<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_94426241</link>
        <description>•نــــویسنده‌خیالاتی‌هستم‌که‌درکوچه‌پس‌کوچه‌ذهنم‌پرسه‌می‌زند: )?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 03:39:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1132528/avatar/TxQa85.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</title>
            <link>https://virgool.io/@m_94426241</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بهـــار...!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94426241/%D8%A8%D9%87%D9%80%D9%80%D9%80%D8%A7%D8%B1-p6ywofsq5ezr</link>
                <description>زمستان موهای برفی اش را آرام شانه میزد و دانه های برف را از لای موهای مردانه اش کنار میزند!لحظاتی تا ورود بهار؛ ثمره‌ی عشق پاییز و زمستان نمانده بود و دل در دل پدرانه اش نبود.بلبل های عاشق، آواز خوان، شکوفه گل ها، بیداری درخت های خواب آلود، نشان از آمدن بهار میداد!خنده ای از سر دلتنگی بر لب زمستان نشسته بود و اشک بر چشمان آبی و برفی اش چمبره زده بود.بهار با نازی دخترانه اش، موهای قهوه ای رنگش را با گل های نرگس زینت داده و پیراهن سبزی به رنگ شکوفه درختان تن کرده بود.زمستان در وصال نوروز بهار را در آغوش فشرد و موهای دخترانه اش را آرام نوازش کرد! و چند بوسه عمیق بر گونه های خرمالویی بهار نشاند!زمستان با قدمانی خسته و شوق دیدار معشوق راه دراز را پیش گرفت و دخترک زیبایش را در دل نوروز گذاشت!بهار گیتار زنان صدای خنده های نوروز را در جهان طنین انداز میکند و لحظات تحویل سال را در خاطرات موهایش ظبط میکند!و حال ورود دخترک شیرین زبان زمستان را در دل نوروز به دلهای بهاری‌تان تبریک میگویم!نوسنـده: نغمـه اردشیـری(Dokhtarak) کپی با ذکر اسم نویسنده! </description>
                <category>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</category>
                <author>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</author>
                <pubDate>Sun, 26 Mar 2023 20:13:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه‌کسی‌میفهمد‌مرا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94426241/%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%81%D9%87%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7-wcqbywxx6unu</link>
                <description>از تمنای بی کسی، دلم دست و پا میزندبی کسی قلب برهنه ام را چه کسی میفهمد؟با لبخندی دروغین به پیشوازشان میرومولی صد حیف، هجران قلب دیوانه ام را چه کسی میفهمد؟تاب چشمان خونی ام پایان یافته رده های خون بر چشمانم را چه کسی میفهمد؟روزگار بر کامم تلخ گشته بد حالی روزگار را بر دنیایم، چه کسی میفهمد؟شب تار و بیم تاریکی را بر دل خسته و تاریک مرا، چه کسی میفهمد؟اکنون خسته تر از خسته امخستگی تن بی حال مرا، چه کسی میفهمد؟‹اولین شعر›یاقوت و مرجاننویسنده:نغمه‌اردشیریکپی‌باذکر‌اسم‌نویسنده!²⁹ دی ماهِ خاکستریِ ¹⁴⁰¹</description>
                <category>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</category>
                <author>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jan 2023 18:33:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرامش‌قلـب-♡-</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94426241/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D9%82%D9%84%D9%80%D8%A8-nk807qufgzut</link>
                <description>.?.لالایی های مهتابی همراه با پرواز قاصدک ها زینت شب های کودکی ام شده بود.دم طلوعِ خورشید، بانوی آسمان، چادر گل دارش را بر سر می نهاد و برای نماز قامت می بست. نمازش را با رایحه‌ی نرگس ها آغاز میکرد و در هر قنوت برای لحظه به لحظه زندگی ام دعا میکرد.شب ها ز تاب بیم از تاریکی به آغوش گرم و پر مهرش پناه میبردم و او با آرامش گیسوانم را نوازش میکرد و برای آرامش قلب و روح خسته ام هزاران قل و هوالله میخواند.و چقدر زیباست! لحظه وصال لب هایم بر دست زحمت کشت چه زیباست.فرکانس صدایت در خانه، مذاب دلشادی و مایه حیات است.خنده هایت در موقع درد هایم مرحم زخم های عمیق است!و بدان تو تنها ترین مایه آرامش قلبم هستی، ای ماه شب های تیره ام: )&quot;نویسـنده‌: نغمه‌اردشیری&quot;dokhtarak&quot;کپی‌باذکر‌اسم‌نویسندهـ! </description>
                <category>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</category>
                <author>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</author>
                <pubDate>Fri, 13 Jan 2023 21:30:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر‌پاییز!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94426241/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-ov7n4dfuouon</link>
                <description>با حوصله ‌ساک سفرش را بست، با لبخند به کارش ادامه میداد اما غم بدی در سینه اش داشت.شب رسیده بود و او غریبانه داشت میرفت و جایش را به ننه سرمای قصه ها داده بود. مردم رفتن اش را جشن گرفته بودند و او فقط با غم به شادی آنها خیره شده بود.دستی بر سر درختان بی برگ کشید! بوسه ای بر شاخه های خواب آلودشان کرد و آرام در گوش آنها نجوا کرد:_بعد من ننه سرما و زمستون هواتونو دارن!اشکی بر گونه های نارنجی رنگش چکید. اما رسم دنیا همین بود. پاییز با قدم های خسته، گام برمیداشت. پاییز رفت و شهر کمی حال هوای زمستان را به خود گرفت.ننه سرما با لپ هایی همانند خرمالوی رسیده، به شهر آمد!در دستانش سبدی از انار هایی که عطرش حتی درختان خواب آلود را مست میکرد، در دست داشت.یلدا رسیده بود و ننه سرما بر آن شهر حکومت میکرد.حکومتی که عطر نارنگی هایش، حکومتی که موسیقی دانه دانه برف هایش، دل پاییز را میسوزاند.یلدا رسیده بود و بر لب تمام انار های کوچک لبخند نقش بسته بود.یلداتون‌بی‌غم:)ـــــــــــــــ??ـــــــــــــــ✍?نویسندهـ: نغمـــه‌اردشیــریکپی با ذکر اسم نویسنده!</description>
                <category>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</category>
                <author>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</author>
                <pubDate>Thu, 22 Dec 2022 01:28:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>•~سایه‌بان‌ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94426241/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-hmnh6f4hmrss</link>
                <description>جارو چوبی را با دستان چروکیده اش در دست گرفت و شروع به جارو کردن آن حیاط یا بهتر است بگویم آن بهشت گمشده، شد.با لبخندی سرشار از غم و دوری به کارش ادامه میداد.با وسواس مشغول چیده شدن انار های حیاط شدم، و زیر چشمی به لپ هایش که از سوز سرما مانند شکوفه انار قرمز و خونی شده بود، نگاهی می‌انداختم.با سکوت به کارمان ادامه دادیم تا اینکه صدای در  باعث متوقف کار کردنمان شد.بی‌بی عسل چشمانش را به چشمانم ریخت،شیرینی و بشادت از آن دو فنجان شیر و عسل میچکید!با خوشحالی چادرش را بر سر انداخت و با ذوق در را باز کرد. با دیدن صورت مَش رضا امید و شور در چشمانش موج زد.مش رضا با خوشحالی گفت:_بی‌بی خانم از جبهه زنگ زدن!بی‌بی دست و پایش را گم کرد و فقط توانست با خوشحالی به من بگوید: _محسنم زنگ زد سحر!گره روسری ام را محکم کردم و به دنبال بی‌بی تا مخابرات دویدم.به پشت تلفن که رسید با صدایی که میلریز لب زد:_الو..محسن مادر؟!_الهی قربونت برم جیگر گوشه ام! نیستی حالم خرابه مادر! کی میای تصدق قد و بالات؟!_همین هفته؟ الهی قربونت برم که دلم برات یه ذره شده، غذا خوب بخور نکنه پوست و استخون بشی. مراقب خودت باش جیگر گوشه.. زود برگرد._خدا به همراهت!خنده لحظه ای از صورتش محو نمیشد، رو به مش رضا کرد و گفت:_الهی خیر ببینی مش رضا، خونه دلمو روشن کردی!مش رضا چای هل دارش را نوشید و پشت میز نشست:_کاری نکردم بی بی خانم چشم و دلت روشن!از مش رضا خداحافظی کردیم و به سمت مسجد راه افتادیم.رو به من کرد و گفت:_به دلم افتاده بود میاد... نذر حضرت فاطمه گرفته بودم سالم برگرده یه بار دیگه قد و بالاشو ببینم. الهی شکرت!از خوشحالی دست بی‌بی را محکم فشردم و گفتم:_بالاخره آقا معلم داره میاد مرخصی.بی بی به هرکس میرسید سلام میکرد و با خوشحالی میگفت که محسنم دارد برمیگردد.اما نصف جان بی بی رفت و محسن برنگشت:›بخشے‌ا‌‌ز‌داستان: سایہ‌بان‌ماهـنویسنده:نغمه‌اردشیریڪپی‌باذڪر‌اسم‌نویسنده!</description>
                <category>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</category>
                <author>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</author>
                <pubDate>Thu, 08 Dec 2022 19:55:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بادبادك❥</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94426241/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%83-nhrcli9zncfz</link>
                <description>بادبادک ها در هوا رقصان رقصان تاب برداشته بودند. کودکان بند بادبادک ها را در دست گرفته و منتظر سوت داور بودند تا بازی را شروع کنند. در این میان پسرکی خرامان خرامان به سمت کودکان دیگر آمد. بادبادکش را با کاغد های دست دوم درست کرده بود و این باعث خنده کودکان دیگر شد. پسرک مو خرمایی بادبادک کهنه اش را محکم چسبید و لب گزید. انها چه میفهمیدند؟ او با کلی زحمت همین چند تکه را هم پیدا کرده بود. نگاهش رنگ بغض گرفت، اما بغض غلیظ اش را قورت داد و آرام ایستاد. در این میان پسرکی که از همه آنها قد بلند تر بود به سمت او آمد. دستش را آرام روی شانه های او گذاشت و دم گوشش زمزمه کرد: -تو میتونی... پسرک مو خرمایی برگشت و خیرهـ چشمان سیه او شد و محو لبخند محزون و دل انگیزش شد. همچنان در شک بود که او لب زد: -من علی م میتونم نخ بادبادک ت رو بگیرم و باهم مسابقه رو ببریم! کودکان با چشمانی درشت شدهـ به علی خیره شده بودند، او در بادبادک بازی مهارت زیادی داشت چرا میخواست یک پسرک با بادبادک کهنه اش را همراهی کند؟! پسرک مو خرمایی لبخندی از سر ذوق زد و آرام لب زد: -منم رضام از آشناییتون خوشبختم! داور سوت را زد. رضا بادبادک را گرفت و علی نخ را در دستش میچرخاند و بادبادک در آسمان آبی تاب برداشته بود. شاهیـن پسرکی خودخواه با عصبانیت فریاد زد: -علی! نمیتونی با اون پسره برنده بشی!علی آرام شانه رضا را مالید: -نترس من کنارتم! آن بادبادک هایی که با کاغذ های رنگارنگ و زیبا تزئین شده بود همه سقوط کردند، و تنها بادبادکی که در آسمان ماندهـ بود همان بادبادک کهنه پسرک مو خرمایی بود:)♡نویسندهـ: نغمـه‌اردشیـری(?dokhtarak) کپی با ذکر اسم نویسندهـ‼️</description>
                <category>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</category>
                <author>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</author>
                <pubDate>Tue, 30 Aug 2022 12:57:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>•دریای‌زیبایی²•</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94426241/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C%C2%B2-swog3dnm6h2t</link>
                <description>نگاه گریانش را در اتاق چرخاند و اتاق را برانداز کرد. به گلدان هایی که دلش را زیر و رو میکرد، به کتاب خانه و حتی میز تحریرش! دلش غنج رفت برای دوباره غذا خوردن روی تختش! اما باید میرفت، بارونی اش را پوشید و از اتاق خارج شد و  کنار دریا ایستاد. دریا با حالت خیلی وحشتناکی غرش میکرد و موج هایش را بر سینه ساحل میکوبید. با صدای نسبتا بلندی گفت:_جادوگر دریا! منم لیلا اومدم خودمو فدای پری دریایی کنم تا دوباره انسان بشه و زندگی خوبی رو داشته باشه! پس بیا بیرون و پری رو آزاد کن. ناگهان دخترکی با موهای طلایی و پولک هایی که جای بلور هایش را گرفته بود سر از آب در آورد. نگاهش را به نگاه نگران لیلا دوخت. صدایش موسیقی بود مرحم زخم ها:_سلام لیلا! ممنونم که اومدی. اما خودتو فدای من نکن! زندگی تو نابود نکن! اشک امان را از صورتی لیلا گرفت. لیلا با حالتی مهربانانه و دلسوزی گفت:_حق تو نبود اینجوری اسیر بشی..حالا من اومدم نگران من نباش به این فکر کن که زندگی آزادی رو قراره تجربه کنی!صدای جادوگر محلت حرف زدن را از آنها گرفت، صدایش در کا دریا میپیچید و لرز را به دل لیلا انداخت:_خوش اومدی لیلا!پری دریایی و لیلا باهم وارد آب شدند اما هیچ کدام احساس خفگی نمی کردند. پری دست یخ کرده لیلا را گرفت و باهم پشت سر جادوگر رفتند. در زیر آب دخمه ای سیاه با سفره ماهی هایی وجود داشت که گویی قلعه جادوگر بود.جادوگر با دندان هایی سیاه به چشم های سبز لیلا چشم دوخت و خنده ای شیطانی سر داد‌:_خب خانم کوچولو بهت میخوره سیزده چهارده سالت باشه! البته این پری هم همسن خودته! لیلا قلعه را ورانداز کرد، اتاق یک صندلی سلطنتی داشت به همراه چندین قفسه از کتاب های سیاه که مطمئنا داخلش از جادو پر بود. بالای سر جادوگر یک گوی شیشه ای بود که آن را با محافظ پوشانده بودند.  و لیلا لبخندی زد آن گوی شیشه عمر جادوگر بود. اگر آن را میشکست جادوگر میمرد و آنها آزاد میشدند‌!نویسندهـ: نغمـه‌اردشیـری(dokhtarak)ڪپی‌باذکراسم‌نویسندهـ</description>
                <category>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</category>
                <author>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</author>
                <pubDate>Thu, 11 Aug 2022 20:51:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>•دریای‌زیبایی¹•</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94426241/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C%C2%B9-azj0krjdehyo</link>
                <description>موج شن های کف ساحل را با خودش تکان میدادامواج ماننده غولی بی رحم به ساحل حجوم می آورد و آنهارا ویران میکرد. صدف ها ماننده مروارید به کف ماسه ها چسبیده بود و زیبا بودنش را به رخ دریای خروشان میکشید.چشم های لیلا از پنجره اتاقش به آن صحنه زیبا و دل خراش  دوخته شده بود.موهای طلایی رنگش را در دستش به بازی گرفت و آن را هی تاب میداد. اتاقش را بیشتر با گل و گیاه تزئین کرده بود، اتاقش نسبتا بزرگ بود؛ تخت چوبی اش بغل پنجره بود و هر روز شاهد زیبایی دریا و ماسه هایش بود. بیشتر اوقات را در اتاق میگذراند. حوصله اطرافیانش را نداشت.کتاب افسانه  «پری و سیه چال» را باز کرد و روی طاقچه پنجره نشست و پایش را در هوا تکان داد. کتاب چرم بود و قرمز. این کتاب را از کتاب خانه زیر شیروانی برداشته بود، آن را باز کرد و بوی کاه برگ های  کتاب در بینی اش پیچید و حالش را خوب کرد. باد در طره ای از موهایش میپیچید و آن را در هوا می رقصاند.صفحه اول کتاب را باز کرد با عنوان:دریای‌زیبایی:)در روز های طوفانی دریا، پری دریایی زیبایی را به ساحل می آورد. او از زیبایی برق میزند و چشمانش از دو گوی نقره ساخته شده است! سال ها قبل آن پری دریایی انسان بوده اما به دلیل غصه و غم دنیا او با یک جادو که جادوگر دریا آن جادو را اختراع کرده بود به پری دریایی تبدیل شد. و تا ابد اسیر آب ها شد! البته در آب غم و غصه اش کم تر شده و زندگی آسوده تری دارد. ولی موهای او که از طلا ساخته شده بود دل جادوگر را میبرد، جادوگر به پری دستور می دهد که باید هر روز پنج تار موهایش را به او بدهد وگرنه آن را تا ابد اسیر زندان های سیه چال میکند. پری مجبور میشود هر روز پنج تار موهایش را بدهد تا جادوگر کاری با کارش نداشته باشد. اما هر روز از موهایش کم تر میشد و پری دریایی از غصه تمام بلور هایش میریزد. و از آن دریا فرار میکند. اما جادوگر بدجنس با نگهبان ها او را میگیرند و به سیاه چال میبرد و او تا ابد اسیر زندان های سیاه جادوگر میشود.لیلا نگاهش را از صفحه کتاب میگیرد و اشک هایش را پاک میکند. در آخر کتاب نوشته شده:جادوگر او را در طوفان لب دریا می آورد تا کسی او را ببیند و جانش را فدای پری دریایی کند تا او آزاد شود. اگر کسی خودش را به جادوگر تسلیم کند پری آزاد میشود!ادامه دارد...?نویسندهـ: نغمـه‌اردشیـری(bokhtarak) کپی با ذکر اسم نویسندهپ،ن: لایک این پارت بالا باشه تا پارت بعدیو بزارم:)</description>
                <category>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</category>
                <author>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</author>
                <pubDate>Thu, 28 Jul 2022 11:36:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>•پروانه!•</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94426241/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-hib5movi7wgp</link>
                <description>باد ماننده موجی خروشان ابرهارا تکان میداد.    شاخ و برگ های درختان در هوا تکان میخوردند و بعد چند دقیقه از حرکت می ایستادند.صدای برهم خوردن شاخه ها غم را از دل انسان ها بیرون میکرد. چشم دوختم به او که  تور اش را آماده می کرد، در حال نگاه کردن به تور بودم که گفت:_تروخدا آجی! پروانه های اینجا خیلی قشنگن. میتونم اینارو خشک کنم و بفروشم و پول خوبی‌بگیرم.اخم هایم را در هم کردم:_نه! نه! پروانه ها گناه دارن! انقدر بدجنس نباش! من باهات نمیام.عصبانیت در صورتش موج زد، باد موهای جو گندمی اش را در هوا رقصاند:_به درک! نیا خودم میرم. نمیتونم به خاطر تو غید اون پولو بزنم!ایستادم...موهایم را به پشت گوش هایم هدایت کردم:_اگه بری دیگه آبجیت نیستم!میدانستم با این حرف چگونه به دلش آتش میزنم ولی دلم نمی آید آن پروانه های بی گناه را خشک کند! تورش را برداشت و راه باغ را در پیش گرفت.باید کاری میکردم.دنبالش راه افتادم متوجه من که شد آهسته تر قدم برداشت.باغ از گل های بنفش رنگ تشکیل شده بود.درختان آلبالو و درختان گردو زینت باغ شده بودند.دستم را گرفت و آرام دم گوشم زمزمه کرد:_فقط همراهم بیا!حرفی نزدم و دنبالش راه افتادم.جوی آب از کنار درختان عبور میکرد و خنکی اش را به رخ درختان میکشید، گنجشکان بال میزدند و هم صدا میخواندند.پروانه ای با بال های یاسی و خال های سیاه رنگ در هوا به پرواز در آمده بود.برق در چشمانش دوید و دستم را فشرد:_وایسا همینجا الان میگیرمش و میام!تورش را در هوا گرفت و با یک حرکت پروانه را گرفت. پروانه تقلا میکرد تا از توی تور در بیاید.با دیدن آن صحنه اشک صورتم را خیس کرد و بلند بلند گریه کردم با دیدن گریه های من تور را رها کرد و کنارم زانو زد:_تیغ رفت توی پات؟ افتادی زمین؟ چی شد؟نگاهش کردم که نگرانی در صورتش موج میزد!آرام گفتم:_تروخدا پروانه هارو ول کن!خندید و در آغوشم گرفت:_چشم دیگه گریه نکن آبجی کوچولوم!پروانه یاسی رنگ از تور در آمد و آزادانه بال هایش را در آسمان رها کرد!♡نویسندهـ: نـغمه‌اردشـیری(dokhtarak)کپی بدون اسم و هشتک نویسنده حرام!</description>
                <category>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</category>
                <author>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jun 2022 21:37:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>•مُـکمل•</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94426241/%D9%85%D9%8F%D9%80%DA%A9%D9%85%D9%84-bvogcp3u0exu</link>
                <description>بچه که بودم هیچ دوستی نداشتم!همیشه تنها بودم و کسی محلم نمیزاشت. منم از جمع دوری میکردم،تو مدرسه همیشه منو افسرده صدا میکردند. تا اینکه تو اومدی!اومدی و جلوی همه بچه ها وایستادی که بهم نگن افسرده! تا بهشون بفهمونی که من افسرده نیستم.. بهشون بفهمونی که من دختر آرومی ام.همه ترو دوست داشتن..باهات رفیق میشدن ولی منو ترو که باهم میدیدن به تو هم نگاه بدی میکردن. ولی تو همیشه از اینکه با من بودی لذت میبردی! خنده هات قشنگ ترین خنده های دنیا بود. یادته؟!من نقاشیم خوب بود تو نویسندگیت.سرکلاس انشاء هامو تو مینوشتی و نقاشی هاتو من میکشیدم. یه بار بهم گفتی قشنگ ترین چیز تو دنیارو نقاشی کنم، منم لبخندتو کشیدم!تو هم زیبا ترین چیز توی دنیا موهای فرفری مو توصیف کردی...عاشق نارنج بودی. همیشه بو میکردیشو و با لبخند بهم میگفتی:_نگاه کن چقد قشنگه!شاید خنده دار باشه ولی گاهی اوقات به نارنج توی دستات حسودی میکردم.ما مکمل همدیگه ایم:)یادت باشه اگه بری من نصف دومم گم میشه!پس همیشه پیشم بمون میوه نارنجم:)«عطرنارنـج?»نویسندهـ:نغمه‌اردشیری(?????????)کپی‌بدون‌اسم‌و‌هشتک‌نویسنده‌حرام!</description>
                <category>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</category>
                <author>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jun 2022 13:45:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>↯عروسک‌پارچه‌ای↯</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94426241/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-ljwrk5qqutjs</link>
                <description>دست به سینه شد و چشم های تیله ای اش را به صورت عادی ام دوخت‌:_ولی واقعا راست گفتم عروسک ات پاره شده!خواستم خودم را خونسرد نشان دهم و بفهمد که دیگر آن عروسک برایم مهم نیست._مهم نیس مامانم دوباره برام درست میکنه.صورت اش در تعجب ماند و چند ثانیه پلک نزد. حق هم دارد من جانم به آن عروسک بند بود حالا چطور خیلی راحت با نبودش کنار آمدم؟!چند دقیقه ای بینمان سکوت بود، چشم دوختم به او که لب هایش را میگزید.برای گفتن حرفی تردید داشت:_ولی تازگیا خیلی سرد و بی احساس شدی نبات! تو همیشه عاشق عروسکات بودی و با همه بچه ها بازی میکردی...ولی تازگیا خیلی سرد و بی عاطفه شدی. موهای بافته شده اش از پشت روسری بیرون زده بود و آفتاب باعث میشد، زیبایی های موهایش بیشتر به رخ کشیده شود._به هرحال هر آدمی تغییر میکنه...منم یکی از اون آدما! تا وقتی که با همتون خوب بودم و خون‌گرم، هیچ کدومتون بودنم رو حس نکردین حالا الان میگین که دوباره آدم قبلی شم؟ نه پناه خانوم این نبات دیگه نبات قبلی نمیشه! چون کسی قدر بودنشو حس نکرد!بغض رو از توی صداش که نه، حتی روی نگاهش هم میتوان فهمید. کاش میتوانستم بگویم که با این  نبات جدید خودم هم کنار نیامدم. کاش میتوانستم بگویم که طاقت گریه های کودکانه اش را ندارم._باشه نبات خانوم! ولی من همیشه قدرتو دونستم همیشه به بودنت افتخار کردم. همیشه از خدا برای بودنت تشکر کردم...اینارو ندیدی؟نگاهش نکردم تا منم گریه ام نگیرد. ولی حضور اشک را در لابه لای مردمک چشمایش حس کردم.اشک هایش را پس زد و با اخم گفت:_باشه...من با این نبات نه دوستم نه خاله عروسکامه هرموقع خاله نبات مهربون عروسکام شدی منم باهات دوباره آشتی میکنم!دوید و از دید ام دور شد. یعنی واقعا خیلی تغییر کرده ام؟! نکند این تغییر باعث شود پناه کلا از من متنفر شود؟! نکند عروسک هایش دیگر مرا خاله خود ندانند؟!به سمت حوض و ماهی هایش پناه بردم. ماهی ها زیر نور آفتاب خیلی آرام شنا میکردند. دلم را به فکر چشمان پر از اشک پناه بردم. گریه صورت اش را مظلوم تر نشان میداد.شاید حق با اون بود...من نباید آدم بدی میشدم. یا بهتر است بگویم نباید خاله نبات بدی میشدم.طاقت نیاوردم و وسایل آشپزی ام را برداشتم و به سمت خانه پناه رفتم.کنار رودخانه چادر زده بود و عروسک هایش را نشانده بود و با علف ها برای آنها قورمه سبزی درست میکرد. از دور صدایش زدم:_پناه!...پناهبرگشت اما تا مرا دید رویش را برگرداند.کنار لیلی همان بهترین عروسک پناه نشستم و او را روی زانو هایم نشاندم.با خنده شروع کردم برایش قصه تعریف کردن:_یکی بود یکی نبود. توی یه آبادی دوتا دوست خیلی صمیمی بودند به نام نبات و پناه.اونها باهمدیگه خیلی مهربون بودن ولی یهو نبات فک میکنه که هیچ کس اونو دوست نداره و نباید با همه مهربون باشه! اون حتی به بهترین عروسکش رها هم رحم نکرد. ولی پناه همچنان دلسوز و مهربون بود. انقدر که اون پناه مهربون بود نبات خجالت میکشه و میاد ازش معذرت خواهی کنه!لبخند میزنم و به پناه چشم میدوزم که پشتش به من بود و علف هارا خورد میکرد و گوشش به قصه من بود:_حالا لیلی خانوم به نظرت اون پناه مهربون معذرت خواهی نبات رو می بخشه؟!لبخند روی لبای قرمز پناه نقش بست و نگاهش رنگ شادی گرفت و نگاهم کرد:_میدونستم تو بهترین نبات دنیایی! معلومه معذرت خواهیت قبوله! حالا چون خاله خوبی هستی منم میخوام خاله خوبی باشم.رها همان عروسکی که به من گفت پاره شده از توی ساک لش در آورد و به طرفم گرفت.رها را محکم بغل کردم و در همین حال پناه را در آغوشم فشردم و گفتم:_خیلی خوبی پناه! بهترین خاله‌ی دنیاخندید و خنده اش با صدای رودخانه ترکیب شد:_تو هم بهترین  و شیرین ترین نبات دنیاییقول بده دیگه تلخ نشی خاله‌نبات عروسکام:)♡نویسنده: نغمه‌اردشیری(#دخترک)                                کپی‌بدون‌اسم‌و‌هشتک‌نویسنده‌حرام!</description>
                <category>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</category>
                <author>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</author>
                <pubDate>Tue, 10 May 2022 00:45:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسب بی سوار:)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94426241/%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1-ettuxsiyt70q</link>
                <description>اسب سواری رو خیلی دوست دارم،ولی مامان برای اینکه یه وقت دختر دردونه اش از روی اسب نیوفته و زخمی نشه هیچ وقت نمی زاره کلاس اسب سواری برم. هر روز توی خیالاتم سوار اسب ام میشم و لب دریا قدم میزنم و از صدای دلنشین دریا لذت میبرم._خانوم اجازه هست بیام داخل؟نسکافه تونو اوردم...هوفی میگم و با صدایی بی حال لب میزنم:_بیا تو..+ببخشید خانوم مادرتون گفتند بیاین طبقه پایین یک موضوعی رو میخواد باهاتون در میون بزاره!در دلم نالیدم،حوصله مامان و فیس هایش را نداشتم ولی مجبور بودم.دمپایی های روفرشی ام را پوشیدم و از نرده پله ها سر خوردم و پایین اومدم،حس خیلی خوبی داشتسرگرمی ام توی خونه همین بود.مامان تا منو دید با عصبانیت چشم دوخت به چشم های سبز رنگم!اخم هایش غلیظ تر شد:_مگه نگفتم از پله ها شبیه میمون پایین نیا...اگه بیوفتی دست یا پاهات بشکنه چیکار کنم؟چشم غره غلیظی رفتم:_این کارگر جدیده گفت کارم داریمیشه کارتو بگی؟لبخند الکی اش جای اخم غلیظ اش رو گرفت:_قرار بفرستم کلاس سوارکاری!البته موقت!برای اولین بار توی این چند سال مامانو محکم بغل کردم...جوری که صدای قلب هامون یکی شده بود.مامان دستی به موهای باز و بلندم کشید، و پیشونی ام را بوسه زد._تا یک ساعت دیگه بابا میاد دنبالتبیا موهاتو ببافم!کش مویم را که در دستم بود بهش دادم و نشستم روی کاناپه کنار شومینهموهای طلایی رنگم را با دستهایش شانه زد.موهامو بافت و در آخر کش موی آبی رنگم را به دم موهام گره زد.در همین لحظه بابا در خونه رو زدکفش های همرنگ چشمام رو پوشیدم و به سمت حیاط دویدم که مامان بلند گفت:_سالی!! صبر کنیادت نره مواظب خودت باشییه وقت به سرت نزنه روی اسب مسخره بازی در بیاری!+باشه مامان من دیگه بچه نیستمانقدر نگرانم نباش از پس خودم بر میام.سوار ماشین شدم و از خوشحالی هیچی از مسیر راهمون نفهمیدم...اینجا بزرگ ترین کلاس سوار کاری توی لندن بود.میشه گفت وقتی از ایران اومدیم اینجا تموم دوستامو از دست دادم و هیچ کسو ندارمتوی ایران سوار کاری میرفتم ولی یه روز از اسب افتادم و پام شکست و مامان از اون روز دیگه نمی زاره بیام سوار کاری،البته الان حتما دیده که چقدر تنهام و دوستی ندارم و دلش برام سوخته.بابا منو به اون باشگاه معرفی کرد،و به سلیقه خودم یه اسب سفید دقیقا شبیه پونی بود،پونی بهترین اسبی بود که من دوسش داشتم!دوست دارم برگردم ایران و دوباره پونی رو بغل کنم‌. این اسب خیلی شبیه پونی بود برای همین اسمشو گذاشتم پونی!مربی میگفت چون چند وقته با اسب کار نکردم بهتره یواش حرکت کنم.ممکن از اسب بیوفتم، وقتی سوار پونی شدم احساس کردم دوباره زندگیم برگشته...حس گرفتم و سرعت از دستم خارج شداسب خیلی داشت تند میرفت و منم نمیدونستم چیکار کنم،که پونی یکهو حرکت اش کج شد و منم از اسب به پایین افتادم!!بعد از چند دقیقه به خودم اومدم،درد تمام استخوان هایم را فرا گرفته بود.از درد شروع کردم به گریه کردن!مربی اومد بالا سرم و گفت:_مگه نگفتم تند نرو؟الان اگه اتفاقی برات بیوفته میدونیستی چه بلایی سر من میاد؟چشم های سبز رنگی که با گریه قاطی شده بودند را به صورت مربی دوختم:_لطفا به خانواده ام اطلاع ندید!نفس اش را محکم بیرون داد و به سمت خروجی حرکت کرد...گریه تمام صورتم را خیس کرده بود.اگه مامان و بابا میفهمیدن دیگه نمی زاشتن بیام کلاس سوار کاری...بزور خودم رو تکون دادم تا به صندلی کنار حیاط برسم و اونجا بشینم!که یه دختری با روسری گل دار صورتی کنارم نشست...آروم به فارسی لب زد:_چیزیت نشد؟ حالت خوبه؟با گریه گفتم:_بدنم درد میکنه!بغلم کرد و خیلی مهربون گفت:_نترس من میشم بهترین رفیقت پیشت میمونم تا حالت خوب شه!بغل کردنش حالمو دگرگون میکرد!چقد این دختر خوشگل بود...بعد از چند دقیقه تازه فهمیدم داره باهام فارسی صحبت میکنده و با تعجب پرسیدم:_اهل ایرانی؟خندید از اون خنده قشنگا!_اره من بچه ایرانم ده سالمهدستهای یخ زدمو توی دستاش فشرد:_اسمم فلوریاست اسم تو چیه خانوم خوشگله؟تا حالا کسی بهم نگفته بود خانوم خوشگلهمامان بابا همش درگیر کار بودن_اسمم سالی!_چه اسم قشنگی...اینجا اسب هم داری؟من یه اسب دارم اسمش دیزه اس_اسم اسب منم پونی...دو دل بودم که بگم یا نهولی دلو زدم به دریا و گفتم:_میای باهم اسب سواری کنیم؟بازم خندید. خنده هاش آرامش داشت جوری که دلمو آروم میکرد:_آره حتماًسوار پونی شدم. هنوز عضلاتم درد میکرد ولی ارزششو داشت.اونم سوار دیزه شد. دیزه اسب قهوه ای رنگی بود  موهای لخت و دم بلندی داشت، که فلوریا موهای جلوی دیزه رو بافته بود.با اسب هامون دیویدیم. توی اون لحظه انگار که دنیارو به من داده بودن! صدای سم اسب ها حالمو خوب میکرد... عطر فلوریا تمام فضا رو پر کرده بود!روسری گل دارش عقب رفت و موهای قهوه ای کم رنگ اش معلوم شد که سریع روسری شو جلو کشید. مربی صدام کرد...از حس و حالم در اومدم، اسب رو نگه داشتم و به فلوریا گفتم که همینجا منتظرم بمونه!به سمت اتاقک حیاط رفتم که مربی گفت:_حالت الان خوبه؟ جاییت درد نمی کنه؟سرمو خاروندم و لبخند زدم:_فلوریا حالمو خوب کرد_فلوریا؟_اره دیگه شاگرد خودتونه!_من شاگردی به نام فلوریا ندارم!وقتی که اینو گفت انگار دنیا روی سرم آوار شده!نه امکان نداره فلوریا اینجاست!از اتاق زدم بیرون...نه نبودحتی دیزه هم نبود.تو حیاط ایستادم و بلند داد زدم فلوریا؟؟دیزه ته حیاطه...حتما اونجاست!تند دویدم جوری که نفسم بند اومد.کنار اسم فلوریا ایستادم،دختری سوارش شده بودپس فلوریا کجاست؟از اون دختر پرسیدم:_ببخشید صاحب این اسب رو ندیدید؟_صاحب این اسب منمحالت تعوا گرفتم:_پس فلوریا کو؟دخترک جوری خیره من شد انگار که یه ادم دیوونه رو داره میبینه:_ما اینجا فلوریا نداریم!گریه ام گرفت،صورتم مثل دریا خیس شده بودماشین بابا دم در بود انگار که اومده بودن دنبالم.مامان تا منو دید جوری بغلم کرد که انگار منو توی عمر اش ندیده...توی بغلش هق هق کردمتوی دلم نالیدم:_فلوریا من هنوز خوب نشدما!مامان بغلم کرد و به ماشین برد.حالم بد بود خیلی بد! الان اسب اون بی سوار شده از نظرم! با اینکه یه لحظه باهم آشنا شدیم ولینگاه هاش به دلم آرامش میداد. ولی فلوریا هنوز وجود داشت...اره توی قلبم هنوز دارمش:)نویسنده:نغمه اردشیری(#دخترک)کپی بدون اسم و هشتک نویسنده حرام!</description>
                <category>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</category>
                <author>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</author>
                <pubDate>Mon, 07 Mar 2022 21:38:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94426241/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF-sfiyc3wdap2w</link>
                <description>صدای شیون و گریه بیمارستان را پر کرده بود. خسته از اینهمه گریه و ناله بر روی صندلی های آبی رنگ بیمارستان نشست... خسته بود! حس می کرد دیگر نفس اش بالا نمی آید! ماسک را از دهانش برداشت و کمی از آن هوای غمگین بیمارستان تنفس کرد. کیف پولش را از جیب اش بیرون آورد و لای آن عکس دخترک اش را دید. بغض سنگینی بین گلویش چسبید! با دست هایش عکس را نوازش کرد. دلش پر کشید برای بغل کردن و شانه زدن به موهای خرمایی رنگ دخترک شیرین زبانش! دلش قنج رفت برای صدا زدن هایش... عکس را بوسید. دلش تنگ شده بود! دیگر طاقت دوری نداشت. کاش می توانست از ته دل محکم بغلش کند و جبران اینهمه مدت را با یک بغل پس بدهد! حیف... نمی شود! او و دکتران و پرستاران دیگر باید به این دوری و دلتنگی ادامه می دادند(: نویسنده: نغمه اردشیری(#دخترک) کپی بدون اسم و هشتک نویسنده حرام! </description>
                <category>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</category>
                <author>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</author>
                <pubDate>Sun, 26 Dec 2021 07:53:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای رویاها(:</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94426241/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7-kg7lv2emmwrf</link>
                <description>کاش یکی باشه بیاد بهم بگه: _از دلت خبر دارم؛ میدونم چرا گرفته ای!  اومدم که دیگه توی دنیای رویاهات تنها نباشی!♡نویسنده: نغمه اردشیری(dokhtarak)کپی بدون اسم و هشتک نویسنده حرام! </description>
                <category>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</category>
                <author>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</author>
                <pubDate>Fri, 17 Dec 2021 17:50:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94426241/%D9%85%D8%A7%D9%87-ldi3e3mxsrhj</link>
                <description>_کاش ماه مال من شه. +می خوای با ماه چیکار کنی؟؟! _میخوام فقط مال خودم باشه چون بعضی ها لیاقت داشتن ماه رو ندارن. +به فکر تصرف ماه نباش... به فکر این باش چجوری از دور استفاده تمام رو ازش ببری! نویسنده: نغمه اردشیری(#دخترک) کپی بدون اسم و هشتک نویسنده حرام! (دیالوگ از رمان: سایه بان ماه)   </description>
                <category>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</category>
                <author>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</author>
                <pubDate>Thu, 16 Dec 2021 23:48:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میخی!(:</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94426241/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AE%DB%8C-qmmzmybql8vv</link>
                <description>یا علی،غیرت تو کی زخمی کرده؟!صدای ناله زدن زن حامله تو کوچه میپیچه! کجا میبرین حیدر شو؟!(:لگد نزن! سینه هاش شکسته! محسن اش پر پر شده! میخ رفته تو پهلوش!همونجا پشت در و لگد زدن های مردای کوفه با محسن اش خداحافظی کرد! محسنی که حسین و زینب براش قصه می خوندن تا زود تر به دنیا بیاد(:ببین! داره با ابروی ورم کرده و بازوی کبود تو کوچه می دوه! آخه دارن حیدرشو می بَرن(:!امان از دل حسن(:آخه واسه پسرای علی سخته غیرت شونو توی کوچه خلوت سیلی بزنن!بگذریم که صورتشو بالا نمی اورد که بچها زخم هاشو نبینن و ناراحت نشن!الان علی بدون فاطمه چیکار کنه؟!(:فاطمه جان خودت پاشو ببین بعد تو چقد علی غریب میشه!الان بعد فاطمه کی موهای زینب رو شونه کنه؟! بعد فاطمه کی نون درست کنه؟! کی گلوی حسین رو ببوسه؟! بعد فاطمه کی حسن رو نوازش می کنه؟! بعد فاطمه کی هوای علی رو داشته باشه تا غریب تر از چیزی که هست نشه؟!خلاصه بگم...بعد فاطمه کمر خانواده بنی هاشم  شکست(:نویسنده: نغمه اردشیری(#دخترک)کپی بدون اسم و هشتک نویسنده حرام!  </description>
                <category>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</category>
                <author>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</author>
                <pubDate>Wed, 15 Dec 2021 18:27:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستگاه قطار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94426241/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-erik1hnki6fk</link>
                <description>*دوباره جلوی ایستگاه قطار نشسته بود.می ترسیدم مریض شه توی این هوای سرد. تا غروب جلوی قطار می نشست. و به مسافرانگاه میکرد؛غروب که می شد با نا امیدی برمیگشتبا اون کمر خمیده اش هی این راهو میرفت و می اومد دلیل این کارشو نمی فهمیدم.نشستم کنارش؛دستای چروکشو توی دستم گرفتم. تا متوجه وجود من کنارش شد لبخندی بهم زد. سلام کردماونم با لحن مادرانه ای جواب داد.. با شرمندگی پرسیدم:_مادر جان برای چی هر روز توی این سرما میای‌ایستگاهقطار؟ خنده ای کرد و با دست هاش قطارو نشون داد:_سی و خورده ای سال پیش پسرمو با این قطار راهی اش کردم؛الان هر روز میام میشینم تا برگرده.مردم میگن بر نمی گرده ولی من مطمئنم برمیگرده! بغض گلومو پر کرد؛ با دستام آروم کمرشو نوازش کردم:_مادر جان شاید برات سخت باشه غذا درست کنی امشبو بیا خونه پیش من بمون..لبخندی زد:_نه امشب میاد باید برم غذا درست کنمنمی خواستم نا امیدش کنم ولی اینجوریفقط داشت خودشو اذیت میکرد:_ولی شما دیروز هم منتظرش بودین نیومدامروز هم نمیاد. نگاهی به قطار ها کرد:_نه امروز فرق داره قرار واسش کتلت درستکنم حتما میاد(:همون شب پسرش اومد؛اومدو اونو با همون قطار هابرد؛ بردش تا دیگه بی تابی نکنه(:نویسنده: نغمه اردشیری(#دخترک)کپی بدون اسم و هشتک نویسنده حرام!</description>
                <category>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</category>
                <author>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</author>
                <pubDate>Sat, 04 Dec 2021 15:46:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامحرم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94426241/%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85-kfbbopnctzki</link>
                <description>می گفت آقای دکتر چشمام درد میکنه دکتر نگاهی بهش میکنه و لبخندی روی صورتشجا میده:_به نامحرم کم تر نگاه کن خوب میشه!نویسنده : نغمه اردشیری(#دخترک)کپی بدون اسم و هشتک نویسنده حرام!</description>
                <category>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</category>
                <author>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</author>
                <pubDate>Fri, 03 Dec 2021 18:35:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرآن تو جیبی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94426241/%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%AC%DB%8C%D8%A8%DB%8C-ptzmh0ouhlas</link>
                <description>صدای ناله کودکان دلم را می لرزاند.چشمای بی گناهشان به خاک و خون عادت کرده بود‌. ناگهان صدای جیغ کودکی همه را بر تعجب اورد! کودکی با موهای عسلی جیغ میزد که «کمک»! دست از کودکان دیگر کشیدم و به دنبال صدا دویدم. کودک بر کنار جنازه برادرش  اشک میریخت و کلمه داداش را زمزمه میکرد. بغض ای  از سر دلسوزی گلو ام را قلقلک داد! کودک را در بغل گرفتم و گفتم:اروم باش باشه؟!کودک در بغلم هق هق میکرد و میگفت:داداشم،داداشم،داداشمخواستم ارامش کنم اما نمی شد. تیر درست وسط قلب برادر دخترک نشسته بود.دستای کوچک اش را بوسیدم! و ارام زمزمه کردم:مامان و بابات کجان؟!همراه با گریه گفت:خونه مونو بمب زدن مامان بابام همونجا مردن، منو داداشم داشتیم فرار میکردیم که یهو یکی از اون ادم بدا با تفنگ زد تو قلب داداشم! داداشم همونجا افتاد!گریه دیگر اجازه نداد کودک حرفش را تمام کند. به برادرش می خورد پانزده ساله باشد. موهای عسلی رنگش را که الان خاکی شده بود نوازش کردم... خواستم بلدش کنم تا پیشه بقیه کودکان ببرمش که گفت:خانوم! داداشم چی؟! اشک هایم را پاک کردم و نگاهی به صورت معصوم برادرش کردم:نمیشه اونو ببریم الان تو مهم تری!تا این را شنید گریه اش شدت گرفت.کنارش زانو زدم و گفتم:نمی تونم داداشت هم بیارم ولی به جاش یه وسیله از داداشت بردار بیار.دخترک نگاهی به برادر بی جانش کرد و برادرش را در اغوش گرفت و دم گوشش زمزمه کرد:داداشی خیلی دوست دارم! اندازه ابر ها دوست دارم! اینهارا گفت و به قلب سوراخ شده برادرش خیره شد.جیب لباس برادرش را گشت و قران کوچکی پیدا کرد که با خون اغشته شده بود. قران را گرفت و پیشانی برادرش را بوسه زد. و به دنبال من راه افتاد و گریه کرد‌. صدای گریه هایش دل سنگ را هم اب میکرد(:نویسنده: نغمه اردشیری(#دخترک)کپی بدون اسم و هشتک نویسنده حرام!</description>
                <category>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</category>
                <author>نغمـه‌اردشیـری&quot;Dokhtarak&quot;</author>
                <pubDate>Fri, 03 Dec 2021 01:10:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>