<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های به تماشا و تامل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_93835442</link>
        <description>روزمره‌نگاری یک آدم معمولی ساکن خاور‌میانه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:04:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2219532/avatar/zOB4iU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>به تماشا و تامل</title>
            <link>https://virgool.io/@m_93835442</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قصه ماهان هفت پیکر نظامی قصه این روزهای من و ماست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93835442/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B1-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-quegkjj4znm0</link>
                <description>نمی‌دانم قصه ماهان را خوانده‌اید یا نه. قصه‌ای شگفت از نظامیست. ماهان جوانیست که شبی مست از جشن دوستان بیرون می‌آید و بعد از آن به هر که و هر چه اعتماد می‌کند جز فسون و فسانه چیزی نیستند. فرق تصور آن چه اتفاق می‌افتد با آن چه واقعا اتفاق می‌افتد دره‌ای هولناک است. گاهی می‌اندیشم که ما تجربه‌ای ماهانی پشت سر گذاشته‌ایم و اگر شبیه به ماهان بودیم برای آینده تنها تخمین بدترین اتفاق را برای خود نگاه می‌داشتیم. اما امان از امید واهی و امان از خوش‌بینی بی‌مایه. </description>
                <category>به تماشا و تامل</category>
                <author>به تماشا و تامل</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 10:46:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی گفته  یک نوشته باید ارزش نوشتن داشته باشد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93835442/%DA%A9%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-rtipskpe8ql2</link>
                <description>آخر مرداد همه‌چیز معلوم می‌شود. معلوم می‌شود که در دو سال آینده کدام مسیر را باید هر هفته بروم و بیایم. یک مسیر نیم‌ساعته یا یک مسیر چهار پنج ساعته. اولش داشتم چانه می‌زدم با تصمیمم. الان کاملا هر چه پیش می‌آید را پذیرفته‌ام و منتظرم. </description>
                <category>به تماشا و تامل</category>
                <author>به تماشا و تامل</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jul 2023 14:51:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اثر پروانه‌ای یا چگونه زنگ نزدن ساعت موبایل باعث تکه تکه شدن لایه بیرونی پوست می‌شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93835442/%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%85%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-j7owxcfegni4</link>
                <description>قرارمان شد ساعت ۵ پایین جاده متتهی به روستا. ساعت گوشی را گذاشتم روی چهار و نیم. خوابیدم.  با صدای تماس گوشی از خواب پریدم. علی بود. گفت کجایی؟ به ساعت نگاه کردم. پنج دقیقه به پنج بود. گفتم الان حرکت می‌کنم. تا جاده پایین روستا نزدیک به نیم ساعت راه بود. دیشب یکی از بچه‌ها بهم گفته بود بیشترین تاخیر را تو داری. فقط لباس‌ها را تند تند پوشیدم. کلاه سر جایش نبود. بی‌خیال کلاه شدم. کوله را برداشتم. بدو بدو رفتم پارکینگ. در اتوبان با سرعت صد و بیست تا راندم. پنج و ربع رسیدم سر جاده و هنوز هیچ کس نیامده بود? ربع ساعتی طول کشید تا همه آمدند. صبح بود. آفتاب بود اما اذیت نمی‌کرد. چهار ساعت تا قله راه بود. رفتیم. زیر آفتاب صبحانه خوردیم. روی یال نزدیک قله زیر آفتاب خوابیدیم. زیر آفتاب برگشتیم. نزدیک به آخر فرود آفتاب اذیت می‌کرد. بچه‌ها گفتند صورتت سوخته است.صورتم هنوز دارد می‌سوزد. سه روز گذشته و پوست رویینش دارد تکه تکه می‌شود. ناخوداگاه دارم قرارهای کاری ام را عقب می‌اندازم. هر کس رو به رویم می‌نشیند خجالت می‌کشم. لعنت به ساعتی که به موقع زنگ نزند.آخرین تصویر قبل از خواب چنین چیزی بود. صبح زده بود میس آلارم. تا به حال چنین پیغامی نداشتم. آیا ساعت زنگ خورده و از شدت خواب‌آلودگی نشنیدم؟ شاید</description>
                <category>به تماشا و تامل</category>
                <author>به تماشا و تامل</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jun 2023 16:57:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای شما این یک زمین فوتبال جدا افتاده رها شده است برای من اما...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93835442/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D8%AF%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%A7-od8nh0l0xelk</link>
                <description>د قصه این عکس برای شما این یک زمین فوتبال جدا‌افتاده رها‌شده است، با مربع‌های بتونی و خار‌های بیرون زده از بیرون زده  از بین بتون‌ها. نشان‌های غیر قابل انکار رها شدگی. ۲۰ سال پیش ساعت ۲ نیمه‌شب هم همین بود. من بودم و داوود. هم‌استانی سال بالایی. تاریخ می‌خواند. روز اول دانشگاه اتفاقی در اتوبوسی که به مقصد شهر دانشگاهم می‌رفت آشنا شدیم و تا آخرین روز دانشگاهش دوست ماندیم.گفتم: &quot;داوود! می‌دونی؟ جهان گَند در گَنده. همه این شعرا و رمانایی که ما دوست داریم این گَند رو به بهترین شکل توصیف کردن.&quot;گفت:&quot; چرا این طوری فکر می‌کنی. به آسمون نگاه کن. (آسمون پر از ستاره بود و اون وقت‌ها دانشگاه حاشیه شهر ما آلودگی نوری کمی داشت). فکر کن این سیاهی شب یه پرده سیاهه. اون ستاره‌ها سوراخای این پرده سیاهن. حالا فکر کن چه نوری اون طرف پرده سیاهه.&quot;حالا بعد بیست سال دوباره از کنار این زمین گذشتم و اولین تصویری که به ذهنم آمد تصویر حرف‌های آن شب داوود بود‌.هجده سال است ندیدمش. نمی دانم با این مصیبت‌های عمومی که در این بیست سال بر سر همه ما آمده هنوز هم آن طور فکر می‌کند یا نه. اما دلم بسیار برایش تنگ شد. </description>
                <category>به تماشا و تامل</category>
                <author>به تماشا و تامل</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jun 2023 13:33:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتشه که &quot;موفق باشی&quot; رو از مکالمه‌هامون حذف کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93835442/%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%B4%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AD%D8%B0%D9%81-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-vmogh5jotuhc</link>
                <description>موفق باشی یعنی از اینی که هستی طبق یک سری معیارهای بیرونی بری بالاتر. در موفق باشی هیچ احساس درونی طرف مقابل مطرح نیست. جدیدا دارم در مکالمه‌هایم آرزو می‌کنم &quot;راضی باشی&quot;. کلمه قشنگ‌ترش شاید خرسند باشه. راضی و خشنود و قانع.</description>
                <category>به تماشا و تامل</category>
                <author>به تماشا و تامل</author>
                <pubDate>Sun, 21 May 2023 19:11:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسین زمان، کیومرث پور احمد و بقیه شمایل‌های دهه‌شصتی ها که محو می‌شوند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93835442/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D9%88%D9%85%D8%B1%D8%AB-%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D9%82%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%B4%D8%B5%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-zjreq7wbh2st</link>
                <description>حسین زمان هم رفت. با سرطان. روزگاری از محبوب‌ترین صداهای دهه شصتی‌ها بود. هنوز صدای &quot;مثل گریه بی‌امان&quot; اش بعد از بیست و اندی سال توی گوشم است. با آن صدای زیر و ناله‌گون از دردهای روزگاری که می‌رفت می‌خواند. مثل خود ما دهه شصتی‌ها امیدوارانه آرمان‌گرا بود و بی‌رحمانه سرخورده. کنار خواننده‌های هم دوره‌ای دیگرش شمایلی از نسل ما بود. از آن ها که یکی یکی یا رفتند یا بی‌صدا شدند یا کم صدا. از آن‌ها که ذره ذره محو شدند. کانال تلگرامیش را امروز دیدم. فقط دو هزار و اندی عضو داشت - و البته  با تعداد چندین برابر دانلود آهنگ‌هایش-. فاصله پست‌هایش به سال هم می‌رسید. سال‌ها صدایش ممنوع بود.کیومرث پوراحمد هم آیکونیک سریال تلویزیونی دهه شصتی‌ها را ساخته بود و آن طور رفت.شمایل‌های فرهنگی نسلی چنان، چنین می‌روند و این ذره ذره در ناخوداگاه غمگین و سرخورده دهه شصتی‌ها تاثیر خودش را گذاشته و می‌گذارد.شمایل‌های ورزشی آن نسل مثل علی دایی و علی کریمی هم سرنوشتی پیدا کردند که در روحیه نسلی که دارد پا به میانسالی می‌گذارد موثر است.جامعه‌شناسی کاش این ثاثیرها را تحلیل کند. </description>
                <category>به تماشا و تامل</category>
                <author>به تماشا و تامل</author>
                <pubDate>Sat, 13 May 2023 18:04:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین روز کلاس ۸۰۲ یا چرا نمی‌شود در مدارس دولتی ایران مهارت زندگی آموخت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93835442/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%DB%B8%DB%B0%DB%B2-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA-lom83vwbhffw</link>
                <description> روی اعصاب‌ترین کلاس امسالم امروز تمام شد. نوجوان‌های ۸۰۲ که همه دبیرها از دستشان شاکی بودند. سعی کردم خودآگاهی به آن ها بیاموزم، سعی کردم کار گروهی به آن ها بیاموزم، سعی کردم حل اختلاف به آن ها بیاموزم، سعی کردم مدیریت استرس و خشم به آن ها بیاموزم، سعی کردم حل مشکلات به آن ها بیاموزم. نه با سخنرانی با بازی و فعالیت.شد؟ واقع‌بینانه نه، خوش‌بینانه شاید.بافت خیلی مهم است. بافت خیلی مهم است‌. بافت خیلی مهم است.پنج دقیقه آخر بر خلاف همیشه از روش سخنرانی استفاده کردم و فقط سه نصیحت به آن ها کردم:جوگیر نشویدجوگیر نشویدجوگیر نشویدعکس را جدی نگیرید. من هم این نوشته های آخرین روز کلاس را جدی نمی گیرم.نتیجه تجربه:در کلاس چهل نفره، در فضای فیزیکی مدارس کلاسیک، در بافت سنتی آموزش و پرورش، آموزش مهارت های زندگی به بچه های متولد دهه هشتاد، ناممکن یا لا‌اقل بسیار سخت است. </description>
                <category>به تماشا و تامل</category>
                <author>به تماشا و تامل</author>
                <pubDate>Tue, 09 May 2023 10:20:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عددها، کد رشته محل‌هایی که سرنوشتت دست آن‌هاست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93835442/%D8%B9%D8%AF%D8%AF%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%AF-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-q2ffh863ux5r</link>
                <description>امسال بعد از دو مقطع رشته یکسان خواندن و پنج سال کار کردن در آن و هشت سال کار کردن در گرایش دیگر همان رشته، آن گرایش دیگر را برای دکتری انتخاب کردم. نخوانده رفتم سر جلسه. ناباورانه مجاز شدم. با رتبه دو رقمی زیر چهل. دفترچه انتخاب رشته نیامده‌. قرار بوده امروز بیاید. از دیروز صفحه گرایشی که امتحان دادم را در دفترچه انتخاب رشته سال پیش را صد بار مرور کرده‌ ام. هی رشته‌محل‌ها را دیده‌ام. رتبه‌ام لب مرز روزانه است. هی از سمنان رفته ام تا بابلسر از بابلسر رفته ام خرم آباد از خرم آباد رفته ام همدان. هی توی گوگل مپ فاصله‌ها را چک کرده‌ام. هی به آن شب طوفانی در راه همدان در جاده ساوه فکر کرده ام و آن روز برفی در جاده هراز. هی به جاده تقریبا دوست نداشتنی تهران سمنان فکر کرده ام. امروز هم از اول صبح هزار بار سایت سنجش را ریفرش کرده ام و حرص خورده‌ام از نیامدن دفترچه‌. آخرش دیگر فقط دارم ساعت به روز رسانی سایت را نگاه می کنم. اگر تغییر نکرده بود بقیه سایت را چک نمی کنم. </description>
                <category>به تماشا و تامل</category>
                <author>به تماشا و تامل</author>
                <pubDate>Mon, 17 Apr 2023 18:16:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره ما همه شریک جرم هستیم، نوشته کیومرث پوراحمد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93835442/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D8%B1%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D9%88%D9%85%D8%B1%D8%AB-%D9%BE%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-gjuhskrb6peh</link>
                <description>دیشب ما همه شریک جرم هستیمِ کیومرث پوراحمد که با نام مستعار به نام حمید حامد در نشر مهری لندن منتشر شده را یک نفس خواندم. شش هفت ساعت غرق جهانی بودم که برساخته ذهن پوراحمد بود. قصه آرش که سپاهی دانش دوران محمدرضاشاه است در روستایی هجرک نام در استان اختران (که نام مستعار اصفهان است). داستان تا ۲۰ سال بعد از انقلاب ادامه پیدا می‌کند و سرنوشت آرش، خانواده‌اش و بقیه اهالی روستا را روایت می‌کند.از نظر ادبی هنوز در مواجهه اولیه ام و نمی‌توانم نظری قطعی بدهم اما احتمالا به این نتیجه برسم که همان قدر که برادران لیلا فیلم بدی است، این کتاب هم رمان بدیست. اولین دلیلم هم انبوه شخصیت‌ها، خانواده‌ها و حتی حکومت‌های سیاه و سفید در کنار یکی دو تا شخصیت خاکستری است. البته که چون رمان از دردی مشترک و این‌جایی می‌گوید تصاویرش درست مثل تصاویر برادران لیلا تا مدت‌ها در ذهن می‌ماند.اما من بیشتر کتاب را به خاطر کنجکاوی‌ام خواندم. بسیار دوست‌تر می‌داشتم کودکی ناتمام که زندگی خودنامه‌نوشت پوراحمد است را بخوانم تا شاید راز این پایان خودخواسته را بفهمم. فرصتی که هنوز دست نداده‌ است.اما از میان تصاویر این کتاب هم می‌شد دوگانگی میل به مرگ و زندگی را دریافت. صحنه‌های درآمیختن مردان و زنان داستان و صحنه‌های ساختن روستا سرشار از زندگیست و صحنه‌های پایانی داستان انگار که تماشا و پذیرفتن مرگ است. در بین آثاری که از پور احمد دیده‌ام این تلخاشیرینی در قصه‌های مجید و اتوبوس شب هم هست. یک بار هم حضوری او را در مراسمی روی سن خانه هنرمندان دیدم و آن جا هم تلخ حرف می‌زد اما سکناتش شیرین بود.اما چه شد که مرگ بر زندگی در ساحل خزر به او پیروز شد، به گمانم بیش از همه دلیلی اجتماعی سیاسی دارد. این منِ اجتماعی او بود که بعد از امید بستن بسیار و سرخورده شدن بسیارتر دیگر نایی نداشت. </description>
                <category>به تماشا و تامل</category>
                <author>به تماشا و تامل</author>
                <pubDate>Sat, 15 Apr 2023 09:25:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرم کوچک آبشار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93835442/%D8%B4%D8%B1%D9%85-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%A2%D8%A8%D8%B4%D8%A7%D8%B1-gmq0x5w9wonf</link>
                <description>از شرم کوچک آبشارکه به تماشای فروریختنش آمده‌اندمی‌گویماز شرم بزرگ آفتابکه بیهوده بر بایر بی‌انتهامی‌تابدمی‌گویم........‌........................................................................... </description>
                <category>به تماشا و تامل</category>
                <author>به تماشا و تامل</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 22:13:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جبهه غرب خبری نیست واقعا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93835442/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A8%D9%87%D9%87-%D8%BA%D8%B1%D8%A8-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-t9qu3cuerh1r</link>
                <description>شما یادتان نمی‌آید. سال‌ها پیش هفته نامه چلچراغ صفحه‌ای داشت به نام در جبهه غرب خبری نیست. یادم نیست موضوع صفحه چه بود اما همیشه عنوانش برایم جذاب بود. سوالم این بود که چرا هفته نامه‌ای اصلاح‌طلب‌ها باید صفحه‌ای با این نام داشته باشد؟حالا بعد از نزدیک به بیست سال، دیشب که نسخه ۲۰۲۰ فیلم در جبهه غرب خبری نیست را دیدم تازه راز آن نام را فهمیدم.در جبهه غرب خبری نیست کاملا ضد جنگ است. منظور از جبهه غرب جبهه جنگ بین فرانسه و آلمان در جنگ جهانی اول است. خط مقدمی که چندان تغییری نمی کند اما ملیون‌ها کشته می‌دهد.فیلم اقتباسی است. آن را از کتابی با همین نام ساخته اند که نوشتنش که در سال ۱۹۲۹ در بهبوهه شکل‌گیری تمایلات فاشیستی در آلمان شجاعت زیادی می‌خواسته است. نویسنده که خودش جبهه غرب را تجربه کرده کتاب را از زبان جوانکی می‌نویسد که تمایلات ناسیونالیستی جوگیرش می‌کند و با سه دوستش راهی جنگ می‌‌شوند.فیلم را لو نمی‌دهم اما همین که بدانید همه کتاب از زبان اول شخص  همان سرباز روایت می‌شود جز فصل آخر که سوم شخص است.البته معلوم است که کتاب به مذاق هیتلری‌ها خوش نیامده و در کتاب‌سوزی نازی‌ها نسخه‌هایش را می‌سوزانند و نویسنده‌اش را هم آواره می‌کنند. پیشنهاد می‌کنم دو ساعت و نیم زمان بگذارید و اقتباس دیگری از مشهوترین داستان ضد جنگ جهان را ببینید.</description>
                <category>به تماشا و تامل</category>
                <author>به تماشا و تامل</author>
                <pubDate>Mon, 10 Apr 2023 14:41:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از پیکان تهران ۲۲ بترس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93835442/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DB%B2%DB%B2-%D8%A8%D8%AA%D8%B1%D8%B3-f9del8iizkiu</link>
                <description>از دو ماشین با پلاک تهران بترس. پیکان یا پراید ۲۲ چون راننده در همه این سال‌ها که پلاک ها کشوری شدند ماشینش عوض نشده یا سقوط کرده به پراید و پیکان و چیزی برای از دست دادن ندارد.بیشتر از آن از ماشین گران قیمت پلاک ۵۰ بترس. چون  صاحب ماشین یا اولین ماشینش این قدر گران قیمت است یا این ماشین یکی از ماشین‌هایی است که در خانه دارد. پس یا تازه به دوران رسیده است یا مرفه بی درد و شما هم برایش مهم نیستید.</description>
                <category>به تماشا و تامل</category>
                <author>به تماشا و تامل</author>
                <pubDate>Tue, 04 Apr 2023 18:46:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمیک خوب بخوانید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93835442/%DA%A9%D9%85%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-h7ipmwm9mdum</link>
                <description>اولین بار که از خواندن یک کمیک لذت واقعی بردم با دیدن این تصاویر در تن تن و سفر به کره ماه بود.امشب که نسخه کمیک شاهزاده خوشبخت اسکار وایلد را برای پسرم می‌خواندم آن لذت تکرار شد. آیا او هم همین قدر لذت برد؟ نمی‌دانم</description>
                <category>به تماشا و تامل</category>
                <author>به تماشا و تامل</author>
                <pubDate>Fri, 31 Mar 2023 00:24:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو نظر نامحبوب درباره برادران لیلا و پریای شاملو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93835442/%D8%AF%D9%88-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%84%DB%8C%D9%84%D8%A7-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-yqrtecoycw0w</link>
                <description>برادران لیلا فیلم خوبی نیست. فارغ از محتوایش از نظر فرمی فیلم خوبی نیست. یکدست نیست. بین دو ژانر سرگردان است و به اندازه کافی باور‌پذیر نیست.بی ربط است اما پریای شاملو هم اصلا شعر خوبی برای کودکان نیست. خود شاملو هم قبول دارد که تلاش ناموفقیست. خط روایی کودک‌فهم و حتی بزرگسال‌فهمی ندارد. بخش‌های قابل فهمش هم مناسب کودک نیست.نظرتان برایم شنیدنیست.</description>
                <category>به تماشا و تامل</category>
                <author>به تماشا و تامل</author>
                <pubDate>Mon, 27 Mar 2023 21:12:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش یوکا یا از چنین خشک‌چوبی چگونه سبزه سر می‌زند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93835442/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DB%8C%D9%88%DA%A9%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%B4%DA%A9-%DA%86%D9%88%D8%A8%DB%8C-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2%D9%87-%D8%B3%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF-vkv4qqi6ytfz</link>
                <description>یوکاهر گل آپارتمانی خصوصیتی دارد که سخت انسانی است. پیشتر عاشق زاموفیلیا بودم. گیاه سرسختی که با نور کم و آب کم همیشه باشکوه و سرزنده بود. سالی یک‌بار هم از  ریشه‌اش غلاف بچه زاموفیلیایی بیرون می‌زد و غافلگیرت می‌کرد. صبور و زیبا و آرام. زاموفیلیاحالا بیشتر یوکا را دوست دارم. گیاهی منعطف که به هر شیوه که بگویی تکثیر می‌شود. با گرم و سرد و روشن و تاریک و خشک و نمناک می‌سازد. هر روز ممکن است تو را با برگی تازه در میانش شگف‌زده کند و از همه مهم‌تر از خشک‌چوبش هم گیاه تازه می‌شکفد. از ساقه‌ای پیر‌سال برگی نوزاد. حالا این تازگی و انعطاف و پربری را بیشتر دوست دارم تا آن صبوری و کم‌زایی.قبل‌تر از این‌ها پتوس را دوست داشتم. گیاهی که ظاهرش بسیار لوس است اما بسیار مقاوم است و هنر می‌خواهد خشکاندنش. شما از گیاهانی که در خانه دارید چه استعاره‌ها در ذهنتان ساخته‌اید؟  </description>
                <category>به تماشا و تامل</category>
                <author>به تماشا و تامل</author>
                <pubDate>Mon, 13 Mar 2023 19:58:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آتش کاج یا وقتی که کوچولوی شش ساله عکس‌سازی می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93835442/%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%DA%A9%D8%A7%D8%AC-%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%B4%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-csdpdhyi9pve</link>
                <description>برای اولین بار گوشی را نه برای بازی کردن که برای عکاسی از من گرفت. می‌چرخید لا به لای درخت‌های بهارزده و عکس می‌گرفت. نشسته بودم روی تل کوچکی از خاک نم‌زده از باران به تماشایش. شش‌ساله پسرک، یکهو آمد و این عکس را نشانم داد. گفت شبیه آتش شده نه؟ پدرسوخته شاخه‌ای کاج را گذاشته بود روی چوب‌های هرس‌شده کاجی رونده و قاب را جوری بسته بود که شبیه آتش به نظر برسد. بیشتر شبیه به آتشی گرافیکی. شبیه به ایموجی آتش. </description>
                <category>به تماشا و تامل</category>
                <author>به تماشا و تامل</author>
                <pubDate>Sun, 12 Mar 2023 12:36:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدن؛ قفس روح یا ماشین فوق‌پیشرفته فرسوده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93835442/%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D9%82%D9%81%D8%B3-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%81%D9%88%D9%82-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%AF%D9%87-gnq34v3iuqzf</link>
                <description>همه ما با بدن خودمان عادت کرده‌ایم‌. ضعف‌هایش را اگر نپذیرفته‌‌ایم لا‌اقل می‌شناسیم. خود من می‌دانم خوردنی‌های نفخ‌دار روده‌ام را به زحمت می‌اندازد، پوستم با خاک خارش می‌گیرد و جوش‌های زیر پوستی دارد و چندان فوتبالم یا فوتبالش خوب نیست. هر کدام از ما استعاره‌ای برای رابطه خودمان و بدنمان داریم. یکی بدن را قفس روح می‌داند، یکی بدن را دوست صمیمی صدا می‌زند، یکی بدن را ماشینی که تا جا دارد باید از آن کار کشید و یکی مرکبی که &quot;من&quot; رویش سوار است.اما اگر همه این استعاره‌ها درست نباشند چه؟ اگر اصلا هیچ دویی وجود نداشته باشد و من و بدن هر دو یکی باشند چه؟ اگر ذهن تنها محصول جانبی بدن در طول تکامل باشد و حالا برای خودش از رابطه خودش با آفریننده‌اش استعاره بسازد و خودش را تافته جدابافته بداند چه؟شما برای رابطه خودتان و بدنتان چه استعاره‌ای دارید؟ بیایید کمی حرف بزنیم. عکس از سریال وست‌ورد که می‌تواند مایه تامل درباره این دوگانگی یا یگانگی باشد</description>
                <category>به تماشا و تامل</category>
                <author>به تماشا و تامل</author>
                <pubDate>Tue, 07 Mar 2023 17:20:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز کجا را زدند؟ یا اوضاع بحرانی‌تر از آن است که در تلویزیون می‌بینید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93835442/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D8%AF%D9%86%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D8%B6%D8%A7%D8%B9-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%AF-zjmowgwzauax</link>
                <description>دیروز یک مدرسه را در منطقه ما زدند. چه قدر این فلان جا را زدند شبیه به فلان جا را زدند دوره جنگ است. امروز از هر کلاس یکی دو نفر آمده بودند. دبیرها همه آمده بودند. بچه‌های هلال احمر چند دقیقه آمدند و رفتند. زنگ زدند والدین بقیه بچه‌ها بیایند. بچه‌های آن‌ها که سر کار بودند با دبیران فوتبال و والیبال بازی کردند. روزگار عجیبی است نازنین.عکس می‌تواند بنا به دید شما بی‌ربط یا با‌ربط باشد</description>
                <category>به تماشا و تامل</category>
                <author>به تماشا و تامل</author>
                <pubDate>Mon, 06 Mar 2023 10:11:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه طور وقتی که نا‌آرامی می‌توانی دیگری را آرام کنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93835442/%DA%86%D9%87-%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%86%DB%8C-jjxw3oglxiyu</link>
                <description>مدیر آمد در اتاق و گفت اگر صلاح دانستی برای هفتمی‌ها و هشتمی‌ها حرف بزن آرام شوند‌. استرس دارند. گفتم به خاطر اتفاق‌های اخیر. گفت بله. صلاح ندانستم. نرفتم. وقتی که خودم نگرانم و نمی‌دانم بچه‌ام را به مدرسه بفرستم یا نه چه طور دانش‌آموز را آرام کنم؟ وقتی بعد از سه ماه حتی یک روایت رسمی درباره دلیل ماجرا وجود ندارد، از چه لنگرگاهی برای آرامش حرف بزنم جز ماستمالی؟ و من نخواستم که ماستمال باشم و سرکلاس هفتمی‌ها و هشتمی‌ها نرفتم. </description>
                <category>به تماشا و تامل</category>
                <author>به تماشا و تامل</author>
                <pubDate>Sun, 05 Mar 2023 23:30:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناگهان دلم برای کوه تنگ شد یا تصویر یک صندلی در برف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93835442/%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%81-fqyskvdamhkj</link>
                <description>می دانم که عکس خوبی نیست. داشتم از مسیری کوهستانی بر‌می‌گشتم و همین طوری در جاده خاکی که حالا شده بود برفی گرفتمش. حتی برای گرفتنش کمی جلوتر یا عقب‌تر نرفتم. یک آغل خالی بود و صندلی چوپان. بدون چوپان. بدون گوسفندان. حصار گوسفندان سرجایش بود و صندلی چوپان هم.ناگهان دلم هوای کوه کرد. </description>
                <category>به تماشا و تامل</category>
                <author>به تماشا و تامل</author>
                <pubDate>Sun, 05 Mar 2023 10:19:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>