<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بهار یحیی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_93772382</link>
        <description>در باغچه‌کوچک زندگی خودم دانه های امید کاشته ام و هر روز به آنها آب‌ میدهم باشد که باغبان خوبی باشم ..:</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:34:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4571252/avatar/arzzuX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بهار یحیی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_93772382</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من نقطه ای‌کوچک‌در جهان پر هیاهو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93772382/%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1-%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88-go6gcsvohgrv</link>
                <description>این روزهای زمستانی سخت عبور میکنند و ما را هم سخت تر و‌قوی‌تر میکنند ...نمیدونم چی دوست دارم گاهی گیج و‌منگ‌میشم که اصلا چی‌میخوام و چی هستم و کی هستم و‌در میان‌همه‌این فکرها کتاب میخوانم و پادکست گوش‌میدم قصه سهروردی و حلاج را خوانده ام در روزهای گذشته... با خودم می‌گویم من کجا ایستاده ام ؟ یک‌نقطه‌کوچک در دل روستایی کوچک در جهان به این بزرگی ....برخلاف شلوغ بودن و هیاهوی جهان و اخبار و تلخی ها و ناوها و‌دریاها و ...اینجا روستای ما گویی ساکت ترین نقطه جهان است همه جا رد پای برف و شاخه های عریان درختان هست ...کلاغ ها و سگ ها و گربه ها در پی لقمه ای غذا در گردشند ...و‌ من از پشت پنجره بیرون را می نگرم  اینجا آرام است ولی  رویاهایم در خواب به من پیام می دهند که درون من چندان هم آرام نیست  خواب آن دریای مواج و‌طوفانی و‌باران تندی که میبارید و همه در حال پناه گرفتن بودن نشان از آشوب و‌اضطراب درونی من هست ... </description>
                <category>بهار یحیی</category>
                <author>بهار یحیی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 14:39:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من فقط میتوانم حرکت کنم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93772382/%D9%85%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D9%85-vujglaqqgdzg</link>
                <description>چند شبی بود مه سنگینی آسمان زندگیم را گرفته بود توقف بود و‌سکون برای دیدن دوباره برای سنجیدن راه برای از دوباره نوشتن برنامه هام ...از دنیای تضمین ناپذیر، ذهنم امنیت و ثبات میخواست تا با فراغ بال راهی را که انتخاب کرده قدم در آن بگذارد و پیش برود جلو ،وقتی می دید جهان و من که جزوی از جهانم ثبات و‌تضمین بقا را بهش نمیدهم بی رحمانه شروع به تولید اضطراب میکرد،امروز بهترم و باز هم در نقش ناجی و ملوان مسیر زندگی ام در حال حاضر بلند شدم ،تضمین کننده نیستم من فقط میتوانم حرکت کنم گاهی لازمه مسیر را عوض کنم و یا از ابزارهای کمکی استفاده کنم ...برای کسب و کارم باید فکرها و طرح های نو بریزم ...میدانم که هستی بخش هوشمند کنارم خواهد بود مثل همیشه زندگی ام....</description>
                <category>بهار یحیی</category>
                <author>بهار یحیی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 21:17:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارادوکس این روزها...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93772382/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-kcsiqpt27iwy</link>
                <description>این روزهایی که آسمون دلمون خاکستری هست اما آسمان روستا امروز آبی روشن بود پر از ابرهای شفاف و همه جا پر از برف هایی که در چند روز گذشته باریده اند هست و سپیدی موج‌میزند ...با خودم می گویم چه پارادوکس عجیبی ...آیا نباید که از اینهمه زیبایی طبیعت عمیقا لذت ببرم؟ولی حال همه ما به‌هم گره خورده و ما همه به‌ هم وصلیم یک انرژی جمعی...گربه امان در حیاط با میوه های ریزش و نگاه های معصومانه اش طلب غذا دارد سرش را ناز میکنم و برایش غذا می ریزم با خوشحالی و ولع شروع به خوردن میکند...دارم میرم شهر بیمارستان ملاقات یکی از اقوام نزدیکم که آپاندیستش ترکیده به خاطر عدم تشخیص صحیح پزشکی و عملش کردند...هر چه که باشد باید زندگی را ادامه داد  </description>
                <category>بهار یحیی</category>
                <author>بهار یحیی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 16:47:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتفاقی آمدم شاید هم یک دعوت بود..:</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93772382/%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%85-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF-fp6dewnqkwq1</link>
                <description>سلامداشتم در گوگل سرچ‌میکردم‌اینترنت بین الملل کی‌وصل میشه که اتفاقی به این سایت برخوردم و واردش شدم دیدم چقدر نوشته های خوبی توش هست تشنه ارتباط زنده و‌حرف زدن و‌نوشتن بودم اون هم با کسانی که شرایط مشابهی داریم...ثبت نام کردم و‌نام کاربری ایجاد کردم و همینطوری چرخی زدم و با چند نفر آشنا شدم و نوشته هاشون را خوندم...امروز هوای روستایی که من توش زندگی‌میکنم مه آلود بود و برف ریزی میبارید حس کردم شاید این دانه های سپید کوچک برف دانه های امید باشند در هوایی که مه جلوی دید را می گیردآخر مگر میشود امید نداشت ما هر لحظه در حال ادامه دادن‌هستیمش</description>
                <category>بهار یحیی</category>
                <author>بهار یحیی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 03:16:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>