<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آهو رادمهر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_93609450</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:03:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4852177/avatar/6NfZzL.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آهو رادمهر</title>
            <link>https://virgool.io/@m_93609450</link>
        </image>

                    <item>
                <title>7وقتی در حراج خودت شرکت میکنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93609450/7%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D8%AC-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C-bn30yfiygnh5</link>
                <description>«نازنین با لحنی که انگار می‌خواست قرار باشد چیزی هیجان‌انگیز تعریف کند، پرسید: «بچه‌ها، تا حالا فیلم‌های عاشقانه، از همان‌هایی که در رمان‌ها می‌خوانیم، را از نزدیک دیده‌اید؟»همه با تعجب به او خیره شدیم. علی با خنده‌ای کوتاه گفت: «تعریف کن! حداقل بشنویم که چه خبر است.»نازنین نگاهی شیطنت‌آمیز به من انداخت، چشمکی زد و گفت: «با اجازه!»سپس شروع کرد: «آهو با مردی آشنا بود؛ سرپرست شرکت‌شان بود که متأهل بود...»با شنیدن این حرف، انگار تمامِ خون در رگ‌هایم منجمد شد؛ چشم‌هایم گرد شد. چه کسی اجازه داشت چنین چیزی را در این جمع تعریف کند؟ حتی توانِ خندیدن هم نداشتم. سعی کردم تمامِ وجودم را جمع کنم تا ناراحت به نظر نرسم؛ با خودم گفتم قرار نیست اتفاقی بیفتد، فقط یک داستان است. اما نازنین ادامه داد: «یک روز رفتیم شرکتشان تا آهو را ببینیم. بحثشان بالا گرفت و آهو با تندی گفت: &quot;این بارِ آخر است که مرا می‌بینی!&quot; و بعد، مثل صحنه‌های فیلم‌ها، آهو را هول داد به سمت دیوار دستش را کنارِ آهو گذاشت و گفت: &quot;دفعه‌ی آخرت باشد و در آخر بوسیدش!&quot; باور نمی‌کنید، من از شدتِ هیجان و آن صحنه، از خود بی‌خود شده بودم!»علی با بی‌خیالی پرسید: «خب، بعدش چه شد؟ رابطه‌تان چطور شد؟»من با صدایی که سعی می‌کرد لرزش را پنهان کند، گفتم: «هیچی... فقط یک اشتباه بود؛ او از همان اول متأهل بود.»نازنین با لحنی که انگار داشت مرا تحقیر می‌کرد، گفت: «چقدر هم که برای تو مهم است!»بیتا که انگار از این فضا خسته شده بود، پرید وسط حرفمان: «بسه بابا! یک چیز تعریف کنید که بخندیم!»در میانه‌ی این هیاهو، متوجه شدم امیر اخم کرده است؛ او که همیشه کم‌حرف بود، حالا انگار از این بحث‌ها بیزار شده بود.نازنین برای تغییرِ بحث، ناگهان گفت: «بچه‌ها، من ماساژ دادن را خیلی خوب بلد هستم!»چشمانم از تعجب گرد شد. نازنین هیچ‌وقت این‌قدر بی‌پروا نبود. از شدتِ شوک، خشکم زده بود، اما سعی کردم هیچ واکنشی نشان ندهم.نازنین ادامه داد: «علی، بیا این طرف بنشین! من می‌خواهم امیر را ماساژ بدهم.»احساس کردم امیر برای لحظه‌ای معذب شد، اما چیزی نگفت. وقتی نازنین دستش را به سمت او دراز کرد، انگار تمامِ هستیِ من فرو ریخت. قلبم چنان ریخت که گویی از جای خود کنده شده است. در آن لحظه، یک احساسِ پوچیِ عمیق تمامِ وجودم را فرا گرفت. امیر نمی‌دانست من در چه جهنمی غرق شده‌ام، اما نازنین... نازی که همه چیز را می‌دانست،  نمی‌دانست؟»---</description>
                <category>آهو رادمهر</category>
                <author>آهو رادمهر</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 13:10:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>6وقتی در حراج خودت شرکت میکنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93609450/6%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D8%AC-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C-nenk0ndx02bh</link>
                <description>«آخر هفته، در آن کافه، همه چیز شبیه به یک نمایشِ پرزرق و برق بود. من، بیتا و نازنین رفته بودیم؛ و امیر هم با رفیقش، علی، از راه رسید. علی، همان پسری که همیشه نگاهش را به من می‌دوخت، حالا در کنار امیر نشسته بود. نازنین، درست مثل یک بازیگرِ حرفه‌ای، مرکز توجهِ میز را از آن خود کرده بود؛ با تعریف کردنِ خاطراتِ مشترکمان و بازگوییِ داستانِ رابطه‌های قدیمی‌اش، تمامِ فضا را اشغال کرده بود. من و بیتا گاهی در حاشیه‌ی گفتگوها بودیم، اما امیر... امیر انگار اصلاً مرا نمی‌دید. او غرق در داستان‌های نرگس بود و نگاهش را از او نمی‌گرفت.اما در میانِ آن همه هیاهو و خنده‌های مصنوعی، ناگهان، برای یک لحظه‌ی کوتاه، سکوت حکم‌فرما شد. چشم‌هایمان در هم گره خورد. نگاهِ امیر چنان طولانی، سنگین و پرمعنا بود که انگار اکسیژن از ریه‌هایم خارج شد و نفسم بند آمد. سرم را سریع پایین انداختم، اما در آن سکوتِ پرتنش، با تمامِ وجود حس می‌کردم او دارد تمامِ حرف‌های ناگفته‌ی مرا، از لایه‌های عمیقِ قلبم، می‌خواند...برای فرار از آن جو سنگین و برای بازگرداندنِ خنده به چهره‌هایمان، بازیِ «نام‌گذاری» را راه انداختیم؛ قرار شد برای هم، نامی انتخاب کنیم. وقتی نوبت به من رسید، علی با شیطنتِ خاص خودش سریع گفت: «غزال!» و بعد با شوخی اضافه کرد: «یا شاید هم ماهچهره!»؛ و این حرف، موجی از خنده را میانِ جمع پراکنده کرد. امیر، در حالی که لبخندی محو بر لب داشت، حرفِ علی را تأیید کرد و با صدایی که آرام اما نافذ بود، گفت: «آهو... این اسم واقعاً به او می‌آید.»آن لحظه، تنها یک ثانیه طول کشید، اما مثل برخوردِ یک جرقه بود که در تاریکیِ سکوت، تمامِ وجودم را روشن کرد. بیتا که انگار متوجهِ بارِ معناییِ این کلمه شده بود، با هیجان گفت: «آهو، چشمانش خیلی زیباست؛ این اسم واقعاً برازنده‌ی اوست.»علی:خب ادامه بدین،از خاطراتتون بگید </description>
                <category>آهو رادمهر</category>
                <author>آهو رادمهر</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 12:20:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>5وقتی در حراج خودت شرکت میکنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93609450/5%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D8%AC-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C-kwario0tbepc</link>
                <description>«من عقب‌نشینی کردم؛ با غرورِ کاذبی، منتظر ماندم تا او قدم اول را بردارد. و او هم راهش را پیدا کرد؛ با ارسالِ کلیپ‌ها و عکس‌های خوراکی، آرام‌آرام راهی برای ورود به دنیای من باز کرد. من هم با استیکرهای بی‌جان، اما با قلبی که از اشتیاق به تپش افتاده بود، پاسخ می‌دادم. آن شب‌ها، اولین شب‌هایی بود که تا نیمه‌شب بیدار می‌ماندم؛ انگار تمامِ جهان، در همان چند ساعتِ کوتاه، خلاصه شده بود. اما درست در میانه‌ی این هیجانِ مهارناپذیر، همه چیز با یک حرکتِ عجیب لرزید: او مرا آنفالو کرد! تنها به این دلیل که من، پدرام را فالو داشتم... آن شب، اعصابم به شدت خرد شد، اما نمی‌دانستم این حسِ ناخوشایند، تنها شروعِ یک طوفان بزرگ است.کم‌کم، آن &quot;حسِ بدِ آشنا&quot; خودش را نشان داد. در ساعتِ استراحت، در میانه‌ی هیاهوی کار، چشمم به نرگس افتاد؛ او با لبخندی که من هرگز برای هیچ‌کس ندیده بودم، با سرعت و ولع روی گوشی‌اش چت می‌کرد. با قلبی که به لرزه افتاده بود، پرسیدم: «پدرامه؟»او با خنده‌ای که بوی مسخره کردن می‌داد، گفت: «نه، امیره!»در آن لحظه، انگار زمین زیر پایم خالی شد. دهانم خشک شد و دلم چنان ریخت که گویی چیزی در سینه‌ام شکسته است. سعی کردم با همان دروغ‌های کوچک و مکارانه‌ی همیشگی، خودم را آرام کنم؛ با خود گفتم: «چقدر بدبینی! قرار است همه با هم بیرون برویم، همه رفیقیم، فکرِ بد نکن...» اما آلارمِ درونم، بی‌وقفه و با فریادی وحشتناک، زنگ می‌زد.»---</description>
                <category>آهو رادمهر</category>
                <author>آهو رادمهر</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 14:40:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>4وقتی در حراج خودت شرکت میکنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93609450/4%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D8%AC-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C-ugh330pxtlnm</link>
                <description>بعد از کار، توانِ تنهایی در خانه را نداشتم؛ پس با بیتا و نازنین راهیِ خانه‌ی نازنین شدیم. وقتی بحث به اینجا کشید که «کدام‌یک از چه کسی خوشش آمده»، زبانم در گلو خشک شد؛ اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و با کنایه و غیرمستقیم، از جذابیتِ او گفتم.نازنین، که همیشه رک و بی‌پرده بود، تا فهمید منظورم کیست، پوزخندی زد و با لحنی تند گفت: «خاک بر سرِ سلیقه‌ات! واقعاً که... قیافه‌اش داد می‌زد که یک آدمِ بزن‌دررو و بی‌مایه است!»اما من، انگار کور و کر شده بودم؛ هیچ‌کدام از حرف‌های او را نمی‌شنیدم. در آن لحظه، تنها یک آرزوی احمقانه داشتم: اینکه او، حتی برای یک هفته، در فهرستِ آدم‌های مهم زندگی‌ام باشد. می‌خواستم آن تصویرِ خیالی و باشکوه را، به حقیقتِ ملموس تبدیل کنم.بیتا که از شدت هیجان پر شده بود، گفت: «وای خدایا! اگر منظورت امیر است، من فالووش می‌کنم؛ امشب به او پیام می‌دهم که با رفیقش بیاید تا یک اکیپ درست کنیم.» نازنین هم برای اینکه بتواند پدرام (همکارمان)را هم همراه کند، با این نقشه موافقت کرد.آن شب، اسکرین‌شات‌های بیتا مثل بمب در گوشیم منفجر می‌شدند. بیتا به امیر گفته بود: «(آهو) همه‌چیز را اوکی می‌کند، خودش به تو پیام می‌دهد»، و امیر هم در پاسخ گفته بود: «باشه». اما من، در اوجِ لجبازی، احمقانه فکر می‌کردم که اگر اولین قدم را بردارم، غرورم خدشه‌دار می‌شود. ساعت‌ها گذشت و من، در سکوتِ سنگینِ اتاق، دریغ از یک پیام. تا اینکه انگار صبرِ امیر لبریز شد؛ او دوباره به بیتا پیام داد: «رفیقت قصد ندارد پیام بدهد؟»بیتا که فهمیده بود دارم با بازی‌های کودکانه وقت تلف می‌کنم، با تندی سراغم آمد: «دختر، این چوس‌فیل‌بازی‌ها را تمام کن! زود باش پیام بده!» در آن لحظه، با لبخندی از سرِ رضایت، فکر می‌کردم چقدر دارم با ظرافت دلبری می‌کنم؛ غافل از اینکه در واقع دارم قدم به بازی‌ای می‌گذارم که قرار است تمامِ دنیایم را زیر و رو کند.»</description>
                <category>آهو رادمهر</category>
                <author>آهو رادمهر</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 11:30:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>3وقتی در حراج خودت شرکت میکنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93609450/3%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D8%AC-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C-khqrtrsefsfb</link>
                <description>اما همه‌چیز، از همان لحظه‌ای که نگاه‌هایمان در هم گره خورد، تغییر کرد. نمی‌دانم چه جادویی در میان بود، اما او با بقیه فرق داشت. انگار او همان تصویرِ خیالی بود که سال‌ها در اعماق ذهنم ساخته بودم: مردی قدبلند، با چشمانی قهوه‌ای که برقی غریب و مهارناپذیر داشتند؛ ابروهای مشکی و پرپشتی که بعدها فهمیدم جایِ زخمی روی یکی از آن‌ها، یادگاریِ دعواهایِ پرآشوبِ گذشته است. بینیِ متناسب، لب‌هایی خوش‌فرم و هیکلی که در عین سادگی، جذابیتی خاص داشت. دلم برای آن روزهای ساده و بی‌خیالم می‌سوزد؛ چه می‌دانستم که قرار است طوفانی چنان سهمگین در راه باشد که تمامِ آرامشِ زندگی‌ام را از ریشه بکند؟همه‌چیز از یک صبحِ معمولی در سلف شروع شد. درست روبه‌رویِ من نشسته بود. من صبحانه‌ای نداشتم و تنها با فنجانِ چایِ گرمم تنها بودم که ناگهان، تکه‌ای کیک جلوی رویم ظاهر شد. او، بی‌تعارف ، نیمی از آن را برایم کنار گذاشت و گفت: «بقیه‌اش را هم بردار.» با خجالتی که خود نمی‌دانستم، گفتم: «نه، ممنون؛ همین کافی است.»خدایا! در آن لحظه، گویی تمامِ جهان در کفِ دستم بود؛ احساس می‌کردم خوشبخت‌ترین دخترِ روی زمین هستم. انگار روی ابرها قدم می‌زدم... چه احساسِ کاذب و شیرینی! و چقدر من، از آنچه در کمین بود، بی‌خبر بودم؛ از اینکه آن تکه کیک، اولین قطعه از یک پازلِ ویرانگر بود.در زمانِ استراحت، اولین کاری که می‌کردم، تماس با &quot;حاجی&quot; بود. حاجی، یکی از اعضای اکیپ بود که با وجود اختلاف سنی زیاد، برایم فراتر از یک همکار قدیمی بود؛ او از هر رفیقی، رفیق‌تر بود. تنها کسی بود که بدونِ هیچ قضاوتی، به لرزشِ صدای من گوش می‌داد. با هیجان و ذوقی که از گلویم بیرون می‌زد، از آن نگاه‌ها و آن لحظات برایش گفتم. حاجی با همان خنده‌ی مهربان و صمیمانه‌اش گفت: «به‌به! پس آهو خانم هم که عاشق شده! خب، چرا نمی‌آوری‌اش اینجا؟ بیا تا ببینیم چه شکلی است.» خنده‌ام گرفت و قول دادم آخرِ هفته را با بچه‌ها دسته‌جمعی به آنجا برویم. چقدر دلم برای آن روزهای ساده و برای طنینِ مهربانِ صدای حاجی تنگ شده است...»---</description>
                <category>آهو رادمهر</category>
                <author>آهو رادمهر</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 23:00:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>2وقتی در حراج خودت شرکت میکنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93609450/2%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D8%AC-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C-demb5easmtno</link>
                <description>«شغلِ آن روزها، بیش از آنکه اداری باشد، شبیه به حمالی و زیرِ بارِ سنگینِ کار بود. تصور کنید؛ کوهی از کالا که از تمام گوشه و کنارِ تهران به آنجا رسیده بود و ما، میانِ آن انبوه، باید تک‌تکِ آن‌ها را سورت و تفکیک می‌کردیم. درست در همان روزِ نخست، دختری با آن اعتمادبه‌نفسِ کاذب و نگاهی از بالا به پایین، جلو آمد. با نگاهی که انگار داشت ما را برانداز و ارزیابی می‌کرد، با طعنه‌ای گزنده پرسید: «شماها  بخش اداری هستید؟» در آن لحظه، کلماتِ تند و دندان‌شکن در گلویم می‌چرخیدند، اما فقط لبخندی زدم؛ لبخندی که پشتش عصبیتی پنهان بود، و گفتم: «نه، ما عملیاتی هستیم.»مرورِ آن روزها، حالِ دلم را دگرگون می‌کند؛ نه به خاطرِ خستگیِ جسمی، که به خاطرِ سنگینیِ نگاهِ آدم‌ها. قضاوت‌ها مثل سایه، همه‌جا دنبال من بودند: «به قیافه‌ات می‌خورد که از آن‌ها باشی؛ لاشی، دورو، هوس‌باز...» اما پارادوکسِ مضحکِ زندگی این بود که بعد از گذشتِ تنها یک ماه، همان آدم‌ها از «سادگیِ» من کلافه می‌شدند! گویی همه منتظر بودند تا من هم همان‌قدر که در ظاهر &quot;پر زرق و برق&quot; و فریبنده به نظر می‌رسم، در باطن هم &quot;شیطانی&quot; و مکار باشم.اطرافم پر بود از نگاه‌هایی که تشنه‌ی نزدیک شدن به من بودند، اما هیچ‌کدامشان برایم معنایی نداشتند. نه حوصله‌شان را داشتم و نه وقتی برای بازی‌هایشان. در میانِ آن هیاهو، &quot;نوید&quot; بود؛ سرپرستِ ما، که سمج‌ترینِ آن‌ها بود. من هم گاه‌وبی‌گاه برای پیشبردِ کارم، پاسخ‌های دوپهلو به او می‌دادم؛ یا شاید بهتر باشد بگویم، با او نوعی بازیِ کلامی و &quot;لاس‌زنیِ نمایشی&quot; راه می‌انداختم تا فقط از حواشیِ بیهوده در امان بمانم. این بازیِ بی‌رحمانه، تنها راهِ نجات من در آن فضایِ آلوده بود.»---### چرا این تغییرات را دادم؟ (تحلیل</description>
                <category>آهو رادمهر</category>
                <author>آهو رادمهر</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 11:10:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1وقتی در حراج خودت شرکت می‌کنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93609450/1%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D8%AC-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C-t8qbmbrv7loc</link>
                <description>نام من آهوست؛ بیست‌وهشت ساله، هرچند آینه‌ای که به آن خیره می‌شوم، همیشه سن و سالی متفاوت را به من بازمی‌گرداند. من از دلِ یک خانواده‌ی معمولی بیرون آمده‌ام؛ میانِ  پدرِ بازنشسته، مهربانیِ مادر و هیاهویِ سه خواهرم، اما همیشه راهِ خودم را ساخته‌ام. راهی که با رنگ‌ها، خطوط گرافیکی و چهره‌ای که همیشه با ظرافت آراسته‌ام، ترسیم شده است.همه می‌گویند من جذابم؛ اما حقیقت، تلخ‌تر از این حرف‌هاست. من فقط استادِ زدنِ نقابِ جذابیت بر چهره بودم؛ نقابی که راه را برای ورودِ آدم‌های سمی و دیوانه‌تر به زندگی‌ام باز می‌کرد. روابط عاطفیِ بی‌شماری را از کنارم عبور داده‌ام و هر کدام از آن‌ها داستانی برای گفتن دارند، اما تنها یکی از آن‌ها بود که نه فقط قلب، که تمامِ روحم را به آتش کشید.در این جهانِ بی‌کران، میانِ میلیاردها اتم و آدم، تنها یک پناهگاهِ بی‌قید و شرط داشتم: مادرم. کسی که مرا همان‌گونه که بودم، دوست داشت.امروز، من دیگر آن آهویِ شادمانِ گذشته نیستم. دختری که روزگاری در میانِ حلقه‌ای از آدم‌ها—پیر و جوان، زن و مرد—به رقص در می‌آمد، حالا در آغوشِ سکوتی عمیق، سنگینیِ تنهایی را روی شانه‌هایش حس می‌کند.می‌خواهم این داستان را بازگو کنم؛ نه برای آنکه درد را دوباره تکرار کنم، که برای آنکه دوباره زندگی‌اش کنم. می‌خواهم این بار، داستان را با تمامِ پوست و استخوانم بنویسم؛ شاید این روایت، دلیلی باشد تا کمتر در بیراهه‌ها قدم بگذارم و شاید... تنها شاید، این بار پایانِ قصه‌ام، تغییر کند.»---</description>
                <category>آهو رادمهر</category>
                <author>آهو رادمهر</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 21:22:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>