِ بسیار زیبای پدرم خیره می‌شدم و سعی می‌کردم انحنا و زوایای ظریف دست‌خطش را تمرین کنم. کمی بعد صاحب سبک شدم. یک روز میان عالم خواب و بیداری صحبت‌های مادرم را شنیدم که به پدرم می‌گفت:«ببین خطشو. آدم حظ می‌کنه. کی فکر می‌کنه این دست‌خطِ یه دختر یازده‌ساله‌س. انگار یه استاد دانشگاه این متنو نوشته.»کلی از شنیدن این حرف ذوق کردم. چشمانم را باز نکردم تا مادرم به تعریف‌هایش ادامه بدهد. اما نشستِ صبحگاهی خیلی زود به پایان رسید. متأسفانه فر و شکوهِ خطم با ورود به دوره‌ راهنمایی رو به زوال گذاشت. مادرم حرفش را پس گرفته بود. من هم آن‌قدر درگیر مسائل حاشیه‌ای بودم که فرصتی نمی‌ماند تا  احوالِ دست‌خطم را بپرسم. این روند رفته‌رفته بدتر شد.خطی که نمی‌شود خواندتقریبا از دو سال پیش «تایپ‌کردن» اولین و آخرین گزینه‌ی نوشتن من بود و همان چند خط روزانه‌نویسی ها را هم ترجیح میدادم تایپ بکنم. به‌کلی از کاغذ و قلم دور شده بودم. دست‌خطم هم در واکنش به این بی‌محلی ناجوانمردانه، تصمیم گرفته بود تمام زوایا و برآمدگی‌های کلماتش را سوهان بکشد. طوری که خودم هم گاهی اوقات باید یک متخصص استخدام می‌کردم تا نوشته‌هایم را از نو بازیابی کند و برایم بخواند تا بدانم چه نوشته‌ام. خطی که جوش زده بوداین اواخر با بیشترشدن دغدغه‌های فکری‌ام، همان یک‌ذره زاویه‌ای هم که باقی مانده بود از بین رفت و دست‌خط من عملا تبدیل به خط صافِ دستگاه مانیتورینگ علایم حیاتی شد. می‌خواستم فاتحه‌اش را بخوانم و چالَش کنم که پیام‌رسان‌های واسط بین روح و فکرم مانع این کار شدند. آن‌ها برایم توضیح دادند که دستکاری عمدی خطم، در‌واقع اعتراض روح من بوده که از مغزم می‌خواست تا سرعت فکرکردنم را پایین بیاورم و اوضاعش را سروسامان بدهم. این ارتباط به نظرم منطقی آمد. پس خطم هم مثل صورتم جوش زده بود.دست‌خطی در چنگالِ افکارِ ویروسیبی‌خیالِ چال‌کردن دست‌خطم شدم. شروع کردم به پاکسازی افکارم؛ اتاق‌ به اتاق، خاطره به خاطره، موضوع به موضوع. زباله‌های زیادی جمع شد. دورشان ریختم. در این حین متوجه شدم بعضی از ابزارهای فکریم ویروسی شده‌اند. مشغول نصبِ آنتی‌ویروس بودم که متوجه شدم دست‌خطم چشمک می‌زند. دیگر مثل خط، صاف نبود. زاویه‌دار شده بود. به من قول داد که اگر مواظب ویروسی‌نشدنِ افکارم باشم، فروشکوهِ بیست‌سال قبلِ دست‌خطم را هم به من برمی‌گرداند.</description>
                <category>صبا مددی</category>
                <author>صبا مددی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jan 2024 01:17:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاکسازی مغز | مواظب سیاره‌ات هستی شازده کوچولو؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_935932/%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B8%D8%A8-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-yleull1awe9i</link>
                <description>بد نیست گاهی وقت‌ها جاروبرقی به‌دست برویم سراغ کتابخانه‌ی حافظه‌مان. قبل از آن‌که بپرسید: «جاروبرقی و کتابخانه؟ چه تناسبی دارن این دوتا؟» باید بگویم کتابخانه‌های ذهنی خیلی با کتابخانه‌های واقعی تفاوت دارد. روزی روزگاری مغزکتاب‌ها، دفترها و زونکن‌های ذهنی مثل کتاب‌هایی که الان دورتادورم چیده‌ام، ساکت و مطیع نیستند. یک‌جا بند نمی‌شوند و هر لحظه به این سو و آن‌سو و به هرسویی که دلشان بخواهد سر می‌کشند. هزارویک‌ دست و نهصدونودونه تا پا دارند. چند جین چشم از سرورویشان آویزان است و چندتایی را هم ذخیره‌کرده‌اند برای روز مبادا. دائما سر آن‌که کدام‌یک اول حرف بزنند، بین‌شان اختلاف می‌افتد و آخرسر هم همه باهم حرف می‌زنند. سروصدای بعضی‌ها مرا به ستوه آورده. سرِ جاروبرقی را سمتشان می‌گیرم. همه‌جا ساکت می‌شود. بائوب‌زدایی از مغز چه مظلومانه نگاهم می‌کنند. با اینکه می‌دانم مظلوم‌نمایی شگردشان است، باز دوبه‌شک می‌شوم. یکی از آن‌ها سینه‌سپر می‌کند و با صدایی دورگه شروع می‌کند به حرف‌زدن:«واسه چی راه‌به‌راه اون جاروی لکنته رو می‌گیری دستت و میای بچه‌ها رو می‌ترسونی؟»سر جارو را می‌گیرم سمتش. کیسه‌ی جاروبرقی با صدای مهیبی او را می‌بلعد. سکوت همچنان جاری‌ست. همین را می‌خواستم. گوشه‌وکنار اتاقک مغزی‌ام را از نظر می‌گذرانم. همه‌جا پر از دانه‌ی بائوب است. خدا اموات نویسنده‌ی شازده‌کوچولو را بیامرزد که مرا با خواص این دانه آشنا کرد:راستش متوجه شدم که در سیاره‌‌ای که شازده کوچولو زندگی می‌کرده هم، مثل سیاره‌های دیگر، گیاهان خوب و گیاهان بد وجود دارد. به‌طور طبیعی، دانه‌های خوب از گیاهان خوب و دانه‌های بد از گیاهان بد رشد می‌کنند؛ اما دانه‌ها نامرئی‌اند. آن‌ها در قلب تاریک زمین به خواب عمیقی فرو رفته‌اند تا اینکه یکی از آن‌ها هوس می‌کند از خواب بیدار شود. آن‌ وقت کش‌ و وقوسی به خود می‌دهد و اول با کم‌رویی شاخک کوچولوی قشنگی را روبه‌بالا، به سمت خورشید هل می‌دهد. اگر شاخک تربچه یا گل رز باشد، می‌شود گذاشت برای خودش هر کجا که دلش می‌خواهد رشد کند. اما اگر گیاه بدی باشد، باید آن را در اولین فرصت ممکن از بین برد؛ در اولین لحظه‌ای که کسی متوجه رویش آن می‌شود.اگر هر روز مغزت را تمیز نکنیسریع دست‌به‌کار می‌شوم و بذرهای بائوب را جارو می‌کشم. بعضی‌‌ها در حد دانه باقی نمانده‌اند و نهال شده‌اند. غفلتم باعث شده که رشدشان را نبینم. جاروبرقی را رها می‌کنم و می‌روم سراغ ریشه‌کن‌کردن نهال‌ها. این را هم از شازده کوچولو یاد گرفته‌ام که می‌گفت:این یک تکلیف انضباطی است. صبح‌به‌صبح بعد از نظافت خودت، وقت آن می‌رسد که با همان دقت و توجه، به نظافت سیاره‌ات بپردازی. هر کس باید خودش را موظف بداند که هر جا نهال بائوباب دید، آن را ریشه‌کن کند، در نگاه اول بوته‌های گل سرخ و بائوباب را، وقتی خیلی کوچکند، به خاطر شباهت بسیار زیادشان، به سختی می‌توان از هم تشخیص داد. کار خسته‌کننده‌ای است. اما ساده است.</description>
                <category>صبا مددی</category>
                <author>صبا مددی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Dec 2023 19:41:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمع‌هایی برای یادگیری | یکی‌شون خیلی خوبه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_935932/%D8%B4%D9%85%D8%B9-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%87-wrktob55uigb</link>
                <description>بالاخره کدام را انتخاب کنم؟  فردی که می‌گوید چشم و گوشت را ببند و به شهودت عمل کن یا کسی که خط‌کشِ علم به‌دست گرفته و همه‌چیز را با آن می‌سنجد؟ کدام کتاب را بخوانم؟ کتابی که مُد است و همه در کافه‌ها با آن عکس می‌اندازند یا کتابی که قطور است و خواندنش دشوار؟ کدام بهتر است؟چرا کتاب می‌خوانم؟برای رسیدن به جوابِ مناسب بهتر است اول از خودم بپرسم چرا اصلا کتاب می‌خوانم؟ چرا دنبال افرادی می‌گردم که راهنمای من باشند؟ چون دوست دارم رشد کنم. چرا رشدکردن را دوست دارم؟ چون به من این امکان را می‌دهد که بتوانم تک‌تک استعدادهایی را که در پستو قایم کرده‌ام آشکار کنم. استعدادهایی که دائم با سقلمه‌زدن به روحم نارضایتی‌شان را ابراز می‌کنند و من آن‌ها را پشت در نگه می‌دارم. اما از آن‌ها استفاده‌ای نمی‌کنم. چون در سرفصل کتاب‌ها یا دورهایی که خریده‌ام توصیه‌ای در این باره نشده. نجوایی مدام می‌گوید: «بیا اینم از کتابا و دوره‌هایی که بهشون اعتماد کرده بودی. بفرما. این امامزاده کور می‌کنه که شفا نمیده. فایده‌ای نداره. اتلاف وقته.» می‌دانم این نجوا نیت درستی ندارد اما خب دروغ هم نمی‌گوید.از روی دست کدام کتاب زندگی‌ام را بنویسم؟می‌روم سراغ تجربه‌هایم. حال‌وهوای یک هفته پیشم را مرور می‌کنم. کتابی را خوانده بودم. چنان باعث افزایش عملگرایی‌ام‌ شده بود که می‌توانستم انرژی مورد نیاز یک نیروگاه برق را تأمین کنم. دوربین دوچشمی‌ام را می‌چرخانم به چند روز قبل. کتابی خوانده بودم که همه از آن تعریف می‌کردند. راستش را بخواهی کتاب خوبی هم بود. اما بعد از خواندنش انگار باتری خالی کرده بودم.گمان می‌کنم هیچ‌وقت بهترین و کامل‌ترین کتاب، دوره یا مربی پیدا نشود. کتاب‌ها، نویسنده‌ها یا اساتید، مثل شمع هستند. بعضی از آن‌ها دیرسوز هستند. خیال‌مان از بابت‌شان جمع است. اما به هر حال هر شمع دیرسوزی هم یک روز تمام می‌شود. بعضی از آنها ظاهر زیبایی ندارند اما کیفیت‌شان بالاست. بعضی‌ها هم نه ظاهر دارند نه فتیله. انگار که عقلت پاره‌سنگ بردارد و یک قالب پارافینی بخری.شمع‌هایی برای یادگیریپس اگر قرار نیست هیچ استاد یا کتابی ما را به سرمنزل مقصود برساند چرا این همه روی اهمیت یادگیری و آموزش تأکید شده؟اشتباه نکن. همه‌ی این‌ها برای رشدت آمده‌اند اما قرار نیست تا ابد با تو بمانند. معلم، کلاس یا هر نوشته‌ای روشنایی‌بخش راه توست. یک مدتی با هم هم‌مسیر می‌شوید تا به نزدیک‌ترین آبادی برسی. آن‌جاست که برای رفتن و رسیدن به آبادی دیگر باید به دنبال شمعی نو باشی.برگردیم به دنیای واقعی‌که با انبوهی از کتاب‌ها و دوره‌ها محاصره شده. گاهی احساس می‌کنی قرار است زیر انبوه اطلاعات خفه شوی. اما نگران نباش. این اتفاق نمی‌افتد اگر بدانی؛ استادی برای تو مناسب است که تو را به خود واقعی‌ات برساند. دوره‌ای خوبی است که بازدهی‌ات را بیشتر کند. کتابی را باید بخوانی که تو را عملگراتر بکند.</description>
                <category>صبا مددی</category>
                <author>صبا مددی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Dec 2023 22:58:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوچرخه‌سواری بدون کمکی | چه طوری می‌توانیم کیف زندگی را ببریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_935932/%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%DA%A9%D9%85%DA%A9%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%DA%A9%DB%8C%D9%81-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-fbqwcjonqrkm</link>
                <description>این کمکی‌های رنگی‌رنگی را دیده‌اید که می‌بندند به دوچرخه‌های بچه‌ها؟ بعد از مدتی که دوچرخه‌راندن عادی شد، کمکی‌ها دیگر به درد نمی‌خورند و باید بازشان کرد.بپرس چرا؟تا حالا از خودتان پرسیده‌اید که هدف‌تان از کارکردن و پول‌درآوردن چیست؟ از کتاب‌خواندن؟ از مستقل‌شدن؟ از مهاجرت؟ جواب‌های مختلفی را می‌توان پیش‌بینی کرد؛ کار می‌کنم تا با آدم‌های جدیدی آشنا شوم. کار می‌کنم تا پول در بیاورم و نگران هزینه‌های زندگی‌ام نباشم. کار می‌کنم تا برای رفع احتیاجاتم به کسی وابسته نباشم. کار می‌کنم چون کارکردن جوهر هر فردی‌ست؛ مرد و زن هم ندارد. کار می‌کنم تا رشد کنم.هدف از خواندن کتاب چیست؟ کتاب می‌خوانم تا بیشتر فکر کنم، بفهمم و بشناسم. کتاب می‌خوانم چون تلاش برای یادگیری مباحث جدید، ذهن من را سالم نگه می‌دارد. کتاب می‌خوانم چون ورودم را به یک جامعه‌ی فعال، سالم و پویا تسهیل می‌کند.تکنیک مسلط‌بودن را بیاموزدر حین این سوال و جواب‌ها سعی کنید به جنبه‌ی مشترکی از پاسخ‌ها برسید. پاسخ‌های احتمالی این‌ها خواهد بود؛ تا خوشحال باشم، تا فکر آرامی داشته باشم. چون می‌خواهم کیف زندگی را ببرم. همین جا دست نگه دارید. یک بار دیگر جمله‌ی آخر را مرور می‌کنیم. چه‌طوری می‌توانیم کِیف زندگی را ببریم؟ گمان می‌کنم کیف زندگی را بردن، رویِ دیگر تسلط به زندگی‌ست. این که در هر لحظه، زمان، مکان یا شرایطی که باشی، بتوانی ماهرانه تعادل زندگی‌ات را حفظ کنی و بر آن مسلط باشی.و سیزدهلای خرت‌وپرت‌هایم دنبال دفتر روزانه‌نویسی‌های سه سال قبل می‌گردم. پیدایش می‌کنم. حدود نودوپنج درصد یادداشت‌ها مربوط می‌شود به لایوها، برنامه‌ها و کتاب‌های علی میرصادقی. نام کتاب «سیزده» مرا پرت می‌کند به حس خوبی که از خواندن این کتاب گرفته بودم. یادم هست در ابتدای کتاب، حوصله‌ی خواندن نق‌ونوق‌های یک پسر نوجوان را نداشتم اما پایان کتاب برایم شگفت‌انگیز بود. به بهانه‌ی تجدید خاطرات دلپذیری که از این کتاب دارم دوباره خواندنش را آغاز می‌کنم؛ انگار که این بخش برای من نوشته شده:«...مطمئن هستم که درس‌ها را به‌خاطر نیاوردی، در این لحظه تشخیص به تو یاد می‌دهد که شرایطی را که برایت مشخص شده، همینی هست که هست. حالا باید تسلط خودت را بر شرایط نگه داری و بگویی من هر کاری که بخواهم و درست باشد را می‌توانم انجام بدهم... »کمکی‌ها را بینداز آن دور دورهازندگی‌کردن درست مثل دوچرخه است و برای آن‌که بتوان کِیفش را برد باید کمکی‌ها را کند و انداخت دور. حتی اگر در ابتدا دوچرخه‌راندن سخت باشد. حتی اگر داخل جوب آب بیفتیم یا چه می‌دانم، به‌خاطر عدمِ تعادل نقش بر زمین بشویم. آن وقت، ارزشِ حفظِ تعادل و تسلط در زندگی برایمان آشکار می‌شود و سعی می‌کنیم هر چه سریع‌تر کمکی‌هایمان _هر چه که باشد_ را بِکَنیم. بعد هم که به تسلط رسیدیم می‌توانیم تا هر زمان که اجازه‌ی زیستن در این دنیا را داشتیم کیفِ زندگی بدون کمکی را ببریم.</description>
                <category>صبا مددی</category>
                <author>صبا مددی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Dec 2023 17:01:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهم یادگیری | مزیت بیشتر خواندن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_935932/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B2%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-icjweqhjusec</link>
                <description>سیرمان کرد. از کبابی حرف می‌زنم که چند سال پیش در مسافرت خورده بودیم. مزه‌ی افتضاحی داشت. مامان نخورد و گفت: «معلوم نیست چی توش ریختن.»خوشمزه بود. از کبابی حرف می‌زنم که چند سال پیش در مسافرت خورده بودیم. گوشت را خودمان خریدیم و دادیم دست کبابی. دلیل طعم خوب کباب را فهمیدم: «معلوم بود چی توش ریختن.»در حسرت مربیوقتی موضوعی ذهن‌مان را درگیر بکند، اولین کاری که انجام می‌دهیم چیست؟ این که به دنبال کسی می‌گردیم تا در نقش یک مربی _ترکیبی از همان‌ها که در فیلم‌های آمریکایی و چینی دیده‌ایم_ بیاید و رازهای زندگانی را به ما آموزش بدهد. بعد می‌افتیم به جان گوگل و دنبال راه‌حل می‌گردیم. خیلی زود دست‌ به دامان یکی از این بت‌خانه‌های مدرن _کلاس، دوره یا پکیج_ می‌شویم. بعد هم از ذکر «چنان باید کرد که پیر می‌فرماید» به‌عنوانِ بندی برای چشم و گوش استفاده می‌کنیم. البته سطر قبلی گواهِ نادرستی این ذکر نیست. اما باید بخوانیم و بدانیم راه چیست و چاه کجاست. دستاورد ناآگاهیبه ذهن‌مان بسپریم که گاهی ممکن است کودک خردسالی که حوصله‌اش از بازی‌‌های معمولی سر رفته، لباس‌ پیرها را بپوشد. از کراماتش هم این باشد که شیره را بچشد و بگوید: « به به چه شیرین است.» و جمع مریدان از این کشفِ پیر، مدام نعره بزنند و رهسپار بیابان شوند. استفاده‌ی این ذکر برای فردی که تجربه، آگاهی و خودشناسی کمی دارد، مانند ورود به سرزمین تاریکی‌هاست و ارمغان این تاریکی، اضطراب و زندگی تصنعی‌‌ست.سؤال‌کُشیکباب این‌جا چه کاره بود؟ عرض میکنم خدمت‌تان. آشغال‌گوشت‌ِ اولی، تا مدت‌ها ما را از خوردن هر نوع کبابی بیزار کرد. اما کباب‌های خوش‌طعم و باکیفیتِ بعدی اعتمادِ ازدست‌رفته‌ی ما را برگرداند. حالا برگردیم به مبحث آموزش و یادگیری. شاید مدتی به‌خاطر آگاهیِ کم مجذوب دوره، کلاس یا مکتبِ خاصی بوده‌ایم. سؤال‌هایی را که با دیدن رفتار متناقض و عجیب در سرمان می‌رویید، پس می‌زدیم و خصوصیت پرسشگری خودمان را سرکوب می‌کردیم. احتمالا با یادآوری روزهایی که مهارت تفکر را از خودمان سلب کرده بودیم عصبانی شویم.مزیت بیشتر خواندن شاید ساده‌انگارانه خیال کنیم همه‌ی بسترهای یادگیری، پوچ و توخالی‌‌ست. اما این‌طور نیست. این تفکر برخاسته از راحت‌طلبی فکری ماست که فلسفه‌اش این است: «تنبل نرو تو سایه، سایه خودش میایه.» پس چه کار کنیم؟ از کجا معلوم فردا گیر یک پیربچه یا سایکوپات نیفتیم؟ جواب خیلی ساده است: «بیشتر بخوانیم.» خواندن و تسلط به دانشِ روز، آگاهی ما را بالا می‌برد و دیگر مجبور نیستیم با توهم رشد و موفقیت، عضو یک مکتبِ خاص شویم. چراغ «خدا» را هم همیشه روشن نگه داریم. چون سر بزنگاه به دادمان می‌رسد و ما را در تشخیص آشغال‌گوشت از گوشت، راه از چاه، بچه از پیر و سایکوپات از انسانِ سالم، یاری می‌کند.</description>
                <category>صبا مددی</category>
                <author>صبا مددی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Dec 2023 17:32:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک بام و دو هوا | به به به این چایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_935932/%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%AF%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-y3otgb3pylxp</link>
                <description>چایی‌خور نیستم و چایی‌خورها را نیز دوست ندارم. چرا؟ چون هنوز قبلی را نخورده‌اند که استکانی دیگر می‌طلبند. هیچ‌وقت از طعم سنگین چایی خوشم نیامده، معده‌آزار است. همان‌طور که گاز نوشابه هنگام شکوفه‌دادن از درزهای بینی، آزارنده است. بچه که بودم به عشق شکر، چایی می‌خوردم. بعدها که عقل‌رس شدم و از مضرات شکر خواندم، آب جوشیده را جای چایی شیرین نشاندم. بالاخره چایی اَه اَه است یا به به ؟موقع کنکور برای پاره‌کردن چرتم چایی‌خوری را آغاز کردم. فکر کنم روزی شش تا از این ماگ گنده‌ها را از چایی پر می‌کردم و خالی می‌کردم داخل خندق بلا. خندق بیچاره‌ام تاب آن همه تلخ‌آب غلیظ را نداشت و واقعا دچار بلا شد. پس چاییِ چرت‌پاره‌کن از دور خارج شد. امروز بعد از کلاس یوگا، سینیِ کوچکِ چاییِ مربی‌ام را دیدم و دلم پیش گودیِ کمرِ باریکِ استکانش جا ماند. دلم برای استکان‌های کمرباریک‌مان تنگ شد. به خانه برگشتم و برخلاف همیشه هوس چایی کردم.چهارمین استکان چایی را هم در حال تایپ‌کردن این متن نوشیدم. به به عجب چایی دلچسب و گوارایی. تعجب می‌کنم. چطور آن چاییِ اه اه دچار تحول شد و تبدیل به به به شد؟ با کم‌نوشی. حجم کم استکان مرا مجبور می‌کرد چایی را جرعه جرعه بنوشم و همین لذت نوشیدنش را دوچندان کرده بود.از ماگ چایی به یادگیری فله‌ایبه رفتاری که هنگام یادگیری درپیش گرفته بودم، فکر می‌کنم. از کی لذت یادگیری پرید و تبدیل به فرایندی فرساینده شد؟ از وقتی که سعی کردم همه‌چیز را فله‌ای و با عجله بچپانم داخل حافظه‌ام. متوجه نبودم که لذت یادگیری پشت این عجله‌کردن‌ها ناپدید می‌شود. شاید هم متوجه بودم اما خیال می‌کردم اولویت با فتح زودهنگام قله‌هاست. غافل از این که اگر لذت نباشد، یادگیری بیشتر یک امر ماشینی و اجباری است. آن‌وقت زور بیشتر مساوی است با لگدپرانی بیشتر مقاومت ذهنی‌‌ام. نمونه‌اش خواندن زبان بود که دوباره از سر گرفته‌ام. کم بخون، همیشه بخونچند روز قبل داخل یادداشت‌هایم نوشتم: «روزی یک ساعت زبان». اما به‌خاطر برنامه‌ی کاری فشرده‌ام نمی‌توانستم سر قولی که به خودم داده بودم بمانم. تا اینکه دیروز به خودم گفتم: «فقط با پونزده دقیقه شروع کن.» البته با سنگ‌اندازی‌های ذهنم هم آشنا بودم. پس  گفتم: «می‌دونم که تو قبلا می‌تونستی خیلی راحت در روز چندین ساعت زبان تمرین کنی، اما در نظر بگیر که شرایط همیشه یکسان باقی نمی‌مونه و تو بسته به موقعیتی که داری ممکنه فقط بتونی روزی یه ربع زبان بخونی و همین هم برات کافیه. شاید همین یه ربع‌خونی‌ها سرعتت رو بالا برد و تونستی بیشتر هم بخونی.»مذاکره‌ی خوبی بود. البته نمی‌توانم بگویم مذاکره. چون در این مواقع ذهنم کاملا ساکت می‌شود. اما هر چه که بود، خوب بود. چون بعد از این صحبت‌ها سکوتش طولانی شد و حواسم را پرت نکرد.</description>
                <category>صبا مددی</category>
                <author>صبا مددی</author>
                <pubDate>Wed, 27 Dec 2023 14:21:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگیری به سمت عمل | خودت را به انجام کار متعهد کن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_935932/%D8%B3%D9%88%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B9%D9%85%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%AA%D8%B9%D9%87%D8%AF-%DA%A9%D9%86-rlydnonaqogw</link>
                <description>خانم «الف» را در نظر بگیرید. قرار است تا یک ماه آینده پروژه‌اش را تحویل بدهد. برای تحویل‌ این پروژه هیجانِ زیادی را تجربه می‌کند. پس برای آرام‌ساختن خودش حمله می‌برد به اکسپلور اینستاگرام. چند ساعت بعد، با ذهنی خسته از پرت‌وپلاهایی که به خورد حواس دوگانه‌اش داده می‌نشیند پشت میز. و فرداهای دیگرتمرکز ندارد. یازده شب است. می‌تواند پنج صبح بیدار شود و کارش را آغاز کند. پس مسیر میز تا تخت‌ خواب را با یک ‌گام کوتاه می‌کند و دراز می‌کشد. ذهنش هنوز فعال است، خوابش نمی‌برد. پس دوباره به گوشی پناه می‌برد. بالاخره ساعت چهار صبح می‌خوابد. ده صبح بیدار می‌شود. تصمیم می‌گیرد کمی کتاب بخواند تا احساس موفقیت به او دست بدهد. موفقیت با او دست نمی‌دهد. لنگ ظهر است. کم مانده بود یادش برود؛ تا یک ساعت دیگر دوره‌ی تخصصی «پرورش گاومیش‌های ملوس» شروع می‌شود. این کلاس را خیلی دوست دارد. به شکوفایی خلاقیتش کمک می‌کند. تازه برای پروژه‌اش هم خوب است. راه می‌افتد سمت کلاس. بعد از کلاس، دوستش را می‌بیند. صحبت شیرینِ «چرا مهاجرت نکردی؟ همه رفتن که» آغاز می‌شود. خانم الف دلایلش را در کافه برای دوستش شرح می‌دهد. شب شده. خسته می‌رسد خانه. امروز هم نتوانست کار کند. با این همه خستگی هم که نمی‌شود کار کرد. بماند برای فردا تا با تمرکز بیشتری برود سراغش. فردا می‌شود. فردا شب می‌شود. کار می‌ماند برای فردایِ فردا شب و فرداهای دیگر.خانم الف چه مرگش بود؟ دو چیز را کم داشت: «متمرکز کارکردن و اولویت‌بندی کارها.»او به‌جای برنامه‌ریزی، رؤیاریزی می‌کرد. برای فرار از سختی کار، تمرکزش را قربانیِ اولویت‌های دستِ چندم می‌کرد.برنارد راث در بخشی از کتابش درباره‌ی چرندبودن دلایلی که ما را متوقف می‌کنند نوشته:آیا شما واقعا قصد دارید کاری انجام دهید؟ آیا می‌خواهید توجهی را که آن موضوع لازم دارد به آن اختصاص دهید؟ اگر این طور است، پس صرفا کافی است شروع کنید. از منظر تفکر طراحی، الان وقتش است تا چیزی را که به آن سوگیری به سمت عمل می‌گوییم به صورت قانون دربیاوریم و بفهمیم چگونه می‌توانید به سمت هدفتان حرکت کنید. فرض کنیم هدف شما نوشتن کتاب است.اینکه پنج بار در روز به صفحۀ شخصی‌تان در شبکه‌های اجتماعی سر بزنید باعث نوشته‌شدن کتاب نخواهد شد. صحبت‌کردن دربارۀ نوشتن نیز باعث نوشته‌شدن کتاب نمی‌شود. فرستادن پیامک به دوستانتان نیز همین‌طور و الی آخر. احتمالا متوجه منظورم شده‌اید. حتی ملحق‌شدن به گروهی از نویسندگان و شرکت در همایش‌های تخصصی هم شما را به هدفتان نخواهد رساند. چیزی که شما را به هدفتان می‌رساند این است که هر روز پشت رایانه‌تان بنشینید و شروع به نوشتن کنید. شما نیاز دارید خودتان را به نوشتن متعهد کنید، حتی اگر اولین پیش‌نویس افتضاح از آب در بیاید.سروکله‌ی سومین کمبود خانم الف پیدا شد؛ او نیاز داشت که خودش را به انجام کار متعهد کند، حتی اگر کارش افتضاح از آب درمی‎آمد.</description>
                <category>صبا مددی</category>
                <author>صبا مددی</author>
                <pubDate>Tue, 26 Dec 2023 23:57:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتباه بزرگی که می‌کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_935932/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-huuxfv7gkod4</link>
                <description>نگاهی به برنامه‌‌ای که ریخته‌ام می‌اندازم. از خودم می‌پرسم: «همه‌ی این کارا رو می‌کنی که به چی برسی؟ این کتابایی که قراره بخونی، این تمرینا، این تلاشا قراره به کجا برسه؟ به مدرک؟ شهرت؟ اعتبار؟ پول؟» وقتی به این‌ها فکر می‌کنم دلزدگی، مثل گل سینه‌ای بدترکیب روی لباسم می‌چسبد. انگار آن روح پرجنب‌وجوشی که تا چندثانیه‌ی قبل مثل یک مربی دلسوز تشویقم می‌کرد، چمدان‌به‌دست راهی ناکجاآباد می‌شود.تو بازنده‌ای اگردوباره سؤال‌هایی را که پرسیده بودم تحلیل می‌کنم: «مدرک؟ به‌درد نمی‌خوره وقتی علاقه‌ای نباشه. شهرت؟ مثل طناب دست‌وپاتو می‌بنده و هُلِت می‌ده ته دره اگه خودت نباشی. اعتبار؟ مجبوری مدام نقش بازی کنی وقتی اعتبارت به آدما باشه. پول؟ اگه همه‌چیزو بی‌معنی می‌کنی و به کثافت می‌کشی که به پول برسی، تو یه بازنده‌ای.»همیشه فکرکردن به آخرِ هر چیزی، بی‌معنایی را برایم به ارمغان آورده. درست مثل فاوست معروفِ گوته. همه‌چیزدانی که طی معامله با شیطان پاکی روحش را پیش او گرو می‌گذارد تا به مقامی برسد که فی‌الجمله نماند از سایر معاصی، مُنکری که نکرد و مُسکری که نخورد. (+) چرا؟ چون همه‌چیز برایش بی‌معنا شده بود. گوته‌ی جوان قبل از آن‌که نوشتن فاوست را آغاز کند، نظیره‌های متعددی از این داستان _که برآمده از ادبیات شفاهی مردم آلمان است_ خوانده بود. او به‌طرز آشکاری از اندیشه‌های لسینگ _فیلسوف معروف آلمانی_ تأثیر پذیرفته. لسینگ برخلاف  کریستوفر مارلو، فاوست را مردی حقیقت‌جو و تحسین‌برانگیز معرفی کرده. در نگاه لسینگ او دانشمندی بوده که به دور از هر گونه فساد و کامجویی، مردم را به سمت خردورزی سوق می‌داده و همین زنگ خطر را برای شیطان به صدا درمی‌آوَرَد.راهه به آخر نرسیداز نظر لسینگ  خودِ دانش‌پژوهی که در اعصار گذشته به‌منزله‌ی سرکشی در پیشگاه خدا تلقی می‌شده، خواسته‌ی ناخوشایندی نیست، اما تملک‌جویی از طریق دانش چرا.ابرهارد هرمس در بخشی از کتاب پرده در پرده به این دیدگاه لسینگ می‌پردازد:از این نگاه خوشبینانه به موضوع فاوست، دانش‌پژوهی دیگر کنشی گناه‌آلود نیست. بلکه تندروی بی‌مهار آن است که می‌تواند به خطا بینجامد. این نکته را می‌توان از بخشی دریافت که در مجموع مقاله‌های جدلی لسینگ‌ با عنوان «تأکیدی دوباره» بارها نقل شده است: «آن حقیقت که این یا آن انسان به آن دست یافته یا که می‌پندارد دست یافته باشد، به او اعتبار نمی‌بخشد. زیرا نه به ‌واسطه تملک حقیقت، بلکه به‌ واسطه پژوهش در راه حقیقت است که توانایی‌های او کمالی پیوسته می‌یابد. تملک با خود بی‌عملی، خمودی و غرور می‌آورد.»خلاصه‌‌ی کلامانگار لسینگ از دردی که قرار بوده چند قرن بعد به آن مبتلا شویم خبر داشته. چه حرف ابلهانه‌ای. به گمانم انسان قرنِ بیست‌ویکمی همان‌گونه که خودش را تافته‌ی جدابافته می‌داند، دردهایش را هم به مرضِ خاص‌پنداری مبتلا می‌سازد. بار دیگر برنامه‌هایم را مرور می‌کنم؛ کنار هر کدام ستاره‌ی کوچکی می‌کشم و در توضیح می‌نویسم: «همه‌ی اینا به شرط این‌که تندروی نکنم، نخوام مالک چیزی بشم، تو مسیر بمونم و به آخر نرسم.» روحم چمدان به‌دست بازمی‌گردد.</description>
                <category>صبا مددی</category>
                <author>صبا مددی</author>
                <pubDate>Mon, 25 Dec 2023 21:18:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سربالایی ارتباط | راستی نیلی دقیقا چه رنگی است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_935932/%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-q0km8xbod4zv</link>
                <description>همه‌ خوابیده‌اند جز وروجکِ خانه. او برای پرکردن باک‌ انرژی‌اش نیاز به قندگیریِ شبانه‌ دارد. پس  می‌رود سراغ یخچال. خریدهای تازه جلوی نور یخچال را گرفته و چیزی مشخص نیست. وروجک نگاهش را می‌چرخاند و می‌تواند _در تاریکی_ گوشه‌ی تیز جعبه‌ی شیرینی را تشخیص دهد. آن را می‌کشد بیرون. بله خودش است. درست حدس زده. چطور؟ با توجه به جزئیاتی که _به‌صورت پیش‌فرض_ راجع‌به جعبه‌ی شیرینی در حافظه‌اش بود.پیامی که نمی‌رسدمشغول گپ‌وگفت با دوستان‌تان هستید. ناگهان یکی از آن‌ها نظر شما را درباره‌ی موضوعی می‌‌پرسد. پیام او تا به گوش‌های شما برسد، دستخوش تغییری جزئی می‌شود. بعد می‌رود سمت بخش شنیداری قشر مغزتان و براساس سیستم آنالیزی‌ که مدل فکری‌تان طراحی کرده تحلیل می‌شود. در نهایت پاسخ شما به مدارهای شناختی مغزتان مخابره می‌شود. واژه‌دان مغزتان، کلمه‌ی دقیقی متناسب با مفهوم مخابره‌شده پیدا نمی‌کند. پس بی‌درنگ می‌رود سراغ واژه‌های مترادف. تا آن واژه‌ها به زبان مبارک‌ برسند، هزاربار چرخ می‌خورند و آخر سر هم کلمه‌های دیگری را جایگزین خودشان می‌کنند. تصویرهای فله‌ایبرای آن که سرِ رساندن منظورم به شما جان عزیزم را به خدا نسپارم، یک مثال ساده‌تر می‌زنم؛ همه‌ی ما باتوجه به برداشت‌هایی که درمورد آدم‌ها و محیط پیرامون داریم، یک‌سری پیش‌فرض‌های ذهنی ثابت درباره‌‌ی آن‌ها داریم و همین نگرش را در ارتباط‌مان با آن‌ها به‌کار می‌بریم. درست مثل جعبه‌ی شیرینی که وروجک توانست _با دیدن گوشه‌ی تیز جعبه_ کل آن را تشخیص بدهد، گمان می‌کنیم تصویری که از یک فرد مشخص در ذهن‌مان ساخته‌ایم بیانگر شخصیت واقعی اوست و بیش‌ از اندازه به داده‌های پیش‌فرض‌مان اعتماد می‌کنیم. این یک طرف و کم‌مایه‌بودن ارتباط‌های کلامی‌مان هم از طرف دیگر ما را داخل یک بازی مسخره، گیر می‌اندازد.جواد مجابی در کتاب یادداشت‌های بدون تاریخ نوشته:فاجعه زبان و مصیبت قراردادی بودن جهان، این تصویرهای ناهماهنگ را کنار هم می‌نهد. من از چیزی می‌گویم، شما چیز دیگری می‌شنوید و کلام در این میان چه بیهوده دستمایۀ ارتباط شده است. ارتباطی قراردادی که هیچ‌گاه کامل نیست.نیلی دقیقا چه رنگی است؟به مبحث ارتباط کلامی برگردیم. فرض کنید دوست‌مان از ما می‌خواهد که رنگ نیلی را توصیف کنیم، اما گوش‌های ما رنگ نیلی را به لوب گیجگاهی مغزمان تحویل می‌دهد و آن‌جا هم طبق خوشایندش نیلی را لیمویی تعبیر می‌کند و دانسته‌هایش را در مورد رنگ لیمویی سمت زبان‌مان شلیک می‌کند. موقعی که می‌خواهیم در وصف رنگ لیمویی صحبت بکنیم، ناخودآگاه در مورد رنگ فسفری حرف می‌زنیم و دوست‌مان هم برداشت‌های ما را از رنگ نارنجی می‌شنود. به همین سادگی ادراکات پیش‌فرض خودمان و طرف مقابل را _بی‌ربط یا باربط_ می‌ریزیم داخل یک کاسه و به‌خاطر ترسی که از گرسنه‌ماندن داریم خودمان را مجبور به هم‌سفره‌شدن می‌کنیم. اسمش را هم می‌گذاریم ارتباط کلامی. به‌نظرتان بهتر نیست به‌جای این صحبت‌های ناقص و ارتباط‌های پوچ، ابتدا نگرش‌مان را نسبت به گفت‌وگو عوض کنیم و شیوه‌ی تازه‌ای را برگزینیم (+)؟</description>
                <category>صبا مددی</category>
                <author>صبا مددی</author>
                <pubDate>Mon, 25 Dec 2023 00:34:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمرکززدگی | اول باید از کجا شروع کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_935932/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-oy3vghgm1k9f</link>
                <description>همه‌ی ما موقع خواندن کتاب این حالت را تجربه کرده‌ایم؛ حس فرورفتن در خلسه و افتادن در گودالی که نه رنگ دارد نه بو. تازه همان زمانِ جز جگرزده‌ای که مدام رشته‌ها را پنبه می‌کند هم داخل این خلسه متوقف می‌شود. انگار که یکی پس کلمه‌مان را گرفته باشد و بیندازد داخل نیستی. زمان خلسه، بسته به توانایی‌ و مدیریت تمرکزی که به هنگام خواندن داریم طول می‌کشد. بعد هم که به پایان رسید متوجه می‌شویم باید تمام این سطرهایی را که خوانده بودیم دنده‌عقب بگیریم و برگردیم به سطرهای قبلی. چون فکرمان طناب‌پیچ شده بود و توانایی تجزیه و تحلیل سطرهای خوانده‌شده را نداشتیم. قطعه‌ی گمشده‌ی پازل تمرکزنبود تمرکز نه تنها در کتاب‌خواندن بلکه در سایر امور روزمره‌ی زندگی نیز به ضرر ما تمام می‌شود. همه‌ی ما از ارزشمندی تمرکز باخبریم اما آیا می‌دانیم که باید روی چه چیزی تمرکز کنیم؟ آیا با گفتن تمرکز فلان است و تمرکز‌کردن فلان‌تر، توانسته‌ایم به نتیجه‌ی قابل قبولی دست یابیم؟ یا خواندن مقاله‌هایی که از ما می‌خواهند _برای موفق‌شدن_ تمرکزمان را بالا ببریم کمکی به ما کرده؟ادوین کتمول در بخشی از کتاب شرکت خلاقیت نوشته:این کتاب‌ها پر از جملاتی شبیه « جرأت شکست‌خوردن داشته باشید» یا «از دیگران پیروی کنید تا دیگران هم از شما پیروی کنند» یا «تمرکز، تمرکز، تمرکز» هستند؛ این عبارت آخر اتفاقا از آن توصیه‌هایی است که نباید به آن گوش کنید. وقتی این عبارات را به دیگران می‌گویید همه به نشانه‌ی تأیید سر تکان می‌دهند، انگار که حقیقت بزرگی را دریافته‌اند، اما درواقع نمی‌دانند که از توجه به مسئله‌ی بزرگ‌تر و مهم‌تری منحرف شده‌اند: این‌که از کجا بدانیم تمرکزمان باید صرف چه چیزی شود. این توصیه هیچ ایده‌ای به شما نمی‌دهد یا کمکی نمی‌کند که بفهمید سوژه‌ی تمرکز باید چه چیزی باشد یا انرژی خود را چطور باید صرف آن کنید. در نهایت به توصیه‌ای بی‌معنی تبدیل می‌شود. این شعارها به‌عنوان نتیجه‌گیری یا نوعی خرد به مخاطب ارائه می‌شود، یا حداقل فکر می‌کنم این‌طور است. اما هیچ‌کدام از این جملات، کلید حل مشکل من نبود. من می‌خواستم بدانم باید از کجا شروع کنم و تمرکزم باید صرف چه چیزی شود.شعارزدگی از جنس تمرکز جمله‌ی کلیشه‌ایِ «علم بهتر است یا ثروت» را درنظر بگیرید؛ می‌توانید با ذکر مثال‌هایی ملموس از تجارب زندگی خودتان بگویید که چگونه پیِ علم برویم و درعین‌ حال نیازهای مالی خود را مرتفع کنیم؟ آیا طبق تفکر رایج در جامعه علم برابر است با مدرک‌ورزی و فروکردن آن در چشم اغیار و دوستان؟ اصلا چرا باید بین علم و ثروت، فقط یکی را انتخاب کنیم؟ نمی‌شود هردو را باهم داشت؟ به‌نظرم برتری علم در انشاهایمان یک هدف داشت و بس؛ گرفتن نمره‌ی بیست و تحسین‌شدن از جانب معلم. همین طرز تفکر ملکه‌ی ذهن ما شده و بی‌آنکه تغییری جدی در سبک زندگی‌مان بدهیم داد سخن سر می‌دهیم و از مزایای تمرکز‌ حرف می‌زنیم. اشتباه می‌زنیم داداشنظر من را اگر بخواهید، دنیا عوض شده و معنای خیلی از چیزها را هم با خودش عوض کرده؛ بمباران شدن مغزمان با اطلاعات ضدونقیض را با کسب دانش یکی می‌دانیم و در کسری از ثانیه فایل جدیدی را به فایل‌های باز قبلی می‌افزاییم. بعد که حسابی سرعت تفکر و تصمیم‌گیری‌مان پایین آمد ختم ذکر «تمرکز خیلی به‌به است» می‌گیریم و منتظر می‌شویم تا اوضاع بهتر شود اما آیا می‌دانیم که برای تمرکز‌کردن اول باید از کجا شروع کرد؟</description>
                <category>صبا مددی</category>
                <author>صبا مددی</author>
                <pubDate>Sun, 24 Dec 2023 01:48:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروسک خیمه‌شب‌بازی | صدمه‌ای که راحت‌طلبی فکری به ما می‌زند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_935932/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-%D8%AE%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%A7%DB%8C%D8%A8-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D8%B7%D9%84%D8%A8%DB%8C-%D9%81%DA%A9%D8%B1%DB%8C-x83c4noavud2</link>
                <description>همه‌ی بزرگان، ادیبان، فیلسوفان، آدم‌شناسان، حشره‌شناسان، پرنده‌شناسان و حتی چرنده‌شناسان معتقد هستند که قدرت تفکر در انسان‌ها، برگ‌برنده‌ای‌ست که آن‌ها را از چرنده و پرنده و حشره متمایز می‌کند. خب خیلی هم عالی. اما آیا انسان‌ها همیشه از این موهبت الهی بهره می‎برند یا که آن را مثل برگه‌ی زردآلو خشک می‌کنند تا به‌عنوان تحفه‌ای از این دنیا با خود به جهان آخرت ببرند و دل امواتِ قبل از خود را خوش کنند؟درباره‌ی خشک‌مغزیدر نکوهش خشک‌مغزی گفته‌اند و ما شنیده‌ایم. آن‌قدر که کم مانده مغزمان به‌خاطر شنیدن همین نصایح خشک شود. بهتر است قبل از تعریف دقیق خشک‌مغزی نگاهی به معنی واژه‌ی تفکر بیندازیم. لغت‌نامه‌ی دهخدا در مقابل واژه‌ی تفکر نوشته: «تصرف دل است در معانی اشیاء بخاطر درک مطلب». طبیعی است که خشک‌مغزی معنای متضادی داشته باشد؛ عدم تصرف دل در معانی اشیاء به‌خاطر درک مطلب. گاهی وقت‌ها درک‌ مطلب به‌قدری سخت است که آرزو می‌کنیم یک کتاب «تفکر یکسان برای همه» منتشر شود تا دیگر سختی فکرکردن را به جان نخریم و از این بابت احساس بی‌قراری نداشته باشیم. البته که هر وقت کروکودیل‌های ماده توانایی رسیدن به مرحله‌ی نهایی مسابقه‌‌ی دختر شایسته‌ی جهان را داشتند، این کتاب هم منتشر می‌شود. پس فعلا این بی‌قراری بیخ ریش ماست و تنهایمان نمی‌گذارد. حالا مشکل دوتا شد، برای رفع بی‌قراری چه باید کرد؟معامله‌ با شیطانیک وقت‌ خدای ناکرده از لوب پیشانی مغزتان کار نکشید ها. چرا؟ چون با این کار کاسه کوزه‌ی خناس‌ها را بهم می‌ریزید. چه کاری‌ست؟ مثل طفل‌های صغیر، اندیشه را تعطیل کنید و نقش عروسک‌ خیمه‌شب‌بازی را ایفا کنید تا دچار نفرین خناس‌ها نشوید. کاملا عاقلانه است؛ اندیشه بدهید و در مقابل آرامش کاذب تحویل بگیرید. البته که هر اتفاقی هم بیفتد مسئولیتش با خودتان است و نمی‌توانید کسی را سرزنش کنید. حالا شما یک چوب دوسرطلا هستید. مبارک‌تان باد. ماریون مولر کلار به زیبایی این معامله را در کتاب تماشاخانه‌ی کوچک هانا آرنت شرح داده. بخشی از آن را باهم بخوانیم:هانای جوان با ناراحتی فریاد می‌زند: «این چه کاری است؟ بس کن! نخ عروسک‌ها را رها کن و آزادی‌شان را به آن‌ها برگردان! نگذار آدم‌های اداری چوب‌ها را آتش بزنند!» موجود چشم‌گرگی قاه‌قاه می‌خندد و می‌گوید: «اما نخ‌ها دست من نیست که دختر قشنگ! برای همین است که این همه خوشحالم. عروسک‌های من نمی‌توانند با ذهنِ خشک‌شده و چوبی‌شان خوب و بد را از هم تشخیص دهند پس قانون جدید من را به‌خوبی اجرا می‌کنند، بدون هیچ نافرمانی. آدم نباید کسی را بکشد! خودت قبلا همین را نگفته بودی؟ خب، حالا من می‌گویم باید بکشد. ما این قانون جدید را روی کاغذ نوشتیم و مهر زدیم. حالا این رفته توی مغز عروسک‌ها. در ذهن‌شان حک شده، فوق‌العاده است، نه؟</description>
                <category>صبا مددی</category>
                <author>صبا مددی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Dec 2023 00:27:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>