<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سجاد دشتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_93997139</link>
        <description>گرافیست، عکاس، طراح دیجیتال و نوازنده‌ی سازدهنی هستم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:53:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4081304/avatar/6atoav.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سجاد دشتی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_93997139</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بررسی کتاب «How to Hold Someone in your Heart»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93997139/how-to-hold-someone-in-your-heart-pwl9ri1bscbj</link>
                <description>کتاب «How to Hold Someone in your Heart» اثر نویسنده‌ی ژاپنی میزوکی تسوجیمورا (Mizuki Tsujimura) یکی از دل‌نشین‌ترین، دوست‌داشتنی‌ترین خوانش‌های اخیرم بود. کتاب مثل اولین نسیم پاییزی بعد از تابستان گرم، حس جدید و سبکی داشت و خوندنش توی این روزها بسیار به موقع هست.کتاب «How to Hold Someone in your Heart» دومین کتاب از سری «The Lost Souls» بوده و داستان درباره‌ی یک مرد جوان به نام آیومی هست که قابلیت خارق‌العاده‌ی گذاشتن قرار بین افراد زنده و مرده رو داره. بر اساس قوانین، هر ماه، زیر ماه کامل باید قرار در مکانی مشخص برگزار بشه و فرد مرده و فرد زنده تنها یک فرصت برای چنین قراری دارند. در این داستان آیومی به دنبال یک تعادل بین وظیفه‌ی برگزاری این دیدارها و زندگی شخصی خودش به عنوان یک مرد جوان هست. افرادی که در این کتاب قرارهایی با مرده‌ها دارند شامل:یک بازیگر جوان که به دنبال حل کردن مشکلات رابطه‌ی خودش با پدرش هست که سال‌ها پیش از دنیا رفته.یک تاریخ‌شناس آماتور که علاقه داره یک فرمانده‌ی رده پایین ژاپنی از قرن ۱۶ رو ببینه.دو قرار در یک شب برای مادرهایی که فرزند خودشون رو از دست دادند.یک آشپز که علاقه به دیدار یک دختر از طبقه‌ی اجتماعی بالاتر رو داره که سال‌ها پیش در جوانی بر اثر بیماری مرده.هر کدام از دیدارها خواننده رو به فکر عمیق درباره‌ی مفاهیم عمیق‌تر زندگی دعوت می‌کنه اما در عین حال لحن سبک و دوستانه‌ی نویسنده اصلا کتاب رو به یک خوانش خسته‌کننده‌ی فلسفی سنگین تبدیل نمی‌کنه. در این مورد باید گفت که این نویسنده کتاب‌های کودک متعددی هم نوشته و این موضوع در سادگی لحن او بی‌تاثیر نیست و از طرف دیگر تخصص و هنر مترجم کتاب به زبان انگلیسی، یوکی تجیما Yuki Tejima هم در این لحن زیبا بی‌تاثیر نبوده.از نویسنده‌ی این کتاب، میزوکی تسوجیمورا، کتاب «Lonely Castle in the Mirror» هم در سال ۲۰۱۸ جایزه‌ی کتاب‌های پرفروش رو در ژاپن برده و ارزش خوندن داره.اگر به دنبال خوانشی پاییزی سبک و دل‌نشین و دوست‌داشتنی در غروب‌های سرد هستید، کتاب «How to Hold Someone in your Heart» رو توصیه می‌کنم. قلم سبک نویسنده به هیچ وجه باعث خستگی شما نخواهد شد و حجم کتاب هم اونقدرها زیاد نیست.</description>
                <category>سجاد دشتی</category>
                <author>سجاد دشتی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 17:03:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی کتاب «It»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93997139/it-quvemlpxxbkm</link>
                <description>کتاب «It» ستیون کینگ، دقیقا همه‌ی چیزی هست که کتاب اخیرتر همین نویسنده، «Holly» نیست. قابل باور نیست که یک نویسنده بتونه شاهکاری مثل «It» خلق کنه و چندین سال بعد یک کتاب چیپ ووک سرشار از پروپاگاندا مثل «Holly» رو به خورد خواننده‌هاش بده. رمان «It» به تنهایی ستیون کینگ رو لایق لقب پادشاه ژانر وحشت می‌کنه، رمانی درباره‌ی دنیای کودکی، تصورها، دوستی‌ها و زشتی‌ها و ترس‌هایی که فقط کودکان توانایی دیدنشون رو دارند. تا الان سه فیلم از این رمان ساخته شده اما از نظر من هیچ کدام حتی نزدیک به وحشت درون رمان هم نمی‌شن و برای تجربه‌ی واقعی داستان باید کتاب رو خوند. داستان رمان «It» درباره‌ی زندگی چندین دوست نوجوان به نام‌های بیل، ریچی، ستن، ادی، مایک و بورلی در یک شهر کوچک به نام دری هست. شهر دری، شهری عادی نیست،‌ حدود هر ۲۷ سال، یک موجود، یک نیرو در این شهر پیدا می‌شه و از کودکان تغذیه می‌کنه. ممکنه در ظاهر رمان صرفا یک داستان تخیلی باشه اما اگر کتاب رو بخونید، متوجه خواهید شد که چندان هم از دنیای واقعی دور نیست. خیلی وقت‌ها انسان‌های مسن‌تر زشتی‌های درون جامعه مثل خشونت خانگی، تعصب‌های نژادی، جنسیتی و... رو نادیده می‌گیرند و اما ذهن پاک کودکان قادر به دیدن این زشتی‌ها هستند. داستان رمان دقیقا درباره‌ی همین موضوع هست، که چگونه تمام ساکنین شهر دری قادر به دیدن یک سری اتفاق وحشتناک نیستند اما بچه‌ها اون‌هارو می‌بینند و عمیقا تجربه می‌کنند و تنها افرادی که توانایی مقابله با این فجایع رو دارند دقیقا همین کودکان هستند. یک کتاب کودک کوتاه جالب به نام «There&#039;s No Such Thing as a Dragon» نوشته‌ی Jack Kent هم هست دقیقا درباره‌ی همین موضوع، که چگونه افراد بالغ توانایی دیدن یک سری واقعیت‌های زندگی رو نداشته و صرفا بر اساس عادت و آموزش‌های فرهنگی اون‌هارو نادیده می‌گیرند اما بچه‌ها توانایی دیدنشون رو دارند.رمان «It» به هیچ وجه کوتاه نیست و انتظار نداشته باشید که یک خوانش سریع داشته باشید، تعداد صفحات کتاب بالای ۱۰۰۰ صفحه بوده و جزییات کامل زندگی این افراد چه در کودکی و چه در بزرگسالی رو خواهید خواند. اما جز چند صفحه در پایان داستان، تک تک صفحات ارزش خوندن داشتند و از صرف کردن زمان پشیمان نخواهید شد. داستان به دو قسمت در هم تنیده تقسیم شده، یک قسمت زندگی این بچه‌ها در سنین کودکی رو پی می‌گیره و قسمت دیگر درباره‌ی همین افراد در حدود ۳۰ سالگی هست. مثل تمام رمان‌های ستیون کینگ انتظار مقدار زیادی خون، دست و پای قطع شده و موارد ترسناک رو داشته باشید.اگر تحمل و وقت خوندن یک رمان خیلی خیلی طولانی رو دارید، «It» رو قویا توصیه می‌کنم. یکی از بهترین رمان‌های ژانر وحشت هست که تا به حال خوندم. در کنار کتاب «The Shining»، این اثر بهترین کار ستیون کینگ هست از نظر من و ارزش وقت شما رو خواهد داشت.</description>
                <category>سجاد دشتی</category>
                <author>سجاد دشتی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 13:59:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی کتاب «Rework»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93997139/rework-dcywguwixhgr</link>
                <description>اغلب اوقات، اول باید نویسنده رو بشناسم و دوست داشته باشم و سپس به دنبال کتاب‌های نویسنده‌ی مورد نظر می‌رم و شروع به خوندنشون می‌کنم. این موضوع درباره‌ی کتاب «Rework» هم برای من مصداق داشت. دیوید هاینمیر هانسن (مشهور به DHH در جامعه‌ی روبی)، یکی از نویسنده‌های این کتاب با فاصله یکی از مورد علاقه‌ترین شخصیت‌های من هست. DHH برنامه‌نویس مشهور دانمارکی، سازنده‌ی فریم‌ورک Ruby on Rails، و راننده‌ی مسابقات ماشین‌سواری هست.کتاب «Rework» رو که DHH با همکاری Jason Fried (یکی از پایه‌گذارهای شرکت 37Signals) نوشته، مجموعه‌ای از راهنماها برای افرادی هست که قصد آغاز کسب و کار خودشون در حوزه‌ی تکنولوژی رو دارند. برخلاف بسیاری از کتاب‌های حوزه‌ی بیزینس که درگیر مسائل مختلف مدیریتی و تئوری و بررسی رقبا و... هستند، این کتاب کاملا صادقانه و متمرکز بر مسائل اساسی یک کسب و کار هست. کتاب کوتاه و مستقیما درباره‌ی اصل مطلب هست و شما رو در مثال‌های بی‌نهایت که تنها برای طولانی‌تر کردن کتاب اضافه شده و ارزشی به کتاب اضافه نمی‌‌کنند غرق نمی‌کنه.اهمیت کار متمرکزیکی از مواردی که این کتاب دربارش صحبت می‌کنه، موضوعی هست که قبلا هم درباره‌اش در کتاب Deep Work کال نیوپورت خونده بودم و همیشه ارزش یادآوری دائمی داره. خیلی از ما ممکن هست ساعت‌ها به اصطلاح کار کنیم و مشغول به نظر برسیم اما کیفیت و خروجی کار ما اگر واقعا صادقانه قضاوت بشه، بسیار کوچک و خنده‌دار هست. یکی از دلایل اصلی این موضوع عدم وجود کار متمرکز و حواس‌پرتی‌های دائمی در طول کار و پریدن از یک تسک به تسک دیگر هست. اگرچه از دور به نظر می‌رسه که غرق در کار هستیم اما در عمل خروجی ما در طول کار واقعا ناچیز هست. جلسه‌های متعدد در طول کار، تماس‌های تلفنی، پیام‌هایی که ری‌اکشن لحظه‌ی نیاز دارند و... همگی باعث یک ذهن پراکنده خواهند شد که توانایی تمرکز و حل مشکلات اساسی و ساخت یک محصول با ارزش رو نداره. مخصوصا در حوزه‌ی برنامه‌نویسی یا طراحی، تمرکز مطلق شرط اساسی ساخت یک محصول باارزش هست.اهمیت ساخت محصول بی‌نقص برای کاربرطبق تجربه‌ی شخصیم، یکی از اشتباهات اساسی شرکت‌هایی که درونشون مشغول بودم انجام می‌دادند این بود که سعی داشتند محصول اولیه‌ای که قصد انتشارش رو داشتند، تمام عملکردها و ویژگی‌های مورد نظرشون رو به صورت کامل در بر بگیره. یک محصول بزرگ با ده‌ها عملکرد و ویژگی توسعه می‌دادیم و منتشر می‌کردیم اما هیچ کدام از این عملکردها و ویژگی‌ها به دلیل زمان توسعه‌ی محدود و عدم فیدبک یوزر و... واقعا به خوبی عمل نمی‌کردند. اما با نامیدن این فاز از توسعه Minimum Viable Product، خودمون رو گول می‌زدیم که این محصول پر از باگ و زجردهنده برای کاربر قدم اساسی در آغاز بوده و قابل پذیرش هست. کاربرهای اولیه‌ی محصول، با یک کوه عظیم از باگ و رابط کاربری کشنده و... روبرو می‌شدند و تا آخر عمر از این محصول یک خاطره بد داشته و حتی اگر محصول به حد قابل قبولی از کیفیت در آینده برسه، این کاربر اولیه غیر ممکن هست به سراغش بره. از طرف دیگر افراد توسعه‌دهنده‌ی محصول هم شرایط چندان دل‌چسبی نداشتند، فایل‌های طراحی فیگما به دلیل پراکنده بودن و وسیع بودن ایده‌ها و عدم وجود زمان توسعه‌ی کافی مثل کشتی گیر کرده در طوفان با یک دکل شکسته بود. Componentها مثل ملوان‌های نیمه مست که نیمه‌شب با صدای رعد و برق بیدار شدند در حال دویدن دیوانه‌وار به اطراف کشتی بوده و دقیقا نمی‌دونند دارند چه کار می‌کنند و طراح بی‌چاره هم مثل ناخدای کشتی در حال فریاد زدن‌هایی هست که کسی بهش گوش نمی‌ده. متن‌های محصول هر قسمتش یک لحن دارند و در بسیاری از موارد حتی خود تیم توسعه دهنده هم نمی‌دونه بعضی از ارورهایی که برای کاربر نوشته شده دقیقا منظورش چی بوده. جالب‌تر اینکه اغلب اوقات وقتی قصد بر عبور از این فاز رو داشتیم، تقریبا هیچ کدوم از این فایل‌های طراحی ارزش وقت صرف کردن برای بهبود رو نداشتند و در نهایت اکثرشون از اول بازطراحی شدند. تصور می‌کنم قسمت کد‌بیس محصول هم یک جنگل آمازون یا شاید بدتر مثل قسمت طراحی بوده باشه.اگر هدف از Minimum Viable Product تست کردن یک ایده از دید کاربرها در مراحل اولیه‌ی توسعه‌ی محصول باشه، ساخت محصول به این شکل، بدون توجه به تجربه‌ی کاربرها و صرفا بر اساس ویژگی‌ها و عملکردهایی که مدیران شرکت قصد پیاده‌سازی‌اش رو داشتند نمی‌تونه میزان خوبی برای تست محصول باشه. دلیل این موضوع آن هست که این عملکردها و ویژگی‌ها چنان سریع و نیمه‌کاره ساخته شده‌اند که کاربر تجربه‌ی دلچسبی از آن‌ها نداشته و قطعا نظری منفی نسبت به موضوع خواهد داشت. از طرف دیگر طراحی و کد‌بیس محصول هم احتمالا اینقدر سریع و پراکنده و بدون تمرکز و تفکر انجام شده که بخش زیادیش در آینده باید کنار گذاشته بشه و از نو انجام بشه. عملا کل موضوع یک وقت‌تلفی بزرگ بدون رسیدن به هیچ نتیجه‌ی مشخصی هست.البته که تلاش برای ساخت یک محصول بی‌نقص در همان ابتدای کار یک هدف غیر قابل دسترسی هست و چنین رویکرد کمال‌گرایی باعث می‌شه هیچ وقت محصولی به وجود نیاد. اما موضوع این هست که دوری از کمال‌گرایی نباید به معنی این باشه که یک محصول خیلی بزرگ اما بی‌مصرف درست کنیم. شاید بهتر هست به جای درست کردن یک محصول با تمام ویژگی‌ها و عملکردها پیاده‌سازی شده به صورت نصف کاره، محصولی درست کنیم که تنها چند عمل‌کرد و ویژگی انگشت شمار رو درون خودش جا داده اما این چندین عملکرد انگشت‌شمار به شکلی قابل پذیرش و مناسب توسعه داده شده و تجربه‌ی کاربر در این توسعه به صورت کامل مورد نظر قرار گرفته شده باشه. قطعا هر محصولی در روز اول باگ‌ها و اشتباهات مختلفی دارند اما این موارد نباید در حدی آزاردهنده باشند که محصول به صورت کلی قابل استفاده نباشه. در آغاز کار توسعه‌ی محصول با توجه به محدودیت‌های مالی، زمانی و...، به جای ساخت یک محصول بزرگ پر از ایراد، بهتر هست یک محصول کوچک نسبتا بی‌نقص درست کنیم. به قول DHH در این کتاب:Build half a product,Not a half assed product.کتاب «Rework» پر از توصیه‌های واقع‌گرایانه مشابه مواردی هست که در بالا بهشون اشاره شد. اگر در فکر ایجاد کسب و کار جدید در حوزه‌ی تکنولوژی هستید، خوندن این کتاب رو قویا بهتون پیشنهاد می‌کنم. کتاب برگرفته از سال‌ها تجربه‌ی نویسنده‌ها در حوزه‌ی کسب و کار بوده و صرفا توصیه‌هایی تئوریک دانشگاهی بی‌مصرف در دنیای واقعی نیست.</description>
                <category>سجاد دشتی</category>
                <author>سجاد دشتی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 15:02:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی کتاب «Holly»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93997139/holly-vzgdckmdfmf5</link>
                <description>اگر شما هم چندان با ووک‌ها رابطه‌ی خوبی ندارید اما عاشق نوشته‌های ستیون کینگ هستید، رابطه‌ی همزمان عشق و نفرت من رو با کتاب «Holly» خواهید داشت. یک داستان جنایی به سبک همیشگی ستیون کینگ، پر از سورپرایز و اتفاق‌های عجیب و گاهی چندش، ویژگی‌هایی که سبک این نویسنده رو توصیف می‌کنند.ستیون کینگ، نویسنده‌ی مشهور امریکایی ده‌ها کتاب تا به حال نوشته، اگر تا به حال کتابی از این نویسنده نخوندید، قطعا حداقل چندین فیلم که بر اساس کتاب‌های او ساخته شده‌اند رو تا به حال دیدید. فیلم مشهور «The Shining» به کارگردانی ستنلی کوبریک، فیلم «The Shawshank Redemption»، فیلم «The Green Mile» با بازی تام هنکس، فیلم «Secret Window» با بازی جانی دپ و البته فیلم «It» همگی بر اساس نوشته‌های ستیون کینگ هستند. ستیون کینگ که لقب «پادشاه وحشت» گرفته، علاقه‌ی زیادی به نوشتن در حوزه‌ی ژانر وحشت داره. اما این کتاب، «Holly» دقیقا در ژانر علمی‌تخیلی وحشت قرار نمی‌گیره، این رمان، یک رمان جنایی درباره‌ی رشته‌ای از قتل‌های زنجیره‌ای و تلاش‌های یک کارگاه خصوصی برای یافتن قاتل هست. مثل تمام کتاب‌های ستیون کینگ، داستان فوق‌العاده جذاب و خلاقانه، دیالوگ‌ها عالی، مخصوصا وقتی به نیمه‌ی دوم کتاب می‌رسید، کنار گذاشتن کتاب به شدت سخت هست و نمی‌تونید از خوندنش دست بردارید. اما...اگر مانیفست کارل مارکس و فردریش انگلس به دنبال یک تکرار و بازگشت در دنیای مدرن می‌بود، قطعا رمان «Holly» می‌تونست این وظیفه رو به عهده بگیره. شخصیت اصلی رمان «Holly» یکی از ووک‌ترین افرادی هست که به عمرم دیدم و درباره‌اش خوندم. خوندن مجله‌ی «The New Yorker» هم اینقدر مغز من رو با اراجیف ووک پر نمی‌کنه که رمان «Holly» ستیون کینگ پر کرد. صفحه‌ها و صفحه‌ها درباره‌ی واکسن، احمق بودن آنتی‌وکس‌ها و موضوعات مربوط به «BLM» خوندن در این کتاب نباید سورپرایزتون کنه. ستیون کینگ از هیچ فرصتی برای یک سخنرانی درباره‌ی بهتر بودن عقاید ووکش نسبت به عموم مردم و «Virtue Signalling» دریغ نکرده. حتی بدتر، شخصیت اصلی هماورد (آنتاگونیست) در این رمان، تا حدود زیادی پارودی از افراد آزاداندیش غیرووک هست، مخصوصا اگر با موضوعات و حاشیه‌های مربوط به رژیم «Carnivore» و عقاید و فعالیت‌های نویسنده‌هایی مثل جردن پیترسون در این رابطه آشنا باشید می‌تونید این رابطه‌هارو ببینید. خود نویسنده، ستیون کینگ، در پاسخ به این نقد که تنها بیان‌گر اعتقادات نیمی از جامعه‌ی امریکا (نیمه‌ی ووک) در این کتاب بود، به صراحت و صداقت گفت که آنتاگونیست اصلی داستان، بیانگر عقاید نیمه‌ی دیگر جامعه هست.اگر می‌تونید صفحه‌ها و صفحه‌ها اراجیف ووک رو تحمل کنید، این کتاب مثل تمام کارهای ستیون کینگ ناامیدتون نمی‌کنه. داستانی فوق‌العاده که تا صفحه‌ی آخر شما رو غرق و درگیر خودش می‌کنه. اما باید هشدار بدم که قسمت‌هایی از داستان این نگاه از بالا به پایین ووک ستیون کینگ که در شخصیت Holly نمود پیدا می‌کنه، حداقل من رو به مرز گاز گرفتن کتاب از عصبانیت رسوند.</description>
                <category>سجاد دشتی</category>
                <author>سجاد دشتی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 00:15:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی کتاب «DMT: The Spirit Molecule»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93997139/dmt-the-spirit-molecule-fft01dsorvrz</link>
                <description>کتاب «DMT: The Spirit Molecule» نوشته‌ی دکتر ریک ستراسمن Rick Strassman درباره‌ی بخشی از مغز به نام غده اپی‌فیز (به انگلیسی pineal gland) و احتمال ریشه گرفتن «آگاهی» و تجربه‌های پیش از مرگ و عمیق دینی در این قسمت از مغز هست. کتاب تجربه‌ی دکتر ستراسمن در طول سال‌ها برای یافتن ماده‌ی شیمیایی مرتبط با این تجربه‌ها و رابطه‌ی آن با قسمت غذه‌ی اپی‌فیز مغز را شرح می‌دهد. در ابتدا اعتقاد او بر این بود که این ماده، احتمالا ملاتونین بوده اما طی تحقیقات مختلف، به این نتیجه رسید که احتمال این موضوع به شدت کم بوده و به سراغ ماده‌ای دیگر در مغز به نام DMT (مخفف Dimethyltryptamine) رفت. در ادامه، دکتر ستراسمن پژوهشی را ترتیب می‌دهد که در طی آن، به داوطلبان در یک بیمارستان، مقدار قابل توجهی DMT تزریق و اثرات آن را مورد بررسی قرار می‌دهد. بخش آغازین کتاب درباره‌ی چالش‌های دکتر ستراسمن برای به دست آوردن مجوز و ماده‌ی DMT هست. این ماده که در ایالات متحده غیرقانونی بوده، به دلیل اتفاقات سال‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ میلادی، مدت‌ها به عنوان یک تابو در نظر گرفته می‌شد و برای ۲۰ سال تمامی تحقیقات انسانی روی آن متوقف شده بود. آغاز این تحقیقات بعد از ۲۰ سال تلاشی بی‌نهایت نیاز داشت تا بتوان موانع قانونی آن را برطرف کرد. در ادامه‌ی کتاب، نویسنده شرایط و پروسه‌ی پژوهش و رسیدن به دز مورد نیاز برای تحقیق را شرح می‌دهد. در نیمه‌ی دوم کتاب، دکتر ستراسمن به شرح کامل تجربه‌های داوطلبان پژوهش می‌پردازد. این تجربه‌ها تصورات نویسنده درباره‌ی DMT را به شدت به چالش می‌کشند و توضیح‌ها و ایده‌های اولیه‌ی او درباره‌ی این ماده و تجربه‌های مرتبط با آن ابدا قادر به توضیح دادن توصیفات داوطلبان نبود. در ادامه نویسنده سعی در ارائه‌ی توضیحی برای این اتفاقات دارد اما با این حال خود او نیز به این حقیقت واقف هست که رسیدن به اطمینان درباره‌ی محتوای این تجربه‌ها با سطح دانش کنونی ما تقریبا غیر ممکن بوده و هر توضیح صرفا تلاشی غیر قابل اثبات هست. به دلیل شرایط خاص پژوهش و عدم تمرکز روی بهبود زندگی داوطلب‌ها و حل مشکلی خاص در زندگی آن‌ها، نتایج این تحقیق از این نظر چندان پر اهمیت نبودند. اما این پژوهش آغازی بر دیگر تحقیقات در آینده بود که به نتایج مفید و جذابی دست یافتند. از جمله‌ی این تحقیقات می‌توان به پژوهش‌های انجام شده توسط دکتر رولاند گریفیت Roland Griffiths در دانشگاه جانز هاپکینز روی سیلوسایبین Psilocybin اشاره کرد.اگر به دنبال کتابی درباره‌ی نتایج جدیدترین پژوهش‌ها روی سایکیدلیک‌ها هستید، شاید این کتاب انتخاب مناسبی برای خوندن نباشه چرا که حدود ۲۰ سال از عمر کتاب گذشته و در طول این سال‌ها تحقیقات بسیاری در این حوزه انجام شده و اطلاعات بسیار بیشتری در دسترس هست. اما اگر به دنبال کتابی درباره‌ی تجربه‌ی افراد در رابطه با DMT هستید، انتخاب جذابی برای خواندن هست.</description>
                <category>سجاد دشتی</category>
                <author>سجاد دشتی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jul 2025 21:44:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی کتاب «When Things Fall Apart»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93997139/when-things-fall-apart-ksrqxlzzqa8q</link>
                <description>روبرو شدن با حقیقت به همان شکلی هست، بدون خودفریبی، بدون فرار کردن، بدون پنهان شدن، شاید اساسی‌ترین آموزه‌ی بودیسم هست. خیلی از اوقات، برای عدم مواجه شدن با حقیقت، با کاری که باید بکنیم، خودمون رو در کتاب‌های روانشناسی زرد و ویدیوهای انگیزشی غرق می‌کنیم. به خود این حس رو می‌دیم که درحال حرکت به سوی رشد و پیش‌رفت هستیم، درحالی که دقیقا نقطه‌ای که بودیم ایستاده‌ایم و تنها درحال صحبت کردن، درحال خواندن درباره‌ی حرکت هستیم.کتاب «When Things Fall Apart» نوشته‌ی پما چُدْرُن Pema Chödrön شاید دورترین چیز از یک کتاب روانشناسی زرد بود که این اواخر خواندم. پما چدرن، مشابه معلم مشهور خود، ترونگپا رینپوشه Chögyam Trungpa، رابطه‌ی خوبی با فرار کردن از حقیقت نداره. مشهورترین مفهومی که ترونگپا رینپوشه همواره درحال صحبت کردن درباره‌‌اش بود، مادی‌گرایی معنوی Spiritual materialism، به معنی استفاده از تکنیک‌های رشد روحانی برای اهداف مادی، برای پنهان شدن از حقیقت، برای غرق شدن بیشتر در سامسارا بود. کتاب «When Things Fall Apart» پما چدرن هم دقیقا بر اساس همین آموزه‌های آموزگار خود نوشته شده. یادآوری برای بیدار شدن، برای روبرو شدن با حقیقت به همان شکلی که هست، برای بازگشت به زمان حال، برای رها کردن تمامی امیدها و صرفا بودن در این لحظه هست. این کتاب برای اولین بار در سال ۱۹۹۶ منتشر شده و راهنمایی برای افراد در روزهای سخت، ناامیدی، سختی، استرس و نگرانی هست. پما چدرن در این کتاب، تکنیک‌ها و مفاهیم باستانی بودیسم، مخصوصا بودیسم تبتی (لامایی) رو به عنوان ابزاری برای رهایی معرفی و آموزش می‌ده. اما این آموزش نه به شکل کتابی فلسفی یا دینی سخت و خشک بلکه به زبانی ساده و مدرن، دقیقا مشابه سادگی و جذابیت نوشته‌ها و سخنرانی‌های ترونگپا رینپوشه هست. این کتاب از سخنرانی‌های مختلف پما چدرن در طول سال‌ها به عنوان آموزگار و راهب بودایی ریشه گرفته.نویسنده‌ی کتاب در سال‌های ۱۹۶۰ میلادی در بریتانیا برای اولین بار از طریق آموزش‌های لاما چیمه رینپوشه Chime Rinpoche به صورت عمیق با آموزه‌های بودیسم تبتی آشنا شد. سپس آموزش خود را در امریکا، سانفرانسیسکو تحت آموزگار مشهور بودیست تبتی، ترونگپا رینپوشه ادامه داد. پما چدرن سرانجام در سال ۱۹۸۱ اولین امریکایی بود که توانست به صورت کامل به مقام راهب بودن در بودیسم وجره‌یانه برسد. او سپس مسئول و مدیر اولین معبد بودایی تبتی در امریکای شمالی شد. ناامیدی و مرگیکی از مفاهیم بسیار مهم در آموزه‌های ترونگپا رینپوشه و پما چدرن، اهمیت ناامیدی هست. اگر شجاعت رها کردن امید از بین بردن ناامنی و درد رو داشته باشیم، به آزادی خواهیم رسید. یکی از بزرگ‌ترین اشتباه‌هایی که بسیاری افراد در مسیر رشد خود انجام می‌دن، دنبال کردن آسودگی، رها شدن از درد و ناامنی هست. کتاب‌های روانشناسی زرد بی‌شماری وجود داره که آموزش می‌دن چطور می‌تونید از درد رها بشید، زندگی آسوده داشته باشید، دور از نگرانی و استرس روزهای خود را بگذرانید. اما نتیجه‌ی تمامی این کتاب‌ها، یک مثبت‌اندیشی سمی، زندگی کردن در یک دروغ هست که با اولین فاجعه‌ای که دنیا بلاخره در زندگی ما قرار می‌ده، نابود شده و با فروپاشی این دروغ، ما هم به عمق جهنم سقوط خواهیم کرد. حقیقت آن است که زندگی درد و رنج بی‌انتها بوده و هیچ چیز دائمی نیست. تا زمانی که با این حقیقت روبرو نشیم، نپذیریم و امید تغییر آن را رها نکنیم به آزادی نخواهیم رسید و این کتاب دقیقا درحال آموزش این مفهوم هست. پما چدرن در این کتاب درباره‌ی یک مهفوم تبتی،‌ یه تانگ چه Ye Tang Che صحبت می‌کنه. معنی لغوی این کلمه، خستگی و فروپاشی کامل هست. یه تانگ چه تجربه‌ی ناامیدی کامل، رها کردن دست و پا زدن هست. این لحظه، یکی از پراهمیت‌ترین لحظات زندگی فرد هست. در این لحظه حرکت ما در مسیر رشد آغاز خواهد شد. در این لحظه بلاخره در زمان حال آرام خواهیم گرفت و به آینده‌ای بدون درد و رنج که هیچ گاه فرا نمی‌رسد، فرار نخواهیم کرد.پما چدرن در ادامه درباره‌ی مفهوم ذهن‌آگاهی صحبت می‌کنه. چگونه ذهن‌آگاهی به ما این امکان رو می‌ده که بتوانیم با تجربه‌ی خودمون در زمان حال وجود داشته باشیم و آگاه به آن باشیم. صرف نظر از این که تجربه بد، درد آور یا خوشحال کننده باشه، بدون قضاوت، در لحظه صرفا باشیم. رها کردن امید به نتیجه رسیدنتلاش‌های روزانه‌ی ما، اغلب با در نظر داشتن یک هدف نهایی هست. دانه‌ای می‌کاریم که در آینده گیاهی رشد کند. روابط خود رو بر این اساس پیش می‌بریم که به اهداف مشخص از پیش تعیین شده‌ی خود برسیم. به کسی مهربانی می‌کنیم با این امید که در آینده آن شخص یا دنیا به ما مهربانی کند. به کسی کمک می‌کنیم با این هدف که در آینده به ما نیز کمک شود. اما پما چدرن، به درستی چنین فرض و رویکردی رو به چالش می‌کشد. هر عملی به را گونه‌ای انجام بده که تنها موضوع مهم در دنیا، تنها فقط آن عمل است. اما در عین حال آگاه باش که آن عمل اصلا هیچ اهمیتی ندارد. -توصیه‌ی دون خوان به کارلوس کاستاندامعمولا چالش‌ها و مشکلات زندگی رو به عنوان مسائلی برای «حل کردن» می‌بینیم. همواره به دنبال پایانی برای یک مشکل هستیم. گویی خوش‌بختی تنها بعد از این گردنه‌ی خطرناک زندگی بوده و صرفا گذر این از قسمت مسیر، ما رو به زندگی ایده‌آل می‌رسونه. پما چدرن در این کتاب، به ما آموزش می‌ده که چطور با رها کردن امید به نتیجه، امید به حل مشکلات، به زمان حال بازگردیم و فضایی برای غم، خوشحالی، زجر و خوشبختی در لحظه‌ی کنونی زندگی خود ایجاد کنیم.از کودکی به ما آموزش دادند که همواره چشم به یک لحظه‌ی خوشحال کننده در آینده بدوزیم. پایان امتحانات و تابستان، رسیدن به آخر هفته، رسیدن به تعطیلات نوروز، رسیدن به حقوق سر ماه، رسیدن به خرید لباس بعدی، رسیدن به خرید ماشین با آپشن‌های بیشتر، تمام زندگی ما در انتظار لحظه‌ای در آینده می‌گذرد و هیچ وقت متوجه گذر زمان، متوجه‌ی زمان حال نشدیم. به صورت همزمان، تمام زندگی خود را صرف فرار کردن از کوچک‌ترین حس بد کردیم. اگر لحظه‌ای احساس کردیم حوصله‌‌ی‌مان سر رفته، به اینستاگرام پناه می‌بریم، لحظه‌ای احساس استرس کردیم، به سیگار، سریال دیدن، فیلم دیدن، فرار کردن از لحظه‌ی خود فکر می‌کنیم. هیچ وقت با لحظه‌ای که وجود داره، به هر شکلی هست نمی‌مانیم و به صورت کامل آن را تجربه نمی‌کنیم. این عادت سرانجام باعث می‌شه که تمام زندگی خود را در آینده‌ای مبهم سر کنیم و هیچ خوشحالی، رابطه‌ی حقیقی، مکالمه‌ی حقیقی و به صورت کلی تجربه‌ی حقیقی در زمان حال نداشته باشیم. پما چدرن در این کتاب به صورت جزئی درباره‌ی این مسئله صحبت کرده و راه‌حل‌های باستانی بودایی را برای آن ارائه می‌ده.اگر به دنبال یک کتاب روانشناسی زرد هستید که حس بهتری به شما بده، این کتاب انتخاب خوبی برای شما نیست. کتاب «When Things Fall Apart» پما چدرن دعوتی برای روبروشدن با حقیقت پر از درد و رنج زندگی هست. کتابی هست که به ما رو به رها کردن امید به نتیجه رسیدن، به هدف رسیدن، به حل کردن مشکلات دعوت می‌کنه. اشتباه نکنید، کتاب از انفعال و عدم تلاش صحبت نمی‌کنه بلکه به اهمیت وجود داشتن در زمان حال اشاره می‌کنه. دقیقا مشابه آموزه‌های دون خوان، موضوع این نیست که دست از تلاش برداریم، بلکه باید بتوانیم در عین حال که تمام وجود خود را در زمان حال برای تلاش صرف می‌کنیم، خود را از هر امید و نتیجه‌ی تلاش خود در آینده رها کنیم. صرفا در این لحظه باشیم.</description>
                <category>سجاد دشتی</category>
                <author>سجاد دشتی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jul 2025 19:04:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی کتاب «Fight Club»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93997139/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-fight-club-dbtzgptevjzk</link>
                <description>قطعا همه فیلم Fight Club رو به کارگردانی دیوید فینچر تا به حال دیدند. این رمان‌ هم‌نام، کتابی هست نوشته‌ی چاک پالانیک Chuck Palahniuk که فیلم بر اساس اون ساخته شده. برعکس دیگر کتاب‌هایی که بعدها فیلم‌ یا سریالشون ساخته شد مثل پدرخوانده، هری‌پاتر و... به دلیل کوتاه بودن رمان، قسمت‌های زیادی برای ساخت فیلم ازش حذف نشده و عملا اکثر رمان رو پوشش می‌ده. اما با این حال خوندن رمان اصلی همچنان حس جالب‌تری نسبت به فیلم داشت. موضوع دیگر این هست که موارد جزئی در فیلم به دلایل مختلف سانسور شده اما در کتاب می‌تونید تجربه‌ی خالصی که چاک پالانیک خلق کرده رو داشته باشید.تفاوت‌های کتاب و فیلممعمولا زمانی که فیلمی ساخته می‌شه، به دلیل سرمایه‌گذاری‌های زیاد شرکت‌های مختلف و نگرانی از دور کردن برخی از مخاطب‌ها و کاهش سود، سانسورهای زیادی در داستان‌ها اتفاق می‌افته و این موضوع درباره‌ی Fight Club هم مصداق داشت. تفاوت اصلی بین فیلم و کتاب، میزان خشونت و مخصوصا کشتار بود. در فیلم، جز صحنه‌ی آخر، ما هیچ کشتار مستقیمی رو شاهد نیستیم. اما در کتاب، شخصیت اصلی با کارگذاری یک بمب در مانیتور رئیس خود، اون رو می‌کشه و در فصل‌های بعد، یکی از دولت‌مردان رو که درحال تهییه‌ی لیستی از فایت‌کلاب‌ها بود رو در یک مراسم خصوصی به قتل می‌رسونه. به صورت کلی میزان خشونت فیلم بسیار کم‌تر از کتاب هست.یکی دیگر از تفاوت‌های اصلی کتاب و فیلم، پایان داستان بود. در فیلم با صحنه‌ی انفجار ساختمان‌ها فیلم به اتمام می‌رسه اما در کتاب، به دلیل اشتباه شخصیت اصلی در ساخت مواد منفجره، بمب‌ها عمل نمی‌کنند و عملا هیچ ساختمانی تخریب نمی‌شه. شخصیت اصلی پس از شلیک به خود، یک hallucination از بهشت رو تجربه می‌کنه و سپس در بیمارستانی بیدار می‌شه که دیگر اعضای فایت‌کلاب به او قول ادامه‌ی مسیر رو می‌دهند.درباره‌ی نویسندهچاک پالانیک درحالی که یک شغل عادی در یک کارخانه‌ی ساخت کامیون داشت، آغاز به نویسندگی کرد. اولین رمان او، Invisible Monsters از طرف انتشاراتی‌ها رد شد و دومین رمان او، Fight Club تنها یک داستان کوتاه بود که بعد از پایان شغل روزانه‌اش اون رو نوشت و بخش زیادی از داستان تحت تاثیر تجربه‌های نویسنده در محیط کاری شکل گرفت. به عنوان مثال یک روز چاک پالانیک با یک زخم روی صورت خودش به سرکار رفت، اما هیچ کدام از همکارها به اون زخم اشاره نکردند و نادیده‌ گرفتند و صرفا به مکالمات روزمره‌ی سطحی عادی ادامه دادند. این تجربه باعث شد که نویسنده صحنه‌ای مشابه رو برای کتاب خودش بنویسه.زندگی چاک پالانیک به هیچ وجه یک زندگی عادی خالی از تراژدی و چالش‌های مختلف نبود. به عنوان مثال دقیقا بعد از موفقیت فایت کلاب، پدر و دوست دختر پدر چاک پالانیک به شکلی وحشیانه به قتل رسیدند و چاک پالانیک مجبور شد که به مجازات قصاص قاتل رضایت بده. از دست دادن پدر و سپس گرفتن جان قاتل تجربه‌ی ساده‌ای برای نویسنده نبود و کتاب Lullaby برگرفته از این تجربه هست.فرهنگ مصرف‌گرایییکی از موضوعات اصلی فیلم و کتاب فایت کلاب، نقد فرهنگ مصرف‌گرایی Consumerism بود و قطعا همه‌ی ما که فیلم رو برای اولین بار دیدیم این موضوع رو به خاطر داریم. اما الان با خوندن کتاب و بعد از این همه سال (فیلم سال ۱۹۹۹ ساخته شده، حدود ۲۶ سال پیش) حس داشتن درک عمیق‌تری از این موضوع داشتم و شاید، الان این نقد حتی مصداق بیشتری داشته باشه. فیلم و کتاب زمانی منتشر شدند که همچنان شبکه‌های اجتماعی وجود نداشتند و فرهنگ مصرف‌گرایی تا حدود زیادی محدود بود و به تمام تجربه‌های زندگی روزانه‌ی ما نفوذ نکرده بود.«اگر نمی‌دونی که از زندگی چی می‌خوای،» نگهبان گفت، «غرق چیزهایی می‌شی که نمی‌خوای.» -چاک پالانیک، فایت کلاب، فصل پنجمذن بودیسم در فایت کلابدر هیچ قسمت از کتاب و فیلم اشاره‌ای مستقیم به ذن بودیسم نشده اما مفاهیم مورد بحث در داستان گاهی شباهت عجیبی به آموزه‌های ذن دارند. مسیر شخصیت اصلی داستان در راستای بیداری روحانی، چندان متفاوت از مسیر بیداری در ذن نیست. زجر و خستگی شخصیت اصلی در آغاز داستان، وقتی که در حال جستجوی معنی زندگی در به دست آوردن اشیاء و تعلق به مادیات بود حقیقتا متفاوت از مفهوم دوکا Duḥkha در ذن بودیسم نیست.«فقط وقتی که هرآنچه داری رو از دست دادی» تایلر گفت، «برای انجام هرکاری به آزادی می‌رسی.» -چاک پالانیک، فایت کلاب، فصل هشتمطبق آموزه‌های بودیسم، تنها زمانی فردی به آزادی حقیقی دست پیدا می‌کنه که بتونه از تمام تعلقات خودش دست بکشه. البته این مفهوم تنها محدود به بودیسم نیست و در دنیای آموزه‌های صوفی‌گری هم همیشه به این موضوع اشاره شده.این آزادی بود، از دست دادن تمامی امیدها آزادی بود. -چاک پالانیک، فایت کلاب، فصل دومدر ذن بودیسم، وقتی فرد امید خودش رو از دست می‌ده، روزنه‌ای برای آزادی پیدا می‌کنه. زمانی که امید خودمون رو برای آینده‌ی بهتر، برای یک تغییر، برای فرار از دست می‌دیم، روند «خودفریبی» پایان پیدا می‌کنه و بلاخره به زمان «حال» بازمی‌گردیم. آینده‌ای وجود نخواهد داشت و هرآنچه باقی مونده، احساس، عمل و هرچیزی هست که در زمان حال داریم.تا زمانی که ایده‌ای مشخص یا امیدی نسبت به آینده داریم، نمی‌توانیم واقعاً با لحظه‌ای که اکنون وجود دارد، جدی و صادق باشیم. -شونریو سوزوکی، ذهن ذن، ذهن آغازگرمفهوم ساتوری 悟り در ذن بودیسم به درک نهایی، به بیداری نهایی اشاره داره. ساتوری زمانی اتفاق می‌افته که فرد بتونه طبیعت حقیقی خود را ببینه. معمولا ساتوری وقتی تجربه می‌شه که ذهن چنان ناامید و خسته بشه که از تلاش دست برداره. در این شرایط، حتی برای یک لحظه، ذهن بلاخره به ساتوری می‌رسه، در زمان آینده و امیدها و انتظارها و تعلق‌ها زندگی نمی‌کنه و صرفا تنها زمان حال، طبیعت حقیقی وجود داره.ما باید از امیدها و انتظارات خود، و همچنین از ترس‌هایمان دست بکشیم و مستقیم وارد ناامیدی شویم، با ناامیدی کار کنیم، به درون آن برویم و آن را به شیوه‌ی زندگی خود تبدیل کنیم، که کاری بسیار سخت است. -چوگیام ترونپامفهوم دیگر آموزه‌های بودیسم که در کتاب بهش اشاره می‌شه، عدم ثبات در زندگی و متغیر بودن دنیا هست. طبق آموزه‌های بنیادی بودیسم، آنیکا Anicca، به معنی دائمی نبودن زندگی هست. این مفهوم به ما می‌آموزه که دنیا دائما درحال تغییر ظاهر و ماهیت خود بوده و تعلق به یک دنیای درحال تغییر درنهایت فقط باعث زجر و اندوه خواهد بود.هیچ چیز ثابت نیست، همه چیز درحال فروپاشی است. -چاک پالانیک، فایت کلاب، فصل پانزدهمبودیسم تنها موضوعی نیست که در کتاب فایت‌کلاب می‌شه آموزه‌هاش رو پیدا کرد. هشدار درباره‌ی فرقه‌ها و آزاد شدن از یک زندان تنها برای وارد شدن به یک زندان دیگر (که در Project Mayhem می‌شد این موضوع رو دید) هم یکی دیگر از بخش‌های جالب کتاب بود. اگر زندگی چارلز منسون یا دیگر رییس‌های فرقه‌های مشابه رو بخونید می‌تونید این پترن تکرار شونده رو بارها و بارها ببینید. انسان‌ها از یک سیستم تبعیض‌آمیز خسته شده، به ندای آزادی‌بخش یک نفر (در این مورد تایلر) گوش داده و پس از مدتی خودشون رو در یک سیستم تبعیض آمیز دیگه پیدا می‌کنند. در کتاب فایت کلاب، تمامی اعضای Project Mayhem باید لباس‌های یک رنگ بپوشند، حرف‌های مشابهی که تایلر به اون‌ها یاد داده رو تکرار کنند، به دستوراتش گوش بدن و نام خودشون رو فراموش کنند و هر کدوم تنها یک Space Monkey باشند.حتی اگر زمان خوندن کتاب Fight Club رو ندارید، حداقل فیلم رو دوباره ببینید. گاهی وقت‌ها، بعضی از مفاهیم تنها دونستنشون کافی نیست و فقط از طریق تکرار دائمی و یادآوری می‌شه بهره‌ی کافی رو ازشون برد.</description>
                <category>سجاد دشتی</category>
                <author>سجاد دشتی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jul 2025 13:32:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی کتاب «Undeniable»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93997139/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-undeniable-w5mztucwmeps</link>
                <description>هر وقت یک کتاب روانشناسی زرد انگیزشی می‌خونم، به خودم قول می‌دم که این دیگه آخرین باری هست چنین کتابی دستم می‌گیرم، اما مدتی بعد، باز هم خودم رو پای بساط...اهم...کتاب انگیزشی پیدا می‌کنم. کاش یک مرکز ترک اعتیاد به کتاب‌های انگیزشی بود که می‌تونستم مدتی برم اونجا بمونم و از این اعتیاد رها بشم.خوندن کتاب Undeniable، نوشته‌ی Cameron Hanes حداقل برای من وقت تلفی به نظر می‌رسید. این کتاب که جدیدترین نوشته‌ی Cameron Hanes هست، گل‌چینی از مکالمات با افراد مشهور و موفقی هست که او در پادکست خودش دعوت کرده بود. شاید اگر با پادکست و این افراد آشنا نیستید مثل من، کتاب چندان وقت‌تلفی به نظر نرسه. انسان‌های جالب و منحصربه‌فردی مثل Sally McRae (دونده‌ی اولترا ماراتن و نویسنده‌ی کتاب Choose Strong) یا Courtney Dauwalter (دونده و قهرمان اولترا ماراتن) رو می‌تونید توی این کتاب پیدا کنید. خود نویسنده‌ی کتاب، Cameron Hanes برعکس کتاب، مطلقا فرد متوسط و عادی نیست. به عنوان یکی از بهترین شکارچی‌ها با تیر و کمان، یکی از جذاب‌‌ترین افرادی هست که سال‌هاست دنبالش می‌کنم و کتاب قبلی او Endure رو هم قویا توصیه می‌کنم. در کنار شکار با تیر و کمان، Cameron Hanes دونده‌ی اولترا ماراتن هم هست که به تنهایی می‌تونه خارق‌العاده بودن یک انسان رو ثابت کنه. شاید مفیدترین نکته‌ی کتاب برای من، یادآوری پتانسیل انسانی بود که هر روز سعی می‌کنیم فراموش کنیم و به زندگی عادی و متوسط خودمون پناه ببریم. کتاب تلنگری بود برای من، که صرف نظر از سختی‌ها، اتفاقات گذشته، ‌بدشانسی‌ها و تمام بهانه‌های زیر آسمون، همچنان مسئولیت ساختن یک زندگی زیبا روی دوش ما هست. خوندن داستان افرادی که علی‌رغم تمام مشکلات، اعتیاد، از دست دادن والدین در سن کم، از دست دادن فرزند و... باز هم روی پای خودشون ایستادند و حاضر به تسلیم شدن نبودند، تاثیر جادویی توی زندگیمون داره. کتاب واقعا هیچ نکته، هیچ تکنیک جدیدی برای یاد دادن نداشت، اما در عین حال سرشار از درس‌هایی بود که همه‌ی ما می‌دونیم اما سعی می‌کنیم فراموششون کنیم. در آخر، دونستن موضوعی چه فایده و نفعی داره اگر انجامش ندیم؟ این کتاب دعوتی برای برداشتن سنگ مسئولیت زندگی و بالا رفتن از روی کوه سختی‌های دنیا بود. اگر نیاز به یک تلنگر دارید، خوندنش رو توصیه می‌کنم. اگر به دنبال شناختن افراد جدید الهام بخش هستید، خوندن این کتاب انتخاب درستی هست. اما اگر دنبال یادگیری مفهومی جدید هستید، شاید بهتر باشه وقتتون رو صرف خوندن یک کتاب دیگه بکنید.</description>
                <category>سجاد دشتی</category>
                <author>سجاد دشتی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jun 2025 14:24:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نرم‌افزار Time Left - یادآور روزهای باقی مونده‌ی زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93997139/%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%D8%B1-time-left-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%A2%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-tgnewoc60xjm</link>
                <description>معمولا می‌شنویم که «زندگی کوتاه هست» و «باید از لحظه لحظه‌ی زندگی» استفاده کرد، اما چقدر توی زندگی روزانه به این موضوع توجه می‌کنیم؟ اکثر ما توی چرخه‌ی زندگی عادی گیر کردیم، هر روز صبح رفتن به شغلی که دوستش نداریم، دیدن آدم‌هایی که برامون جذاب نیستند و عقب انداختن رویاهامون برای «زمان بهتر» در آینده بخش عادی زندگی اکثر افراد هست. اغلب ما فکر می‌کنیم که یک روز بلاخره زندگی که دوست داریم رو زندگی خواهیم کرد.اما حقیقت این هست که اون «روز موعود» برای اکثر ما هیچ وقت از راه نمی‌رسه. قبرستون‌ها پر از آدم‌هایی سرشار از آرزوهای نرسیده و حرف‌های نزده هست. من می‌خواستم یک نرم‌افزار درست کنم که این حقیقت ساده اما معمولا فراموش شده رو بهمون یادآور بشه.نرم‌افزار Time Left - ابزاری برای یادآوری مهم‌ترین موضوعات زندگینرم‌افزار Time Left رو با این ایده درست کردم که بهمون یادآوری بشه چقدر زمان کمی توی این دنیا داریم. با استفاده از این نرم‌افزار، تاریخ تولد، جنسیت و کشور محل زندگی خودتون رو وارد می‌کنید و نرم‌افزار بر اساس داده‌های امید به زندگی منتسب با کشور محل زندگی و جنسیت، روزها و ساعت‌های باقی مونده‌ی احتمالی زندگی شما رو محاسبه می‌کنه.این نرم‌افزار رو برای این نساختم که برای شما استرس، نگرانی یا ترس ایجاد کنه، بلکه هدف از ساختش دادن آگاهی نسبت به کوتاه بودن زندگیمون هست.وقتی آگاه باشیم که زندگیمون در این دنیا ابدی نیست و بلاخره روزی به اتمام می‌رسه، روزهامون رو متفاوت پیش می‌بریم. زمان بیشتری رو با افرادی که واقعا دوستشون داریم سپری می‌کنیم. جمله‌ی «دوستت دارم» رو بیشتر و بیشتر به زبون میاریم. از حالت اتوپایلوت زندگی خارج می‌شیم و قدر لحظات عادی رو بیشتر می‌دونیم. چون متوجه می‌شیم، آگاه هستیم، که یک روز توی این دنیا نخواهیم بود.چرا این نرم‌افزار رو درست کردم؟این نرم‌افزار رو به عنوان یک یادآور برای خودم و برای هرکسی که نیاز به این تلنگر داره ساختم. آینده‌ی رویایی که همیشه در حال تصورش هستیم، با قدم‌های کوچک و غیر ایده‌آلی که امروز برمیدارم آغاز می‌شه.این نرم‌افزار فقط یک روز شمار نیست بلکه یک دعوت برای دوست داشتن بیشتر، برای تصور کردن بیشتر، برای زندگی کردن بیشتر هست.چطوری این نرم‌افزار رو درست کردم؟نرم‌افزار رو به صورت ساده با Gatsby و Tailwind CSS ساختم. شاید بیشتر از دو روز برای ساختش زمان نگذاشتم و هدفم از ساختش صرفا این بود که خودم به شخصه به این نرم‌افزار نیاز داشتم. موضوع جالب این هست که وقتی نرم‌افزار رو درست کردم و آخرین پوش رو هم روی گیتهاب داشتم، دقیقا فردای اون روز جنگ ایران و اسرائیل آغاز شد و به من یادآوری شد که چقدر این مفهوم، چقدر این نرم‌افزار مهم هست. چقدر به آینده‌ای که هر روز درحال عقب انداختنش هستیم نمی‌شه اعتماد کرد.</description>
                <category>سجاد دشتی</category>
                <author>سجاد دشتی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 17:37:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی کتاب «Faith, Hope, and Carnage»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_93997139/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-faith-hope-and-carnage-wvl5fmr4xvkf</link>
                <description>کتاب Faith, Hope, and Carnage (باور، امید، و نابودی زندگانی)، مجموعه‌ی گفتارهای خواننده‌ی راک استرالیایی نیک کیو Nick Cave با شان اوهاگن Sean 0&#039;Hagen، نویسنده‌ی ایرلندی بود که مدت‌ها دوست داشتم خوندنش رو آغاز کنم. قطع شدن اینترنت و جنگ، فرصتی عجیب، غیرمنتظره و صد البته غیرجذاب برای خوندن این کتاب بود. این گفتارها در دوران پاندمی کرونا اتفاق افتاده و شاید از این نظر، حس و حال کتاب چندان غیر مشابه به این روزهای ما در ایران نباشه. عدم اطمینان به آینده، از بین رفتن شرایط «عادی» و روزمره‌ی زندگی همه و همه مسائلی هستند که این روزها در حال دست و پنجه نرم کردن با اون‌ها هستیم.نیک کیو هیچ‌گاه تنها یک خواننده‌ی عادی نبود، بعضی از خواننده‌ها تاثیری ورای موسیقی خودشون دارند، تنها یک آیکون هنری نیستند، بلکه آینه‌ی دغدغه‌ها و کشمکش‌های درونی یک نسل، یا حتی جامعه‌ی انسانی به صورت کلی هستند. این کتاب هم صرفا کتابی درباره‌ی بیوگرافی این خواننده، لیستی از موفقیت‌های او و داستان‌های یک سلبریتی بی‌ربط به زندگی انسان‌های عادی نیست. کتاب مملو از گفتارهای عمیق درباره‌ی غم از دست دادن عزیزان، تجربه‌ی نیک کیو در روبرو شدن با مرگ ناگهانی فرزندش، اعتقاد به خدا، کتاب مقدس، امید و روبرو شدن با فجایع زندگانی هست. کتاب همچنین صحبت‌هایی در رابطه با روند خلق اثر هنری، چگونگی روبرو شدن و پذرش ایده و الهام رو درون خودش جا داده.یکی از موضوعاتی که در این کتاب به شدت توجه من رو به خودش جلب کرد، قسمتی بود که نیک کیو درباره‌ی «دیدن» بخشی از موسیقی سخن می‌گفت. او در این باره گفت که تصویری واضح از یک صحنه در ذهن خود داشت و موسیقی صرفا گفتار و ملودی برگرفته از این تصویر واضح ذهنی بود. حتی وقتی آلبوم جدیدتر نیک کیو، Wild God رو هم مورد توجه قرار می‌دم، دقیقا این تصویر واضح رو می‌تونم ببینم.این یک چیز بصری است؛ دیدنِ ترانه، بخشیدنِ یک روایتِ غنی و هدفمند به آن. -نیک کیواز این نظر، نیک کیو من رو به شدت به یاد کتاب تمپل گراندین Temple Grandin، تفکر بصری Visual Thinking انداخت. این موضوع که چگونه بعضی از انسان‌ها به جای تفکر با استفاده از کلمات، موضوعی رو «می‌بینند». نیک کیو به عنوان یک شاعر در کنار موزیسین بودن، استعداد خارق العاده‌ای در ترکیب تسلط بر کلمات و در عین حال تفکر دیداری داره که برای من جالب بود.در بخش دیگری از کتاب، نیک کیو درباره‌ی تجربه‌ی اعتیاد خودش به هروئین گفت و به صورت کوتاه، به عدم علاقه‌‌اش به سایکیدلیک‌ها اشاره کرد و گفت که این مواد دیدش رو به هم می‌ریزند و از کار دورش می‌کنند. اما با توجه به تصاویر به شدت سایکیدلیکی که توی موسیقی نیک کیو وجود داره، تصور من همیشه بر این بود که سایکیدلیک‌ها قطعا نقشی در خلق این آثار داشتند.موضوع دیگری که توی صحبت‌های نیک‌کیو به شدت توجهم رو به خودش جلب کرد، رویکرد او به رابطه‌ی هنر، هنرمند و مخاطب بود. بر خلاف بخش زیادی از هنرمندها، او هنر خودش رو در بند یا در خدمت مخاطب نمی‌دید، اما در عین حال در خدمت خودش، هنرمند، رویکردی خودمحور هم نمی‌دید بلکه تلاش‌های هنری خودش رو در خدمت خود «ایده» می‌پنداشت.هنرمند وجود دارد تا در خدمت ایده باشد. ایده نوری است که هنرمند و مخاطب را به جایی بهتر هدایت می‌کند. -نیک کیودر بخش دیگر کتاب، نیک کیو از روزهای پس از مرگ فرزندش، چگونگی روبرو شدن با غم از دست دادن عزیزان و سپس صحبت‌ها و ارتباطش با افراد دیگر که با غم‌های مشابه روبرو شدند صحبت می‌کنه.صداقت و آسیب‌پذیری نیک کیو، این قسمت از کتاب رو حداقل برای من به شدت تاثیرگذار کرد. در این بخش، نیک کیو شعری رو می‌خونه که یک مادر، پس از مرگ فرزندش به دلیل اُوِردوز سروده و برای او فرستاده بود.این کتاب، بر خلاف کتب خیلی از افراد مشهور که صرفا تلاشی برای گفتن «من چقدر خوب هستم»، گفتاری عمیق درباره‌ی امید، غم، از دست دادن، به دست آوردن، عشق، انسانیت و خلق هنر هست. خوندنش رو به شدت توصیه می‌کنم.</description>
                <category>سجاد دشتی</category>
                <author>سجاد دشتی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jun 2025 23:31:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>